من اقایی بسیار نورانی و زیبا صورت را در خواب دیدم که از توصیف زیبایی او ناتوان هستم. او درجایی نشسته بود و می گریست طوری که شانه هایش از فرط گریه می لرزید و گاه ازشدت تاثر با دست به پیشانی اش می زد. از فردی پرسیدم این اقا کیست به من گفت: او سردار شهید شیرعلی سلطانی است. پرسیدم برای چه گریه می کند؟ ان فرد گفت: او بر احوال و مظلومیت مردم غزه می گرید.
شیرعلی سلطانی شهید بی سری که قبرش راخودش کند

تولد : فارس /
تولد :
شهادت :
شهادت : 2/فروردين/
شهید : كتابخانه مسجد المهدي شيراز
در سال 1327 در محله کوشک توام شيراز از توابع استان فارس در خانوادهاي متدين چشم به جهان گشود ، او تحصيلات کلاسيک خود را تا پايان سال ششم ابتدايي به پايان رساند . سپس وارد حوزه علميه شد ، تا روح تشنهاش را در مکتب اسلام سيراب نمايد . با اوجگيري انقلاب اسلامي سلطاني در صف سربازان روحالله ( ره ) قرار گرفت و به مبارزه عليه رژيم پهلوي پرداخت ، به طوريکه چند مرتبه مأموران ساواک او را مورد بازجوئي قرار دادند . وي پس از پيروزي انقلاب اسلامي لباس سبز سپاه پاسداران را بر تن نمود و عازم جبهههاي حق عليه باطل شد . ذوق و قريحه شاعري او همراه با روح پرصلابتش شبهاي تاريک جبهه را زيباتر مينمود . او با صداي دلنشين خود اشعارش را در محافل مختلف مذهبي براي رزمندگان ميخواند ، سرانجام اين شيرمرد عرصههاي نبرد در روز دوم فروردين ماه سال 1361 در سن 34 سالگي در منطقه شوش بر اثر اصابت گلوله به ناحيه سر به شهادت رسيد ، پيکر بيسر او را در کتابخانه مسجدالمهدي ( عج ) شيراز به خاک سپردند . از او دو مجموعه شعر با عنوان « ديوان حق و باطل » و « شهيد شمع تاريخ است » به يادگار مانده است.
[COLOR=#008000]خاکهاي نمناکي در زاويه چپ حياط مسجد ريخته شده بود ، به دنبال رد خاکها به کتابخانه رسيدم . گودالي در وسط کتابخانه بود ، آرام جلو رفتم ؛ گودال درست به اندازه قد يک انسان بود ، ترس عجيبي سراسر وجودم را فرا گرفت ، مردي قوي هيکل داخل گودال خم شده بود ، کمي سرش را بلند کرد ، با صداي بلند گفتم : « سلام ! خسته نباشي ، حاجي ... » آرام نگاهش را به پشت سر چرخاند : سلام عليکم و رحمة الله » صورتش سرخ به نظر ميرسيد ، سلطاني که بلند شد ، گودال مثل يک قبر بود ، حتي لبه و لحد داشت ، گفتم : « پناه بر خدا ! اين براي کيست ؟ » لبخندي زد و با مهرباني پاسخ داد : « اين قبر حقير فقير ، شيرعلي سلطاني است » .
به داخل قبر نگاه کردم ، به نظرم براي قامت رشيد حاجي کوچک بود ، بهار سال 1361 پيکر خونين شيرعلي را به کتابخانه آوردند ، براي پيکر بي سر حاجي اندازه قبر کافي به نظر ميرسيد ، يک لحظه زمين و زمان در مقابل چشمانم تيره و تار گشت ، او بارها گفته بود : « من شرم دارم که در روز محشر در محضر آقايم اباعبدالله (ع) سر داشته باشم » .
[COLOR=#000000]شهید سلطانی بارها می فرمود :
من شرم می کنم در پیشگاه اربابم امام حسین سر در بدن داشته باشم
بله این شهید آرزو داشت مانند اربابش امام حسین بی سر از این دنیا برود
و همین طور هم شد....
شهید سلطانی قبر خودش را با دستان مبارک خویش کند
و برای قبر جای سر نگذاشت
اما اگر شهید سر در بدن داشت هرگز جای پیکر بی سرش نمی شد.
