کتاب پیدایش

در اين بخش مي‌توانيد در مورد تمامي مسائل مرتبط با کتاب و فرهنگ مطالعه به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

11 برج بابل، از سام تا ابرام

ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) برج‌ بابل‌
و تمام‌ جهان‌ را يك‌ زبان‌ و يك‌ لغت‌ بود.2 و واقع‌ شد كه‌ چون‌ از مشرق‌ كوچ‌ مي‌كردند، همواري‌اي‌ در زمين‌ شنعار يافتند و در آنجا سكني‌ گرفتند. 3 و به‌ يكديگر گفتند: «بياييد، خشتها بسازيم‌ و آنها را خوب‌ بپزيم‌.» و ايشان‌ را آجر به‌ جاي‌ سنگ‌ بود، و قير به‌ جاي‌ گچ‌. 4 و گفتند: «بياييد شهري‌ براي‌ خود بنا نهيم‌، و برجي‌ را كه‌ سرش‌ به‌ آسمان‌ برسد، تا نامي‌ براي‌ خويشتن‌ پيدا كنيم‌، مبادا بر روي‌ تمام‌ زمين‌ پراكنده‌ شويم‌.» 5 و خداوند نزول‌ نمود تا شهر و برجي‌ را كه‌ بني‌آدم‌ بنا مي‌كردند، ملاحظه‌ نمايد. 6 و خداوند گفت‌: «همانا قوم‌ يكي‌ است‌ و جميع‌ ايشان‌ را يك‌ زبان‌ و اين‌ كار را شروع‌ كرده‌اند، و الا´ن‌ هيچ‌ كاري‌ كه‌ قصد آن‌ بكنند، از ايشان‌ ممتنع‌ نخواهد شد. 7 اكنون‌ نازل‌ شويم‌ و زبان‌ ايشان‌ را در آنجا مشوش‌ سازيم‌ تا سخن‌ يكديگر را نفهمند.» 8 پس‌ خداوند ايشان‌ را از آنجا بر روي‌ تمام‌ زمين‌ پراكنده‌ ساخت‌ و از بناي‌ شهر باز ماندند. 9 از آن‌ سبب‌ آنجا را بابل‌ ناميدند، زيرا كه‌ در آنجا خداوند لغت‌ تمامي‌ اهل‌ جهان‌ را مشوش‌ ساخت‌. و خداوند ايشان‌ را از آنجا بر روي‌ تمام‌ زمين‌ پراكنده‌ نمود.
نسل‌ سام‌ تا ابرام‌
10 اين‌ است‌ پيدايش‌ سام‌. چون‌ سام‌ صد ساله‌ بود، اَرْفَكشاد را دو سال‌ بعد از طوفان‌ آورد. 11 و سام‌ بعد از آوردن‌ ارفكشاد، پانصد سال‌ زندگاني‌كرد و پسران‌ و دختران‌ آورد. 12 و ارفكشاد سي‌ و پنج‌ سال‌ بزيست‌ و شالح‌ را آورد. 13 و ارفكشاد بعد از آوردن‌ شالح‌، چهار صد و سه‌ سال‌ زندگاني‌ كرد و پسران‌ و دختران‌ آورد. 14 و شالح‌ سي‌ سال‌ بزيست‌، و عابر را آورد. 15 و شالح‌ بعد از آوردن‌ عابر، چهارصد و سه‌ سال‌ زندگاني‌ كرد و پسران‌ و دختران‌ آورد. 16 و عابر سي‌ و چهار سال‌ بزيست‌ و فالج‌ را آورد. 17 و عابر بعد از آوردن‌ فالج‌، چهار صد و سي‌ سال‌ زندگاني‌ كرد و پسران‌ و دختران‌ آورد. 18 و فالِج‌ سي‌ سال‌ بزيست‌، و رَعُو را آورد. 19 و فالج‌ بعد از آوردن‌ رعو، دويست‌ و نه‌ سال‌ زندگاني‌ كرد و پسران‌ و دختران‌ آورد. 20 و رعو سي‌ و دو سال‌ بزيست‌، و سروج‌ را آورد. 21 و رعو بعد از آوردن‌ سَرُوْج‌، دويست‌ و هفت‌ سال‌ زندگاني‌ كرد و پسران‌ و دختران‌ آورد. 22 و سروج‌ سي‌ سال‌ بزيست‌، و ناحور را آورد. 23 و سروج‌ بعد از آوردن‌ ناحور، دويست‌ سال‌ بزيست‌ و پسران‌ و دختران‌ آورد. 24 و ناحور بيست‌ و نه‌ سال‌ بزيست‌، و تارح‌ را آورد. 25 و ناحور بعد از آوردن‌ تارح‌، صد و نوزده‌ سال‌ زندگاني‌ كرد و پسران‌ و دختران‌ آورد. 26 و تارح‌ هفتاد سال‌ بزيست‌، و اَبرام‌ و ناحور و هاران‌ را آورد.
27 و اين‌ است‌ پيدايش‌ تارح‌ كه‌ تارح‌، ابرام‌ و ناحور و هاران‌ را آورد، و هاران‌، لوط را آورد. 28 و هاران‌ پيش‌ پدر خود، تارَح‌ در زادبوم‌ خويش‌ در اورِ كلدانيان‌ بمرد. 29 و ابرام‌ و ناحور زنان‌ براي‌ خود گرفتند. زن‌ ابرام‌ را ساراي‌ نام‌ بود. و زن‌ ناحور را مِلكَه‌ نام‌ بود، دختر هاران‌، پدر مِلكَه‌ و پدر يِسكَه‌. 30 اما ساراي‌ نازاد مانده‌، ولدي‌ نياورد. 31 پس‌ تارح‌ پسر خود ابرام‌، و نوادة‌ خود لوط‌، پسر هاران‌، و عروس‌ خود ساراي‌، زوجة‌ پسرش‌ ابرام‌ را برداشته‌، با ايشان‌ از اور كلدانيان‌بيرون‌ شدند تا به‌ ارض‌ كنعان‌ بروند، و به‌ حران‌ رسيده‌، در آنجا توقف‌ نمودند. 32 و مدت‌ زندگاني‌ تارح‌، دويست‌ و پنج‌ سال‌ بود، و تارح‌ در حران‌ مرد. ترجمه تفسیری در آن‌ روزگار همه‌ مردم‌ جهان‌ به‌ يك‌ زبان‌ سخن‌ مي‌گفتند. 2 جمعيت‌ دنيا رفته‌رفته‌ زياد مي‌شد و مردم‌ بطرف‌ شرق‌ كوچ‌ مي‌كردند. آنها سرانجام‌ به‌ دشتي‌ وسيع‌ و پهناور در بابل‌ رسيدند و در آنجا سكني‌ گزيدند. 3و4 مردمي‌ كه‌ در آنجا مي‌زيستند با هم‌ مشورت‌ كرده‌، گفتند: «بياييد شهري‌ بزرگ‌ بنا كنيم‌ و برجي‌ بلند در آن‌ بسازيم‌ كه‌ سرش‌ به‌ آسمان‌ برسد تا نامي‌ براي‌ خود پيدا كنيم‌. بناي‌ اين‌ شهر و برج‌ مانع‌ پراكندگي‌ ما خواهد شد.» براي‌ بناي‌ شهر و برج‌ آن‌ خشتهاي‌ پخته‌ تهيه‌ نمودند. از اين‌ خشتها بجاي‌ سنگ‌ و از قير بجاي‌ گچ‌ استفاده‌ كردند. 5و6 اما هنگامي‌ كه‌ خداوند به‌ شهر و برجي‌ كه‌ در حال‌ بنا شدن‌ بود نظر انداخت‌، گفت‌: «زبان‌ همه‌ مردم‌ يكي‌است‌ و متحد شده‌، اين‌ كار را شروع‌ كرده‌اند. اگر اكنون‌ از كار آنها جلوگيري‌ نكنيم‌، در آينده‌ هر كاري‌ بخواهند انجام‌ خواهند داد. 7 پس‌ زبان‌ آنها را تغيير خواهيم‌ داد تا سخن‌ يكديگر را نفهمند.» 8 اين‌ اختلافِ زبان‌ موجب‌ شد كه‌ آنها از بناي‌ شهر دست‌ بردارند؛ و به‌ اين‌ ترتيب‌ خداوند ايشان‌ را روي‌ زمين‌ پراكنده‌ ساخت‌. 9 از اين‌ سبب‌ آنجا را بابل‌ (يعني‌ «اختلاف‌») ناميدند، چون‌ در آنجا بود كه‌ خداوند در زبان‌ آنها اختلاف‌ ايجاد كرد و ايشان‌ را روي‌ زمين‌ پراكنده‌ ساخت‌.
از سام‌ تا ابرام‌
(1 تواريخ‌ 1:24-27)
10و11 اين‌ است‌ نسل‌ سام‌: دو سال‌ بعد از طوفان‌، وقتي‌ سام‌ 100 ساله‌ بود، پسرش‌ ارفكشاد به‌ دنيا آمد. پس‌ از آن‌ سام‌ 500 سال‌ ديگر زندگي‌ كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.
12و13 وقتي‌ ارفكشاد سـي‌ و پنج‌ سـاله‌ بـود، پسـرش‌ شالح‌ متـولد شـد و پس‌ از آن‌، ارفكشاد 403 سال‌ ديـگر زندگي‌ كـرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.
14و15 وقتي‌ شالح‌ سي‌ ساله‌ بود، پسرش‌ عابر متولد شد. بعد از آن‌ شالح‌ 403 سال‌ ديگر زندگي‌ كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.
16و17 وقتي‌ عابرسي‌ و چهار ساله‌ بود، پسرش‌ فالج‌ متولد شد. پس‌ از آن‌، عابر 430 سال‌ ديگر زندگي‌ كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.
18و19 فالج‌ سي‌ ساله‌ بود كه‌ پسرش‌ رعو متولد شد. پس‌ از آن‌، او 209 سال‌ ديگر زندگي‌ كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.
20و21 وقتي‌ رعو سي‌ و دوساله‌ بود، پسرش‌ سروج‌ متولد شد. پس‌ از آن‌، رعو 207 سال‌ ديگر زندگي‌ كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.
22و23 وقتي‌ سروج‌ سي‌ ساله‌ بود، پسرش‌ ناحور به‌دنيا آمد. پس‌ از آن‌ سروج‌ 200 سال‌ ديگر زندگي‌ كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.
24و25 ناحور در موقع‌ تولدِ پسرش‌ تارح‌، بيست‌ و نه‌ سال‌ داشت‌، و 119 سال‌ ديگر زندگي‌ كرد و صاحب‌ پسران‌ و دختران‌ شد.
26و27 تارح‌ پس‌ از هفتاد سالگي‌ صاحب‌ سه‌ پسر شد به‌ نامهاي‌ ابرام‌، ناحور و هاران‌. هاران‌ پسري‌ داشت‌ به‌ نام‌ لوط‌. 28 هاران‌ در همانجايي‌ كه‌ به‌ دنيا آمده‌ بود (يعني‌ اور كلدانيان‌) در برابر چشمان‌ پدرش‌ در سن‌ جواني‌ درگذشت‌.
29 ابرام‌ با خواهر ناتني‌ خود ساراي‌، و ناحور با برادرزاده‌ خويش‌ مِلكه‌ ازدواج‌ كردند. (مِلكه‌ دختر هاران‌ بود و برادرش‌ يسكا نام‌ داشت‌.) 30 ساراي‌ نازا بود و فرزندي‌ نداشت‌.
31 تارح‌ پسرش‌ ابرام‌، نوه‌اش‌ لوط‌ و عروسش‌ ساراي‌ را با خود برداشت‌ و اوركلدانيان‌ را به‌ قصد كنعان‌ ترك‌ گفت‌. اما وقتي‌ آنها به‌ شهر حران‌ رسيدند در آنجا ماندند. 32 تارح‌ در سن‌ 205 سالگي‌ در حران‌ درگذشت‌.

راهنما
باب‌ 11 : 1 - 9 . برج‌ بابل‌
اغتشاش‌ زبانها در چهارمين‌ نسل‌ پس‌ از طوفان‌، و تقريباً در موقع‌ تولد فالج‌ (10 : 25) كه‌ 101 سال‌ پس‌ از طوفان‌، و 326 سال‌ پيش‌ از فراخواندگي‌ ابراهيم‌ بود (10 : 26)، اتفاق‌ افتاد. اين‌ شيوة‌ خدا براي‌ پراكنده‌ كردن‌ نژاد بشري‌ بود، تا وظيفة‌ خود را كه‌ اشغال‌ زمين‌ بود، انجام‌ دهند. شايد اين‌ مسئله‌ تا حدودي‌ تعدد خدايان‌ و تنوع‌ اسامي‌ افراد پيش‌ از طوفان‌ را توجيه‌ كند.
كار در برج‌ بابل‌ بطور موقتي‌ متوقف‌ شد، ولي‌ دوباره‌ توسط‌ افرادي‌ كه‌ در بابل‌ باقي‌ ماندند، از سر گرفته‌ شد، و برج‌، حكم‌ مركزي‌ را پيدا كرد كه‌ شهر بابل‌ در اطراف‌ آن‌ بنا شد. اين‌ برج‌ بصورت‌ الگويي‌ براي‌ برجهاي‌ شهرهاي‌ ديگر بابل‌ درآمد و شايد الهام‌بخش‌ شكل‌ اهرام‌ مصر نيز بوده‌ باشد.
نقشه‌ 18 - زادگاه‌ قوم‌هاي‌ جهان‌

نكتة‌ باستانشناختي‌ : محل‌ برج‌ بابل‌
برج‌ بابل‌ در بارسيپا، در 10 مايلي‌ جنوب‌ غربي‌ مركز بابل‌ است‌. سرهنري‌ رالينسون‌، در بارسيپا، استوانه‌اي‌ يافت‌ كه‌ بر آن‌ نوشته‌ شده‌ بود: «برج‌ بارسيپا، كه‌ پادشاهي‌ قديمي‌ آن‌ را بر پا داشت‌ و به‌ ارتفاع‌ 42 كوبيت‌ تكميل‌ نمود، و نوك‌ آن‌ را به‌ پايان‌ نرساند، در زمانهاي‌ قديم‌ به‌ ويرانه‌اي‌ تبديل‌ شد. از ناودانهاي‌ آن‌ خوب‌ محافظت‌ نشد؛ باران‌ و طوفان‌، آجرهاي‌ آن‌ را فرسودند، و كاشي‌هاي‌ سقفشان‌ شكسته‌ شدند. خداي‌ مردوك‌ مرا واداشت‌ تا آن‌ را تعمير كنم‌. من‌ محل‌ آن‌ و ديوارهاي‌ اساس‌ آن‌ را تغيير ندادم‌. در يك‌ زمان‌ مناسب‌، آجرها و كاشي‌هاي‌ سقف‌ آن‌ را بازسازي‌ كردم‌، و نام‌ خود را بر قرنيزهاي‌ بنا نوشتم‌. من‌ آن‌ را دوباره‌ ساختم‌ چنانكه‌ در اعصار پيشين‌ بود؛ نوك‌ برج‌ را برافراشتم‌ چنانكه‌ در روزگاران‌ دور بود.» اين‌ شبيه‌ روايتي‌ از برج‌ پايان‌ نگرفتة‌ بابل‌ است‌.
باستان‌ شناسان‌ بيشتر بر اين‌ عقيده‌اند كه‌ محل‌ واقعي‌ برج‌ در مركز شهر بابل‌ بود، كه‌ اكنون‌ با ويرانه‌هاي‌ شمال‌ معبد مردوك‌ يكي‌ محسوب‌ مي‌شود (به‌ نقشة‌ شمارة‌ 43 مراجعه‌ كنيد). جي‌. اسميت‌ كتيبه‌اي‌ قديمي‌ با اين‌ مضمون‌ يافت‌ كه‌ : «بنا كردن‌ اين‌ برج‌ مشهور خدايان‌ را آزرده‌ خاطر ساخت‌، و شبي‌، همة‌ آنچه‌ را كه‌ بنا شده‌ بود، سرنگون‌ كردند. خدايان‌ مردم‌ را پراكندند و گفتارشان‌ را عجيب‌ كردند.» اين‌ شبيه‌ روايتي‌ دربارة‌ بابل‌ است‌. اين‌ برج‌ اكنون‌ بصورت‌ گودالي‌ وسيع‌ به‌ مسافت‌ 330 پاي‌ مربع‌ درآمده‌ كه‌ از آن‌ بعنوان‌ منبع‌ آجر استفاده‌ مي‌شود. هنگامي‌ كه‌ برج‌ بر پا بود، از چندين‌ طبقة‌ ايواني‌ شكل‌ تشكيل‌ شده‌ بود كه‌ هر چه‌ به‌ طرف‌ بالا مي‌رفتند، كوچكتر مي‌شدند و بر نوك‌ برج‌ مذبحي‌ براي‌ مردوك‌ قرار داشت‌.

برج‌ بابل‌
1 - پيدايش‌ 11 : 4 ، «برجي‌ كه‌ سرش‌ به‌ آسمان‌ برسد» ، بيانگر غرور زياد نخستين‌ سازندگان‌ «زيگورات‌ها» ، يا معابد تپه‌ مانند سومر و بابل‌ است‌.
2 - بجاي‌ اطاعت‌ از فرمان‌ پيدايش‌ 9 : 1، هدف‌ اصلي‌ آنها مركزيت‌ يافتن‌، و ساختن‌ گروهها و شهرهاي‌ قدرتمند بود. آن‌ روحية‌ قديمي‌ سركشي‌، پرستش‌ انسان‌ و غرور انساني‌ دوباره‌ مسلط‌ شده‌ بود.
3 - تاريخ‌ اين‌ پراكندگي‌ را نمي‌توان‌ تخمين‌ زد. حدسيات‌ آشر بر مفروضات‌ غلط‌ استوارند. نسب‌ نامه‌هاي‌ پيدايش‌ 5 و 11 بي‌ترديد، خلاصه‌ شده‌اند. حذف‌ كردن‌، رسمي‌ است‌ كه‌ در بسياري‌ از نسب‌ نامه‌ها ديده‌ مي‌شود.
4 - ويرانه‌هاي‌ زيگوارت‌ها هنوز هم‌ در اور و ارك‌ (واركاي‌ امروزي‌) بجا مانده‌، و ساختمان‌ آنها نشاندهندة‌ پيدايش‌ 1 : 3 و 4 است‌. هدف‌ آنها عبادت‌ بت‌پرستانه‌ بود و گناه‌ سازندگان‌ بابل‌ در همين‌ نكته‌ بود.


يادداشت‌ها:
(الف‌) زبانها به‌ چند خانوادة‌ بزرگ‌ تقسيم‌ مي‌شوند. در هر خانواده‌، شباهت‌ها آشكار است‌ و تحول‌ آنها را مي‌توان‌ گاهي‌ تا 3000 سال‌ دنبال‌ كرد. ميان‌ گروههاي‌ عمده‌، مثل‌ خانوادة‌ زبانهاي‌ هند و اروپايي‌ و خانوادة‌ زبانهاي‌ سامي‌ تشابهي‌ وجود ندارد.
(ب‌) وولي‌ در كتابهاي‌ خود تحت‌ عناوين‌ «سومري‌ها» و «اور كلده‌»، به‌ تفصيل‌ مهندسي‌ شگفت‌ آور زيگورات‌ را توصيف‌ مي‌كند.


«پيدايش‌ سام‌» . 11 : 10 - 26
ششمين‌ سند از اسنادي‌ كه‌ كتاب‌ پيدايش‌ را تشكيل‌ مي‌دهد. در 10 : 21 - 31 نام‌ فرزندان‌ سام‌ ذكر شده‌ است‌. در اينجا اين‌ زنجير مستقيماً از سام‌ به‌ ابراهيم‌ ادامه‌ يافته‌ و 10 نسل‌ را در بر مي‌گيرد (427 سال‌). شايد خود سام‌ همة‌ اين‌ نسب‌ نامه‌ را ثبت‌ كرده‌ باشد، چرا كه‌ مدت‌ زندگي‌ او تمام‌ اين‌ دوره‌ را در بر مي‌گرفت‌. در زير جدولي‌ ارائه‌ شده‌ كه‌ بر طبق‌ باب‌ 5، سن‌ افراد را از آدم‌ تا طوفان‌، و مطابق‌ باب‌ 11 از طوفان‌ تا ابراهيم‌ نشان‌ مي‌دهد.

سن‌ به‌ هنگام‌
تولد پسرش‌ جمع‌
آدم‌ 130 930
شيث‌ 105 912
انوش‌ 90 905
قينان‌ 70 910
مهللئيل‌ 65 895
يارَد 162 962
خنوخ‌ 65 365
متوشالح‌ 187 969
لَمَك‌ 182 777
نوح‌، به‌ هنگام‌ طوفان‌ 600 950
ــــــــــ
1656
سن‌ به‌ هنگام‌
تولد پسرش‌ جمع‌
ارفكشاد، تولد
پس‌ از طوفان‌ 2
ارفكشاد 35 438
شالح‌ 30 433
عابر 34 464
رَعو 32 239
سروج‌ 30 230
ناحور 29 148
تارَح‌ 130 205
ابراهيم‌، وارد كنعان‌ شد 75
ــــــــــ
427









طبق‌ اين‌ ارقام‌:
- بين‌ آدم‌ و طوفان‌ 1656 سال‌ فاصله‌ بود، و بين‌ طوفان‌ و ابراهيم‌ 427 سال‌.
- آدم‌ 243 سال‌ با متوشالح‌ هم‌ عصر بود.
- متوشالح‌ 600 سال‌ با نوح‌ و 98 سال‌ با سام‌ هم‌ عصر بود.
- بين‌ مرگ‌ آدم‌ و تولد نوح‌ 126 سال‌ فاصله‌ بود.
- نوح‌ 350 سال‌ پس‌ از طوفان‌ زيست‌ و 2 سال‌ پيش‌ از تولد ابراهيم‌ درگذشت‌.
- دورة‌ زندگي‌ سام‌ از 98 سال‌ قبل‌ از طوفان‌ تا 502 سال‌ پس‌ از طوفان‌ بود.
- سام‌ تا 75 سال‌ پس‌ از ورود ابراهيم‌ به‌ كنعان‌ زندگي‌ كرد.
- آدم‌ به‌ هنگام‌ تولد نوه‌ها و نتيجه‌ها و نديده‌ها، و نتيجه‌ها، نديده‌هاي‌ آنها زنده‌ بود.
- نوح‌ تا نهمين‌ نسل‌ فرزندانش‌ زنده‌ بود.
- همة‌ افراد ستون‌ سمت‌ راست‌ در جدول‌ بالا، بغير از فالج‌ و ناحور، بهنگام‌ تولد ابراهيم‌ زنده‌ بودند.
- در چنين‌ دورة‌ عمرهاي‌ طولاني‌، جمعيت‌ به‌ سرعتِ زياد، افزايش‌ يافت‌.
- پيش‌ از طوفان‌، عمرها بسيار طولاني‌ بود، و سپس‌ بتدريج‌ طول‌ عمر كاهش‌ يافت‌.


«پيدايش‌ تارح‌» . 11 : 27 تا 25 : 11
هفتمين‌ سند كتاب‌ پيدايش‌ . داستان‌ ابراهيم‌، كه‌ احتمالاً بدست‌ او و اسحق‌ ثبت‌ شده‌ است‌.

باب‌هاي‌ 10 و 11 . از طوفان‌ تا ابراهيم‌
اين‌ دوره‌ در تاريخ‌ بابلي‌
در كتيبه‌هاي‌ كهن‌ بابلي‌، پس‌ از نام‌ بردن‌ از ده‌ پادشاه‌ پيش‌ از طوفان‌، اضافه‌ مي‌شود: «سپس‌ سيل‌ زمين‌ را نابود كرد».
سپس‌، در دورة‌ ميان‌ طوفان‌ و ابراهيم‌، 100 پادشاه‌ از 20 شهر مختلف‌ ناميده‌ شده‌اند.
در اين‌ كتيبه‌ها، در بخش‌ آغاز بين‌ اين‌ دوره‌، كاهشي‌ ناگهاني‌ در طول‌ مدت‌ حكومت‌ پادشاهان‌، از ارقام‌ بسيار بالا به‌ ارقام‌ معقول‌تر، به‌ چشم‌ مي‌خورد كه‌ نشانگر مرز ميان‌ دوران‌ «تاريخ‌» و دوران‌ «ماقبل‌ تاريخ‌» است‌؛ يعني‌ گزارشهايي‌ كه‌ از وقايع‌ همزمان‌ تهيه‌ شده‌اند و گزارشهايي‌ از وقايع‌ قديمي‌تر و از روي‌ روايات‌ شفاهي‌ بوجود آمده‌اند.

دولت‌ - شهرها
در آغاز دورة‌ تاريخي‌، مردم‌ در كيش‌، لاگاش‌، ارك‌، اور، اريدو، نيپور، اكد، بابل‌، لارسا، فاره‌، و نقاط‌ ديگر مسكن‌ گزيدند. اين‌ شهرهاي‌ كوچك‌ داراي‌ استحكامات‌ بودند، كه‌ بر هر يك‌، پادشاه‌ يا كاهن‌ - پادشاه‌ فرمان‌ مي‌راند. آنها همواره‌ در حال‌ ستيز با يكديگر بودند. گاهي‌ يكي‌ از شهرها بر شهرهاي‌ ديگر غلبه‌ مي‌يافت‌ و به‌ اين‌ ترتيب‌ امپراطوري‌ كوچكي‌ بوجود مي‌آمد. اين‌ تسلط‌ مدتي‌ دوام‌ مي‌يافت‌، و سپس‌ از ميان‌ مي‌رفت‌ يا به‌ شهر يا شهرهاي‌ ديگري‌ منتقل‌ مي‌شد. اين‌ پادشاهان‌ شرح‌ دلاوري‌هاي‌ خود را بر كتيبه‌هاي‌ گِلي‌ مي‌نوشتند، و در سالهاي‌ اخير هزاران‌ عدد از اين‌ كتيبه‌ها از زير خاك‌ بيرون‌ آورده‌ شده‌. ولي‌ در اين‌ كتيبه‌ها اشاره‌اي‌ به‌ اين‌ مسئله‌ نشده‌ كه‌ اين‌ دولت‌ - شهرها تا چه‌ حد با يكديگر هم‌ عصر بودند يا توالي‌ يا همپوشاني‌ داشتند.
از حكومت‌هاي‌ اصلي‌ كه‌ طبق‌ اين‌ كتيبه‌ها در دورة‌ ميان‌ طوفان‌ و ابراهيم‌ در بابل‌ سلطنت‌ كردند، در زير نام‌ برده‌ شده‌ است‌. به‌ اين‌ نكته‌ توجه‌ كنيد كه‌ مراكز جمعيت‌ در اطراف‌ اريدو، محل‌ پذيرفته‌ شدة‌ باغ‌ عدن‌، و فاره‌ شهر نوح‌، حلقه‌ زده‌ بودند.
نقشه‌ 19

حكومت‌ كيش‌
در كتيبه‌ها، اين‌ سلسله‌ نخستين‌ سلسلة‌ پس‌ از طوفان‌ ناميده‌ شده‌ است‌. كيش‌ در حومة‌ شهر بابل‌، نزديك‌ محل‌ برج‌ بابل‌ قرار داشت‌، و نخستين‌ شهر بزرگ‌ پيش‌ از طوفان‌، و پايتخت‌ اصلي‌ بابل‌ در دوران‌ اولية‌ پس‌ از طوفان‌ بود. دكتر لانگدون‌ بقاياي‌ رسوبات‌ سيل‌ را در اين‌ شهر يافت‌.

حكومت‌ لاگاش‌
همانطور كه‌ كيش‌ پايتخت‌ نخستين‌ حكومت‌ سامي‌ در شمال‌ بود، لاگاش‌ نيز پايتخت‌ نخستين‌ حكومت‌ سومري‌ يا حامي‌ در جنوب‌ بابل‌، در دوران‌ پس‌ از طوفان‌ بود. اين‌ دو شهر حدود 100 مايل‌ از يكديگر فاصله‌ داشتند. لاگاش‌ يكي‌ از مراكز كتابخانه‌اي‌ بود، و سارزِك‌ آن‌ را حفاري‌ كرد (1901 - 1877).


حكومت‌ اِرِك‌
اِرِك‌ كه‌ اوروك‌ يا واركا نيز ناميده‌ شده‌، يكي‌ از شهرهاي‌ نمرود بود كه‌ تنها 50 مايل‌ از محل‌ باغ‌ عدن‌ فاصله‌ داشت‌. يكي‌ از پادشاهان‌ آن‌ بنام‌ لوگال‌ زيگيسي‌، خود را «سَرور جهان‌» ناميد. كولدوي‌ (1913)، و نولدكه‌ و جوردان‌ (33 - 1928) در شهر اِرِك‌ حفاري‌ كردند. آنها پي‌ بردند كه‌ اين‌ شهر يكي‌ از كهن‌ترين‌ شهرهاي‌ جهان‌ بود و 18 قشر مجزاي‌ ماقبل‌ تاريخ‌ زير آن‌ وجود داشت‌. اين‌ شهر مركز اصلي‌ پرستش‌ ايشتار بود و روسپيگري‌ در آن‌ اجباري‌ بود.

حكومت‌ اَكَد
اَكَد كه‌ سيپار نيز ناميده‌ مي‌شود، يكي‌ ديگر از شهرهاي‌ نمرود و از مراكز مشهور كتابخانه‌اي‌ بود كه‌ در 150 كيلومتري‌ شمال‌ غربي‌ فاره‌ شهر نوح‌ قرار داشت‌. اين‌ شهر محل‌ تولد سرگن‌ اول‌، مشهورترين‌ جنگجوي‌ دوران‌ پيش‌ از ابراهيم‌ بود كه‌ از عيلام‌ تا كوه‌ سينا را تحت‌ فرمان‌ خود گرفت‌. او فاتح‌، سازنده‌اي‌ بزرگ‌ و مشوّق‌ و حامي‌ آموزش‌ بود. وي‌ كتابخانه‌اي‌ عظيم‌ تأسيس‌ كرد. تصور بر اين‌ است‌ كه‌ سرگن‌ معاصر خئوپس‌، سازندة‌ هرم‌ بزرگ‌ مصر است‌.

حكومت‌هاي‌ اور
اور كه‌ 12 مايل‌ از اريدو فاصله‌ داشت‌، براي‌ مدتي‌ پس‌ از طوفان‌ از ساير شهرها عقب‌ افتاد. اما تا زمان‌ ابراهيم‌، اين‌ شهر به‌ حدّي‌ رشد كرد كه‌ از برجسته‌ترين‌ شهرهاي‌ جهان‌ شد . تحت‌ حكومت‌ دو تن‌ از مشهورترين‌ پادشاهان‌ اور، به‌ نام‌ اور - اِنگور و دونگي‌، اين‌ شهر از خليج‌ فارس‌ تا درياي‌ مديترانه‌ را تحت‌ فرمان‌ خود گرفت‌.

حكومت‌ بابل‌
تقريباً در هنگام‌ مهاجرت‌ ابراهيم‌ به‌ كنعان‌ (2000 ق‌. م‌.)، بابل‌ تحت‌ حكومت‌ حمورابي‌، برتري‌ يافت‌. حمورابي‌ جنگجوي‌ بزرگي‌ بود كه‌ معابدي‌ بنا كرد و قانوني‌ تدوين‌ نمود، و غالباً با امَرافل‌ در پيدايش‌ 14 : 1 يكي‌ تصوّر مي‌شود.

بابهاي‌ 10 و 11 . از طوفان‌ تا ابراهيم‌
اين‌ دوره‌ در تاريخ‌ بابل‌

حفاريها در اور، شهر ابراهيم‌
اور كه‌ موگهير و موگايار نيز خوانده‌ مي‌شود، روزگاري‌، بندري‌ در كنار خليج‌ فارس‌ بر دهانة‌ رود فرات‌ بود، و در 12 مايلي‌ اريدو يعني‌ محل‌ باغ‌ عدن‌ قرار داشت‌ (به‌ نقشة‌ شمارة‌ 15 مراجعه‌ كنيد). اور كه‌ در شهرهاي‌ پيش‌ از طوفان‌ بود، توسط‌ سيل‌ از بين‌ رفت‌، و سپس‌ بازسازي‌ شد. درست‌ پيش‌ از زمان‌ ابراهيم‌، اور شكوهمندترين‌ شهر جهان‌ بود؛ يكي‌ از مراكز توليدي‌، زراعي‌ و كشتي‌راني‌ در سرزميني‌ بسيار حاصلخيز بود كه‌ كاروانها از آن‌، در جهات‌ مختلف‌ به‌ سرزمينهاي‌ دور مي‌رفتند، و كشتي‌ها با باري‌ از مس‌ و سنگ‌ خارا، از باراندازهاي‌ آن‌ به‌ راه‌ مي‌افتادند و به‌ خليج‌ فارس‌ مي‌رفتند. سپس‌ در حدود زمانة‌ ابراهيم‌، اين‌ شهر تحت‌الشعاع‌ شهر بابل‌ قرار گرفت‌، ولي‌ تا دورة‌ تسلط‌ پارس‌ همچنان‌ شهر مهمي‌ باقي‌ ماند.
ولي‌ در اين‌ موقع‌، خليج‌ فارس‌ عقب‌ نشسته‌ بود و رود فرات‌ بستر خود را عوض‌ كرده‌ و 10 مايل‌ به‌ سمت‌ شرق‌ رفته‌ بود، و به‌ اين‌ ترتيب‌، اور متروك‌ شد و زير طوفانهاي‌ شن‌ صحرا مدفون‌ شد.
ويرانه‌هاي‌ اور و تعداد ديگري‌ از شهرها كه‌ بر روي‌ هم‌ قرار گرفته‌اند، و شهر ابراهيم‌ كه‌ تقريباً، پايين‌تر از همة‌ آنهاست‌، تپة‌ بلندي‌ را تشكيل‌ مي‌دهند كه‌ اطراف‌ آن‌ را تپه‌هاي‌ كوچكتري‌ فرا گرفته‌اند، و مسافتي‌ را به‌ طول‌ 2 مايل‌ در جهت‌ شمال‌ غربي‌ و جنوب‌ شرقي‌، و عرض‌ 5/1 مايل‌ پوشانده‌اند. بقاياي‌ ديواري‌ به‌ ضخامت‌ 70 فوت‌، و ارتفاع‌ 80 فوت‌، كه‌ شهر را در برگرفته‌، تا 5/2 مايلي‌ كشف‌ شده‌ است‌. منطقة‌ مقدس‌، كه‌ به‌ معابد و قصرها اختصاص‌ داشت‌ توسط‌ ديواري‌ داخلي‌ احاطه‌ مي‌شد كه‌ 400 يارد طول‌ و 200 يارد عرض‌ داشت‌.
هيئت‌ اعزامي‌ مشترك‌ موزة‌ دانشگاه‌ پنسيلوانيا و موزة‌ بريتانيا، تحت‌ سرپرستي‌ س‌. ل‌. وولي‌، به‌ مدت‌ 12 فصل‌ (34 - 1922)، كه‌ هر فصل‌ آن‌ 4 يا 5 ماه‌ زمستان‌ طول‌ مي‌كشيد، و همراه‌ با 200 كارگر در هر فصل‌، تقريباً تمامي‌ اسرار اين‌ ويرانه‌ها را كشف‌ كردند.
زيگورات‌ يا برج‌ معبد، كه‌ بر اساس‌ الگوي‌ برج‌ بابل‌ ساخته‌ شده‌ بود، بلندترين‌ تپه‌ را تشكيل‌ مي‌دهد، و در روزگار ابراهيم‌ مشهورترين‌ ساختمان‌ شهر بود. اين‌ زيگورات‌ آخرين‌ بار در قرن‌ ششم‌ ق‌. م‌. بدست‌ نبونيد، و بر ويرانه‌هاي‌ معبدي‌ بازسازي‌ شد كه‌ در زمان‌ ابراهيم‌ بر پا بود، كه‌ خود، بر شالودة‌ معبد ديگري‌ بنا شده‌ بود (اين‌ شالوده‌ هنوز باقي‌ است‌) كه‌ از دوران‌ پيش‌ از تاريخ‌ در آنجا قرار داشت‌. در زمان‌ ابراهيم‌، معبد به‌ شكل‌ مربع‌ و طبقات‌ ايواني‌ شكل‌ آن‌ پله‌ پله‌ بود، و از آجر سفت‌ ساخته‌ شده‌ بود، و در هر طبقه‌ درختان‌ و بوته‌هايي‌ كاشته‌ شده‌ بودند و در طبقة‌ آخر مذبحي‌ براي‌ خداي‌ ماه‌ بنا شده‌ بود.
معابد: دو معبد اصلي‌ به‌ خداي‌ ماه‌ به‌ نام‌ نانار، و الهة‌ ماه‌ به‌ نام‌ نينگال‌ تعلق‌ داشتند، و در روزگار ابراهيم‌ در اوج‌ جلال‌ خود بودند؛ مجموعة‌ وسيعي‌ از زيارتگاهها، اتاق‌هاي‌ كوچك‌، مكانهاي‌ سكونت‌ كاهنان‌ مرد و زن‌ و مستخدمين‌ آنها، و خداياني‌ كه‌ پدر ابراهيم‌ آنها را پرستش‌ مي‌كرده‌ در آنها وجود داشت‌.
مقبره‌هاي‌ سلطنتي‌: يكي‌ از شگفت‌ آورترين‌ كشفيات‌، يافتن‌ گنجينه‌هاي‌ مقبره‌هاي‌ ملكه‌ شوباد، مس‌ - كالام‌ - داگ‌، و پادشاه‌ بي‌نامي‌، در طبقات‌ پايين‌ آرامگاه‌ بود كه‌ به‌ اواسط‌ دورة‌ ميان‌ سيل‌ و ابراهيم‌ تعلق‌ داشتند. در كنار اسكلت‌ ملكه‌، تاجي‌ طلايي‌، وسايل‌ تزيين‌ گيسو، تعداد زياد مُهره‌، گردنبند، وسايل‌ زينتي‌ طلايي‌، نقره‌اي‌ و سنگهاي‌ نيمه‌ قيمتي‌، فنجانها، ظروف‌، بشقابها، جعبه‌هاي‌ لوازم‌ آرايش‌، فنجانهاي‌ منقّش‌، و يك‌ چنگ‌ طلايي‌ كشف‌ شد. علاوه‌ بر اينها، استخوانهاي‌ 40 خدمتكار كه‌ در زمان‌ دفن‌ ملكه‌ قرباني‌ شده‌ بودند، همراه‌ با مجموعة‌ بي‌پاياني‌ از وسايل‌ و ابزار ساخته‌ شده‌ از مس‌، برنج‌، سنگ‌ و سنگ‌ چخماق‌، يافت‌ شد كه‌ قرار بود در جهان‌ ديگر در خدمت‌ ملكه‌ باشند؛ و در كنار اينها بقاياي‌ يك‌ ارابه‌ و استخوانهاي‌ حيواناتي‌ كه‌ آن‌ را مي‌كشيدند، قرار داشت‌. مي‌توان‌ در موزة‌ دانشگاه‌ فيلادلفيا از اين‌ اشياء ديدن‌ كرد. اينها شواهدي‌ هستند بر مهارت‌ فراوان‌ سازندگانشان‌ در آن‌ دوران‌ اوليه‌، و نيز بر رسم‌ قرباني‌ كردن‌ انسان‌ و عقيده‌ به‌ زندگي‌ پس‌ از مرگ‌.
منطقه‌اي‌ مسكوني‌ كه‌ به‌ روزگار ابراهيم‌ تعلق‌ داشت‌، با منازل‌، مغازه‌ها، مدارس‌ و معابد كوچك‌، همراه‌ با هزاران‌ كتيبه‌، اسناد تجاري‌، قرارداد، رسيد، سرود، مناجات‌نامه‌ و غيره‌ كشف‌ شد. منازل‌ از آجر و بصورت‌ دو طبقه‌ و هم‌تراز خيابان‌ ساخته‌ شده‌ بودند و حياطشان‌ در درون‌ خانه‌ قرار داشت‌.

باب‌هاي‌ 10 و 11 . از طوفان‌ تا ابراهيم‌
اين‌ دوره‌ در تاريخ‌ مصر

ماجراي‌ كتاب‌مقدس‌ در بابل‌ آغاز مي‌شود، ولي‌ خيلي‌ زود به‌ مصر انتقال‌ مي‌يابد، كه‌ از آن‌ پس‌ بارها در عهد عتيق‌ نمايان‌ مي‌شود.
كمي‌ پس‌ از طوفان‌، مصرايم‌ پسر حام‌، كشور مصر را بنيان‌ نهاد. مصر «سرزمين‌ حام‌» ناميده‌ مي‌شد.
همچنانكه‌ تمدن‌ بدست‌ نمرود، سرگن‌ و حمورابي‌ در بابل‌ گسترش‌ مي‌يافت‌، در مصر نيز تمدن‌، تحت‌ سلطنت‌ 12 سلسلة‌ نخست‌، كه‌ با دورة‌ ميان‌ طوفان‌ و ابراهيم‌ همزمان‌ بودند، گامهاي‌ بلندي‌ برداشت‌.

سلسلة‌ مانِتو
مانِتوي‌ مصري‌، در حدود 250 ق‌. م‌. تاريخ‌ مصر را نوشت‌ و آن‌ را تحت‌ سلطنت‌ 31 سلسله‌، از مِنِس‌ نخستين‌ پادشاه‌ تاريخي‌ تا فتح‌ مصر بدست‌ اسكندر كبير در 332 ق‌. م‌. تنظيم‌ كرد؛ و تا به‌ امروز، تاريخ‌ مصر باستان‌، بر اساس‌ اين‌ 31 سلسله‌، شناخته‌ و بررسي‌ مي‌شود. كشفيات‌ باستان‌شناختي‌ صحت‌ اين‌ 31 سلسله‌ راتأييد كرده‌اند.

هم‌زمان‌ با
سلسلة‌ اول‌ مِـنِـس‌ نمرود ؟
سلسلة‌ دوم‌
سلسلة‌ سوم‌
سلسلة‌ چهارم‌ اهرام‌ سرگن‌ ؟
سلسلة‌ پنجم‌
سلسلة‌ ششم‌
سلسلة‌ هفتم‌
سلسلة‌ هشتم‌
سلسلة‌ نُهم‌
سلسلة‌ دهم‌
سلسلة‌ يازدهم‌
سلسلة‌ دوازدهم‌ 2000 ق‌. م‌. ابراهيم‌
سلسلة‌ سيزدهم‌
سلسلة‌ چهاردهم‌
سلسلة‌ پانزدهم‌
سلسلة‌ شانزدهم‌ 1800 ق‌. م‌. يوسف‌ ؟
سلسلة‌ هفدهم‌
سلسلة‌ هجدهم‌ 1580- 1340 ق‌. م‌. موسي‌
سلسلة‌ نوزدهم‌ 1340-1200
سلسلة‌ بيستم‌ 1200-1100
سلسلة‌ بيست‌ و يكم‌ 1100-950 ق‌. م‌. داود
سلسلة‌ بيست‌ و دوم‌ 950-750
سلسلة‌ بيست‌ و سوم‌ 750-720
سلسلة‌ بيست‌ و چهارم‌ 720-712
سلسلة‌ بيست‌ و پنجم‌ 712-663
سلسلة‌ بيست‌ و ششم‌ 663-525
سلسله‌هاي‌ بيست‌ و هفت‌ تا سي‌ و يكم‌ 525-332 ق‌. م‌. حكومت‌ پارس‌
دورة‌ يوناني‌ 332-30 ق‌. م‌. ترجمة‌ يوناني‌ عهدعتيق‌ (هفتاد)
دورة‌ رومي‌ 30 ق‌. م‌.-300 م‌. مسيح‌

در ابتدا، مصر از تعدادي‌ گروههاي‌ خانوادگي‌ يا قبايل‌ كوچك‌ تشكيل‌ شده‌ بود كه‌ هر كدام‌، يك‌ «حكومت‌» ناميده‌ مي‌شد. اين‌ قبايل‌ داراي‌ يك‌ دورة‌ «پيش‌ از تاريخ‌» يعني‌ دورة‌ پيش‌ از نوشته‌ شدن‌ وقايع‌ بودند، و رواياتي‌ دربارة‌ خدايان‌ طويل‌العمر باستاني‌، نيمه‌ خدايان‌ و پادشاهان‌ داشتند. آنان‌ از كاربرد طلا، نقره‌، مس‌، سرب‌ و سنگ‌ چخماق‌ آگاهي‌ داشتند و قايق‌ و كشتي‌ مي‌ساختند.

سه‌ عصر مهم‌ تاريخ‌ مصر عبارت‌ بودند از:
سلطنت‌ كهن‌: سلسله‌هاي‌ سوم‌ تا ششم‌، عصر بنا كردن‌ اهرام‌. اين‌ دوره‌ بين‌ 4000 ق‌. م‌. و 2000 ق‌.م‌. و غالباً در حدود 2700 ق‌. م‌. يا 2400 ق‌. م‌. محسوب‌ مي‌شود.
سلطنت‌ ميانه‌: سلسله‌هاي‌ يازدهم‌ و دوازدهم‌؛ عصر بنا كردن‌ كانال‌؛ عصر رفاه‌ و سعادت‌؛ در حدود سال‌ 2000 ق‌. م‌. ؛ زمان‌ ابراهيم‌.
دورة‌ امپراطوري‌: سلسله‌هاي‌ هجدهم‌ و نوزدهم‌؛ سالهاي‌ 1600 - 1200 ق‌. م‌. نخستين‌ امپراطوري‌ جهاني‌، كه‌ از اتيوپي‌ تا فرات‌ را تحت‌ سلطه‌ داشت‌. اين‌ دوره‌، زمان‌ اقامت‌ موقت‌ اسرائيل‌ در مصر است‌.

گاهشماري‌ مصر
گاهشماري‌ وقايع‌ مصر از 1600 ق‌. م‌. تدوين‌ يافته‌، ولي‌ پيش‌ از آن‌، بسيار نامعلوم‌ است‌. مصر شناسان‌ متعددي‌، زمان‌ حكومت‌ مِنِس‌ نخستين‌ پادشاه‌ تاريخي‌ را به‌ گونه‌هاي‌ مختلف‌ و به‌ ترتيب‌ زير تعيين‌ كرده‌اند: پتري‌، 5500 ق‌. م‌. ؛ بروگش‌، 4500 ق‌. م‌. ؛ لِپسيوس‌، 3900 ق‌. م‌. ؛ بونسِن‌، 3600 ق‌. م‌. ؛ بريستد، 3400 ق‌. م‌. ؛ مِيِر، 3300 ق‌. م‌. ؛ شارف‌، 3000 ق‌. م‌. ؛ پــول‌، 2700 ق‌. م‌. ؛ گ‌.رالينسون‌، 2450 ق‌. م‌. ؛ ويلكينسون‌، 2320 ق‌. م‌. ؛ شارپ‌، 2000 ق‌. م‌. به‌ اين‌ ترتيب‌ مي‌توان‌ ديد كه‌ پتري‌ و بريستد، دو تن‌ از مشهورترين‌ مصر شناسان‌ در تعيين‌ نقطة‌ آغاز تاريخ‌ مصر، بيش‌ از 2000 سال‌ با يكديگر اختلاف‌ نظر دارند. همين‌ دو نفر در تعيين‌ تاريخ‌ اهرام‌ 1000 سال‌، و در مورد دورة‌ هيكسوس‌، 700 سال‌ اختلاف‌ نظر دارند. امروزه‌ گرايش‌ بر اين‌ است‌ كه‌ تاريخ‌ها در هر دو مورد مصر و بابل‌ كاهش‌ داده‌ شود، و بدينگونه‌، زمان‌ هرم‌ بزرگ‌ به‌ 2400 يا 2500 ق‌. م‌. نسبت‌ داده‌ مي‌شود.
گاهشماري‌ كتاب‌مقدس‌ و گاهشماري‌ مصر: مصريان‌ رواياتي‌ دربارة‌ طوفان‌ در دورة‌ پيش‌ از تاريخ‌ داشتند. تمدن‌ اهرام‌ پس‌ از طوفان‌ گسترش‌ يافت‌. مي‌بايست‌ مدت‌ زمان‌ كافي‌ براي‌ افزايش‌ قابل‌ ملاحظة‌ خانوادة‌ نوح‌، سپري‌ شود. بنظر مي‌رسد طبق‌ كتاب‌مقدس‌، طوفان‌ پس‌ از 2400 ق‌. م‌. رخ‌ داده‌ است‌؛ در حاليكه‌ تاريخ‌ ميانگيني‌ كه‌ مصر شناسان‌ براي‌ آغاز دورة‌ تاريخ‌ مصر قايل‌ مي‌شوند، 3000 ق‌.م‌. است‌؛ و به‌ اين‌ ترتيب‌ تاريخ‌ وقوع‌ حوادثي‌ كه‌ مي‌بايد مدت‌ قابل‌ توجهي‌ پس‌ از طوفان‌ اتفاق‌ افتاده‌ باشند، به‌ 600 سال‌ پيش‌ از طوفان‌ باز مي‌گردد.
بنظر مي‌رسد تناقضي‌ ميان‌ گاهشماري‌ كتاب‌مقدسي‌ و مصري‌ وجود داشته‌ باشد. ولي‌ طبق‌ پاراگراف‌ بالا دربارة‌ تاريخ‌ مصر، بايد به‌ اين‌ نكته‌ توجه‌ كرد كه‌ برخي‌ از مصر شناسان‌، آغاز دورة‌ تاريخي‌ مصر را تا پس‌ از 2400 ق‌. م‌. جلو مي‌آورند، و بايد بخاطر داشت‌ كه‌ ترجمة‌ هفتادگاني‌ و تورات‌ سامري‌، تاريخ‌ كتاب‌مقدسي‌ طوفان‌ را تا 3000 ق‌. م‌. به‌ عقب‌ مي‌برند. به‌ اين‌ طريق‌، فقط‌ برخي‌ از سيستم‌هاي‌ گاهشماري‌ مصري‌ با برخي‌ از سيستمهاي‌ گاهشماري‌ كتاب‌مقدسي‌ تضاد دارند؛ باقي‌ آنها تماماً موافق‌ يكديگرند.


باب‌هاي‌ 10 و 11 . از طوفان‌ تا ابراهيم‌
اين‌ دوره‌ در تاريخ‌ مصر

سلسلة‌ اول‌: مِنِس‌ (مِنا) نخستين‌ پادشاه‌ تاريخي‌، قبايل‌ مختلف‌ را با يكديگر ادغام‌ كرد و مصر عليا و سفلي‌ را متحد نمود. او سينا را فتح‌ كرد و در معادن‌ فيروزة‌ آن‌ به‌ استخراج‌ پرداخت‌. برخي‌ از دانشمندان‌ نام‌ او را با مِصرايم‌ پسر حام‌، يكي‌ مي‌شمارند. ممكن‌ است‌ او با نمرود معاصر بوده‌ باشد؛ هنگامي‌ كه‌ نمرود مشغول‌ پايه‌ ريزي‌ امپراطوري‌ خود در ميان‌ ايالات‌ كوچك‌ بابل‌ بود، منس‌ همين‌ كار را در مصر انجام‌ مي‌داد. مقبرة‌ منس‌ در اَبيدوس‌ كشف‌ شده‌، و در آن‌ گلداني‌ با لعاب‌ سبز يافت‌ شد كه‌ نام‌ او بر آن‌ نوشته‌ شده‌ بود. سلسلة‌ اول‌ 9 پادشاه‌ داشت‌.
سلسلة‌ دوم‌: 9 پادشاه‌. نامهاي‌ سامي‌ نشانگر ارتباط‌ مصر با بابل‌ هستند. استخراج‌ معادن‌ سينا ادامه‌ يافت‌.
سلسلة‌ سوم‌: 5 پادشاه‌. استخراج‌ معادن‌ سينا ادامه‌ يافت‌. كشتي‌هايي‌ با طول‌ 50 متر كه‌ براي‌ تجارت‌ در مديترانه‌ ساخته‌ شده‌ بود، به‌ لبنان‌ سفر كردند. آغاز عصر اهرام‌. زوزِر، «هرم‌ پله‌اي‌» را در سكارا، در 2 مايلي‌ ممفيس‌ بنا كرد. اين‌ هرم‌ 6 طبقه‌ داشت‌ كه‌ هر طبقة‌ آن‌ از طبقة‌ زيرين‌ كوچك‌تر بود، و براساس‌ برج‌ - معبدهاي‌ بابل‌ ساخته‌ شده‌ بود. پس‌ از او، سنِفرو، از زوزر تقليد كرد ولي‌ طبقات‌ ايواني‌ شكل‌ هرم‌ را پر كرد و آنها را بصورت‌ سطوح‌ شيب‌ دار صاف‌ درآورد و به‌ اين‌ ترتيب‌ اولين‌ هرم‌ واقعي‌ را در مِيدوم‌ در حوالي‌ هرم‌ اولي‌ بنا كرد.
سلسلة‌ چهارم‌: 7 پادشاه‌. اوج‌ دوران‌ اهرام‌. سه‌ هرم‌ عظيم‌ در گيزه‌، 8 مايلي‌ غرب‌ قاهره‌ ساخته‌ شدند كه‌ به‌ خئوپس‌ (خوفو)، خافرِه‌ (سِفرِن‌)، و منكور (مِنكارا) تعلق‌ داشتند. بزرگترين‌ آنها متعلق‌ به‌ خئوپس‌، يكي‌ از برجسته‌ترين‌ پادشاهان‌ مصربود. پس‌ از آن‌، هرم‌ خافره‌ بود كه‌ ابوالهول‌ را به‌ شكل‌ صورت‌ خود تراشيد. جسد موميايي‌ شدة‌ منكور در هرم‌ او كشف‌ شد.
سلسلة‌ پنجم‌: 9 پادشاه‌؛ ادامة‌ حفاري‌ در معادن‌ سينا؛ اعزام‌ هيئتهاي‌ بازرگاني‌ از طريق‌ درياي‌ مديترانه‌ به‌ فنيقيه‌، سوريه‌ و اوفير.
مصريان‌ اعتقاد راسخي‌ به‌ زندگي‌ پس‌ از مرگ‌ داشتند. در جانب‌ غربي‌ هرم‌ ملكه‌ «خِنت‌ - كاويس‌»، از سلسلة‌ پنجم‌، قايقي‌ به‌ طول‌ 40 متر و عرض‌ 5 متر كشف‌ شده‌، كه‌ به‌ دستور ملكه‌ در صخره‌ حفاري‌ شده‌ بود كه‌ روح‌ او را به‌ جهان‌ بعدي‌ حمل‌ كند. مقبره‌هاي‌ فراعنه‌، مملو از گنجينه‌هاي‌ اين‌ جهان‌ بود كه‌ تصور مي‌كردند آنها را با خود به‌ جهان‌ ديگر خواهند برد.
سلسلة‌ ششم‌: 6 پادشاه‌؛ پايان‌ سلطنت‌ كهن‌، په‌پي‌ دوم‌، كه‌ پادشاه‌ پنجم‌ سلسله‌ بود، 90 سال‌ سلطنت‌ كرد كه‌ اين‌ طولاني‌ترين‌ دورة‌ سلطنت‌ در تاريخ‌ است‌.
سلسله‌هاي‌ هفتم‌، هشتم‌، نهم‌ و دهم‌: 20 پادشاه‌؛ دورة‌ از هم‌ پاشيدگي‌؛ وجود بسياري‌ از حكومتهاي‌ رقيب‌.
سلسلة‌ يازدهم‌: 7 پادشاه‌؛ آغاز سلطنت‌ عظيم‌ ميانه‌ كه‌ تا پايان‌ سلسلة‌ دوازدهم‌ دوام‌ يافت‌.
سلسلة‌ دوازدهم‌: 8 پادشاه‌. «آمن‌-اِمهِت‌» سوم‌ معبد سِرابيت‌ را در سينا ساخت‌، كه‌ اخيراً پتري‌ در آن‌ كهن‌ترين‌ نوشتة‌ الفبايي‌ جهان‌ را كشف‌ كرد. در اين‌ دوره‌، روابط‌ دايمي‌ با سوريه‌ برقرار بود. كانالي‌ از رود نيل‌ به‌ درياي‌ سرخ‌ كشيده‌ شد، سِنوسِرت‌ اول‌، تك‌ ستون‌ هرمي‌ اُن‌ را بنا كرد كه‌ هنوز هم‌ پابرجاست‌. تصور بر اين‌ است‌ كه‌ سِنوسرت‌ دوم‌ همان‌ امپراطوري‌ بود كه‌ به‌ هنگام‌ سفر ابراهيم‌ به‌ مصر، سلطنت‌ مي‌كرد.

اهرام‌ مصر
بر خلاف‌ معبدهاي‌ برج‌ مانند بابلي‌ كه‌ در بالاترين‌ طبقه‌شان‌ مذبحهايي‌ براي‌ پرستش‌ خدايان‌ ساخته‌ شده‌ بود، اهرام‌ مصر صرفاً مقبره‌هايي‌ بودند براي‌ جاودانه‌ كردن‌ جلال‌ فرعون‌هايي‌ كه‌ آنها را بنا كردند. تب‌ ساختن‌ اهرام‌ كه‌ در سلسلة‌ اول‌ آغاز شد، در سلسلة‌ چهارم‌ به‌ اوج‌ خود رسيد.
هرم‌ بزرگ‌ خِئوپْس‌: عظيم‌ترين‌ بناي‌ يادبود دوران‌. اين‌ اهرم‌، مساحتي‌ به‌ اندازة‌ 13 هكتار، 768 فوت‌ مربع‌ (اكنون‌ 750 فوت‌ مربع‌) را در بر مي‌گرفت‌ و ارتفاع‌ آن‌ 482 فوت‌ بود. تخمين‌ زده‌ شده‌ كه‌ اين‌ هرم‌ از 000/300/2 قطعة‌ سنگ‌، هر يك‌ با ميانگين‌ ضخامت‌ 3 فوت‌، و وزن‌ متوسط‌ 5/2 تن‌ ساخته‌ شده‌ است‌. هرم‌ از لايه‌هاي‌ متوالي‌ قطعات‌ بريده‌ شدة‌ سنگ‌ آهك‌ بنا شده‌، كه‌ لاية‌ بيروني‌ آن‌ با بلوك‌هاي‌ گرانيتي‌ بسيار مناسب‌ با كنده‌ كاريهاي‌ ظريف‌، صاف‌ شده‌ بود. بعدها اين‌ بلوك‌هاي‌ بيروني‌ را از آنجا منتقل‌ كردند و در بنا كردن‌ شهر قاهره‌ بكار بردند. در وسط‌ ديوار شمالي‌ آن‌، معبدي‌ به‌ عرض‌ 3 فوت‌ و ارتفاع‌ 4 فوت‌ وجود دارد و به‌ اتاقي‌ منتهي‌ مي‌شود كه‌ از يك‌ صخرة‌ يكپارچه‌ ساخته‌ شده‌ و 100 فوت‌ پايين‌تر از سطح‌ زمين‌ و دقيقاً 600 فوت‌ پايين‌تر از رأس‌ هرم‌ قرار دارد. بين‌ اين‌ اتاق‌ و رأس‌ هرم‌، دو اتاق‌ ديگر با تصاوير و پيكره‌هايي‌ كه‌ نشانگر فتوحات‌ پادشاه‌ هستند، وجود دارد. جسد موميايي‌ خئوپس‌ در مقبره‌ پيدا نشد.
چگونگي‌ بناي‌ هرم‌: سنگ‌هاي‌ هرم‌، از معدني‌ كه‌ در 12 مايلي‌ شرق‌ آنجا قرار داشت‌. و صرفاً با ابزار سنگي‌ و مسي‌، بريده‌ مي‌شدند و بهنگام‌ طغيان‌ رود نيل‌ به‌ آب‌ انداخته‌ و به‌ محل‌ هرم‌ منتقل‌ مي‌شدند. و سپس‌ توسط‌ تعداد بيشماري‌ از مردان‌ با طناب‌ از سربالايي‌ تند بنا، بطرف‌ بالا كشيده‌ مي‌شدند. اين‌ سنگ‌ها را، بوسيلة‌ گوه‌هايي‌ كه‌ ته‌ آنها بصورت‌ گهواره‌اي‌ بود و به‌ نوبت‌ از دو طرف‌ زير سكوها قرار داده‌ مي‌شدند، برداشته‌ و به‌ محل‌ مي‌بردند. گفته‌ مي‌شود كه‌ براي‌ ساختن‌ راه‌ لازم‌ بود 000/100 مرد به‌ مدت‌ 10 سال‌ كار كنند. و پس‌ از آن‌ براي‌ ساختن‌ خود هرم‌ 20 سال‌ ديگر وقت‌ و كار لازم‌ بود. اين‌ مردان‌ كه‌ از طبقات‌ كارگر يا برده‌ بودند زير ضربات‌ بي‌رحم‌ شلاق‌ كارفرما به‌ بيگاري‌ كشيده‌ مي‌شدند.
نكتة‌ شگفت‌ انگيز در مورد اهرام‌ اين‌ است‌ كه‌ اينها در آغاز تاريخ‌ بنا شدند. سِر فليندرز پتري‌، هرم‌ خئوپس‌ را «عظيم‌ترين‌ و دقيق‌ترين‌ بنايي‌ كه‌ عالم‌ به‌ خود ديده‌ است‌»، مي‌نامد. دائرة‌المعارف‌ بريتانيكا در اين‌ مورد اظهار مي‌دارد: «نيروي‌ فكري‌ كه‌ اين‌ هرم‌ بر آن‌ شهادت‌ مي‌دهد، به‌ همان‌ عظمت‌ نيروي‌ فكري‌ هر انسان‌ مدرني‌ است‌.»
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

12 دعوت خدا از ابرام، ابرام در مصر

ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) دعوت‌ خدا از ابرام‌
و خداوند به‌ ابرام‌ گفت‌: «از ولايت‌خود، و از مولد خويش‌ و از خانة‌ پدر خود بسوي‌ زميني‌ كه‌ به‌ تو نشان‌ دهم‌ بيرون‌ شو، 2 و از تو امتي‌ عظيم‌ پيدا كنم‌ و تو را بركت‌ دهم‌، و نام‌ تو را بزرگ‌ سازم‌، و تو بركت‌ خواهي‌ بود. 3 و بركت‌ دهم‌ به‌ آناني‌ كه‌ تو را مبارك‌ خوانند، و لعنت‌ كنم‌ به‌ آنكه‌ تو را ملعون‌ خواند. و از تو جميع‌ قبايل‌ جهان‌ بركت‌ خواهند يافت‌.» 4 پس‌ ابرام‌، چنانكه‌ خداوند بدو فرموده‌ بود، روانه‌ شد. و لوط همراه‌ وي‌ رفت‌. و ابرام‌ هفتاد و پنج‌ ساله‌ بود، هنگامي‌ كه‌ از حَرّان‌ بيرون‌ آمد. 5 و ابرام‌ زن‌ خود ساراي‌، و برادرزادة‌ خود لوط‌، و همة‌ اموال‌ اندوختة‌ خود را با اشخاصي‌ كه‌ در حران‌ پيدا كرده‌ بودند، برداشته‌، به‌ عزيمت‌ زمين‌ كنعان‌ بيرون‌ شدند، و به‌ زمين‌ كنعان‌ داخل‌ شدند. 6 و ابرام‌ در زمين‌ مي‌گشت‌ تا مكان‌ شكيم‌ تا بلوطستان‌ موره‌. و در آنوقت‌ كنعانيان‌ در آن‌ زمين‌ بودند. 7 و خداوند بر اَبرام‌ ظاهر شده‌، گفت‌: «به‌ ذريت‌ تو اين‌ زمين‌ را مي‌بخشم‌.» و در آنجا مذبحي‌ براي‌ خداوند كه‌ بر وي‌ ظاهر شد، بنا نمود. 8 پس‌، از آنجا به‌ كوهي‌ كه‌ به‌ شرقي‌ بيت‌ئيل‌ است‌، كوچ‌ كرده‌، خيمة‌ خود را برپا نمود. و بيت‌ئيل‌ بطرف‌ غربي‌ و عاي‌ بطرف‌ شرقي‌ آن‌ بود. و در آنجا مذبحي‌ براي‌ خداوند بنا نمود و نام‌ يهوه‌ را خواند. 9 و ابرام‌ طي‌ مراحل‌ و منازل‌ كرده‌، به‌ سمت‌ جنوب‌ كوچيد.
فرود آمدن‌ ابرام‌ به‌ مصر
10 و قحطي‌ در آن‌ زمين‌ شد، و ابرام‌ به‌ مصر فرود آمد تا در آنجا بسر برد، زيرا كه‌ قحط‌ در زمين‌ شدت‌ مي‌كرد. 11 و واقع‌ شد كه‌ چون‌ نزديك‌ به‌ ورود مصر شد، به‌ زن‌ خود ساراي‌ گفت‌: «اينك‌ مي‌دانم‌ كه‌ تو زن‌ نيكومنظر هستي‌. 12 همانا چون‌ اهل‌ مصر تو را بينند، گويند: "اين‌ زوجة‌ اوست‌." پس‌ مرا بكشند و تو را زنده‌ نگاه‌ دارند. 13 پس‌ بگو كه‌ تو خواهر من‌ هستي‌ تا به‌ خاطر تو براي‌ من‌ خيريت‌ شود و جانم‌ بسبب‌ تو زنده‌ ماند.» 14 و به‌ مجرد ورود ابرام‌ به‌ مصر، اهل‌ مصر آن‌ زن‌ را ديدند كه‌ بسيار خوش‌منظر اسـت‌. 15 و امراي‌ فرعـون‌ او را ديدنـد، و او را در حضـور فرعون‌ ستودند. پس‌ وي‌ را به‌ خانة‌ فرعـون‌ در آوردنـد. 16 و بخاطـر وي‌ با ابـرام‌ احسان‌ نمود، و او صاحب‌ ميشها و گاوان‌ و حماران‌ و غلامان‌ و كنيـزان‌ و ماده‌ الاغـان‌ و شتـران‌ شد. 17 و خداوند فرعـون‌ و اهل‌ خانة‌ او را بسبب‌ ساراي‌، زوجة‌ ابرام‌ به‌ بلاياي‌ سخت‌ مبتلا ساخت‌. 18 و فرعـون‌ ابـرام‌ را خوانـده‌، گفت‌: «اين‌ چيست‌ كه‌ به‌ من‌ كردي‌؟ چرا مرا خبر ندادي‌ كه‌ او زوجة‌ توست‌؟ 19 چرا گفتي‌: او خواهر منست‌، كه‌ او را به‌ زني‌ گرفتم‌؟ و الا´ن‌، اينك‌ زوجة‌ تو. او را برداشته‌، روانه‌ شو!» 20 آنگاه‌ فرعون‌ در خصوص‌ وي‌، كسان‌ خود را امر فرمود تا او را با زوجه‌اش‌ و تمام‌ مايملكش‌ روانه‌ نمودند. ترجمه تفسیری خداوند به‌ ابرام‌ فرمود: «ولايت‌، خانه‌ پدري‌ و خويشاوندان‌ خود را رها كن‌ و به‌ سرزميني‌ كه‌ من‌ تو را بدانجا هدايت‌ خواهم‌ نمود برو. 2 من‌ تو را پدر امت‌ بزرگي‌ مي‌گردانم‌. تو را بركت‌ مي‌دهم‌ و نامت‌ را بزرگ‌ مي‌سـازم‌ و تو مايه‌ بركت‌ خواهي‌ بود. 3 آناني‌ را كه‌ به‌ تو خوبي‌ كنند بركت‌ مي‌دهم‌، و آناني‌ را كه‌ به‌ تو بدي‌ نمايند لعنت‌ مي‌كنم‌. همه‌ مردم‌ دنيا از تو بركت‌ خواهند يافت‌.»
4 پس‌ ابرام‌ طبق‌ دستور خداوند، روانه‌ شد و لوط‌ نيز همراه‌ او رفت‌. ابرام‌ هفتاد و پنج‌ ساله‌ بود كه‌ حران‌ را ترك‌ گفت‌. 5 او همسرش‌ ساراي‌ و برادرزاده‌اش‌ لوط‌، غلامان‌ و تمامي‌ دارايي‌ خود را كه‌ در حران‌ به‌ دست‌ آورده‌ بود، برداشت‌ و به‌ كنعان‌ كوچ‌ كرد. 6 وقتي‌ به‌ كنعان‌ رسيدند، در كنار بلوطِ موره‌ واقع‌ در شكيم‌ خيمه‌ زدند. در آن‌ زمان‌ كنعاني‌ها در آن‌سرزمين‌ ساكن‌ بودند، 7 اما خداوند بر ابرام‌ ظاهر شده‌، فرمود: «من‌ اين‌ سرزمين‌ را به‌ نسل‌ تو خواهم‌ بخشيد.» پس‌ ابرام‌ در آنجا قربانگاهي‌ براي‌ خداوند كه‌ بر او ظاهر شده‌ بود، بنا كرد.
8 سپس‌ از آنجا كوچ‌ كرده‌، به‌ سرزمين‌ كوهستاني‌ كه‌ از طرف‌ غرب‌ به‌ بيت‌ئيل‌ و از طرف‌ شرق‌ به‌ عاي‌ ختم‌ مي‌شد، رفت‌. ابرام‌ در آن‌ محل‌ خيمه‌ زد و قربانگاهي‌ براي‌ خداوند بنا كرده‌، او را پرستش‌ نمود. 9 بدين‌ طريق‌ ابرام‌ با توقفهاي‌ پي‌درپي‌ بسمت‌ جنوبِ كنعان‌ كوچ‌ كرد.
ابرام‌ در مصر
10 ولي‌ درآن‌ سرزمين‌ قحطي‌ شد، پس‌ ابرام‌ به‌ مصر رفت‌ تا در آنجا زندگي‌ كند. 11و12و13 وقتي‌ به‌ مرز سرزمين‌ مصر رسيد به‌ ساراي‌ گفت‌: «تو زن‌ زيبايي‌ هستـي‌ و اگر مردم‌ مصـر بفهمند كه‌ من‌ شوهر تو هستم‌، براي‌ تصاحب‌ تو، مرا خواهنـد كُشت‌؛ اما اگر بگويي‌ خواهر من‌ هستي‌، بخاطر تو با من‌ به‌ مهرباني‌ رفتار خواهند كـرد و جانـم‌ در امان‌ خواهد بـود.» 14 وقتي‌ وارد مصر شدند، مردم‌ آنجا ديدند كه‌ ساراي‌ زن‌ زيبايي‌ است‌. 15 عده‌اي‌ از درباريانِ فرعون‌، ساراي‌ را ديدند و در حضور فرعون‌ از زيبايي‌ او بسيار تعريف‌ كردند. فرعون‌ دستور داد تا او را به‌ قصرش‌ ببرند. 16 آنگاه‌ فرعون‌ بخاطر ساراي‌، هداياي‌ فراواني‌ از قبيل‌ گوسفند و گاو و شتر و الاغ‌ و غلامان‌ و كنيزان‌ به‌ ابرام‌ بخشيد.
17 اما خداوند، فرعون‌ و تمام‌ افراد قصر او را به‌ بلاي‌ سختي‌ مبتلا كرد، زيرا ساراي‌، زن‌ ابرام‌ را به‌ قصر خود برده‌ بود. 18 فرعونْ ابرام‌ را به‌ نزد خود فرا خواند و به‌ او گفت‌: «اين‌ چه‌ كاري‌ بود كه‌ با من‌ كردي‌؟ چرا به‌ من‌ نگفتي‌ كه‌ ساراي‌ زن‌ توست‌؟ 19 چرا او را خواهر خود معرفي‌ كردي‌ تا او را به‌ زني‌ بگيرم‌؟ حال‌ او را بردار و از اينجا برو.»
20 آنگاه‌ فرعون‌ به‌ مأموران‌ خود دستور داد تا ابرام‌ و همسرش‌ را با نوكران‌ و كنيزان‌ و هر آنچه‌ داشتند روانه‌ كنند.

راهنما باب‌ 12 : 1 - 3 . فراخواندگي‌ ابراهيم‌
از اينجا داستان‌ نجات‌ آغاز مي‌گردد. در باغ‌ عدن‌ (3:15) به‌ آن‌ اشاره‌ شده‌ بود. در دنيايي‌ كه‌ در بت‌ پرستي‌ و شرارت‌ سقوط‌ كرده‌ بود، خدا ابراهيم‌ را فراخواند تا بنيان‌ گذار جنبشي‌ شود كه‌ هدف‌ آن‌ احياء و رهايي‌ بشريت‌ بود.
در آن‌ دوران‌ اولية‌ زمين‌ كه‌ ملت‌ها هنوز جوامعي‌ قبيله‌اي‌ بيش‌ نبودند، و بيشتر سرزمين‌هاي‌ مساعد را تحت‌ سكونت‌ خود درآورده‌ بودند، ابراهيم‌، مرد عادل‌ و ايماندار به‌ خدا كه‌ بت‌پرست‌ نبود و يكي‌ از معدود افرادي‌ بود كه‌ هنوز به‌ سنّت‌ يكتا پرستي‌ اوليه‌ پايبند مانده‌ بود، از خدا وعده‌ يافت‌ كه‌ فرزندانش‌:
1 - سرزمين‌ كنعان‌ را به‌ ميراث‌ خواهند برد.
2 - ملتي‌ عظيم‌ خواهند شد.
3 - بواسطة‌ آنان‌ «همة‌ ملل‌ بركت‌ خواهند يافت‌.»
اين‌ وعده‌ (12 : 2 و 3 ؛ 22 : 18) سنگي‌ است‌ كه‌ كتاب‌مقدس‌ بر آن‌ بنا شده‌. خدا اول‌ در اور، ابراهيم‌ را فرا خواند (اعمال‌ 7 : 2 - 4 ؛ پيدايش‌ 11 : 31)، سپس‌ در حران‌ (12 : 1 - 4)، و پس‌ از آن‌ در شكيم‌ (12 : 7) و باز در بيت‌ئيل‌ (13 : 14 - 17)، سپس‌ دوبار در حبرون‌ (15 : 5 و 18 ؛ 17:1-8). همين‌ وعده‌ براي‌ اسحق‌ (26 : 3 و 4)، و يعقوب‌ (28 : 13 و 14 ؛ 35 : 11 و 12 ؛ 46 : 3 و 4) نيز تكرار شد.

ابراهيم‌
از آيات‌ 11 : 26 و 32 ؛ 12 : 4 ؛ اعمال‌ 7 : 2 - 4، چنين‌ بنظر مي‌آيد كه‌ ابراهيم‌ زماني‌ بدنيا آمد كه‌ پدرش‌ 130 سال‌ داشت‌، و بر خلاف‌ آنچه‌ از 11 : 26 بر مي‌آيد نخست‌ زاده‌ نبود. هنگامي‌ كه‌ وارد كنعان‌ شد، 76 سال‌ داشت‌. به‌ هنگام‌ نجات‌ دادن‌ لوط‌ و ملاقات‌ با ملكيصدق‌ 80 ساله‌، و در موقع‌ تولد اسماعيل‌ 86 ساله‌ بود. به‌ هنگام‌ نابودي‌ سدوم‌ 99 سال‌، و موقع‌ تولد اسحق‌ 100 سال‌ و زمان‌ فوت‌ سارا 137 سال‌ داشت‌. وقتي‌ كه‌ يعقوب‌ بدنيا آمد، 160 سال‌ از عمر ابراهيم‌ گذشته‌ بود. او در 175 سالگي‌، يعني‌ 115 سال‌ پيش‌ از مهاجرت‌ يعقوب‌ به‌ مصر، درگذشت‌.

گسترش‌ بت‌پرستي‌
ابراهيم‌ بت‌پرست‌ نبود، ولي‌ در جهاني‌ بت‌پرست‌ مي‌زيست‌. در ابتدا، انسان‌ «يك‌» خدا داشت‌، و در باغ‌ عدن‌ در ارتباطي‌ نسبتاً صميمي‌ با خدا زيسته‌ بود. ولي‌ پس‌ از ارتكاب‌ به‌ گناه‌ و رانده‌ شدن‌ از باغ‌ عدن‌، انسان‌ دانش‌ اولية‌ خود را دربارة‌ خدا از دست‌ داد، و در جستجوي‌ كوركورانة‌ خود در تاريكي‌ به‌ منظور يافتن‌ راه‌ حلي‌ براي‌ اسرار هستي‌، به‌ پرستش‌ نيروهاي‌ طبيعت‌ روي‌ آورد كه‌ به‌ تصور او منشاء حيات‌ بودند. از آنجا كه‌ حيات‌ از روابط‌ جنسي‌ حاصل‌ مي‌شد، اين‌ روابط‌ نقش‌ مهمي‌ را در مذهب‌ اولية‌ بابل‌ ايفاء مي‌كردند. كتيبه‌هاي‌ خط‌ ميخي‌ اين‌ نكته‌ را آشكار مي‌كنند كه‌ بخش‌ بزرگي‌ از پرستش‌ آنها به‌ توصيف‌ روابط‌ جنسي‌ ميان‌ خدايان‌ مذكر و مؤنث‌، كه‌ به‌ تصور ايشان‌ همه‌ چيز از آنها هستي‌ مي‌يافت‌، اختصاص‌ داده‌ مي‌شد. آنگاه‌، خورشيد و باران‌ و نيروهاي‌ مختلف‌ طبيعت‌ نيز به‌ مقام‌ خدايي‌ رسانده‌ مي‌شدند، چرا كه‌ حيات‌ جهان‌ به‌ آنها بستگي‌ داشت‌. و پادشاهان‌ نيز بواسطة‌ داشتن‌ قدرت‌، به‌ خدايي‌ مي‌رسيدند. بسياري‌ از شهرها و ملت‌ها، بنيان‌گذار خود را بعنوان‌ خداي‌ اصلي‌ خويش‌ مي‌پرستيدند، از جمله‌ آشور پدر آشوريان‌ كه‌ خداي‌ اصلي‌ آنها شد، و مردوك‌ (نمرود) بنيان‌ گذار بابل‌ كه‌ خداي‌ اصلي‌ بابليان‌ بود. براي‌ اينكه‌ اين‌ خدايان‌ واقعي‌تر جلوه‌ كنند، تمثالهايي‌ از آنها تهيه‌ مي‌شد، و سپس‌ خود اين‌ تمثالها همچون‌ خدايان‌ پرستيده‌ مي‌شدند. به‌ اين‌ ترتيب‌، انسان‌ از يكتاپرستي‌ نخستين‌ به‌ ورطة‌ فرهنگهاي‌ بيشمار چند خدا پرستي‌ سقوط‌ كرد، كه‌ برخي‌ از آنها در مراسم‌ خود به‌ گونه‌اي‌ وصف‌ ناپذير، شرم‌ آور و نفرت‌ انگيز بودند.

بت‌پرستي‌ در زمان‌ ابراهيم‌
او در بابل‌ بود و بابل‌ خدايان‌ و الهه‌هاي‌ بسيار داشت‌. آنها آتش‌، خورشيد، ماه‌، ستارگان‌ و نيروهاي‌ مختلف‌ طبيعت‌ را مي‌پرستيدند. نمرود كه‌ با ساختن‌ برج‌ بابل‌ بر ضد خدا قيام‌ كرده‌ بود، پس‌ از آن‌ همواره‌ بعنوان‌ اولين‌ خداي‌ بابلي‌ شناخته‌ مي‌شد. مردوك‌، نام‌ متداول‌ او بود كه‌ بعدها با «بعل‌» يكي‌ شد. شَمَش‌ نام‌ خداي‌ خورشيد، و سين‌ نام‌ خداي‌ ماه‌ بود كه‌ خداي‌ اصلي‌ اور، شهر ابراهيم‌، بحساب‌ مي‌آمد. همسر سين‌، نينگال‌ ناميده‌ مي‌شد و الهة‌ ماه‌ در شهر اور بود. او نامهاي‌ متعددي‌ داشت‌ و در هر شهري‌ بعنوان‌ الهة‌ مادر پرستيده‌ مي‌شد. يكي‌ از نامهاي‌ او نينا بود كه‌ شهر «نينوا» نام‌ خود را از او گرفت‌. متداول‌ترين‌ نام‌ او در بابل‌ «ايشتار» بود. او الهة‌ شهوت‌ جنسي‌ بود، و پرستش‌ او مستلزم‌ هرزگي‌ و بي‌بند و باري‌ بود؛ فاحشگي‌ مقدس‌ در معابد او، سنتي‌ همگاني‌ نزد زنان‌ بابل‌ بحساب‌ مي‌آمد. در معابد او خلوتگاهها و اتاقهاي‌ جذابي‌ وجود داشت‌ كه‌ در آنها كاهنه‌ها، مردان‌ عبادت‌ كننده‌ را طي‌ مراسم‌ شرم‌ آوري‌ سرگرم‌ مي‌كردند. علاوه‌ بر اين‌ كاهنه‌هاي‌ فاحشه‌، هر دختر يا زن‌ يا بيوه‌ زني‌ مي‌بايست‌ در طول‌ عمر خود حداقل‌ يك‌ مرتبه‌ در اين‌ مراسم‌ وظيفة‌ خود را انجام‌ دهد.

ابراهيم‌ به‌ خداي‌ يگانه‌ ايمان‌ داشت‌
هم‌ وطنان‌ ابراهيم‌ بت‌پرست‌ بودند. پدر او نيز چنين‌ بود (يوشع‌ 24 : 2). افسانه‌هايي‌ در مورد آزار ديدن‌ ابراهيم‌ در كودكي‌ بخاطر سرپيچي‌ از پرستش‌ بت‌ها، وجود دارد. چگونه‌ ابراهيم‌ از خدا اطلاع‌ داشت‌؟ بي‌ترديد، بواسطة‌ مكاشفة‌ مستقيم‌ از خدا. علاوه‌ بر آن‌، اگر ارقام‌ مذكور در بابهاي‌ 5 و 11 را چنانكه‌ هستند در نظر بگيريم‌، زندگي‌ نوح‌ تا تولد ابراهيم‌ ادامه‌ داشت‌، و نوح‌ حدود 600 سال‌ با متوشالح‌ هم‌ عصر بود، و اين‌ در حالي‌ بود كه‌ خود متوشالح‌ نيز 243 سال‌ با آدم‌ معاصر بود. به‌ اين‌ ترتيب‌، امكان‌ آن‌ هست‌ كه‌ ابراهيم‌، گزارش‌ نوح‌ را دربارة‌ طوفان‌ و حكايت‌ متوشالح‌ را دربارة‌ آدم‌ و باغ‌ عدن‌، مستقيماً از دهان‌ سام‌ شنيده‌ باشد.

باب‌ 12 : 9 - 4 . ورود ابراهيم‌ به‌ كنعان‌
حران‌ در حدود 600 مايلي‌ شمال‌ غربي‌ اور، 400 مايل‌ شمال‌ شرقي‌ كنعان‌ و نخستين‌ محلي‌ بود كه‌ ابراهيم‌ در آن‌ توقف‌ كرد. او در جستجوي‌ سرزميني‌ كه‌ بتواند در آن‌ ملت‌ خود را از قيد بت‌پرستي‌ آزاد كند، از اور به‌ راه‌ افتاد بي‌آنكه‌ بداند به‌ كجا مي‌رود (عبرانيان‌ 11 : 8). ولي‌ در آنموقع‌ حران‌ منطقه‌اي‌ كاملاً مسكوني‌ بود كه‌ جاده‌هاي‌ متعددي‌ آن‌ را به‌ بابل‌، آشور، سوريه‌، آسياي‌ صغير، و مصر متصل‌ مي‌كرد و بر اين‌ جاده‌ها، كاروانها يا لشكرهاي‌ ارتش‌ همواره‌ در حركت‌ بودند. به‌ اين‌ ترتيب‌، پس‌ از مرگ‌ تارح‌ پدر ابراهيم‌، او به‌ دعوت‌ خدا در جستجوي‌ سرزميني‌ با جمعيت‌ كمتر، از حران‌ به‌ راه‌ افتاد.
شكيم‌، نخستين‌ محل‌ توقف‌ ابراهيم‌ در كنعان‌ و واقع‌ در مركز اين‌ سرزمين‌، در دره‌اي‌ با زيبايي‌ بي‌نظير، بين‌ كوه‌ ايبال‌ و كوه‌ جرزيم‌ قرار داشت‌. ابراهيم‌ در آنجا مذبحي‌ براي‌ خدا ساخت‌، ولي‌ پس‌ از مدت‌ كوتاهي‌ براي‌ شناختن‌ بيشتر آن‌ سرزمين‌، باز به‌ سمت‌ جنوب‌ حركت‌ كرد.
بيت‌ئيل‌ در 20 مايلي‌ جنوب‌ شكيم‌، 10 مايلي‌ شمال‌ اورشليم‌، دومين‌ مكاني‌ بود كه‌ ابراهيم‌ در آن‌ توقف‌ نمود. اين‌ يكي‌ از مرتفع‌ترين‌ نقاط‌ كنعان‌ بود و چشم‌ اندازي‌ زيبا در همة‌ جوانب‌ خود داشت‌. ابراهيم‌ بر ارتفاعات‌ سلسله‌ كوهها حركت‌ مي‌كرد، شايد به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ درة‌ اردن‌ در شرق‌ و دشت‌ ساحلي‌ دريا در غرب‌، كاملاً مسكوني‌ بودند. در بيت‌ئيل‌ نيز مذبحي‌ مانند آنكه‌ در شكيم‌ ساخته‌ بود و آن‌ يكي‌ كه‌ بعدها در حبرون‌ بنا كرد، ساخت‌، و اينكار را نه‌ تنها به‌ منظور شكرگزاري‌ از خدا، بلكه‌ بعنوان‌ اعلام‌ ايمان‌ خود به‌ مردمي‌ كه‌ ميانشان‌ سكني‌ گزيده‌ بود، انجام‌ داد. احتمالاً ابراهيم‌ از بيت‌ئيل‌ خوشش‌ آمده‌ بود، چرا كه‌ پس‌ از بازگشت‌ از مصر و تا موقع‌ جدايي‌ از لوط‌، در آنجا ساكن‌ شد.

باب‌ 12 : 10 - 20 . اقامت‌ موقت‌ ابراهيم‌ در مصر
ابراهيم‌ در طي‌ سفرش‌ از بيت‌ئيل‌ به‌ سمت‌ جنوب‌ بايد از نزديكي‌ اورشليم‌ رد شده‌ باشد؛ و اگر ملكيصدق‌ همان‌ سام‌ بوده‌، شايد ابراهيم‌ او را ملاقات‌ كرده‌ چرا كه‌ از بابل‌ او را مي‌شناخت‌. بهنگام‌ وقوع‌ قحطي‌، ابراهيم‌ به‌ مصر سفر كرد كه‌ تا پايان‌ قحطي‌ آنجا سكونت‌ گزيند. چيزي‌ نمانده‌ بود كه‌ در مصر به‌ دردسر بيفتد. همسر او سارا زيبا بود، و شاهزاده‌هاي‌ قدرتمند زنان‌ زيبا را براي‌ خود مي‌گرفتند و شوهرانشان‌ را مي‌كشتند.ترفند محتاطانة‌ او در مورد معرفي‌ سارا بعنوان‌ «خواهر» خود، صرفاً دروغ‌ نبود. در واقع‌، سارا خواهر ناتني‌ او بود (20 : 12). ازدواج‌ بين‌ خويشاوندان‌ نزديك‌ در دوران‌ اوليه‌ متداول‌ بود، تا اينكه‌ گسترش‌ خانواده‌ها امكانات‌ انتخاب‌هاي‌ ديگر را فراهم‌ آورد.

نكتة‌ باستانشناختي‌: سفر ابراهيم‌ به‌ مصر. بر مقبرة‌ سِنوسرت‌ دوم‌ از سلسلة‌ دوازدهم‌ مصر - كه‌ تصور مي‌شود در آن‌ هنگام‌ فرعون‌ بوده‌ است‌ - واقع‌ در بني‌ حسن‌، تصويري‌ وجود دارد كه‌ نشان‌ دهندة‌ ملاقات‌ بازرگان‌ سامي‌ آسيايي‌ از دربار فرعون‌ است‌. شرح‌ حال‌ پاتريارخ‌ها آشكارا حاكي‌ از روابط‌ محكم‌ بازرگاني‌ آنها با مصر است‌ (پيدايش‌ 12:10-20؛ 37:25؛ 43:11؛ 46:6).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

13 جدا شدن لوط از ابرام

ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) ابرام‌ و لوط‌
و ابرام‌ با زن‌ خود، و تمام‌ اموال‌ خويش‌،و لوط‌، از مصر به‌ جنوب‌ آمدند. 2 و ابرام‌ از مواشي‌ و نقره‌ و طلا، بسيار دولتمند بود. 3 پس‌، از جنوب‌، طي‌ منازل‌ كرده‌، به‌ بيت‌ئيل‌ آمد، بدانجايي‌ كه‌ خيمه‌اش‌ در ابتدا بود، در ميان‌ بيت‌ئيل‌ و عاي‌، 4 به‌ مقام‌ آن‌ مذبحي‌ كه‌ اول‌ بنا نهاده‌ بود، و در آنجا ابرام‌ نام‌ يهوه‌ را خواند. 5 و لوط را نيز كه‌ همراه‌ ابرام‌ بود، گله‌ و رمه‌ و خيمه‌ها بود. 6 و زمين‌ گنجايش‌ ايشان‌ را نداشت‌ كه‌ در يكجا ساكن‌ شوند زيرا كه‌ اندوخته‌هاي‌ ايشان‌ بسيار بود، و نتوانستند در يك‌ جا سكونت‌ كنند. 7 و در ميان‌ شبانان‌ مواشي‌ ابرام‌ و شبانان‌ مواشي‌ لوط نزاع‌ افتاد. و در آن‌ هنگام‌ كنعانيان‌ و فَرِزّيان‌، ساكن‌ زمين‌ بودند. 8 پس‌ ابرام‌ به‌ لوط گفت‌: «زنهار در ميان‌ من‌ و تو، و در ميان‌ شبانان‌ من‌ و شبانان‌ تو نزاعي‌ نباشد، زيرا كه‌ ما برادريم‌. 9 مگر تمام‌ زمين‌ پيش‌ روي‌ تو نيست‌؟ ملتمس‌ اينكه‌ از من‌ جدا شوي‌. اگر به‌ جانب‌ چپ‌ روي‌، من‌ بسوي‌ راست‌ خواهم‌ رفت‌ و اگر بطرف‌ راست‌ روي‌، من‌ به‌ جانب‌ چپ‌ خواهم‌ رفت‌.»
10 آنگاه‌ لوط‌ چشمان‌ خود را برافراشت‌، و تمام‌ وادي‌ اردن‌ را بديد كه‌ همه‌اش‌ مانند باغ‌ خداوند و زمين‌ مصر، به‌ طرف‌ صوغَر، سيراب‌ بود، قبل‌ از آنكه‌ خداوند سدوم‌ و عموره‌ را خراب‌ سازد. 11 پس‌ لوط تمام‌ وادي‌ اردن‌ را براي‌ خود اختيار كرد، و لوط بطرف‌ شرقي‌ كوچ‌ كرد، و از يكديگر جدا شدند. 12 ابرام‌ در زمين‌ كنعان‌ ماند، و لوط در بلاد وادي‌ ساكن‌ شد، و خيمه‌ خود را تا سدوم‌ نقل‌ كرد. 13 لكن‌ مردمان‌ سدوم‌ بسيارشرير و به‌ خداوند خطاكار بودند. 14 و بعد از جدا شدن‌ لوط‌ از وي‌، خداوند به‌ ابرام‌ گفت‌: «اكنون‌ تو چشمان‌ خود را برافراز و از مكاني‌ كه‌ در آن‌ هستي‌، بسوي‌ شمال‌ و جنوب‌، و مشرق‌ و مغرب‌ بنگر 15 زيرا تمام‌ اين‌ زمين‌ را كه‌ مي‌بيني‌ به‌ تو و ذريت‌ تو تا به‌ ابد خواهم‌ بخشيد. 16 و ذريت‌ تو را مانند غبار زمين‌ گردانم‌. چنانكه‌ اگر كسي‌ غبار زمين‌ را تواند شمرد، ذريت‌ تو نيز شمرده‌ شود. 17 برخيز و در طول‌ و عرض‌ زمين‌ گردش‌ كن‌ زيرا كه‌ آن‌ را به‌ تو خواهم‌ داد.» 18 و ابرام‌ خيمة‌ خود را نقل‌ كرده‌، روانه‌ شد و در بلوطستان‌ مَمْري‌ كه‌ در حِبرون‌ است‌، ساكن‌ گرديد، و در آنجا مذبحي‌ براي‌ يهوه‌ بنا نهاد. ترجمه تفسیری ابرام‌ با زن‌ خود ساراي‌ و لوط‌ و هر آنچه‌ كه‌ داشت‌ به‌ جنوبِ كنعان‌ كوچ‌ كرد. 2 ابرام‌ بسيار ثروتمند بود. او طلا و نقره‌ و گله‌هاي‌ فراواني‌ داشت‌. 3و4 ابرام‌ و همراهانش‌ به‌ سفر خود بسوي‌ شمال‌ و بطرف‌ بيت‌ئيل‌ ادامه‌ دادند و به‌ جايي‌ رسيدند كه‌ قبلاً ابرام‌ در آنجا خيمه‌ زده‌، قربانگاهي‌ بنا كرده‌ بود. آن‌ مكان‌ درميان‌ بيت‌ئيل‌ و عاي‌ قرار داشت‌. او در آنجا بار ديگر خداوند را عبادت‌ نمود.
5 لوط‌ نيز گاوان‌ و گوسفندان‌ و غلامان‌ زيادي‌ داشت‌. 6 ابرام‌ و لوط‌ بعلت‌ داشتن‌ گله‌هاي‌ بزرگ‌ نمي‌توانستند با هم‌ در يكجا ساكن‌ شوند، زيرا براي‌ گله‌هايشان‌ چراگاه‌ كافي‌ وجود نداشت‌ 7 و بين‌ چوپانان‌ ابرام‌ و لوط‌ نزاع‌ در مي‌گرفت‌. (در آن‌ زمان‌ كنعاني‌ها و فرّزي‌ها نيز در آن‌ سرزمين‌ ساكن‌ بودند.) 8 پس‌ ابرام‌ به‌ لوط‌ گفت‌: «ما قوم‌ و خويش‌ هستيم‌، و چوپانان‌ ما نبايد با يكديگر نزاع‌ كنند. 9 مصلحت‌ در اين‌ است‌ كه‌ از هم‌ جدا شويم‌. اينك‌ دشتي‌ وسيع‌ پيش‌ روي‌ ماست‌. هر سمتي‌ را كه‌ مي‌خواهي‌ انتخاب‌ كن‌ و من‌ هم‌ بسمت‌ مقابل‌ تو خواهم‌ رفت‌. اگر بطرف‌ چپ‌ بروي‌، من‌ بطرف‌ راست‌ مي‌روم‌ و اگر طرف‌ راست‌ را انتخاب‌ كني‌، من‌ بسمت‌ چپ‌ مي‌روم‌.»
10 آنگاه‌ لوط‌ نگاهي‌ به‌ اطراف‌ انداخت‌ و تمام‌ دره‌ رود اردن‌ را از نظر گذراند. همه‌ آن‌ سرزمين‌ تا صوغر، چون‌ باغ‌ عدن‌ و مصر سر سبز بود. (هنوز خداوند شهرهاي‌ سدوم‌ و عموره‌ را از بين‌ نبرده‌ بود.) 11 لوط‌ تمام‌ دره‌ اردن‌ را برگزيد و بطرف‌ شرق‌ كوچ‌ كرد. بدين‌ طريق‌ او و ابرام‌ از يكديگر جدا شدند. 12 پس‌ ابرام‌ در زمين‌ كنعان‌ ماند و لوط‌ بطرف‌ شهرهاي‌ دره‌ اردن‌ رفت‌ و در نزديكي‌ سدوم‌ ساكن‌ شد. 13 مردمان‌ شهر سدوم‌ بسيار فاسد بودند و نسبت‌ به‌ خداوند گناه‌ مي‌ورزيدند.
14 بعد از جدا شدن‌ لوط‌ از ابرام‌، خداوند به‌ ابرام‌ فرمود: «با دقت‌ به‌ اطراف‌ خود نگاه‌ كن‌! 15 تمام‌ اين‌ سرزمين‌ را كه‌ مي‌بيني‌، تا ابد به‌ تو و نسل‌ تو مي‌بخشم‌. 16 نسل‌ تو را مانند غبار زمين‌ بي‌شمار مي‌گردانم‌. 17 برخيز و در سراسر اين‌ سرزمين‌ كه‌ آن‌ را به‌ تومي‌بخشم‌، بگرد.» 18 آنگاه‌ ابرام‌ برخاست‌ و خيمه‌ خود را جمع‌ كرده‌، به‌ بلوطستانِ ممري‌ كه‌ در حبرون‌ است‌ كوچ‌ نمود. در آنجا ابرام‌ براي‌ خداوند قربانگاهي‌ ساخت‌.

راهنما
باب‌ 13 . جدا شدن‌ ابراهيم‌ و لوط‌
لوط‌ برادر زادة‌ ابراهيم‌ بود. آن‌ دو از سالها پيش‌ يعني‌ هنگام‌ خروج‌ از اور با يكديگر بودند. ولي‌ اكنون‌ گله‌ها و رمه‌ها و خيمه‌هايشان‌ بقدري‌ گسترش‌ يافته‌ بودند، و شبانانشان‌ بحدي‌ بر سر مراتع‌ منازعه‌ مي‌كردند كه‌ بنظر مي‌آمد جدا شدن‌ بهترين‌ كار باشد. ابراهيم‌ با بزرگواري‌ حق‌ انتخاب‌ در همة‌ سرزمين‌ را به‌ لوط‌ داد. لوط‌ با حماقت‌، دشت‌ سدوم‌ را برگزيد. سپس‌ ابراهيم‌ حبرون‌ را انتخاب‌ كرد كه‌ از آن‌ پس‌ مسكن‌ دايمي‌ او شد.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

14 ابرام لوط را می رهاند

ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) و واقع‌ شد در ايام‌ امرافل‌، مَلِك‌ شنعار،و اريوك‌، مَلِك‌اَلاّسار، و كَدُرلاعُمر، مَلِك‌ عيلام‌، و تدعال‌، ملك‌ امّت‌ها، 2 كه‌ ايشان‌ با بارع‌، مَلِك‌ سَدُوم‌، و برشاع‌ ملك‌ عموره‌، و شِناب‌، ملك‌ ادمه‌، و شَمئيبَر، ملك‌ صبوئيم‌، و ملك‌ بالع‌ كه‌ صوغر باشد، جنگ‌ كردند. 3 اين‌ همه‌ در وادي‌ سَدّيم‌ كه‌ بحرالمِلْح‌ باشد، با هم‌ پيوستند. 4 دوازده‌ سال‌، كدرلاعمر را بندگي‌ كردند، و در سال‌ سيزدهم‌، بر وي‌ شوريدند. 5 و در سال‌ چهاردهم‌، كدرلاعمر با ملوكي‌ كه‌ با وي‌ بودند، آمده‌، رفائيان‌ را در عَشتَروت‌ قَرْنَين‌، و زوزيان‌ را در هام‌، و ايميان‌ را در شاوه‌ قريتَين‌، شكست‌ دادند. 6 و حوريان‌ را در كوه‌ ايشان‌، سَعير، تا ايل‌ فاران‌ كه‌ متصل‌ به‌ صحراست‌. 7 پس‌ برگشته‌، به‌ عَين‌ مِشفاط كه‌ قادش‌ باشد، آمدند، و تمام‌ مرز و بوم‌ عَمالَقه‌ و اموريان‌ را نيز كه‌ در حَصّون‌ تامار ساكن‌ بودند، شكست‌ دادند. 8 آنگاه‌ملك‌ سدوم‌ و ملك‌ عموره‌ و ملك‌ ادمه‌ و ملك‌ صبوئيم‌ و ملك‌ بالع‌ كه‌ صُوغَر باشد، بيرون‌ آمده‌، با ايشان‌ در وادي‌ سديم‌، صف‌آرايي‌ نمودند، 9 با كدرلاعمر ملك‌ عيلام‌ و تدعال‌، ملك‌ امّت‌ها و امرافل‌، ملك‌ شنعار و اريوك‌ مَلِكِ الاسار، چهار ملك‌ با پنج‌. 10 و وادي‌ سَديم‌ پر از چاههاي‌ قير بود. پس‌ ملوك‌ سدوم‌ و عموره‌ گريخته‌، در آنجا افتادند و باقيان‌ به‌ كوه‌ فرار كردند. 11 و جميع‌ اموال‌ سدوم‌ و عموره‌ را با تمامي‌ مأكولات‌ آنها گرفته‌، برفتند. 12 و لوط‌، برادرزادة‌ اَبرام‌ را كه‌ در سَدوم‌ ساكن‌ بود، با آنچه‌ داشت‌ برداشته‌، رفتند.
13 و يكي‌ كه‌ نجات‌ يافته‌ بود آمده‌، ابرام‌ عبراني‌ را خبر داد. و او در بلوطستان‌ مَمري‌ آموري‌ كه‌ برادر اشكول‌ و عانر بود، ساكن‌ بود. و ايشان‌ با ابرام‌ هم‌عهد بودند. 14 چون‌ ابرام‌ از اسيري‌ برادر خود آگاهي‌ يافت‌، سيصد و هجده‌ تن‌ از خانه‌زادان‌ كارآزمودة‌ خود را بيرون‌ آورده‌، در عقب‌ ايشان‌ تا دان‌ بتاخت‌. 15 شبانگاه‌، او و ملازمانش‌، بر ايشان‌ فرقه‌ فرقه‌ شده‌، ايشان‌ را شكست‌ داده‌، تا به‌ حوبه‌ كه‌ به‌ شمال‌ دمشق‌ واقع‌ است‌، تعاقب‌ نمودند. 16 و همة‌ اموال‌ را باز گرفت‌، و برادر خود، لوط‌ و اموال‌ او را نيز با زنان‌ و مردان‌ باز آورد.
17 و بعد از مراجعت‌ وي‌ از شكست‌ دادن‌ كدرلاعمر و ملوكي‌ كه‌ با وي‌ بودند، ملك‌ سُدُوم‌ تا به‌ وادي‌ شاوه‌، كه‌ وادي‌ المَلِك‌ باشد، به‌ استقبال‌ وي‌ بيرون‌ آمد. 18 و ملكيصدق‌، مَلِكِ ساليم‌، نان‌ و شراب‌ بيرون‌ آورد. و او كاهن‌ خداي‌ تعالي‌' بود، 19 و او را مبارك‌ خوانده‌، گفت‌: «مبارك‌ باد ابرام‌ از جانب‌ خداي‌ تعالي‌'، مالك‌ آسمان‌ و زمين‌. 20 ومتبارك‌ باد خداي‌ تعالي‌'، كه‌ دشمنانت‌ را به‌ دستت‌ تسليم‌ كرد.» و او را از هر چيز، ده‌ يك‌ داد. 21 و ملك‌ سدوم‌ به‌ ابرام‌ گفت‌: «مردم‌ را به‌ من‌ واگذار و اموال‌ را براي‌ خود نگاه‌ دار.» 22 ابرام‌ به‌ ملك‌ سدوم‌ گفت‌: «دست‌ خود را به‌ يهوه‌ خداي‌ تعالي‌'، مالك‌ آسمان‌ و زمين‌، برافراشتم‌، 23 كه‌ از اموال‌ تو رشته‌اي‌ يا دُوّال‌ نعليني‌ بر نگيرم‌، مبادا گويي‌ "من‌ ابرام‌ را دولتمند ساختم‌". 24 مگر فقط آنچه‌ جوانان‌ خوردند و بهرة‌ عانر و اشكول‌ و ممري‌ كه‌ همراه‌ من‌ رفتند، ايشان‌ بهرة‌ خود را بردارند.» ترجمه تفسیری در آن‌ زمان‌ امرافل‌ پادشاه‌ بابل‌، اريوك‌ پادشاه‌ الاسار، كَدُرلاعُمَر پادشاه‌ عيلام‌ و تدعال‌ پادشاه‌ قوئيم‌، با پادشاهان‌ زير وارد جنگ‌ شدند:
بارع‌ پادشاه‌ سدوم‌،
برشاع‌ پادشاه‌ عموره‌،
شنعاب‌ پادشاه‌ ادمه‌،
شم‌ئيبر پادشاه‌ صبوئيم‌،
و پادشاه‌ بالع‌ (بالع‌ همان‌ صوغر است‌).
3 پس‌ پادشاهان‌ سدوم‌، عموره‌، ادمه‌، صبوئيم‌ و بالع‌ باهم‌ متحد شده‌، لشكرهاي‌ خود را در دره‌ سدّيم‌ بسيج‌ نمودند. (دره‌ سدّيم‌ بعداً به‌ «درياي‌ مُرده‌» تبديل‌ شد.) 4 ايشان‌ دوازده‌ سال‌ زير سلطه‌ كدرلاعمر بودند. اما در سال‌ سيزدهم‌ شورش‌ نمودند و از فرمان‌ وي‌ سرپيچي‌ كردند.
5و6 در سال‌ چهاردهم‌، كدرلاعمر با پادشاهان‌ هم‌پيمانش‌ به‌ قبايل‌ زير حمله‌ برده‌، آنها را شكست‌ داد:
رفائيها در زمين‌ عشتروت‌ قرنين‌،
زوزي‌ها در هام‌،
ايمي‌ها در دشت‌ قريتين‌،
حوري‌ها در كوه‌ سعير تا ايل‌ فاران‌ واقع‌ در حاشيه‌ صحرا.
7 سپس‌ به‌ عين‌ مشفاط‌ (كه‌ بعداً قادش‌ ناميده‌ شد) رفتند و عماليقي‌ها و همچنين‌ اموري‌ها را كه‌ در حَصّون‌ تامار ساكن‌ بودند، شكست‌ دادند.
8و9 آنگاه‌ لشكريان‌ پادشاهان‌ سدوم‌، عموره‌، ادمه‌، صبوئيم‌ و بالع‌ (صوغر) به‌ جنگ‌ با كدرلاعمر و پادشاهان‌ هم‌پيمان‌ او، تدعال‌ و امرافل‌ واريوك‌ كه‌ در دره‌ سدّيم‌ مستقر شده‌ بودند، برخاستند؛ چهار پادشاه‌ عليه‌ پنج‌ پادشاه‌. 10 دره‌ سدّيم‌ پُر از چاههاي‌قير طبيعي‌ بود. وقتي‌ پادشاهان‌ سدوم‌ و عموره‌ مي‌گريختند، به‌ داخل‌ چاههاي‌ قير افتادند، اما سه‌ پادشاه‌ ديگر به‌ كوهستان‌ فرار كردند. 11و12 پس‌ پادشاهان‌ فاتح‌، شهرهاي‌ سدوم‌ و عموره‌ را غارت‌ كردند و همه‌ اموال‌ و مواد غذايي‌ آنها را بردند. آنها لوط‌، برادرزاده‌ ابرام‌ را نيز كه‌ در سدوم‌ ساكن‌ بود، با تمام‌ اموالش‌ با خود بردند. 13 يكي‌ از مرداني‌ كه‌ از چنگ‌ دشمن‌ گريخته‌ بود، اين‌ خبر را به‌ ابرامِ عبراني‌ رساند. در اين‌ موقع‌ ابرام‌ در بلوطستانِ ممريِ اموري‌ زندگي‌ مي‌كرد. (ممري‌ اموري‌ برادر اشكول‌ و عانر بود كه‌ با ابرام‌ هم‌پيمان‌ بودند.)
14 چون‌ ابرام‌ از اسيري‌ برادرزاده‌اش‌ لوط‌ آگاهي‌ يافت‌، 318 نفر از افراد كارآزموده‌ خود را آماده‌ كرد و سپاه‌ دشمن‌ را تا دان‌ تعقيب‌ نمود. 15 شبانگاه‌ ابرام‌ همراهان‌ خود را به‌ چند گروه‌ تقسيم‌ كرده‌، بر دشمن‌ حمله‌ برد و ايشـان‌ را تارومار كـرد و تا حوبَه‌ كه‌ در شمالِ دمشـق‌ واقع‌ شـده‌ است‌، تعقيب‌ نمـود. 16 ابرام‌، برادرزاده‌اش‌ لوط‌ و زنان‌ و مرداني‌ را كه‌ اسير شده‌ بودند، با همه‌ اموالِ غارت‌ شده‌ پس‌ گرفت‌.
17 هنگامي‌ كه‌ ابرام‌ كدرلاعمر و پادشاهان‌ هم‌پيمان‌ او را شكست‌ داده‌، مراجعت‌ مي‌نمود، پادشاه‌ سـدوم‌ تا دره‌ شـاوه‌ (كه‌ بعدهـا دره‌ پادشاه‌ ناميـده‌ شـد) به‌ استقبـال‌ ابرام‌ آمـد. 18 همچنيـن‌ مَلك‌ صادق‌، پادشاه‌ ساليم‌ (اورشليم‌) كه‌ كاهن‌ خـداي‌ متعـال‌ هم‌ بود، بـراي‌ ابـرام‌ نان‌ و شــراب‌ آورد. 19و20 آنگاه‌ مَلك‌ صادق‌، ابرام‌ را بركت‌ داد و چنين‌ گفت‌: «سپاس‌ بر خداي‌ متعال‌، خالق‌ آسمان‌ و زمين‌ كه‌ تو را بر دشمن‌ پيروز گردانيد. او تو را بركت‌ دهد.» سپس‌ ابرام‌ يك‌ دهم‌ از غنايم‌ جنگي‌ را به‌ مَلك‌ صادق‌ داد.
21 پادشاه‌ سدوم‌ به‌ ابرام‌ گفت‌: «مردمِ مرا به‌ من‌ واگذار، ولي‌ اموال‌ را براي‌ خود نگاهدار.» 22 ابرام‌ در جواب‌ گفت‌: «قسم‌ به‌ خداوند، خداي‌ متعال‌، خالق‌ آسمان‌ و زمين‌، 23 كه‌ حتي‌ يك‌ سر سوزن‌ از اموال‌ تو را برنمي‌دارم‌، مبادا بگويي‌ من‌ ابرام‌ را ثروتمند ساختم‌. 24 تنها چيزي‌ كه‌ مي‌پذيرم‌، خوراكي‌ است‌ كه‌ افراد من‌ خورده‌اند؛ اما سـهم‌ عانـر و اشكول‌ و ممري‌را كه‌ همراه‌ من‌ با دشمن‌ جنگيدند، به‌ ايشان‌ بده‌.»

راهنما
باب‌ 14 . ابراهيم‌ پادشاهان‌ بابلي‌ را شكست‌ مي‌دهد
اينكار به‌ منظور نجات‌ دادن‌ لوط‌ بود. ابراهيم‌ قاعدتاً از نبوغ‌ نظامي‌ برخوردار بوده‌ است‌. به‌ همراه‌ 318 نفر از مردان‌ خود، و به‌ كمك‌ برخي‌ از همسايگانش‌، در حملة‌ شبانة‌ غافلگير كننده‌اي‌، اقدام‌ اين‌ 4 پادشاه‌ مشهور بابلي‌ را خنثي‌ كرد.
در آن‌ هنگام‌ لشكرها كوچك‌ بودند و پادشاهان‌، شاهزادگان‌ قبيله‌ها بودند. خود ابراهيم‌ پادشاه‌ بحساب‌ مي‌آمد، و احتمالاً رهبر طايفه‌اي‌ مركب‌ از هزار نفر يا بيشتر بود.

نكتة‌ باستان‌شناختي‌: حمورابي‌. «اَمرافِل‌» (1) عموماً با حمورابي‌ يكي‌ شناخته‌ مي‌شود؛ حمورابي‌ مشهورترين‌ پادشاه‌ دوران‌ اولية‌ بابل‌ است‌، كه‌ كشف‌ مجموعة‌ قوانين‌ او، نامش‌ را بر همگان‌ آشنا ساخته‌ است‌. شايد هنگامي‌ كه‌ ابراهيم‌ در اور بوده‌، حمورابي‌ را شخصاً مي‌شناخت‌. قانون‌ معروف‌ حمورابي‌ درواقع‌ حكايت‌ از دنياي‌ ابراهيم‌ دارد.

نكتة‌ باستانشناختي‌ : «راه‌ پادشاهان‌» (5 و 6). مكانهايي‌ كه‌ در آيات‌ 5 و 6 از آنها نام‌ برده‌ شده‌ و چهار پادشاه‌ شرق‌ از آنها به‌ سدوم‌ حمله‌ كردند، بقدري‌ از جادة‌ بازرگاني‌ معمولي‌ فاصله‌ داشتند كه‌ آلبرايت‌، روزگاري‌ آن‌ را نشانه‌اي‌ از ماهيت‌ افسانه‌اي‌ باب‌ 14 پيدايش‌ تصور مي‌كرد. اما در سال‌ 1929، در حاران‌ و در طول‌ مرز شرقي‌ جلعاد و موآب‌، يك‌ رشته‌ تپة‌ عظيم‌ از شهرهايي‌ يافت‌ كه‌ در حدود 2000 ق‌. م‌. رونق‌ يافتند؛ و اين‌ كشف‌ بر وجود كشوري‌ كاملاً مسكوني‌ دلالت‌ داشت‌ كه‌ در كنار جادة‌ بازرگاني‌ ميان‌ دمشق‌ و منطقة‌ معادن‌ طلا و مس‌ ادوم‌ و سينا، واقع‌ شده‌ بود.

ملكيصدق‌ . 14 : 18 - 20
كاهن‌ - پادشاه‌ شهر ساليم‌ (اورشليم‌). به‌ گفتة‌ روايات‌ يهودي‌، او سام‌ بود كه‌ از طوفان‌ نجات‌ يافته‌ و هنوز زنده‌ بود؛ او پيرترين‌ انسان‌ روي‌ زمين‌ بود و در دوران‌ پاتريارخها، كاهن‌ همة‌ بشريت‌ بود. اگر چنين‌ باشد، اين‌ نكته‌ اشاره‌اي‌ است‌ به‌ اينكه‌ درست‌ پس‌ از طوفان‌، و خيلي‌ زود، خدا اورشليم‌ را برگزيد تا صحنة‌ نجات‌ بشر باشد. ملكيصدق‌ هر كه‌ بوده‌ باشد، تصوير و نمونه‌اي‌ از مسيح‌ است‌ (مزامير 110 ؛ عبرانيان‌ 5 ، 6 و 7).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

15 عهد خدا با ابرام

ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) عهد خدا با ابرام‌
بعد از اين‌ وقايع‌، كلام‌ خداوند در رؤيا، به‌ ابرام‌ رسيده‌، گفت‌: «اي‌ ابرام‌ مترس‌، من‌ سپر تو هستم‌، و اجر بسيار عظيم‌ تو.»
2 ابرام‌ گفت‌: «اي‌ خداوند يهوه‌، مرا چه‌ خواهي‌ داد، و من‌ بي‌اولاد مي‌روم‌، و مختار خانه‌ام‌، اين‌ العاذار دمشقي‌ است‌؟» 3 و ابرام‌ گفت‌: «اينك‌ مرا نسلي‌ ندادي‌، و خانه‌زادم‌ وارث‌ من‌ است‌.» 4 در ساعت‌، كلام‌ خداوند به‌ وي‌ در رسيده‌، گفت‌: «اين‌ وارث‌ تو نخواهد بود، بلكه‌ كسي‌ كه‌ از صُلب‌ تو درآيد، وارث‌ تو خواهد بود.» 5 و او را بيرون‌ آورده‌، گفت‌: «اكنون‌ بسوي‌ آسمان‌ بنگر و ستارگان‌ را بشمار، هرگاه‌ آنها را تواني‌ شمرد.» پس‌ به‌ وي‌ گفت‌: «ذُرّيَت‌ تو چنين‌ خواهد بود.» 6 و به‌ خداوند ايمان‌ آورد، و او، اين‌ را براي‌ وي‌ عدالت‌ محسوب‌ كرد. 7 پس‌ وي‌ را گفت‌: «من‌ هستم‌ يهوه‌ كه‌ تو را از اور كلدانيان‌ بيرون‌ آوردم‌، تا اين‌ زمين‌ را به‌ ارثيت‌، به‌ توبخشم‌.» 8 گفت‌: «اي‌ خداوند يهوه‌، به‌ چه‌ نشان‌ بدانم‌ كه‌ وارث‌ آن‌ خواهم‌ بود؟» 9 به‌ وي‌ گفت‌: «گوسالة‌ مادة‌ سه‌ ساله‌ و بز مادة‌ سه‌ ساله‌ و قوچي‌ سه‌ ساله‌ و قمري‌ و كبوتري‌ براي‌ من‌ بگير.»
10 پس‌ اين‌ همه‌ را بگرفت‌، و آنها را از ميان‌، دو پاره‌ كرد، و هر پاره‌اي‌ را مقابل‌ جفتش‌ گذاشت‌، لكن‌ مرغان‌ را پاره‌ نكرد. 11 و چون‌ لاشخورها بر لاشه‌ها فرود آمدند، ابرام‌ آنها را راند. 12 و چون‌ آفتاب‌ غروب‌ مي‌كرد، خوابي‌ گران‌ بر ابرام‌ مستولي‌ شد، و اينك‌ تاريكي‌ ترسناك‌ سخت‌، او را فرو گرفت‌. 13 پس‌ به‌ ابرام‌ گفت‌: «يقين‌ بدان‌ كه‌ ذُريت‌ تو در زميني‌ كه‌ از آن‌ ايشان‌ نباشد، غريب‌ خواهند بود، و آنها را بندگي‌ خواهند كرد، و آنها چهارصد سال‌ ايشان‌ را مظلوم‌ خواهند داشت‌. 14 و بر آن‌ امتي‌ كه‌ ايشان‌ بندگان‌ آنها خواهند بود، من‌ داوري‌ خواهم‌ كرد. و بعد از آن‌ با اموال‌ بسيار بيرون‌ خواهند آمد. 15 و تو نزد پدران‌ خود به‌ سلامتي‌ خواهي‌ رفت‌، و در پيري‌ نيكو مدفون‌ خواهي‌ شد. 16 و در پشت‌ چهارم‌ بدينجا خواهند برگشت‌، زيرا گناه‌ اَموريان‌ هنوز تمام‌ نشده‌ است‌.»
17 و واقع‌ شد كه‌ چون‌ آفتاب‌ غروب‌ كرده‌ بود و تاريك‌ شد، تنوري‌ پر دود و چراغي‌ مشتعل‌ از ميان‌ آن‌ پاره‌ها گذر نمود. 18 در آن‌ روز، خداوند با ابرام‌ عهد بست‌ و گفت‌: «اين‌ زمين‌ را از نهر مصر تا به‌ نهر عظيم‌، يعني‌ نهر فرات‌، به‌ نسل‌ تو بخشيده‌ام‌، 19 يعني‌ قينيان‌ و قَنِّزيان‌ و قَدْمونيان‌ و حِتّيان‌ و فَرِزيان‌ و رَفائِيان‌، 20 و اَمُوريان‌ و كنعانيان‌ و جرجاشيان‌ و يَبوسيان‌ را.» ترجمه تفسیری بعد از اين‌ وقايع‌، خداوند در رويا به‌ ابرام‌ چنين‌ گفت‌: «اي‌ ابرام‌ نترس‌، زيرا من‌ همچون‌ سپر از تو محافظت‌ خواهم‌ كرد و اجري‌ بسيار عظيم‌ به‌ تو خواهم‌ داد.»
2و3 ابرام‌ در پاسخ‌ گفت‌: «خداوندا، تو مي‌داني‌ كه‌ من‌ فرزندي‌ ندارم‌ تا وارثم‌ شود و اختيار اموالم‌ در دست‌ اين‌ العاذار دمشقي‌ است‌. پس‌ اين‌ اجر تو چه‌ فايده‌اي‌ براي‌ من‌ خواهد داشت‌؟ چون‌ بعد از من‌ غلام‌ من‌ كه‌ در خانه‌ام‌ متولد شده‌ است‌، صاحب‌ ثروتم‌ خواهد شد.»
4 خداوند به‌ او فرمود: «اين‌ غلام‌ وارث‌ تو نخواهد شد، زيرا تو خود پسري‌ خواهي‌ داشت‌ و او وارث‌ همه‌ ثروتت‌ خواهد شد.»
5 خداوند شب‌ هنگام‌ ابرام‌ را به‌ بيرون‌ خانه‌ فرا خواند و به‌ او فرمود: «ستارگان‌ آسمان‌ را بنگر و ببين‌ آيا مي‌تواني‌ آنها را بشماري‌؟ نسل‌ تو نيز چنين‌ بي‌شمار خواهد بود.» 6 آنگاه‌ ابرام‌ به‌ خداوند اعتماد كرد و به‌ همين‌ سبب‌ خداوند از او خشنود شده‌، او را پذيرفت‌.
7 خدا به‌ ابرام‌ فرمود: «من‌ همان‌ خداوندي‌ هستم‌ كه‌ تو را از شهر اور كلدانيان‌ بيرون‌ آوردم‌ تا اين‌ سرزمين‌ را به‌ تو دهم‌.»
8 اما ابرام‌ در پاسخ‌ گفت‌: «خداوندا، چگونه‌ مطمئن‌ شوم‌ كه‌ تو اين‌ سرزمين‌ را به‌ من‌ خواهي‌ داد؟»
9 خداوند فرمود كه‌ يك‌ گوساله‌ ماده‌ سه‌ ساله‌، يك‌ بز ماده‌ سه‌ ساله‌، يك‌ قوچ‌ سه‌ ساله‌، يك‌ قمري‌ و يك‌ كبوتر بگيرد، 10 آنها را سر بِبُرد، هر كدام‌ را از بالا تا پايين‌ دو نصف‌ كند و پاره‌هاي‌ هر كدام‌ از آنها را در مقابل‌ هم‌ بگذارد؛ ولي‌ پرنده‌ها را نصف‌ نكند. ابرام‌ چنين‌ كرد 11 و لاشخورهايي‌ را كه‌ بر اجساد حيوانات‌ مي‌نشستند، دور نمود.
12 هنگام‌ غروب‌، ابرام‌ به‌ خواب‌ عميقي‌ فرو رفت‌.در عالم‌ خواب‌، تاريكي‌ وحشتناكي‌ او را احاطه‌ كرد. 13 در آن‌ حال‌، خداوند به‌ ابرام‌ فرمود: «نسل‌ تو مدت‌ چهارصد سال‌ در مملكت‌ بيگانه‌اي‌ بندگي‌ خواهند كرد و مورد ظلم‌ و ستم‌ قرار خواهند گرفت‌. 14 ولي‌ من‌ آن‌ مملكت‌ را تنبيه‌ خواهم‌ نمود و سرانجام‌ نسل‌ تو با اموال‌ زياد از آنجا بيرون‌ خواهند آمد. 15 (تو نيز در كمال‌ پيري‌ در آرامش‌ خواهي‌ مُرد و دفن‌ شده‌، به‌ پدرانت‌ خواهي‌ پيوست‌.) 16 آنها بعد از چهار نسل‌، به‌ اين‌ سرزمين‌ باز خواهند گشت‌، زيرا شرارت‌ قوم‌ اموري‌ كه‌ در اينجا زندگي‌ مي‌كنند، هنوز به‌ اوج‌ خود نرسيده‌ است‌.»
17 وقتي‌ آفتاب‌ غروب‌ كرد و هوا تاريك‌ شد، تنوري‌ پُر دود و مشعلي‌ فروزان‌ از وسط‌ پاره‌هاي‌ حيوانات‌ گذشت‌. 18 آن‌ روز خداوند با ابرام‌ عهد بست‌ و فرمود: «من‌ اين‌ سرزمين‌ را از مرز مصر تا رود فرات‌ به‌ نسل‌ تو مي‌بخشم‌، 19و20و21 يعني‌ سرزمين‌ اقوام‌ قيني‌، قِنِزّي‌، قَدموني‌، حيتّي‌، فِرزّي‌، رِفايي‌، اَموري‌، كَنعاني‌، جِرجاشي‌ و يِبوسي‌ را.»

راهنما
باب‌هاي‌ 15 ، 16 و 17 . تجديد وعدة‌ خدا به‌ ابراهيم‌
خدا وعده‌هاي‌ خود را به‌ ابراهيم‌ تجديد كرد و افزود كه‌ ذريّت‌ او پيش‌ از آنكه‌ كنعان‌ را به‌ ارث‌ برند، 400 سال‌ در سرزميني‌ بيگانه‌، يعني‌ مصر، به‌ سر خواهند برد (15 : 13). هنگامي‌ كه‌ ابراهيم‌ 100 ساله‌ و سارا 90 ساله‌ بودند، خدا وعدة‌ اسحق‌ را به‌ آنها داد و عهد ختنه‌ بعنوان‌ نشانه‌اي‌ از قوم‌ خدا برقرار شد.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

16 هاجر و اسماعیل

ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش)
هاجر و اسماعيل‌
و ساراي‌، زوجة‌ ابرام‌، براي‌ وي‌فرزندي‌ نياورد. و او را كنيزي‌ مصري‌، هاجر نام‌ بود. 2 پس‌ ساراي‌ به‌ ابرام‌ گفت‌: «اينك‌ خداوند مرا از زاييدن‌ باز داشت‌. پس‌ به‌ كنيز من‌ درآي‌، شايد از او بنا شوم‌.» و ابرام‌ سخن‌ ساراي‌ را قبول‌ نمود. 3 و چون‌ ده‌ سال‌ از اقامت‌ ابرام‌ در زمين‌ كنعان‌ سپري‌ شد، ساراي‌ زوجة‌ ابرام‌، كنيز خود هاجر مصري‌ را برداشته‌، او را به‌ شوهر خود، ابرام‌، به‌ زني‌ داد. 4 پس‌ به‌ هاجر درآمد و او حامله‌ شد. و چون‌ ديد كه‌ حامله‌ است‌، خاتونش‌ بنظر وي‌ حقير شد. 5 و ساراي‌ به‌ ابرام‌ گفت‌: «ظلم‌ من‌ بر تو باد! من‌ كنيز خود را به‌ آغوش‌ تو دادم‌ و چون‌ آثار حمل‌ در خود ديد، در نظر او حقير شدم‌. خداوند در ميان‌ من‌ و تو داوري‌ كند.» 6 ابرام‌ به‌ ساراي‌ گفت‌: «اينك‌ كنيز تو به‌ دست‌ توست‌، آنچه‌ پسند نظر تو باشد، با وي‌ بكن‌.» پس‌ چون‌ ساراي‌ با وي‌ بناي‌ سختي‌ نهاد، او از نزد وي‌ بگريخت‌.
7 و فرشتة‌ خداوند او را نزد چشمة‌ آب‌ در بيابان‌، يعني‌ چشمه‌اي‌ كه‌ به‌ راه‌ شور است‌، يافت‌. 8 و گفت‌: «اي‌ هاجر، كنيز ساراي‌، از كجا آمدي‌ و كجا مي‌روي‌؟» گفت‌: «من‌ از حضور خاتون‌ خود ساراي‌ گريخته‌ام‌.» 9 فرشتة‌ خداوند به‌ وي‌ گفت‌: «نزد خاتون‌ خود برگرد و زير دست‌ او مطيع‌ شو.» 10 و فرشتة‌ خداوند به‌ وي‌ گفت‌: «ذريت‌ تو را بسيار افزون‌ گردانم‌، به‌ حدي‌ كه‌ از كثرت‌ به‌ شماره‌ نيايند.» 11 و فرشتة‌ خداوند وي‌ را گفت‌: «اينك‌ حامله‌ هستي‌ و پسري‌ خواهي‌ زاييد، و اورا اسماعيل‌ نام‌ خواهي‌ نهاد، زيرا خداوند تظلم‌ تو را شنيده‌ است‌. 12 و او مردي‌ وحشي‌ خواهد بود، دست‌ وي‌ به‌ ضد هر كس‌ و دست‌ هر كس‌ به‌ ضد او، و پيش‌ روي‌ همة‌ برادران‌ خود ساكن‌ خواهد بود.» 13 و او، نام‌ خداوند را كه‌ با وي‌ تكلم‌ كرد، «اَنْتَايل‌رُئي‌» خواند، زيرا گفت‌: «آيا اينجا نيز به‌ عقب‌ او كه‌ مرا مي‌بيند، نگريستم‌.» 14 از اين‌ سبب‌ آن‌ چاه‌ را «بِئَرلَحَي‌رُئي‌» ناميدند، اينك‌ در ميان‌ قادِش‌ و بارَد است‌. 15 و هاجر از ابرام‌ پسري‌ زاييد، و ابرام‌ پسر خود را كه‌ هاجر زاييد، اسماعيل‌ نام‌ نهاد. 16 و ابرام‌ هشتاد و شش‌ ساله‌ بود چون‌ هاجر اسماعيل‌ را براي‌ ابرام‌ بزاد. ترجمه تفسیری اما ساراي‌ زن‌ ابرام‌، بچه‌دار نمي‌شد؛ پس‌ او كنيز مصري‌ خود هاجر را به‌ ابرام‌ داد و گفت‌: «خداوند به‌ من‌ فرزندي‌ نداده‌ است‌، پس‌ تو با اين‌ كنيز همبستر شو تا براي‌ من‌ فرزندي‌ به‌ دنيا آوَرَد.» ابرام‌ با پيشنهاد ساراي‌ موافقت‌ نمود. (اين‌ جريان‌ ده‌ سال‌ پس‌ از ورود ابرام‌ به‌ كنعان‌ اتفاق‌ افتاد.) 4 ابرام‌ با هاجر همبستر شد و او آبستن‌ گرديد. هاجر وقتي‌ دريافت‌ كه‌ حامله‌ است‌، مغرور شد و از آن‌ پس‌، بانويش‌ ساراي‌ را تحقير مي‌كرد.
5 ساراي‌ به‌ ابرام‌ گفت‌: «تقصير توست‌ كه‌ اين‌ كنيز مرا حقير مي‌شمارد. خودم‌ او را به‌ تو دادم‌، ولي‌ از آن‌ لحظه‌اي‌ كه‌ فهميد آبستن‌ است‌، مرا تحقير مي‌كند. خداوند خودش‌ حق‌ مرا از تو بگيرد.»
6 ابرام‌ جواب‌ داد: «او كنيز توست‌، هر طور كه‌ صلاح‌ مي‌داني‌ با او رفتار كن‌.» پس‌ ساراي‌ بناي‌ بدرفتاري‌ با هاجر را گذاشت‌ و او از خانه‌ فرار كرد.
7و8 در بيابان‌، فرشته‌ خداوند هاجر را نزديك‌چشمه‌اي‌ كه‌ سر راه‌ «شور» است‌، يافت‌. فرشته‌ خداوند پرسيد: «اي‌ هاجر، كنيز ساراي‌، از كجا آمده‌اي‌ و به‌ كجا مي‌روي‌؟»
گفت‌: «من‌ از خانه‌ بانويم‌ گريخته‌ام‌.»
9و10و11 فرشته‌ خداوند فرمود: «نزد بانوي‌ خود برگرد و مطيع‌ او باش‌. من‌ نسل‌ تو را بي‌شمار مي‌گردانم‌. اينك‌ تو حامله‌ هستي‌، و پسري‌ خواهي‌ زاييد. نام‌ او را اسماعيل‌ (يعني‌ «خدا مي‌شنود») بگذار، چون‌ خداونـد آه‌ و نالـه‌ تـو را شنيـده‌ است‌. 12 پسر تو وحشي‌ خواهد بود و با برادران‌ خود سرسازگاري‌ نخواهد داشت‌. او بر ضد همه‌ و همه‌ بر ضد او خواهند بود.»
13 هاجر با خود گفت‌: «آيا براستي‌ خدا را ديدم‌ و زنده‌ ماندم‌؟» پس‌ خداوند را كه‌ با او سخن‌ گفته‌ بود «اَنتَ ايل‌ رُئي‌» (يعني‌ «تو خدايي‌ هستي‌ كه‌ مي‌بيني‌») ناميد. 14 به‌ همين‌ جهت‌ چاهي‌ كه‌ بين‌ قادش‌ و بارد است‌ «بئرلَحَي‌ رُئي‌» (يعني‌ «چاه‌ خداي‌ زنده‌اي‌ كه‌ مرا مي‌بيند») ناميده‌ شد.
15 هاجر براي‌ ابرام‌ پسري‌ زاييد و ابرام‌ او را اسماعيل‌ ناميد. 16 در اين‌ زمان‌ ابرام‌ هشتاد و شش‌ ساله‌ بود.

راهنما
باب‌هاي‌ 15 ، 16 و 17 . تجديد وعدة‌ خدا به‌ ابراهيم‌
خدا وعده‌هاي‌ خود را به‌ ابراهيم‌ تجديد كرد و افزود كه‌ ذريّت‌ او پيش‌ از آنكه‌ كنعان‌ را به‌ ارث‌ برند، 400 سال‌ در سرزميني‌ بيگانه‌، يعني‌ مصر، به‌ سر خواهند برد (15 : 13). هنگامي‌ كه‌ ابراهيم‌ 100 ساله‌ و سارا 90 ساله‌ بودند، خدا وعدة‌ اسحق‌ را به‌ آنها داد و عهد ختنه‌ بعنوان‌ نشانه‌اي‌ از قوم‌ خدا برقرار شد.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

17 وعده تولد اسحاق

ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) عهد ختنه‌
و چون‌ ابرام‌ نود و نه‌ ساله‌ بود، خداوند بر ابرام‌ ظاهر شده‌، گفت‌: «من‌ هستم‌ خداي‌ قادر مطلق‌. پيش‌ روي‌ من‌ بخرام‌ و كامل‌ شو. 2 و عهد خويش‌ را در ميان‌ خود و تو خواهم‌ بست‌، و تو را بسياربسيار كثير خواهم‌ گردانيد.» 3 آنگاه‌ ابرام‌ به‌ روي‌ در افتاد و خدا به‌ وي‌ خطاب‌ كرده‌، گفت‌: 4 «اما من‌ اينك‌ عهد من‌ با توست‌ و تو پدر اُمّت‌هاي‌ بسيار خواهي‌ بود. 5 و نام‌ تو بعد از اين‌ ابرام‌ خوانده‌ نشود بلكه‌ نام‌ تو ابراهيم‌ خواهد بود، زيرا كه‌ تو را پدر امت‌هاي‌ بسيار گردانيدم‌. 6 و تو را بسيار بارور نمايم‌ و امت‌ها از تو پديد آورم‌ و پادشاهان‌ از تو به‌ وجود آيند. 7 و عهد خويش‌ را در ميان‌ خود و تو، و ذُريتت‌ بعد از تو، استوار گردانم‌ كه‌ نسلاً بعد نسل‌ عهد جاوداني‌ باشد، تا تو را و بعد از تو ذريت‌ تو را خدا باشم‌. 8 و زمين‌ غربت‌ تو، يعني‌ تمام‌ زمين‌ كنعان‌ را، به‌ تو وبعد از تو به‌ ذريت‌ تو به‌ مِلكيّتِ ابدي‌ دهم‌، و خداي‌ ايشان‌ خواهم‌ بود.» 9 پس‌ خدا به‌ ابراهيم‌ گفت‌: «و اما تو عهد مرا نگاه‌ دار، تو و بعد از تو ذريت‌ تو در نسلهاي‌ ايشان‌. 10 اين‌ است‌ عهد من‌ كه‌ نگاه‌ خواهيد داشت‌، در ميان‌ من‌ و شما و ذريت‌ تو بعد از تو هر ذكوري‌ از شما مختون‌ شود، 11 و گوشت‌ قَلَفة‌ خود را مختون‌ سازيد، تا نشان‌ آن‌ عهدي‌ باشد كه‌ در ميان‌ من‌ و شماست‌. 12 هر پسر هشت‌ روزه‌ از شما مختون‌ شود. هر ذكوري‌ در نسلهاي‌ شما، خواه‌ خانه‌زاد خواه‌ زرخريد، از اولاد هر اجنبي‌ كه‌ از ذريت‌ تو نباشد، 13 هر خانه‌زاد تو و هر زر خريد تو البته‌ مختون‌ شود تا عهد من‌ در گوشت‌ شما عهد جاوداني‌ باشد. 14 و اما هر ذكور نامختون‌ كه‌ گوشت‌ قَلَفة‌ او ختنه‌ نشود، آن‌ كس‌ از قوم‌ خود منقطع‌ شود، زيرا كه‌ عهد مرا شكسته‌ است‌.»
15 و خدا به‌ ابراهيم‌ گفت‌: «اما زوجة‌ تو ساراي‌، نام‌ او را ساراي‌ مخوان‌، بلكه‌ نام‌ او ساره‌ باشد. 16 و او را بركت‌ خواهم‌ داد و پسري‌ نيز از وي‌ به‌ تو خواهم‌ بخشيد. او را بركت‌ خواهم‌ داد و امتها از وي‌ به‌ وجود خواهند آمد، و ملوك‌ امتها از وي‌ پديد خواهند شد.» 17 آنگاه‌ ابراهيم‌ به‌ روي‌ در افتاده‌، بخنديد و در دل‌ خود گفت‌: «آيا براي‌ مرد صد ساله‌ پسري‌ متولد شود و ساره‌ در نود سالگي‌ بزايد؟» 18 و ابراهيم‌ به‌ خدا گفت‌: «كاش‌ كه‌ اسماعيل‌ در حضور تو زيست‌ كند.» 19 خدا گفت‌: «به‌ تحقيق‌ زوجه‌ات‌ ساره‌ براي‌ تو پسري‌ خواهد زاييد، و او را اسحاق‌ نام‌ بنه‌، و عهد خود را با وي‌ استوار خواهم‌ داشت‌، تا با ذريت‌ او بعد از او عهد ابدي‌ باشد. 20 و اما در خصوص‌اسماعيل‌، تو را اجابت‌ فرمودم‌. اينك‌ او را بركت‌ داده‌، بارور گردانم‌، و او را بسيار كثير گردانم‌. دوازده‌ رئيس‌ از وي‌ پديد آيند، و امتي‌ عظيم‌ از وي‌ بوجود آورم‌. 21 لكن‌ عهد خود را با اسحاق‌ استوار خواهم‌ ساخت‌، كه‌ ساره‌ او را بدين‌ وقت‌ در سال‌ آينده‌ براي‌ تو خواهد زاييد.» 22 و چون‌ خدا از سخن‌ گفتن‌ با وي‌ فارغ‌ شد، از نزد ابراهيم‌ صعود فرمود. 23 و ابراهيم‌ پسر خود، اسماعيل‌ و همة‌ خانه‌زادان‌ و زرخريدان‌ خود را، يعني‌ هر ذكوري‌ كه‌ در خانة‌ ابراهيم‌ بود، گرفته‌، گوشت‌ قَلَفة‌ ايشان‌ را در همان‌ روز ختنه‌ كرد، چنانكه‌ خدا به‌ وي‌ امر فرموده‌ بود. 24 و ابراهيم‌ نود و نه‌ ساله‌ بود، وقتي‌ كه‌ گوشت‌ قَلَفه‌اش‌ مختون‌ شد. 25 و پسرش‌، اسماعيل‌ سيزده‌ ساله‌ بود هنگامي‌ كه‌ گوشت‌ قَلَفه‌اش‌ مختون‌ شد. 26 در همان‌ روز ابراهيم‌ و پسرش‌، اسماعيل‌ مختون‌ گشتند. 27 و همة‌ مردان‌ خانه‌اش‌، خواه‌ خانه‌زاد، خواه‌ زرخريد از اولاد اجنبي‌، با وي‌ مختون‌ شدند. ترجمه تفسیری وقتي‌ ابرام‌ نود و نه‌ ساله‌ بود، خداوند بر او ظاهر شد و فرمود: «من‌ خداي‌ قادر مطلق‌ هستم‌. از من‌ اطاعت‌ كن‌ و آنچه‌ راست‌ است‌ بجا آور. 2 با تو عهد مي‌بندم‌ كه‌ نسل‌ تو را زياد كنم‌.»
3و4 ابرام‌ به‌ خاك‌ افتاد و خدا به‌ وي‌ گفت‌: «من‌ با تو عهد مي‌بندم‌ كه‌ قومهاي‌ بسيار از تو بـه‌ وجود آورم‌. 5 از اين‌ پس‌ نام‌ تو ابرام‌ نخواهد بود، بلكه‌ ابراهيم‌؛ زيرا من‌ تو را پدر قومهاي‌ بسيار مي‌سازم‌. 6 نسل‌ تو را زياد مي‌كنم‌ و از آنها ملتها و پادشاهان‌ به‌ وجود مي‌آورم‌. 7 من‌ عهد خود را تا ابد با تو و بعد از تو با فرزندانت‌، نسل‌اندرنسل‌ برقرار مي‌كنم‌. من‌ خداي‌ تو هستم‌ وخداي‌ فرزندانت‌ نيز خواهم‌ بود.8 تمامي‌سرزمين‌ كنعان‌ را كه‌ اكنون‌ در آن‌ غريب‌ هستي‌، تا ابد به‌ تو و به‌ نسل‌ تو خواهم‌ بخشيد و خداي‌ ايشان‌ خواهم‌ بود.»
9و10و11 خدا به‌ ابراهيم‌ فرمود: «وظيفه‌ تو و فرزندانت‌ و نسلهاي‌ بعد، اين‌ است‌ كه‌ عهد مرا نگاه‌داريد. تمام‌ مردان‌ و پسران‌ شما بايد ختنه‌ شوند تا بدين‌ وسيله‌ نشان‌ دهند كه‌ عهد مرا پذيرفته‌اند.
12 «هر پسر هشت‌ روزه‌ بايد ختنه‌ شود. اين‌ قانون‌ شامل‌ تمام‌ مردان‌ خانه‌زاد و زرخريد هم‌ مي‌شود. 13 همه‌ بايد ختنه‌ شوند و اين‌ نشاني‌ بر بدن‌ شما خواهد بود از عهد جاوداني‌ من‌. 14 هركس‌ نخواهد ختنه‌ شود، بايد از قومِ خود طرد شود، زيرا عهد مرا شكسته‌ است‌.»
15 خدا همچنين‌ فرمود: «اما در خصوص‌ ساراي‌، زن‌ تو: بعد از اين‌ ديگر او را ساراي‌ مخوان‌. نام‌ او ساره‌ (يعني‌ «شاهزاده‌») خواهد بود. 16 من‌ او را بركت‌ خواهم‌ داد و از وي‌ به‌ تو پسري‌ خواهم‌ بخشيد. بلي‌، او را بركت‌ خواهم‌ داد و از او قومها به‌ وجود خواهم‌ آورد. از ميان‌ فرزندان‌ تو، پادشاهان‌ خواهند برخاست‌.»
17 آنگاه‌ ابراهيم‌ سجده‌ كرد و خنديد و در دل‌ خود گفت‌: «آيا براي‌ مرد صد ساله‌ پسري‌ متولد شود و ساره‌ در نود سالگي‌ بزايد؟» 18 پس‌ به‌ خدا عرض‌ كرد: «خداوندا، همان‌ اسماعيل‌ را منظور بدار.»
19 ولي‌ خدا فرمود: «مطمئن‌ باش‌ خودِ ساره‌ براي‌ تو پسري‌ خواهد زاييد و تو نام‌ او را اسحاق‌ (يعني‌ «خنده‌») خواهي‌ گذاشت‌. من‌ عهد خود را با او و نسل‌ وي‌ تا ابد برقرار خواهم‌ ساخت‌. 20 اما در مورد اسماعيل‌ نيز تقاضاي‌ تو را اجابت‌ نمودم‌ و او را بركت‌ خواهم‌ داد و نسل‌ او را چنان‌ زياد خواهم‌ كرد كه‌ قوم‌ بزرگي‌ از او به‌ وجود آيد. دوازده‌ امير از ميان‌ فرزندان‌ او برخواهند خاست‌. 21 اما عهد خود را با اسحاق‌ كه‌ ساره‌ او را سال‌ ديگر در همين‌ موقع‌ براي‌ تو خواهد زاييد، استوار مي‌سازم‌.»
22 آنگاه‌ خدا از سخن‌ گفتن‌ با ابراهيم‌ باز ايستاد و از نزد او رفت‌. 23 سپس‌ ابراهيم‌، فرزندش‌ اسماعيل‌ و ساير مردان‌ و پسراني‌ را كه‌ در خانه‌اش‌ بودند، چنانكه‌خدا فرموده‌ بود ختنه‌ كرد. 24-27 در آن‌ زمان‌ ابراهيم‌ نود و نه‌ ساله‌ و اسماعيل‌ سيزده‌ ساله‌ بود. هر دو آنها در همان‌ روز با ساير مردان‌ و پسراني‌ كه‌ در خانه‌اش‌ بودند، چه‌ خانه‌زاد و چه‌ زرخريد، ختنه‌ شدند.

راهنما
باب‌هاي‌ 15 ، 16 و 17 . تجديد وعدة‌ خدا به‌ ابراهيم‌
خدا وعده‌هاي‌ خود را به‌ ابراهيم‌ تجديد كرد و افزود كه‌ ذريّت‌ او پيش‌ از آنكه‌ كنعان‌ را به‌ ارث‌ برند، 400 سال‌ در سرزميني‌ بيگانه‌، يعني‌ مصر، به‌ سر خواهند برد (15 : 13). هنگامي‌ كه‌ ابراهيم‌ 100 ساله‌ و سارا 90 ساله‌ بودند، خدا وعدة‌ اسحق‌ را به‌ آنها داد و عهد ختنه‌ بعنوان‌ نشانه‌اي‌ از قوم‌ خدا برقرار شد.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

18 وعده تولد پسر ابراهیم، شفاعت ابراهیم برای سدوم

ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) ديدار سه‌ فرشته‌
و خداوند در بلوطستان‌ ممري‌، بر وي‌ ظاهر شد، و او در گرماي‌ روز به‌ در خيمه‌ نشسته‌ بود. 2 ناگاه‌ چشمان‌ خود را بلند كرده‌، ديد كه‌ اينك‌ سه‌ مرد در مقابل‌ او ايستاده‌اند. و چون‌ ايشان‌ را ديد، از در خيمه‌ به‌ استقبال‌ ايشان‌ شتافت‌، و رو بر زمين‌ نهاد 3 و گفت‌: «اي‌ مولا، اكنون‌ اگر منظور نظر تو شدم‌، از نزد بندة‌ خود مگذر. 4 اندك‌ آبي‌ بياورند تا پاي‌ خود را شسته‌، در زير درخت‌ بياراميد، 5 و لقمة‌ ناني‌ بياورم‌ تا دلهاي‌ خود را تقويت‌ دهيد و پس‌ از آن روانه‌ شويد، زيرا براي‌ همين‌، شما را بر بندة‌ خود گذر افتاده‌ است‌.» گفتند: «آنچه‌ گفتي‌ بكن‌.» 6 پس‌ ابراهيم‌ به‌ خيمه‌، نزد ساره‌ شتافت‌ و گفت‌: «سه‌ كيل‌ از آرد مَيْدَه‌ بزودي‌ حاضر كن‌ و آن‌ را خمير كرده‌، گِرده‌ها بساز.» 7 و ابراهيم‌ به‌ سوي‌ رمه‌ شتافت‌ و گوسالة‌ نازكِ خوب‌ گرفته‌، به‌ غلام‌ خود داد تا بزودي‌ آن‌ را طبخ‌ نمايد. 8 پس‌ كره‌ و شير و گوساله‌اي‌ را كه‌ ساخته‌ بود، گرفته‌، پيش‌ روي‌ ايشان‌ گذاشت‌، و خود در مقابل‌ ايشان‌ زير درخت‌ ايستاد تا خوردند. 9 به‌ وي‌ گفتند: «زوجه‌ات‌ ساره‌ كجاست‌؟» گفت‌: «اينك‌ در خيمه‌ است‌.» 10 گفت‌: «البته‌ موافق‌ زمان‌ حيات‌، نزد تو خواهم‌ برگشت‌، و زوجه‌ات‌ ساره‌ را پسري‌ خواهد شد.» و ساره‌ به‌ در خيمه‌اي‌ كه‌ در عقب‌ او بود، شنيد. 11 و ابراهيم‌ و ساره‌ پير و سالخورده‌ بودند، و عادت‌ زنان‌ از ساره‌ منقطع‌ شده‌ بود. 12 پس‌ ساره‌ در دل‌ خود بخنديد و گفت‌: «آيا بعد از فرسودگي‌ام‌ مرا شادي‌ خواهد بود، و آقايم‌ نيز پير شده‌ است‌؟» 13 و خداوند به‌ ابراهيم‌ گفت‌: «ساره‌ براي‌ چه‌ خنديد و گفت‌: آيا في‌الحقيقه‌ خواهم‌ زاييد و حال‌ آنكه‌ پير هستم‌؟ 14 مگر هيچ‌ امري‌ نزد خداوند مشكل‌ است‌؟ در وقت‌ موعود، موافق‌ زمان‌ حيات‌، نزد تو خواهم‌ برگشت‌ و ساره‌ را پسري‌ خواهد شد.» 15 آنگاه‌ ساره‌ انكار كرده‌، گفت‌: «نخنديدم‌»، چونكه‌ ترسيد. گفت‌: «ني‌، بلكه‌ خنديدي‌.»
شفاعت‌ ابراهيم‌
16 پس‌، آن‌ مردان‌ از آنجا برخاسته‌، متوجه‌ سُدُوم‌ شدند، و ابراهيم‌ ايشان‌ را مشايعت‌ نمود.
17 و خداوند گفت‌: «آيا آنچه‌ من‌ مي‌كنم‌، از ابراهيم‌ مخفي‌ دارم‌؟ 18 و حال‌ آنكه‌ از ابراهيم‌ هر آينه‌ امتي‌ بزرگ‌ و زورآور پديد خواهد آمد، و جميع‌ امت‌هاي‌ جهان‌ از او بركت‌ خواهند يافت‌. 19 زيرا او را مي‌شناسم‌ كه‌ فرزندان‌ و اهل‌ خانة‌ خود را بعد از خود امر خواهد فرمود تا طريق‌ خداوند را حفظ نمايند، و عدالت‌ و انصاف‌ را بجا آورند، تا خداوند آنچه‌ به‌ ابراهيم‌ گفته‌ است‌، به‌ وي‌ برساند.» 20 پس‌ خداوند گفت‌: «چونكه‌ فرياد سُدوم‌ و عَموره‌ زياد شده‌ است‌، و خطاياي‌ ايشان‌ بسيار گران‌، 21 اكنون‌ نازل‌ مي‌شوم‌ تا ببينم‌ موافق‌ اين‌ فريادي‌ كه‌ به‌ من‌ رسيده‌، بالتّمام‌ كرده‌اند. والاّ خواهم‌ دانست‌.» 22 آنگاه‌ آن‌ مردان‌ از آنجا بسوي‌ سدوم‌ متوجه‌ شده‌، برفتند. و ابراهيم‌ در حضور خداوند هنوز ايستاده‌ بود. 23 و ابراهيم‌ نزديك‌ آمده‌، گفت‌: «آيا عادل‌ را با شرير هلاك‌ خواهي‌ كرد؟ 24 شايد در شهر پنجاه‌ عادل‌ باشند، آيا آن‌ را هلاك‌ خواهي‌ كرد و آن‌ مكان‌ را بخاطر آن‌ پنجاه‌ عادل‌ كه‌ در آن‌ باشند، نجات‌ نخواهي‌ داد؟ 25 حاشا از تو كه‌ مثل‌ اين‌ كار بكني‌ كه‌ عادلان‌ را با شريران‌ هلاك‌ سازي‌ و عادل‌ و شرير مساوي‌ باشند. حاشا از تو! آيا داور تمام‌ جهان‌، انصاف‌ نخواهد كرد؟» 26 خداوند گفت‌: «اگر پنجاه‌ عادل‌ در شهر سدوم‌ يابم‌، هر آينه‌ تمام‌ آن‌ مكان‌ را به‌ خاطر ايشان‌ رهايي‌ دهم‌.» 27 ابراهيم‌ در جواب‌ گفت‌: «اينك‌ من‌ كه‌ خاك‌ و خاكستر هستم‌، جرأت‌ كردم‌ كه‌ به‌ خداوند سخن‌ گويم‌. 28 شايد از آن‌ پنجاه‌ عادل‌، پنج‌ كم‌ باشد. آيا تمام‌ شهر را بسبب‌ پنج‌، هلاك‌ خواهي‌ كرد؟» گفت‌: «اگر چهل‌ و پنج‌ در آنجا يابم‌، آن‌ را هلاك‌نكنم‌.» 29 بار ديگر بدو عرض‌ كرده‌، گفت‌: «هر گاه‌ در آنجا چهل‌ يافت‌ شوند؟» گفت‌: «به‌ خاطر چهل‌ آن‌ را نكنم‌.» 30 گفت‌: «زنهار غضب‌ خداوند افروخته‌ نشود تا سخن‌ گويم‌. شايد در آنجا سي‌ پيدا شوند؟» گفت‌: «اگر در آنجا سي‌ يابم‌، اين‌ كار را نخواهم‌ كرد.» 31 گفت‌: «اينك‌ جرأت‌ كردم‌ كه‌ به‌ خداوند عرض‌ كنم‌. اگر بيست‌ در آنجا يافت‌ شوند؟» گفت‌: «به‌ خاطر بيست‌ آن‌ را هلاك‌ نكنم‌.» 32 گفت‌: «خشم‌ خداوند، افروخته‌ نشود تا اين‌ دفعه‌ را فقط عرض‌ كنم‌، شايد ده‌ در آنجا يافت‌ شوند؟» گفت‌: «به‌ خاطر ده‌ آن‌ را هلاك‌ نخواهم‌ ساخت‌.» 33 پس‌ خداوند چون‌ گفتگو را با ابراهيم‌ به‌ اتمام‌ رسانيد، برفت‌ و ابراهيم‌ به‌ مكان‌ خويش‌ مراجعت‌ كرد. ترجمه تفسیری هنگامي‌ كه‌ ابراهيم‌ در بلوطستان‌ ممري‌ سكونت‌ داشت‌، خداوند بار ديگر بر او ظاهر شد. شرح‌ واقعه‌ چنين‌ است‌: ابراهيم‌ در گرماي‌ روز بر در خيمه‌ خود نشسته‌ بود. 2 ناگهان‌ متوجه‌ شد كه‌ سه‌ مرد بطرفش‌ مي‌آيند. از جا برخاست‌ و به‌ استقبـال‌ آنهـا شتـافت‌. ابراهيم‌ رو بـه‌ زميـن‌ نهـاده‌، 3و4 گفت‌: «اي‌ سَروَران‌، تمنا مي‌كنم‌ اندكي‌ توقف‌ كرده‌، در زير سايه‌ اين‌ درخت‌ استراحت‌ كنيد. من‌ مي‌روم‌ و براي‌ شستن‌ پاهاي‌ شما آب‌ مي‌آورم‌. 5 لقمه‌ ناني‌ نيز خواهم‌ آورد تا بخوريد و قوت‌ بگيريد و بتوانيد به‌ سفر خود ادامه‌ دهيد. شما مهمان‌ من‌ هستيد.»
آنها گفتند: «آنچه‌ گفتي‌ بكن‌.»
6 آنگاه‌ ابراهيم‌ با شتـاب‌ به‌ خيمه‌ برگشت‌ و به‌ ساره‌ گفت‌: «عجله‌ كن‌! چند نان‌ از بهترين‌ آردي‌ كه‌ داري‌ بپز.» 7 سپس‌ خودش‌ بطرف‌ گله‌ دويده‌، يك‌ گوساله‌ خوب‌ گرفت‌ و به‌ نوكر خود داد تا هر چه‌ زودتر آن‌ را آماده‌ كند. 8 طولي‌ نكشيد كه‌ ابراهيم‌ مقداري‌ كره‌ و شير و كباب‌ براي‌ مهمانان‌ خود آورد و جلو آنها گذاشت‌ و درحالي‌ كه‌ آنها مشغول‌ خوردن‌ بودند، زير درختي‌ در كنار ايشان‌ ايستاد.
9 مهمانان‌ از ابراهيم‌ پرسيدند: «همسرت‌ ساره‌ كجاست‌؟»
جواب‌ داد: «او در خيمه‌ است‌.»
10 يكي‌ از ايشان‌ گفت‌: «سال‌ بعد در چنين‌ زماني‌ نزد تو خواهم‌ آمد و ساره‌ پسري‌ خواهد زاييد!» (ساره‌ پشت‌ درِ خيمه‌ ايستاده‌ بود و به‌ حرفهاي‌ آنها گوش‌ مي‌داد.) 11 در آن‌ وقت‌ ابراهيم‌ و ساره‌ هر دو بسيار پير بودند و ديگر از ساره‌ گذشته‌ بود كه‌ صاحب‌ فرزندي‌ شود.
12 پس‌ ساره‌ در دل‌ خود خنديد و گفت‌: «آيا زني‌به‌ سن‌ و سال‌ من‌ با چنين‌ شوهر پيري‌ مي‌تواند بچه‌دار شود؟»
13 خداوند به‌ ابراهيم‌ گفت‌: «چرا ساره‌ خنديد و گفت‌: آيا زني‌ به‌ سن‌ و سال‌ من‌ مي‌تواند بچه‌دار شود؟ 14 مگر كاري‌ هست‌ كه‌ براي‌ خداوند مشكل‌ باشد؟ همانطوري‌ كه‌ به‌ تو گفتم‌ سال‌ بعد، در چنين‌ زماني‌ نزد تو خواهم‌ آمد و ساره‌ پسري‌ خواهد زاييد.»
15 اما ساره‌ چون‌ ترسيده‌ بود، انكار نموده‌، گفت‌: «من‌ نخنديدم‌!» گفت‌: «چرا خنديدي‌!»
شفاعت‌ ابراهيم‌ براي‌ سدوم‌
16 آنگاه‌ آن‌ سه‌ مرد برخاستند تا به‌ شهر سدوم‌ برونـد و ابراهيم‌ نيز برخاست‌ تا ايشان‌ را بدرقـه‌ كنـد. 17 اما خداوند گفت‌: «آيا نقشه‌ خود را از ابراهيم‌ پنهان‌ كنم‌؟ 18 حال‌ آنكه‌ از وي‌ قومي‌ بزرگ‌ و قوي‌ پديد خواهد آمد و همه‌ قومهاي‌ جهان‌ از او بركت‌ خواهند يافت‌. 19 من‌ او را برگزيده‌ام‌ تا فرزندان‌ و اهل‌ خانه‌ خود را تعليم‌ دهد كه‌ مرا اطاعت‌ نموده‌، آنچه‌ را كه‌ راست‌ و درست‌ است‌ به‌ جا آورند. اگر چنين‌ كنند من‌ نيز آنچه‌ را كه‌ به‌ او وعده‌ داده‌ام‌، انجام‌ خواهم‌ داد.»
20 پس‌ خداوند به‌ ابراهيم‌ فرمود: «فرياد عليه‌ ظلمِ مردم‌ سدوم‌ و عموره‌ بلند شده‌ است‌ و گناهان‌ ايشان‌ بسيار زياد گشته‌ است‌. 21 پس‌ به‌ پايين‌ مي‌روم‌ تا به‌ فريادي‌ كه‌ به‌ گوش‌ من‌ رسيده‌ است‌، رسيدگي‌ كنم‌.»
22 آنگاه‌ آن‌ دو نفر بجانب‌ شهر سدوم‌ روانه‌ شدند، ولي‌ خداوند نزد ابراهيم‌ ماند. 23 ابراهيم‌ به‌ او نزديك‌ شده‌، گفت‌: «خداوندا، آيا درستكاران‌ را با بدكاران‌ با هم‌ هلاك‌ مي‌كني‌؟ 24 شايد پنجاه‌ آدم‌ درستكار در آن‌ شهر باشند. آيا بخاطر آنها، از نابود كردن‌ آنجا صرفنظر نخواهي‌ كرد؟ 25 يقين‌ دارم‌ كه‌ تو درستكاران‌ را با بدكاران‌ هلاك‌ نخواهي‌ نمود. چطور ممكن‌ است‌ با درستكاران‌ و بدكاران‌ يكسان‌ رفتار كني‌؟ آيا داور تمام‌ جهان‌ از روي‌ عدل‌ و انصاف‌ داوري‌ نخواهد كرد؟»
26 خداوند در پاسخ‌ ابراهيم‌ فرمود: «اگر پنجاه‌ آدمِ درستكار در شهر سدوم‌ پيدا كنم‌، بخاطر آنها از نابودكردن‌ آنجا صرفنظر خواهم‌ كرد.»
27 ابراهيم‌ عرض‌ كرد: «به‌ منِ ناچيز و خاكي‌ اجازه‌ بده‌ جسارت‌ كرده‌، بگويم‌ كه‌ 28 اگر در شهر سدوم‌ فقط‌ چهل‌ و پنج‌ نفر آدمِ درستكار باشند، آيا براي‌ پنج‌ نفر كمتر، شهر را نابود خواهي‌ كرد؟»
خداوند فرمود: «اگر چهل‌ و پنج‌ نفر آدم‌ درستكار در آنجا باشند، آن‌ را از بين‌ نخواهم‌ برد.»
29 ابراهيم‌ باز به‌ سخنان‌ خود ادامه‌ داد وگفت‌: «شايد چهل‌ نفر باشند!»
خداوند فرمود: «اگر چهل‌ نفر هم‌ باشند آنجا را از بين‌ نخواهم‌ برد.» 30 ابراهيم‌ عرض‌ كرد: «تمنا اينكه‌ غضبناك‌ نشوي‌ و اجازه‌ دهي‌ سخن‌ گويم‌. شايد در آنجا سي‌ نفر پيدا كني‌!»
خداوند فرمود: «اگر سي‌ نفر يافت‌ شوند، من‌ آنجا را از بين‌ نخواهم‌ برد.» 31 ابراهيم‌ عرض‌ كرد: «جسارت‌ مرا ببخش‌ و اجازه‌ بده‌ بپرسم‌ اگر بيست‌ آدمِ درستكار در آنجا يافت‌ شوند، آيا باز هم‌ آنجا را نابود خواهي‌ كرد؟»
خداوند فرمود: «اگر بيست‌ نفر هم‌ باشند شهر را نابود نخواهم‌ كرد.»
32 ابراهيم‌ بار ديگر عرض‌ كرد: «خداوندا، غضبت‌ افروخته‌ نشود! اين‌ آخرين‌ سؤال‌ من‌ است‌. شايد ده‌ نفر آدمِ درستكار در آن‌ شهر يافت‌ شوند!»
خداوند فرمود: «اگر چنانچه‌ ده‌ آدم‌ درستكار نيز باشند، شهر را نابود نخواهم‌ كرد.»
33 خداوند پس‌ از پايان‌ گفتگو با ابراهيم‌، از آنجا رفت‌ و ابراهيم‌ به‌ خيمه‌اش‌ بازگشت‌.

راهنما
باب‌هاي‌ 18 و 19 . سدوم‌ و عموره‌
اين‌ شهرهاي‌ فاسد فقط‌ چند مايل‌ از حبرون‌ شهر ابراهيم‌، و اورشليم‌ شهر ملكيصدق‌، فاصله‌ داشتند، با اينهمه‌ بقدري‌ ننگين‌ بودند كه‌ بوي‌ تعفنشان‌ به‌ آسمان‌ مي‌رسيد. فقط‌ 400 سال‌ از زمان‌ طوفان‌ مي‌گذشت‌ و خاطرة‌ آن‌ هنوز در ذهن‌ مردم‌ زنده‌ بود. ولي‌ مردم‌ درسي‌ را كه‌ در آن‌ نابودي‌ فاجعه‌ آميز بشريت‌ نهفته‌ بود، فراموش‌ كرده‌ بودند. و خدا بر اين‌ دو شهر «آتش‌ و گوگرد بارانيد» تا خاطرة‌ مردم‌ را تازه‌ كند و از خشم‌ خدا كه‌ براي‌ مردم‌ شرير ذخيره‌ شده‌، هشدار دهد؛ و شايد براي‌ آنكه‌ اين‌ نمونه‌اي‌ باشد از نابودي‌ نهايي‌ زمين‌ در آتش‌ (دوم‌ پطرس‌ 2 : 5 و 6 ؛ 3 : 6 و 10).
عيسي‌ بازگشت‌ خود را به‌ زمان‌ نابودي‌ سدوم‌ (لوقا 17 : 26 - 32)، و نيز به‌ زمان‌ طوفان‌ تشبيه‌ كرد. هر دو مورد، دوران‌ شرارت‌ بيش‌ از حد بودند. امروزه‌، با وجود طمع‌، قساوت‌، سبعيت‌ و غرايز جنايتكارانه‌ و ارواح‌ شريري‌ كه‌ بر زمين‌ حاكمند، آنهم‌ به‌ مقياسي‌ كه‌ تا به‌ حال‌ در تاريخ‌ سابقه‌ نداشته‌، پيش‌ بيني‌ سرنوشتي‌ كه‌ بسوي‌ آن‌ مي‌رويم‌، كار دشواري‌ نيست‌؛ گرچه‌ انسانهاي‌ نيك‌ و دولتمردان‌ به‌ سختي‌ مي‌كوشند كه‌ از چنين‌ تقديري‌ جلوگيري‌ كنند. اگر توبه‌اي‌ جهاني‌ صورت‌ نگيرد، روز هلاكت‌ و نيستي‌ به‌ زودي‌ فرا خواهد رسيد.

محل‌ سدوم‌ و عموره‌
محل‌ اين‌ دو شهر در منتهي‌اليه‌ شمالي‌ يا جنوبي‌ درياي‌ مرده‌ بوده‌ است‌. «سدوم‌» (اوسدوم‌) نام‌ كوهي‌ است‌ كه‌ در كنارة‌ جنوب‌ غربي‌ دريا قرار دارد. روايات‌ كهن‌ همواره‌ حاكي‌ از آن‌ بودند كه‌ به‌ هنگام‌ نابودي‌ سدوم‌ و عموره‌، تغييرات‌ طبيعي‌ عظيمي‌ در اطراف‌ منتهي‌اليه‌ جنوبي‌ درياي‌ مرده‌ صورت‌ گرفتند. تصور نويسندگان‌ باستاني‌ عموماً بر اين‌ بود كه‌ اين‌ دو شهر در زير «درياي‌ مرده‌» مدفون‌ شده‌اند.

درياي‌ مرده‌
درياي‌ مرده‌ حدود 40 مايل‌ طول‌ و 10 مايل‌ عرض‌ دارد. قسمت‌ شمالي‌ آن‌ بسيار عميق‌ است‌ و در برخي‌ نقاط‌ به‌ 1000 فوت‌ مي‌رسد. عمق‌ قسمت‌ جنوبي‌ آن‌ از 15 فوت‌ بيشتر نيست‌ و در اكثر نقاط‌ از 10 فوت‌ نيز كمتر است‌. امروزه‌، بخاطر ريختن‌ آب‌ رود اردن‌ و برخي‌ نهرهاي‌ ديگر به‌ درياي‌ مرده‌، سطح‌ آب‌ آن‌ از زمان‌ ابراهيم‌ بيشتر است‌، چرا كه‌ اين‌ دريا هيچ‌ خروجي‌ ندارد. بخش‌ جنوبي‌ درياي‌ مرده‌، در آن‌ روزگار دشت‌ مسطحي‌ بوده‌ است‌.

نكتة‌ باستانشناختي‌: در سال‌ 1924، دكتر و. ف‌. آلبرايت‌ و دكتر ج‌. كايل‌ كه‌ سرپرستي‌ هيئت‌ اعزامي‌ مشترك‌ مدارس‌ آمريكايي‌ و مدرسة‌ علوم‌ ديني‌ خنيا را بر عهده‌ داشتند، در گوشة‌ جنوب‌ شرقي‌ درياي‌ مرده‌، پنج‌ واحه‌ يافتند كه‌ در كنار چشمه‌هاي‌ آب‌ تميز واقع‌ بودند. در مركز آنها در دشتي‌ به‌ ارتفاع‌ 500 فوت‌ بالاتر از سطح‌ درياي‌ مرده‌، در مكاني‌ به‌ نام‌ باب‌ الدرا، بقاياي‌ محوطة‌ داراي‌ استحكامات‌ عظيمي‌ را يافتند كه‌ قطعاً «مكان‌ بلندي‌» براي‌ مراسم‌ مذهبي‌ بوده‌ است‌. در آنجا مقادير زيادي‌ تكه‌هاي‌ سفال‌ شكسته‌، سنگ‌ چخماق‌ و بقاياي‌ ديگري‌ از دورة‌ ميان‌ 2500 و 2000 ق‌. م‌. كشف‌ شد؛ و نيز شواهدي‌ دال‌ بر اينكه‌ سكونت‌ در آنجا ناگهان‌ در حدود 2000 ق‌. م‌. خاتمه‌ يافت‌. شواهدي‌ مبني‌ بر اينكه‌ اين‌ منطقه‌ بسيار پر جمعيت‌ و پر رونق‌ بوده‌ است‌، نشاندهندة‌ حاصلخيزي‌ فراوان‌ آن‌، «مثل‌ باغ‌ خدا» است‌. اين‌ واقعيت‌ كه‌ سكونت‌ در آنجا به‌ يكباره‌ متوقف‌ شد و اينكه‌ پس‌ از آن‌ همواره‌ متروك‌ و ويرانه‌ باقي‌ مانده‌ است‌، حاكي‌ از آن‌ است‌ كه‌ ناحية‌ مذكور بوسيلة‌ فاجعة‌ عظيمي‌ كه‌ خاك‌ و آب‌ و هواي‌ آن‌ را تغيير داده‌ نابود شد.
نظر آلبرايت‌ و كايل‌ و اكثر باستان‌ شناسان‌ بر آن‌ است‌ كه‌ سدوم‌ و عموره‌ در اين‌ واحه‌ها و تا پايين‌ چشمه‌ها، واقع‌ شده‌ بودند، كه‌ اين‌ محل‌ اكنون‌ زيرآب‌هاي‌ درياي‌ مرده‌ قرار دارد.
منظور از «قير» (يا لجن‌) (14 : 10) ، قير معدني‌ است‌ كه‌ فرآوردة‌ نفتي‌ سياه‌ و درخشاني‌ است‌ كه‌ ذوب‌ مي‌شود و مي‌سوزد. بسترهاي‌ وسيعي‌ از اين‌ قير در هر دو طرف‌ درياي‌ سياه‌ وجود دارد كه‌ در منتهي‌اليه‌ جنوبي‌ دريا فراوان‌تر هستند و مقادير عظيمي‌ از آن‌ در زير دريا نهفته‌ است‌. مقدار زيادي‌ از اين‌ قير بهنگام‌ وقوع‌ زلزله‌ها به‌ سطح‌ زمين‌ آمده‌ است‌.
«گوگرد» (19 : 24). به‌ گفته‌، كايل‌، در زير كوه‌ اوسدوم‌ قشري‌ از نمك‌ به‌ ضخامت‌ 150 فوت‌، و بالاي‌ آن‌ قشري‌ از خاك‌ آهك‌دار آميخته‌ به‌ سولفور وجود داشت‌؛ و در زمان‌ مناسب‌، خدا گازها را برافروخت‌ و انفجار عظيمي‌ رخ‌ داد؛ نمك‌ و سولفور داغ‌ قرمز به‌ آسمان‌ فوران‌ كرد، بطوريكه‌ واقعاً بصورت‌ باراني‌ از آتش‌ و گوگرد از آسمان‌ باريد. زن‌ لوط‌ را قشري‌ از نمك‌ پوشانيد. در انتهاي‌ جنوبي‌ درياي‌ مرده‌، ستونهاي‌ نمك‌ زيادي‌ وجود دارد كه‌ همه‌ «زن‌ لوط‌» ناميده‌ مي‌شوند. در واقع‌ همه‌ چيز در اين‌ منطقه‌، با حكايت‌ كتاب‌مقدس‌ دربارة‌ سدوم‌ و عموره‌ هماهنگ‌ است‌.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

19 خرابی سدوم و عموره، لوط و دخترانش

ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) نابودي‌ سُدوم‌ و عَموره‌
‌ و وقت‌ عصر، آن‌ دو فرشته‌ وارد سُدوم شدند، و لوط به‌ دروازة‌ سدوم‌ نشسته‌ بود. و چون‌ لوط ايشان‌ را بديد، به‌ استقبال‌ ايشان‌ برخاسته‌، رو بر زمين‌ نهاد 2 و گفت‌: «اينك‌ اكنون‌ اي‌ آقايان‌ من‌، به‌ خانة‌ بندة‌ خود بياييد، و شب‌ را بسر بريد، و پايهاي‌ خود را بشوييد و بامدادان‌ برخاسته‌، راه‌ خود را پيش‌ گيريد.» گفتند: «ني‌، بلكه‌ شب‌ را در كوچه‌ بسر بريم‌.» 3 اما چون‌ ايشان‌ را الحاح‌ بسيار نمود، با او آمده‌، به‌ خانه‌اش‌ داخل‌ شدند، و براي‌ ايشان‌ ضيافتي‌ نمود و نان‌ فطير پخت‌، پس‌ تناول‌ كردند. 4 و به‌ خواب‌ هنوز نرفته‌ بودند كه‌ مردان‌ شهر، يعني‌ مردم‌ سدوم‌، از جوان‌ و پير، تمام‌ قوم‌ از هر جانب‌، خانة‌ وي‌ را احاطه‌ كردند 5 و به‌ لوط ندا در داده‌، گفتند: «آن‌ دو مردكه‌ امشب‌ به‌ نزد تو درآمدند، كجا هستند؟ آنها را نزد ما بيرون‌ آور تا ايشان‌ را بشناسيم‌.» 6 آنگاه‌ لوط‌ نزد ايشان‌، بدرگاه‌ بيرون‌ آمد و در را از عقب‌ خود ببست‌ 7 و گفت‌: «اي‌ برادران‌ من‌، زنهار بدي‌ مكنيد. 8 اينك‌ من‌ دو دختر دارم‌ كه‌ مرد را نشناخته‌اند. ايشان‌ را الا´ن‌ نزد شما بيرون‌ آورم‌ و آنچه‌ در نظر شما پسند آيد، با ايشان‌ بكنيد. لكن‌ كاري‌ بدين‌ دو مرد نداريد، زيرا كه‌ براي‌ همين‌ زير ساية‌ سقف‌ من‌ آمده‌اند.» 9 گفتند: «دور شو.» و گفتند: «اين‌ يكي‌ آمد تا نزيل‌ ما شود و پيوسته‌ داوري‌ مي‌كند. الا´ن‌ با تو از ايشان‌ بدتر كنيم‌.» پس‌ بر آن‌ مرد، يعني‌ لوط‌، بشدت‌ هجوم‌ آورده‌، نزديك‌ آمدند تا در را بشكنند.
10 آنگاه‌ آن‌ دو مرد، دست‌ خود را پيش‌ آورده‌، لوط‌ را نزد خود به‌ خانه‌ درآوردند و در را بستند. 11 اما آن‌ اشخاصي‌ را كه‌ به‌ در خانه‌ بودند، از خُرد و بزرگ‌، به‌ كوري‌ مبتلا كردند، كه‌ از جُستنِ در، خويشتن‌ را خسته‌ ساختند. 12 و آن‌ دو مرد به‌ لوط‌ گفتند: «آيا كسي‌ ديگر دراينجا داري‌؟ دامادان‌ و پسران‌ و دختران‌ خود و هر كه‌ را در شهر داري‌، از اين‌ مكان‌ بيرون‌ آور، 13 زيرا كه‌ ما اين‌ مكان‌ را هلاك‌ خواهيم‌ ساخت‌، چونكه‌ فرياد شديد ايشان‌ به‌ حضور خداوند رسيده‌ و خداوند ما را فرستاده‌ است‌ تا آن‌ را هلاك‌ كنيم‌.» 14 پس‌ لوط‌ بيرون‌ رفته‌، با دامادان‌ خود كه‌ دختران‌ او را گرفتند، مكالمه‌ كرده‌، گفت‌: «برخيزيد و از اين‌ مكان‌ بيرون‌ شويد، زيرا خداوند اين‌ شهر را هلاك‌ مي‌كند.» اما بنظر دامادان‌ مسخره‌ آمد.
15 و هنگام‌ طلوع‌ فجر، آن‌ دو فرشته‌، لوط‌ راشتابانيده‌، گفتند: «برخيز و زن‌ خود را با اين‌ دو دختر كه‌ حاضرند بردار، مبادا در گناه‌ شهر هلاك‌ شوي‌.» 16 و چون‌ تأخير مي‌نمود، آن‌ مردان‌، دست‌ او و دست‌ زنش‌ و دست‌ هر دو دخترش‌ را گرفتند، چونكه‌ خداوند بر وي‌ شفقت‌ نمود و او را بيرون‌ آورده‌، در خارج‌ شهر گذاشتند. 17 و واقع‌ شد چون‌ ايشان‌ را بيرون‌ آورده‌ بودند كه‌ يكي‌ به‌ وي‌ گفت‌: «جان‌ خود را درياب‌ و از عقب‌ منگر، و در تمام‌ وادي‌ مَايست‌، بلكه‌ به‌ كوه‌ بگريز، مبادا هلاك‌ شوي‌.» 18 لوط‌ بديشان‌ گفت‌: «اي‌ آقا چنين‌ مباد! 19 همانا بنده‌ات‌ در نظرت‌ التفات‌ يافته‌ است‌ و احساني‌ عظيم‌ به‌ من‌ كردي‌ كه‌ جانم‌ را رستگار ساختي‌، و من‌ قدرت‌ آن‌ ندارم‌ كه‌ به‌ كوه‌ فرار كنم‌، مبادا اين‌ بلا مرا فرو گيرد و بميرم‌. 20 اينك‌ اين‌ شهر نزديك‌ است‌ تا بدان‌ فرار كنم‌، و نيز صغير است‌. اِذن‌ بده‌ تا بدان‌ فرار كنم‌. آيا صغير نيست‌، تا جانم‌ زنده‌ ماند.» 21 بدو گفت‌: «اينك‌ در اين‌ امر نيز تو را اجابت‌ فرمودم‌، تا شهري‌ را كه‌ سفارش‌ آن‌ را نمودي‌، واژگون‌ نسازم‌. 22 بدان‌ جا بزودي‌ فرار كن‌، زيرا كه‌ تا تو بدانجا نرسي‌، هيچ‌ نمي‌توانم‌ كرد.» از اين‌ سبب‌ آن‌ شهر مسمّي‌' به‌ صوغر شد. 23 و چون‌ آفتاب‌ بر زمين‌ طلوع‌ كرد، لوط‌ به‌ صُوغر داخل‌ شد. 24 آنگاه‌ خداوند بر سدوم‌ و عموره‌، گوگرد و آتش‌، از حضور خداوند از آسمان‌ بارانيد. 25 و آن‌ شهرها، و تمام‌ وادي‌، و جميع‌ سكنة‌ شهرها و نباتات‌ زمين‌ را واژگون‌ ساخت‌. 26 اما زن‌ او، از عقب‌ خود نگريسته‌، ستوني‌ از نمك‌ گرديد.
27 بامدادان‌، ابراهيم‌ برخاست‌ و به‌ سوي‌ آن‌مكاني‌ كه‌ در آن‌ به‌ حضور خداوند ايستاده‌ بود، رفت‌. 28 و چون‌ به‌ سوي‌ سدوم‌ و عموره‌، و تمام‌ زمين‌ وادي‌ نظر انداخت‌، ديد كه‌ اينك‌ دود آن‌ زمين‌، چون‌ دود كوره‌ بالا مي‌رود. 29 و هنگامي‌ كه‌ خدا شهرهاي‌ وادي‌ را هلاك‌ كرد، خدا ابراهيم‌ را به‌ ياد آورد، و لوط‌ را از آن‌ انقلاب‌ بيرون‌ آورد، چون‌ آن‌ شهرهايي‌ را كه‌ لوط‌ در آنها ساكن‌ بود، واژگون‌ ساخت‌.
سرنوشت‌ لوط‌ و دخترانش‌
30 و لوط‌ از صوغر برآمد و با دو دختر خود در كوه‌ ساكن‌ شد زيرا ترسيد كه‌ در صوغر بماند. پس‌ با دو دختر خود در مَغاره‌ سُكْني‌' گرفت‌. 31 و دختر بزرگ‌ به‌ كوچك‌ گفت‌: «پدر ما پير شده‌ و مردي‌ بر روي‌ زمين‌ نيست‌ كه‌ برحسب‌ عادت‌ كل‌ جهان‌، به‌ ما در آيد. 32 بيا تا پدر خود را شراب‌ بنوشانيم‌، و با او همبستر شويم‌، تا نسلي‌ از پدر خود نگاه‌ داريم‌.» 33 پس‌ در همان‌ شب‌، پدر خود را شراب‌ نوشانيدند، و دختر بزرگ‌ آمده‌ با پدر خويش‌ همخواب‌ شد، و او از خوابيدن‌ و برخاستن‌ وي‌ آگاه‌ نشد. 34 و واقع‌ شد كه‌ روز ديگر، بزرگ‌ به‌ كوچك‌ گفت‌: «اينك‌ دوش‌ با پدرم‌ همخواب‌ شدم‌، امشب‌ نيز او را شراب‌ بنوشانيم‌، و تو بيا و با وي‌ همخواب‌ شو، تا نسلي‌ از پدر خود نگاه‌ داريم‌.» 35 آن‌ شب‌ نيز پدر خود را شراب‌ نوشانيدند، و دختر كوچك‌ همخواب‌ وي‌ شد، و او از خوابيدن‌ و برخاستن‌ وي‌ آگاه‌ نشد. 36 پس‌ هر دو دختر لوط‌ از پدر خود حامله‌ شدند. 37 و آن‌ بزرگ‌، پسري‌ زاييده‌، او را موآب‌ نام‌ نهاد، و او تا امروز پدر موآبيان‌ است‌. 38 و كوچك‌ نيزپسري‌ بزاد، و او را بن‌عَمّي‌ نام‌ نهاد. وي‌ تا بحال‌ پدر بني‌عمون‌ است‌. ترجمه تفسیری
غروب‌ همان‌ روز وقتي‌ كه‌ آن‌ دو فرشته‌ به‌ دروازه‌ شهر سدوم‌ رسيدند، لوط‌ در آنجا نشسته‌ بود. بمحض‌ مشاهدة‌ آنها، از جا برخاست‌ و به‌ استقبالشان‌ شتافت‌ و گفت‌: «اي‌ سَروَران‌، امشب‌ به‌ منزل‌ من‌ بياييد و مهمان‌ من‌ باشيد. فردا صبحِ زود هر وقت‌ بخواهيد، مي‌توانيد حركت‌ كنيد.»
2 ولي‌ آنها گفتند: «در ميدان‌ شهر شب‌ را به‌ سر خواهيم‌ برد.»
3 لوط‌ آنقدراصرار نمود تا اينكه‌ آنها راضي‌ شدند و به‌ خانه‌ وي‌ رفتند. او نان‌ فطير پخت‌ و شام‌ مفصلي‌ تهيه‌ ديد و به‌ ايشان‌ داد كه‌ خوردند. 4 سپس‌ در حالي‌ كه‌ آماده‌ مي‌شدند كه‌ بخوابند، مردان‌ شهر سدوم‌، پير و جوان‌، از گوشه‌ و كنار شهر، منزل‌ لوط‌ را محاصره‌ كرده‌، 5 فرياد زدند: «اي‌ لوط‌، آن‌ دو مرد را كه‌ امشب‌ مهمان‌ تو هستند، پيش‌ ما بياور تا به‌ آنها تجاوز كنيم‌.»
6 لوط‌ از منزل‌ خارج‌ شد تا با آنها صحبت‌ كند و در را پشت‌ سر خود بست‌. 7 او به‌ ايشان‌ گفت‌: «دوستان‌، خواهش‌ مي‌كنم‌ چنين‌ كار زشتي‌ نكنيد. 8 ببينيد، من‌ دو دختر باكره‌ دارم‌. آنها را به‌ شما مي‌دهم‌. هر كاري‌ كه‌ دلتان‌ مي‌خواهد با آنها بكنيد؛ اما با اين‌ دو مرد كاري‌ نداشته‌ باشيد، چون‌ آنها در پناه‌ من‌ هستند.»
9 مردان‌ شهر جواب‌ دادند: «از سر راه‌ ما كنار برو! ما اجازه‌ داديم‌ در شهر ما ساكن‌ شوي‌ و حالا به‌ ما امر و نهي‌ مي‌كني‌. الان‌ با تو بدتر از آن‌ كاري‌ كه‌ مي‌خواستيم‌ با آنها بكنيم‌، خواهيم‌ كرد.» آنگاه‌ بطرف‌ لوط‌ حمله‌ برده‌، شروع‌ به‌ شكستن‌ در خانه‌ او نمودند. 10 اما آن‌ دو مرد دست‌ خود را دراز كرده‌، لوط‌ را به‌ داخل‌ خانه‌ كشيدند و در را بستند، 11 و چشمان‌ تمام‌ مرداني‌ را كه‌ در بيرون‌ خانه‌ بودند، كور كردند تا نتوانند درِ خانه‌ را پيدا كنند.
12 آن‌ دو مرد از لوط‌ پرسيدند: «در اين‌ شهر چند نفر قوم‌ و خويش‌ داري‌؟ پسران‌ و دختران‌ و دامادان‌ و هر كسي‌ را كه‌ داري‌ از اين‌ شهر بيرون‌ ببر. 13 زيرا ما اين‌ شهر را تماماً ويران‌ خواهيم‌ كرد. فرياد عليه‌ ظلمِ مردمِ اين‌ شهر بحضور خداوند رسيده‌ و او ما را فرستاده‌ است‌ تا آن‌ را ويران‌ كنيم‌.»
14 پس‌ لوط‌ با شتاب‌ رفت‌ و به‌ نامزدان‌ دخترانش‌ گفت‌: «عجله‌ كنيد! از شهر بگريزيد، چون‌ خداوند مي‌خواهد آن‌ را ويران‌ كند!» ولي‌ اين‌ حرف‌ به‌ نظر آنها مسخره‌ آمد.
15 سپيده‌ دم‌ روز بعد، آن‌ دو فرشته‌ به‌ لوط‌ گفتند: «عجله‌ كن‌! همسر و دو دخترت‌ را كه‌ اينجا هستند بردار و تا دير نشده‌ فرار كن‌ والاّ شما هم‌ با مردمِ گناهكار اين‌ شهر هلاك‌ خواهيد شد.»
16 در حالي‌ كه‌ لوط‌ درنگ‌ مي‌كرد آن‌ دو مرد دستهاي‌ او و زن‌ و دو دخترش‌ را گرفته‌، به‌ جاي‌ امني‌ به‌ خارج‌ شهر بردند، چون‌ خداوند بر آنها رحم‌ كرده‌ بود.
17 يكي‌ از آن‌ دو مرد به‌ لوط‌ گفت‌: «براي‌ نجات‌ جان‌ خود فرار كنيد و به‌ پشت‌ سر هم‌ نگاه‌ نكنيد. به‌ كوهستان‌ برويد، چون‌ اگر در دشت‌ بمانيد مرگتان‌ حتمي‌ است‌.»
18 لوط‌ جواب‌ داد: «اي‌ سَروَرم‌، تمنا مي‌كنم‌ از ما نخواهيد چنين‌ كاري‌ بكنيم‌. 19و20 حال‌ كه‌ اين‌ چنين‌ در حق‌ من‌ خوبي‌ كرده‌، جانم‌ را نجات‌ داده‌ايد، بگذاريد بجاي‌ فرار به‌ كوهستان‌، به‌ آن‌ دهكده‌ كوچك‌ بروم‌، زيرا مي‌ترسم‌ قبل‌ از رسيدن‌ به‌ كوهستان‌ اين‌ بلا دامنگير مـن‌ بشـود و بميـرم‌. ببينيد اين‌ دهكده‌ چقدر نزديك‌ و كوچك‌ است‌! اينطور نيست‌؟ پس‌ بگذاريـد به‌ آنجا بـروم‌ و در امـان‌ باشـم‌.»
21 او گفت‌: «بسيار خوب‌، خواهش‌ تو را مي‌پذيرم‌ و آن‌ دهكده‌ را خراب‌ نخواهم‌ كرد. 22 پس‌ عجله‌ كن‌! زيرا تا وقتي‌ به‌ آنجا نرسيده‌اي‌، نمي‌توانم‌ كاري‌ انجام‌ دهم‌.» (از آن‌ پس‌ آن‌ دهكده‌ را صوغر يعني‌ «كوچك‌» نام‌ نهادند.)
23 آفتاب‌ داشت‌ طلوع‌ مي‌كرد كه‌ لوط‌ وارد صوغر شد. 24 آنگاه‌ خداوند از آسمان‌ گوگرد مشتعل‌ بر سدوم‌ و عموره‌ بارانيد 25 و آنها را با همه‌ شهرها و دهات‌ آن‌ دشت‌ و تمام‌ سكنه‌ و نباتات‌ آن‌ بكلي‌ نابود كرد. 26 اما زن‌ لوط‌ به‌ پشت‌ سر نگاه‌ كرد و به‌ ستوني‌ از نمك‌ مبدل‌ گرديد.
27 ابراهيم‌ صبح‌ زود برخاست‌ و بسوي‌ مكاني‌ كه‌ در آنجا در حضور خداوند ايستاده‌ بود، شتافت‌. 28 او بسوي‌ شهرهاي‌ سدوم‌ و عموره‌ و آن‌ دشت‌ نظر انداخت‌ و ديد كه‌ اينك‌ دود از آن‌ شهرها چون‌ دود كوره‌ بالا مي‌رود.
29 هنگامي‌ كه‌ خدا شهرهاي‌ دشتي‌ را كه‌ لوط‌ در آن‌ ساكن‌ بود نابود مي‌كرد، دعاي‌ ابراهيم‌ را اجابت‌ فرمود و لوط‌ را از گرداب‌ مرگ‌ كه‌ آن‌ شهرها را به‌ كام‌ خود كشيده‌ بود، رهانيد.


لوط‌ و دخترانش‌
30 اما لوط‌ ترسيد در صوغر بماند. پس‌ آنجا را ترك‌ نموده‌، با دو دختر خود به‌ كوهستان‌ رفت‌ و در غاري‌ ساكن‌ شد. 31 روزي‌ دختر بزرگ‌ لوط‌ به‌ خواهرش‌ گفت‌: «در تمامي‌ اين‌ ناحيه‌ مردي‌ يافت‌ نمي‌شود تا با ما ازدواج‌ كند. پدر ما هم‌ بزودي‌ پير خواهد شد و ديگر نخواهد توانست‌ نسلي‌ از خود باقي‌ گذارد. 32 پس‌ بيا به‌ او شراب‌ بنوشانيم‌ و با وي‌ همبستر شويم‌ و به‌ اين‌ طريق‌ نسل‌ پدرمان‌ را حفظ‌ كنيم‌.» 33 پس‌ همان‌ شب‌ او را مست‌ كردند و دختر بزرگتر با پدرش‌ همبستر شد. اما لوط‌ از خوابيدن‌ و برخاستن‌ دخترش‌ آگاه‌ نشد.
34 صبح‌ روز بعد، دختر بزرگتر به‌ خواهر كوچك‌ خود گفت‌: «من‌ ديشب‌ با پدرم‌ همبستر شدم‌. بيا تا امشب‌ هم‌ دوباره‌ به‌ او شراب‌ بنوشانيم‌ و اين‌ دفعه‌ تو برو و با او همبستر شو تا بدين‌ وسيله‌ نسلي‌ از پدرمان‌ نگهداريم‌.» 35 پس‌ آن‌ شب‌ دوباره‌ او را مست‌ كردند و دختر كوچكتر با او همبستر شد. اين‌ بار هم‌ لوط‌ مثل‌ دفعه‌ پيش‌ چيزي‌ نفهميد. 36 بدين‌ طريق‌ آن‌ دو دختر از پدر خود حامله‌ شدند. 37 دختر بزرگتر پسري‌ زاييد و او را موآب‌ ناميد. (قبيله‌ موآب‌ از او به‌ وجود آمد.) 38 دختر كوچكتر نيز پسري‌ زاييد ونام‌ او را بِن‌عمّي گذاشت‌.(قبيله‌ عمون‌ ازاو بوجود آمد.)
راهنما باب‌هاي‌ 18 و 19 . سدوم‌ و عموره‌
اين‌ شهرهاي‌ فاسد فقط‌ چند مايل‌ از حبرون‌ شهر ابراهيم‌، و اورشليم‌ شهر ملكيصدق‌، فاصله‌ داشتند، با اينهمه‌ بقدري‌ ننگين‌ بودند كه‌ بوي‌ تعفنشان‌ به‌ آسمان‌ مي‌رسيد. فقط‌ 400 سال‌ از زمان‌ طوفان‌ مي‌گذشت‌ و خاطرة‌ آن‌ هنوز در ذهن‌ مردم‌ زنده‌ بود. ولي‌ مردم‌ درسي‌ را كه‌ در آن‌ نابودي‌ فاجعه‌ آميز بشريت‌ نهفته‌ بود، فراموش‌ كرده‌ بودند. و خدا بر اين‌ دو شهر «آتش‌ و گوگرد بارانيد» تا خاطرة‌ مردم‌ را تازه‌ كند و از خشم‌ خدا كه‌ براي‌ مردم‌ شرير ذخيره‌ شده‌، هشدار دهد؛ و شايد براي‌ آنكه‌ اين‌ نمونه‌اي‌ باشد از نابودي‌ نهايي‌ زمين‌ در آتش‌ (دوم‌ پطرس‌ 2 : 5 و 6 ؛ 3 : 6 و 10).
عيسي‌ بازگشت‌ خود را به‌ زمان‌ نابودي‌ سدوم‌ (لوقا 17 : 26 - 32)، و نيز به‌ زمان‌ طوفان‌ تشبيه‌ كرد. هر دو مورد، دوران‌ شرارت‌ بيش‌ از حد بودند. امروزه‌، با وجود طمع‌، قساوت‌، سبعيت‌ و غرايز جنايتكارانه‌ و ارواح‌ شريري‌ كه‌ بر زمين‌ حاكمند، آنهم‌ به‌ مقياسي‌ كه‌ تا به‌ حال‌ در تاريخ‌ سابقه‌ نداشته‌، پيش‌ بيني‌ سرنوشتي‌ كه‌ بسوي‌ آن‌ مي‌رويم‌، كار دشواري‌ نيست‌؛ گرچه‌ انسانهاي‌ نيك‌ و دولتمردان‌ به‌ سختي‌ مي‌كوشند كه‌ از چنين‌ تقديري‌ جلوگيري‌ كنند. اگر توبه‌اي‌ جهاني‌ صورت‌ نگيرد، روز هلاكت‌ و نيستي‌ به‌ زودي‌ فرا خواهد رسيد.

محل‌ سدوم‌ و عموره‌
محل‌ اين‌ دو شهر در منتهي‌اليه‌ شمالي‌ يا جنوبي‌ درياي‌ مرده‌ بوده‌ است‌. «سدوم‌» (اوسدوم‌) نام‌ كوهي‌ است‌ كه‌ در كنارة‌ جنوب‌ غربي‌ دريا قرار دارد. روايات‌ كهن‌ همواره‌ حاكي‌ از آن‌ بودند كه‌ به‌ هنگام‌ نابودي‌ سدوم‌ و عموره‌، تغييرات‌ طبيعي‌ عظيمي‌ در اطراف‌ منتهي‌اليه‌ جنوبي‌ درياي‌ مرده‌ صورت‌ گرفتند. تصور نويسندگان‌ باستاني‌ عموماً بر اين‌ بود كه‌ اين‌ دو شهر در زير «درياي‌ مرده‌» مدفون‌ شده‌اند.

درياي‌ مرده‌
درياي‌ مرده‌ حدود 40 مايل‌ طول‌ و 10 مايل‌ عرض‌ دارد. قسمت‌ شمالي‌ آن‌ بسيار عميق‌ است‌ و در برخي‌ نقاط‌ به‌ 1000 فوت‌ مي‌رسد. عمق‌ قسمت‌ جنوبي‌ آن‌ از 15 فوت‌ بيشتر نيست‌ و در اكثر نقاط‌ از 10 فوت‌ نيز كمتر است‌. امروزه‌، بخاطر ريختن‌ آب‌ رود اردن‌ و برخي‌ نهرهاي‌ ديگر به‌ درياي‌ مرده‌، سطح‌ آب‌ آن‌ از زمان‌ ابراهيم‌ بيشتر است‌، چرا كه‌ اين‌ دريا هيچ‌ خروجي‌ ندارد. بخش‌ جنوبي‌ درياي‌ مرده‌، در آن‌ روزگار دشت‌ مسطحي‌ بوده‌ است‌.

نكتة‌ باستانشناختي‌: در سال‌ 1924، دكتر و. ف‌. آلبرايت‌ و دكتر ج‌. كايل‌ كه‌ سرپرستي‌ هيئت‌ اعزامي‌ مشترك‌ مدارس‌ آمريكايي‌ و مدرسة‌ علوم‌ ديني‌ خنيا را بر عهده‌ داشتند، در گوشة‌ جنوب‌ شرقي‌ درياي‌ مرده‌، پنج‌ واحه‌ يافتند كه‌ در كنار چشمه‌هاي‌ آب‌ تميز واقع‌ بودند. در مركز آنها در دشتي‌ به‌ ارتفاع‌ 500 فوت‌ بالاتر از سطح‌ درياي‌ مرده‌، در مكاني‌ به‌ نام‌ باب‌ الدرا، بقاياي‌ محوطة‌ داراي‌ استحكامات‌ عظيمي‌ را يافتند كه‌ قطعاً «مكان‌ بلندي‌» براي‌ مراسم‌ مذهبي‌ بوده‌ است‌. در آنجا مقادير زيادي‌ تكه‌هاي‌ سفال‌ شكسته‌، سنگ‌ چخماق‌ و بقاياي‌ ديگري‌ از دورة‌ ميان‌ 2500 و 2000 ق‌. م‌. كشف‌ شد؛ و نيز شواهدي‌ دال‌ بر اينكه‌ سكونت‌ در آنجا ناگهان‌ در حدود 2000 ق‌. م‌. خاتمه‌ يافت‌. شواهدي‌ مبني‌ بر اينكه‌ اين‌ منطقه‌ بسيار پر جمعيت‌ و پر رونق‌ بوده‌ است‌، نشاندهندة‌ حاصلخيزي‌ فراوان‌ آن‌، «مثل‌ باغ‌ خدا» است‌. اين‌ واقعيت‌ كه‌ سكونت‌ در آنجا به‌ يكباره‌ متوقف‌ شد و اينكه‌ پس‌ از آن‌ همواره‌ متروك‌ و ويرانه‌ باقي‌ مانده‌ است‌، حاكي‌ از آن‌ است‌ كه‌ ناحية‌ مذكور بوسيلة‌ فاجعة‌ عظيمي‌ كه‌ خاك‌ و آب‌ و هواي‌ آن‌ را تغيير داده‌ نابود شد.
نظر آلبرايت‌ و كايل‌ و اكثر باستان‌ شناسان‌ بر آن‌ است‌ كه‌ سدوم‌ و عموره‌ در اين‌ واحه‌ها و تا پايين‌ چشمه‌ها، واقع‌ شده‌ بودند، كه‌ اين‌ محل‌ اكنون‌ زيرآب‌هاي‌ درياي‌ مرده‌ قرار دارد.
منظور از «قير» (يا لجن‌) (14 : 10) ، قير معدني‌ است‌ كه‌ فرآوردة‌ نفتي‌ سياه‌ و درخشاني‌ است‌ كه‌ ذوب‌ مي‌شود و مي‌سوزد. بسترهاي‌ وسيعي‌ از اين‌ قير در هر دو طرف‌ درياي‌ سياه‌ وجود دارد كه‌ در منتهي‌اليه‌ جنوبي‌ دريا فراوان‌تر هستند و مقادير عظيمي‌ از آن‌ در زير دريا نهفته‌ است‌. مقدار زيادي‌ از اين‌ قير بهنگام‌ وقوع‌ زلزله‌ها به‌ سطح‌ زمين‌ آمده‌ است‌.
«گوگرد» (19 : 24). به‌ گفته‌، كايل‌، در زير كوه‌ اوسدوم‌ قشري‌ از نمك‌ به‌ ضخامت‌ 150 فوت‌، و بالاي‌ آن‌ قشري‌ از خاك‌ آهك‌دار آميخته‌ به‌ سولفور وجود داشت‌؛ و در زمان‌ مناسب‌، خدا گازها را برافروخت‌ و انفجار عظيمي‌ رخ‌ داد؛ نمك‌ و سولفور داغ‌ قرمز به‌ آسمان‌ فوران‌ كرد، بطوريكه‌ واقعاً بصورت‌ باراني‌ از آتش‌ و گوگرد از آسمان‌ باريد. زن‌ لوط‌ را قشري‌ از نمك‌ پوشانيد. در انتهاي‌ جنوبي‌ درياي‌ مرده‌، ستونهاي‌ نمك‌ زيادي‌ وجود دارد كه‌ همه‌ «زن‌ لوط‌» ناميده‌ مي‌شوند. در واقع‌ همه‌ چيز در اين‌ منطقه‌، با حكايت‌ كتاب‌مقدس‌ دربارة‌ سدوم‌ و عموره‌ هماهنگ‌ است‌.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

21 تولد اسحاق، عهد بین ابراهیم و ابیملک

ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) تولد اسحاق‌
و خداوند برحسب‌ وعدة‌ خود، از ساره‌ تفقد نمود، و خداوند ، آنچه‌ را به‌ ساره‌ گفته‌ بود، بجا آورد. 2 و ساره‌ حامله‌ شده‌، از ابراهيم‌ در پيري‌اش‌، پسري‌ زاييد، در وقتي‌ كه‌ خدا به‌ وي‌ گفته‌ بود. 3 و ابراهيم‌، پسر مولود خود را، كه‌ ساره‌ از وي‌ زاييد، اسحاق‌ نام‌ نهاد. 4 وابراهيم‌ پسر خود اسحاق‌ را، چون‌ هشت‌ روزه‌ بود، مختون‌ ساخت‌، چنانكه‌ خدا او را امر فرموده‌ بود. 5 و ابراهيم‌، در هنگام‌ ولادت‌ پسرش‌، اسحاق‌، صد ساله‌ بود. 6 و ساره‌ گفت‌: «خدا خنده‌ براي‌ من‌ ساخت‌، و هر كه‌ بشنود، با من‌ خواهد خنديد.» 7 و گفت‌: «كه‌ بود كه‌ به‌ ابراهيم‌ بگويد، ساره‌ اولاد را شير خواهد داد؟ زيرا كه‌ پسري‌ براي‌ وي‌ در پيري‌اش‌ زاييدم‌.» 8 و آن‌ پسر نمو كرد، تا او را از شير باز گرفتند. و در روزي‌ كه‌ اسحاق‌ را از شير باز داشتند، ابراهيم‌ ضيافتي‌ عظيم‌ كرد.
بيرون‌ كردن‌ كنيز و پسرش‌
9 آنگاه‌ ساره‌، پسر هاجر مصري‌ را كه‌ از ابراهيم‌ زاييده‌ بود، ديد كه‌ خنده‌ مي‌كند. 10 پس‌ به‌ ابراهيم‌ گفت‌: «اين‌ كنيز را با پسرش‌ بيرون‌ كن‌، زيرا كه‌ پسر كنيز با پسر من‌ اسحاق‌، وارث‌ نخواهد بود.» 11 اما اين‌ امر، بنظر ابراهيم‌، دربارة‌ پسرش‌ بسيار سخت‌ آمد. 12 خدا به‌ ابراهيم‌ گفت‌: «دربارة‌ پسر خود و كنيزت‌، بنظرت‌ سخت‌ نيايد، بلكه‌ هر آنچه‌ ساره‌ به‌ تو گفته‌ است‌، سخن‌ او را بشنو، زيرا كه‌ ذريت‌ تو از اسحاق‌ خوانده‌ خواهد شد. 13 و از پسر كنيز نيز اُمّتي‌ بوجود آورم‌، زيرا كه‌ او نسل‌ توست‌.» 14 بامدادان‌، ابراهيم‌ برخاسته‌، نان‌ و مَشكي‌ از آب‌ گرفته‌، به‌ هاجر داد، و آنها را بر دوش‌ وي‌ نهاد، و او را با پسر روانه‌ كرد. پس‌ رفت‌، و در بيابان‌ بئرشبع‌ مي‌گشت‌. 15 و چون‌ آب‌ مشك‌ تمام‌ شد، پسر را زير بوته‌اي‌ گذاشت‌. 16 و به‌ مسافت‌ تير پرتابي‌ رفته‌، در مقابل‌ وي‌ بنشست‌، زيرا گفت‌: «موت‌ پسر را نبينم‌.» ودر مقابل‌ او نشسته‌، آواز خود را بلند كرد و بگريست‌. 17 و خدا آواز پسر را بشنيد و فرشتة‌ خدا از آسمان‌، هاجر را ندا كرده‌، وي‌ را گفت‌: «اي‌ هاجر، تو را چه‌ شد؟ ترسان‌ مباش‌، زيرا خدا آواز پسر را در آنجايي‌ كه‌ اوست‌، شنيده‌ است‌. 18 برخيز و پسر را برداشته‌، او را به‌ دست‌ خود بگير، زيرا كه‌ از او اُمّتي‌ عظيم‌ بوجود خواهم‌ آورد.» 19 و خدا چشمان‌ او را باز كرد تا چاه‌ آبي‌ ديد. پس‌ رفته‌، مشك‌ را از آب‌ پر كرد و پسر را نوشانيد. 20 و خدا با آن‌ پسر مي‌بود. و او نمو كرده‌، ساكن‌ صحرا شد، و در تيراندازي‌ بزرگ‌ گرديد. 21 و در صحراي‌ فاران‌، ساكن‌ شد. و مادرش‌ زني‌ از زمين‌ مصر برايش‌ گرفت‌.
عهد ابراهيم‌ با ابي‌ملك‌
22 و واقع‌ شد در آن‌ زماني‌ كه‌ ابي‌ملك‌ و فيكول‌ كه‌ سپهسالار او بود، ابراهيم‌ را عرض‌ كرده‌، گفتند كه‌ «خدا در آنچه‌ مي‌كني‌ با توست‌. 23 اكنون‌ براي‌ من‌ در اينجا به‌ خدا سوگند بخور كه‌ با من‌ و نسل‌ من‌ و ذريت‌ من‌ خيانت‌ نخواهي‌ كرد، بلكه‌ برحسب‌ احساني‌ كه‌ با تو كرده‌ام‌، با من‌ و با زميني‌ كه‌ در آن‌ غربت‌ پذيرفتي‌، عمل‌ خواهي‌ نمود.» 24 ابراهيم‌ گفت‌: «من‌ سوگند مي‌خورم‌.» 25 و ابراهيم‌ ابي‌ملك‌ را تنبيه‌ كرد، بسبب‌ چاه‌ آبي‌ كه‌ خادمان‌ ابي‌ملك‌، از او به‌ زور گرفته‌ بودند. 26 ابي‌ملك‌ گفت‌: «نمي‌دانم‌ كيست‌ كه‌ اين‌ كار را كرده‌ است‌، و تو نيز مرا خبر ندادي‌، و من‌ هم‌ تا امروز نشنيده‌ بودم‌.» 27 و ابراهيم‌، گوسفندان‌ و گاوان‌ گرفته‌، به‌ ابي‌مَلِك‌ داد، و با يكديگر عهد بستند. 28 و ابراهيم‌ هفت‌ بره‌ از گله‌ جدا ساخت‌.و ابي‌ملك‌ به‌ ابراهيم‌ گفت‌: «اين‌ هفت‌ برة‌ ماده‌ كه‌ جدا ساختي‌ چيست‌؟» 29 گفت‌: «كه‌ اين‌ هفت‌ برة‌ ماده‌ را از دست‌ من‌ قبول‌ فرماي‌، تا شهادت‌ باشد كه‌ اين‌ چاه‌ را من‌ حفر نمودم‌.» 30 از اين‌ سبب‌، آن‌ مكان‌ را بئرشبع‌ ناميد، زيرا كه‌ در آنجا با يكديگر قسم‌ خوردند. 31 و چون‌ آن‌ عهد را در بِئَرشِبَع‌ بسته‌ بودند، ابي‌ملك‌ با سپهسالار خود فيكول‌ برخاسته‌، به‌ زمين‌ فلسطينيان‌ مراجعت‌ كردند. 32 و ابراهيم‌ در بئرشبع‌، شوره‌كزي‌ غرس‌ نمود، و در آنجا به‌ نام‌ يهوه‌، خداي‌ سرمدي‌، دعا نمود. 33 پس‌ ابراهيم‌ در زمين‌ فلسطينيان‌ ايام‌ بسياري‌ بسر برد. ترجمه تفسیری خداوند به‌ وعده‌ خود وفا كرد و ساره‌ در زماني‌ كه‌ خداوند مقرر فرموده‌ بود، حامله‌ شد و براي‌ ابراهيم‌ در سن‌ پيري‌ پسري‌ زاييد. 3 ابراهيم‌ پسرش‌ را اِسحاق‌ (يعني‌ «خنده‌») نام‌ نهاد. 4و5 او طبق‌ فرمـان‌ خدا اسحاق‌ را هشـت‌ روز بعد از تولـدش‌ ختنه‌ كرد. هنگام‌ تولـدِ اسحاق‌، ابراهيـم‌ صد ساله‌ بـود.
6 ساره‌ گفت‌: «خدا برايم‌ خنده‌ و شادي‌ آورده‌ است‌. هر كس‌ خبر تولد پسرم‌ را بشنود با من‌ شادي‌ خواهد كرد. 7 چه‌ كسي‌ باور مي‌كرد كه‌ روزي‌ من‌ بچه‌ ابراهيم‌ را شير بدهم‌؟ ولي‌ اكنون‌ براي‌ ابراهيم‌ در سن‌ پيري‌ او پسري‌ زاييده‌ام‌!»
8 اسحاق‌ بزرگ‌ شده‌، از شير گرفته‌ شد و ابراهيم‌ به‌ اين‌ مناسبت‌ جشن‌ بزرگي‌ برپا كرد.
هاجر و اسماعيل‌ از خانه‌ رانده‌ مي‌شوند
9 يك‌ روز ساره‌ متوجه‌ شد كه‌ اسماعيل‌، پسر هاجر مصري‌، اسحاق‌ را اذيت‌ مي‌كند. 10 پس‌ به‌ ابراهيم‌ گفت‌: «اين‌ كنيز و پسرش‌ را از خانه‌ بيرون‌ كن‌، زيرا اسماعيل‌ با پسر من‌ اسحاق‌ وارث‌ تـو نخواهـد بود.» 11 اين‌ موضوع‌ ابراهيم‌ را بسيار رنجاند، چون‌ اسماعيل‌ نيز پسر او بود.
12 اما خدا به‌ ابراهيم‌ فرمود: «درباره‌ پسر وكنيزت‌ آزرده‌ خاطر مباش‌. آنچه‌ ساره‌ گفته‌ است‌ انجام‌ بده‌، زيرا توسط‌ اسحاق‌ است‌ كه‌ توصاحب‌ نسلي‌ مي‌شوي‌ كه‌ وعده‌اش‌ را به‌ تو داده‌ام‌. 13 از پسر آن‌ كنيز هم‌ قومي‌ به‌ وجود خواهم‌ آورد، چون‌ او نيز پسر توست‌.»
14 پس‌ ابراهيم‌ صبح‌ زود برخاست‌ ونان‌ و مشكي‌ پُر از آب‌ برداشت‌ و بر دوش‌ هاجر گذاشت‌، و او را با پسر روانه‌ ساخت‌. هاجر به‌ بيابان‌ بئرشِبَع‌ رفت‌ و درآنجا سرگردان‌ شد. 15 وقتي‌ آب‌ مشك‌ تمام‌ شد، هاجر پسرش‌ را زير بوته‌ها گذاشت‌ 16 و خود حدود صد متر دورتر از او نشست‌ و با خود گفت‌: «نمي‌خواهم‌ ناظر مرگ‌ فرزندم‌ باشم‌.» و زارزار بگريست‌.
17 آنگاه‌ خدا به‌ ناله‌هاي‌ پسر توجه‌ نمود و فرشته‌ خدا از آسمان‌ هاجر را ندا داده‌، گفت‌: «اي‌ هاجر، چه‌ شده‌ است‌؟ نترس‌! زيرا خدا ناله‌هاي‌ پسرت‌ را شنيده‌ است‌. 18 برو و او را بردار و در آغوش‌ بگير. من‌ قوم‌ بزرگي‌ از او به‌ وجود خواهم‌ آورد.» 19 سپس‌ خدا چشمان‌ هاجر را گشود و او چاه‌ آبي‌ در مقابل‌ خود ديد. پس‌ بطرف‌ چاه‌ رفته‌، مشك‌ را پر از آب‌ كرد و به‌ پسرش‌ نوشانيد. 20و21 و خدا با اسماعيل‌ بود و او در بيابانِ فاران‌ بزرگ‌ شده‌، در تيراندازي‌ ماهر گشت‌ و مادرش‌ دختري‌ از مصر براي‌ او گرفت‌.
عهد بين‌ ابراهيم‌ و ابيملك‌
22 در آن‌ زمان‌ ابيملكِ پادشاه‌، با فرمانده‌ سپاهش‌ فيكول‌ نزد ابراهيم‌ آمده‌، گفت‌: «خدا در آنچه‌ مي‌كني‌ با توسـت‌! 23 اكنـون‌ به‌ نام‌ خدا سوگند ياد كن‌ كه‌ به‌ من‌ و فرزندان‌ و نواده‌هاي‌ من‌ خيانت‌ نكني‌ و همانطوري‌ كـه‌ مـن‌ بـا تـو به‌ خوبـي‌ رفتـار كرده‌ام‌، تو نيز با من‌ و مملكـتم‌ كه‌ در آن‌ سـاكني‌، به‌ خوبـي‌ رفتـار نمايـي‌.»
24 ابراهيم‌ پاسخ‌ داد: «سوگند مي‌خورم‌ چنان‌ كه‌ گفتيد رفتار كنم‌.»
25 سپس‌ ابراهيم‌ درباره‌ چاهِ آبي‌ كه‌ خدمتگزاران‌ ابيملك‌ به‌ زور از او گرفته‌ بودند، نزد وي‌ شكايت‌ كرد. 26 ابيملكِ پادشاه‌ گفت‌: «اين‌ اولين‌ باري‌ است‌ كه‌ راجع‌ به‌ اين‌ موضوع‌ مي‌شنوم‌ و نمي‌دانم‌ كدام‌ يك‌ از خدمتگزارانم‌ در اين‌ كار مقصر است‌. چرا پيش‌ از اين‌ به‌ من‌ خبر ندادي‌؟»
27 آنگاه‌ ابراهيم‌، گوسفندان‌ و گاواني‌ به‌ ابيملك‌ داد و با يكديگر عهد بستند. 28 سپس‌ ابراهيم‌ هفت‌ بره‌ از گله‌ جدا ساخت‌. 29 پادشاه‌ پرسيد: «چرا اين‌ كار را مي‌كني‌؟»
30 ابراهيم‌ پاسخ‌ داد: «اينها هدايايي‌ هستند كه‌ من‌ به‌ تو مي‌دهم‌ تا همه‌ بدانند كه‌ اين‌ چاه‌ از آنِ من‌است‌.»
31 از آن‌ پس‌ اين‌ چاه‌، بئرشبع‌ (يعني‌ «چاه‌ سوگند») ناميده‌ شد، زيرا آنهـا در آنجا با هم‌ عهـد بسته‌ بودند. 32 آنگاه‌ ابيملك‌ و فيكول‌ فرمانده‌ سپاهش‌ به‌ سرزمين‌ خود فلسطين‌ باز گشتند. 33 ابراهيم‌ در كنار آن‌ چاه‌ درخت‌ گزي‌ كاشت‌ و خداوند، خداي‌ ابدي‌ را عبادت‌ نمود. 34 ابراهيم‌ مدت‌ زيادي‌ در سرزمين‌ فلسطين‌ زندگي‌ كرد.
راهنما باب‌ 21 . تولد اسحق‌
در آن‌ هنگام‌ اسماعيل‌ 15 ساله‌ بود (5 ، 8 ؛ 16 : 16). پولس‌ داستان‌ اين‌ دو كودك‌ را به‌ عنوان‌ تمثيلي‌ از عهد موسي‌ و عهد مسيح‌ بكار برد (غلاطيان‌ 4 : 21 - 31).
بئرشبع‌ (30 و 31)، جايي‌ كه‌ ابراهيم‌، اسحق‌ و يعقوب‌ غالب‌ اوقات‌ در آن‌ ساكن‌ بودند، در جنوبي‌ترين‌ مرز كنعان‌، در حدود 20 مايلي‌ جنوب‌ غربي‌ حبرون‌، و 150 مايلي‌ مصر قرار داشت‌. اينجا محلي‌ با «هفت‌ چاه‌» بود. در سرزميني‌ نيمه‌ صحرايي‌ مانند آنجا، چاهها ثروت‌ بي‌همتايي‌ بودند. همان‌ چاهها هنوز هم‌ در آن‌ مكان‌ وجود دارند.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

22 امتحان ابراهیم، نسل ناحور

ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) قرباني‌ اسحاق‌
و واقع‌ شد بعد از اين‌ وقايع‌، كه‌ خدا ابراهيم‌ را امتحان‌ كرده‌، بدو گفت‌: «اي‌ ابراهيم‌!» عرض‌ كرد: «لبيك‌.» 2 گفت‌: «اكنون‌ پسر خود را، كه‌ يگانة‌ توست‌ و او را دوست‌ مي‌داري‌، يعني‌ اسحاق‌ را بردار و به‌ زمين‌ موريا برو، و او را در آنجا، بر يكي‌ از كوههايي‌ كه‌ به‌ تو نشان‌ مي‌دهم‌، براي‌ قرباني‌ سوختني‌ بگذران‌.» 3 بامدادان‌، ابراهيم‌ برخاسته‌، الاغ‌ خود را بياراست‌، و دو نفر از نوكران‌ خود را با پسر خويش‌ اسحاق‌، برداشته‌ و هيزم‌ براي‌ قرباني‌ سوختني‌ شكسته‌، روانه‌ شد، و به‌ سوي‌ آن‌ مكاني‌ كه‌ خدا او را فرموده‌ بود، رفت‌. 4 و در روز سوم‌، ابراهيم‌ چشمان‌ خود را بلند كرده‌، آن‌ مكان‌ را از دور ديد. 5 آنگاه‌ ابراهيم‌، به‌ خادمان‌ خود گفت‌: «شما در اينجا نزد الاغ‌ بمانيد، تا من‌ با پسر بدانجا رويم‌، و عبادت‌ كرده‌، نزد شما بازآييم‌.»
6 پس‌ ابراهيم‌، هيزم‌ قرباني‌ سوختني‌ را گرفته‌، بر پسر خود اسحاق‌ نهاد، و آتش‌ و كارد را به‌ دست‌ خود گرفت‌؛ و هر دو با هم‌ مي‌رفتند. 7 و اسحاق‌ پدر خود، ابراهيم‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «اي‌ پدر من‌!» گفت‌: «اي‌ پسر من‌ لبيك‌؟» گفت‌: «اينك‌ آتش‌ و هيزم‌، لكن‌ برة‌ قرباني‌ كجاست‌؟» 8 ابراهيم‌ گفت‌: «اي‌ پسر من‌، خدا برة‌ قرباني‌ را براي‌ خود مهيا خواهد ساخت‌.» و هر دو با هم‌ رفتند. 9 چون‌ بدان‌ مكاني‌ كه‌ خدا بدو فرموده‌ بود، رسيدند، ابراهيم‌ در آنجا مذبح‌ را بنا نمود، و هيزم‌ را بر هم‌ نهاد، و پسر خود، اسحاق‌ را بسته‌، بالاي‌ هيزم‌، بر مذبح‌ گذاشت‌. 10 و ابراهيم‌، دست‌ خود را دراز كرده‌، كارد را گرفت‌ تا پسر خويش‌ را ذبح‌ نمايد. 11 در حال‌، فرشتة‌ خداوند از آسمان‌ وي‌ را ندا درداد و گفت‌: «اي‌ ابراهيم‌! اي‌ ابراهيم‌!» عرض‌ كرد: «لبيك‌.» 12 گفت‌: «دست‌ خود را بر پسر دراز مكن‌، و بدو هيچ‌ مكن‌، زيرا كه‌ الا´ن‌ دانستم‌ كه‌ تو از خدا مي‌ترسي‌، چونكه‌ پسر يگانة‌ خود را از من‌ دريغ‌ نداشتي‌.» 13 آنگاه‌، ابراهيم‌، چشمان‌ خود را بلند كرده‌، ديد كه‌ اينك‌ قوچي‌، در عقب‌ وي‌، در بيشه‌اي‌، به‌ شاخهايش‌ گرفتار شده‌. پس‌ ابراهيم‌ رفت‌ و قوچ‌ را گرفته‌، آن‌ را در عوض‌ پسر خود، براي‌ قرباني‌ سوختني‌ گذرانيد. 14 و ابراهيم‌ آن‌ موضع‌ را «يهوه‌ يري‌'» ناميد، چنانكه‌ تا امروز گفته‌ مي‌شود: «در كوه‌، يهوه‌، ديده‌ خواهد شد.»
15 بار ديگر فرشتة‌ خداوند ، به‌ ابراهيم‌ از آسمان‌ ندا در داد 16 و گفت‌: « خداوند مي‌گويد: به‌ ذات‌ خود قسم‌ مي‌خورم‌، چونكه‌ اين‌ كار راكردي‌ و پسر يگانة‌ خود را دريغ‌ نداشتي‌، 17 هر آينه‌ تو را بركت‌ دهم‌، و ذريت‌ تو را كثير سازم‌، مانند ستارگان‌ آسمان‌، و مثل‌ ريگهايي‌ كه‌ بر كنارة‌ درياست‌. و ذريت‌ تو دروازه‌هاي‌ دشمنان‌ خود را متصرف‌ خواهند شد. 18 و از ذريت‌ تو، جميع‌ امتهاي‌ زمين‌ بركت‌ خواهند يافت‌، چونكه‌ قول‌ مرا شنيدي‌.» 19 پس‌ ابراهيم‌ نزد نوكران‌ خود برگشت‌. و ايشان‌ برخاسته‌، به‌ بِئَرشَبَع‌ با هم‌ آمدند، و ابراهيم‌ در بئرشبع‌ ساكن‌ شد.
پسران‌ ناحور
20 و واقع‌ شد بعد از اين‌ امور، كه‌ به‌ ابراهيم‌ خبر داده‌، گفتند: «اينك‌ مِلْكَه‌ نيز براي‌ برادرت‌ ناحور، پسران‌ زاييده‌ است‌. 21 يعني‌ نخست‌زادة‌ او عوص‌، و برادرش‌ بوز و قَمُوئيل‌، پدر اَرام‌، 22 و كاسَد و حَزُو و فِلداش‌ و يِدلاف‌ و بَتُوئيل‌.» 23 و بتوئيل‌، رِفقَه‌ را آورده‌ است‌. اين‌ هشت‌ را، ملكه‌ براي‌ ناحور، برادر ابراهيم‌ زاييد. 24 و كنيز او كه‌ رَؤمَه‌ نام‌ داشت‌، او نيز طابَح‌ و جاحَم‌ و تاحَش‌ و مَعَكَه‌ را زاييد. ترجمه تفسیری مدتي‌ گذشت‌ و خدا خواست‌ ابراهيم‌ را امتحان‌ كند. پس‌ او را ندا داد: «اي‌ ابراهيم‌!» ابراهيم‌ جواب‌ داد: «بلي‌، خداوندا !»
2 خدا فرمود: «يگانه‌ پسرت‌ يعني‌ اسحاق‌ را كه‌ بسيار دوستش‌ مي‌داري‌ برداشته‌، به‌ سرزمين‌ موريا برو و در آنجا وي‌ را بر يكي‌ از كوههايي‌ كه‌ به‌ تو نشان‌ خواهم‌ داد بعنوان‌ هديه‌ سوختني‌، قرباني‌ كن‌!»
3 ابراهيم‌ صبح‌ زود برخاست‌ و مقداري‌ هيزم‌ جهت‌ آتش‌ قرباني‌ تهيه‌ نمود، الاغ‌ خود را پالان‌ كرد و پسرش‌ اسحاق‌ و دو نفر از نوكرانش‌ را برداشته‌، بسوي‌ مكاني‌ كه‌ خدا به‌ او فرموده‌ بود، روانه‌ شد. 4 پس‌ از سه‌ روز راه‌، ابراهيم‌ آن‌ مكان‌ را از دور ديد. 5 پس‌ به‌ نوكران‌ خود گفت‌: «شما در اينجا پيش‌ الاغ‌ بمانيد تا من‌ و پسرم‌ به‌ آن‌ مكان‌ رفته‌، عبادت‌ كنيم‌ و نزد شما برگرديم‌.»
6 ابراهيم‌ هيزمي‌ را كه‌ براي‌ قرباني‌ سوختني‌ آورده‌ بود، بردوش‌ اسحاق‌ گذاشت‌ و خودش‌ كارد و وسيله‌اي‌ را كه‌ با آن‌ آتش‌ روشن‌ مي‌كردند برداشت‌ و با هم‌ روانه‌ شدند.
7 اسحاق‌ پرسيد: «پدر، ما هيزم‌ و آتش‌ با خود داريم‌، اما بره‌ قرباني‌ كجاست‌؟»
8 ابراهيم‌ در جواب‌ گفت‌: «پسرم‌، خدا بره‌ قرباني‌ را مهيا خواهد ساخت‌.» و هر دو به‌ راه‌ خود ادامه‌ دادند.
9 وقتي‌ به‌ مكاني‌ كه‌ خدا به‌ ابراهيم‌ فرموده‌ بود رسيدند، ابراهيم‌ قربانگاهي‌ بنا كرده‌، هيزم‌ را بر آن‌ نهاد و اسحاق‌ را بسته‌ او را بر هيزم‌ گذاشت‌. 10 سپس‌او كارد را بالا برد تا اسحاق‌ را قرباني‌ كند. 11 در همان‌ لحظه‌، فرشته‌ خداوند از آسمان‌ ابراهيم‌ را صدا زده‌ گفت‌: «ابراهيم‌! ابراهيم‌!»
او جواب‌ داد: «بلي‌ خداوندا !»
12 فرشته‌ گفت‌: «كارد را برزمين‌ بگذار و به‌ پسرت‌ آسيبي‌ نرسان‌. الان‌ دانستم‌ كه‌ مطيع‌ خدا هستي‌، زيرا يگانه‌ پسرت‌ را از او دريغ‌ نداشتي‌.»
13 آنگاه‌ ابراهيم‌ قوچي‌ را ديد كه‌ شاخهايش‌ در بوته‌اي‌ گير كرده‌ است‌. پس‌ رفته‌ قوچ‌ را گرفت‌ و آن‌ را در عوض‌ پسر خود بعنوان‌ هديه‌ سوختني‌ قرباني‌ كرد. 14 ابراهيم‌ آن‌ مكان‌ را «يهوه‌ يري‌» (يعني‌ «خداوند تدارك‌ مي‌بيند») ناميد كـه‌ تا به‌ امروز به‌ همين‌ نام‌ معروف‌ است‌.
15 بار ديگر فرشته‌ خداوند از آسمان‌ ابراهيم‌ را صدا زده‌، به‌ او گفت‌: 16 «خداوند مي‌گويد به‌ ذات‌ خود قسم‌ خورده‌ام‌ كه‌ چون‌ مرا اطاعت‌ كردي‌ و حتي‌ يگانه‌ پسرت‌ را از من‌ دريغ‌ نداشتي‌، 17 تو را چنان‌ بركت‌ دهم‌ كه‌ نسل‌ تو مانند ستارگان‌ آسمان‌ و شنهاي‌ دريا بي‌شمار گردند. آنها بر دشمنان‌ خود پيروز شده‌، 18 موجب‌ بركت‌ همه‌ قومهاي‌ جهان‌ خواهند گشت‌، زيـرا تو مرا اطاعت‌ كرده‌اي‌.» 19 پس‌ ايشان‌ نزد نوكران‌ باز آمده‌، بــسوي‌ منزل‌ خود در بئرشِبَع‌ حركت‌ كردند.
نسل‌ ناحور
20-23 بعد از اين‌ واقعه‌، به‌ ابراهيم‌ خبر رسيد كه‌ مِلْكَه‌ همسر ناحور برادر ابراهيم‌، هشت‌ پسر زاييده‌ است‌. اسامي‌ آنها از اين‌ قرار بود: پسر ارشدش‌ عوص‌، و بعد بوز، قموئيل‌ (پدر ارام‌)، كاسد، حزو، فلداش‌، يدلاف‌ و بتوئيل‌ (پدر ربكا). 24 ناحور همچنين‌ از كنيز خود به‌ اسم‌ رئومه‌، چهار فرزند ديگر داشت‌ به‌ نامهاي‌ طابح‌، جاحم‌، تاحش‌ و معكه‌.

راهنما
باب‌ 22 . ابراهيم‌، اسحق‌ را براي‌ قرباني‌ تقديم‌ مي‌كند
خدا وعده‌ داده‌ بود كه‌ اسحق‌ پدر ملت‌ها شود (17 : 16). با اين‌ همه‌، خدا فرمان‌ مي‌دهد كه‌ اسحق‌ پيش‌ از اينكه‌ صاحب‌ فرزندي‌ باشد، قرباني‌ شود. ابراهيم‌ به‌ نحوي‌ ايمان‌ داشت‌ كه‌ خدا زندگي‌ اسحق‌ را باز خواهد گرداند (عبرانيان‌ 11 : 19). ما نمي‌دانيم‌ كه‌ خدا به‌ چه‌ نحو اين‌ فرمان‌ را به‌ ابراهيم‌ داد. ولي‌ ابراهيم‌ ترديدي‌ نداشت‌ كه‌ اين‌ صداي‌ خدا بود، چرا كه‌ در غير اينصورت‌ دست‌ به‌ انجام‌ كاري‌ چنين‌ ظالمانه‌ و نفرت‌ انگيز نمي‌زد. اين‌ فكر خدا بود و نه‌ ابراهيم‌.
تقديم‌ اسحق‌ براي‌ قرباني‌، نبوت‌ تصوير گونه‌اي‌ از مرگ‌ مسيح‌ بود. پدري‌ فرزند خود را قرباني‌ مي‌كند. پسر سه‌ روز مرده‌ مي‌ماند (در ذهن‌ ابراهيم‌، آية‌ 4). يك‌ جايگزيني‌ صورت‌ مي‌گيرد. يك‌ قرباني‌ واقعي‌ تقديم‌ مي‌شود. و بر همان‌ كوه‌ موريا بود كه‌ 2000 سال‌ بعد، پسر خود خدا قرباني‌ شد. به‌ اين‌ ترتيب‌، و در هنگام‌ تولد قوم‌ يهود، اين‌ سايه‌اي‌ بود از واقعة‌ عظيمي‌ كه‌ قوم‌ بخاطر آن‌ بوجود آمده‌ بود.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

23 مرگ ساره

ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) مرگ‌ ساره‌
و ايام‌ زندگاني‌ ساره‌، صد و بيست‌ و هفت‌ سال‌ بود. اين‌ است‌ سالهاي‌ عمر ساره‌. 2 و ساره‌ در قرية‌ اربع‌ كه‌ حبرون‌ باشد، در زمين‌ كنعان‌ مرد. و ابراهيم‌ آمد تا براي‌ ساره‌ ماتم‌ و گريه‌ كند. 3 و ابراهيم‌ از نزد مِيِّت‌ خود برخاست‌ و بني‌حِت‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: 4 «من‌ نزد شما غريب‌ و نزيل‌ هستم‌. قبري‌ از نزد خود به‌ملكيت‌ من‌ دهيد، تا ميت‌ خود را از پيش‌ روي‌ خود دفن‌ كنم‌.» 5 پس‌ بني‌حت‌ در جواب‌ ابراهيم‌ گفتند: 6 «اي‌ مولاي‌ من‌، سخن‌ ما را بشنو. تو در ميان‌ ما رئيس‌ خدا هستي‌. در بهترين‌ مقبره‌هاي‌ ما ميت‌ خود را دفن‌ كن‌. هيچ‌ كدام‌ از ما، قبر خويش‌ را از تو دريغ‌ نخواهد داشت‌ كه‌ ميت‌ خود را دفن‌ كني‌.» 7 پس‌ ابراهيم‌ برخاست‌، و نزد اهل‌ آن‌ زمين‌، يعني‌ بني‌حت‌، تعظيم‌ نمود. 8 و ايشان‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «اگر مَرْضَي‌ شما باشد كه‌ ميت‌ خود را از نزد خود دفن‌ كنم‌، سخن‌ مرا بشنويد و به‌ عفرون‌ بن‌ صوحار، براي‌ من‌ سفارش‌ كنيد، 9 تا مغارة‌ مَكفيله‌ را كه‌ از املاك‌ او در كنار زمينش‌ واقع‌ است‌، به‌ من‌ دهد، به‌ قيمت‌ تمام‌، در ميان‌ شما براي‌ قبر، به‌ ملكيت‌ من‌ بسپارد.»
10 و عفرون‌ در ميان‌ بني‌حت‌ نشسته‌ بود. پس‌ عفرونِ حتي‌، در مسامع‌ بني‌حت‌، يعني‌ همه‌ كه‌ به‌ دروازة‌ شهر او داخل‌ مي‌شدند، در جواب‌ ابراهيم‌ گفت‌: 11 «اي‌ مولاي‌ من‌، ني‌، سخن‌ مرا بشنو، آن‌ زمين‌ را به‌ تو مي‌بخشم‌، و مغاره‌اي‌ را كه‌ در آن‌ است‌ به‌ تو مي‌دهم‌، بحضور ابناي‌ قوم‌ خود، آن‌ را به‌ تو مي‌بخشم‌. ميت‌ خود را دفن‌ كن‌.»
12 پس‌ ابراهيم‌ نزد اهل‌ آن‌ زمين‌ تعظيم‌ نمود، 13 و عفرون‌ را به‌ مسامع‌ اهل‌ زمين‌ خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «اگر تو راضي‌ هستي‌، التماس‌ دارم‌ عرض‌ مرا اجابت‌ كني‌. قيمت‌ زمين‌ را به‌ تو مي‌دهم‌، از من‌ قبول‌ فرماي‌، تا در آنجا ميت‌ خود را دفن‌ كنم‌.» 14 عفرون‌ در جواب‌ ابراهيم‌ گفت‌: 15 «اي‌ مولاي‌ من‌، از من‌ بشنو، قيمت‌ زمين‌ چهارصد مثقال‌ نقره‌ است‌، اين‌ در ميان‌ من‌ و تو چيست‌؟ ميت‌ خود را دفن‌ كن‌.»
16 پس‌ ابراهيم‌ سخن‌ عفرون‌ را اجابت‌ نمود، و آن‌ مبلغي‌ را كه‌ در مسامع‌ بني‌حت‌ گفته‌ بود،يعني‌ چهارصد مثقال‌ نقرة‌ رايج‌ المعامله‌، به‌ نزد عفرون‌ وزن‌ كرد. 17 پس‌ زمين‌ عفرون‌، كه‌ در مَكفِيله‌، برابر ممري‌ واقع‌ است‌، يعني‌ زمين‌ و مغاره‌اي‌ كه‌ در آن‌ است‌، با همة‌ درختاني‌ كه‌ در آن‌ زمين‌، و در تمامي‌ حدود و حوالي‌ آن‌ بود، مقرر شد 18 به‌ ملكيت‌ ابراهيم‌، بحضور بني‌حت‌، يعني‌ همه‌ كه‌ به‌ دروازة‌ شهرش‌ داخل‌ مي‌شدند. 19 از آن‌ پس‌، ابراهيم‌، زوجة‌ خود ساره‌ را در مغارة‌ صحراي‌ مكفيله‌، در مقابل‌ ممري‌، كه‌ حبرون‌ باشد، در زمين‌ كنعان‌ دفن‌ كرد. 20 و آن‌ صحرا، با مغاره‌اي‌ كه‌ در آن‌ است‌، از جانب‌ بني‌حت‌، به‌ ملكيت‌ ابراهيم‌ به‌ جهت‌ قبر مقرر شد. ترجمه تفسیری ساره‌ در سن‌ صدوبيست‌ و هفت‌ سالگي‌ در حبرون‌ واقع‌ در سرزمين‌ كنعان‌ درگذشت‌ و ابراهيم‌ در آنجا براي‌ او سوگواري‌ كرد. 3 سپس‌ابراهيم‌ از كنار بدن‌ بي‌جان‌ ساره‌ برخاسته‌، به‌ مردم‌ حيتّي‌ گفت‌:
4 «من‌ در اين‌ سرزمين‌ غريب‌ و مهمانم‌ و جايي‌ ندارم‌ همسر خود را دفن‌ كنم‌. خواهش‌ مي‌كنم‌ قطعه‌ زميني‌ به‌ من‌ بفروشيد تا زن‌ خود را در آن‌ به‌ خاك‌ بسپارم‌.»
5و6 آنها جواب‌ دادند: «شما سَروَر ما هستيد و مي‌توانيد همسر خود را در بهترين‌ مقبره‌ ما دفن‌ كنيد. هيچ‌ يك‌ از ما مقبره‌ خود را از شما دريغ‌ نخواهد داشت‌.»
7و8 ابراهيم‌ در برابر آنها تعظيم‌ نموده‌، گفت‌: «حال‌ كه‌ اجازه‌ مي‌دهيد همسر خود را در اينجا دفن‌ كنم‌، تمنا دارم‌ به‌ عفرون‌ پسر صوحار بگوييد 9 غار مكفيله‌ را كه‌ در انتهاي‌ مزرعه‌ اوست‌، به‌ من‌ بفروشد. البته‌ قيمت‌ آن‌ را تمام‌ و كمال‌ خواهم‌ پرداخت‌ و آن‌ غار، مقبره‌ خانواده‌ من‌ خواهد شد.»
10 عفرون‌ در حضور مردم‌ حيتّي‌ كه‌ در دروازه‌ شهر جمع‌ شده‌ بودند گفت‌: 11 «اي‌ سَروَرم‌، من‌ غار مكفيله‌ و مزرعه‌ را در حضور اين‌ مردم‌ به‌ شما مي‌بخشم‌. برويد و همسر خود را در آن‌ دفن‌ كنيد.»
12 ابراهيم‌ بار ديگر در برابر حيتّي‌ها سر تعظيم‌ فرود آورد، 13 و در حضور همه‌ به‌ عفرون‌ گفت‌: «اجازه‌ بده‌ آن‌ را از تو خريداري‌ نمايم‌. من‌ تمام‌ بهاي‌ مزرعه‌ را مي‌پردازم‌ و بعد همسر خود را در آن‌ دفن‌ مي‌كنم‌.»
14و15 عفرون‌ گفت‌: «اي‌ سرورم‌، قيمت‌ آن‌ چهار صد مثقال‌ نقره‌ است‌؛ ولي‌ اين‌ مبلغ‌ در مقابل‌ دوستي‌ ما چه‌ ارزشي‌ دارد؟ برويد و همسر خود را در آن‌ دفن‌ كنيد.» 16 پس‌ ابراهيم‌ چهار صد مثقال‌ نقره‌، يعني‌ بهايي‌ را كه‌ عفرون‌ در حضور همه‌ پيشنهاد كرده‌ بود، تمام‌ و كمال‌ به‌ وي‌ پرداخت‌.
17 اين‌ است‌ مشخصات‌ زميني‌ كه‌ابراهيم‌خريد: مزرعه‌ عفرون‌ واقع‌ در مكفيله‌ نزديك‌ مِلك‌ ممري‌ با غاري‌ كه‌ در انتهاي‌ مزرعه‌ قرار داشت‌ و تمامي‌ درختهاي‌ آن‌. 18 اين‌ مزرعه‌ و غاري‌ كه‌ در آن‌ بود در حضورمردم‌ حيتّي‌ كه‌ در دروازه‌ شهر نشسته‌ بودند، به‌ ملكيت‌ ابراهيم‌ در آمد. 19و20 پس‌ ابراهيم‌ ساره‌ را درغار مكفيله‌ كه‌ آن‌ را از مردم‌ حيتّي‌ بعنوان‌ مقبره‌ خانوادگي‌ خود خريده‌ بود، دفن‌ كرد.

راهنما
باب‌ 23 . مرگ‌ سارا
غار مكفيله‌ كه‌ سارا در آن‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ شد، در دامنة‌ غربي‌ حبرون‌، و در مسجدي‌ قرار دارد، كه‌ مسئولان‌ مسلمان‌ آن‌ اجازة‌ ورود به‌ غار را به‌ مسيحيان‌ نمي‌دهند. در سال‌ 1862، شاهزادة‌ ولز با اجازة‌ مخصوص‌ سلطان‌ وارد غار شد. او مقبره‌هاي‌ سنگي‌ ابراهيم‌، اسحق‌، يعقوب‌، سارا، رفقه‌، و ليه‌ را در آنجا ديد. در كف‌ غار روزنة‌ دايره‌ شكلي‌ بود كه‌ به‌ غار ديگري‌ در زير غار اول‌ باز مي‌شد، و گفته‌ مي‌شود كه‌ آن‌، غار واقعي‌ مكفيله‌ است‌ كه‌ 600 سال‌ بود كسي‌ وارد آن‌ نشده‌ بود.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “کتاب و فرهنگ مطالعه”