آبان سال 62 از تیپ امام جعفر صادق همراه با برادر خدارحمی (از بچه های اهواز) و شهید عوضعلی مرادی به حاج بهنام شهبازی معرفی شدیم.
برای بار اول بود که او را می دیدم. جوانی خوش برخورد و جدی و در عین حال شوخ و خنده رو که سرشار از انگیزه بود. او هم اهوازی بود و ماموریت خاصی بر عهده داشت.
وقتی به سراغش رفتیم و برگه دو ماه ماموریت را تحویلش دادیم، سر بلند کرد و با نگاهی پرسشگرانه رو به من کرد و گفت:
- "ترسو که نیستی ؟"
- گفتم نه؛
سر تا پایم را براندازی کرد و باز گفت:"هیکل دار که هستی، زور چطور؟ داری یا نه؟
گفتم کم و بیش دارم.
در چشم هایم خیره شد و گفت:"چوپانی بلدی؟"
ابتدا از سوالش تعجب کردم ولی به خودم مسلط شدم و گفتم:" نکردم ولی یاد می گیرم"
خیلی جدی گفت:"چند تا گاومیش داریم، باید چوپانی کنی. ولی باید بلد باشی و فیلم یک آدم لال را بازی کنی.
نباید کم می آوردم . اصلا برای خدمت آمده بودم و نوعش فرقی نمی کرد لذا محکم و استوار گفتم:" چشم "
رو به شهید مرادی کرد و گفت:" تو باید ماهی گیری کنی". به خدارحمی هم گفت:" تو باید از شترها مواظبت کنی یا همان ساربانی خودمان"
در حالی که آماده ترکیدن از خنده بودیم و خودداری می کردیم ، همه پذیرفتیم و از او جدا شدیم.
به ما گفتند خودتان را به جاسم پاپهن معرفی کنید. با خود گفتیم پاپهن!؟ این چه فامیلی است. چرا اینجا همه چی عجیب است؟
به طرف برادر جاسم پاپهن رفتیم و اولین چیزی که نظر ما را جلب کرد کف پای او بود که واقعاً بزرگ بود
آموزش ما از همان روز شروع شد و هرکاری پاپهن می گفت باید انجام می دادیم.
چند روزی آموزش دیدیم آنهم آموزش گاوچرانی و دوشیدن شیر و هدایت گاو و ...
حالا باید از لحاظ ظاهر هم تغییر می کردیم و باید همرنگ اهالی منطقه می شدیم. ریش بلند، لباس دیش داشه عربی، پاها مثل چوپان های محله و تحویل ظرف آب و غذا و چای طبق رسوم اهالی و ....
چند روزی هم با این لباس ها و دم و دستگاه تمرین کردیم و خوب هم پیش می رفتیم.
شب ها در داخل سنگر تمرین می کردیم. من لال بودم با ایما و اشاره حرف می زدم تا عادت کنم. شب را استراحت کردیم و
بالاخره کار شروع شد. با بانگ خروس هرکس سر کار خودش رفت و کارش را شروع کرد.
ساربان به دنبال شترهایش رفت .
ماهی گیر ما با تور ماهی گیری و تراده (نوعی بلم)؛
من هم با بقچه چوپانی به دنبال گاومیش هایم حرکت کردم.
چند روزی را در منطقه گذراندیم تا به کار و منطقه مسلط شدیم.
صبح می رفتیم پشت جنگل سعیدیه و گاومیش ها را جمع و آهسته آهسته به سمت هور حرکت می کردم.
ادامه دارد

