
الی بیت المقدس
قسمت دوازدهم

...مسعود تجویدی ، برادر سعید ، از ناحیه سر مورد اصابت قرار گرفت و به شهادت رسید. مسعود از مسئولان آموزش سلاحهای سنگین در پادگان گلف اهواز بود . هرگاه عملیاتی شروع میشد ، به منطقه میآمد و با تخصصی که داشت به کمک رزمندگان میشتافت . غلامرضا رمضانی میگوید که شب عملیات طریقالقدس مسعود تجویدی را دیدم که نفربر و تانکهای عراقی را سوار میشد و به سمت خاکریز خودمان میآورد تا علیه دشمن به کار گرفته شوند .
شب عملیات بیتالمقدس هم مسعود به کمک آمد . وقتی شرایط خط خیلی سخت شد ، مسعود به سعید ، برادرش ، گفت : «به من بگو چه کار کنم . من برای کمک آمدهام .» سعید ، که مسئول آن محور بود ، گفت: «اگر نیروها برنخیزند و آتش دشمن را خاموش نکنند ، همه کشته خواهند شد . اما اگر برخیزند ، با دادن تعدادی شهید بقیه سالم میمانند .» مسعود بلافاصله به محل آمد و در حال انجام دادن مأموریتی که برادر به او سپرده بود به فیض شهادت رسید.
محمدرضا نیلهچی به من و بهروز شمشیری که آرپیجیزن بودیم گفت: «بلند شوید و تیربار را خاموش کنید.» ما به همراه کمکهایمان، سید مرتضی حسنزاده و هادی مذهبجعفری ، که نوجوانی با موهای بور و چشمان آبی بود و چهره معصوم و زیبایی داشت، به طرف تیربار حرکت کردیم. صادق کرمانشاهی هم با ما حرکت کرد و محسن نوذریان هم بلند شد که با ما بیاید . رضا به او گفت که سر جای خود بماند ...

...محسن اصرار کرد که با ما بیاید و به رضا گفت امشب بگذر و بگذار بروم. رضا به او هم اجازه داد و شش نفرمان بی توجه به تیراندازی تیربار به سمت آن دویدیم. شمشیری هم دعای فرج امامزمان(عج) میخواند و هم آرپیجی میزد و هم نیروهایی را که سر راه کُپ کرده بودند بلند میکرد و ترغیب به جنگیدن میکرد. هنوز به تیربار نرسیده بودیم که ناگهان چیزی که احتمالاً گلوله مینیکاتیوشا بود وسط ما به زمین اصابت کرد و منفجر شد . بهروز شمشیری و محسن نوذریان و صادق کرمانشاهی ترکش خوردند و به زمین افتادند . کوله آرپیجی ۷ سید مرتضی حسنزاده و هادی مذهبجعفری هم ترکش خورد و به آتش کشیده شد . هادی در همان لحظات اولیه بر اثر شدت آتش گلولهها و انفجار آنها به شهادت رسید و هیچ صدا یا حرکتی نداشت . اما سید مرتضی مرتب فریاد یا حسین و یا مهدی میزد و زنده بود ، بنابراین به هر طریقی کوله آرپیجی را از او جدا کردم و آتش لباسش را خاموش نمودم . به محض پرت کردن کوله به چند متر آن طرفتر ، کوله ناگهان منفجر و شعلهور شد. سراغ صادق کرمانشاهی رفتم و او را صدا زدم، ولی جوابی نداد . تصور کردم شهید شده است . بعد سراغ بهروز شمشیری رفتم . او به من گفت: «من حالم خوب است. به بچههای دیگر برس .» من عقبتر رفتم و عبدالرضا دغاغله را که امدادگر بچهها بود به بالای سر بچهها بردم ...

...رضا نیلهچی گفت: «علی، چه خبر؟» گفتم که همه بچهها شهید شدند یا مجروح و فقط من زنده ماندم . به بالای سر بچهها که رسیدیم ، به عبدالرضا گفتم: «شمشیری زنده است ، به او رسیدگی کن .» عبدالرضا پس از چند لحظه گفت: «او شهید شده . بدنش سردِ سرد است .» تیربار خاموش شده بود و نیروها به سمت جلو پیشروی کردند و به دژ مرزی ایران و عراق رسیدیم . مجروحان و شهدا را به اهواز منتقل کردند .
صادق کرمانشاهی و سید مرتضی حسنزاده پس از رسیدگیهای اولیه در بیمارستان اهواز با هواپیمای نظامی به مشهد منتقل و در آنجا بستری شدند . محسن نوذریان هم به بیمارستان سعادتآباد تهران منتقل شد .
سید مجتبی مرعشی نقل میکند:
سپیده صبح در حال دمیدن بود که به بالای سرِ صادق رسیدم . صادق بهشدت از ناحیة ران دو پا مجروح شده و روی شکم بر زمین افتاده بود و نمیتوانست حرکت کند . او در همان حالت به من گفت: «سید مجتبی ، نماز صبحت را خواندهای؟» گفتم: «نه. هنوز نخواندهام.» گفت: «حالا بخوان .» و من در همانجا سریع نماز صبح خود را خواندم . چند دقیقه بعد هوا کاملاً روشن شد و قدری به سمت جنوب ، یعنی خرمشهر ، پیشروی کردیم . شب بعد مجدداً مسافت بیشتری به سمت خرمشهر پیش رفتیم ، که در آن شب یک گلوله تیربار به ناحیه شکم محمدرضا نیلهچی اصابت کرد و مجروح شد ...
ادامه دارد
#کتاب_دین
