[داستانهای ترسناک]

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1796
تاریخ عضویت: شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵, ۴:۱۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 35 بار
سپاس‌های دریافتی: 215 بار
تماس:

[داستانهای ترسناک]

پست توسط Karim1504 »

تابوت فراری به خانه باز ميگردد !!! [داستانهای ترسناک]

يکي از عجيب ترين داستانهايي که من با ان سروکار داشتم ام اتفاقا از همه مستند تر و مد لل تر است داستان مرگ وزندگي چارلز گوگلان مي باشد که در جزيره پرنس ادوارد واقع در ساحل شرقي کانادا به سال 1841 زاده شد او از يک خانواده فقير ايرلندي بود و وقتي به سن مدرسه رسيد همسايگانش براي فرستادن چارلز به انگليس به جمع اوري اعانه در بين خودشان مشغول شدند او بالاخره با رتبه بالا موفق به فارغ التحصيل شدن گشت ولي در مقابل تعجب همگان اعلام کرد که ميخواهد هنر پيشه تاتر شود خانواده کوگلان به پايمردي در تصميماتشان معروف بودند و چارلز نيز از اين قاعده مستثني نبود وقتي والدينش به او گوشزد کردند که در صورت رها نکردن ارزوي هنر پيشگي اش از ورود به خانه پدري محروم خواهد شد چارلز که خود نيز يک کوگلان واقعي بود دوباره تصريح کرد که خللي در تصميمش براي هنر پيشگي تئاتر وارد نشده است او در اين حرفه که معمولا يکنفره و به عنوان فردي سريع النتقال و با هوش که داراي زباني نيشدار در قالب طنز بود خوش درخشيد کوگلان يک بار به ملاقات يک فال بين کولي رفت و از او شنيد که در اوج شهرتش در يک شهر جنوبي امريکا بدرود حيات خواهد گفت ولي خاطر نشان کرد که وي تا به زادگاهش در جزيره پرنس ادوارد مراجعت نکند ارامشي نخواهد داشت . کوگلان غالبا اين پيش بيني عجيب را براي دوستانش بازگو مي کرد و ظاهرا بدين خاطر بود که تاثير عميقي رويش نهاده بود . در سال 1898 وقتي که نقش هملت را در شهر گالستون در ايالت تگزاس که يک ايالت جنوبي امريکاست بازي مي کرد بطور غير مترقبه اي در گذشت و در گورستان همان شهر نبز دفن شد دوروز بعد گردباد مهيبي که تمامي ان شهر بي پناه را زير ورو کرده بود گورستان ماسه اي که او در ان به خاک سپرده شده بود را هم ويران کرد در اين ماجرا تابوت محتوي جسد وي نيز ناپديد شد و اگر چه خانواده اش جايزه هنگفتي را براي يافتن ان پيشنهاد کردند ولي اين تابوت پيدا نشد . در ماه اکتبر سال 1908 هشت سال و يک ماه پس از تند باد گالستون يک ماهيگير ناشناس در جزيره پرس ادوارد صندوق بزرگي پوشيده از خزه و صدف را يافت که در نواحي کم عمق اب غوطه ور بود اين صندوق محتوي تابوت و جنازه چارلز کوگلان بود که شامل پلاک نقره ايي که او با ان شناخته مي شد هم بود او بالاخره به جزيره کوچک زادگاهش که سه هزار مايل از شهر محل دفنش فاصله داشت بازگشته بود درست همانطوري که ان فالگير کولي چندين سال پيش از ان پيش بيني کرده بود ! چارلز کوگلان که توسط دريا به موطنش اورده شده بود سرانجام در گورستان جزيره در مجاورت کليسايي که وي شصت و هفت سال پيش در ان غسل تمعيد داده شده بود به خاک سپرده شد.

منبع : [External Link Removed for Guests]
نه از خودت تعریف کن و نه بدگویی. اگر از خودت تعریف کنی قبول نمی‌کنند و اگر بدگویی کنی بیش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت...
[External Link Removed for Guests]
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1796
تاریخ عضویت: شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵, ۴:۱۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 35 بار
سپاس‌های دریافتی: 215 بار
تماس:

پست توسط Karim1504 »

شناخت جن ها !! [داستانهای ترسناک]

جن ها حدود هفت هزارسال پیش ازآدمیان آفریده شدند .جن ها همچون انسان ها مرد و زن

دارند وتولید مثل هم میکنند جن ها همچون انسان ها دارای اختیار هستند وانبیاء را قبول دارند

عده ای مسلمانند وعده ای یهودی ومسیحی وحتی کافر نیز هستند غذای جن ها بازمانده

غذای انسان واستخوان است چنان که روایت شده گروهی از جن ها پیش پیامبر(ص)شرفیاب

شدند واز پیامبر غذا طلب کردند و پیامبر به انها استخوان و بازمانده غذا عطاکرد جن ها قدرت طی

الارض دارند ومی توانند در آن واحد از یک طرف زمین به طرف دیگر بروند جن ها مانند ما حتی

میخوابند وبهشت وجهنم نیز دارند . وقتی بسم الله گفته شود جن های کافر ازانسان دور

میشوند ودیگر آسیبی به انسان نمی رسانند .در بلوچستان جن ها را شبیه انسان ولی با

کالبدی کوتاهتر وپوشیده از موهای زرد ظریف می دانند که شیار چشمان آن ها عمودی وپاهای

آنها مثل چهار پایان سم دارد این موجودات شبیه انسان ها هستند که در همه جا وجود دارندودر

شب ها فعالیت آنها بیشتر است ریختن آب جوش ونجاسات شاید باعث انتقام گیری آنها

شود.


منبع : [External Link Removed for Guests]
نه از خودت تعریف کن و نه بدگویی. اگر از خودت تعریف کنی قبول نمی‌کنند و اگر بدگویی کنی بیش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت...
[External Link Removed for Guests]
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1796
تاریخ عضویت: شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵, ۴:۱۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 35 بار
سپاس‌های دریافتی: 215 بار
تماس:

پست توسط Karim1504 »

جن [داستانهای ترسناک]

يكي از موجودات ناديدني جن است . جهان ما براي جن قابل رويت و لمس است ولي جهان براي ما انسانها قابل رويت و لمس نيست . اين موجودات به سه گروه پري و جن و ديو تقسيم مي شوند كه در عرض هم و از مخلوقات كره زمين هستند :

1- ديوها پست ترين نژاد ، خاكستري رنگ و خشن اند و چشمانشان حد وسط افقي و عمودي است .

2- جن ها نژاد متوسط و مثل آتش سرخ رنگ هستند ، چشمانشان عمودي است و پاهايشان كوتاه و گرد است چيزي شبيه سم اسب نه اينكه سم واقعي باشد .

3- پري نسبت به آندو از نظر خلقت برتري دارد و پري ها سفيد و بسيار زيبا هستند مثل انسانهاي سفيد پوست چشمانشان مثل چشمان انسان افقي است .

هيكل و شباهت آنها تقريبا به اندازه انسان است ، با اين تفاوت كه ديوها ( غولها) كمي درشت تر و جن ها كمي ريزتر از انسانها هستند و شكل كلي اشان مثل انسان است و دو چشم و دو گوش و دهان و ... دارند.

ديو و جن و پري از هم جدا هستند ، داخل يكديگر مي شوند ولي كاري به كار هم ندارند و بين آنها جنگ و درگيري رخ نمي دهد .

جنيان غذا نمي خورند . استخوان و ضايعات غذاي جنيان است و ممكن است از خوردني ها و آشاميدني ها ي ديگر هم استفاده نمايند . ازدواج هم دارند و بصورت خانوادگي زندگي مي كنند ، جا و مكان برايشان مطرح نيست . نر و ماده دارند ، آلت تناسلي دارند ، جفت گيري مي كنند و مدت بارداري كمتر از انسان دارند و معمولا از هر شكم بيشتر از يك بچه متولد نمي شود .

وضع حمل آنها آسانتر از بشر است ، رشد بچه سريعتر و بلوغ هم دارند ، زاد و ولدشان مثل انسان زياد نيست . طول عمرشان بيشتر از آدمي است مرگ دارند ، جسمشان فنا مي شود و احتياج به قبرستان ندارند .

سرما وگرما و درد ندارند ، اما لذت و خوشي و ناخوشي دارند . الفت خانوادگي و خارجي با هم دارند ، كارو شغل ندارند .

اكثر حيوانات و جانوران آنها را مي بينند و برايشان عادي است از اين رو به آنها حمله نمي كنند و مي توانند خود را به صورت انسان و غير انسان در آورند . آنها پديده هاي بسيار لطيفي هستند و توان انبساط و انقباض خويش را دارند و در حالت عادي در حال انبساطند ، لذا ديده نمي شوند ولي اگر منقبض شوند ، مي توان آنها را ديد . از آنها مي شود عكس گرفت به شرطي كه به اين كار راضي باشند .

به علت نداشتن عنصر خاكي ، قوه طي الارض دارند و در آن واحد مي تونند از يك طرف زمين به طرف ديگر بروند . چون هميشه با ما در ارتباط و تماس هستند به همه زبانهاي ما آشنايي دارند . معايبي دارند بدتر از بشر ولي معايبي كه انسان دارد آنها ندارند . روزي كه خداوند انسان را خلق كرد فاصله اي ميان جنيان و بشر قرار داد كه جنيان بدون اذن خدا اجازه نزديك شدن و آسيب رساندن به آدميان را ندارند و اصولا از طرف خداوند اجازه اذيت كردن مي يابند .

هوش آنها بسيار زياد است و مي تونند افكار را بخوانند ولي آينده انسان را نمي دانند و قوه خلاقه ندارند ، هر چه دارند ذاتي و همان است كه در خلقتشان گذاشته شده است تا به حال چيزي اختراع نكرده اند .

حكم فقهي ازدواج انسان با جنيان اين است كه علما در اين باره اختلاف دارند ، عده اي گفته اند : (( جايز نيست ، زيرا اختلاف جنسي موجب امتناع است )) و بعضي ديگر گفته اند : پيامبر نكاح جن را نهي نموده كه اين نهي شامل كراهت هم مي شود . بعضي از مشاهير علماي اهل سنت و جماعت مي گويند : با بودن شرايط نكاح بين انسان و جن و انس ازدواج مانعي ندارد و جايز است .

جن ها داراي روح و نفس هستند ، از بين خودشان پيامبر ندارند و بايستي از دستورات پيامبر آدميان پيروي كنند ، چنانكه عده اي از آنها به حضرت مسيح گرويدند و عده اي ديگر به حضرت محمد (ص) و بعضي از آنها از دستورات خداوند سرپيچي مي كنند . آنها هم خوب و هم بد، ظالم و مومن دارند ، داراي مذاهب گوناگونند .

عبادتشان طبق همان عقيده ديني است كه دارند ، مثلا جن هاي مسلمان نماز مي خوانند و روزه مي گيرند و وظيفه دارند تمام آداب را به جا آورند . به خدمت پيامبر و ائمه هدا مي رسند و مسائل ديني و حلال و حرام خود را مي پرسند . سعد اسكاف مي گويد : به منزل امام باقر (ع) رفتم ... اشخاصي از اتاق امام خارج شدند كه مانند ملخهاي زرد بودند و پوستين در تن داشتند و از زيادي عبادت لاغر شده بودند ... اما فرمودند : آنها برادران ديني تو و از طايفه جن هستند كه به خدمت ما مي آيند و مسائل ديني و حلال و حرام خود را از ما مي پرسند.

خداوند احضار جن و روح را تحريم كرده و آن را از گناهان كبيره مي شمارد ، زيرا انسان را از راه حقيقت دور كرده و به عبادت شيطان وادار مي كند و سر انجام او را تباه خواهد ساخت . قرآن راجع به تسخير جن وشيطان تنها از حضرت سليمان ياد مي كتد كه در سوره انبياء آمده : (( برخي شيطانها براي حضرت سليمان غواصي مي كردند و كارهاي ديگري جز اين انجام ميدادند و ما نگهبان آنها بوديم )).

جن مثل انسان دو نوع است ، مومن و كافر كه مومنان از جن را شيطان نمي گويند ، ولي به كافران آنها اطلاق شيطان شده است .

براي دور كردن جن وشيطان بايد به خدا توسل جست ، جن به محض شنيدن ذكر و ورد فرار مي كند . وقتي ‌« بسم الله » گفته شود ، اثر بد جن هاي كافر خنثي مي شود ، ذكر «بسم الله » در دفع و دور كردن شيطان و جن شرير موقر است .

از اما صادق (ع) نقل شده است : كسي كه سوره جن را تلاوت كند در زندگي دنيا هرگز آسيبي از جن و انس به او نرسد و مورد سحر كيد آنها واقع نشود .

ايه 59 سوره مريم را اگر بنويسند و بشويند و بر جن زده و مصروع بخورانند يا به بازويش ببندند شفا مي يابد .

از حضرت علي (ع) منقول است هر كه در سفر راه را گم كند ، فرياد كند :«يا صالح اغثني» يا بقول حضرت باقر (ع) بگويد : « يا صالح ارشد و نا الي الطريق رحمكم الله » يعني ( يا صالح ما را به راه برسان،رحمت خدا بر تو باد . بدرستي كه از برادران شما از جنيان شخصي است كه صالح نام دارداز براي خدا در شهرها مي گردد، چون صداي شما را بشنود جواب گويد و راهنمايي نمايد .

راوي حديث مي گويد : ما در سفري راه را گم كرديم و شخصي از ما دور شد و فرياد زد به نحوي كه مذكور شد ، سپس برگشت وگفت صداي آهسته شنيدم كه راه از جانب راست است .


منبع : [External Link Removed for Guests]
نه از خودت تعریف کن و نه بدگویی. اگر از خودت تعریف کنی قبول نمی‌کنند و اگر بدگویی کنی بیش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت...
[External Link Removed for Guests]
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1796
تاریخ عضویت: شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵, ۴:۱۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 35 بار
سپاس‌های دریافتی: 215 بار
تماس:

پست توسط Karim1504 »

اسرار 90 روزه دختر جني [داستانهای ترسناک]

در زير گفتگويي را كه با اون شده رو براتون گذاشتم بخونيد حتماً نظر هم بدين:

دختري 19 ساله به نام زينب با جن ها در ارتباط است او مي گويد كه بعد از چندي اين جن ها باعث آزار و اذيت او و مادرش شده اند .

خانه آنها در يكي از محله هاي جنوب تهران است . و حالا گفتگوي زينب را بشنويد:



*از كي با اين موجودات در ارتباطي :

**از سه ماه پيش

*آيا دوران كودكي جن ها را ديده بودي يا از چيزي مي ترسيدي ؟

**من در كودكي نه جن ديدم و نه از چيزي مي ترسيدم ، من حتي در تاريكي براي گربه قبلي ام غذا مي بردم حتي از تاريكي هم نمي ترسيدم .

*نظر پدر و مادرت در مورد جن ها چيست ؟

**من پدر ندارم و مادرم هم از آنها نمي ترسد ، بلكه از آنها بدش مي آيد و مدام به آنها نفرين مي كند كه در آن موقع آنها من را اذيت مي كنند .

*گربه را از كجا پيدا كردي و چند سال آن را داري ؟

**يك گربه ماده 3 سال پيش آمد در بالكن خونه ما و گربه ام را به دنيا آورد . جالب اين جا بود كه گربه ها هميشه 5 الي 6 بچه به دنيا مي آورند ، ولي اين گربه مادر همين يك گربه را به دنيا آورد . و بعد از دو روز ديگه مادر گربه ام نيامد .

*چه جوري به اين گربه انس گرفتي ؟

**چون مادر گربه نيامد من به مراقبت از او پرداختم . او تا حدي به من انس گرفته بود كه بعضي مواقع احساس مي كردم به من مي گويد ، مامان! تمام رفتارهايش مانند يك انسان بود . گربه ام حتي من را مي بوسيد .

*گربه نر بود يا ماده ؟

**من اسمش را نيلو گذاشته بودم ولي بعد از مردنش دامپزشكي كه برده بوديم ، جنسيت او را نر اعلام كرد .

از كي جن ها رو زياد مي بيني ؟

آن شب خوابم نمي برد ، ساعت نزديك 4:30 صبح بود به خاطر همين با گربه ام رفتم دم در خانه مان و نيلو (گربه ام) رفت تو كوچه كه يكدفعه ديدم با يك گربه سياه كه پدر نيلو (گربه ام) بود و بارها ديده بودمش ، داشت دعوا مي كرد . اول به خيالم يك دعواي ساده بود ، ولي گربه سياه در تاريكي كوچه تبديل به يك آدم سياهپوش شد كه عينك دودي زده بود و موهايش عين پلاستيك مي ماند و وقتي داشت مي آمد طرف خانه ما ، من در را بستم و او غيب شد از اين ماجرا به بعد و بعد از مردن گربه ام آنها را زياد مي ديدم .

*چگونه آنها را مي بيني ؟

**آنها با من كاري نداشتن ولي هر زمان مادرم با من يا بدون من ميرفت پيش جن گير و دعا نويس آنها مرا كتك مي زدند ( با اشاره به در آشپزخانه ) مي گويد : حتي يك دفعه از همين در تا انتهاي آشپزخانه پاي من را گرفتند و كشيدند .

*گربه ات چه طوري مرد ؟

**يك روز وقتي من و مادرم از بيرون آمديم خانه ديديم كه نيلو وسط حياط افتاده ، طوري كه انگار سرش زير پاي يك نفر له شده بود وقتي او را به دامپزشكي پيش دكتر خيرخواه برديم او هم نتوانست چگونگي مرگش را تشخيص دهد و فقط گفت خفگي است .

*از كجا فهميدي كساني كه با آنها در ارتباطي جن هستند ؟ آيا قبلا جن ديده بودي ؟

**نه من جن نديده بودم از آنجاييكه آنها غيب مي شدند و شكل واقعي خود را در خواب به من نشان مي دادند . آنها در بيداري به شكل انسانهايي عجيب با پوششي عجيب خودشان را به من نشان مي دادند ولي در خوابم به شكل واقعي مي آمدند ، آنها داراي شاخهاي خاكستري – چشمان قرمز و پوستي كلفت و براق هستند و در سر و بازويشان خارهايي دارند .

*درس هم مي خواني ؟

**نه من در دوران ابتدايي چون خونريزي بيني داشتم به حدي كه بي هوش مي شدم مدير مدرسه گفت : كه ديگر نمي تواند من را در مدرسه قبول كند ، سال دوم ابتدايي ترك تحصيل كردم ، اما دوباره در سال 79 شروع به درس خواندن كردم . شبانه مي خواندم و غير حضوري واحدهايم را پاس مي كردم .

طوري كه در طول 3 سال ، ده بار معدل قبولي در كارنامه ام بود . ده سال را در سه سال خواندم .

*با وجود جن ها چه طور درس مي خواندي ؟

**با وجود آنها من آن قدر انرژي داشتم كه با نمرات عالي قبول مي شدم .

*آيا تو تخيلي هستي؟

**تخيلي نبودم ونيستم .

*به ارتباط با جن ها علاقه نشان مي دادي يعني قبل از اين جريان دوست داشتي با آنها ارتباط برقرار كني ؟

**من اصلا به آنها فكر نمي كردم حتي مطالعه هم در اين زمينه نداشتم .

*قبل از ديدن جن ها چيز غير عادي در خانه تان رخ نداده بود ؟

**تنها اتفاق غير عادي و جالب اين بود كه بعضي چيزهايي كه در جايشان بود از جاي ديگري سر در مي آوردند ، يك بار دسته كليدم را روي ميز در اتاقم گذاشته بودم آن قدر دنبالش گشتم تا وسط كتابهايم پيدا كردم .

*رابطه تو با آنها چه طور بود ؟

**دوست داشتم پيش من بمانند ، من خيلي به آنها عادت كردم وقتي آنها نيستند من هيچ انرژي ندارم .

*دوست داشتي مثل جن ها باشي ؟

**آنها به من مي گفتند : سيستم عصبي تو مشكل داره و زياد عمر نمي كني ، اگر تا يك مدت با ما باشي جزئي از ما مي شوي آنها مي گفتند ما تو را قوي و بعد ضعيف كرديم تا بفهمي هيچ انساني به كمك تو نمي آيد ، آنها از انسانها متنفرند .

*الان چه احساسي نسبت به آنها داري ؟

**دوست دارم دوباره بيايند آخه چند وقتي است كه آنها را زياد نمي بينم . مي خواهم دوباره انرژي بگيرم .

*با اين انرژي كه به تو مي دادند چه كار مي كردي ؟

**من مي توانستم در تاريكي مطلق در آينه به چشمهايم خيرع شوم و رنگ آنها را از قهوه اي تيره به كهربائي برسانم و اينكه شبها در آيينه كساني را كه فردا صبح با آن برخورد داشتم مي ديدم . دو برابر يك مرد قدرت داشتم ، جسور وشجاع بودم .

*تو نماز هم مي خواني ؟

**قبل از دوستي با آنها مي خواندم ، ولي بعد از دوستي با آنها نميخوانم چون آنها دوست ندارند.



*وقتي با آنها دوست شديد و رابطه پيدا كرديد در مورد خود چه فكر ميكرديد ؟

**فكر ميكردم از آدمهاي ديگه جدا هستم و از همه آدمها بزرگترم جن ها به من مي گفتند، چشمانت را ببند و من اين كار را ميكردم و با خودم مي گفتم، يك جن بكش – يك جم شرور ويا خوب بكش بعد وقت چشمانم را باز ميكردم يكي از اونها را به صورت تصويري مبهم روي كاغذ مي كشيدم .

*چند سال هست در اين خانه زندگي مي كني ؟

**از موقعي كه به دنيا آمدم 19 سال .

*پدرت چندساله فوت شده ؟

**او فروردين ماه 1377 فوت شده است .

*جن هايي كه با آنها ارتباط داري چند نفرنند ؟

**اول 4 نفر بودند اما الان بيشترند .

*از كدومشون بيشتر خوشت مياد ؟

**از بچه يكي از جن ها

مادر زينب مي گويد :

يك روز داشتم چاي مي خوردم كه ديدم يك زني دارد از حياط به طرف در اتاق مي ايد . رفتم در را بستم چون احساس مي كردم براي اذيت كردن زينب مي ايد وقتي كه در را بستم براي اين كه تلافي كند هر چي آشغال بود ، ديدم از بالا به داخل چايي من مي ريزد .

زينب به من گفت : من يك دختر باردار سياه مي بينم كه تو خانه خواهرم از اين اتاق به آن اتاق مي رود .

و حالا خود زينب در ادامه گفته هاي مادرش مي گويد :

جالب اينجاست كه وقتي مامانم با آنها لج مي كند و به روي زمين آب جوش مي ريزد ، كف پاي من مي سوزد و حالت تشنج به من دست مي دهد .

خوب عزيزان اين يك سرگذشت از يك دختر ساكن تهران بود كه براتون نوشتم اميدوارم كه حال كرده باشيد .


منبع : [External Link Removed for Guests]
نه از خودت تعریف کن و نه بدگویی. اگر از خودت تعریف کنی قبول نمی‌کنند و اگر بدگویی کنی بیش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت...
[External Link Removed for Guests]
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1796
تاریخ عضویت: شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵, ۴:۱۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 35 بار
سپاس‌های دریافتی: 215 بار
تماس:

پست توسط Karim1504 »

عاشق شدن زن اجنه « حنانه » بر ميرزا محرم از زبان نوه او : [داستانهای ترسناک]

در حدود 50-60 سال پيش در روستاي دور باش از توابع شهرستان تكاب ، پيرمردي بنام «ميرزا محرم» كه از عاشقان و تعزيه گزاران امام حسين (ع) بود زندگي مي كرد . او صداي بسيار زيبا و دلنشين داشت كه در سن 50 سالگي همسرش به رحمت خدا مي رود و تنها مي ماند .



ميرزا محرم كه عموي پدر بزرگ ما بود در خانه بابابزرگ ما زندگي مي كرد . او بعد از رحلت زنش ادعا مي كند كه زني از اجنه بنام حنانه عاشق او شده است ، اما هيچ كس حرف او را باور نمي كند تا اينكه حوادث عجيب و غريبي در روستا اتفاق مي افتد .



در يك شب زمستاني او به بالاي پشت بام مي رود تا برفها را پارو كند كه از پشت بام مي افتد و تمام استخوانهاي بدن او خرد مي شود . پدربزرگم به دنبال شكسته بند محل مي رود تا او را بالاي سر «ميرزا محرم» بياورد و دست و پاي شكسته او را ببند تا خوب شود ، اما ميرزا محرم او را از اين كار منع مي كند و مي گويد كه زنش «حنانه» او را طبابت و خوب خواهد كرد .



پدرم مي گويد : علت افتادنش را پرسيدم كه او گفت : حنانه معشوقه اي از جن دارد كه او را بسيار اذيت مي كند و از پشت بام او را پرت كرده است .



بعضي از شكسته بندهاي محل مي گويند كه «ميرزا محرم» قطعا خواهد مرد و او را راه نجاتي از اين شكسته هاي استخوان نيست .



مادربزرگ ما نقل مي كند : در عرض سه روز او خوب و سالم شد و از قبل بهتر مي توانست راه برود و دست و پايش را حركت دهد كه اين كار تعجب همگان را برانگيخت .



از قضا روزي ميرزا محرم گم مي شود كه همه اهلي روستا به دنبال او مي گردند و از هر كس او را پرس و جو مي كنند اما هيچ كس خبر دقيقي از او ندارد ، تا اينكه يكي از اهالي مي گويد : ميرزا محمد را ديده كه به طرف شهر اجنه مي رفته است ‌‌‍[[ توضيح : در روستاي دور باش كوهي بنام ايوب انصاري وججود دارد كه قسمت شرقي آن به شهر اجنه معروف است ]] همه اهالي روستا يكپارچه به طرف كوه ايوب انصار رفته و او را جستجو مي كنند ، اما اثري از او نمي يابند و نا اميد به طرف خانه هايشان بر مي گردند و هر كس دنبال زندگي خود مي رود .



پدرم مي گويد : كه من براي يافتن ميرزا محرم به روستاهاي اطراف رفتم و او را جستجو كردم ، اما اثري از او نيافتم و نا اميدانه به روستا برگشتم تا اينكه بعد از 7 شبانه روز به طور اتفاقي او وارد منزل ما شد ، همه خانواده از ديدن او شوكه شديم و علت غيبتش را جويا شديم ؟



او كه ما را ناراحت ديد اين چنين گفت : مرا به طريق زنم حنانه به عروسي اجنه دعوت كردند تا در عروسيشان شركت كنم و برايشان آواز بخوانم .



پدرم مي گويد : ما حرف او را قبول نكرديم و دليل قانع كننده اي خواستيم كه او اين چنين گفت : اگر بگويم حرفم را باور خواهيد كرد ؟



در عروسي جنيان ديدم كه قوچ احمد را آوردند ( احمد يكي از دامداران محل بوده كه در آن زمان قوچ معروفي داشته است ) ذبح كردند و از آن غذا درست كردند . براي اثبات گفته هاي خودم يك دنده از دنده هاي قوچ را برداشتم ، آنها بعد از ذبح تمام اعضاء پوست و استخوان قوچ را جمع كردند تا قوچ را دوباره زنده كنند كه يكي از دنده ها را پيدا نكردند براي جايگزين كردن ان مجبور شدند درختي را بتراشند و دنده درست كنند و به جاي آن دنده بگذارند ، شما مي توانيد آن قوچ را با اذن صاحبش ذبح كنيد تا گفته هاي من اثبات شود . اما صاحب قوچ قبول نكرد و بعد از يك هفته قوچ مريض شد ، قصاب محل بعد از سر بريدن قوچ و كندن پوست آن حيوان گفته هاي ميرزا محرم را تاييد مي كند و تمام خانواده ي صاحب مال آن دنده را كه از درخت درست شده بود را ديده و باور كردند كه ميرزا محرم راست مي گويد .



مادربزرگم مي گويد : ميرزا محرم به من گفت : وقتي به عروسي اجانين رفتم ، ديدم كه لباس عروسي شما راآن عروس پوشيده بود كه لكه خوني را به آن زده ام تا ببينيد و حرف مرا باور كنيد .



او مي گويد : با اعضاء خانواده به طرف صندوقچه لباسهايم رفتم و ديدم كه قفل آن باز نشده است ، كليد را آوردم و قفل را باز كردم و لباس عروسي ام را كه مدتها بود نپوشيده بودم در آوردم ، لكه خوني قرمز رنگ و تازه روي آن بود كه يقين كرديم ميرزا محرم راست مي گويد .



اين كارا ادامه داشت تا اينكه يك روز براي كاري از خانه بيرون رفتم ، بعد از يك ساعت امدم ديدم كه جارو در وسط خانه روي گليم حركت مي كند و خانه را جارو مي كند . اول خيلي ترسيدم، ولي چون ميرزا محرم خانه بود وارد خانه شدم و علت را از پرسيدم ؟ او گفت : نترس دختر زنم بود كه خانه را جارو مي زد .



مادربزرگم مي گويد : به حرفهاي ميرزا اهميت ندادم و دوباره به بيرون خانه برگشتم و بعد از نيم ساعت كه نهار شده بود جهت نهار دادن به او به خانه امدم و با كمال تعجب ديدم كه خانه تميز و مرتب شده بود . بعضي وقتها مي ديدم كه كه در خانه وسايل خود به خود جا به جا مي شوند و علت را نمي دانستم و از ميرزا مي پرسيدم مي گفت : فرزندانم هستند كه كار مي كنند ، اما من چيزي نمي ديدم .



ميرزا محمد يكي از عموزاده هاي او مي گويد : كه يك روز برحسب اتفاق ديدم كه ميرزا محمد در روي چمن ها بازي مي كند و اين ور و آن ور مي پرد ، نزديك او شدم و گفتم : تو چرا با اين كارها آبروي خانوادگي ما رو مي بري ؟

او گفت : من كه با شما كاري ندارم و فقط با پسرم دارم بازي مي كنم . من چون كسي به غير از او را نمي ديدم بر او تندي كردم و خواستم كه به خانه برگردم در اين هنگام در جاي خود ميخكوب شدم و احساس كردم كسي پالتوي مرا گرفته و مانع از حركت من مي شود تا اينكه ميرزا محرم گفت : پسرم او رها كن تا برود و من آسوده خاطر به طرف خانه رفتم و در همان شب به خانه او رفتم و از كرده خود معذرت خواستم .عمويم مي گويد : من يك شب بيدار بودم كه ديدم ميرزا محرم بلند شد و به طرف حياط رفت . با خودم گفتم : حتما به دستشويي مي رود ، اما به طور ناگهاني شروع به اذان گفتن كرد ما از كار او تعجب كرديم و بابرادرم بلند شديم و به سمت حياط دويديم تا مانع اذان گفتن او در نيمه شب بشويم . چون مي دانستيم او اگر اذان بگويد تمام اهالي بيدار مي شوند و اعتراض مي كنند .



برادرم گفت : چرا اذان مي گويي و نمي گذاري مردم بخوابند ؟



دراين موقع ميرزا محرم گفت : مگر شما مسلمان نيستيد ماه گرفته است ما با كمال تعجب ديديم كه ماه كاملا گرفته است ؟



او گفت : اگر زنم حنانه نمي گفت ، من هم مثل شما نمي دانستم.



پدرم نقل مي كند : در اواخر ما ميرزا محرم را كاملا قبول داشتيم و به حرفهايش اطمينان مي كرديم . يك روز پدرم به من گفت : ميرزا محرم را به حمام ببر . من هم اول صبح او را بيدار كردم و به حمام محل كه آن زمان عمومي بود ، بردم . بعد از در آوردن لباسهايمان وارد حمام شديم ، من او را داخل حوضچه آب گرم گذاشتم و خودم مشغول صحبت با يكي از همسايه ها درباره ي آبياري باغ شدم در اين هنگام ديدم كه يك نفر با دو بچه وارد حمام شدند ، اما چون هوا هنوز تاريك بود آنها را دقيق نگاه نكردم . سپس آنها مستقيماً به سمت ميرزا محرم رفتند من خيال كردم كه از اهالي روستا هستند ، بعد از چند دقيقه به طرف ميرزا محرم برگشتم و از آن مرد و بچه هايش پرسيدم ؟ ميرزا در جواب من گفت : من خانه خراب شدم زنم حنانه به هندوستان رفته و ديگر برنگشته است . آن مرد هم دايي بچه ها بود كه مي خواست بجه ها را تحويل من بدهد من نيز قبول نكردم و سرپرستي انها را به او سپردم كه برگشتند و رفتند . من از همسايه اي كه در حمام بود پرسيدم آيا اون مرد و بچه ها را ديده يا نه؟ او گفت : وارد شدن آنها را ديدم ولي رفتنشان را نه .



تمام كساني كه ميرزا محرم را در آن زمان ديده اند اين گفته ها را تاييد مي كنند و اكنون در آن روستا شهرت بسزايي دارد . ميرزا محرم در سن 80 سالگي به روستاي أسبيل إ رفت و در همان جا هم دار فاني را وداع گفت .


منبع : [External Link Removed for Guests]
نه از خودت تعریف کن و نه بدگویی. اگر از خودت تعریف کنی قبول نمی‌کنند و اگر بدگویی کنی بیش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت...
[External Link Removed for Guests]
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1796
تاریخ عضویت: شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵, ۴:۱۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 35 بار
سپاس‌های دریافتی: 215 بار
تماس:

پست توسط Karim1504 »

عاشق شدن جن زیبا نسبت به یک انسان و نامردی انسان

آقای سید محمد ابراهیم حسینینقل کرده است : من در سال ۱۳۷۴ در روستای کرزان از توابع تویسرکان به منبر می رفتم و نوحه می خواندم . روز تاسوعا بود .با میزبان خود آقای محمود افشار برای گردش به صحرا رفتیم . پدری با دو فرزندش را دیدیم که لوبیای قرمز می کاشتند .بعد از احوالپرسی حرف از معجزه ائمه به میان آمد . آقای کریمی داستان جالبی نقل کرد و گفت : یکی از بچه ها بنام عباس مرد مدین و دقیق در انجام تکالیف شرعی هست که با مادر و همسر خود زندگی می کند .

روزی از محل کار خود خارج می شود وبه سمت منزل خود خود می رود در بین راه صدای دختری به گوش می رسد که او را به نام صدا می زند . وقتی که بر می گردد دختری زیبا و با ظاهری دلفریب را می بیند آن دختر اظهار می کند که عباس من عاشق تو شده ام و در خواست ازدواج با تو را دارم .

عباس با شنیدن این حرف در حالی که از اتهام مردم می ترسد که در کوچه با چنین دختری در حال صحبت است گفت : من همسر و مادری تحت تکلف خودم دارم و هیچ گونه توانایی اداره دو همسر و مادرم را ندارم . دختر اظهار می کند که من از شما توقع مخارج و غیره را ندارم بلکه نیازهای ماده شما هم هر چه باشد برطرف می کنم .

عباس می گوید : چون نمی خواستم در جایی که مردم متوجه بودند با ااو صحبت کنم تا مبادا آبرویم خدشه دار شود لذا بی اعتنایی کرده و به سوی خانه حرکت کردم .

وقتی به خانه رسیدم دیدم جلوتر از من آمده و در منزل نشسته است . گفتم من تا امروز اصلا تو را ندیده ام تو چطور ندیده عاشق من شده ای ؟

گفت : من از طایفه جن هستم انسان نیستم ولی چه کنم عاشق و دلباخته تو شده ام از تو تقاضای ازدواج دارم و تمام زندگی تو را تضمین می کنم که با خوشبختی زندگی کنی . عباس می گوید او هر چه اصرار می کرد من مخالفت می کردم تا اینکه گفت : عباس من می روم تو تا فردا با مادرت و همسرت مشورت کن . در همین حال مادر و همسرم نشسته بودند و گفتند : انگار تو با کسی صحبت می کنی ما که غیر از تو کسی را نمی بینیم من جریان را شرح دادم مادرم گفت : عباس جن زده نشده باشی ؟ آن روز گذشت فردا طبق معمول من به مغازه رفتم مشغول کار شدم و در وقت همیشگی به خانه بر گشتم وقتی که وارد شدم دیدم باز آن دختر نشسته و منتظر است . بعد از سلام و جواب گفت : عباس! با مادر و همسرت مشورت کردی ؟ گفتم : دیروز به تو گفتم من نیاز به ازدواج دوم ندارم و خواهش می کنم که دست از سر من بردار .

او گفت : من در عشق تو بیقرارم و می سوزم خواهش میکنم با من ازدواج کن و همین طور اصرار می کرد .

گفتم : ولم کن من ابدا به ازدواج دوم تن در نمی دهم باز دیدم ولم نمی کند ناچار برای خلاصی خودم سیلی محکمی به صورتش زدم . به من نگاه کرد و گفت : اگر من چنین سیلی به تو بزنم تو زنده نمی مانی . در همین حال وقتی از من مایوس شد یک سیلی به من زد . دیگر نفهمیدم جریان چه شد

وقتی مادر و همسرم می بینند من نقش زمین شدم من را به پزشک می رسانند . ولی چون کاملا لال شده بودم از معالجه من ناامید شدند. عباس بعد از مدت زیادی با همین حال که قادر به صحبت کردن نبود زندگی می کند تا اینکه روزی آرزو می کند به زیارت امام رضا (ع) برود و این آرزو را با اشاره به نزدیکان خود می فهماند .

مادر و همسر و برادری که در تهران زندگی می کرد به همراه عباس به مشهد مقدس عازم می شوند . یک هفته در مشهد می مانند و هر روز به زیارت می روند تا اینکه روزی در منزل عباس امام رضا (ع) و امام زمان (عج) را در خواب می بیند و شفای کامل پیدا می کند .

به نظر من حق مرده بود که این جوری بشه گناه داشت بی چاره .

و حالا داستان دوم

حمله قلبی

بیمار ۶۲ ساله ای که دچار حمله قلبی شده بوددرباره تجربه اش در آن شرایط چنین شرح داده است :

هنگامی که من در بیمارستان مشغول عوض کردن لباسم بودم دچار حمله قلبی شدم سپس به طور ناگهانی احساس کردم که به بالا حرکت می کنم . بعد اتاق به نظرم خیلی روشن شد نمی دانم نور و روشنایی از کجا به پایین می آمد دیدم عدهای از پزشکان رویم کار می کنند چنان بود که انگار از بدنم بیرون آمده ام و از آن بالا خودم را در پایین نگاه می کنم ابتدا جسم خودم را نشناختم و فکر نمی کردم که مرده ام .

بعد متوجه شدم که جسم من است که در آن پایین قرار دارد احساس غیر معمولی داشتم و افرادی را که در تلاش بودند تا من را زنده نگه دارند به خوبی می دیدم هیچ دردی احساس نمی کردم بلکه حالتی توام با آرامش داشتم مرگ چیزی است که نباید از آن ترسید آنها در ناحیه کشاله ران راست من تزریقی کردند که من آن را احساس نکردم بعد دکتر دکتر تصمیم گرفت تزریقی به دست راستم انجام دهد ولی ناگهان تغییر عقیده داد و به سمت دست دیگرم که به قلبم نزدیکتر بود رفت من دیدم که آنها با چه تلاشی سعی می کردند به کمک صفحات بالشتک مانند مرا زنده نگه دارند چیزی را بر روی دو صفحه مذبور مالیدند و سپس دو بالشتک را به هم مالیدند و بعد روی بدنم قرار دادند در همین موقع بدنم به بالا پرید ولی من چیزی حس نکردم یکبار دیگر هم این کار انجام گرفت .

من در تمام این مدت بیرون از جسمم بودم خودم را زنده حس می کردم حالت من در آن زمان مثل حالا بود من همه آنچه را که انجام می دادند می دیدم .

وقتی به هوش آمدم دکترم گفت : تو مدتی مرده بودی در پاسخ او گفتم ک ولی دکتر من نمرده بودم چون هر کاری که انجام می گرفت من می دیدم سپس جریان تغییر عقیده او را به هنگام تزریق به دستم به او گفتم .

او جواب داد این غیر ممکن است شما نمی توانستید در چنان شرایطی وقایع را دیده باشید چون قاعدتا مرده بودید بعد وقتی اصرار من را دید با تعجب سری تکان داد و اتاق را ترک کرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

منبع : [External Link Removed for Guests]
نه از خودت تعریف کن و نه بدگویی. اگر از خودت تعریف کنی قبول نمی‌کنند و اگر بدگویی کنی بیش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند پنداشت...
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”