[ 29 ]
1
خطبهاى از آن حضرت ( ع )
در اين خطبه ، سخن از آغاز آفرينش آسمان و زمين و آفرينش آدم ( ع ) است .
حمد باد خداوندى را كه سخنوران در ثنايش فرو مانند و شمارندگان از شمارش نعمتهايش عاجز آيند و كوشندگان هر چه كوشند ، حق نعمتش را آنسان كه شايسته اوست ، ادا كردن نتوانند . خداوندى ، كه انديشههاى دور پرواز او را درك نكنند و زيركان تيزهوش ، به عمق جلال و جبروت او نرسند . خداوندى كه فراخناى صفاتش را نه حدّى است و نه نهايتى و وصف جلال و جمال او را سخنى درخور نتوان يافت ، كه در زمان نگنجد و مدت نپذيرد . آفريدگان را به قدرت خويش بيافريد و بادهاى باران زاى را بپراكند تا بشارت باران رحمت او دهند و به صخرههاى كوهساران ، زمينش را از لرزش بازداشت .
اساس دين ، شناخت خداوند است و كمال شناخت او ، تصديق به وجود اوست و كمال تصديق به وجود او ، يكتا و يگانه دانستن اوست و كمال اعتقاد به يكتايى و يگانگى او ، پرستش اوست . دور از هر شايبه و آميزهاى و ، پرستش او زمانى از هر شايبه و آميزهاى پاك باشد كه از ذات او ، نفى هر صفت شود زيرا هر صفتى گواه بر اين است كه غير از موصوف خود است و هر موصوفى ، گواه بر اين است كه غير از صفت خود است .
[ 31 ]
هركس خداوند سبحان را به صفتى زايد بر ذات وصف كند ، او را به چيزى مقرون ساخته و هر كه او را به چيزى مقرون دارد ، دو چيزش پنداشته و هر كه دو چيزش پندارد ، چنان است كه به اجزايش تقسيم كرده و هر كه به اجزايش تقسيم كند ،
او را ندانسته و نشناخته است . و آنكه به سوى او اشارت كند محدودش پنداشته و هر كه محدودش پندارد ، او را بر شمرده است و هر كه گويد كه خدا در چيست ، خدا را درون چيزى قرار داده و هر كه گويد كه خدا بر روى چيزى جاى دارد ، ديگر جايها را از وجود او تهى كرده است .
خداوند همواره بوده است و از عيب حدوث ، منزه است . موجود است ، نه آنسان كه از عدم به وجود آمده باشد ، با هر چيزى هست ، ولى نه به گونهاى كه همنشين و نزديك او باشد ، غير از هر چيزى است ، ولى نه بدان سان كه از او دور باشد . كننده كارهاست ولى نه با حركات و ابزارها . به آفريدگان خود بينا بود ، حتى آن زمان ، كه هنوز جامه هستى بر تن نداشتند . تنها و يكتاست زيرا هرگز او را يار و همدمى نبوده كه فقدانش موجب تشويش گردد . موجودات را چنانكه بايد بيافريد و آفرينش را چنانكه بايد آغاز نهاد . بىآنكه نيازش به انديشهاى باشد يا به تجربهاى كه از آن سود برده باشد يا به حركتى كه در او پديد آمده باشد و نه دل مشغولى كه موجب تشويش شود . آفرينش هر چيزى را در زمان معينش به انجام رسانيد و ميان طبايع گوناگون ،
سازش پديد آورد و هر چيزى را غريزه و سرشتى خاص عطا كرد . و هر غريزه و سرشتى را خاص كسى قرار داد ، پيش از آنكه بر او جامه آفرينش پوشد ، به آن آگاه بود و بر آغاز و انجام آن احاطه داشت و نفس هر سرشت و پيچ و خم هر كارى را مىدانست .
آنگاه ، خداوند سبحان فضاهاى شكافته را پديد آورد و به هر سوى راهى گشود و هواى فرازين را بيافريد و در آن آبى متلاطم و متراكم با موجهاى دمان جارى ساخت و آن را بر پشت بادى سختوزنده توفانزاى نهاد . و فرمان داد ، كه بار خويش بر پشت استوار دارد و نگذارد كه فرو ريزد ، و در همان جاى كه مقرر داشته بماند . هوا در زير آن باد گشوده شد و آب بر فراز آن جريان يافت . [ و تا آن آب در تموج آيد ] ، باد ديگرى بيافريد و اين باد ، سترون بود كه تنها كارش ، جنبانيدن آب بود . آن باد همواره در وزيدن بود وزيدنى تند ، از جايگاهى دور و ناشناخته . و فرمانش داد كه بر آن آب موّاج ،
[ 33 ]
وزيدن گيرد و امواج آن دريا برانگيزد و آنسان كه مشك را مىجنبانند ، آب را به جنبش واداشت . باد به گونهاى بر آن مىوزيد ، كه در جايى تهى از هر مانع بوزد . باد آب را پيوسته زير و رو كرد و همه اجزاى آن در حركت آورد تا كف بر سر برآورد ،
آنسان كه از شير ، كره حاصل شود . آنگاه خداى تعالى آن كفها به فضاى گشاده ، فرا برد و از آن هفت آسمان را بيافريد . در زير آسمانها موجى پديد آورد تا آنها را از فرو ريختن باز دارد . و بر فراز آنها سقفى بلند برآورد بىهيچ ستونى كه بر پايشان نگه دارد يا ميخى كه اجزايشان به هم پيوسته گرداند . سپس به ستارگان بياراست و اختران تابناك پديد آورد و چراغهاى تابناك مهر و ماه را بر افروخت ، هر يك در فلكى دور زننده و سپهرى گردنده چونان لوحى متحرك .
سپس ، ميان آسمانهاى بلند را بگشاد و آنها را از گونهگون فرشتگان پر نمود .
برخى از آن فرشتگان ، پيوسته در سجودند ، بىآنكه ركوعى كرده باشند ، برخى همواره در ركوعند و هرگز قد نمىافرازند . صف در صف ، در جاى خود قرار گرفتهاند و هيچ يك را ياراى آن نيست كه از جاى خود به ديگر جاى رود . خدا را مىستايند و از ستودن ملول نمىگردند . هرگز چشمانشان به خواب نرود و خردهاشان دستخوش سهو و خطا نشود و اندامهايشان سستى نگيرد و غفلت فراموشى بر آنان چيره نگردد .
گروهى از فرشتگان امينان وحى خداوندى هستند و سخن او را به رسولانش مىرسانند و آنچه مقدر كرده و مقرر داشته ، به زمين مىآورند و باز مىگردند . گروهى نگهبانان بندگان او هستند و گروهى دربانان بهشت اويند . شمارى از ايشان پايهايشان بر روى زمين فرودين است و گردنهايشان به آسمان فرازين كشيده شده و اعضاى پيكرشان از اقطار زمين بيرون رفته و دوشهايشان آنچنان نيرومند است كه توان آن دارند كه پايههاى عرش را بر دوش كشند . از هيبت عظمت خداوندى ياراى آن ندارند كه چشم فرا كنند ، بلكه ، همواره ، سر فروهشته دارند و بالها گرد كرده و خود را در آنها پيچيدهاند . ميان ايشان و ديگران ، حجابهاى عزّت و عظمت فرو افتاده و پردههاى قدرت كشيده شده است . هرگز پروردگارشان را در عالم خيال و توهم تصوير نمىكنند و به صفات مخلوقات متصفش نمىسازند و در مكانها محدودش نمىدانند و براى او همتايى نمىشناسند و به او اشارت نمىنمايند .
[ 35 ]
هم از اين خطبه [ در صفت آفرينش آدم ( عليه السلام ) ] آنگاه خداى سبحان ، از زمين درشتناك و از زمين هموار و نرم و از آنجا كه زمين شيرين بود و از آنجا كه شورهزار بود ، خاكى بر گرفت و به آب بشست تا يكدست و خالص گرديد . پس نمناكش ساخت تا چسبنده شد و از آن پيكرى ساخت داراى اندامها و اعضا و مفاصل . و خشكش نمود تا خود را بگرفت چونان سفالينه . و تا مدتى معين و زمانى مشخص سختش گردانيد . آنگاه از روح خود در آن بدميد . آن پيكر گلين كه جان يافته بود ، از جاى برخاست كه انسانى شده بود با ذهنى كه در كارها به جولانش درآورد و با انديشهاى كه به آن در كارها تصرف كند و عضوهايى كه چون ابزارهايى به كارشان گيرد و نيروى شناختى كه ميان حق و باطل فرق نهد و طعمها و بويها و رنگها و چيزها را دريابد . معجونى سرشته از رنگهاى گونهگون .
برخى همانند يكديگر و برخى مخالف و ضد يكديگر . چون گرمى و سردى ، ترى و خشكى [ و اندوه و شادمانى ] . خداى سبحان از فرشتگان امانتى را كه به آنها سپرده بود ، طلب داشت و عهد و وصيتى را كه با آنها نهاده بود ، خواستار شد كه به سجود در برابر او اعتراف كنند و تا اكرامش كنند در برابرش خاشع گردند .
پس ، خداى سبحان گفت كه در برابر آدم سجده كنيد . همه سجده كردند مگر ابليس كه از سجده كردن سر بر تافت . گرفتار تكبر و غرور شده بود و شقاوت بر او چيره شده بود . بر خود بباليد كه خود از آتش آفريده شده بود و آدم را كه از مشتى گل سفالين آفريده شده بود ، خوار و حقير شمرد . خداوند ابليس را مهلت ارزانى داشت تا به خشم خود كيفرش دهد و تا آزمايش و بلاى او به غايت رساند و آن وعده كه به او داده بود ، به سر برد . پس او را گفت كه تو تا روز رستاخيز از مهلت داده شدگانى .
آنگاه خداوند سبحان آدم را در بهشت جاى داد ، سرايى كه زندگى در آن خوش و آرام بود و جايگاهى همه ايمنى . و از ابليس و دشمنىاش برحذر داشت . ولى دشمن كه آدم را در آن سراى خوش و امن ، همنشين نيكان ديد ، بر او رشك برد . آدم يقين خويش بداد و شك بستد و اراده استوارش به سستى گراييد و شادمانى از دل او رخت بر بست و وحشت جاى آن بگرفت و آن گردن فرازى و غرور به پشيمانى و حسرت بدل شد . ولى خداوند در توبه به روى او بگشاد و كلمه رحمت خويش به
[ 37 ]
او بياموخت و وعده داد كه بار دگر او را به بهشت خود بازگرداند . ليكن نخست او را به اين جهان بلا و محنت و جايگاه زادن و پروردن فرو فرستاد .
خداوند سبحان از ميان فرزندان آدم ، پيامبرانى برگزيد و از آنان پيمان گرفت كه هر چه را كه به آنها وحى مىشود ، به مردم برسانند و در امر رسالت او امانت نگه دارند ، به هنگامى كه بيشتر مردم ، پيمانى را كه با خدا بسته بودند ، شكسته بودند و حق پرستش او ادا نكرده بودند و براى او در عبادت شريكانى قرار داده بودند و شيطانها از شناخت خداوند ، منحرفشان كرده بودند و پيوندشان را از پرستش خداوندى بريده بودند . پس پيامبران را به ميانشان بفرستاد . پيامبران از پى يكديگر بيامدند تا از مردم بخواهند كه آن عهد را كه خلقتشان بر آن سرشته شده ، به جاى آرند و نعمت او را كه از ياد بردهاند ، فرا ياد آورند و از آنان حجّت گيرند كه رسالت حق به آنان رسيده است و خردهاشان را كه در پرده غفلت ، مستور گشته ، برانگيزند . و نشانههاى قدرتش را كه بر سقف بلند آسمان آشكار است به آنها بنمايانند و هم آنچه را كه بر روى زمين است و آنچه را كه سبب حياتشان يا موجب مرگشان مىشود به آنان بشناسانند و از سختيها و مرارتهايى كه پيرشان مىكند يا حوادثى كه بر سرشان مىتازد ، آگاهشان سازند . خداوند بندگان خود را از رسالت پيامبران ، بىنصيب نساخت بلكه همواره بر آنان ، كتاب فرو فرستاد و برهان و دليل راستى و درستى آيين خويش را بر ايشان آشكار ساخت و راه راست و روشن را خود در پيش پايشان بگشود . پيامبران را اندك بودن ياران ، در كار سست نكرد و فراوانى تكذيب كنندگان و دروغ انگاران ، از عزم جزم خود باز نداشت . براى برخى كه پيشين بودند ، نام پيامبرانى را كه زان سپس خواهند آمد ، گفته بود و برخى را كه پسين بودند ، به پيامبران پيشين شناسانده بود .
قرنها بدين منوال گذشت و روزگاران سپرى شد . پدران به ديار نيستى رفتند و فرزندان جاى ايشان بگرفتند و خداوند سبحان ، محمد رسول اللّه ( صلى اللّه عليه و آله ) را فرستاد تا وعده خود برآورد و دور نبوّت به پايان برد . در حالى كه از پيامبران برايش پيمان گرفته شده بود . نشانههاى پيامبرىاش آشكار شد و روز ولادتش با كرامتى عظيم همراه بود . در اين هنگام مردم روى زمين به كيش و آيين پراكنده بودند
[ 39 ]
و هر كس را باور و عقيدت و آيين و رسمى ديگر بود : پارهاى خدا را به آفريدگانش تشبيه مىكردند . پارهاى او را به نامهايى منحرف مىخواندند و جماعتى مىگفتند كه اين جهان هستى ، آفريده ديگرى است . خداوند به رسالت محمد ( صلى اللّه عليه و آله ) آنان را از گمراهى برهانيد و ننگ جهالت از آنان بزدود .
خداوند سبحان ، مرتبت قرب و لقاى خود را به محمد ( صلى اللّه عليه و آله ) عطا كرد و براى او آن را پسنديد كه در نزد خود داشت . پس عزيزش داشت و از اين جهان فرودين كه قرين بلا و محنت است ، روى گردانش نمود و كريمانه جانش بگرفت . درود خدا بر او و خاندانش باد .
محمد ( صلى اللّه عليه و آله ) نيز در ميان امّت خود چيزهايى به وديعت نهاد كه ديگر پيامبران در ميان امّت خود به وديعت نهاده بودند زيرا هيچ پيامبرى امّت خويش را بعد از خود سرگردان رها نكرده است ، بىآنكه راهى روشن پيش پايشان گشوده باشد يا نشانهاى صريح و آشكار براى هدايتشان قرار داده باشد . محمد ( صلى اللّه عليه و آله ) نيز كتابى را كه از سوى پروردگارتان بر او نازل شده بود ، در ميان شما نهاد ، كتابى كه احكام حلال و حرامش در آن بيان شده بود و واجب و مستحب و ناسخ و منسوخش روشن شده بود . معلوم داشته كه چه كارهايى مباح است و چه كارهايى واجب يا حرام . خاص و عام چيست و در آن اندرزها و مثالهاست . مطلق و مقيد و محكم و متشابه آن را آشكار ساخته . هر مجملى را تفسير كرده و گره هر مشكلى را گشوده است . و نيز چيزهايى است كه براى دانستنش پيمان گرفته شده و چيزهايى است كه به نادانستنش رخصت داده شده . احكامى است كه در كتاب خدا به وجوب آن حكم شده و در سنت ، آن حكم نسخ گشته و احكامى است كه در سنت ، به وجوب آن تاكيد شده ولى در كتاب به تركش رخصت داده شده و نيز اعمالى است كه چون زمانش فرازآيد ، واجب و چون زمانش سپرى گردد ، وجوبش زايل شود . و در باب امورى كه ارتكاب آن گناه كبيره است و خدا به كيفر آن ، وعيد آتش دوزخ داده و امورى كه ارتكاب آن گناه صغيره است و مستوجب غفران و آمرزش اوست و امورى كه اندك آن هم پذيرفته آيد و هر كس مخير است كه بيش از آن هم به جاى آورد .
[ 41 ]
و از اين خطبه [ در ذكر حج ] خداوند ، حج خانه خود را بر شما واجب گردانيد و خانه خود را قبلهگاه مردم ساخت . مردم با شوق تمام ، آنسان كه ستوران به آبشخور روى نهند و كبوتران به آشيانه پناه برند ، بدان درآيند . خداى سبحان حج را مقرر فرمود تا مردم در برابر عظمت او فروتنى نشان دهند و به عزت و جبروت او اعتراف كنند . و از ميان بندگان خود كسانى را برگزيد تا صلاى دعوت او شنيدند و اجابت كردند و سخن حق تصديق نمودند و در آنجا پاى نهادند كه پيامبرانش نهاده بودند و به آن فرشتگان همانند شدند كه گرد عرشش طواف مىكنند و در اين سودا كه سرمايهشان عبادت اوست ، سود فراوان حاصل كردند و تا به ميعاد آمرزش او دست يابند بر يكديگر پيشى جستند . خداوند ، سبحانه و تعالى ، حج را نشانه و علامت اسلام قرار داد و كعبه را پناهگاه پناهندگان و حج را فريضتى واجب ساخت و حقش را واجب گردانيد و حج را بر شما مقرر فرمود و گفت : « براى خدا حج آن خانه بر كسانى كه قدرت رفتن به آن داشته باشند ، واجب است و هر كه راه كفر پيش گيرد بداند كه خدا از جهانيان بىنياز است » ( 1 ) .
****ترجمه نهج البلاغه*****
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

- پست: 941
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵, ۲:۴۱ ب.ظ
- محل اقامت: شیراز
- سپاسهای ارسالی: 10 بار
- سپاسهای دریافتی: 80 بار
- تماس:
****ترجمه نهج البلاغه*****
[FONT=Tahoma,sans-serif]اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life

- پست: 941
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵, ۲:۴۱ ب.ظ
- محل اقامت: شیراز
- سپاسهای ارسالی: 10 بار
- سپاسهای دریافتی: 80 بار
- تماس:
2
خطبهاى از آن حضرت ( ع )
پس از بازگشتش از صفين او را سپاس مىگويم و خواستار فزونى نعمت او هستم و بر آستان عزتش سر تسليم نهادهام و خواهم كه مرا از گناه در امان نگه دارد . از او يارى مىجويم كه نيازمند آنم كه نيازم برآورد . هر كس را كه او راه بنمايد ، گمراه نگردد و هر كس را كه با او دشمنى ورزد ، كس زينهار ندهد ، هركس را كه تعهد كند ، بىچيز نشود كه تعهدش از هر چه به سنجش آيد ، افزون است و از هر چه اندوختنى است برتر . و شهادت مىدهم كه خداوندى جز اللّه ، خداى يكتا نيست . يگانه است و بىهيچ شريكى .
[ 43 ]
شهادت مىدهم ، شهادتى كه خلوصش از بوته آزمايش نيكو برآمده باشد و اعتقاد به آن با صفاى نيت همراه بود . بدان چنگ در مىزنم ، همواره تا آنگاه كه ما را زنده مىدارد و مىاندوزيم آن را براى روزهاى هولناكى كه در پيش داريم . چنين شهادتى نشان عزم جزم ما در ايمان است و سرلوحه نيكوكارى و خشنودى خداوند است و ، سبب دورساختن شيطان .
و شهادت مىدهم كه محمد ( صلى اللّه عليه و آله ) بنده او و پيامبر اوست كه او را فرستاد با آيينى چون آفتاب تابنده ، پرآوازه و دانشى برتر و كتابى نوشته شده و فروغى تابان و پرتوى درخشان و فرمانى قاطع تا حق از باطل بازشناساند ، و زنگ شبهت از دلها بزدايد . محمد ( صلى اللّه عليه و آله ) براى اثبات پيامبرى خويش حجتها آورد و مردمان را با آيات كتاب خود بيم داد و با ذكر عقوبتها و كيفرها كه بر امتهاى پيشين رفته بود ، بترسانيد .
مردمان در فتنههايى گرفتار بودند ، كه در آن رشته دين گسسته بود و پايه يقين شكست برداشته و مىلرزيد . هركس به چيزى كه خود اصل مىپنداشت چنگ زده بود . كارها پراكنده و درهم ، راه بيرون شدن از آن فتنهها باريك ، طريق هدايت مسدود و كورى و بىخبرى آنسان شايع و همهگير كه هدايت را آوازهاى نبود . خدا را گناه مىكردند و شيطان را يار و ياور بودند . ايمان خوار و ذليل بود ، ستونهايش از هم گسيخته و نشانههايش دگرگون و راههايش ويران و جادههايش محو و ناپديد .
همگان در راه شيطان گام مىزدند و از آبشخور او مىنوشيدند . به يارى اين قوم بود كه شيطان پرچم پيروزى برافراشت و فتنهها برانگيخت و آنان را در زير پاهاى خود فرو كوفت و پى سپر سمهاى خود نمود . آنان ، در آن حال ، حيرت زده و نادان و فريب خورده بودند و بهترين خانهها ( 1 ) را بدترين همسايه . شبها خواب به چشمانشان نمىرفت و سرمه ديدگانشان سرشك خونين بود . آنجا سرزمينى بود كه بر دانايش چون ستوران لگام مىزدند و نادانش را بر اورنگ عزت مىنشاندند .
و از اين خطبه [ در وصف آل محمد ( ص ) ] آل محمد امينان اسرار خداوندند و پناهگاه اوامر او و معدن علم او و مرجع حكمت او و خزانه كتابهاى او و قلههاى رفيع دين او . قامت خميده دين به پايمردى آنان راستى گرفت ، و لرزش اندامهايش به نيروى ايشان آرامش يافت .
45 و از اين خطبه [ درباره منافقان ] گناه مىكارند و كشته خويش به آب غرور آب مىدهند و هلاكت مىدروند . در اين امّت هيچ كس را با آل محمد ( صلى اللّه عليه و آله ) مقايسه نتوان كرد . كسانى را كه مرهون نعمتهاى ايشاناند با ايشان برابر نتوان داشت ، كه آل محمد اساس ديناند و ستون يقين كه افراط كاران به آنان راه اعتدال گيرند و واپس ماندگان به مدد ايشان به كاروان دين پيوندند .
ويژگيهاى امامت در آنهاست و بس . و وراثت نبوّت منحصر در ايشان . اكنون حق به كسى بازگشته كه شايسته آن است و به جايى باز آمده كه از آنجا رخت بر بسته بود .
خطبهاى از آن حضرت ( ع )
پس از بازگشتش از صفين او را سپاس مىگويم و خواستار فزونى نعمت او هستم و بر آستان عزتش سر تسليم نهادهام و خواهم كه مرا از گناه در امان نگه دارد . از او يارى مىجويم كه نيازمند آنم كه نيازم برآورد . هر كس را كه او راه بنمايد ، گمراه نگردد و هر كس را كه با او دشمنى ورزد ، كس زينهار ندهد ، هركس را كه تعهد كند ، بىچيز نشود كه تعهدش از هر چه به سنجش آيد ، افزون است و از هر چه اندوختنى است برتر . و شهادت مىدهم كه خداوندى جز اللّه ، خداى يكتا نيست . يگانه است و بىهيچ شريكى .
[ 43 ]
شهادت مىدهم ، شهادتى كه خلوصش از بوته آزمايش نيكو برآمده باشد و اعتقاد به آن با صفاى نيت همراه بود . بدان چنگ در مىزنم ، همواره تا آنگاه كه ما را زنده مىدارد و مىاندوزيم آن را براى روزهاى هولناكى كه در پيش داريم . چنين شهادتى نشان عزم جزم ما در ايمان است و سرلوحه نيكوكارى و خشنودى خداوند است و ، سبب دورساختن شيطان .
و شهادت مىدهم كه محمد ( صلى اللّه عليه و آله ) بنده او و پيامبر اوست كه او را فرستاد با آيينى چون آفتاب تابنده ، پرآوازه و دانشى برتر و كتابى نوشته شده و فروغى تابان و پرتوى درخشان و فرمانى قاطع تا حق از باطل بازشناساند ، و زنگ شبهت از دلها بزدايد . محمد ( صلى اللّه عليه و آله ) براى اثبات پيامبرى خويش حجتها آورد و مردمان را با آيات كتاب خود بيم داد و با ذكر عقوبتها و كيفرها كه بر امتهاى پيشين رفته بود ، بترسانيد .
مردمان در فتنههايى گرفتار بودند ، كه در آن رشته دين گسسته بود و پايه يقين شكست برداشته و مىلرزيد . هركس به چيزى كه خود اصل مىپنداشت چنگ زده بود . كارها پراكنده و درهم ، راه بيرون شدن از آن فتنهها باريك ، طريق هدايت مسدود و كورى و بىخبرى آنسان شايع و همهگير كه هدايت را آوازهاى نبود . خدا را گناه مىكردند و شيطان را يار و ياور بودند . ايمان خوار و ذليل بود ، ستونهايش از هم گسيخته و نشانههايش دگرگون و راههايش ويران و جادههايش محو و ناپديد .
همگان در راه شيطان گام مىزدند و از آبشخور او مىنوشيدند . به يارى اين قوم بود كه شيطان پرچم پيروزى برافراشت و فتنهها برانگيخت و آنان را در زير پاهاى خود فرو كوفت و پى سپر سمهاى خود نمود . آنان ، در آن حال ، حيرت زده و نادان و فريب خورده بودند و بهترين خانهها ( 1 ) را بدترين همسايه . شبها خواب به چشمانشان نمىرفت و سرمه ديدگانشان سرشك خونين بود . آنجا سرزمينى بود كه بر دانايش چون ستوران لگام مىزدند و نادانش را بر اورنگ عزت مىنشاندند .
و از اين خطبه [ در وصف آل محمد ( ص ) ] آل محمد امينان اسرار خداوندند و پناهگاه اوامر او و معدن علم او و مرجع حكمت او و خزانه كتابهاى او و قلههاى رفيع دين او . قامت خميده دين به پايمردى آنان راستى گرفت ، و لرزش اندامهايش به نيروى ايشان آرامش يافت .
45 و از اين خطبه [ درباره منافقان ] گناه مىكارند و كشته خويش به آب غرور آب مىدهند و هلاكت مىدروند . در اين امّت هيچ كس را با آل محمد ( صلى اللّه عليه و آله ) مقايسه نتوان كرد . كسانى را كه مرهون نعمتهاى ايشاناند با ايشان برابر نتوان داشت ، كه آل محمد اساس ديناند و ستون يقين كه افراط كاران به آنان راه اعتدال گيرند و واپس ماندگان به مدد ايشان به كاروان دين پيوندند .
ويژگيهاى امامت در آنهاست و بس . و وراثت نبوّت منحصر در ايشان . اكنون حق به كسى بازگشته كه شايسته آن است و به جايى باز آمده كه از آنجا رخت بر بسته بود .
[FONT=Tahoma,sans-serif]اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life

- پست: 941
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵, ۲:۴۱ ب.ظ
- محل اقامت: شیراز
- سپاسهای ارسالی: 10 بار
- سپاسهای دریافتی: 80 بار
- تماس:
3 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
معروف به خطبه شقشقيه
آگاه باشيد . به خدا سوگند كه « فلان » خلافت را چون جامهاى بر تن كرد و نيك مىدانست كه پايگاه من نسبت به آن چونان محور است به آسياب . سيلها از من فرو مىريزد و پرنده را ياراى پرواز به قله رفيع من نيست . پس ميان خود و خلافت پردهاى آويختم و از آن چشم پوشيدم و به ديگر سو گشتم و رخ برتافتم . در انديشه شدم كه با دست شكسته بتازم يا بر آن فضاى ظلمانى شكيبايى ورزم ، فضايى كه بزرگسالان در آن سالخورده شوند و خردسالان به پيرى رسند و مؤمن ، همچنان رنج كشد تا به لقاى پروردگارش نايل آيد . ديدم ، كه شكيبايى در آن حالت خردمندانهتر است و من طريق شكيبايى گزيدم ، در حالى كه ، همانند كسى بودم كه خاشاك به چشمش رفته ،
و استخوان در گلويش مانده باشد . مىديدم ، كه ميراث من به غارت مىرود .
تا آن « نخستين » به سراى ديگر شتافت و مسند خلافت را به ديگرى واگذاشت .
شتان ما يومى على كورها و يوم حيان اخى جابر ( 1 ) « چه فرق بزرگى است ميان زندگى من بر پشت اين شتر و زندگى حيان برادر جابر » .
[ 47 ]
اى شگفتا . در آن روزها كه زمام كار به دست گرفته بود همواره مىخواست كه مردم معافش دارند ولى در سراشيب عمر ، عقد آن عروس را بعد از خود به ديگرى بست . بنگريد كه چسان دو پستانش را ، آن دو ، ميان خود تقسيم كردند و شيرش را دوشيدند . پس خلافت را به عرصهاى خشن و درشتناك افكند ، عرصهاى كه درشتىاش پاى را مجروح مىكرد و ناهموارىاش رونده را به رنج مىافكند . لغزيدن و به سر درآمدن و پوزش خواستن فراوان شد . صاحب آن مقام ، چونان مردى بود سوار بر اشترى سركش كه هرگاه مهارش را مىكشيد ، بينىاش مجروح مىشد و اگر مهارش را سست مىكرد ، سوار خود را هلاك مىساخت . به خدا سوگند ، كه در آن روزها مردم ، هم گرفتار خطا بودند و هم سركشى . هم دستخوش بىثباتى بودند و هم اعراض از حق . و من بر اين زمان دراز در گرداب محنت ، شكيبايى مىورزيدم تا او نيز به جهان ديگر شتافت و امر خلافت را در ميان جماعتى قرار داد كه مرا هم يكى از آن قبيل مىپنداشت . بار خدايا ، در اين شورا از تو مدد مىجويم . چسان در منزلت و مرتبت من نسبت به خليفه نخستين ترديد روا داشتند ، كه اينك با چنين مردمى همسنگ و همطرازم شمارند . هرگاه چون پرندگان روى در نشيب مىنهادند يا بال زده فرا مىپريدند ، من راه مخالفت نمىپيمودم و با آنان همراهى مىنمودم . پس ، يكى از ايشان كينه ديرينهاى را كه با من داشت فراياد آورد و آن ديگر نيز از من روى بتافت كه به داماد خود گرايش يافت . و كارهاى ديگر كردند كه من از گفتنشان كراهت دارم .
آنگاه « سومى » برخاست ، در حالى كه از پرخوارگى باد به پهلوها افكنده بود و چونان ستورى كه همّى جز خوردن در اصطبل نداشت . خويشاوندان پدريش با او همدست شدند و مال خدا را چنان با شوق و ميل فراوان خوردند كه اشتران ، گياه بهارى را . تا سرانجام ،
آنچه را تابيده بود باز شد و كردارش قتلش را در پى داشت . و شكمبارگيش به سر درآوردش .
بناگاه ، ديدم كه انبوه مردم روى به من نهادهاند ، انبوه چون يالهاى كفتاران . گرد مرا از هر طرف گرفتند ، چنان كه نزديك بود استخوانهاى بازو و پهلويم را زير پاى فرو كوبند و رداى من از دو سو بر دريد . چون رمه گوسفندان مرا در بر گرفتند . اما ،
هنگامى كه ، زمام كار را به دست گرفتم جماعتى از ايشان عهد خود شكستند و گروهى از دين بيرون شدند و قومى همدست ستمكاران گرديدند . گويى ، سخن خداى سبحان را نشنيده بودند كه مىگويد : « سراى آخرت از آن كسانى است كه در زمين نه
[ 49 ]
برترى مىجويند و نه فساد مىكنند و سرانجام نيكو از آن پرهيزگاران است » ( 1 ) .
آرى ، به خدا سوگند كه شنيده بودند و دريافته بودند ، ولى دنيا در نظرشان آراسته جلوه مىكرد و زر و زيورهاى آن فريبشان داده بود .
بدانيد . سوگند به كسى كه دانه را شكافته و جانداران را آفريده ، كه اگر انبوه آن جماعت نمىبود ، يا گرد آمدن ياران حجت را بر من تمام نمىكرد و خدا از عالمان پيمان نگرفته بود كه در برابر شكمبارگى ستمكاران و گرسنگى ستمكشان خاموشى نگزينند ، افسارش را بر گردنش مىافكندم و رهايش مىكردم و در پايان با آن همان مىكردم كه در آغاز كرده بودم . و مىديديد كه دنياى شما در نزد من از عطسه ماده بزى هم كم ارجتر است .
چون سخنش به اينجا رسيد ، مردى از مردم « سواد » عراق برخاست و نامهاى به او داد .
على ( ع ) در آن نامه نگريست . چون از خواندن فراغت يافت ، ابن عباس گفت : يا امير المؤمنين چه شود اگر گفتار خود را از آنجا كه رسيده بودى پى مىگرفتى . فرمود : هيهات ابن عباس ، اشتر خشمگين را آن پاره گوشت از دهان جوشيدن گرفت و سپس ، به جاى خود بازگشت . ( 2 ) ابن عباس گويد ، كه هرگز بر سخنى دريغى چنين نخورده بودم كه بر اين سخن كه امير المؤمنين نتوانست در سخن خود به آنجا رسد كه آهنگ آن كرده بود .
معنى سخن امام كه مىفرمايد : « كراكب الصعبة إن اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحّم » اين است ، كه اگر سوار ، مهار شتر را بكشد و اشتر سر بر تابد بينىاش پاره شود و اگر با وجود سركشى مهارش را سست كند ، سرپيچى كند و سوارش نتواند كه در ضبطش آورد . مىگويند :
« اشنق الناقة » زمانى كه سرش را كه در مهار است بكشد و بالا گيرد . « شنقها » نيز به همين معنى است و ابن سكيت صاحب اصلاح المنطق چنين گويد . و گفت « اشنق لها » و نگفت :
« اشنقها » تا در برابر جمله « اسلس لها » قرار گيرد گويى ، امام ( عليه السلام ) مىفرمايد :
اگر سر را بالا نگه دارد او را به همان حال وامىگذارد . و در حديث آمده است كه رسول ( صلى اللّه عليه و آله ) سوار بر ناقه خود براى مردم سخن مىگفت و مهار ناقه را باز
[ 51 ]
كشيده بود ( شنق لها ) و ناقه نشخوار مىكرد . [ از اين حديث معلوم مىشود كه شنق و اشنق به يك معنى است ] . و شعر عدى بن زيد عبادى هم كه مىگويد :
ساءها ما بنا تبيّن في الأيدي و إشناقها إلى الأعناق شاهدى است كه اشنق به معنى شنق است .
معنى بيت ( از فيض ) : شترهاى سركشى كه زمامشان در دست ما نبوده رام نيستند ، بد شترهايى هستند .
معروف به خطبه شقشقيه
آگاه باشيد . به خدا سوگند كه « فلان » خلافت را چون جامهاى بر تن كرد و نيك مىدانست كه پايگاه من نسبت به آن چونان محور است به آسياب . سيلها از من فرو مىريزد و پرنده را ياراى پرواز به قله رفيع من نيست . پس ميان خود و خلافت پردهاى آويختم و از آن چشم پوشيدم و به ديگر سو گشتم و رخ برتافتم . در انديشه شدم كه با دست شكسته بتازم يا بر آن فضاى ظلمانى شكيبايى ورزم ، فضايى كه بزرگسالان در آن سالخورده شوند و خردسالان به پيرى رسند و مؤمن ، همچنان رنج كشد تا به لقاى پروردگارش نايل آيد . ديدم ، كه شكيبايى در آن حالت خردمندانهتر است و من طريق شكيبايى گزيدم ، در حالى كه ، همانند كسى بودم كه خاشاك به چشمش رفته ،
و استخوان در گلويش مانده باشد . مىديدم ، كه ميراث من به غارت مىرود .
تا آن « نخستين » به سراى ديگر شتافت و مسند خلافت را به ديگرى واگذاشت .
شتان ما يومى على كورها و يوم حيان اخى جابر ( 1 ) « چه فرق بزرگى است ميان زندگى من بر پشت اين شتر و زندگى حيان برادر جابر » .
[ 47 ]
اى شگفتا . در آن روزها كه زمام كار به دست گرفته بود همواره مىخواست كه مردم معافش دارند ولى در سراشيب عمر ، عقد آن عروس را بعد از خود به ديگرى بست . بنگريد كه چسان دو پستانش را ، آن دو ، ميان خود تقسيم كردند و شيرش را دوشيدند . پس خلافت را به عرصهاى خشن و درشتناك افكند ، عرصهاى كه درشتىاش پاى را مجروح مىكرد و ناهموارىاش رونده را به رنج مىافكند . لغزيدن و به سر درآمدن و پوزش خواستن فراوان شد . صاحب آن مقام ، چونان مردى بود سوار بر اشترى سركش كه هرگاه مهارش را مىكشيد ، بينىاش مجروح مىشد و اگر مهارش را سست مىكرد ، سوار خود را هلاك مىساخت . به خدا سوگند ، كه در آن روزها مردم ، هم گرفتار خطا بودند و هم سركشى . هم دستخوش بىثباتى بودند و هم اعراض از حق . و من بر اين زمان دراز در گرداب محنت ، شكيبايى مىورزيدم تا او نيز به جهان ديگر شتافت و امر خلافت را در ميان جماعتى قرار داد كه مرا هم يكى از آن قبيل مىپنداشت . بار خدايا ، در اين شورا از تو مدد مىجويم . چسان در منزلت و مرتبت من نسبت به خليفه نخستين ترديد روا داشتند ، كه اينك با چنين مردمى همسنگ و همطرازم شمارند . هرگاه چون پرندگان روى در نشيب مىنهادند يا بال زده فرا مىپريدند ، من راه مخالفت نمىپيمودم و با آنان همراهى مىنمودم . پس ، يكى از ايشان كينه ديرينهاى را كه با من داشت فراياد آورد و آن ديگر نيز از من روى بتافت كه به داماد خود گرايش يافت . و كارهاى ديگر كردند كه من از گفتنشان كراهت دارم .
آنگاه « سومى » برخاست ، در حالى كه از پرخوارگى باد به پهلوها افكنده بود و چونان ستورى كه همّى جز خوردن در اصطبل نداشت . خويشاوندان پدريش با او همدست شدند و مال خدا را چنان با شوق و ميل فراوان خوردند كه اشتران ، گياه بهارى را . تا سرانجام ،
آنچه را تابيده بود باز شد و كردارش قتلش را در پى داشت . و شكمبارگيش به سر درآوردش .
بناگاه ، ديدم كه انبوه مردم روى به من نهادهاند ، انبوه چون يالهاى كفتاران . گرد مرا از هر طرف گرفتند ، چنان كه نزديك بود استخوانهاى بازو و پهلويم را زير پاى فرو كوبند و رداى من از دو سو بر دريد . چون رمه گوسفندان مرا در بر گرفتند . اما ،
هنگامى كه ، زمام كار را به دست گرفتم جماعتى از ايشان عهد خود شكستند و گروهى از دين بيرون شدند و قومى همدست ستمكاران گرديدند . گويى ، سخن خداى سبحان را نشنيده بودند كه مىگويد : « سراى آخرت از آن كسانى است كه در زمين نه
[ 49 ]
برترى مىجويند و نه فساد مىكنند و سرانجام نيكو از آن پرهيزگاران است » ( 1 ) .
آرى ، به خدا سوگند كه شنيده بودند و دريافته بودند ، ولى دنيا در نظرشان آراسته جلوه مىكرد و زر و زيورهاى آن فريبشان داده بود .
بدانيد . سوگند به كسى كه دانه را شكافته و جانداران را آفريده ، كه اگر انبوه آن جماعت نمىبود ، يا گرد آمدن ياران حجت را بر من تمام نمىكرد و خدا از عالمان پيمان نگرفته بود كه در برابر شكمبارگى ستمكاران و گرسنگى ستمكشان خاموشى نگزينند ، افسارش را بر گردنش مىافكندم و رهايش مىكردم و در پايان با آن همان مىكردم كه در آغاز كرده بودم . و مىديديد كه دنياى شما در نزد من از عطسه ماده بزى هم كم ارجتر است .
چون سخنش به اينجا رسيد ، مردى از مردم « سواد » عراق برخاست و نامهاى به او داد .
على ( ع ) در آن نامه نگريست . چون از خواندن فراغت يافت ، ابن عباس گفت : يا امير المؤمنين چه شود اگر گفتار خود را از آنجا كه رسيده بودى پى مىگرفتى . فرمود : هيهات ابن عباس ، اشتر خشمگين را آن پاره گوشت از دهان جوشيدن گرفت و سپس ، به جاى خود بازگشت . ( 2 ) ابن عباس گويد ، كه هرگز بر سخنى دريغى چنين نخورده بودم كه بر اين سخن كه امير المؤمنين نتوانست در سخن خود به آنجا رسد كه آهنگ آن كرده بود .
معنى سخن امام كه مىفرمايد : « كراكب الصعبة إن اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحّم » اين است ، كه اگر سوار ، مهار شتر را بكشد و اشتر سر بر تابد بينىاش پاره شود و اگر با وجود سركشى مهارش را سست كند ، سرپيچى كند و سوارش نتواند كه در ضبطش آورد . مىگويند :
« اشنق الناقة » زمانى كه سرش را كه در مهار است بكشد و بالا گيرد . « شنقها » نيز به همين معنى است و ابن سكيت صاحب اصلاح المنطق چنين گويد . و گفت « اشنق لها » و نگفت :
« اشنقها » تا در برابر جمله « اسلس لها » قرار گيرد گويى ، امام ( عليه السلام ) مىفرمايد :
اگر سر را بالا نگه دارد او را به همان حال وامىگذارد . و در حديث آمده است كه رسول ( صلى اللّه عليه و آله ) سوار بر ناقه خود براى مردم سخن مىگفت و مهار ناقه را باز
[ 51 ]
كشيده بود ( شنق لها ) و ناقه نشخوار مىكرد . [ از اين حديث معلوم مىشود كه شنق و اشنق به يك معنى است ] . و شعر عدى بن زيد عبادى هم كه مىگويد :
ساءها ما بنا تبيّن في الأيدي و إشناقها إلى الأعناق شاهدى است كه اشنق به معنى شنق است .
معنى بيت ( از فيض ) : شترهاى سركشى كه زمامشان در دست ما نبوده رام نيستند ، بد شترهايى هستند .
[FONT=Tahoma,sans-serif]اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life

- پست: 941
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵, ۲:۴۱ ب.ظ
- محل اقامت: شیراز
- سپاسهای ارسالی: 10 بار
- سپاسهای دریافتی: 80 بار
- تماس:
4 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
در تاريكى ، راه خود را به هدايت ما يافتيد و بر قله عزّت و سرورى فرا رفتيد و از شب سياه گمراهى به سپيده دم هدايت رسيديد . كر باد ، گوشى كه بانگ بلند حق را نشنود ، كه آنكه بانگ بلند را نشنود ، آواز نرم چگونه او را بياگاهاند . هر چه استوارتر باد ، آن دل كه پيوسته از خوف خدا لرزان است . من همواره در انتظار غدر و مكر شما مىبودم و در چهره شما نشانههاى فريب خوردگان را مىديدم . شما در پس پرده دين جاى كرده بوديد و پرده دين بود كه شما را از من مستور مىداشت ، ولى صدق نيت من پرده از چهره شما برافكند و قيافه واقعى شما را به من بنمود . براى هدايت شما بر روى جاده حق ايستادم ، در حالى كه ، بيراهههاى ضلالت در هر سو كشيده شده بود و شما سرگردان و گم گشته به هر راهى گام مىنهاديد . تشنه بوديد و ، هر چه زمين را مىكنديد به نم آبى نمىرسيديد . امروز اين زبان بسته را گويا كردهام ، باشد كه حقايق را به شما بگويد . در پرتگاه غفلت سرنگون شود ، انديشه كسى كه به خلاف من ره مىسپرد ، كه من از آن روز كه حق را ديدهام ، در آن ترديد نكردهام . اگر موسى ( ع ) مىترسيد ، بر جان خود نمىترسيد ، بلكه از چيرگى نادانان و گمراهان مىترسيد .
امروز از ما و شما يكى بر راه حق ايستاده و يكى بر باطل . آنكه به يافتن آب اطمينان دارد ، هرگز ، از تشنگى هلاك نمىشود .
در تاريكى ، راه خود را به هدايت ما يافتيد و بر قله عزّت و سرورى فرا رفتيد و از شب سياه گمراهى به سپيده دم هدايت رسيديد . كر باد ، گوشى كه بانگ بلند حق را نشنود ، كه آنكه بانگ بلند را نشنود ، آواز نرم چگونه او را بياگاهاند . هر چه استوارتر باد ، آن دل كه پيوسته از خوف خدا لرزان است . من همواره در انتظار غدر و مكر شما مىبودم و در چهره شما نشانههاى فريب خوردگان را مىديدم . شما در پس پرده دين جاى كرده بوديد و پرده دين بود كه شما را از من مستور مىداشت ، ولى صدق نيت من پرده از چهره شما برافكند و قيافه واقعى شما را به من بنمود . براى هدايت شما بر روى جاده حق ايستادم ، در حالى كه ، بيراهههاى ضلالت در هر سو كشيده شده بود و شما سرگردان و گم گشته به هر راهى گام مىنهاديد . تشنه بوديد و ، هر چه زمين را مىكنديد به نم آبى نمىرسيديد . امروز اين زبان بسته را گويا كردهام ، باشد كه حقايق را به شما بگويد . در پرتگاه غفلت سرنگون شود ، انديشه كسى كه به خلاف من ره مىسپرد ، كه من از آن روز كه حق را ديدهام ، در آن ترديد نكردهام . اگر موسى ( ع ) مىترسيد ، بر جان خود نمىترسيد ، بلكه از چيرگى نادانان و گمراهان مىترسيد .
امروز از ما و شما يكى بر راه حق ايستاده و يكى بر باطل . آنكه به يافتن آب اطمينان دارد ، هرگز ، از تشنگى هلاك نمىشود .
[FONT=Tahoma,sans-serif]اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life

- پست: 941
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵, ۲:۴۱ ب.ظ
- محل اقامت: شیراز
- سپاسهای ارسالی: 10 بار
- سپاسهای دریافتی: 80 بار
- تماس:
[ 53 ]
5 سخنى از آن حضرت ( ع )
هنگامى كه رسول خدا ( ص ) رحلت كرده بود و ، عباس و ابو سفيان بن حرب از او خواستند كه به خلافت با او بيعت كنند .
اى مردم ، بر دريد امواج فتنهها را به كشتيهاى نجات و ، به راه تفاخر به نژاد و تبار مرويد و ديهيم مباهات به مال و جاه را از سر فرو نهيد . رستگار و پيروز است كسى كه او را ياورانى است و به نيروى آنان قيام مىكند و يا تسليم مىشود و خود را آسوده مىسازد . آبى است بدبو و گنده و ، لقمهاى است گلوگير كسى كه مىبلعدش .
آن كس كه ثمره بستان خود را پيش از رسيدنش بچيند ، همانند كشاورزى است كه در زمين ديگرى مىكارد .
اگر بگويم ، گويند كه آزمند فرمانروايى هستم و گر لب بربندم و خاموشى گزينم ،
گويند ، كه از مرگ مىترسد . چه دورند از حقيقت . آيا پس از آن همه جانبازى در عرصه پيكار ، از مرگ مىترسم ؟ به خدا سوگند ، دلبستگى پسر ابو طالب به مرگ از دلبستگى كودك به پستان مادر بيشتر است . ولى اسرارى در دل نهفته دارم ، كه اگر آشكار كنم ، لرزه بر اندامتان افتد ، چونانكه طناب فرو شده در چاه مىلرزد .
5 سخنى از آن حضرت ( ع )
هنگامى كه رسول خدا ( ص ) رحلت كرده بود و ، عباس و ابو سفيان بن حرب از او خواستند كه به خلافت با او بيعت كنند .
اى مردم ، بر دريد امواج فتنهها را به كشتيهاى نجات و ، به راه تفاخر به نژاد و تبار مرويد و ديهيم مباهات به مال و جاه را از سر فرو نهيد . رستگار و پيروز است كسى كه او را ياورانى است و به نيروى آنان قيام مىكند و يا تسليم مىشود و خود را آسوده مىسازد . آبى است بدبو و گنده و ، لقمهاى است گلوگير كسى كه مىبلعدش .
آن كس كه ثمره بستان خود را پيش از رسيدنش بچيند ، همانند كشاورزى است كه در زمين ديگرى مىكارد .
اگر بگويم ، گويند كه آزمند فرمانروايى هستم و گر لب بربندم و خاموشى گزينم ،
گويند ، كه از مرگ مىترسد . چه دورند از حقيقت . آيا پس از آن همه جانبازى در عرصه پيكار ، از مرگ مىترسم ؟ به خدا سوگند ، دلبستگى پسر ابو طالب به مرگ از دلبستگى كودك به پستان مادر بيشتر است . ولى اسرارى در دل نهفته دارم ، كه اگر آشكار كنم ، لرزه بر اندامتان افتد ، چونانكه طناب فرو شده در چاه مىلرزد .
[FONT=Tahoma,sans-serif]اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life

- پست: 941
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵, ۲:۴۱ ب.ظ
- محل اقامت: شیراز
- سپاسهای ارسالی: 10 بار
- سپاسهای دریافتی: 80 بار
- تماس:
6 سخنى از آن حضرت ( ع )
آنگاه كه به او گفتند ، از تعقيب طلحه و زبير باز ايستد و بسيج نبرد با ايشان نكند .
به خدا سوگند ، كه من همانند آن كفتار نيستم ، كه با آواز كوبيدن سنگ و چوب در كنامش ، به خوابش كنند ، تا بر در كنام رسند و صيادانش ، بفريب ، به دام اندازند . ( 1 ) بلكه به پايمردى يارانى كه روى به حق دارند ، روى برتافتگان از حق را فرو مىكوبم .
[ 55 ]
و به مدد كسانى كه گوش به فرمان من نهادهاند ، شورشگرانى را كه همواره در حق من ترديد مىورزيدهاند ، مىزنم . و اين شيوه من است ، تا مرگم فرا رسد . سوگند به خدا ،
كه از آن زمان كه رسول اللّه ( صلى اللّه عليه و آله ) رخت به سراى ديگر برده است تا به امروز ، مرا از حقم بازداشتهاند و ديگرى را بر من برترى دادهاند و برگزيدهاند .
آنگاه كه به او گفتند ، از تعقيب طلحه و زبير باز ايستد و بسيج نبرد با ايشان نكند .
به خدا سوگند ، كه من همانند آن كفتار نيستم ، كه با آواز كوبيدن سنگ و چوب در كنامش ، به خوابش كنند ، تا بر در كنام رسند و صيادانش ، بفريب ، به دام اندازند . ( 1 ) بلكه به پايمردى يارانى كه روى به حق دارند ، روى برتافتگان از حق را فرو مىكوبم .
[ 55 ]
و به مدد كسانى كه گوش به فرمان من نهادهاند ، شورشگرانى را كه همواره در حق من ترديد مىورزيدهاند ، مىزنم . و اين شيوه من است ، تا مرگم فرا رسد . سوگند به خدا ،
كه از آن زمان كه رسول اللّه ( صلى اللّه عليه و آله ) رخت به سراى ديگر برده است تا به امروز ، مرا از حقم بازداشتهاند و ديگرى را بر من برترى دادهاند و برگزيدهاند .
[FONT=Tahoma,sans-serif]اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life

- پست: 941
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵, ۲:۴۱ ب.ظ
- محل اقامت: شیراز
- سپاسهای ارسالی: 10 بار
- سپاسهای دریافتی: 80 بار
- تماس:
7 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
شيطان را ملاك كار خود قرار دادند و شيطان نيز آنان را شريك خود ساخت .
پس ، در سينههايشان ، تخم گذاشت و جوجه برآورد و بر روى دامنشان جنبيدن گرفت و به راه افتاد ، از راه چشمانشان مىنگريست و از زبانشان سخن مىگفت ، به راه خطايشان افكند و هر نكوهيدگى و زشتى را در ديدهشان بياراست و در اعمالشان شريك شد ، و سخن باطل خود بر زبان ايشان نهاد .
شيطان را ملاك كار خود قرار دادند و شيطان نيز آنان را شريك خود ساخت .
پس ، در سينههايشان ، تخم گذاشت و جوجه برآورد و بر روى دامنشان جنبيدن گرفت و به راه افتاد ، از راه چشمانشان مىنگريست و از زبانشان سخن مىگفت ، به راه خطايشان افكند و هر نكوهيدگى و زشتى را در ديدهشان بياراست و در اعمالشان شريك شد ، و سخن باطل خود بر زبان ايشان نهاد .
[FONT=Tahoma,sans-serif]اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life

- پست: 941
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵, ۲:۴۱ ب.ظ
- محل اقامت: شیراز
- سپاسهای ارسالی: 10 بار
- سپاسهای دریافتی: 80 بار
- تماس:
8 سخنى از آن حضرت ( ع )
مقصودش زبير است ، در حالى كه ، مقتضى چنين سخنى بود .
مىگويد كه با دستش بيعت كرده و با دلش بيعت نكرده . دست بيعت فراپيش آورد و مدعى شد كه در دل چيز ديگرى نهان داشته . اگر در ادعاى خود بر حق است ،
بايد دليل بياورد و گرنه ، به جمع ياران من كه از آنان دورى گزيده است بازگردد .
========================================
9 سخنى از آن حضرت ( ع )
همانند تندر خورشيدند و چون آذرخش شعله افكندند . با اينهمه ، ترسيدند و در كار بماندند . ما چون تندر نمىخروشيم ، مگر آنگاه ، كه خصم را فرو كوبيم و سيل روان نمىكنيم مگر آنگاه كه بباريم .
========================================
57 ]
10 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
آگاه باشيد كه شيطان حزب خود را گرد آورده و سواران و پيادگانش را بسيج كرده است . همان بصيرت ديرين هنوز هم با من است . چنان نيستم كه چهره حقيقت را نبينم و حقيقت نيز بر من پوشيده نبوده است . به خدا سوگند ، بر ايشان گودالى پر آب كنم ، كه چون در آن افتند بيرونشدن نتوانند و چون بيرون آيند ، هرگز ، هوس نكنند كه بار ديگر در آن افتند .
========================================
11 سخنى از آن حضرت ( ع )
به پسرش ، محمد بن حنفيّه ، هنگامى كه در جنگ جمل رايت را به دست او داد .
اگر كوهها متزلزل شوند ، تو پايدار بمان . دندانها را به هم بفشر و سرت را به عاريت به خداوند بسپار و پايها ، چونان ميخ در زمين استوار كن و تا دورترين كرانههاى ميدان نبرد را زير نظر گير و صحنههاى وحشت خيز را ناديده بگير و بدان كه پيروزى وعده خداوند سبحان است .
========================================
12 سخنى از آن حضرت ( ع )
چون خداوند در جنگ جمل پيروزش گردانيد ، يكى از ياران گفتش : اى كاش برادرم ، فلان ،
مىبود و مىديد كه چسان خداوند تو را بر دشمنانت پيروز ساخته است . على ( ع ) از او پرسيد :
آيا برادرت هوادار ما بود ؟ گفت : آرى . على ( ع ) گفت :
پس همراه ما بوده است . ما در اين سپاه خود مردمى را ديديم كه هنوز در صلب مردان و زهدان زنان هستند . روزگار آنها را چون خونى كه بناگاه از بينى گشاده گردد ،
بيرون آورد و دين به آنها نيرو گيرد .
=====================================
[ 59 ]
13 سخنى از آن حضرت ( ع )
در نكوهش بصره و مردمش شما سپاهيان آن زن ( 1 ) بوديد و پيروان آن ستور ( 2 ) . كه چون بانگ كرد اجابتش كرديد و چون كشته شد روى به گريز نهاديد . خلق و خويتان همه فرومايگى است .
پيمانهايتان گسستنى است و دينتان دورويى است و آبتان شور است . آن كس كه در ميان شما زيست كند گرفتار كيفر گناه خويش است . و آنكه از ميان شما رخت بربندد ، به رحمت پروردگارش رسيده است . گويى مسجد شما را مىبينم ، كه چون سينه كشتى است بر روى دريا ، زيرا شهرتان در گرداب عذابى كه خداوند از فرازش و فرودش فرستاده ، گرفتار است و همه ساكنان آن غرق شدهاند .
« در روايتى چنين آمده است » : سوگند به خدا شهرتان در آب غرق مىشود ،
چنانكه گويى مسجدتان را مىبينم كه همانند سينه كشتى سر از آب بيرون دارد . يا همانند شتر مرغى بر زمين خفته . و در روايتى ) : چون سينه پرندهاى بر لجّه دريا .
=====================================
14 سخنى از آن حضرت ( ع )
در همين معنى سرزمينتان به آب نزديك است و از آسمان دور . مردمى سبك عقل هستيد و بردباريتان سفيهانه . آماج هر تير بلاييد و طعمه هر خورنده و شكار هر كس كه بر شما تاخت آورد .
=====================================
15 سخنى از آن حضرت ( ع )
درباره زمينهايى كه عثمان در زمان خلافت خود به اين و آن داده بود و امام ( ع ) آنها را به مسلمانان بازگردانيد .
به خدا سوگند ، اگر چيزى را كه عثمان بخشيده ، نزد كسى بيابم ، آن را به صاحبش باز مىگردانم ، هر چند ، آن را كابين زنان كرده باشند يا بهاى كنيزكان . كه در دادگرى گشايش است و آنكه از دادگرى به تنگ آيد از ستمى كه بر او مىرود ، بيشتر به تنگ آيد .
مقصودش زبير است ، در حالى كه ، مقتضى چنين سخنى بود .
مىگويد كه با دستش بيعت كرده و با دلش بيعت نكرده . دست بيعت فراپيش آورد و مدعى شد كه در دل چيز ديگرى نهان داشته . اگر در ادعاى خود بر حق است ،
بايد دليل بياورد و گرنه ، به جمع ياران من كه از آنان دورى گزيده است بازگردد .
========================================
9 سخنى از آن حضرت ( ع )
همانند تندر خورشيدند و چون آذرخش شعله افكندند . با اينهمه ، ترسيدند و در كار بماندند . ما چون تندر نمىخروشيم ، مگر آنگاه ، كه خصم را فرو كوبيم و سيل روان نمىكنيم مگر آنگاه كه بباريم .
========================================
57 ]
10 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
آگاه باشيد كه شيطان حزب خود را گرد آورده و سواران و پيادگانش را بسيج كرده است . همان بصيرت ديرين هنوز هم با من است . چنان نيستم كه چهره حقيقت را نبينم و حقيقت نيز بر من پوشيده نبوده است . به خدا سوگند ، بر ايشان گودالى پر آب كنم ، كه چون در آن افتند بيرونشدن نتوانند و چون بيرون آيند ، هرگز ، هوس نكنند كه بار ديگر در آن افتند .
========================================
11 سخنى از آن حضرت ( ع )
به پسرش ، محمد بن حنفيّه ، هنگامى كه در جنگ جمل رايت را به دست او داد .
اگر كوهها متزلزل شوند ، تو پايدار بمان . دندانها را به هم بفشر و سرت را به عاريت به خداوند بسپار و پايها ، چونان ميخ در زمين استوار كن و تا دورترين كرانههاى ميدان نبرد را زير نظر گير و صحنههاى وحشت خيز را ناديده بگير و بدان كه پيروزى وعده خداوند سبحان است .
========================================
12 سخنى از آن حضرت ( ع )
چون خداوند در جنگ جمل پيروزش گردانيد ، يكى از ياران گفتش : اى كاش برادرم ، فلان ،
مىبود و مىديد كه چسان خداوند تو را بر دشمنانت پيروز ساخته است . على ( ع ) از او پرسيد :
آيا برادرت هوادار ما بود ؟ گفت : آرى . على ( ع ) گفت :
پس همراه ما بوده است . ما در اين سپاه خود مردمى را ديديم كه هنوز در صلب مردان و زهدان زنان هستند . روزگار آنها را چون خونى كه بناگاه از بينى گشاده گردد ،
بيرون آورد و دين به آنها نيرو گيرد .
=====================================
[ 59 ]
13 سخنى از آن حضرت ( ع )
در نكوهش بصره و مردمش شما سپاهيان آن زن ( 1 ) بوديد و پيروان آن ستور ( 2 ) . كه چون بانگ كرد اجابتش كرديد و چون كشته شد روى به گريز نهاديد . خلق و خويتان همه فرومايگى است .
پيمانهايتان گسستنى است و دينتان دورويى است و آبتان شور است . آن كس كه در ميان شما زيست كند گرفتار كيفر گناه خويش است . و آنكه از ميان شما رخت بربندد ، به رحمت پروردگارش رسيده است . گويى مسجد شما را مىبينم ، كه چون سينه كشتى است بر روى دريا ، زيرا شهرتان در گرداب عذابى كه خداوند از فرازش و فرودش فرستاده ، گرفتار است و همه ساكنان آن غرق شدهاند .
« در روايتى چنين آمده است » : سوگند به خدا شهرتان در آب غرق مىشود ،
چنانكه گويى مسجدتان را مىبينم كه همانند سينه كشتى سر از آب بيرون دارد . يا همانند شتر مرغى بر زمين خفته . و در روايتى ) : چون سينه پرندهاى بر لجّه دريا .
=====================================
14 سخنى از آن حضرت ( ع )
در همين معنى سرزمينتان به آب نزديك است و از آسمان دور . مردمى سبك عقل هستيد و بردباريتان سفيهانه . آماج هر تير بلاييد و طعمه هر خورنده و شكار هر كس كه بر شما تاخت آورد .
=====================================
15 سخنى از آن حضرت ( ع )
درباره زمينهايى كه عثمان در زمان خلافت خود به اين و آن داده بود و امام ( ع ) آنها را به مسلمانان بازگردانيد .
به خدا سوگند ، اگر چيزى را كه عثمان بخشيده ، نزد كسى بيابم ، آن را به صاحبش باز مىگردانم ، هر چند ، آن را كابين زنان كرده باشند يا بهاى كنيزكان . كه در دادگرى گشايش است و آنكه از دادگرى به تنگ آيد از ستمى كه بر او مىرود ، بيشتر به تنگ آيد .
[FONT=Tahoma,sans-serif]اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life

- پست: 941
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵, ۲:۴۱ ب.ظ
- محل اقامت: شیراز
- سپاسهای ارسالی: 10 بار
- سپاسهای دریافتی: 80 بار
- تماس:
16 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
هنگامى كه در مدينه با او بيعت كردند .
آنچه مىگويم بر عهده من است و من خود ضامن آن هستم .
آن كس كه حوادث عبرتآموز روزگار را به چشم ببيند و از آن پند پذيرد ، پرهيزگاريش او را از آلودهشدن به كارهاى شبههناك باز مىدارد . بدانيد كه بار ديگر همانند روزگارى كه خداوند ، پيامبرتان را مبعوث داشت ، در معرض آزمايش واقع شدهايد .
سوگند به كسى كه محمد را به حق فرستاده است ، در غربال آزمايش ، به هم درآميخته و غربال مىشويد تا صالح از فاسد جدا گردد . يا همانند دانههايى كه در ديگ مىريزند ، تا چون به جوش آيد ، زير و زبر شوند . پس ، پستترين شما بالاترين شما شود و بالاترينتان ،
پستترينتان . واپس ماندگانتان پيش افتند و پيشى گرفتگانتان واپس رانده شوند . به خدا سوگند ، كه هيچ سخنى را پنهان نداشتهام و دروغ نگفتهام كه من از چنين مقامى و چنين روزى آگاه شده بودم . بدانيد كه خطاكاريها همانند توسنان چموش و سركشاند كه خطاكاران را بر آنها سوار كردهاند . آن اسبان لجام گسيخته به ناگاه مىتازند و سواران خود را به آتش دوزخ سرنگون مىكنند . و بدانيد ، كه پرهيزگاريها همانند اسبان رام و نجيباند كه پرهيزگاران را بر آنها سوار كرده و افسارها به دست سواران دادهاند و آن اسبان ،
[ 63 ]
سواران خود را به بهشت داخل مىكنند . حقى است و باطلى . گروهى هواداران حقاند و گروهى پيروان باطل . اگر پيروان باطل سرورى يابند چه شگفت ؟ كه از روزگاران ديرين شيوه چنين بوده است و اگر شمار هواداران حق اندك است ، بسا ،
روزگارى رسد كه افزون گردد ، ولى ، كم اتفاق اوفتد كه آنچه پشت كرده ، بار ديگر روى بنمايد .
من مىگويم : قسمت آخر اين سخن به پايهاى از زيبايى رسيده كه هيچ كلامى بدان پايه نتواند رسيد . آنكه در آن بنگرد تا محاسن آن بشناسد ، بيش از آنكه بر فراست خود ببالد شگفت زده خواهد شد . با توصيفى كه از آن كرديم ، در آن فصاحتى است ، افزون كه نه هيچ زبانى را ياراى بيان آن است و نه هيچ انسانى را توان گام نهادن در آن عرصه . اين ادعاى مرا درنيابد و نشناسد ، مگر كسى كه در اين صناعت حظّى وافرش باشد و در اين مضمار خود ، تاخت و تازى كرده باشد . و جز خردمندان آن را درنيابند .
و هم از اين خطبه همواره دل مشغول دارد آنكه بهشت و دوزخ را در برابر خود بيند . مردمى هستند كوشنده و سخت كوشنده ، اينان رهايى يافتند . مردمى هستند طالب حق ، ولى آهسته كارند . اينان را نيز اميد رهايى هست و مردمى هستند ، كه در كارها قصور مىورزند و تقصير مىكنند ، اينان در آتش دوزخ سرنگون گردند . اگر به دست راست روى نهى به گمراهى افتادهاى و اگر به دست چپگرايى ، باز هم ، به گمراهى افتادهاى .
پس راه ميانه را در پيش گير كه رهايى در همان است .
قرآن كتاب باقى مانده و نشانههاى نبوت بر آن قرار گرفته و مسير حركت سنت است و سرانجام نيكو بدان بازگردد . هركس كه ادعا كند ، هلاك شود و هر كه دروغ بندد به مقصود نرسد و هركه با حق ستيزد ، خود تباه شود . نادان را در نادانى همين بس ، كه مقدار خويش نمىشناسد . ستونى كه بر بنيان تقوا و استوار گردد هرگز فرو نريزد و كشتهاى كه به آب تقوا سيراب گردد ، تشنه نماند . در خانههاى خود آرام گيريد و با يكديگر طريق آشتى سپاريد . از گناهان خود توبه كنيد . هيچ ستايندهاى جز پروردگارش را نستايد و هيچ ملامت كنندهاى نبايد جز خود را ملامت نمايد .
هنگامى كه در مدينه با او بيعت كردند .
آنچه مىگويم بر عهده من است و من خود ضامن آن هستم .
آن كس كه حوادث عبرتآموز روزگار را به چشم ببيند و از آن پند پذيرد ، پرهيزگاريش او را از آلودهشدن به كارهاى شبههناك باز مىدارد . بدانيد كه بار ديگر همانند روزگارى كه خداوند ، پيامبرتان را مبعوث داشت ، در معرض آزمايش واقع شدهايد .
سوگند به كسى كه محمد را به حق فرستاده است ، در غربال آزمايش ، به هم درآميخته و غربال مىشويد تا صالح از فاسد جدا گردد . يا همانند دانههايى كه در ديگ مىريزند ، تا چون به جوش آيد ، زير و زبر شوند . پس ، پستترين شما بالاترين شما شود و بالاترينتان ،
پستترينتان . واپس ماندگانتان پيش افتند و پيشى گرفتگانتان واپس رانده شوند . به خدا سوگند ، كه هيچ سخنى را پنهان نداشتهام و دروغ نگفتهام كه من از چنين مقامى و چنين روزى آگاه شده بودم . بدانيد كه خطاكاريها همانند توسنان چموش و سركشاند كه خطاكاران را بر آنها سوار كردهاند . آن اسبان لجام گسيخته به ناگاه مىتازند و سواران خود را به آتش دوزخ سرنگون مىكنند . و بدانيد ، كه پرهيزگاريها همانند اسبان رام و نجيباند كه پرهيزگاران را بر آنها سوار كرده و افسارها به دست سواران دادهاند و آن اسبان ،
[ 63 ]
سواران خود را به بهشت داخل مىكنند . حقى است و باطلى . گروهى هواداران حقاند و گروهى پيروان باطل . اگر پيروان باطل سرورى يابند چه شگفت ؟ كه از روزگاران ديرين شيوه چنين بوده است و اگر شمار هواداران حق اندك است ، بسا ،
روزگارى رسد كه افزون گردد ، ولى ، كم اتفاق اوفتد كه آنچه پشت كرده ، بار ديگر روى بنمايد .
من مىگويم : قسمت آخر اين سخن به پايهاى از زيبايى رسيده كه هيچ كلامى بدان پايه نتواند رسيد . آنكه در آن بنگرد تا محاسن آن بشناسد ، بيش از آنكه بر فراست خود ببالد شگفت زده خواهد شد . با توصيفى كه از آن كرديم ، در آن فصاحتى است ، افزون كه نه هيچ زبانى را ياراى بيان آن است و نه هيچ انسانى را توان گام نهادن در آن عرصه . اين ادعاى مرا درنيابد و نشناسد ، مگر كسى كه در اين صناعت حظّى وافرش باشد و در اين مضمار خود ، تاخت و تازى كرده باشد . و جز خردمندان آن را درنيابند .
و هم از اين خطبه همواره دل مشغول دارد آنكه بهشت و دوزخ را در برابر خود بيند . مردمى هستند كوشنده و سخت كوشنده ، اينان رهايى يافتند . مردمى هستند طالب حق ، ولى آهسته كارند . اينان را نيز اميد رهايى هست و مردمى هستند ، كه در كارها قصور مىورزند و تقصير مىكنند ، اينان در آتش دوزخ سرنگون گردند . اگر به دست راست روى نهى به گمراهى افتادهاى و اگر به دست چپگرايى ، باز هم ، به گمراهى افتادهاى .
پس راه ميانه را در پيش گير كه رهايى در همان است .
قرآن كتاب باقى مانده و نشانههاى نبوت بر آن قرار گرفته و مسير حركت سنت است و سرانجام نيكو بدان بازگردد . هركس كه ادعا كند ، هلاك شود و هر كه دروغ بندد به مقصود نرسد و هركه با حق ستيزد ، خود تباه شود . نادان را در نادانى همين بس ، كه مقدار خويش نمىشناسد . ستونى كه بر بنيان تقوا و استوار گردد هرگز فرو نريزد و كشتهاى كه به آب تقوا سيراب گردد ، تشنه نماند . در خانههاى خود آرام گيريد و با يكديگر طريق آشتى سپاريد . از گناهان خود توبه كنيد . هيچ ستايندهاى جز پروردگارش را نستايد و هيچ ملامت كنندهاى نبايد جز خود را ملامت نمايد .
[FONT=Tahoma,sans-serif]اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life

- پست: 941
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵, ۲:۴۱ ب.ظ
- محل اقامت: شیراز
- سپاسهای ارسالی: 10 بار
- سپاسهای دریافتی: 80 بار
- تماس:
17 سخنى از آن حضرت ( ع )
در وصف كسانى كه داورى ميان مردم را به عهده مىگيرند و شايان آن نيستند .
دشمنترين مردم در نزد خدا ، دو كس باشند . يكى آنكه خداوند او را به حال خود رها كرده ، پس ، از راه راست منحرف گشته است ، به سخنان بدعتآميز دلبسته و مردم را به ضلالت فرا مىخواند . فريبى است براى كسى كه بدو فريفته شود . از راه هدايتى كه پيشينيانش به پيش پاى گشاندهاند ، رخ بر مىتابد و كسانى را كه در ايام حياتش يا پس از مرگش به او اقتدا مىكنند ، گمراه مىسازد . بار خطاهاى ديگران بر دوش كشد و در گرو خطاى خود باشد . ديگرى ، كسى است كه كولهبار نادانى بر پشت گرفته و در ميان جماعت نادانان امت در تكاپوست . در ظلمت فتنه و فساد جولان دهد و ، همانند كوران ، راه اصلاح و آشتى را نمىبيند . جمعى كه به ظاهر آدمىاند ، او را دانشمند خوانند و حال آنكه در او دانشى نيست . آغاز كرده و گردآورده ، چيزى را كه اندكش از بسيارش بهتر است . خويشتن را از آبى گنده سيراب كرده و بسا چيزهاى بىفايدت كه در گنجينه خاطر خود نهان دارد . در ميان مردم به قضاوت نشست و بر عهده گرفت كه آنچه را كه ديگران در شناختش درماندهاند برايشان آشكار سازد . اگر با مشكل و مبهمى روياروى گردد ، براى گشودن آن سخنانى بيهوده از رأى خويش مهيا كند ، كه آن را كلامى قاطع پندارد و بر قامت آن جامهاى مىبافد ،
در سستى ، چونان تار عنكبوت . نداند رأيى كه داده صواب است يا خطا . اگر صواب باشد ، بيمناك است كه مبادا خطا باشد . و اگر خطا باشد ، اميد مىدارد كه آنچه گفته صواب باشد . نادانى است ، در عين نادانى ، دستخوش خبط و خطا ، و با اين حال ، بر اشترى سوار است كه آن هم پيش پاى خود نبيند . هرگز در علمى حكم قطعى نراند .
روايات را بر باد مىدهد آنسان كه گياه خشك را بر باد دهند . به خدا سوگند ، توانايى آن ندارد كه درباره آنچه بر او وارد مىشود حكمى صادر كند . شايسته مسندى كه بر آن نشسته است نباشد . و نمىپندارد كه ديگران را در چيزى كه خود بدان جاهل است دانشى باشد و نمىبيند كه آن سوى آنچه او بدان دست يافته ديگرى را رأى و نظرى بود . اگر مطلبى بر او پوشيده ماند كتمانش كند ، زيرا به جهل خود آگاه است .
[ 67 ]
خونهاى به ناحق ريخته ، از جور او فرياد مىآورند . ميراثهاى بناحق تقسيم شده از ظلم او مىنالند . به خداوند شكوه مىكنم از مردمى كه در جهل زيستند و در ضلالت مردند . در نظر آنان هيچ متاعى كاسدتر از كتاب خدا نيست اگر آنچنانكه شايسته است تلاوت شود . و هيچ متاعى رواجتر و گرانبهاتر از آن نيست اگر تحريف شده باشد و از معنى واقعى خود گرديده باشد . هيچ چيز را زشتتر از كار نيك نمىدانند و هيچ چيز را نيكوتر از زشتكارى نمىشمارند .
====================================
18 سخنى از آن حضرت ( ع )
در نكوهش اختلاف علما در فتوا در حكمى از احكام ، به نزد يكى از ايشان مسئلهاى مىآيد ، به رأى خود حكمى مىدهد . سپس ، آن مسئله را عينا نزد ديگرى مىبرند ، به خلاف رأى پيشين رأيى مىدهد . سپس قاضيان آن مسئله را به نزد امامى كه آنها را به شغل قضا برگماشته مى برند و او آراء همه ايشان را صواب مىشمارد . خدايشان يكى است و پيامبرشان يكى است و كتابشان يكى . آيا خداى سبحان آنان را به اختلاف فرمان داده و اكنون از او فرمان مىبرند ؟ يا آنان را از اختلاف نهى كرده و اكنون عصيان مىورزند ؟ آيا خداوند دينى ناقص فرستاده و از آنها براى كامل كردنش يارى خواسته ؟ يا در آوردن دين ، با خدا شريك بودهاند و اكنون بر آنهاست كه رأى دهند و بر خداست كه به رأيشان راضى شود ؟ يا خداى سبحان ، دينى كامل فرستاده ولى پيامبر ( صلى اللّه عليه و آله ) در ابلاغ آن قصور ورزيده ؟ و حال آنكه مىگويد :
« ما در اين كتاب چيزى را فرو نگذاشتهايم ، ( 1 ) » . يا : « در آن بيان هر چيزى است » ( 2 ) و نيز بعضى از قرآن بعض ديگر را تصديق مىكند و در آن هيچ اختلافى نيست ، كه ، « اگر نه از سوى خدا آمده بود در آن اختلاف بسيار مىيافتند » ( 3 ) . قرآن ظاهرش زيباست و باطنش ژرف است . عجايبش انتها نپذيرد و غرايبش پايان نگيرد . و تاريكى جز بدان از ميان نرود .
====================================
19 سخنى از آن حضرت ( ع )
اين سخن خطاب به اشعث بن قيس است . امام در كوفه بر منبر سخن مىگفت . در سخن او عبارتى بود كه اشعث بر آن اعتراض كرد و گفت : يا امير المؤمنين اينكه گفتى به زيان توست نه به سود تو . امام تيز در او نگريست و گفت :
تو چه دانى ، كه چه چيز به سود من است و چه چيز به زيان من . لعنت خدا بر تو باد و لعنت لعنتكنندگان . اى كه خود و پدرت همواره دروغى چند به هم مىبافتهايد . اى منافق فرزند كافر . به خدا سوگند ، كه يك بار در زمان كافريت به اسارت افتادهاى و يك بار در زمان مسلمانيت ، و در هر بار نه توانگريت تو را از بند اسارت رهانيد و نه جاه و منزلتت . مردى كه شمشيرهاى كين را بر قوم خود رهنمون شود و مرگ را بر سر آنان راند ، سزاوار است ، كه خويشاوندانش دشمن دارند و بيگانگان از شر او ايمن ننشينند .
من مىگويم : « عبارت مردى كه شمشير كين را بر قوم خود رهنمون شود » اشارت است به ماجراى اشعث با خالد بن وليد در يمامه . اشعث قوم خود را بفريفت و بر آنها مكر كرد و خالد از آنان كشتار بسيار كرد . از آن پس ، قوم اشعث او را « عرف النّار » مىناميدند و اين نام را به كسى دهند كه بر آنها غدر كرده باشد .
======================================
20 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
هر آينه ، اگر مىديديد آنچه را كه مردگانتان پس از مرگ ديدهاند ، بيتابى مىنموديد و وحشت بر شما چيره مىشد . [ و آنچه را ناشنيده مىگرفتيد ،
مىشنيديد ] و سر به فرمان خدا مىآورديد . ولى آنچه مردگانتان پس از مرگ ديدهاند ،
اكنون از چشم شما پنهان است و بزودى پردههاى بالا خواهد رفت . آن حقايق را به شما نيز نشان دادند ، ولى ديدن نخواستيد و به گوش شما رسانيدند ، ولى شنيدن
[ 71 ]
نخواستيد . شما را راه نمودند ، ولى ره يافتن نخواستيد . براستى مىگويم كه عبرتها و اندرزها بر شما آشكار بود و از آنچه مىبايد دورى جوييد شما را منع كردند و پس از ملائكه ، كه رسولان آسماناند ، جز انسان فرمان خداوند را ابلاغ ننمايد
==============================================
21 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
آخرين منزل ، روياروى شماست و مرگ پشت سرتان . و با آواز خود شما را به پيش مىراند .
سبكبار شويد تا برسيد . زيرا آنان كه از پيش رفتهاند چشم به راه شما واپس ماندگاناند .
من مىگويم : اين كلام بعد از كلام خدا و كلام رسول اللّه ( ص ) با كلام هركس كه سنجيده شود افزون آيد و بر او پيشى گيرد . عبارت : « سبكبار شويد تا برسيد » عبارتى است با كلمات اندك و معانى بسيار . كلام ژرف و سرشار از حكمت . ما در كتاب « الخصايص » به عظمت قدر و شرف و جوهر آن توجه دادهايم .
===========================================
22 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
آگاه باشيد ، كه شيطان حزب خود را بر انگيخته و سپاه خويش بسيج كرده ، تابار ديگر ، ستم در جاى خود مستقر گردد و باطل به جايگاه خود بازگردد . به خدا سوگند ،
هر چه كوشيدند منكرى از من نديدند ولى ميان من و خود به انصاف داورى نكردند .
از من حقى را مىطلبند كه خود آن را واگذاشتهاند و خونى را مىخواهند كه خود ريختهاند ( 1 ) اگر مىگويند كه من در ريختن آن خون شريكشان بودهام ، مگر نه اين است كه آنها را در آن نصيبى بوده است و اگر آنان خود بتنهايى آن خون ريختهاند ، پس جز آنها كسى گناهكار نخواهد بود و به كيفر آن دچارند . هر دليل كه بياورند ، به زيان خود آنهاست .
از مادرى شير مىخواهند كه پستانش خشكيده است و مىخواهند بدعتى را زنده كنند كه
[ 73 ]
ديگر مرده است . چه نوميد است اين دعوت كننده كيست آنكه فرا مىخواند ؟ و به چه چيز بايد پاسخ داد ؟
به هر چه خداوند ميان من و ايشان داورى كند ، بدان خشنودم ، كه او به كردارهاى ايشان آگاه است . اگر سر بر تابند شمشير تيز حوالتشان كنم ، كه شمشير درمان باطل است و ياريگر حق . شگفت در اين است كه مرا به آوردگاه مىخوانند و مىخواهند كه در نبرد پاى بفشرم . مادرانشان در سوگشان بگريند . هيچگاه كسى نتوانسته مرا از تهديد به جنگ بترساند يا از ضرب شمشير به وحشت افكند . زيرا من در ايمان به خدا به مرز يقين رسيدهام و هرگز در دين خود شبهه نياورم .
========================================
23 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
اما بعد . تقدير الهى همانند قطرههاى باران ، براى هركس كه مقدر شده خواه اندك و خواه بسيار ، از آسمان به زمين مىآيد . پس اگر كسى مال و منال برادر خود را بيش از خود يابد ، نبايد كه بر او رشك برد . زيرا مسلمان تا زمانى كه آلوده فرومايگى نشده به گونهاى كه چون از آن ياد شود اظهار حقارت و خشوع كند و زبان طاعنان سفله در حق او دراز گردد همانند قمار كننده تيز چنگى است كه چشم به راه نخستين پيروزى خود در تيرهاى قمار است ، كه براى او مالى در پى دارد و باختهاى او را نيز جبران نمايد . به همين گونه ، مسلمان از خيانت بيزار از خداى تعالى خواستار يكى از اين دو خوبى است :
يكى آنكه دعوت حق را اجابت كند و به نزد او رود ، كه هر چه در نزد خداوند است ، خير اوست . ديگر آنكه ، در اين جهان روزيش عطا كرده و صاحب زن و فرزند و مال و منال بود . و در عين حال ، دين و حيثيت و شرف او هم در امان مانده است .
مال و فرزندان كشته اين جهاناند و عمل صالح كشته آخرت است و بسا باشد كه خداوند اين هر دو نعمت را نصيب مردمانى كند . پس بترسيد از خدا ، بترسيد از آن چيزها كه خدا شما را از آنها بيم داده است . و بترسيد ، ولى نه از آنگونه كه عذرخواه
[ 75 ]
گناهانتان باشد . كارهاى نيك به جاى آوريد ولى نه به قصد خودنمايى كه مردم ببينند يا از ديگرى بشنوند . زيرا هركس عملى را نه براى خدا انجام دهد خدا سزاى عملش را به كسى حوالت كند كه به خاطر او عمل كرده است . از خدا مىطلبم مقام و مرتبت شهيدان را و زيستن با نيكبختان را و مرافقت با پيامبران را .
اى مردم ، آدمى هر چند توانگر بود ، از عشيره خويش و دفاع آنان از او ، به دست و زبان ، بىنياز نباشد . زيرا عشيره هركس ، بزرگترين محافظان او هستند كه از پشت سر حمايتش مىكنند و بيش از ديگر مردم ، اوضاع پراكنده او را به سامان مىآورند و چون حادثهاى بر او فرود آيد از ديگران بدو مهربانترند و نام نيكى كه خدا براى آدمى در ميان مردم مىگذارد از مالى كه ديگران براى او به ميراث مىگذارند بهتر است .
از اين خطبه بدانيد كه هيچيك از شما نبايد از خويشاوندى ، كه گرفتار فقر و بينوايى است روى يارى برتابد . بايد كه ياريش دهد ، به مالى كه اگر انفاقش نكند ، بر داراييش نيفزايد و اگر انفاقش كند ، سبب نقصان در مال او نگردد . هر كس كه دست يارى از عشيره خود فرو بندد ، يك دست از يارى آنان كاسته شده ، ولى او از يارى دستهاى بسيارى خود را محروم داشته . هركس كه با اطرافيان خود بمدارا رفتار كند همواره دوستى و مودت آنان را نصيب خود ساخته است .
من مىگويم : در متن خطبه « غفيرة » به معنى كثير است و به جاى « الجمع الكثير » مىگويند « الجم الغفير » يا « الجماء الغفير » . در روايتى هم به جاى « غفيرة » ، « عفوة » آمده است . و « عفوة » چيز نيكو را گويند . « اكلت عفوة الطعام » يعنى طعام نيكو را خوردم . « هركس دست يارى از عشيره خود . . . » بدين معنى است كه كسى كه يارى خود را از عشيرهاش دريغ مىدارد يارى يك تن را از آنان دريغ داشته و اگر به يارى آنان نيازش افتد و بخواهد كه ياريش كنند ،
به ياريش برنخيزند پس ، از مساعدت دستهاى بسيار محروم ماند . و گروه زيادى را از يارى خود باز داشته است .
در وصف كسانى كه داورى ميان مردم را به عهده مىگيرند و شايان آن نيستند .
دشمنترين مردم در نزد خدا ، دو كس باشند . يكى آنكه خداوند او را به حال خود رها كرده ، پس ، از راه راست منحرف گشته است ، به سخنان بدعتآميز دلبسته و مردم را به ضلالت فرا مىخواند . فريبى است براى كسى كه بدو فريفته شود . از راه هدايتى كه پيشينيانش به پيش پاى گشاندهاند ، رخ بر مىتابد و كسانى را كه در ايام حياتش يا پس از مرگش به او اقتدا مىكنند ، گمراه مىسازد . بار خطاهاى ديگران بر دوش كشد و در گرو خطاى خود باشد . ديگرى ، كسى است كه كولهبار نادانى بر پشت گرفته و در ميان جماعت نادانان امت در تكاپوست . در ظلمت فتنه و فساد جولان دهد و ، همانند كوران ، راه اصلاح و آشتى را نمىبيند . جمعى كه به ظاهر آدمىاند ، او را دانشمند خوانند و حال آنكه در او دانشى نيست . آغاز كرده و گردآورده ، چيزى را كه اندكش از بسيارش بهتر است . خويشتن را از آبى گنده سيراب كرده و بسا چيزهاى بىفايدت كه در گنجينه خاطر خود نهان دارد . در ميان مردم به قضاوت نشست و بر عهده گرفت كه آنچه را كه ديگران در شناختش درماندهاند برايشان آشكار سازد . اگر با مشكل و مبهمى روياروى گردد ، براى گشودن آن سخنانى بيهوده از رأى خويش مهيا كند ، كه آن را كلامى قاطع پندارد و بر قامت آن جامهاى مىبافد ،
در سستى ، چونان تار عنكبوت . نداند رأيى كه داده صواب است يا خطا . اگر صواب باشد ، بيمناك است كه مبادا خطا باشد . و اگر خطا باشد ، اميد مىدارد كه آنچه گفته صواب باشد . نادانى است ، در عين نادانى ، دستخوش خبط و خطا ، و با اين حال ، بر اشترى سوار است كه آن هم پيش پاى خود نبيند . هرگز در علمى حكم قطعى نراند .
روايات را بر باد مىدهد آنسان كه گياه خشك را بر باد دهند . به خدا سوگند ، توانايى آن ندارد كه درباره آنچه بر او وارد مىشود حكمى صادر كند . شايسته مسندى كه بر آن نشسته است نباشد . و نمىپندارد كه ديگران را در چيزى كه خود بدان جاهل است دانشى باشد و نمىبيند كه آن سوى آنچه او بدان دست يافته ديگرى را رأى و نظرى بود . اگر مطلبى بر او پوشيده ماند كتمانش كند ، زيرا به جهل خود آگاه است .
[ 67 ]
خونهاى به ناحق ريخته ، از جور او فرياد مىآورند . ميراثهاى بناحق تقسيم شده از ظلم او مىنالند . به خداوند شكوه مىكنم از مردمى كه در جهل زيستند و در ضلالت مردند . در نظر آنان هيچ متاعى كاسدتر از كتاب خدا نيست اگر آنچنانكه شايسته است تلاوت شود . و هيچ متاعى رواجتر و گرانبهاتر از آن نيست اگر تحريف شده باشد و از معنى واقعى خود گرديده باشد . هيچ چيز را زشتتر از كار نيك نمىدانند و هيچ چيز را نيكوتر از زشتكارى نمىشمارند .
====================================
18 سخنى از آن حضرت ( ع )
در نكوهش اختلاف علما در فتوا در حكمى از احكام ، به نزد يكى از ايشان مسئلهاى مىآيد ، به رأى خود حكمى مىدهد . سپس ، آن مسئله را عينا نزد ديگرى مىبرند ، به خلاف رأى پيشين رأيى مىدهد . سپس قاضيان آن مسئله را به نزد امامى كه آنها را به شغل قضا برگماشته مى برند و او آراء همه ايشان را صواب مىشمارد . خدايشان يكى است و پيامبرشان يكى است و كتابشان يكى . آيا خداى سبحان آنان را به اختلاف فرمان داده و اكنون از او فرمان مىبرند ؟ يا آنان را از اختلاف نهى كرده و اكنون عصيان مىورزند ؟ آيا خداوند دينى ناقص فرستاده و از آنها براى كامل كردنش يارى خواسته ؟ يا در آوردن دين ، با خدا شريك بودهاند و اكنون بر آنهاست كه رأى دهند و بر خداست كه به رأيشان راضى شود ؟ يا خداى سبحان ، دينى كامل فرستاده ولى پيامبر ( صلى اللّه عليه و آله ) در ابلاغ آن قصور ورزيده ؟ و حال آنكه مىگويد :
« ما در اين كتاب چيزى را فرو نگذاشتهايم ، ( 1 ) » . يا : « در آن بيان هر چيزى است » ( 2 ) و نيز بعضى از قرآن بعض ديگر را تصديق مىكند و در آن هيچ اختلافى نيست ، كه ، « اگر نه از سوى خدا آمده بود در آن اختلاف بسيار مىيافتند » ( 3 ) . قرآن ظاهرش زيباست و باطنش ژرف است . عجايبش انتها نپذيرد و غرايبش پايان نگيرد . و تاريكى جز بدان از ميان نرود .
====================================
19 سخنى از آن حضرت ( ع )
اين سخن خطاب به اشعث بن قيس است . امام در كوفه بر منبر سخن مىگفت . در سخن او عبارتى بود كه اشعث بر آن اعتراض كرد و گفت : يا امير المؤمنين اينكه گفتى به زيان توست نه به سود تو . امام تيز در او نگريست و گفت :
تو چه دانى ، كه چه چيز به سود من است و چه چيز به زيان من . لعنت خدا بر تو باد و لعنت لعنتكنندگان . اى كه خود و پدرت همواره دروغى چند به هم مىبافتهايد . اى منافق فرزند كافر . به خدا سوگند ، كه يك بار در زمان كافريت به اسارت افتادهاى و يك بار در زمان مسلمانيت ، و در هر بار نه توانگريت تو را از بند اسارت رهانيد و نه جاه و منزلتت . مردى كه شمشيرهاى كين را بر قوم خود رهنمون شود و مرگ را بر سر آنان راند ، سزاوار است ، كه خويشاوندانش دشمن دارند و بيگانگان از شر او ايمن ننشينند .
من مىگويم : « عبارت مردى كه شمشير كين را بر قوم خود رهنمون شود » اشارت است به ماجراى اشعث با خالد بن وليد در يمامه . اشعث قوم خود را بفريفت و بر آنها مكر كرد و خالد از آنان كشتار بسيار كرد . از آن پس ، قوم اشعث او را « عرف النّار » مىناميدند و اين نام را به كسى دهند كه بر آنها غدر كرده باشد .
======================================
20 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
هر آينه ، اگر مىديديد آنچه را كه مردگانتان پس از مرگ ديدهاند ، بيتابى مىنموديد و وحشت بر شما چيره مىشد . [ و آنچه را ناشنيده مىگرفتيد ،
مىشنيديد ] و سر به فرمان خدا مىآورديد . ولى آنچه مردگانتان پس از مرگ ديدهاند ،
اكنون از چشم شما پنهان است و بزودى پردههاى بالا خواهد رفت . آن حقايق را به شما نيز نشان دادند ، ولى ديدن نخواستيد و به گوش شما رسانيدند ، ولى شنيدن
[ 71 ]
نخواستيد . شما را راه نمودند ، ولى ره يافتن نخواستيد . براستى مىگويم كه عبرتها و اندرزها بر شما آشكار بود و از آنچه مىبايد دورى جوييد شما را منع كردند و پس از ملائكه ، كه رسولان آسماناند ، جز انسان فرمان خداوند را ابلاغ ننمايد
==============================================
21 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
آخرين منزل ، روياروى شماست و مرگ پشت سرتان . و با آواز خود شما را به پيش مىراند .
سبكبار شويد تا برسيد . زيرا آنان كه از پيش رفتهاند چشم به راه شما واپس ماندگاناند .
من مىگويم : اين كلام بعد از كلام خدا و كلام رسول اللّه ( ص ) با كلام هركس كه سنجيده شود افزون آيد و بر او پيشى گيرد . عبارت : « سبكبار شويد تا برسيد » عبارتى است با كلمات اندك و معانى بسيار . كلام ژرف و سرشار از حكمت . ما در كتاب « الخصايص » به عظمت قدر و شرف و جوهر آن توجه دادهايم .
===========================================
22 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
آگاه باشيد ، كه شيطان حزب خود را بر انگيخته و سپاه خويش بسيج كرده ، تابار ديگر ، ستم در جاى خود مستقر گردد و باطل به جايگاه خود بازگردد . به خدا سوگند ،
هر چه كوشيدند منكرى از من نديدند ولى ميان من و خود به انصاف داورى نكردند .
از من حقى را مىطلبند كه خود آن را واگذاشتهاند و خونى را مىخواهند كه خود ريختهاند ( 1 ) اگر مىگويند كه من در ريختن آن خون شريكشان بودهام ، مگر نه اين است كه آنها را در آن نصيبى بوده است و اگر آنان خود بتنهايى آن خون ريختهاند ، پس جز آنها كسى گناهكار نخواهد بود و به كيفر آن دچارند . هر دليل كه بياورند ، به زيان خود آنهاست .
از مادرى شير مىخواهند كه پستانش خشكيده است و مىخواهند بدعتى را زنده كنند كه
[ 73 ]
ديگر مرده است . چه نوميد است اين دعوت كننده كيست آنكه فرا مىخواند ؟ و به چه چيز بايد پاسخ داد ؟
به هر چه خداوند ميان من و ايشان داورى كند ، بدان خشنودم ، كه او به كردارهاى ايشان آگاه است . اگر سر بر تابند شمشير تيز حوالتشان كنم ، كه شمشير درمان باطل است و ياريگر حق . شگفت در اين است كه مرا به آوردگاه مىخوانند و مىخواهند كه در نبرد پاى بفشرم . مادرانشان در سوگشان بگريند . هيچگاه كسى نتوانسته مرا از تهديد به جنگ بترساند يا از ضرب شمشير به وحشت افكند . زيرا من در ايمان به خدا به مرز يقين رسيدهام و هرگز در دين خود شبهه نياورم .
========================================
23 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
اما بعد . تقدير الهى همانند قطرههاى باران ، براى هركس كه مقدر شده خواه اندك و خواه بسيار ، از آسمان به زمين مىآيد . پس اگر كسى مال و منال برادر خود را بيش از خود يابد ، نبايد كه بر او رشك برد . زيرا مسلمان تا زمانى كه آلوده فرومايگى نشده به گونهاى كه چون از آن ياد شود اظهار حقارت و خشوع كند و زبان طاعنان سفله در حق او دراز گردد همانند قمار كننده تيز چنگى است كه چشم به راه نخستين پيروزى خود در تيرهاى قمار است ، كه براى او مالى در پى دارد و باختهاى او را نيز جبران نمايد . به همين گونه ، مسلمان از خيانت بيزار از خداى تعالى خواستار يكى از اين دو خوبى است :
يكى آنكه دعوت حق را اجابت كند و به نزد او رود ، كه هر چه در نزد خداوند است ، خير اوست . ديگر آنكه ، در اين جهان روزيش عطا كرده و صاحب زن و فرزند و مال و منال بود . و در عين حال ، دين و حيثيت و شرف او هم در امان مانده است .
مال و فرزندان كشته اين جهاناند و عمل صالح كشته آخرت است و بسا باشد كه خداوند اين هر دو نعمت را نصيب مردمانى كند . پس بترسيد از خدا ، بترسيد از آن چيزها كه خدا شما را از آنها بيم داده است . و بترسيد ، ولى نه از آنگونه كه عذرخواه
[ 75 ]
گناهانتان باشد . كارهاى نيك به جاى آوريد ولى نه به قصد خودنمايى كه مردم ببينند يا از ديگرى بشنوند . زيرا هركس عملى را نه براى خدا انجام دهد خدا سزاى عملش را به كسى حوالت كند كه به خاطر او عمل كرده است . از خدا مىطلبم مقام و مرتبت شهيدان را و زيستن با نيكبختان را و مرافقت با پيامبران را .
اى مردم ، آدمى هر چند توانگر بود ، از عشيره خويش و دفاع آنان از او ، به دست و زبان ، بىنياز نباشد . زيرا عشيره هركس ، بزرگترين محافظان او هستند كه از پشت سر حمايتش مىكنند و بيش از ديگر مردم ، اوضاع پراكنده او را به سامان مىآورند و چون حادثهاى بر او فرود آيد از ديگران بدو مهربانترند و نام نيكى كه خدا براى آدمى در ميان مردم مىگذارد از مالى كه ديگران براى او به ميراث مىگذارند بهتر است .
از اين خطبه بدانيد كه هيچيك از شما نبايد از خويشاوندى ، كه گرفتار فقر و بينوايى است روى يارى برتابد . بايد كه ياريش دهد ، به مالى كه اگر انفاقش نكند ، بر داراييش نيفزايد و اگر انفاقش كند ، سبب نقصان در مال او نگردد . هر كس كه دست يارى از عشيره خود فرو بندد ، يك دست از يارى آنان كاسته شده ، ولى او از يارى دستهاى بسيارى خود را محروم داشته . هركس كه با اطرافيان خود بمدارا رفتار كند همواره دوستى و مودت آنان را نصيب خود ساخته است .
من مىگويم : در متن خطبه « غفيرة » به معنى كثير است و به جاى « الجمع الكثير » مىگويند « الجم الغفير » يا « الجماء الغفير » . در روايتى هم به جاى « غفيرة » ، « عفوة » آمده است . و « عفوة » چيز نيكو را گويند . « اكلت عفوة الطعام » يعنى طعام نيكو را خوردم . « هركس دست يارى از عشيره خود . . . » بدين معنى است كه كسى كه يارى خود را از عشيرهاش دريغ مىدارد يارى يك تن را از آنان دريغ داشته و اگر به يارى آنان نيازش افتد و بخواهد كه ياريش كنند ،
به ياريش برنخيزند پس ، از مساعدت دستهاى بسيار محروم ماند . و گروه زيادى را از يارى خود باز داشته است .
[FONT=Tahoma,sans-serif]اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life

- پست: 941
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵, ۲:۴۱ ب.ظ
- محل اقامت: شیراز
- سپاسهای ارسالی: 10 بار
- سپاسهای دریافتی: 80 بار
- تماس:
[ 77 ]
24 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
به جان خودم سوگند ، در نبرد با كسى كه مخالفت حق كند و طريق گمراهى سپرد ، نه مداهنه مىكنم و نه سستى . اى بندگان خدا ، از خداى بترسيد و از خشم خدا ، در پناه رحمت خدا بگريزيد . و آن راه روشنى را كه در پيش پاى شما گشاده است بسپريد و به آنچه شما را بدان مكلف ساخته ، قيام كنيد كه على ضامن پيروزى شماست در آن جهان ، هر چند ، در اين جهان پيروزى حاصل نكنيد
=======================================
25 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
پياپى به امير المؤمنين خبر مىرسيد ، كه اصحاب معاويه بر بلاد مستولى شدهاند . عبيد الله بن عباس و سعيد بن نمران كه كارگزاران او در يمن بودند ، نيز بيامدند . بسر بن ابى ارطاة بر آنان چيره شده بود . على ( ع ) در حالى كه از درنگ اصحاب خود در امر جهاد ، و مخالفت ورزيدنشان با رأى و نظر خود ملول شده بود ، بر منبر شد و چنين فرمود :
براى من جز كوفه قلمروى باقى نمانده است . تنها بست و گشاد كارهاى كوفه است كه با من است . اى كوفه اگر جز تو جاى ديگرى براى من نمانده ، و تو نيز دستخوش گردبادهاى توفندهاى ، خدا چهرهات را زشت گرداناد .
لعمر ابيك الخير يا عمرو انّنى على و ضر من ذا لاناء قليل « اى عمرو سوگند به جان پدر نيكويت كه براى من در اين كاسه جز تهماندهاى از چربى نمانده است . » پس آن حضرت ( ع ) فرمود :
خبر يافتم كه بسر بر يمن غلبه يافته ، به خدا سوگند ، پندارم كه اين قوم بزودى بر شما چيره شوند . زيرا آنها با آنكه بر باطلاند ، دست در دست هم دارند و شما با آنكه بر حق هستيد ، پراكندهايد . شما امامتان را ، كه حق با اوست ، نافرمانى مىكنيد و آنان
[ 79 ]
پيشواى خود را با آنكه بر باطل است فرمانبردارند .
آنان با بيعتى كه با پيشواى خود كردهاند ، امانت نگه مىدارند و شما خيانت مىورزيد . آنان در شهرهاى خود اهل صلاح و درستى هستند و شما اهل فساد و نادرستى . به گونهاى كه اگر قدحى چوبين را به يكى از شما سپارم ، ترسم كه حلقهها و تسمه آن را بدزدد . بار خدايا ، من از اينان ملول گشتهام و اينان از من ملول گشتهاند .
من از ايشان دلتنگ و خسته شدهام و ايشان از من دلتنگ و خسته شدهاند . بهتر از ايشان را به من ارزانى دارو بدتر از مرا بر ايشان برگمار . بار خدايا ، دلهايشان آب كن ،
آنسان كه نمك در آب . به خدا سوگند ، دوست دارم به جاى انبوه شما ، تنها هزار سوار از بنى فراس بن غنم در فرمان داشتم هنالك لو دعوت اتاك منهم فوارس مثل ارمية الحميم « اگر آنان را فراخوانى ، به يكباره ، سوارانى چون ابرهاى تابستانى مىتازند و به سوى تو مىآيند » .
و از منبر فرود آمد .
من مىگويم « ارميه » جمع رمى است ، يعنى ابرها . و « حميم » به معنى فصل تابستان است .
شاعر ، « ابر تابستانى » گفته ، زيرا ابر تابستان چون آب ندارد تند سير است ولى ابرى كه در آن آب باشد كند سير . چنين ابرهايى ويژه فصل زمستان باشد . شاعر ، سواران را به هنگام فرياد خواهى در تاخت ، به ابرهاى تابستانى تشبيه كرده كه گويد : هنالك لو دعوت اتاك منهم . . .
======================================
26 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
خداوند ، محمد ( صلى اللّه عليه و آله ) را مبعوث داشت كه بيمدهنده جهانيان باشد و امين وحى او . و شما اى جماعت عربها ، پيش از آن ، بدترين آيين را داشتيد و در بدترين جايها به سر مىبرديد و در زمينهاى سنگلاخ و ناهموار مىزيستيد و با مارهاى سخت و كرّ همخانه بوديد . آبى تيره و ناگوار مىنوشيديد و طعامى درشت
[ 81 ]
و خشن مىخورديد و خون يكديگر مىريختيد و از خويش و پيوند بريده بوديد .
بتان در ميان شما برپا بودند و خود غرقه گناه بوديد .
و هم از اين خطبه به هر جاى نگريستم ، براى خود ياورى جز اهل بيتم نيافتم و نخواستم كه آنها به كام مرگ روند . ديده فرو بستم ، با آنكه خاشاك در ديده داشتم و شرنگ نامرادى نوشيدم ، با آنكه استخوان در گلويم شكسته بود و غم گلويم را فشرده بود و من شكيبايى مىورزيدم . و به چيزى تلختر از حنظل ، كه به كامم ريخته بودند ، صبر كردم .
و هم از اين خطبه تا بهايى نگرفت بيعت نكرد ( 1 ) آنكه فروخت سودى نكرد و آنكه خريد خوار و ذليل شد . جنگ را آماده شويد و ساز و برگ نبرد مهيا داريد كه آتش كارزار افروخته شده و شعله آن بالا گرفته است . پايدارى ورزيد كه پايدارى بيش از هر سلاح ديگر پيروزى را ميسر گرداند .
==============================================
--------------------------------------------------------------------------------
27 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
اما بعد . جهاد درى است از درهاى بهشت كه خداوند بر روى بندگان خاص خود گشوده است . جهاد جامه پرهيزگارى و جوشن استوار خدايى و سپر ستبر اوست . هر كه آن را ناخوش دارد و از آن رخ برتابد ، خداوند جامه خوارى و زبونى بر او پوشاند و محنت و بلايش در ميان گيرد و دلش را در پرده دارد و به كيفر آنكه از جهاد تن زده است از حق دور افتد و كارش به مذلت كشد و از عدالت بىبهره ماند .
شب و روز ، در نهان و آشكارا ، شما را به نبرد با اين قوم فرا خواندم و گفتم كه پيش از آنكه سپاه بر سرتان كشند ، بر آنها بتازيد . به خدا سوگند ، به هيچ قومى در
[ 83 ]
خانههايشان تاخت نياوردند . مگر آنكه زبون خصم گشتند . شما نيز آن قدر از كارزار سر بر تافتيد و كار را به گردن يكديگر انداختيد و يكديگر را نصرت نداديد ، تا هرچه داشتيد به باد يغما رفت و سرزمينتان جولانگاه دشمنانتان گرديد .
و اكنون ، اين مرد غامدى ( 1 ) است ، كه با سپاه خود به شهر انبار ( 2 ) درآمده است و حسّان بن حسّان البكرى را كشته است و مرزدارانتان را رانده است و كار را به آنجا رسانيدهاند كه شنيدهام كه يكى از آنها بر زن مسلمانى داخل شده و ديگرى ، بر زنى از اهل ذمّه و ، خلخال و دستبند و گردنبند و گوشوارهاش را ربوده است . و آن زن جز آنكه انّا لله . . . گويد و از او ترحم جويد چارهاى نداشته است . آنها پيروزمندانه ، با غنايم ، بىآنكه زخمى بردارند ، يا قطرهاى از خونشان ريخته شود ، بازگشتهاند . اگر مرد مسلمانى پس از اين رسوايى از اندوه بميرد ، نه تنها نبايد ملامتش كرد بلكه مرگ را سزاوارتر است . اى شگفتا ، به خدا سوگند ، كه همدست بودن اين قوم با يكديگر با آنكه بر باطلاند و جدايى شما از يكديگر با آنكه بر حقيد دل را مىميراند و اندوه را بر آدمى چيره مىسازد .
وقتى مىنگرم كه شما را آماج تاخت و تاز خود قرار مىدهند و از جاى نمىجنبيد ،
بر شما مىتازند و شما براى پيكار دست فرا نمىكنيد ، مىگويم ، كه اى قباحت و ذلت نصيبتان باد خدا را معصيت مىكنند و شما بدان خشنوديد . چون در گرماى تابستان به كارزارتان فراخوانم ، مىگوييد كه در اين گرماى سخت چه جاى نبرد است ، مهلتمان ده تا گرما فروكش كند و ، چون در سرماى زمستان به كارزارتان فراخوانم ، مىگوييد كه در اين سورت سرما ، چه جاى نبرد است ؟ مهلتمان ده تا سورت سرما بشكند . اين همه كه از سرما و گرما مىگريزيد به خدا قسم از شمشير گريزانتريد .
اى به صورت مردان عارى از مردانگى ، با عقل كودكان و خرد زنان به حجله آرميده ، كاش نه شما را ديده بودم و نه مىشناختمتان . اين آشنايى براى من ، به خدا سوگند ، جز پشيمانى و اندوه هيچ ثمرهاى نداشت . مرگ بر شما باد ، كه دلم را مالامال خون گردانيديد و سينهام را از خشم آكنده ساختيد و جام زندگيم را از شرنگ
[ 85 ]
غم لبريز كرديد و با نافرمانيهاى خود انديشهام را تباه ساختيد . تا آنجا كه قريش گفتند :
پسر ابو طالب مردى دلير است ولى از آيين لشكركشى و فنون نبرد آگاه نيست خدا پدرشان را بيامرزد آيا در ميان رزمآوران ، رزمديدهتر از من مىشناسند ، يا كسى را كه پيش از من قدم به ميدان جنگ نهاده باشد ؟ وقتى كه من به آوردگاه مىرفتم ،
هنوز به بيست سالگى نرسيده بودم و حال آنكه ، اكنون از شصت سالگى برگذشتهام .
آرى ، كسى را كه از او فرمان نمىبرند چه رأى و انديشهاى تواند بود .
=================================================
28 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
اما بعد . دنيا روى در رفتن دارد و بانگ وداع برداشته و آخرت روى درآمدن دارد و بناگاه ، رخ مىنمايد . بدانيد ، كه امروز ، روز به تن و توش آوردن اسبان است و فردا روز مسابقه . هر كه پيش افتد ، بهشت جايزه اوست و هر كه واپس ماند ، آتش جايگاه او . آيا كسى نيست ، كه پيش از آنكه مرگش در رسد ، از خطاى خود توبه كند ؟ آيا كسى نيست ، كه پيش از بدحالى و شوربختى ، براى خويش كارى كند ؟ بدانيد كه شما در اين روزهاى عمر غرق اميدها و آرزوهاييد و ، حال آنكه ، مرگ پشت سر شما كمين كرده است . هر كس در اين روزها ، پيش از رسيدن مرگش براى خود كارى كند ،
كارش بدو سود رساند و مرگش زيان نرساند و هر كه ، در اين روزها ، قصور ورزد و براى خود كارى نكند ، كارش سود ندهد و مرگش زيان رساند .
به هنگام امن و آسايش چنان به كار خدا پردازيد كه در روزگاران بيم و وحشت مىپردازيد . بدانيد كه من مانند بهشت چيزى را نديدهام كه جوينده آن به غفلت خفته باشد و مانند دوزخ چيزى را نديدهام كه گريزنده از آن ، به جاى گريختن و رهانيدن خويش به خواب راحت فرو رفته باشد . بدانيد ، هركس كه از حق سود نجويد ، باطل به او زيان رساند و كسى كه به هدايت ، استقامت نپذيرد ، ضلالت به هلاكتش كشاند .
بدانيد ، كه بايد بار سفر بنديد و شما را گفتهاند كه رهتوشهتان چيست و در كجاست .
بر شما از دو چيز مىترسم ، كه مبادا به دام آنها افتيد . يكى در پى خواهش دل رفتن و
[ 87 ]
ديگر آرزوى دراز باطل در سر پختن . در اين جهان ، از همين جهان توشه برگيريد ، تا فردا در آن سراى خويشتن از عقوبت برهانيد .
من مىگويم : اگر سخنى توان يافت كه مردم را به زهد و پرهيز در دنيا بكشد و آنان را به عمل براى آخرت وادارد همين سخن است و بس . اين سخن پيوند مردم را با آمال و آرزوهايشان مىبرد و در آنها چراغ موعظت و خوددارى از معاصى را مىافروزد . شگفتترين جملههاى آن آنجاست كه آن حضرت ( ع ) مىگويد : الا و ان اليوم المضمار و غدا السباق و السبقة الجنة و الغاية النار . در اين عبارت با وجود فخامت در لفظ و عظمت قدر در معنى و صدق تمثيل و تشبيه حقيقى ، رازى شگرف نهفته است و معنيى لطيف . بويژه ، اين عبارت :
« السبقة الجنة و الغاية النّار » . در اينجا ، ميان دو لفظ « السبقة و الغاية » هم در معنى اختلاف است و هم در لفظ . نگفت : « السبقة النار » و گفت : « السبقة الجنة » . زيرا مسابقت و پيشى گرفتن بر يكديگر براى امور محبوب و هدفهاى مطلوب است و اين محبوبيت و مطلوبيت ، صفت بهشت است و اينگونه معانى در دوزخ ، كه از آن به خدا پناه مىبريم وجود ندارد .
و گفت : « الغاية النّار » . زيرا غايت گاه باشد براى كسى ، كه سيرش بدان منتهى مىشود ،
مسروركننده نباشد گاه مسروركننده باشد ، در اينگونه مواقع ، « مصير » و « مآل » به كار مىبرند .
خداى تعالى مىفرمايد : « تمتّعوا مصيركم الى النّار » در اينجا نمىتوان گفت : « سبقكم ( به سكون باء ) الى النار » .
در اين بينديش ، كه سخنى است با معنى عجيب و ژرف . بيشتر كلام على ( ع ) از اين قبيل است . در بعضى روايات آمده است : « السبقة الجنة » به ضم سين . سبقه ، در نزد ايشان چيزى است كه به برنده مسابقه مىدهند . مانند مال يا چيزى ديگر . اين دو معنى به هم نزديكاند ،
زيرا جايزه را به كسى نمىدهند كه مرتكب كار نكوهيدهاى شده باشد بلكه به كسى مىدهند كه كار پسنديدهاى كرده باشد .
============================================
[ 89 ]
29 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
اى مردمى كه به تنها مجتمعيد و به آراء پراكنده . سخنتان هنگامى كه لاف دليرى مىزنيد صخرههاى سخت را نرم مىكند ، در حالى كه ، كردارتان دشمنانتان را در شما به طمع مىاندازد . چون در بزم نشينيد ، دعوى رزمآورى كنيد و چون جنگ چهره نمايد ، از آن مىگريزيد . دعوت آن كس ، كه شما را فراخواند ، روى پيروزى نبيند و آنكه براى راحت شما خويشتن را به تعب افكند ، هرگز به راحت و آرامش نرسد . مشتى اباطيل را بهانه مىكنيد تا در كار تعلل ورزيد . همانند وامدارى كه پيوسته اداى دين خويش به تأخير اندازد . ذليل سركوفته ، از خود دفع ستم نتواند كرد ،
كه حق جز در سايه كوشش فراچنگ نيايد .
اگر خانه شما را بستانند ، كدام خانه را از دشمن حمايت خواهيد كرد ؟ و بعد از من با كدام امام با دشمن پيكار مىكنيد ؟ به خدا سوگند ، فريب خورده كسى است كه شما او را به وعده دروغ بفريبيد . هر كه پندارد كه به نيروى شما پيروز مىشود ، همانند كسى است كه آن تير از تيرهاى قمار نصيب او شود كه سودش از همه كمتر است و هر كه شما را چون تير به سوى دشمن افكند ، تير شكسته بىپيكان را در كمان رانده . به خدا سوگند ، به جايى رسيدهام كه ديگر سخن شما باور نمىكنم و به يارى شما اميد نمىبندم و دشمن را به شما بيم نمىدهم .
شما را چه مىشود ؟ داروى درد شما كدام است ؟ علاج شما چگونه است . دشمنان شما نيز مردمى همانند شمايند . آيا هرچه گفتيد ، همه از روى نادانى بود ؟ يا از سر غفلت و ناپرهيزگارى ؟ يا در چيزى كه حق شما نبود طمع ورزيده بوديد ؟
============================================
30 سخنى از آن حضرت ( ع )
درباره كشته شدن عثمان اگر به كشتن او فرمان مىدادم ، قاتل او مىبودم . و اگر ديگران را از كشتنش منع مىكردم چنان بود كه به ياريش برخاستهام . اما كسى كه ياريش كرده نمىتواند
[ 91 ]
بگويد كه « من بهتر از كسى هستم كه از ياريش دست بداشت » . و كسى كه او را خوار داشت و فروگذاشت ، نمىتواند بگويد « كسى كه او را يارى كرد بهتر از من بود » .
من اكنون ، به گونهاى مجمل و مختصر ، سيره او را در حكومت براى شما بيان مىكنم : او به استبداد و خودكامگى فرمان مىراند و استبداد و خودكامگىاش سبب تباهى كارها شد . شما از او ناخشنود بوديد و در برافكندنش بيتابى مىكرديد ، اين بيتابى شما هم ناستوده بود . خداى تعالى را حكمى است كه واقع خواهد شد ، هم در حق آنكه استبداد مىورزيد و هم در حق آنكه بيتابى و ناشكيبايى مىنمود .
24 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
به جان خودم سوگند ، در نبرد با كسى كه مخالفت حق كند و طريق گمراهى سپرد ، نه مداهنه مىكنم و نه سستى . اى بندگان خدا ، از خداى بترسيد و از خشم خدا ، در پناه رحمت خدا بگريزيد . و آن راه روشنى را كه در پيش پاى شما گشاده است بسپريد و به آنچه شما را بدان مكلف ساخته ، قيام كنيد كه على ضامن پيروزى شماست در آن جهان ، هر چند ، در اين جهان پيروزى حاصل نكنيد
=======================================
25 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
پياپى به امير المؤمنين خبر مىرسيد ، كه اصحاب معاويه بر بلاد مستولى شدهاند . عبيد الله بن عباس و سعيد بن نمران كه كارگزاران او در يمن بودند ، نيز بيامدند . بسر بن ابى ارطاة بر آنان چيره شده بود . على ( ع ) در حالى كه از درنگ اصحاب خود در امر جهاد ، و مخالفت ورزيدنشان با رأى و نظر خود ملول شده بود ، بر منبر شد و چنين فرمود :
براى من جز كوفه قلمروى باقى نمانده است . تنها بست و گشاد كارهاى كوفه است كه با من است . اى كوفه اگر جز تو جاى ديگرى براى من نمانده ، و تو نيز دستخوش گردبادهاى توفندهاى ، خدا چهرهات را زشت گرداناد .
لعمر ابيك الخير يا عمرو انّنى على و ضر من ذا لاناء قليل « اى عمرو سوگند به جان پدر نيكويت كه براى من در اين كاسه جز تهماندهاى از چربى نمانده است . » پس آن حضرت ( ع ) فرمود :
خبر يافتم كه بسر بر يمن غلبه يافته ، به خدا سوگند ، پندارم كه اين قوم بزودى بر شما چيره شوند . زيرا آنها با آنكه بر باطلاند ، دست در دست هم دارند و شما با آنكه بر حق هستيد ، پراكندهايد . شما امامتان را ، كه حق با اوست ، نافرمانى مىكنيد و آنان
[ 79 ]
پيشواى خود را با آنكه بر باطل است فرمانبردارند .
آنان با بيعتى كه با پيشواى خود كردهاند ، امانت نگه مىدارند و شما خيانت مىورزيد . آنان در شهرهاى خود اهل صلاح و درستى هستند و شما اهل فساد و نادرستى . به گونهاى كه اگر قدحى چوبين را به يكى از شما سپارم ، ترسم كه حلقهها و تسمه آن را بدزدد . بار خدايا ، من از اينان ملول گشتهام و اينان از من ملول گشتهاند .
من از ايشان دلتنگ و خسته شدهام و ايشان از من دلتنگ و خسته شدهاند . بهتر از ايشان را به من ارزانى دارو بدتر از مرا بر ايشان برگمار . بار خدايا ، دلهايشان آب كن ،
آنسان كه نمك در آب . به خدا سوگند ، دوست دارم به جاى انبوه شما ، تنها هزار سوار از بنى فراس بن غنم در فرمان داشتم هنالك لو دعوت اتاك منهم فوارس مثل ارمية الحميم « اگر آنان را فراخوانى ، به يكباره ، سوارانى چون ابرهاى تابستانى مىتازند و به سوى تو مىآيند » .
و از منبر فرود آمد .
من مىگويم « ارميه » جمع رمى است ، يعنى ابرها . و « حميم » به معنى فصل تابستان است .
شاعر ، « ابر تابستانى » گفته ، زيرا ابر تابستان چون آب ندارد تند سير است ولى ابرى كه در آن آب باشد كند سير . چنين ابرهايى ويژه فصل زمستان باشد . شاعر ، سواران را به هنگام فرياد خواهى در تاخت ، به ابرهاى تابستانى تشبيه كرده كه گويد : هنالك لو دعوت اتاك منهم . . .
======================================
26 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
خداوند ، محمد ( صلى اللّه عليه و آله ) را مبعوث داشت كه بيمدهنده جهانيان باشد و امين وحى او . و شما اى جماعت عربها ، پيش از آن ، بدترين آيين را داشتيد و در بدترين جايها به سر مىبرديد و در زمينهاى سنگلاخ و ناهموار مىزيستيد و با مارهاى سخت و كرّ همخانه بوديد . آبى تيره و ناگوار مىنوشيديد و طعامى درشت
[ 81 ]
و خشن مىخورديد و خون يكديگر مىريختيد و از خويش و پيوند بريده بوديد .
بتان در ميان شما برپا بودند و خود غرقه گناه بوديد .
و هم از اين خطبه به هر جاى نگريستم ، براى خود ياورى جز اهل بيتم نيافتم و نخواستم كه آنها به كام مرگ روند . ديده فرو بستم ، با آنكه خاشاك در ديده داشتم و شرنگ نامرادى نوشيدم ، با آنكه استخوان در گلويم شكسته بود و غم گلويم را فشرده بود و من شكيبايى مىورزيدم . و به چيزى تلختر از حنظل ، كه به كامم ريخته بودند ، صبر كردم .
و هم از اين خطبه تا بهايى نگرفت بيعت نكرد ( 1 ) آنكه فروخت سودى نكرد و آنكه خريد خوار و ذليل شد . جنگ را آماده شويد و ساز و برگ نبرد مهيا داريد كه آتش كارزار افروخته شده و شعله آن بالا گرفته است . پايدارى ورزيد كه پايدارى بيش از هر سلاح ديگر پيروزى را ميسر گرداند .
==============================================
--------------------------------------------------------------------------------
27 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
اما بعد . جهاد درى است از درهاى بهشت كه خداوند بر روى بندگان خاص خود گشوده است . جهاد جامه پرهيزگارى و جوشن استوار خدايى و سپر ستبر اوست . هر كه آن را ناخوش دارد و از آن رخ برتابد ، خداوند جامه خوارى و زبونى بر او پوشاند و محنت و بلايش در ميان گيرد و دلش را در پرده دارد و به كيفر آنكه از جهاد تن زده است از حق دور افتد و كارش به مذلت كشد و از عدالت بىبهره ماند .
شب و روز ، در نهان و آشكارا ، شما را به نبرد با اين قوم فرا خواندم و گفتم كه پيش از آنكه سپاه بر سرتان كشند ، بر آنها بتازيد . به خدا سوگند ، به هيچ قومى در
[ 83 ]
خانههايشان تاخت نياوردند . مگر آنكه زبون خصم گشتند . شما نيز آن قدر از كارزار سر بر تافتيد و كار را به گردن يكديگر انداختيد و يكديگر را نصرت نداديد ، تا هرچه داشتيد به باد يغما رفت و سرزمينتان جولانگاه دشمنانتان گرديد .
و اكنون ، اين مرد غامدى ( 1 ) است ، كه با سپاه خود به شهر انبار ( 2 ) درآمده است و حسّان بن حسّان البكرى را كشته است و مرزدارانتان را رانده است و كار را به آنجا رسانيدهاند كه شنيدهام كه يكى از آنها بر زن مسلمانى داخل شده و ديگرى ، بر زنى از اهل ذمّه و ، خلخال و دستبند و گردنبند و گوشوارهاش را ربوده است . و آن زن جز آنكه انّا لله . . . گويد و از او ترحم جويد چارهاى نداشته است . آنها پيروزمندانه ، با غنايم ، بىآنكه زخمى بردارند ، يا قطرهاى از خونشان ريخته شود ، بازگشتهاند . اگر مرد مسلمانى پس از اين رسوايى از اندوه بميرد ، نه تنها نبايد ملامتش كرد بلكه مرگ را سزاوارتر است . اى شگفتا ، به خدا سوگند ، كه همدست بودن اين قوم با يكديگر با آنكه بر باطلاند و جدايى شما از يكديگر با آنكه بر حقيد دل را مىميراند و اندوه را بر آدمى چيره مىسازد .
وقتى مىنگرم كه شما را آماج تاخت و تاز خود قرار مىدهند و از جاى نمىجنبيد ،
بر شما مىتازند و شما براى پيكار دست فرا نمىكنيد ، مىگويم ، كه اى قباحت و ذلت نصيبتان باد خدا را معصيت مىكنند و شما بدان خشنوديد . چون در گرماى تابستان به كارزارتان فراخوانم ، مىگوييد كه در اين گرماى سخت چه جاى نبرد است ، مهلتمان ده تا گرما فروكش كند و ، چون در سرماى زمستان به كارزارتان فراخوانم ، مىگوييد كه در اين سورت سرما ، چه جاى نبرد است ؟ مهلتمان ده تا سورت سرما بشكند . اين همه كه از سرما و گرما مىگريزيد به خدا قسم از شمشير گريزانتريد .
اى به صورت مردان عارى از مردانگى ، با عقل كودكان و خرد زنان به حجله آرميده ، كاش نه شما را ديده بودم و نه مىشناختمتان . اين آشنايى براى من ، به خدا سوگند ، جز پشيمانى و اندوه هيچ ثمرهاى نداشت . مرگ بر شما باد ، كه دلم را مالامال خون گردانيديد و سينهام را از خشم آكنده ساختيد و جام زندگيم را از شرنگ
[ 85 ]
غم لبريز كرديد و با نافرمانيهاى خود انديشهام را تباه ساختيد . تا آنجا كه قريش گفتند :
پسر ابو طالب مردى دلير است ولى از آيين لشكركشى و فنون نبرد آگاه نيست خدا پدرشان را بيامرزد آيا در ميان رزمآوران ، رزمديدهتر از من مىشناسند ، يا كسى را كه پيش از من قدم به ميدان جنگ نهاده باشد ؟ وقتى كه من به آوردگاه مىرفتم ،
هنوز به بيست سالگى نرسيده بودم و حال آنكه ، اكنون از شصت سالگى برگذشتهام .
آرى ، كسى را كه از او فرمان نمىبرند چه رأى و انديشهاى تواند بود .
=================================================
28 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
اما بعد . دنيا روى در رفتن دارد و بانگ وداع برداشته و آخرت روى درآمدن دارد و بناگاه ، رخ مىنمايد . بدانيد ، كه امروز ، روز به تن و توش آوردن اسبان است و فردا روز مسابقه . هر كه پيش افتد ، بهشت جايزه اوست و هر كه واپس ماند ، آتش جايگاه او . آيا كسى نيست ، كه پيش از آنكه مرگش در رسد ، از خطاى خود توبه كند ؟ آيا كسى نيست ، كه پيش از بدحالى و شوربختى ، براى خويش كارى كند ؟ بدانيد كه شما در اين روزهاى عمر غرق اميدها و آرزوهاييد و ، حال آنكه ، مرگ پشت سر شما كمين كرده است . هر كس در اين روزها ، پيش از رسيدن مرگش براى خود كارى كند ،
كارش بدو سود رساند و مرگش زيان نرساند و هر كه ، در اين روزها ، قصور ورزد و براى خود كارى نكند ، كارش سود ندهد و مرگش زيان رساند .
به هنگام امن و آسايش چنان به كار خدا پردازيد كه در روزگاران بيم و وحشت مىپردازيد . بدانيد كه من مانند بهشت چيزى را نديدهام كه جوينده آن به غفلت خفته باشد و مانند دوزخ چيزى را نديدهام كه گريزنده از آن ، به جاى گريختن و رهانيدن خويش به خواب راحت فرو رفته باشد . بدانيد ، هركس كه از حق سود نجويد ، باطل به او زيان رساند و كسى كه به هدايت ، استقامت نپذيرد ، ضلالت به هلاكتش كشاند .
بدانيد ، كه بايد بار سفر بنديد و شما را گفتهاند كه رهتوشهتان چيست و در كجاست .
بر شما از دو چيز مىترسم ، كه مبادا به دام آنها افتيد . يكى در پى خواهش دل رفتن و
[ 87 ]
ديگر آرزوى دراز باطل در سر پختن . در اين جهان ، از همين جهان توشه برگيريد ، تا فردا در آن سراى خويشتن از عقوبت برهانيد .
من مىگويم : اگر سخنى توان يافت كه مردم را به زهد و پرهيز در دنيا بكشد و آنان را به عمل براى آخرت وادارد همين سخن است و بس . اين سخن پيوند مردم را با آمال و آرزوهايشان مىبرد و در آنها چراغ موعظت و خوددارى از معاصى را مىافروزد . شگفتترين جملههاى آن آنجاست كه آن حضرت ( ع ) مىگويد : الا و ان اليوم المضمار و غدا السباق و السبقة الجنة و الغاية النار . در اين عبارت با وجود فخامت در لفظ و عظمت قدر در معنى و صدق تمثيل و تشبيه حقيقى ، رازى شگرف نهفته است و معنيى لطيف . بويژه ، اين عبارت :
« السبقة الجنة و الغاية النّار » . در اينجا ، ميان دو لفظ « السبقة و الغاية » هم در معنى اختلاف است و هم در لفظ . نگفت : « السبقة النار » و گفت : « السبقة الجنة » . زيرا مسابقت و پيشى گرفتن بر يكديگر براى امور محبوب و هدفهاى مطلوب است و اين محبوبيت و مطلوبيت ، صفت بهشت است و اينگونه معانى در دوزخ ، كه از آن به خدا پناه مىبريم وجود ندارد .
و گفت : « الغاية النّار » . زيرا غايت گاه باشد براى كسى ، كه سيرش بدان منتهى مىشود ،
مسروركننده نباشد گاه مسروركننده باشد ، در اينگونه مواقع ، « مصير » و « مآل » به كار مىبرند .
خداى تعالى مىفرمايد : « تمتّعوا مصيركم الى النّار » در اينجا نمىتوان گفت : « سبقكم ( به سكون باء ) الى النار » .
در اين بينديش ، كه سخنى است با معنى عجيب و ژرف . بيشتر كلام على ( ع ) از اين قبيل است . در بعضى روايات آمده است : « السبقة الجنة » به ضم سين . سبقه ، در نزد ايشان چيزى است كه به برنده مسابقه مىدهند . مانند مال يا چيزى ديگر . اين دو معنى به هم نزديكاند ،
زيرا جايزه را به كسى نمىدهند كه مرتكب كار نكوهيدهاى شده باشد بلكه به كسى مىدهند كه كار پسنديدهاى كرده باشد .
============================================
[ 89 ]
29 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
اى مردمى كه به تنها مجتمعيد و به آراء پراكنده . سخنتان هنگامى كه لاف دليرى مىزنيد صخرههاى سخت را نرم مىكند ، در حالى كه ، كردارتان دشمنانتان را در شما به طمع مىاندازد . چون در بزم نشينيد ، دعوى رزمآورى كنيد و چون جنگ چهره نمايد ، از آن مىگريزيد . دعوت آن كس ، كه شما را فراخواند ، روى پيروزى نبيند و آنكه براى راحت شما خويشتن را به تعب افكند ، هرگز به راحت و آرامش نرسد . مشتى اباطيل را بهانه مىكنيد تا در كار تعلل ورزيد . همانند وامدارى كه پيوسته اداى دين خويش به تأخير اندازد . ذليل سركوفته ، از خود دفع ستم نتواند كرد ،
كه حق جز در سايه كوشش فراچنگ نيايد .
اگر خانه شما را بستانند ، كدام خانه را از دشمن حمايت خواهيد كرد ؟ و بعد از من با كدام امام با دشمن پيكار مىكنيد ؟ به خدا سوگند ، فريب خورده كسى است كه شما او را به وعده دروغ بفريبيد . هر كه پندارد كه به نيروى شما پيروز مىشود ، همانند كسى است كه آن تير از تيرهاى قمار نصيب او شود كه سودش از همه كمتر است و هر كه شما را چون تير به سوى دشمن افكند ، تير شكسته بىپيكان را در كمان رانده . به خدا سوگند ، به جايى رسيدهام كه ديگر سخن شما باور نمىكنم و به يارى شما اميد نمىبندم و دشمن را به شما بيم نمىدهم .
شما را چه مىشود ؟ داروى درد شما كدام است ؟ علاج شما چگونه است . دشمنان شما نيز مردمى همانند شمايند . آيا هرچه گفتيد ، همه از روى نادانى بود ؟ يا از سر غفلت و ناپرهيزگارى ؟ يا در چيزى كه حق شما نبود طمع ورزيده بوديد ؟
============================================
30 سخنى از آن حضرت ( ع )
درباره كشته شدن عثمان اگر به كشتن او فرمان مىدادم ، قاتل او مىبودم . و اگر ديگران را از كشتنش منع مىكردم چنان بود كه به ياريش برخاستهام . اما كسى كه ياريش كرده نمىتواند
[ 91 ]
بگويد كه « من بهتر از كسى هستم كه از ياريش دست بداشت » . و كسى كه او را خوار داشت و فروگذاشت ، نمىتواند بگويد « كسى كه او را يارى كرد بهتر از من بود » .
من اكنون ، به گونهاى مجمل و مختصر ، سيره او را در حكومت براى شما بيان مىكنم : او به استبداد و خودكامگى فرمان مىراند و استبداد و خودكامگىاش سبب تباهى كارها شد . شما از او ناخشنود بوديد و در برافكندنش بيتابى مىكرديد ، اين بيتابى شما هم ناستوده بود . خداى تعالى را حكمى است كه واقع خواهد شد ، هم در حق آنكه استبداد مىورزيد و هم در حق آنكه بيتابى و ناشكيبايى مىنمود .
[FONT=Tahoma,sans-serif]اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life

- پست: 941
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵, ۲:۴۱ ب.ظ
- محل اقامت: شیراز
- سپاسهای ارسالی: 10 بار
- سپاسهای دریافتی: 80 بار
- تماس:
31 سخنى از آن حضرت ( ع )
هنگامى كه عبد الله بن عباس را ، پيش از شروع جنگ جمل ، نزد زبير فرستاد تا او را به اطاعت خويش بازگرداند .
طلحه را ملاقات مكن . كه اگر به ديدارش روى او را چون گاوى خواهى يافت كه شاخها آخته است . او را عادت چنين است ، كه مرتكب كارهاى صعب شود و پندارد كه آسان است . پس از زبير ديدار كن كه نرمخوىتر است . او را بگوى كه دايىزادهات مىگويد مرا در حجاز شناختى و در عراق به جاى نياوردى ؟ چه چيز تو را از آنچه بر تو آشكار شده بود رويگردان نمود ؟
من مىگويم : اين نخستين بارى است كه چنين جملهاى از او شنيده شده يعنى : فماعدا ممّا بدا .
============================================
32 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
اى مردم ، ما ، در روزگارى كنيهتوز و در زمانهاى ناسپاس به سر مىبريم . نيكوكار ،
بدكار شمرده مىشود و ستمكار هر دم بر ستمش مىافزايد . از آنچه آموختهايم ، بهره نمىگيريم و از آنچه نمىدانيم نمىپرسيم . از حوادث باك نداريم تا آنگاه كه ما را در خود فرو گيرد . پس مردم چهار گروهاند : كسى است كه اگر در زمين فساد نمىكند ،
[ 93 ]
سببش بيچارگى اوست و كندى شمشيرش و اندك بودن مال و خواستهاش .
و كسى است ، كه شمشير از نيام بركشيده و شرّ خويش آشكار كرده و سواران و پيادگان خود برانگيخته و خود را مهياى فتنهگرى و فساد ساخته ، و تا به اندك متاع دنيا رسد ، دينش را تباه كرده ، سوارى چند خواهد كه سرداريشان را بر عهده گيرد و منبرى خواهد كه از آن فرا رود . چه بد معاملهاى است كه خود را به دنيا بفروشى و اين سراى ناپايدار را به عوض آن نعمتها ، كه خدا در آن جهان مهيا كرده است بستانى و كسى است ، كه دنيا را طلب مىكند ، با اعمالى كه از آن آخرت است ولى آخرت را نمىطلبد با اعمالى كه از آن دنياست . چنين كسى خود را چون فرودستان جلوه مىدهد ، به هنگام راه رفتن گامهاى خرد برمىدارد ، و دامن جامه كوتاه مىكند و خويشتن به زيور صلاح و امانت مىآرايد و پردهپوشى خدا را وسيله معصيتها قرار مىدهد .
و كسى است كه حقارت نفس و فقدان وسيلت موجب آن شده كه به طلب فرمانروايى برنخيزد ، بلكه به همان حال كه بوده است بماند . چنين كسى خود را به حليه قناعت مىآرايد و جامه اهل زهد و پرهيز مىپوشد و حال آنكه ، نه روزى را در زهد به شب آورده و نه شبى را با پرهيزگارى به روز رسانيده است .
از اينان كه بگذريم ، مردمى هستند كه ياد قيامت چشمانشان را فرو بسته و ترس از روز محشر سرشكشان جارى ساخته است . اينان گاه گريزاناند و تنها ، گاه مقهورند و ترسان ، گاه خاموشاند و دهان بسته . خدا را به اخلاص مىخوانند و همواره گريان و دردمندند . در گمنامى زيستهاند تا خود را از آسيب حكام ستمكار در امان دارند .
نامرادى و مذلت ايشان را در ميان گرفته ، گويى در درياى نمك غرقهاند . آوازى برنمىآورند و دلهايشان ريش است ، از اندرزهاى پياپى ملول شدهاند و از قهر جاهلان به ستوه آمدهاند . كشته شدهاند تا شمارشان روى در نقصان نهاده .
بايد كه دنيا در نظرتان بىمقدارتر باشد از ريزههاى قرظ ( 1 ) و آن خرد و ريزها كه از مقراض ريزد . از آنان كه پيش از شما بودهاند پند گيريد ، پيش از آنكه خود عبرت آيندگان شويد . دنيا را نكوهيده انگاريد و تركش گوييد ، زيرا دنيا آن را كه مشتاقتر و شيفتهتر از شما بود ، از خود رانده است .
[ 95 ]
من مىگويم : كسانى كه از علم بىبهرهاند ، اين خطبه را به معاويه نسبت دادهاند . و حال آنكه ،
بىترديد كلام على ( ع ) است . زر را با خاك چه شباهت و آب شيرين را با آب شور چه نسبت .
عمرو بن بحر جاحظ كه در اين باب راهنمايى حاذق است و ناقدى بينا ، در كتاب البيان و التبيين گفته است كه چه كسى آن را به معاويه نسبت داده و سپس مطالبى مىآورد كه خلاصهاش اين است : اين سخن به سخن على شباهت تام دارد و در بيان اصناف مردم به شيوه و روش او ماند . در هيچ حالى نديدهايم كه معاويه در كلام خود راه زاهدان سپرد و در طريق عابدان گام زند .
=====================================
33 سخنى از آن حضرت ( ع )
هنگامى كه به نبرد مردم بصره مىرفت ، عبد الله بن عباس گويد كه در « ذوقار » بر امير المؤمنين ( ع ) درآمدم . كفشش را وصله مىزد . مرا گفت : اين كفش به چند مىارزد ؟ گفتم : هيچ . گفت : به خدا سوگند ، كه من اين كفش را از حكومت شما بيشتر دوست دارم ، مگر آنكه در اين حكومت حقى را برپاى دارم يا باطلى را برافكنم .
سپس بيرون آمد و براى مردم سخن گفت و فرمود :
خداوند سبحان ، محمد ( ص ) را به پيامبرى فرستاد و در ميان قوم عرب كسى نبود كه كتابى خوانده باشد يا دعوى پيامبرى كرده باشد . پس محمد ( ص ) آنان را براند و به جايى كه بايد بنشانيد و به عرصه رستگاريشان رسانيد . پس احوالشان ،
چونان نيزههايشان استقامت پذيرفت و جاى پاى محكم كردند و صخرهاى كه بر آن ايستاده بودند از لرزش باز ايستاد . به خدا سوگند ، كه من از افراد سپاه او بودم و بودم تا همه دشمنان روى به واپس كردند و من نه ناتوانى نمودم و نه بيم به دل راه دادم .
اكنون در اين راه هم كه مىروم همانند راهى است كه با رسول الله ( ص ) رفته بودم .
امروز هم ، باطل را برمىدرم تا چهره حق از پهلوى آن آشكار شود .
مرا با قريش چه كار ؟ به خدا سوگند آن زمانها كه كافر بودند ، با ايشان پيكار كردم ،
اكنون نيز كه گمراه شدهاند ، با ايشان پيكار مىكنم . و همانگونه ، كه در زمان
[ 97 ]
رسول الله ( ص ) هم نبرد آنان بودم امروز نيز هم نبرد ايشانم ( 1 ) .
=========================================
34 خطبهاى از آن حضرت ( ع ) آنگاه كه لشكر به جنگ با شاميان بسيج مىكرد
ملول و دلتنگم از شما . از اين همه سرزنشهايتان به تنگ آمدهام . آيا به عوض زندگى آخرت به زندگى دنيا خشنود شدهايد ؟ آيا ذلّت را جانشين عزّت خواستهايد ؟
هنگامى كه شما را به جنگ دشمنتان فرا مىخوانم ، چشمهايتان در چشمخانه به دوران مىافتد ، گويى كه در لجّه مرگ دست و پا مىزنيد و از وحشت آن هوش از سرتان پريده است . راه گفت و شنودتان با من بسته است و در پاسخ سخنانم ، حيرت زده و سرگردانيد . دلهايتان چون دلهاى جن زدگان است و عقل از سرتان پريده است .
در اين روزهاى چون شب ظلمانى ، چگونه به شما اعتماد كنم ؟ كه هرگز آن ستونى نبودهايد كه بر آن تكيه توان داد . و يارانى توانمند نيستيد كه به هنگام نياز ، نيازى برآوريد . همانند اشترانى هستيد كه چراننده آنها گم شده و چون از جانبى گرد آيند از جانب ديگر پراكنده شوند . به بقاى خداوند سوگند ، كه افروختن آتش جنگ را ، چه نامناسب مردمى هستيد . شما را مىفريبند و شما فريب دادن نتوانيد . دشمن ،
زمينهايتان را يك يك مىگيرد و به خشم نمىآييد . چشم دشمن همواره در شما مىنگرد و شما به خواب غفلت و بىخبرى رفتهايد . به خدا سوگند ، آنان كه يكديگر را واگذاشتند و يارى نكردند مغلوب شدند . پندارم كه چون جنگ درگير شود و كشتار به غايت رسد ، چنان از گرد پسر ابو طالب پراكنده شويد كه ديگر بازگشتى برايتان نباشد ، بدانگونه كه سر بريده ديگر به بدن نچسبد .
[ 99 ]
به خدا سوگند ، كسى كه به دشمن امكان دهد كه گوشتش را تا استخوان بخورد و استخوانهايش را خرد كند و پوستش را بردرد ، چه ناتوان مردى است و چه كم دل و ترسوست تو اگر خواهى همانند چنين مردى باشى ، خود دانى ، ولى من به خدا سوگند ، پيش از آنكه به دشمن فرصتى چنين دهم ، با شمشير مشرفّى خود ، چنانش مىزنم كه استخوانهاى كاسه سرش در هوا پراكنده و دستها و پاهايش جدا گردد .
خدا ، زان پس ، هر چه خواهد همان كند .
اى مردم ، مرا بر شما حقى است و شما را بر من حقى است . حقى كه شما به گردن من داريد ، اندرز دادن و نيكخواهى شماست و غنايم را بتمامى ، ميان شما تقسيم كردن و تعليم دادن شماست تا جاهل نمانيد و تأديب شماست تا بياموزيد .
حقى كه من به گردن شما دارم ، بايد كه در بيعت وفادار باشيد و در روياروى و پشت سر نيكخواه من باشيد و چون فرا مىخوانمتان به من پاسخ دهيد و چون فرمان مىدهم فرمان بريد .
=========================================
35 خطبهاى از آن حضرت ( ع ) بعد از حكميّت
حمد براى خداوند است ، در هر حال ، و در اين زمان ، كه روزگار اين فاجعه دشوار و حادثه بزرگ را پيش آورده است . و شهادت مىدهم كه معبودى جز الله نيست و هيچ خدايى غير از او و با او نباشد . و شهادت مىدهم كه محمد ( ص ) بنده او و پيامبر اوست .
اما بعد . بدانيد كه نافرمانى نيكخواه مهربان و داناى تجربت آموخته ، موجب حسرت است و پشيمانى در پى دارد . من در اين حكميت ، رأى و نظر خود را با شما در ميان نهادم و خلاصه آنچه را كه در خزانه رأى داشتم ، برايتان آشكار كردم « اى كاش از رأى قصير پيروى مىكردند » . ( 1 ) ولى شما به خلاف من برخاستيد ، چونان مخالفان
[ 101 ]
جفاپيشه و پيمان شكنان نافرمان . تا آنجا كه اندرز دهنده نيكخواه در كار خود به ترديد افتاد و آتشزنه در افروختن آتش بخل ورزيد . ما و شما مصداق شعر آن شاعر هوازن هستيم ، كه مىگفت :
امرتكم امري بمنعرج اللّوى و لم تستبينوا النّصح إلاّ ضحى الغد « من در منعرج اللّوى رأى خود با شما در ميان نهادم ، ولى شما در چاشتگاه روز ديگر به فايده آن آگاه شديد . »
====================================
36 خطبهاى از آن حضرت ( ع ) در بيمدادن نهروانيان
من شما را مىترسانم ، از آنگاه كه كشته در كنار اين رود ، يا در پست و بلند اين بيابان به خاك افتاده باشيد ، بدون آنكه ، نزد پروردگار خود حجتى يا دليلى روشن داشته باشيد . اين دنياى ناپايدار به ورطه هلاكتان افكند و قضاى الهى شما را به دام خود كشيد . بسا شما را از « حكميت » منع كردم و شما سر بر تافتيد و مخالفت ورزيديد ، چون كسانى كه عهد و بيعت شكسته باشند . تا بناچار رأى خود با خواست شما هماهنگ كردم . براستى ، مردمى سبك مغز و سفيه و نابردبار هستيد اى بىريشهها من هيچگاه برايتان موجب شرّى نبودهام و نخواستهام به شما زيانى برسانم .
=====================================
37 سخنى از آن حضرت ( ع ) كه تواند خطبهاى باشد .
به يارى دين برخاستم ، در روزگارى كه همه در كار سستى مىنمودند . و در آن هنگام كه هركس سر در لاك خود فرو برده بود ، اين من بودم كه سر برافراشتم . [ و در آن هنگام ، كه زبان همگان بسته بود ، اين من بودم كه به سخن آمدم . ] و در آن هنگام كه همه در راه مانده بودند ، اين من بودم كه به هدايت نور خدا راه خويش پى گرفتم .
ادعايم از همه كمتر بود و حال آنكه ، بر همگان پيشى جسته بودم و زمام كارها به دست گرفته و پيش مىتاختم و بتنهايى ، از همه گرو مىبردم . همانند كوهى كه تندرها نجنبانندش و توفانها برنكنندش . هيچكس بر من عيبى نتوانست گرفت و در غيبت من سخنى نتوانست گفت . اكنون هر ذليل ستمديدهاى در نزد من عزيز و ارجمند است تا حقّش را بگيرم و به او دهم و هر نيرومند سركش در نزد من ناتوان و حقير است كه حق ستمديدگان را از او بستانم . ما به قضاى خداوند راضى هستيم و تسليم فرمان او .
پندارى كه من بر رسول الله ( ص ) دروغ مىبندم ؟ به خدا سوگند ، من نخستين كسى هستم كه پيامبرى او تصديق كردهام ، چگونه نخستين كسى باشم كه بر او دروغ مىبندد ؟ به كار خود درنگريستم ، ديدم پيش از آنكه بيعت كنم مىبايست از فرمان رسول الله ( ص ) اطاعت كنم كه مرا به مدارا خوانده بود . آرى ، در آن هنگام عهد و پيمان ديگرى به گردن من بود .
============================================
38 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
شبهه را از آن روى شبهه گفتهاند كه به حق شباهت دارد ، هر چند ، باطل است .
ولى دوستان خدا ، بدان گرفتار نشوند كه چراغ يقين در دست دارند و رهبرشان هدايت و رستگارى است . اما دشمنان خدا را ضلالت و گمراهى بدان فرا مىخواند و راهنمايشان كورى است . نه آن كس كه از مرگ بترسد از مرگ رهايى خواهد يافت و نه آن كس كه دوستدار زيستن جاويد است از عمر ابد بهرهمند گردد .
===========================================
[ 105 ]
39 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
به مردمى گرفتار آمدهام ، كه چون فرمان مىدهم اطاعت نمىكنند و چون فرا مىخوانم پاسخ نمىگويند . اى بىريشهها چرا در يارى پروردگارتان درنگ مىكنيد ؟ آيا دينى نيست كه شما را با يكديگر متحد سازد ؟ آيا غيرت و حميّتى نيست كه شما را به خشم آورد ؟ در ميان شما ايستاده ، بانگ برداشته ، يارى مىطلبم ، ندايتان مىدهم ، مگر به فرياد رسيد . دريغا ، كه هيچ سخنى از من نمىشنويد و هيچ فرمانى را به كار نمىبنديد .
سرانجام ، پايان ناگوار كارها پديدار خواهد شد . نپندارم كه به پايمردى شما از كس انتقامى توان گرفت يا به مقصودى توان رسيد . شما را به يارى برادرانتان فراخواندم ،
ناليديد ، همانند اشترى كه از درد ناف بنالد و گرانى و سستى ورزيديد ، همانند اشترى پشت ريش كه بار بر او نهاده باشند . سپس ، خردك سپاهى مضطرب و ناتوان به نزد من روانه داشتهايد ، چنان با بىميلى قدم برمىدارند كه گويى به ديار مرگشان مىبرند » . ( 1 ) من مىگويم : « متذائب » در سخن امام ( ع ) به معنى مضطرب است . از « تذائبت الريح » يعنى وزش باد مضطرب شد و « ذئب » ( گرگ ) را ذئب گويند به سبب اضطرابى كه در رفتار دارد .
========================================
40 سخنى از آن حضرت ( ع )
وقتى شنيد كه خوارج مىگويند ، « لا حكم الا للّه » فرمود :
سخن حقّى است كه به آن باطلى خواسته شده . آرى ، حكم جز از آن خدا نيست ،
ولى اينان مىگويند كه امارت و حكومت ويژه ، خداوند است و بس ، و حال آنكه ،
مردم را امير و فرمانروايى بايد ، خواه نيكوكار و خواه بدكار ، كه مؤمن در سايه حكومت او به كار خود پردازد و كافر از زندگى خود تمتّع گيرد . تا زمان هر يك به سر
[ 107 ]
آيد و حق بيت المال مسلمانان گرد آورده شود و با دشمن پيكار كنند و راهها امن گردد و حق ضعيف را از قوى بستانند و نيكوكار بياسايد و از شر بدكار آسوده ماند .
در روايت ديگر آمده است ، كه چون سخن ايشان در باب حكميت شنيد فرمود :
حكم خدا را درباره شما انتظار مىكشم . در حكومتى كه نيكان بر سر كار باشند ،
پرهيزگار به طاعت حق مشغول است و در حكومت امير ظالم ، بدكردار از زندگى تمتع مىجويد . تا زمان هر يك به پايان آيد و مرگش فرا رسد .
=========================================
41 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
وفا همزاد راستى است . هيچ سپرى نمىشناسم كه بهتر از وفا آدمى را از گزند در امان دارد . و آنكه بداند ، كه پس از مرگ به كجا باز مىگردد ، هرگز راه بيوفايى نپويد . ما در زمانى زندگى مىكنيم كه بيشتر مردمش بيوفايى و غدر را گونهاى كياست مىشمرند و نادانان نيز ، چنين مردمى را زيرك و كارگشا مىخوانند . اينان چه سودى مىبرند ؟ خدايشان نابود كناد ، مردم كار افتاده و زيركى هستند كه مىدانند در هر كارى چه حيلت سازند ، ولى امر و نهى خداوندى سد راه آنهاست . اينان با آنكه راه و رسم حيلهگرى را مىدانند و بر انجام آن توانايند ، گرد آن نمىگردند . تنها كسانى كه از هيچ گناهى پروايشان نيست ، همواره منتظر فرصتاند تا در كار مردم حيلتى به كار برند .
========================================
42 سخنى از آن حضرت ( ع )
اى مردم ، آنچه بيش از هر چيز ديگر مىترسم كه بدان گرفتار آييد ، دو چيز است ،
از هوا و هوس پيروى كردن و آرزوهاى دراز در دلپروردن .
پيروى هوا و هوس از حق منحرف مىكند و آرزوهاى دراز ، آخرت را از ياد مىبرد . بدانيد كه دنيا پشت كرده و شتابان مىگذرد . و از آن جز ، تهماندهاى چون ته مانده آبى در ته ظرفى ، كه آب آن ريخته باشند ، باقى نمانده است . بدانيد ، كه آخرت
[ 109 ]
روى آورده است و هر يك از آن دو را فرزندانى است . شما فرزندان آخرت باشيد نه فرزندان دنيا . زيرا هر فردى در روز قيامت به پدرش مىپيوندد . امروز روز عمل است نه حساب و فردا ، روز حساب است نه عمل .
من مىگويم : « حذّاء » به معنى شتابنده است . بعضى نيز « جذّاء » به جيم خواندهاند ، يعنى ،
طمع خير از آن بريده است .
======================================
43 سخنى از آن حضرت ( ع )
پس از آنكه ، جرير ابن عبد الله البجلى را به سفارت نزد معاويه فرستاد ، اصحابش اشارت كردند كه براى نبرد با مردم شام مهيا شود ، فرمود :
اگر با مردم شام بسيج نبرد كنم ، در حالى كه جرير نزد آنهاست ، راه آشتى را به روى آنان بستن است ، و از راه خير اگر آهنگ آن داشته باشند باز داشتن . ولى من براى جرير زمانى معين كردهام كه بيش از آن در شام نماند ، مگر آنكه ، فريبش دهند يا خود عصيان ورزد . نظر من تأنى و پرهيز از شتابكارى است ، شما نيز راه مدارا در پيش گيريد . البته ، اگر خود را مهياى نبرد هم داشته باشيد ، مخالفتى ندارم . من همه جوانب اين كار را بر رسيدهام و برون و درون آن بازجستهام . بيش از دو راه در پيش نداريم ، يا جنگ با اينان يا كافر شدن به آنچه محمد ( ص ) آورده است . آن مرد ( 1 ) بر امت حكومت كرد و بدعتهاى چندى نهاد كه سبب شد تا مردم چيزهايى بگويند و گفتند .
و از او به خشم آمدند و تغييرش دادند .
=====================================
44 سخنى از آن حضرت ( ع )
مصقلة ابن هبيره شيبانى ، اسيران بنى ناجيه را از عامل امير المؤمنين خريد و آزاد كرد و چون على ( ع ) بهاى آن مطالبه نمود ، مصقله نزد معاويه گريخت و على ( ع ) درباره آن فرمود :
خداوند مصقله را از خير دور كناد . كردارش چون سروران آزاده بود و فرارش چون بردگان . ستايندهاش را ، هنوز سخن آغاز نكرده ، خاموش ساخت و هنوز زبان به وصف او نگشوده بود كه سرزنش نمود . اگر مانده بود و نمىرفت آنچه را كه برايش ميسر بود از او مىستدم و براى باقى ، تا مالى به دستش افتد ،
مهلت مىدادم .
======================================
45 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
خدا را سپاس ، در حالى كه نه از رحمت او نوميدم ، نه از نعمتش بىبهرهام و نه از آمرزش او مأيوسم و نه از پرستش او سر بر تافتهام . خداوندى ، كه رحمت او همواره برجاست و نعمتش را زوال نباشد و دنيا سرايى است ، كه ناپايدارى مقدر اوست . مردمش از آنجا رخت برخواهند بست . هم شيرين و گواراست و هم سبز و خرّم . خواستاران خود را زود مىيابد و مىربايد . هركه در او بنگرد ، دلش را مىفريبد . پس هر توشه نيكو ، كه ميسّر است ، برگيريد و قدم به راه سفر نهيد . در دنيا بيش از آنچه شما را بسنده است مخواهيد و بيش از آنچه به شما داده است طلب مكني.
هنگامى كه عبد الله بن عباس را ، پيش از شروع جنگ جمل ، نزد زبير فرستاد تا او را به اطاعت خويش بازگرداند .
طلحه را ملاقات مكن . كه اگر به ديدارش روى او را چون گاوى خواهى يافت كه شاخها آخته است . او را عادت چنين است ، كه مرتكب كارهاى صعب شود و پندارد كه آسان است . پس از زبير ديدار كن كه نرمخوىتر است . او را بگوى كه دايىزادهات مىگويد مرا در حجاز شناختى و در عراق به جاى نياوردى ؟ چه چيز تو را از آنچه بر تو آشكار شده بود رويگردان نمود ؟
من مىگويم : اين نخستين بارى است كه چنين جملهاى از او شنيده شده يعنى : فماعدا ممّا بدا .
============================================
32 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
اى مردم ، ما ، در روزگارى كنيهتوز و در زمانهاى ناسپاس به سر مىبريم . نيكوكار ،
بدكار شمرده مىشود و ستمكار هر دم بر ستمش مىافزايد . از آنچه آموختهايم ، بهره نمىگيريم و از آنچه نمىدانيم نمىپرسيم . از حوادث باك نداريم تا آنگاه كه ما را در خود فرو گيرد . پس مردم چهار گروهاند : كسى است كه اگر در زمين فساد نمىكند ،
[ 93 ]
سببش بيچارگى اوست و كندى شمشيرش و اندك بودن مال و خواستهاش .
و كسى است ، كه شمشير از نيام بركشيده و شرّ خويش آشكار كرده و سواران و پيادگان خود برانگيخته و خود را مهياى فتنهگرى و فساد ساخته ، و تا به اندك متاع دنيا رسد ، دينش را تباه كرده ، سوارى چند خواهد كه سرداريشان را بر عهده گيرد و منبرى خواهد كه از آن فرا رود . چه بد معاملهاى است كه خود را به دنيا بفروشى و اين سراى ناپايدار را به عوض آن نعمتها ، كه خدا در آن جهان مهيا كرده است بستانى و كسى است ، كه دنيا را طلب مىكند ، با اعمالى كه از آن آخرت است ولى آخرت را نمىطلبد با اعمالى كه از آن دنياست . چنين كسى خود را چون فرودستان جلوه مىدهد ، به هنگام راه رفتن گامهاى خرد برمىدارد ، و دامن جامه كوتاه مىكند و خويشتن به زيور صلاح و امانت مىآرايد و پردهپوشى خدا را وسيله معصيتها قرار مىدهد .
و كسى است كه حقارت نفس و فقدان وسيلت موجب آن شده كه به طلب فرمانروايى برنخيزد ، بلكه به همان حال كه بوده است بماند . چنين كسى خود را به حليه قناعت مىآرايد و جامه اهل زهد و پرهيز مىپوشد و حال آنكه ، نه روزى را در زهد به شب آورده و نه شبى را با پرهيزگارى به روز رسانيده است .
از اينان كه بگذريم ، مردمى هستند كه ياد قيامت چشمانشان را فرو بسته و ترس از روز محشر سرشكشان جارى ساخته است . اينان گاه گريزاناند و تنها ، گاه مقهورند و ترسان ، گاه خاموشاند و دهان بسته . خدا را به اخلاص مىخوانند و همواره گريان و دردمندند . در گمنامى زيستهاند تا خود را از آسيب حكام ستمكار در امان دارند .
نامرادى و مذلت ايشان را در ميان گرفته ، گويى در درياى نمك غرقهاند . آوازى برنمىآورند و دلهايشان ريش است ، از اندرزهاى پياپى ملول شدهاند و از قهر جاهلان به ستوه آمدهاند . كشته شدهاند تا شمارشان روى در نقصان نهاده .
بايد كه دنيا در نظرتان بىمقدارتر باشد از ريزههاى قرظ ( 1 ) و آن خرد و ريزها كه از مقراض ريزد . از آنان كه پيش از شما بودهاند پند گيريد ، پيش از آنكه خود عبرت آيندگان شويد . دنيا را نكوهيده انگاريد و تركش گوييد ، زيرا دنيا آن را كه مشتاقتر و شيفتهتر از شما بود ، از خود رانده است .
[ 95 ]
من مىگويم : كسانى كه از علم بىبهرهاند ، اين خطبه را به معاويه نسبت دادهاند . و حال آنكه ،
بىترديد كلام على ( ع ) است . زر را با خاك چه شباهت و آب شيرين را با آب شور چه نسبت .
عمرو بن بحر جاحظ كه در اين باب راهنمايى حاذق است و ناقدى بينا ، در كتاب البيان و التبيين گفته است كه چه كسى آن را به معاويه نسبت داده و سپس مطالبى مىآورد كه خلاصهاش اين است : اين سخن به سخن على شباهت تام دارد و در بيان اصناف مردم به شيوه و روش او ماند . در هيچ حالى نديدهايم كه معاويه در كلام خود راه زاهدان سپرد و در طريق عابدان گام زند .
=====================================
33 سخنى از آن حضرت ( ع )
هنگامى كه به نبرد مردم بصره مىرفت ، عبد الله بن عباس گويد كه در « ذوقار » بر امير المؤمنين ( ع ) درآمدم . كفشش را وصله مىزد . مرا گفت : اين كفش به چند مىارزد ؟ گفتم : هيچ . گفت : به خدا سوگند ، كه من اين كفش را از حكومت شما بيشتر دوست دارم ، مگر آنكه در اين حكومت حقى را برپاى دارم يا باطلى را برافكنم .
سپس بيرون آمد و براى مردم سخن گفت و فرمود :
خداوند سبحان ، محمد ( ص ) را به پيامبرى فرستاد و در ميان قوم عرب كسى نبود كه كتابى خوانده باشد يا دعوى پيامبرى كرده باشد . پس محمد ( ص ) آنان را براند و به جايى كه بايد بنشانيد و به عرصه رستگاريشان رسانيد . پس احوالشان ،
چونان نيزههايشان استقامت پذيرفت و جاى پاى محكم كردند و صخرهاى كه بر آن ايستاده بودند از لرزش باز ايستاد . به خدا سوگند ، كه من از افراد سپاه او بودم و بودم تا همه دشمنان روى به واپس كردند و من نه ناتوانى نمودم و نه بيم به دل راه دادم .
اكنون در اين راه هم كه مىروم همانند راهى است كه با رسول الله ( ص ) رفته بودم .
امروز هم ، باطل را برمىدرم تا چهره حق از پهلوى آن آشكار شود .
مرا با قريش چه كار ؟ به خدا سوگند آن زمانها كه كافر بودند ، با ايشان پيكار كردم ،
اكنون نيز كه گمراه شدهاند ، با ايشان پيكار مىكنم . و همانگونه ، كه در زمان
[ 97 ]
رسول الله ( ص ) هم نبرد آنان بودم امروز نيز هم نبرد ايشانم ( 1 ) .
=========================================
34 خطبهاى از آن حضرت ( ع ) آنگاه كه لشكر به جنگ با شاميان بسيج مىكرد
ملول و دلتنگم از شما . از اين همه سرزنشهايتان به تنگ آمدهام . آيا به عوض زندگى آخرت به زندگى دنيا خشنود شدهايد ؟ آيا ذلّت را جانشين عزّت خواستهايد ؟
هنگامى كه شما را به جنگ دشمنتان فرا مىخوانم ، چشمهايتان در چشمخانه به دوران مىافتد ، گويى كه در لجّه مرگ دست و پا مىزنيد و از وحشت آن هوش از سرتان پريده است . راه گفت و شنودتان با من بسته است و در پاسخ سخنانم ، حيرت زده و سرگردانيد . دلهايتان چون دلهاى جن زدگان است و عقل از سرتان پريده است .
در اين روزهاى چون شب ظلمانى ، چگونه به شما اعتماد كنم ؟ كه هرگز آن ستونى نبودهايد كه بر آن تكيه توان داد . و يارانى توانمند نيستيد كه به هنگام نياز ، نيازى برآوريد . همانند اشترانى هستيد كه چراننده آنها گم شده و چون از جانبى گرد آيند از جانب ديگر پراكنده شوند . به بقاى خداوند سوگند ، كه افروختن آتش جنگ را ، چه نامناسب مردمى هستيد . شما را مىفريبند و شما فريب دادن نتوانيد . دشمن ،
زمينهايتان را يك يك مىگيرد و به خشم نمىآييد . چشم دشمن همواره در شما مىنگرد و شما به خواب غفلت و بىخبرى رفتهايد . به خدا سوگند ، آنان كه يكديگر را واگذاشتند و يارى نكردند مغلوب شدند . پندارم كه چون جنگ درگير شود و كشتار به غايت رسد ، چنان از گرد پسر ابو طالب پراكنده شويد كه ديگر بازگشتى برايتان نباشد ، بدانگونه كه سر بريده ديگر به بدن نچسبد .
[ 99 ]
به خدا سوگند ، كسى كه به دشمن امكان دهد كه گوشتش را تا استخوان بخورد و استخوانهايش را خرد كند و پوستش را بردرد ، چه ناتوان مردى است و چه كم دل و ترسوست تو اگر خواهى همانند چنين مردى باشى ، خود دانى ، ولى من به خدا سوگند ، پيش از آنكه به دشمن فرصتى چنين دهم ، با شمشير مشرفّى خود ، چنانش مىزنم كه استخوانهاى كاسه سرش در هوا پراكنده و دستها و پاهايش جدا گردد .
خدا ، زان پس ، هر چه خواهد همان كند .
اى مردم ، مرا بر شما حقى است و شما را بر من حقى است . حقى كه شما به گردن من داريد ، اندرز دادن و نيكخواهى شماست و غنايم را بتمامى ، ميان شما تقسيم كردن و تعليم دادن شماست تا جاهل نمانيد و تأديب شماست تا بياموزيد .
حقى كه من به گردن شما دارم ، بايد كه در بيعت وفادار باشيد و در روياروى و پشت سر نيكخواه من باشيد و چون فرا مىخوانمتان به من پاسخ دهيد و چون فرمان مىدهم فرمان بريد .
=========================================
35 خطبهاى از آن حضرت ( ع ) بعد از حكميّت
حمد براى خداوند است ، در هر حال ، و در اين زمان ، كه روزگار اين فاجعه دشوار و حادثه بزرگ را پيش آورده است . و شهادت مىدهم كه معبودى جز الله نيست و هيچ خدايى غير از او و با او نباشد . و شهادت مىدهم كه محمد ( ص ) بنده او و پيامبر اوست .
اما بعد . بدانيد كه نافرمانى نيكخواه مهربان و داناى تجربت آموخته ، موجب حسرت است و پشيمانى در پى دارد . من در اين حكميت ، رأى و نظر خود را با شما در ميان نهادم و خلاصه آنچه را كه در خزانه رأى داشتم ، برايتان آشكار كردم « اى كاش از رأى قصير پيروى مىكردند » . ( 1 ) ولى شما به خلاف من برخاستيد ، چونان مخالفان
[ 101 ]
جفاپيشه و پيمان شكنان نافرمان . تا آنجا كه اندرز دهنده نيكخواه در كار خود به ترديد افتاد و آتشزنه در افروختن آتش بخل ورزيد . ما و شما مصداق شعر آن شاعر هوازن هستيم ، كه مىگفت :
امرتكم امري بمنعرج اللّوى و لم تستبينوا النّصح إلاّ ضحى الغد « من در منعرج اللّوى رأى خود با شما در ميان نهادم ، ولى شما در چاشتگاه روز ديگر به فايده آن آگاه شديد . »
====================================
36 خطبهاى از آن حضرت ( ع ) در بيمدادن نهروانيان
من شما را مىترسانم ، از آنگاه كه كشته در كنار اين رود ، يا در پست و بلند اين بيابان به خاك افتاده باشيد ، بدون آنكه ، نزد پروردگار خود حجتى يا دليلى روشن داشته باشيد . اين دنياى ناپايدار به ورطه هلاكتان افكند و قضاى الهى شما را به دام خود كشيد . بسا شما را از « حكميت » منع كردم و شما سر بر تافتيد و مخالفت ورزيديد ، چون كسانى كه عهد و بيعت شكسته باشند . تا بناچار رأى خود با خواست شما هماهنگ كردم . براستى ، مردمى سبك مغز و سفيه و نابردبار هستيد اى بىريشهها من هيچگاه برايتان موجب شرّى نبودهام و نخواستهام به شما زيانى برسانم .
=====================================
37 سخنى از آن حضرت ( ع ) كه تواند خطبهاى باشد .
به يارى دين برخاستم ، در روزگارى كه همه در كار سستى مىنمودند . و در آن هنگام كه هركس سر در لاك خود فرو برده بود ، اين من بودم كه سر برافراشتم . [ و در آن هنگام ، كه زبان همگان بسته بود ، اين من بودم كه به سخن آمدم . ] و در آن هنگام كه همه در راه مانده بودند ، اين من بودم كه به هدايت نور خدا راه خويش پى گرفتم .
ادعايم از همه كمتر بود و حال آنكه ، بر همگان پيشى جسته بودم و زمام كارها به دست گرفته و پيش مىتاختم و بتنهايى ، از همه گرو مىبردم . همانند كوهى كه تندرها نجنبانندش و توفانها برنكنندش . هيچكس بر من عيبى نتوانست گرفت و در غيبت من سخنى نتوانست گفت . اكنون هر ذليل ستمديدهاى در نزد من عزيز و ارجمند است تا حقّش را بگيرم و به او دهم و هر نيرومند سركش در نزد من ناتوان و حقير است كه حق ستمديدگان را از او بستانم . ما به قضاى خداوند راضى هستيم و تسليم فرمان او .
پندارى كه من بر رسول الله ( ص ) دروغ مىبندم ؟ به خدا سوگند ، من نخستين كسى هستم كه پيامبرى او تصديق كردهام ، چگونه نخستين كسى باشم كه بر او دروغ مىبندد ؟ به كار خود درنگريستم ، ديدم پيش از آنكه بيعت كنم مىبايست از فرمان رسول الله ( ص ) اطاعت كنم كه مرا به مدارا خوانده بود . آرى ، در آن هنگام عهد و پيمان ديگرى به گردن من بود .
============================================
38 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
شبهه را از آن روى شبهه گفتهاند كه به حق شباهت دارد ، هر چند ، باطل است .
ولى دوستان خدا ، بدان گرفتار نشوند كه چراغ يقين در دست دارند و رهبرشان هدايت و رستگارى است . اما دشمنان خدا را ضلالت و گمراهى بدان فرا مىخواند و راهنمايشان كورى است . نه آن كس كه از مرگ بترسد از مرگ رهايى خواهد يافت و نه آن كس كه دوستدار زيستن جاويد است از عمر ابد بهرهمند گردد .
===========================================
[ 105 ]
39 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
به مردمى گرفتار آمدهام ، كه چون فرمان مىدهم اطاعت نمىكنند و چون فرا مىخوانم پاسخ نمىگويند . اى بىريشهها چرا در يارى پروردگارتان درنگ مىكنيد ؟ آيا دينى نيست كه شما را با يكديگر متحد سازد ؟ آيا غيرت و حميّتى نيست كه شما را به خشم آورد ؟ در ميان شما ايستاده ، بانگ برداشته ، يارى مىطلبم ، ندايتان مىدهم ، مگر به فرياد رسيد . دريغا ، كه هيچ سخنى از من نمىشنويد و هيچ فرمانى را به كار نمىبنديد .
سرانجام ، پايان ناگوار كارها پديدار خواهد شد . نپندارم كه به پايمردى شما از كس انتقامى توان گرفت يا به مقصودى توان رسيد . شما را به يارى برادرانتان فراخواندم ،
ناليديد ، همانند اشترى كه از درد ناف بنالد و گرانى و سستى ورزيديد ، همانند اشترى پشت ريش كه بار بر او نهاده باشند . سپس ، خردك سپاهى مضطرب و ناتوان به نزد من روانه داشتهايد ، چنان با بىميلى قدم برمىدارند كه گويى به ديار مرگشان مىبرند » . ( 1 ) من مىگويم : « متذائب » در سخن امام ( ع ) به معنى مضطرب است . از « تذائبت الريح » يعنى وزش باد مضطرب شد و « ذئب » ( گرگ ) را ذئب گويند به سبب اضطرابى كه در رفتار دارد .
========================================
40 سخنى از آن حضرت ( ع )
وقتى شنيد كه خوارج مىگويند ، « لا حكم الا للّه » فرمود :
سخن حقّى است كه به آن باطلى خواسته شده . آرى ، حكم جز از آن خدا نيست ،
ولى اينان مىگويند كه امارت و حكومت ويژه ، خداوند است و بس ، و حال آنكه ،
مردم را امير و فرمانروايى بايد ، خواه نيكوكار و خواه بدكار ، كه مؤمن در سايه حكومت او به كار خود پردازد و كافر از زندگى خود تمتّع گيرد . تا زمان هر يك به سر
[ 107 ]
آيد و حق بيت المال مسلمانان گرد آورده شود و با دشمن پيكار كنند و راهها امن گردد و حق ضعيف را از قوى بستانند و نيكوكار بياسايد و از شر بدكار آسوده ماند .
در روايت ديگر آمده است ، كه چون سخن ايشان در باب حكميت شنيد فرمود :
حكم خدا را درباره شما انتظار مىكشم . در حكومتى كه نيكان بر سر كار باشند ،
پرهيزگار به طاعت حق مشغول است و در حكومت امير ظالم ، بدكردار از زندگى تمتع مىجويد . تا زمان هر يك به پايان آيد و مرگش فرا رسد .
=========================================
41 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
وفا همزاد راستى است . هيچ سپرى نمىشناسم كه بهتر از وفا آدمى را از گزند در امان دارد . و آنكه بداند ، كه پس از مرگ به كجا باز مىگردد ، هرگز راه بيوفايى نپويد . ما در زمانى زندگى مىكنيم كه بيشتر مردمش بيوفايى و غدر را گونهاى كياست مىشمرند و نادانان نيز ، چنين مردمى را زيرك و كارگشا مىخوانند . اينان چه سودى مىبرند ؟ خدايشان نابود كناد ، مردم كار افتاده و زيركى هستند كه مىدانند در هر كارى چه حيلت سازند ، ولى امر و نهى خداوندى سد راه آنهاست . اينان با آنكه راه و رسم حيلهگرى را مىدانند و بر انجام آن توانايند ، گرد آن نمىگردند . تنها كسانى كه از هيچ گناهى پروايشان نيست ، همواره منتظر فرصتاند تا در كار مردم حيلتى به كار برند .
========================================
42 سخنى از آن حضرت ( ع )
اى مردم ، آنچه بيش از هر چيز ديگر مىترسم كه بدان گرفتار آييد ، دو چيز است ،
از هوا و هوس پيروى كردن و آرزوهاى دراز در دلپروردن .
پيروى هوا و هوس از حق منحرف مىكند و آرزوهاى دراز ، آخرت را از ياد مىبرد . بدانيد كه دنيا پشت كرده و شتابان مىگذرد . و از آن جز ، تهماندهاى چون ته مانده آبى در ته ظرفى ، كه آب آن ريخته باشند ، باقى نمانده است . بدانيد ، كه آخرت
[ 109 ]
روى آورده است و هر يك از آن دو را فرزندانى است . شما فرزندان آخرت باشيد نه فرزندان دنيا . زيرا هر فردى در روز قيامت به پدرش مىپيوندد . امروز روز عمل است نه حساب و فردا ، روز حساب است نه عمل .
من مىگويم : « حذّاء » به معنى شتابنده است . بعضى نيز « جذّاء » به جيم خواندهاند ، يعنى ،
طمع خير از آن بريده است .
======================================
43 سخنى از آن حضرت ( ع )
پس از آنكه ، جرير ابن عبد الله البجلى را به سفارت نزد معاويه فرستاد ، اصحابش اشارت كردند كه براى نبرد با مردم شام مهيا شود ، فرمود :
اگر با مردم شام بسيج نبرد كنم ، در حالى كه جرير نزد آنهاست ، راه آشتى را به روى آنان بستن است ، و از راه خير اگر آهنگ آن داشته باشند باز داشتن . ولى من براى جرير زمانى معين كردهام كه بيش از آن در شام نماند ، مگر آنكه ، فريبش دهند يا خود عصيان ورزد . نظر من تأنى و پرهيز از شتابكارى است ، شما نيز راه مدارا در پيش گيريد . البته ، اگر خود را مهياى نبرد هم داشته باشيد ، مخالفتى ندارم . من همه جوانب اين كار را بر رسيدهام و برون و درون آن بازجستهام . بيش از دو راه در پيش نداريم ، يا جنگ با اينان يا كافر شدن به آنچه محمد ( ص ) آورده است . آن مرد ( 1 ) بر امت حكومت كرد و بدعتهاى چندى نهاد كه سبب شد تا مردم چيزهايى بگويند و گفتند .
و از او به خشم آمدند و تغييرش دادند .
=====================================
44 سخنى از آن حضرت ( ع )
مصقلة ابن هبيره شيبانى ، اسيران بنى ناجيه را از عامل امير المؤمنين خريد و آزاد كرد و چون على ( ع ) بهاى آن مطالبه نمود ، مصقله نزد معاويه گريخت و على ( ع ) درباره آن فرمود :
خداوند مصقله را از خير دور كناد . كردارش چون سروران آزاده بود و فرارش چون بردگان . ستايندهاش را ، هنوز سخن آغاز نكرده ، خاموش ساخت و هنوز زبان به وصف او نگشوده بود كه سرزنش نمود . اگر مانده بود و نمىرفت آنچه را كه برايش ميسر بود از او مىستدم و براى باقى ، تا مالى به دستش افتد ،
مهلت مىدادم .
======================================
45 خطبهاى از آن حضرت ( ع )
خدا را سپاس ، در حالى كه نه از رحمت او نوميدم ، نه از نعمتش بىبهرهام و نه از آمرزش او مأيوسم و نه از پرستش او سر بر تافتهام . خداوندى ، كه رحمت او همواره برجاست و نعمتش را زوال نباشد و دنيا سرايى است ، كه ناپايدارى مقدر اوست . مردمش از آنجا رخت برخواهند بست . هم شيرين و گواراست و هم سبز و خرّم . خواستاران خود را زود مىيابد و مىربايد . هركه در او بنگرد ، دلش را مىفريبد . پس هر توشه نيكو ، كه ميسّر است ، برگيريد و قدم به راه سفر نهيد . در دنيا بيش از آنچه شما را بسنده است مخواهيد و بيش از آنچه به شما داده است طلب مكني.
[FONT=Tahoma,sans-serif]اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life
[FONT=Tahoma,sans-serif]If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life