شانس و تصادف گاهی نقش بسیار مهمی در زندگی آدمها دارند .
....موشک سرگردان !
....موشک سرگردان !

خاطره ای از خلبان مصطفی روستائی
با سلام .
1- از موشکهای فنیکس که در اختیار ایران قرار گرفت و من واقعا از تعداد آنها اطلاعی ندارم ( و بنا بر دلایل خاص خودم هیچ عدد گفته شده در منابع داخلی و بعضی منابع خارجی را هم نمی توانم بپذیرم) ، از آنهایی که در جنگ استفاده شدند ، تنها 2 موشک را بیاد دارم که پس از پرتاب دچار مشکل شدند . بقیه آنها ،توسط بچه های خوب تامکت درست و کامل عمل کرده و خیلی عالی بیگانگان متجاوز را از غلط کردن بیجای خود پشیمان ساختند .با این محاسبه ، و بعقیده من ، آمار تعداد Kill ، فنیکس اگر در دنیا بهترین نباشد ، با حدود 97./. در میان بهترین هاست .
1- از موشکهای فنیکس که در اختیار ایران قرار گرفت و من واقعا از تعداد آنها اطلاعی ندارم ( و بنا بر دلایل خاص خودم هیچ عدد گفته شده در منابع داخلی و بعضی منابع خارجی را هم نمی توانم بپذیرم) ، از آنهایی که در جنگ استفاده شدند ، تنها 2 موشک را بیاد دارم که پس از پرتاب دچار مشکل شدند . بقیه آنها ،توسط بچه های خوب تامکت درست و کامل عمل کرده و خیلی عالی بیگانگان متجاوز را از غلط کردن بیجای خود پشیمان ساختند .با این محاسبه ، و بعقیده من ، آمار تعداد Kill ، فنیکس اگر در دنیا بهترین نباشد ، با حدود 97./. در میان بهترین هاست .
2- هر سیستمی مسلما بهمراه استفاده از آن ، اشکالات و خرابی هایی هم خواهد داشت که فنیکس هم استثنا نبود. هنکام دپو ، حمل و نقل ، سوار هواپیما کردن و پایین آوردن ، تست های مرتب و زیاد ، اشکالات ، Leak های عمده و خرابی های مشکلی بوجود می آمدند که با فداکاری و از خود گذشتگی بی مانند بجه های فنی در کمترین زمان ممکن برطرف و برای پرواز آماده میشدند .
3- با عرض پوزش ماجرای زیر یک موضوع تقریبا " عادی " در زندگی تمام خلبانان شکاری زمان جنگ است و من تنها کمی آنرا " دراماتیک " تر !کرده ام . ضمنا از نکات امنیتی که هنوز هم اهمیت خاص خود را دارند ، چشمپوشی شده است..
با سپاس .
چند وقتی بود که جبهه ها در جالت رکود بودند و عملیات مهمی از دو طرف در جبهه دیده نشده بود . یواش یواش نیاز به کمی تحرک در همه جا حس میشد. روز 1360/7/13 بر خلاف معمول در تامکت ، یک رسته دو فروندی جهت گشت در منطقه عمومی آبادان ، اهواز و خرمشهر برنامه ریزی شده بود. نفرات دسته ، لیدر ستوان یکم حسن هرندی و ستوانیکم شادروان جلال آبادی و شماره دو ستوانیکم روستایی و ستوانیکم فریدونی و ساعت بلند شدن 1330 .
با سپاس .
چند وقتی بود که جبهه ها در جالت رکود بودند و عملیات مهمی از دو طرف در جبهه دیده نشده بود . یواش یواش نیاز به کمی تحرک در همه جا حس میشد. روز 1360/7/13 بر خلاف معمول در تامکت ، یک رسته دو فروندی جهت گشت در منطقه عمومی آبادان ، اهواز و خرمشهر برنامه ریزی شده بود. نفرات دسته ، لیدر ستوان یکم حسن هرندی و ستوانیکم شادروان جلال آبادی و شماره دو ستوانیکم روستایی و ستوانیکم فریدونی و ساعت بلند شدن 1330 .
سر زمان از زمین بلند شده و دقایقی بعد پس از سوختگیری از تانکر بطرف منطقه رفتیم .دو فروند با فاصله " راحت " 500 پا از یکدیگر ، ( که هم خسته نشویم و هم کابین عقبها منطقه را بهتر جستجو کنند) بسوی سمتی بین اهواز و آبادان ادامه مسیر دادیم . آهسته آهسته شروع به پایین آمدن به ارتفاع گشت کردیم . ظاهرا هیچ خبری نبود ! تا مایل ها هدفی دیده نمی شد .ما که از پرواز دو فروندی متعجب بودیم ، این خالی بودن منطقه بیشتر شگفت زده مان کرد .دو یا سه مرتبه منطقه را از شرق به غرب رفتیم و برگشتیم . هدفها تقریبا ناگهانی پیدا شدند .در فاصله نسبتا زیاد حدود 80 - 90 مایل چند هدف پیدا شد که سمتشان به جنوب بود . ناگهان دو دسته سه فروندی با چرخشی تند بطرف شرق گشته و تقریبا روبروی ما در آمدند . کنترلر رادار مرتبا سمت و ارتفاع آنها را بما میداد .در همین زمان ابتدا جلال آبادی و سپس فریدونی داشتن آنها را تایید کرده و از کنترلر خواستند که دیگر اطلاعات ندهد .
هردو هواپیما آماده حمله شدیم . خیلی به چپ ما افتاده بودند .چند ثانیه بعد دسته جلویی ، گردش براست شدیدی کرده و از ما فاصله گرفتند .کنترلر گفت دسته جلویی رفتند به سمت دریا اما دسته دوم با همان سمت قبلی بطرف شما می آیند . فاصله حدود سی مایل. حسن بمن گفت : ببین اگه موقعیت تو بهتره ، حمله رو انجام بده و باتوجه به اینکه من سمت چپ حسن و آنها هم سمت چپ من بودند ، موقعیت ما بهتر بود . بنایرین در رادیو گفتم باشه من میرم برای حمله . همزمان موتور داده و شروع به تنظیم سویچ ها کردم.
فریدونی ، با خونسردی و مهارت یک حرفه ای کامل مرتبا بمن اطلاعات میداد . اصلا مجبور نبودم داخل کابین را نگاه کنم. کم کم به فاصله مناسب نزدیک میشدیم .زمانی که فریدونی اعلام آمادگی کرد ، من Master Arm سویچ اصلی جنگ افزار ها را روشن کرده و گفتم خودت بزن و فریدونی بلافاصله گفت زدم .تکان افتادن موشک را فورا حس کردم .اما هرچه منتظر شدم از خود موشک خبری نبود . با محاسبه ای در ذهنم ، دلشوره شروع و هرلحظه شدید تر می شد.

تا خواستم با فریدونی صحبت کنم ، خیلی ناگهانی فریاد حسن بلند شد که : " مجید به چپ بریک Break کن . سریع یالا . " کاملا انعکاسی و بدون تفکر کنترل را به چپ داده و با تمام توان دستها و بازوهایم آنرا به عقب کشیدم .اگر اغراق نباشد ، در چند لحظه شاید تا 90 درجه چرخیدم . دوباره فریاد حسن بلند شد : " بریک کن به راست . الان میزندت ! به گمان اینکه از پایین و عقب مورد حمله قرار گرفته ایم ، تمام تجربه پروازی وهرچه را که یاد گرفته بودم در آن لحظات بکار بردم .همزمان و در آن G شدید ( بیش از 5/6 جی کشیدم ) به فریدونی گفتم : عقب رو بپا .احتمالا پشت سر و پایین . دو مرتبه حسن داد زد مجید پایین نرو بریک به چپ و برو بالا . و من گوش به فرمان ! مو به مو همان کار را کردم. گمان میکردم حسن در حال تعقیب دشمن و همزمان مرا هم میبیند .
پس از چند ثانیه حدودا سه چهار هزار پا بالا تر بودم و درین مدت دو دوری دایره 360 درجه را هم چرخیده بودم ! سپس حسن گفت : آروم بگیر ! تمام شد ! با هیجان پرسیدم زدیش ؟ گفت : چه کسی رو زدم ؟ موشک خودت داشت خودت رو میزد ! یکی دو بار هم خیلی نزدیکت شد ! باورم نمیشد . کسی خودش رو با موشک خودش بزنه !هنوز تو فکر این (غیرممکن ممکن ) بودم که جلال آبادی به رادار گفت " ما یک یا دو هدف در بیست مایلی داریم . و رادار بلافاصله گفت : غریبه است بزنید .حسن بمن گفت از راستت میرم جلو . گفتم باشه و فورا کنی عقب وبالاتر از او موقعیت گرفتم .
کمتر از یکدقیقه بعد جلال آبادی گفت رادار دستور آتش را تایید کن و رادار تایید کرد . فنیکس با زیبایی عجیبی از زیر هواپیمای حسن پایین افتاد و کمتر از ثانیه موتورش روشن شد . درست مثل اسلو موشن . چشم بهمزدنی دیگر فقط دود سفید را میدیدیم که به چپ و راست میرفت و خود را روی هدف تصحیح میکرد . چند لحظه بعد انفجار قشنگی که همه تامکتی ها حتی در خواب هم میبینند زمین و آسمان را بهم ریخت . بلطف حسن خوش تیپ خوش پرواز و جلال آبادی عزیز و باسواد ، از شر یکی دیگر از بیگانگان ، خلاص شده بودیم . (هواپیمایش جایی حدود سی چهل مایلی غرب اهواز افتاد ) . البته ما فقط گاهگاهی میتوانستیم نگاه کنیم چون در فاصله زیاد حرکاتی دیده می شد .
کمتر از یکدقیقه بعد جلال آبادی گفت رادار دستور آتش را تایید کن و رادار تایید کرد . فنیکس با زیبایی عجیبی از زیر هواپیمای حسن پایین افتاد و کمتر از ثانیه موتورش روشن شد . درست مثل اسلو موشن . چشم بهمزدنی دیگر فقط دود سفید را میدیدیم که به چپ و راست میرفت و خود را روی هدف تصحیح میکرد . چند لحظه بعد انفجار قشنگی که همه تامکتی ها حتی در خواب هم میبینند زمین و آسمان را بهم ریخت . بلطف حسن خوش تیپ خوش پرواز و جلال آبادی عزیز و باسواد ، از شر یکی دیگر از بیگانگان ، خلاص شده بودیم . (هواپیمایش جایی حدود سی چهل مایلی غرب اهواز افتاد ) . البته ما فقط گاهگاهی میتوانستیم نگاه کنیم چون در فاصله زیاد حرکاتی دیده می شد .
ظاهرا موشک من ، بعلتی که هیچوقت به دقت معلوم نشد (چون نبودش که معاینه اش کنند ! ) موتورش نیم سوز عمل کرده و سرعتی برابر یا کمتر از سرعت من گرفته وسپس بطور اتوماتیک ( که آنهم عجیب است ) روی نزدیکترین هدف که هواپیمای مادر بوده قفل راداری کرده و بطرف آن رفته .من و فریدونی چون هیچگاه صحنه را نمی دیدیم باورمان نمی شد .تنها حسن و جلال آبادی آن را دیده بودند . ساعتی بعد خسته و کوفته در اصفهان نشستیم .
.شانس و تصادف گاهی در زندگی آدمها نقش بسیار مهمی بازی می کنند . شاید اگر آنروز ما برخلاف معمول همیشه دو فروندی نبودیم ، الان کسی ازین رویداد هیچ خبری نداشت و نیز شکار کردن یک تامکت ایرانی هم به حساب خلبانان عراقی گذاشته شده بود .
با سپاس بسیار


