HRG, خیلی زیبا بود ==========
صبر كن عشق زمينگير شود - بعد برو
يا دل از ديدن تو سير شود - بعد برو
اي پرنده به كجا ؟ قدر دگر صبر بكن
اسمان پاي پرت پير شود - بعد برو
باش با دست خودت آينه را پاك بكن
نكند آينه دلگير شود - بعد برو
يك نفر هست لبخند تو را مي بارد
خنده كن عشق نمك گير شود - بعد برو
...
خواب ديدي شبي از راه سوارت آمد
باش تا خواب تو تعبير شود - بعد برو
[size=12]یا رب مکن ازعشق پریشان ما را. «از عمر من آنچه هست بر جای بستان و به عمر افزای » _مجنون هیزم آتش لیلی شد. _خدا گفت اگرلیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود. _مادری بهانه عشق است_بهانه سوختن، تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی . _راز رسیدن فقط همین است_کافی است انار دلت ترک بخورد. _سالیانی است که لیلی عشق می ورزد_لیلی باید عاشق باشد، زیرا خدا در او دمیده است، و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود. _شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر است و بالاتر می رود و می کوشد بال لیلی را زخم کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد. اوبد نامی لیلی را می خواهد_بهانه بودنش تنها همین است. _نام لیلی _رنج شیطان است. _ عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد. _و دنیا پر شد از لیلی ها زود_لیلی های ساده اینجایی_لیلی های نزدیک لحظه ای. _دنیا که شروع شد زنجیر نداشت. خدا دنیای بی زنجیر را آفرید. آدم بود که زنجیر ار ساخت .شیطان کمکش کرد. _دل زنجیر شد_زن زنجیر شد،دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیره ای. _و خدا گفت زنجیرهایتان را پاره کنید، شاید نام زنجیر شما عشق است. _و یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد_نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان به او گذاشت. _شیطان آدم را در زنجیر می خواست،لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست. _لیلی می دانست خدا چه می خواهد لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند. _لیلی زنجیر نبود؛ نمی خواست زنجیر باشد .لیلی ماند زیرا لیلی نام دیگر آزادی است. _مجنون نیامدنی ست . _لیلی گفت،بس است دیگر بس است و از قصه بیرون آمد. _دور، دور لیلی است. لیلی می گردد و قصه اش دایره ای است.هزار نقطه دراز،دیگر نه نقطه نه لیلی. _مجنون کلمه بود_ناپیدا و گم . قصه عشق همه اما از مجنون بود. _لیلی آه نیست.لیلی اشک نیست. لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست. لیلی زندگی است. لیلی_زندگی کن. اما تاریخ به مردن لیلی خو کرده.اما اگر لیلی بمیرد دیگر چه کسی لیلی بدنیا آورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟ چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروید؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟ _لیلی! قصه ات دوباره بنویس و به یاد آور که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گم نام !
چشمانم به اندازه تمام آبشارهای جهان ميل به ريزش دارند . دستانم به اندازه تمام کودکان
جهان ميل به نوازش دارند شانه هايم به اندازه تمام کوه های جهان ميل به داشتن تکيه گاه
دارند هنوز هم کودکم و ميل به بازی دارم هنوز هم با يک لبخند صادقانه دوست پيدا می کنم
هنوز هم با نگاهی پر اميد به آينده می نگرم ولی هنگاميکه جاده مه گرفته است و سرد٬
چگونه می توان با تن زخمی و پر درد از اين طوفان به سلامت سفر کرد ؟
---------------------------------------------------------------------------------------- هیچ وقت فکر نمی کردم که یک موقع این همه دلتنگ صدات بشوم..... باور نمی کردم که برای شنیدن صدات این همه لحظه ها را بشمارم.... تازه اون وقت نتونم باهات اون طوری ...مثل همیشه حرف بزنم... نه اصلا امکان نداشت.... اون روز ها....روزهای خوشبختی..... روزهای شاد..... خودم را تو صدات غرق می کردم.... سرخوش و مست....همه چیز ادامه پیدا می کرد...اما حالا باید چیزی گم شده باشد یک حلقه مفقوده.... به خودم گفتم این صدا...این صدا خالی صدای من نیست .....صدای غریبی است با لحنی غریب تر.....آه......از خودم می پرسم....آیا هرگز می توانم تو را ببخشم؟ ..... حالا میان ذهن من و زیارت تو فاصله ای است.......فاصله ای است..... --------------------------------------------------------------------------------------- تا کجا باید رفت ؟ وقتی سادگیها بر پرده های حریر گستاخی بی رنگ میشود . وقتی تا آخر دنیا
که نگاه میکنم قطره های بودنم ذره ذره ذوب شدن قلب خسته ام را قاب چشمانم میکند.
تا کجا باید دوید وقتی پای گذاشتن بر تن خیابان صدای اسکلتهای تنها را در گوش دلم پر میکند.
وقتی حتی کوچه ها هم با کفشهایم غریبی میکنند . وقتی چشمانم با اشک بیگانگی میکند.
حتی صدای پرنده ای هوای سبزه و گل را زنده نمیکند؟
تا کجا باید رفت وقتی زخمهای تاولزده روح با دستهای پینه بسته هیچ باغبانی هرس نمیشود؟
هیچ قطره ای ژاله ای به روی گلبرگ خسته تنم نمیشود ؟
تا کجا باید دوید تا کجا ؟ حتی گاهی زبان مادری برای مادر هم نامفهوم میشود . وقتی سراب
تا همیشه تنها نئشه تن خسته تشنه است ؟
تا کجا باید رفت وقتی هیچ سکوتی را لبان خسته ام نمیشکند؟ وقتی دلشوره های واقعی
نگرانیهای خیالی را له نمیکند ؟
تا کجا باید دوید تا کجا باید رفت؟ خسته ام خسته وقتی حتی آسمان ترک خورده پر بغض هم
بشارت باران نمیدهد. خسته ام خسته. ------------------------------------------------------------------------------------- یقین دارم که چشمام یادت رفته و دیگه نمی شناسیم... پس می ترسم
احساس می کنم آغوشت به من متعلق نیست... پس می لرزم
فکر می کنم هرگز دوستم نداشتی و نخواستی بگی چرا... پس می گریم
دلم می خواد قاطع و محکم نگام کنی و بگی:
نترس عزیزم هنوز چشمات یادم نرفته که دیگه نخوام توشون نگاه کنم...
آرزو دارم نرم و محکم بغلم کنی و بگی:
نلرز عزیزم هنوز آغوشم مال هیچ کسی نیست که نتونی توش خودتو گرم کنی...
دوست دارم سرم و بذاری روی شونه ات و بگی:
گریه نکن عزیزم دلم هنوز سنگی نشده که با اشک های گوله گوله ی تو آتیش نگیره...
دوستت دارم عزیزم... دوستت دارم...
افسوس که نمی خوای بفهمی...
و چقدر دیر...........................
susan
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
الان که دارم این مطالب رو می نویسم حالم اصلا خوب نیست احساس می کنم توی تاریکی گرفتار شدم و به هر طرفی که می رم با دیوار روبرو می شم. لحظات خیلی سختی رو می گذرونم الان تنها حرفی که ذره ذره وجودم فریاد می زنه اینه : « کاش لحظه مرگم امشب بود... » . حالم خیلی بده هیچ وقت به این بدی نبودم ... این روزها خیلی بهت احتیاج دارم اما تو مثل همیشه نیستی...امروز عصر رفتم بیرون طبق معمول تنهای تنها ... بارون نم نم می بارید وصدای کلاغ های سیاه و غمگین هم شنیده می شد دلم خیلی گرفت دلم می خواست راحت اشک بریزم و فریاد بزنم اما دیگه حتی چشمام هم منو یاری نمی کنن...الانم خیلی دلم گرفته یه چیزی توی دلم سنگینی می کنه یه چیزی که باعث می شه نفس کشیدن واسم سخت ترین کار دنیا باشه....حالم بده......خیلی بد.....احساس می کنم تبدیل به یه سایه شدم....پوچ پوچ...توی ذهنم پر از سوال بی جوابه....نمی دونم چرا اینطوری شد...نمی دونم...
«من و تو آن دو خطیم،موازیان ناچاری
که هردو باورمان زآغاز به یکدیگرنرسیدن بود»
سهراب می گه «زندگی رسم خوشایندی ست»اما من می گم «زندگی رسم خوشایندی نیست»و کاملا این موضوع رو قبول دارم که« زندگی بال و پری دارد به وسعت مرگ»
حالم بده...خیلی بد....«آه خدایا چگونه تو را گویم /کز جسم خویش خسته و بیزارم»
خیلی خسته ام طبق معمول همه ناراحتی ها و دردها رو به تنهائی به دوش می کشم ...دیگه از این همه صبر خسته شدم....دیگه حوصله هیچ چی رو ندارم مخصوصا زنده بودن و زندگی کردن.نمیدونم کی از این جهنم راحت می شم...
گفتی بی تو زندگی را نمی خواهم
آشنا
بی من
زندگی را چگونه به تماشا نشسته ای؟
susan
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
دیریست تنها مانده ام بلور لحظه های بودنم در پی رگبار تشنگی کویری ام ترکی برداشت که هرم نفس هیچ عاشقی برای او پیوندی نیست لحظه با طراوت دلبستگیم در تاریکی و ظلمت غربت آوایی ناشناس شکست و شکوفه محبتم در نفس باد خزان پروازی ابدی را سلام گفت نفس گرم دل خسته و رمیده ام که در پی نوید یک قاصدک به در خانه مهر تو رسید به تنی پر ز برهوت نگاه عاشقت تبدیل گشت.
میدانی دیریست تنها مانده ام ریشه پژمان تو در نگاهت خفته بود نگاه حقیقت جوی من در صدایت مرده بود. لحظه رسیدن نگاه من به چشمان پر غوغای تو رفتن تو شکست و پر پر شدن شکوفه امید را در گوش من نجوا نمود.
تو رفتی و با صدای پر فریب خود قاصدک را به سوی یاری دگر آواز دادی . تا کجا؟ تا کجا جاده راهی بودنت صدای امتداد را پر ترنم میسازد. تا کجا پروانه بودن لحظه های همچو منی در کویر دلت بال و پر خواهد زد.
میمانم . من در انتهای جاده خستگیت به انتظار قاصدکت میمانم . آری به امید شکستن دل تو ای پر ز فریب و ز ریا به انتظار میمانم
susan
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت