کتاب پیدایش
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
24 اسحاق و ربکا
ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) ازدواج اسحاق و رفقه
خداوند ، ابراهيم را در هر چيز بركت داد. 2 و ابراهيم به خادم خود كه بزرگ خانة وي و بر تمام مايملك او مختار بود، گفت: «اكنون دست خود را زير ران من بگذار. 3 و به يهوه، خداي آسمان و خداي زمين، تو را قسم ميدهم، كه زني براي پسرم از دختران كنعانيان كه در ميان ايشان ساكنم نگيري، 4 بلكه به ولايت من و به مولدم بروي، و از آنجا زني براي پسرم اسحاق بگيري.» 5 خادم به وي گفت: «شايد آن زن راضي نباشد كه با من بدين زمين بيايد؟ آيا پسرت را بدان زميني كه از آن بيرون آمدي، بازبرم؟» 6 ابراهيم وي را گفت: «زنهار، پسر مرا بدانجا باز مبري. 7 يهوه، خـداي آسمـان كه مرا از خانة پدرم و از زمين مولَد من بيرون آورد و به من تكلم كرد و قسم خورده، گفت: "كه اين زمين را به ذريت تو خواهم داد." او فرشتة خود را پيش روي تو خواهد فرستاد، تا زني براي پسرم از آنجا بگيري. 8 اما اگر آن زن از آمدن با تو رضا ندهد، از اين قسم من بري خواهي بود، ليكن زنهار پسر مرا بدانجا باز نبري.» 9 پس خادم دست خود را زير ران آقاي خود ابراهيم نهاد، و در اين امر براي او قسم خورد.
10 و خادم ده شتر، از شتران آقاي خود گرفته، برفت. و همة اموال مولايش به دست او بود. پس روانه شده، به شهر ناحور در اَرام نهرين آمد. 11 و به وقت عصر، هنگامي كه زنان براي كشيدن آب بيرون ميآمدند، شتران خود را در خارج شهر، بر لب چاه آب خوابانيد. 12 و گفت: «اي يهوه، خداي آقايم ابراهيم، امروز مرا كامياب بفرما، و با آقايم ابراهيم احسان بنما. 13 اينك من بر اين چشمة آب ايستادهام، و دختران اهل اين شهر، به جهت كشيدن آب بيرون ميآيند. 14 پس چنين بشود كه آن دختري كه به وي گويم: "سبوي خود را فرودآر تا بنوشم"، و او گويد: "بنوش و شترانت را نيز سيراب كنم"، همان باشد كه نصيب بندة خود اسحاق كرده باشي، تا بدين، بدانم كه با آقايم احسان فرمودهاي.»
15 و او هنوز از سخن گفتن فارغ نشده بود كه ناگاه، رِفقَه، دختر بتوئيل، پسر مِلكه، زن ناحور، برادر ابراهيم، بيرون آمد و سبويي بر كتف داشت. 16 و آن دختر بسيار نيكومنظر و باكره بود، و مردي او را نشناخته بود. پس به چشمه فرورفت، و سبوي خود را پر كرده، بالا آمد. 17 آنگاه خادم به استقبال او بشتافت و گفت: «جرعهاي آب از سبوي خود به من بنوشان.» 18 گفت: «اي آقاي من بنوش»، و سبوي خود را بزودي بر دست خود فرودآورده، او را نوشانيد. 19 و چون از نوشانيدنش فارغ شد، گفت: «براي شترانت نيز بكشم تا از نوشيدن بازايستند.» 20 پس سبويخود را بزودي در آبخور خالي كرد و باز به سوي چاه، براي كشيدن بدويد، و از بهر همة شترانش كشيد. 21 و آن مرد بر وي چشم دوخته بود و سكوت داشت، تا بداند كه خداوند ، سفر او را خيريتاثر نموده است يا نه.
22 و واقع شد چون شتران از نوشيدن باز ايستادند كه آن مرد حلقة طلاي نيم مثقال وزن، و دو ابرنجين براي دستهايش، كه ده مثقال طلا وزن آنها بود، بيرون آورد 23 و گفت: «به من بگو كه دختر كيستي؟ آيا در خانة پدرت جايي براي ما باشد تا شب را بسر بريم؟» 24 وي را گفت: «من دختر بتوئيل، پسر ملكه كه او را از ناحور زاييد، ميباشم.» 25 و بدو گفت: «نزد ما كاه و علف فراوان است، و جاي نيز براي منزل.» 26 آنگاه آن مرد خم شد، خداوند را پرستش نمود 27 و گفت: «متبارك باد يهوه، خداي آقايم ابراهيم، كه لطف و وفاي خود را از آقايم دريغ نداشت، و چون من در راه بودم، خداوند مرا به خانة برادران آقايم راهنمايي فرمود.»
28 پس آن دختر دوان دوان رفته، اهل خانة مادر خويش را از اين وقايع خبر داد. 29 و رفقه را برادري لابان نام بود. پس لابان به نزد آن مرد، به سر چشمه، دوان دوان بيرون آمد. 30 و واقع شد كه چون آن حلقه و ابرنجينها را بر دستهاي خواهر خود ديد، و سخنهاي خواهر خود، رفقه را شنيد كه ميگفت آن مرد چنين به من گفته است، به نزد وي آمد. و اينك نزد شتران به سر چشمه ايستاده بود. 31 و گفت: «اي مبارك خداوند ، بيا، چرا بيرون ايستادهاي؟ من خانه را و منزلي براي شتران مهيا ساختهام.» 32 پس آن مرد به خانه درآمد، و لابان شتران را باز كرد، و كاه و علف به شتران داد، و آب به جهت شستن پايهايش وپايهاي رفقايش آورد. 33 و غذا پيش او نهادند. وي گفت: «تا مقصود خود را بازنگويم، چيزي نخورم.» گفت: «بگو.»
34 گفت: «من خادم ابراهيم هستم. 35 و خداوند ، آقاي مرا بسيار بركت داده و او بزرگ شده است، و گلهها و رمهها و نقره و طلا و غلامان و كنيزان و شتران و الاغان بدو داده است. 36 و زوجة آقايم ساره، بعد از پير شدن، پسري براي آقايم زاييد، و آنچه دارد، بدو داده است. 37 و آقايم مرا قسم داد و گفت كه "زني براي پسرم از دختران كنعانيان كه در زمين ايشان ساكنم، نگيري. 38 بلكه به خانة پدرم و به قبيلة من بروي، و زني براي پسرم بگيري." 39 و به آقاي خود گفتم: "شايد آن زن همراه من نيايد؟" 40 او به من گفت: "يهوه كه به حضور او سالك بودهام، فرشتة خود را با تو خواهد فرستاد، و سفر تو را خيريتاثر خواهد گردانيد، تا زني براي پسرم از قبيلهام و از خانة پدرم بگيري. 41 آنگاه از قسم من بري خواهي گشت، چون به نزد قبيلهام رفتي، هر گاه زني به تو ندادند، از سوگند من بري خواهي بود." 42 پس امروز به سر چشمه رسيدم و گفتم: "اي يهوه، خداي آقايم ابراهيم، اگر حال، سفر مرا كه به آن آمدهام، كامياب خواهي كرد، 43 اينك من به سر اين چشمة آب ايستادهام. پس چنين بشود كه آن دختري كه براي كشيدن آب بيرون آيد، و به وي گويم: "مرا از سبوي خود جرعهاي آب بنوشان"، 44 و به من گويد: "بياشام، و براي شترانت نيز آب ميكشم"، او همان زن باشد كه خداوند ، نصيب آقازادة من كرده است. 45 و من هنوز از گفتن اين، در دل خود فارغ نشده بودم كه ناگاه رفقه با سبويي بر كتف خود بيرون آمد و به چشمه پايين رفت تا آب بكشد. و به وي گفتم:"جرعهاي آب به من بنوشان." 46 پس سبوي خود را بزودي از كتف خود فروآورده، گفت:"بياشام، و شترانت را نيز آب ميدهم." پس نوشيدم و شتران را نيز آب داد. 47 و از او پرسيده، گفتم: "تو دختر كيستي؟" گفت: "دختر بَتُوئيل بن ناحور كه مِلكَه، او را براي او زاييد." پس حلقه را در بيني او، و ابرنجينها را بر دستهايش گذاشتم. 48 آنگاه سجده كرده، خداوند را پرستش نمودم. و يهوه، خداي آقاي خود ابراهيم را، متبارك خواندم، كه مرا به راه راست هدايت فرمود، تا دختر برادر آقاي خود را براي پسرش بگيرم. 49 اكنون اگر بخواهيد با آقايم احسان و صداقت كنيد، پس مرا خبر دهيد. و اگر نه مرا خبر دهيد، تا بطرف راست يا چپ رهسپر شوم.»
50 لابان و بتوئيل در جواب گفتند: «اين امر از خداوند صادر شده است، با تو نيك يا بد نميتوانيم گفت. 51 اينك رفقه حاضر است، او را برداشته، روانه شو تا زن پسرِ آقايت باشد، چنانكه خداوند گفته است.»
52 و واقع شد كه چون خادم ابراهيم سخن ايشان را شنيد، خداوند را به زمين سجده كرد. 53 و خادم، آلات نقره و آلات طلا و رختها را بيرون آورده، پيشكش رفقه كرد، و برادر و مادر او را چيزهاي نفيسه داد. 54 و او و رفقايش خوردند و آشاميدند و شب را بسر بردند. و بامدادان برخاسته، گفت: «مرا به سوي آقايم روانه نماييد.» 55 برادر و مادر او گفتند: «دختر با ما ده روزي بماند و بعد از آن روانه شود.» 56 بديشان گفت: «مرا معطّل مسازيد، خداوند سفر مرا كامياب گردانيده است، پس مرا روانه نماييد تا بنزد آقاي خود بروم.» 57 گفتند: «دختر را بخوانيم و از زبانش بپرسيم.» 58 پس رفقه را خواندند و به ويگفتند: «با اين مرد خواهي رفت؟» گفت: «ميروم.» 59 آنگاه خواهر خود رفقه، و دايهاش را با خادم ابراهيم و رفقايش روانه كردند. 60 و رفقه را بركت داده، به وي گفتند: «تو خواهر ما هستي، مادرِ هزار كرورها باش، و ذريت تو، دروازة دشمنان خود را متصرف شوند.»
61 پس رفقه با كنيزانش برخاسته، بر شتران سوار شدند، و از عقب آن مرد روانه گرديدند. و خادم، رفقه را برداشته، برفت. 62 و اسحاق از راه بِئَرلَحَيرُئي ميآمد، زيرا كه او در ارض جنوب ساكن بود. 63 و هنگام شام، اسحاق براي تفكر به صحرا بيرون رفت، و چون نظر بالا كرد، ديد كه شتران ميآيند. 64 و رفقه چشمان خود را بلند كرده، اسحاق را ديد، و از شتر خود فرود آمد، 65 زيرا كه از خادم پرسيد: «اين مرد كيست كه در صحرا به استقبال ما ميآيد؟» و خادم گفت: «آقاي من است.» پس بُرقِع خود را گرفته، خود را پوشانيد. 66 و خادم، همة كارهايي را كه كرده بود، به اسحاق باز گفت. 67 و اسحاق، رفقه را به خيمة مادر خود، ساره آورد، و او را به زني خود گرفته، دل در او بست. و اسحاق بعد از وفات مادر خود، تسلي پذيرفت. ترجمه تفسیری ابراهيم اكنون مردي بود بسيار سالخورده و خداوند او را از هر لحاظ بركت داده بود. 2و3 روزي ابراهيم به ناظر خانه خود كه رئيس نوكرانش بود، گفت: «دستت را زير ران من بگذار و به خداوند، خداي آسمان و زمين قسم بخور كه نگذاري پسرم با يكي از دختران كنعاني اينجا ازدواج كند. 4 به زادگاهم نزد خويشاوندانم برو و در آنجا براي اسحاق همسري انتخاب كن.»
5 ناظر پرسيد: «اگر هيچ دختري حاضر نشد زادگاه خود را ترك كند و به اين ديار بيايد، آن وقت چه؟ در آنصورت آيا اسحاق را به آنجا ببرم؟»
6 ابراهيم در جواب گفت: «نه، چنين مكن! 7 خداوند، خداي قادر متعال، به من فرمـود كه ولايت و خانه پدريام را ترك كنم و وعده داد كه اين سرزمين را به من و به فرزندانم به مِلكيت خواهد بخشيد. پس خودِ خداوند فرشته خود را پيش روي تو خواهد فرستاد و ترتيبي خواهد داد كه در آنجا همسري براي پسرم اسحاق بيابي و همراه خود بياوري. 8 اما اگر آن دختر نخواست بيايد، تو از اين قسم آزاد هستي. ولي به هيچ وجه نبايد پسرم را به آنجا ببري.»
9 پس ناظر دستش را زير ران سَرور خود ابراهيم گذاشت و قسم خورد كه مطابق دستور او عمل كند.
10 او با ده شتر از شتران ابراهيم و مقداري هدايا از اموالِ او بسوي شمالِ بينالنهرين، به شهري كه ناحور در آن زندگي ميكرد، رهسپار شد. 11 وقتي به مقصد رسيد، شترها را در خارج شهر، در كنار چاه آبي خوابانيد. نزديك غروب كه زنان براي كشيدن آب به سر چاه ميآمدند، 12 او چنين دعا كرد: «اي خداوند، خداي سَروَر من ابراهيم، التماس ميكنم نسبت به سرورم لطف فرموده، مرا ياري دهي تا خواسته او را برآورم. 13 اينك من در كنار اين چاه ايستادهام و دختران شهربراي بردن آب ميآيند. 14 من به يكي ازآنان خواهم گفت: "سبوي خود را پايين بياور تا آب بنوشم." اگر آن دختر بگويد: "بنوش و من شترانت را نيز سيراب خواهم كرد،" آنگاه خواهم دانست كه او همان دختري است كه تو براي اسحاق در نظر گرفتهاي و سرورم را مورد لطف خويش قرار دادهاي.»
15و16 در حالي كه ناظر هنوز مشغول راز و نياز با خداوند بود، دختر زيبايي به نام رِبِكا كه سبويي بر دوش داشت، سر رسيد و آن را از آب چاه پُر كرد. (ربكا دختر بتوئيل و نوه ناحور و مِلكه بود و ناحور برادر ابراهيم بود.) 17 ناظر نزد او شتافت و از وي آب خواست. 18 دختر گفت: «سَروَرم، بنوش!» و فوري سبوي خود را پايين آورد و او نوشيد. 19 سپس افزود: «شترانت را نيز سيراب خواهم كرد.» 20 آنگاه آب را در آبشخور ريخت و دوباره بطرف چاه دويد و براي تمام شترها آب كشيد. 21 ناظر چشم بر او دوخته، چيزي نميگفت تا ببيند آيا خداوند او را در اين سفر كامياب خواهد ساخت يا نه.
22 پس از آنكه ربكا شترها را سيراب نمود، ناظر يك حلقه طلا به وزن نيم مثقال و يك جفت النگوي طلا به وزن ده مثقال به او داده، گفت: 23 «به من بگو دختر كه هستي؟ آيا در منزل پدرت جايي براي ما هست تا شب را به سرببريم؟»
24 او در جواب گفت: «من دختر بتوئيل و نوه ناحور و مِلكه هستم. 25 بلي، ما براي شما و شترهايتان جا و خوراك كافي داريم.»
26 آنگاه آن مرد خداوند را سجده كرده، گفت: 27 «اي خداوند، خداي سَروَرم ابراهيم، از تو سپاسگزارم كه نسبت به او امين و مهربان بودهاي و مرا در اين سفر هدايت نموده، به نزد بستگان سرورم آوردي.»
28 پس آن دختر دوان دوان رفته، به اهل خانه خود خبر داد. 29و30 وقتي كه برادرش لابان حلقه و النگوها را بر دست خواهرش ديد و از جريان امر مطلع شد، نزد ناظر ابراهيم كه هنوز كنار چاه پيش شترهايش ايستاده بود، شتافت و به او گفت: 31 «اي كه بركت خداوند برتوست، چرا اينجا ايستادهاي؟ به
منزل ما بيا. ما براي تو و شترهايت جا آماده كردهايم.»
32 پس آن مرد با لابان به منزل رفت و لابان بار شترها را باز كرده، به آنها كاه و علف داد. سپس براي خادم ابراهيم و افرادش آب آورد تا پاهاي خود را بشويند. 33 وقتي غذا را آوردند، خادم ابراهيم گفت: «تا مقصود خود را از آمدن به اينجا نگويم لب به غذا نخواهم زد.»
لابان گفت: «بسيار خوب، بگو.»
34 ناظر گفت: «من خادم ابراهيم هستم. 35 خداوند او را بسيار بركت داده است و او مردي بزرگ و معروف ميباشد. خداوند به او گلهها و رمهها، طلا و نقره بسيار، غلامان و كنيزان، و شترها و الاغهاي فراواني داده است. 36 ساره همسر سرورم در سن پيري پسري زاييد، و سرورم تمام دارايي خود را به پسرش بخشيده است. 37 سرورم مرا قسم داده كه از دختران كنعاني براي پسرش زن نگيرم، 38 بلكه به اينجا نزد قبيله و خاندان پدرياش آمده، زني براي او انتخاب كنم. 39 من به سرورم گفتم: "شايد نتوانم دختري پيدا كنم كه حاضر باشد به اينجا بيايد؟" 40 او به من گفت: "خداوندي كه از او پيروي ميكنم، فرشته خود را همراه تو خواهد فرستاد تا در اين سفر كامياب شـوي و دختري از قبيله و خاندان پدريام پيدا كني. 41 تو وظيفه داري به آنجا رفته، پرس و جو كني. اگر آنها از فرستادن دختر خودداري كردند، آن وقت تو از سوگندي كه خوردهاي آزاد خواهي بود."
42 «امروز كه به سر چاه رسيدم چنين دعا كردم: اي خداوند، خداي سَروَرم ابراهيم، التماس ميكنم مرا در اين سفر كامياب سازي. 43 اينك در كنار اين چاه ميايستم و به يكي از دختراني كه از شهر براي بردن آب ميآيند خواهم گفت: "از سبوي خود قدري آب به من بده تا بنوشم." 44 اگر آن دختر جواب بدهد: "بنوش و من شترانت را نيز سيراب خواهم كرد،" آنگاه خواهم دانست كه او همان دختري است كه تو براي اسحاق پسر سرورم در نظر گرفتهاي. 45 هنوز دعايم تمام نشده بود كه ديدم ربكا با سبويي بر دوش سر رسيد و به سر چاه رفته، آب كشيد و سبو را از آب پُر كرد. به او گفتم: "كمـي آب به من بده تا بنوشـم."
46 او فوراً سبو را پايين آورد تا بنوشم و گفت: "شترانت را نيز سيراب خواهم كرد" و چنين نيز كرد.
47 «آنگاه از او پرسيدم: تو دختر كه هستي؟
«او به من گفت: "دختربتوئيل و نوه ناحور و مِلكه هستم. "
«من هم حلقه را در بيني او و النگوها را به دستش كردم. 48 سپس سجده كرده خداوند، خداي سَروَرم ابراهيم را پرستش نمودم، چون مرا به راه راست هدايت فرمود تا دختري از خانواده برادر سرور خود براي پسرش پيدا كنم. 49 اكنون به من جواب بدهيد؛ آيا چنين لطفي در حق سرور من خواهيد كرد و آنچه درست است به جا خواهيد آورد؟ به من جواب بدهيد تا تكليف خود را بدانم.»
50 لابان و بتوئيل به او گفتند: «خداوند تو را به اينجا هدايت كرده است، پس ما چه ميتوانيم بگوييم؟ 51 اينك ربكا را برداشته برو تا چنان كه خداوند اراده فرموده است، همسر پسر سرورت بشود.»
52 بمحض شنيدن اين سخن، خادمِ ابراهيم در حضور خداوند به خاك افتاد و او را سجده نمود. 53 سپس لباس و طلا و نقره و جواهرات به ربكا داد و هداياي گرانبهايي نيز به مادر و برادرانش پيشكش كرد. 54 پس ازآن او و همراهانش شام خوردند و شب را در منزل بتوئيل به سر بردند. خادم ابراهيم صبح زود برخاسته، به آنها گفت: «حال اجازه دهيد برويم.»
55 ولي مادر و برادر ربكا گفتند: «ربكا بايد اقلاً ده روز ديگر پيش ما بماند و بعد از آن برود.»
56 اما او گفت: «خواهش ميكنم مرا معطل نكنيد. خداوند مرا در اين سفر كامياب گردانيده است. بگذاريد بروم و اين خبر خوش را به سرورم برسانم.»
57 ايشان گفتند: «بسيار خوب. ما از دختر ميپرسيم تا ببينيم نظر خودش چيست.» 58 پس ربكا را صدا كرده، از او پرسيدند: «آيا مايلي همراه اين مرد بروي؟» وي جواب داد: «بلي، ميروم.»
59 آنگاه با او خداحافظي كرده، دايهاش راهمراه وي فرستادند. 60 هنگام حركت، ربكا را بركت داده، چنين گفتند: «خواهر، اميدواريم مادرِ فرزندان بسياريشوي! اميدواريم نسل تو بر تمام دشمنانت چيره شوند.»
61 پس ربكا و كنيزانش بر شتران سوار شده، همراه خادمِ ابراهيم رفتند.
62 در اين هنگام اسحاق كه در سرزمين نِگِب سكونت داشت، به بئرلحي رُئي بازگشته بود. 63 يك روز عصر هنگامي كه در صحرا قدم ميزد و غرق انديشه بود، سر خود را بلند كرده، ديد كه اينك شتران ميآيند. 64 ربكا با ديدن اسحاق به شتاب از شتر پياده شد 65 و از خادم پرسيد: «آن مردي كه از صحرا به استقبال ما ميآيد كيست؟»
وي پاسخ داد: «اسحاق، پسر سَروَر من است.» با شنيدن اين سخن، ربكا با روبندِ خود صورتش را پوشانيد.
66 آنگاه خادم تمام داستان سفر خود را براي اسحاق شرح داد. 67 اسحاق ربكا را به داخل خيمه مادر خود آورد و او را به زني گرفته به او دل بست و از غم مرگ مادرش تسلي يافت.
راهنما
نامزدي اسحق و رفقه
رفقه دختر عموي درجة دو اسحق بود. مقصود ابراهيم از يافتن دختري از قوم خود براي همسري اسحق، حفظ اخلاف خود از بت پرستي بود. اگر اسحق با دختري كنعاني ازدواج ميكرد، چقدر كلّ تاريخ اسرائيل متفاوت ميشد. و اين، درس مهمي براي جوانان، در امر انتخاب همسر است.
نقشه 22 - دنياي ابراهيم
ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) ازدواج اسحاق و رفقه
خداوند ، ابراهيم را در هر چيز بركت داد. 2 و ابراهيم به خادم خود كه بزرگ خانة وي و بر تمام مايملك او مختار بود، گفت: «اكنون دست خود را زير ران من بگذار. 3 و به يهوه، خداي آسمان و خداي زمين، تو را قسم ميدهم، كه زني براي پسرم از دختران كنعانيان كه در ميان ايشان ساكنم نگيري، 4 بلكه به ولايت من و به مولدم بروي، و از آنجا زني براي پسرم اسحاق بگيري.» 5 خادم به وي گفت: «شايد آن زن راضي نباشد كه با من بدين زمين بيايد؟ آيا پسرت را بدان زميني كه از آن بيرون آمدي، بازبرم؟» 6 ابراهيم وي را گفت: «زنهار، پسر مرا بدانجا باز مبري. 7 يهوه، خـداي آسمـان كه مرا از خانة پدرم و از زمين مولَد من بيرون آورد و به من تكلم كرد و قسم خورده، گفت: "كه اين زمين را به ذريت تو خواهم داد." او فرشتة خود را پيش روي تو خواهد فرستاد، تا زني براي پسرم از آنجا بگيري. 8 اما اگر آن زن از آمدن با تو رضا ندهد، از اين قسم من بري خواهي بود، ليكن زنهار پسر مرا بدانجا باز نبري.» 9 پس خادم دست خود را زير ران آقاي خود ابراهيم نهاد، و در اين امر براي او قسم خورد.
10 و خادم ده شتر، از شتران آقاي خود گرفته، برفت. و همة اموال مولايش به دست او بود. پس روانه شده، به شهر ناحور در اَرام نهرين آمد. 11 و به وقت عصر، هنگامي كه زنان براي كشيدن آب بيرون ميآمدند، شتران خود را در خارج شهر، بر لب چاه آب خوابانيد. 12 و گفت: «اي يهوه، خداي آقايم ابراهيم، امروز مرا كامياب بفرما، و با آقايم ابراهيم احسان بنما. 13 اينك من بر اين چشمة آب ايستادهام، و دختران اهل اين شهر، به جهت كشيدن آب بيرون ميآيند. 14 پس چنين بشود كه آن دختري كه به وي گويم: "سبوي خود را فرودآر تا بنوشم"، و او گويد: "بنوش و شترانت را نيز سيراب كنم"، همان باشد كه نصيب بندة خود اسحاق كرده باشي، تا بدين، بدانم كه با آقايم احسان فرمودهاي.»
15 و او هنوز از سخن گفتن فارغ نشده بود كه ناگاه، رِفقَه، دختر بتوئيل، پسر مِلكه، زن ناحور، برادر ابراهيم، بيرون آمد و سبويي بر كتف داشت. 16 و آن دختر بسيار نيكومنظر و باكره بود، و مردي او را نشناخته بود. پس به چشمه فرورفت، و سبوي خود را پر كرده، بالا آمد. 17 آنگاه خادم به استقبال او بشتافت و گفت: «جرعهاي آب از سبوي خود به من بنوشان.» 18 گفت: «اي آقاي من بنوش»، و سبوي خود را بزودي بر دست خود فرودآورده، او را نوشانيد. 19 و چون از نوشانيدنش فارغ شد، گفت: «براي شترانت نيز بكشم تا از نوشيدن بازايستند.» 20 پس سبويخود را بزودي در آبخور خالي كرد و باز به سوي چاه، براي كشيدن بدويد، و از بهر همة شترانش كشيد. 21 و آن مرد بر وي چشم دوخته بود و سكوت داشت، تا بداند كه خداوند ، سفر او را خيريتاثر نموده است يا نه.
22 و واقع شد چون شتران از نوشيدن باز ايستادند كه آن مرد حلقة طلاي نيم مثقال وزن، و دو ابرنجين براي دستهايش، كه ده مثقال طلا وزن آنها بود، بيرون آورد 23 و گفت: «به من بگو كه دختر كيستي؟ آيا در خانة پدرت جايي براي ما باشد تا شب را بسر بريم؟» 24 وي را گفت: «من دختر بتوئيل، پسر ملكه كه او را از ناحور زاييد، ميباشم.» 25 و بدو گفت: «نزد ما كاه و علف فراوان است، و جاي نيز براي منزل.» 26 آنگاه آن مرد خم شد، خداوند را پرستش نمود 27 و گفت: «متبارك باد يهوه، خداي آقايم ابراهيم، كه لطف و وفاي خود را از آقايم دريغ نداشت، و چون من در راه بودم، خداوند مرا به خانة برادران آقايم راهنمايي فرمود.»
28 پس آن دختر دوان دوان رفته، اهل خانة مادر خويش را از اين وقايع خبر داد. 29 و رفقه را برادري لابان نام بود. پس لابان به نزد آن مرد، به سر چشمه، دوان دوان بيرون آمد. 30 و واقع شد كه چون آن حلقه و ابرنجينها را بر دستهاي خواهر خود ديد، و سخنهاي خواهر خود، رفقه را شنيد كه ميگفت آن مرد چنين به من گفته است، به نزد وي آمد. و اينك نزد شتران به سر چشمه ايستاده بود. 31 و گفت: «اي مبارك خداوند ، بيا، چرا بيرون ايستادهاي؟ من خانه را و منزلي براي شتران مهيا ساختهام.» 32 پس آن مرد به خانه درآمد، و لابان شتران را باز كرد، و كاه و علف به شتران داد، و آب به جهت شستن پايهايش وپايهاي رفقايش آورد. 33 و غذا پيش او نهادند. وي گفت: «تا مقصود خود را بازنگويم، چيزي نخورم.» گفت: «بگو.»
34 گفت: «من خادم ابراهيم هستم. 35 و خداوند ، آقاي مرا بسيار بركت داده و او بزرگ شده است، و گلهها و رمهها و نقره و طلا و غلامان و كنيزان و شتران و الاغان بدو داده است. 36 و زوجة آقايم ساره، بعد از پير شدن، پسري براي آقايم زاييد، و آنچه دارد، بدو داده است. 37 و آقايم مرا قسم داد و گفت كه "زني براي پسرم از دختران كنعانيان كه در زمين ايشان ساكنم، نگيري. 38 بلكه به خانة پدرم و به قبيلة من بروي، و زني براي پسرم بگيري." 39 و به آقاي خود گفتم: "شايد آن زن همراه من نيايد؟" 40 او به من گفت: "يهوه كه به حضور او سالك بودهام، فرشتة خود را با تو خواهد فرستاد، و سفر تو را خيريتاثر خواهد گردانيد، تا زني براي پسرم از قبيلهام و از خانة پدرم بگيري. 41 آنگاه از قسم من بري خواهي گشت، چون به نزد قبيلهام رفتي، هر گاه زني به تو ندادند، از سوگند من بري خواهي بود." 42 پس امروز به سر چشمه رسيدم و گفتم: "اي يهوه، خداي آقايم ابراهيم، اگر حال، سفر مرا كه به آن آمدهام، كامياب خواهي كرد، 43 اينك من به سر اين چشمة آب ايستادهام. پس چنين بشود كه آن دختري كه براي كشيدن آب بيرون آيد، و به وي گويم: "مرا از سبوي خود جرعهاي آب بنوشان"، 44 و به من گويد: "بياشام، و براي شترانت نيز آب ميكشم"، او همان زن باشد كه خداوند ، نصيب آقازادة من كرده است. 45 و من هنوز از گفتن اين، در دل خود فارغ نشده بودم كه ناگاه رفقه با سبويي بر كتف خود بيرون آمد و به چشمه پايين رفت تا آب بكشد. و به وي گفتم:"جرعهاي آب به من بنوشان." 46 پس سبوي خود را بزودي از كتف خود فروآورده، گفت:"بياشام، و شترانت را نيز آب ميدهم." پس نوشيدم و شتران را نيز آب داد. 47 و از او پرسيده، گفتم: "تو دختر كيستي؟" گفت: "دختر بَتُوئيل بن ناحور كه مِلكَه، او را براي او زاييد." پس حلقه را در بيني او، و ابرنجينها را بر دستهايش گذاشتم. 48 آنگاه سجده كرده، خداوند را پرستش نمودم. و يهوه، خداي آقاي خود ابراهيم را، متبارك خواندم، كه مرا به راه راست هدايت فرمود، تا دختر برادر آقاي خود را براي پسرش بگيرم. 49 اكنون اگر بخواهيد با آقايم احسان و صداقت كنيد، پس مرا خبر دهيد. و اگر نه مرا خبر دهيد، تا بطرف راست يا چپ رهسپر شوم.»
50 لابان و بتوئيل در جواب گفتند: «اين امر از خداوند صادر شده است، با تو نيك يا بد نميتوانيم گفت. 51 اينك رفقه حاضر است، او را برداشته، روانه شو تا زن پسرِ آقايت باشد، چنانكه خداوند گفته است.»
52 و واقع شد كه چون خادم ابراهيم سخن ايشان را شنيد، خداوند را به زمين سجده كرد. 53 و خادم، آلات نقره و آلات طلا و رختها را بيرون آورده، پيشكش رفقه كرد، و برادر و مادر او را چيزهاي نفيسه داد. 54 و او و رفقايش خوردند و آشاميدند و شب را بسر بردند. و بامدادان برخاسته، گفت: «مرا به سوي آقايم روانه نماييد.» 55 برادر و مادر او گفتند: «دختر با ما ده روزي بماند و بعد از آن روانه شود.» 56 بديشان گفت: «مرا معطّل مسازيد، خداوند سفر مرا كامياب گردانيده است، پس مرا روانه نماييد تا بنزد آقاي خود بروم.» 57 گفتند: «دختر را بخوانيم و از زبانش بپرسيم.» 58 پس رفقه را خواندند و به ويگفتند: «با اين مرد خواهي رفت؟» گفت: «ميروم.» 59 آنگاه خواهر خود رفقه، و دايهاش را با خادم ابراهيم و رفقايش روانه كردند. 60 و رفقه را بركت داده، به وي گفتند: «تو خواهر ما هستي، مادرِ هزار كرورها باش، و ذريت تو، دروازة دشمنان خود را متصرف شوند.»
61 پس رفقه با كنيزانش برخاسته، بر شتران سوار شدند، و از عقب آن مرد روانه گرديدند. و خادم، رفقه را برداشته، برفت. 62 و اسحاق از راه بِئَرلَحَيرُئي ميآمد، زيرا كه او در ارض جنوب ساكن بود. 63 و هنگام شام، اسحاق براي تفكر به صحرا بيرون رفت، و چون نظر بالا كرد، ديد كه شتران ميآيند. 64 و رفقه چشمان خود را بلند كرده، اسحاق را ديد، و از شتر خود فرود آمد، 65 زيرا كه از خادم پرسيد: «اين مرد كيست كه در صحرا به استقبال ما ميآيد؟» و خادم گفت: «آقاي من است.» پس بُرقِع خود را گرفته، خود را پوشانيد. 66 و خادم، همة كارهايي را كه كرده بود، به اسحاق باز گفت. 67 و اسحاق، رفقه را به خيمة مادر خود، ساره آورد، و او را به زني خود گرفته، دل در او بست. و اسحاق بعد از وفات مادر خود، تسلي پذيرفت. ترجمه تفسیری ابراهيم اكنون مردي بود بسيار سالخورده و خداوند او را از هر لحاظ بركت داده بود. 2و3 روزي ابراهيم به ناظر خانه خود كه رئيس نوكرانش بود، گفت: «دستت را زير ران من بگذار و به خداوند، خداي آسمان و زمين قسم بخور كه نگذاري پسرم با يكي از دختران كنعاني اينجا ازدواج كند. 4 به زادگاهم نزد خويشاوندانم برو و در آنجا براي اسحاق همسري انتخاب كن.»
5 ناظر پرسيد: «اگر هيچ دختري حاضر نشد زادگاه خود را ترك كند و به اين ديار بيايد، آن وقت چه؟ در آنصورت آيا اسحاق را به آنجا ببرم؟»
6 ابراهيم در جواب گفت: «نه، چنين مكن! 7 خداوند، خداي قادر متعال، به من فرمـود كه ولايت و خانه پدريام را ترك كنم و وعده داد كه اين سرزمين را به من و به فرزندانم به مِلكيت خواهد بخشيد. پس خودِ خداوند فرشته خود را پيش روي تو خواهد فرستاد و ترتيبي خواهد داد كه در آنجا همسري براي پسرم اسحاق بيابي و همراه خود بياوري. 8 اما اگر آن دختر نخواست بيايد، تو از اين قسم آزاد هستي. ولي به هيچ وجه نبايد پسرم را به آنجا ببري.»
9 پس ناظر دستش را زير ران سَرور خود ابراهيم گذاشت و قسم خورد كه مطابق دستور او عمل كند.
10 او با ده شتر از شتران ابراهيم و مقداري هدايا از اموالِ او بسوي شمالِ بينالنهرين، به شهري كه ناحور در آن زندگي ميكرد، رهسپار شد. 11 وقتي به مقصد رسيد، شترها را در خارج شهر، در كنار چاه آبي خوابانيد. نزديك غروب كه زنان براي كشيدن آب به سر چاه ميآمدند، 12 او چنين دعا كرد: «اي خداوند، خداي سَروَر من ابراهيم، التماس ميكنم نسبت به سرورم لطف فرموده، مرا ياري دهي تا خواسته او را برآورم. 13 اينك من در كنار اين چاه ايستادهام و دختران شهربراي بردن آب ميآيند. 14 من به يكي ازآنان خواهم گفت: "سبوي خود را پايين بياور تا آب بنوشم." اگر آن دختر بگويد: "بنوش و من شترانت را نيز سيراب خواهم كرد،" آنگاه خواهم دانست كه او همان دختري است كه تو براي اسحاق در نظر گرفتهاي و سرورم را مورد لطف خويش قرار دادهاي.»
15و16 در حالي كه ناظر هنوز مشغول راز و نياز با خداوند بود، دختر زيبايي به نام رِبِكا كه سبويي بر دوش داشت، سر رسيد و آن را از آب چاه پُر كرد. (ربكا دختر بتوئيل و نوه ناحور و مِلكه بود و ناحور برادر ابراهيم بود.) 17 ناظر نزد او شتافت و از وي آب خواست. 18 دختر گفت: «سَروَرم، بنوش!» و فوري سبوي خود را پايين آورد و او نوشيد. 19 سپس افزود: «شترانت را نيز سيراب خواهم كرد.» 20 آنگاه آب را در آبشخور ريخت و دوباره بطرف چاه دويد و براي تمام شترها آب كشيد. 21 ناظر چشم بر او دوخته، چيزي نميگفت تا ببيند آيا خداوند او را در اين سفر كامياب خواهد ساخت يا نه.
22 پس از آنكه ربكا شترها را سيراب نمود، ناظر يك حلقه طلا به وزن نيم مثقال و يك جفت النگوي طلا به وزن ده مثقال به او داده، گفت: 23 «به من بگو دختر كه هستي؟ آيا در منزل پدرت جايي براي ما هست تا شب را به سرببريم؟»
24 او در جواب گفت: «من دختر بتوئيل و نوه ناحور و مِلكه هستم. 25 بلي، ما براي شما و شترهايتان جا و خوراك كافي داريم.»
26 آنگاه آن مرد خداوند را سجده كرده، گفت: 27 «اي خداوند، خداي سَروَرم ابراهيم، از تو سپاسگزارم كه نسبت به او امين و مهربان بودهاي و مرا در اين سفر هدايت نموده، به نزد بستگان سرورم آوردي.»
28 پس آن دختر دوان دوان رفته، به اهل خانه خود خبر داد. 29و30 وقتي كه برادرش لابان حلقه و النگوها را بر دست خواهرش ديد و از جريان امر مطلع شد، نزد ناظر ابراهيم كه هنوز كنار چاه پيش شترهايش ايستاده بود، شتافت و به او گفت: 31 «اي كه بركت خداوند برتوست، چرا اينجا ايستادهاي؟ به
منزل ما بيا. ما براي تو و شترهايت جا آماده كردهايم.»
32 پس آن مرد با لابان به منزل رفت و لابان بار شترها را باز كرده، به آنها كاه و علف داد. سپس براي خادم ابراهيم و افرادش آب آورد تا پاهاي خود را بشويند. 33 وقتي غذا را آوردند، خادم ابراهيم گفت: «تا مقصود خود را از آمدن به اينجا نگويم لب به غذا نخواهم زد.»
لابان گفت: «بسيار خوب، بگو.»
34 ناظر گفت: «من خادم ابراهيم هستم. 35 خداوند او را بسيار بركت داده است و او مردي بزرگ و معروف ميباشد. خداوند به او گلهها و رمهها، طلا و نقره بسيار، غلامان و كنيزان، و شترها و الاغهاي فراواني داده است. 36 ساره همسر سرورم در سن پيري پسري زاييد، و سرورم تمام دارايي خود را به پسرش بخشيده است. 37 سرورم مرا قسم داده كه از دختران كنعاني براي پسرش زن نگيرم، 38 بلكه به اينجا نزد قبيله و خاندان پدرياش آمده، زني براي او انتخاب كنم. 39 من به سرورم گفتم: "شايد نتوانم دختري پيدا كنم كه حاضر باشد به اينجا بيايد؟" 40 او به من گفت: "خداوندي كه از او پيروي ميكنم، فرشته خود را همراه تو خواهد فرستاد تا در اين سفر كامياب شـوي و دختري از قبيله و خاندان پدريام پيدا كني. 41 تو وظيفه داري به آنجا رفته، پرس و جو كني. اگر آنها از فرستادن دختر خودداري كردند، آن وقت تو از سوگندي كه خوردهاي آزاد خواهي بود."
42 «امروز كه به سر چاه رسيدم چنين دعا كردم: اي خداوند، خداي سَروَرم ابراهيم، التماس ميكنم مرا در اين سفر كامياب سازي. 43 اينك در كنار اين چاه ميايستم و به يكي از دختراني كه از شهر براي بردن آب ميآيند خواهم گفت: "از سبوي خود قدري آب به من بده تا بنوشم." 44 اگر آن دختر جواب بدهد: "بنوش و من شترانت را نيز سيراب خواهم كرد،" آنگاه خواهم دانست كه او همان دختري است كه تو براي اسحاق پسر سرورم در نظر گرفتهاي. 45 هنوز دعايم تمام نشده بود كه ديدم ربكا با سبويي بر دوش سر رسيد و به سر چاه رفته، آب كشيد و سبو را از آب پُر كرد. به او گفتم: "كمـي آب به من بده تا بنوشـم."
46 او فوراً سبو را پايين آورد تا بنوشم و گفت: "شترانت را نيز سيراب خواهم كرد" و چنين نيز كرد.
47 «آنگاه از او پرسيدم: تو دختر كه هستي؟
«او به من گفت: "دختربتوئيل و نوه ناحور و مِلكه هستم. "
«من هم حلقه را در بيني او و النگوها را به دستش كردم. 48 سپس سجده كرده خداوند، خداي سَروَرم ابراهيم را پرستش نمودم، چون مرا به راه راست هدايت فرمود تا دختري از خانواده برادر سرور خود براي پسرش پيدا كنم. 49 اكنون به من جواب بدهيد؛ آيا چنين لطفي در حق سرور من خواهيد كرد و آنچه درست است به جا خواهيد آورد؟ به من جواب بدهيد تا تكليف خود را بدانم.»
50 لابان و بتوئيل به او گفتند: «خداوند تو را به اينجا هدايت كرده است، پس ما چه ميتوانيم بگوييم؟ 51 اينك ربكا را برداشته برو تا چنان كه خداوند اراده فرموده است، همسر پسر سرورت بشود.»
52 بمحض شنيدن اين سخن، خادمِ ابراهيم در حضور خداوند به خاك افتاد و او را سجده نمود. 53 سپس لباس و طلا و نقره و جواهرات به ربكا داد و هداياي گرانبهايي نيز به مادر و برادرانش پيشكش كرد. 54 پس ازآن او و همراهانش شام خوردند و شب را در منزل بتوئيل به سر بردند. خادم ابراهيم صبح زود برخاسته، به آنها گفت: «حال اجازه دهيد برويم.»
55 ولي مادر و برادر ربكا گفتند: «ربكا بايد اقلاً ده روز ديگر پيش ما بماند و بعد از آن برود.»
56 اما او گفت: «خواهش ميكنم مرا معطل نكنيد. خداوند مرا در اين سفر كامياب گردانيده است. بگذاريد بروم و اين خبر خوش را به سرورم برسانم.»
57 ايشان گفتند: «بسيار خوب. ما از دختر ميپرسيم تا ببينيم نظر خودش چيست.» 58 پس ربكا را صدا كرده، از او پرسيدند: «آيا مايلي همراه اين مرد بروي؟» وي جواب داد: «بلي، ميروم.»
59 آنگاه با او خداحافظي كرده، دايهاش راهمراه وي فرستادند. 60 هنگام حركت، ربكا را بركت داده، چنين گفتند: «خواهر، اميدواريم مادرِ فرزندان بسياريشوي! اميدواريم نسل تو بر تمام دشمنانت چيره شوند.»
61 پس ربكا و كنيزانش بر شتران سوار شده، همراه خادمِ ابراهيم رفتند.
62 در اين هنگام اسحاق كه در سرزمين نِگِب سكونت داشت، به بئرلحي رُئي بازگشته بود. 63 يك روز عصر هنگامي كه در صحرا قدم ميزد و غرق انديشه بود، سر خود را بلند كرده، ديد كه اينك شتران ميآيند. 64 ربكا با ديدن اسحاق به شتاب از شتر پياده شد 65 و از خادم پرسيد: «آن مردي كه از صحرا به استقبال ما ميآيد كيست؟»
وي پاسخ داد: «اسحاق، پسر سَروَر من است.» با شنيدن اين سخن، ربكا با روبندِ خود صورتش را پوشانيد.
66 آنگاه خادم تمام داستان سفر خود را براي اسحاق شرح داد. 67 اسحاق ربكا را به داخل خيمه مادر خود آورد و او را به زني گرفته به او دل بست و از غم مرگ مادرش تسلي يافت.
راهنما
نامزدي اسحق و رفقه
رفقه دختر عموي درجة دو اسحق بود. مقصود ابراهيم از يافتن دختري از قوم خود براي همسري اسحق، حفظ اخلاف خود از بت پرستي بود. اگر اسحق با دختري كنعاني ازدواج ميكرد، چقدر كلّ تاريخ اسرائيل متفاوت ميشد. و اين، درس مهمي براي جوانان، در امر انتخاب همسر است.
نقشه 22 - دنياي ابراهيم
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
25 مرگ ابراهیم، اعقاب اسماعیل، عیسو و یعقوب
ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) رحلت ابراهيم
و ابراهيم، ديگر بار، زني گرفت كه قطوره نام داشت. 2 و او زمران و يُقشان و مَدان و مِديان و يِشباق و شوحا را براي او زاييد. 3 و يُقشان، شِبا و دِدان را آورد. و بنيددان، اَشوريم و لطوشيم و لاُميم بودند. 4 و پسران مديان، عيفا و عيفَر و حنوك و ابيداع و الداعهبودند. جملة اينها، اولاد قطوره بودند. 5 و ابراهيم تمام مايملك خود را به اسحاق بخشيد. 6 اما به پسران كنيزاني كه ابراهيم داشت، ابراهيم عطايا داد، و ايشان را در حين حيات خود، از نزد پسر خويش اسحاق، به جانب مشرق، به زمين شرقي فرستاد. 7 اين است ايام سالهاي عمر ابراهيم، كه زندگاني نمود: صد و هفتاد وپنج سال. 8 و ابراهيم جان بداد، و در كمال شيخوخيت، پير و سير شده، بمرد. و به قوم خود ملحق شد. 9 و پسرانش، اسحاق و اسماعيل، او را در مغارة مكفيله، در صحراي عفرونبن صوحارحتي، در مقابل ممري دفن كردند. 10 آن صحرايي كه ابراهيم از بنيحت خريده بود. در آنجا ابراهيم و زوجهاش ساره مدفون شدند. 11 و واقع شد بعد از وفات ابراهيم، كه خدا پسرش اسحاق را بركت داد، و اسحاق نزد بئرلَحَيرُئي ساكن بود.
پسران اسماعيل
12 اين است پيدايش اسماعيل بن ابراهيم كه هاجر مصري، كنيز ساره، براي ابراهيم زاييد. 13 و اين است نامهاي پسران اسماعيل، موافق اسمهاي ايشان به حسب پيدايش ايشان. نخستزادة اسماعيل، نَبايوت، و قيدار و اَدَبيل و مِبسام. 14 و مشماع و دومه و مسا 15 و حدار و تيما و يَطُور و نافِيش و قِدْمَه. 16 اينانند پسران اسماعيل، و اين است نامهاي ايشان در بُلدان و حلههاي ايشان، دوازده امير، حسب قبايل ايشان. 17 و مدت زندگاني اسماعيل، صد و سي و هفت سال بود كه جان را سپرده، بمرد و به قوم خود ملحق گشت. 18 و ايشان از حويله تا شور، كهمقابل مصر، به سمت آشور واقع است، ساكن بودند. و نصيب او در مقابل همة برادران او افتاد.
پسران اسحاق
19 و اين است پيدايش اسحاق بن ابراهيم. ابراهيم، اسحاق را آورد. 20 و چون اسحاق چهل ساله شد، رفقه دختر بتوئيل ارامي و خواهر لابان ارامي را، از فدان ارام به زني گرفت. 21 و اسحاق براي زوجة خود، چون كه نازاد بود، نزد خداوند دعا كرد. و خداوند او را مستجاب فرمود و زوجهاش رفقه حامله شد. 22 و دو طفل در رحم او منازعت ميكردند. او گفت: «اگر چنين باشد، من چرا چنين هستم؟» پس رفت تا از خداوند بپرسد. 23 خداوند به وي گفت: «دو امت در بطن تو هستند، و دو قوم از رحم تو جدا شوند و قومي بر قومي تسلط خواهد يافت، و بزرگ، كوچك را بندگي خواهد نمود.» 24 و چون وقت وضع حملش رسيد، اينك توأمان در رحم او بودند. 25 و نخستين، سرخ فام بيرون آمد و تمامي بدنش مانند پوستين، پشمين بود. و او را عيسو نام نهادند. 26 و بعد از آن، برادرش بيرون آمد و پاشنة عيسو را به دست خود گرفته بود و او را يعقوب نام نهادند. و درحين ولادت ايشان، اسحاق، شصت ساله بود. 27 و آن دو پسر، نمو كردند، و عيسو صيادي ماهر، و مرد صحرايي بود. و اما يعقوب، مرد ساده دل و چادرنشين. 28 و اسحـاق، عيسـو را دوست داشتي، زيرا كه صيد او را ميخورد. امـا رفقه، يعقوب را محبت نمودي. 29 روزي يعقوب آش ميپخت و عيسو وا مانده، از صحرا آمد. 30 و عيسو به يعقوب گفت: «از اين آش ادوم (يعني سرخ) مرا بخوران، زيرا كه واماندهام.» از اين سبب او را ادوم ناميدند. 31 يعقوب گفت: «امروز نخستزادگي خود را به من بفروش.» 32 عيسو گفت: «اينك من به حالت موت رسيدهام، پس مرا از نخستزادگي چه فايده؟» 33 يعقوب گفت: «امروز براي من قسم بخور.» پس براي او قسم خورد، و نخستزادگي خود را به يعقوب فروخت. 34 و يعقوب نان و آش عدس را به عيسو داد، كه خورد و نوشيد و برخاسته، برفت. پس عيسو نخستزادگي خود را خوار نمود. ترجمه تفسیری ابراهيم بار ديگر زني گرفت به نام قطوره كه براي او چندين فرزند به دنيا آورد. اسامي آنها عبارت بود از: زمران، يُقشان، مدان، مديان، يشباق و شوعه. 3 شبا و ددان پسران يقشان بودند. ددان پدر اشوريم، لطوشيم و لئوميم بود. 4 عيفه، عيفر، حنوك، ابيداع و الداعه، پسران مديان بودند.
5 ابراهيم تمام دارايي خـود را به اسحـاق بخشيـد، 6 اما به ساير پسرانش كه از كنيزانش به دنيا آمده بودند، هدايايي داده، ايشان را در زمان حيات خويش از نزد پسر خود اسحاق، به ديار مشرق فرستاد.
7و8 ابراهيم در سن صد و هفتاد و پنج سالگي، در كمال پيري، كامياب از دنيا رفت و به اجداد خود پيوست. 9و10 پسرانش اسحاق و اسماعيل او را در غار مكفيله، جايي كه ساره دفن شده بود، نزديك مِلك ممري واقع در مزرعهاي كه ابراهيم از عفرون پسر صوحارِ حيتّي خريده بود، دفن كردند.
11 بعد از مرگ ابراهيم، خدا اسحاق را بركت داد. (در اين زمان اسحاق نزديك بئرلحي رُئي ساكن بود.)
اعقاب اسماعيل
(1 تواريخ 1:28-31)
12-15 اسامي فرزندان اسماعيل، پسر ابراهيم و هاجر مصري (كنيز ساره) بترتيب تولدشان عبارت بود از: نبايوت، قيدار، ادبيل، مبسام، مشماع، دومه، مسا، حداد، تيما، يطور، نافيش و قدمه.
16 هر كدام از اين دوازده پسر اسماعيـل، قبيلهاي به نام خودش به وجود آورد. محل سكونت و اردوگاه اين قبايـل نيز بـه همان اسامي خوانده ميشد. 17 اسماعيل در سن صد و سي و هفت سالگي مُرد و به اجداد خود پيوست. 18 اعقاب اسماعيل در منطقهاي بين حويله و شوركه در مرز شرقي مصر و سر راه آشور واقع بود، ساكن شدند. آنها دايماً با برادران خود در جنگ بودند.
عيسو و يعقوب
19 اين است سرگذشت فرزندان اسحاق، پسر ابراهيم: 20 اسحاق چهل ساله بود كه ربكا را به زني گرفت. ربكا دختر بتوئيل و خواهر لابان، اهل بين النهرين بود. 21 ربكا نازا بود و اسحاق براي او نزد خداوند دعا ميكرد. سرانجام خداوند دعاي او را اجابت فرمود و ربكا حامله شد. 22 به نظر ميرسيد كه دو بچه در شكم او با هم كشمكش ميكنند. پس ربكا گفت: «چرا چنين اتفاقي براي من افتاده است؟» و در اين خصوص از خداوند سؤال نمود. 23 خداوند به او فرمود: «از دو پسري كه در رحم داري، دو ملت به وجود خواهد آمد. يكي از ديگري قويتر خواهد بود، و بزرگتر كوچكتر را بندگي خواهد كرد!»
24 وقتي زمان وضع حمل رسيد، ربكا دوقلو زاييد. 25 پسراوليكه بدنياآمد، سرخ روبود وبدنش چنان با مو پوشيده شده بودكه گويي پوستين برتن دارد. بنابراين او را عيسو نام نهادند. 26 پسر دومي كه به دنيا آمد پاشنه پاي عيسو را گرفته بود! پس او را يعقوب ناميدند. اسحاق شصت ساله بود كه ايندوقلوها به دنيا آمدند.
27 آن دو پسر بزرگ شدند. عيسو شكارچياي ماهر و مرد بيابان بود، ولي يعقوب مردي آرام و چادرنشين بود. 28 اسـحاق، عيسو را دوست ميداشت، چون از گوشت حيواناتي كه او شكار ميكرد، ميخورد؛ اما ربكا يعقوب را دوست ميداشت.
29 روزي يعقوب مشغول پختن آش بود كه عيسو خسته و گرسنه از شكار برگشت.
30 عيسو گفت: «برادر، از شدت گرسنـگي رمقي در من نمانده است، كمي از آن آش سرخ به من بده.» (به همين دليل است كه عيسو را ادوم نيز مينامند.)
31 يعقوب جواب داد: «بشرط آنكه در عوض آن، حق نخستزادگي خود را به من بفروشي!»
32 عيسو گفت: «من از گرسنگي ميميرم، حق نخستزادگي چه سودي برايم دارد؟»
33 اما يعقوب گفت: «قسم بخور كه بعد از اين، حق نخستزادگي تو از آن من خواهد بود.»
عيسو قسم خورد و به اين ترتيب حق نخست زادگي خود را به برادر كوچكترش يعقوب فروخت.
34 سپس يعقوب آش عدس را با نان به عيسو داد. او خورد و برخاست و رفت. اين چنين عيسونخستزادگي خود را بيارزش شمرد.
راهنما
باب 25 : 1 - 11 . مرگ ابراهيم
سارا در سن 127 سالگي درگذشت و در آن هنگام ابراهيم 137 سال داشت. او 38 سال پس از آن زيست و در اين مدت با قطوره ازدواج كرد. قطوره 6 پسر براي ابراهيم بدنيا آورد كه مديانيها از آنها بوجود آمدند. 500 سال بعد، موسي با دختري مدياني ازدواج كرد (خروج 2 : 16 - 21). در مجموع، ابراهيم «بزرگترين، پاكترين و محترمترين پاتريارخ بود، و مورد احترام يهوديان، مسلمانان و مسيحيان است.» او «دوست خدا»، «پدر ايمانداران»، سخاوتمند، فداكار، و شخصيتي عالي، با ايماني بيپايان به خدا بود.
«پيدايش اسماعيل» . 25 : 12 - 18
هشتمين سند كتاب پيدايش. اسماعيل پسر ابراهيم بود كه هاجر، نديمة مصري سارا او را بدنيا آورده بود (باب 16). اسماعيليان در عربستان ساكن شدند و عموماً به نام اعراب شناخته شدند. رقابت ميان اسحق و اسماعيل، در طي قرنها بصورت خصومت ميان يهوديان و اعراب ادامه يافته است.
عربستان شبه جزيرهاي است با 2200 كيلومتر طول و 1200 كيلومتر عرض، و مساحت آن حدود 150 برابر مساحت فلسطين است (به نقشة شمارة 5 مراجعه كنيد). بيشتر اين سرزمين، بصورت صحراهايي با واحههاي پراكنده است كه قبايل چادرنشين در آنها ساكن هستند.
«پيدايش اسحق» . 25 : 19 تا 35 : 29
نهمين سند كتاب پيدايش. حكايت اسحق و يعقوب، كه از يعقوب به فرزندانش رسيد.
باب 25 : 19 - 34 . تولد اسحق و عيسو
عيسو نخست زادة اسحق، وارث طبيعي او و وارث وعدههاي ابراهيم بود. اما خدا كه پيش از تولد دو برادر، خصوصيات هر دو را ميدانست، يعقوب را برگزيد تا اين ميراث گرانبها را منتقل كند؛ ميراثي كه خدا دربارة آن با مادرشان سخن گفته بود (23) ؛ و همين مطلب، زمينة معاملة يعقوب با عيسو را مهيا كرد (31).
در توالي وعده، همة پسران ابراهيم بجز اسحق، از وعده بينصيب ميماندند. از پسران اسحق نيز عيسو بركنار شد و فقط يعقوب برگزيده شد. ولي پس از يعقوب، بركنار شدن پسران ديگر متوقف شد و همة پسران يعقوب در قوم برگزيده جا گرفتند.
ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) رحلت ابراهيم
و ابراهيم، ديگر بار، زني گرفت كه قطوره نام داشت. 2 و او زمران و يُقشان و مَدان و مِديان و يِشباق و شوحا را براي او زاييد. 3 و يُقشان، شِبا و دِدان را آورد. و بنيددان، اَشوريم و لطوشيم و لاُميم بودند. 4 و پسران مديان، عيفا و عيفَر و حنوك و ابيداع و الداعهبودند. جملة اينها، اولاد قطوره بودند. 5 و ابراهيم تمام مايملك خود را به اسحاق بخشيد. 6 اما به پسران كنيزاني كه ابراهيم داشت، ابراهيم عطايا داد، و ايشان را در حين حيات خود، از نزد پسر خويش اسحاق، به جانب مشرق، به زمين شرقي فرستاد. 7 اين است ايام سالهاي عمر ابراهيم، كه زندگاني نمود: صد و هفتاد وپنج سال. 8 و ابراهيم جان بداد، و در كمال شيخوخيت، پير و سير شده، بمرد. و به قوم خود ملحق شد. 9 و پسرانش، اسحاق و اسماعيل، او را در مغارة مكفيله، در صحراي عفرونبن صوحارحتي، در مقابل ممري دفن كردند. 10 آن صحرايي كه ابراهيم از بنيحت خريده بود. در آنجا ابراهيم و زوجهاش ساره مدفون شدند. 11 و واقع شد بعد از وفات ابراهيم، كه خدا پسرش اسحاق را بركت داد، و اسحاق نزد بئرلَحَيرُئي ساكن بود.
پسران اسماعيل
12 اين است پيدايش اسماعيل بن ابراهيم كه هاجر مصري، كنيز ساره، براي ابراهيم زاييد. 13 و اين است نامهاي پسران اسماعيل، موافق اسمهاي ايشان به حسب پيدايش ايشان. نخستزادة اسماعيل، نَبايوت، و قيدار و اَدَبيل و مِبسام. 14 و مشماع و دومه و مسا 15 و حدار و تيما و يَطُور و نافِيش و قِدْمَه. 16 اينانند پسران اسماعيل، و اين است نامهاي ايشان در بُلدان و حلههاي ايشان، دوازده امير، حسب قبايل ايشان. 17 و مدت زندگاني اسماعيل، صد و سي و هفت سال بود كه جان را سپرده، بمرد و به قوم خود ملحق گشت. 18 و ايشان از حويله تا شور، كهمقابل مصر، به سمت آشور واقع است، ساكن بودند. و نصيب او در مقابل همة برادران او افتاد.
پسران اسحاق
19 و اين است پيدايش اسحاق بن ابراهيم. ابراهيم، اسحاق را آورد. 20 و چون اسحاق چهل ساله شد، رفقه دختر بتوئيل ارامي و خواهر لابان ارامي را، از فدان ارام به زني گرفت. 21 و اسحاق براي زوجة خود، چون كه نازاد بود، نزد خداوند دعا كرد. و خداوند او را مستجاب فرمود و زوجهاش رفقه حامله شد. 22 و دو طفل در رحم او منازعت ميكردند. او گفت: «اگر چنين باشد، من چرا چنين هستم؟» پس رفت تا از خداوند بپرسد. 23 خداوند به وي گفت: «دو امت در بطن تو هستند، و دو قوم از رحم تو جدا شوند و قومي بر قومي تسلط خواهد يافت، و بزرگ، كوچك را بندگي خواهد نمود.» 24 و چون وقت وضع حملش رسيد، اينك توأمان در رحم او بودند. 25 و نخستين، سرخ فام بيرون آمد و تمامي بدنش مانند پوستين، پشمين بود. و او را عيسو نام نهادند. 26 و بعد از آن، برادرش بيرون آمد و پاشنة عيسو را به دست خود گرفته بود و او را يعقوب نام نهادند. و درحين ولادت ايشان، اسحاق، شصت ساله بود. 27 و آن دو پسر، نمو كردند، و عيسو صيادي ماهر، و مرد صحرايي بود. و اما يعقوب، مرد ساده دل و چادرنشين. 28 و اسحـاق، عيسـو را دوست داشتي، زيرا كه صيد او را ميخورد. امـا رفقه، يعقوب را محبت نمودي. 29 روزي يعقوب آش ميپخت و عيسو وا مانده، از صحرا آمد. 30 و عيسو به يعقوب گفت: «از اين آش ادوم (يعني سرخ) مرا بخوران، زيرا كه واماندهام.» از اين سبب او را ادوم ناميدند. 31 يعقوب گفت: «امروز نخستزادگي خود را به من بفروش.» 32 عيسو گفت: «اينك من به حالت موت رسيدهام، پس مرا از نخستزادگي چه فايده؟» 33 يعقوب گفت: «امروز براي من قسم بخور.» پس براي او قسم خورد، و نخستزادگي خود را به يعقوب فروخت. 34 و يعقوب نان و آش عدس را به عيسو داد، كه خورد و نوشيد و برخاسته، برفت. پس عيسو نخستزادگي خود را خوار نمود. ترجمه تفسیری ابراهيم بار ديگر زني گرفت به نام قطوره كه براي او چندين فرزند به دنيا آورد. اسامي آنها عبارت بود از: زمران، يُقشان، مدان، مديان، يشباق و شوعه. 3 شبا و ددان پسران يقشان بودند. ددان پدر اشوريم، لطوشيم و لئوميم بود. 4 عيفه، عيفر، حنوك، ابيداع و الداعه، پسران مديان بودند.
5 ابراهيم تمام دارايي خـود را به اسحـاق بخشيـد، 6 اما به ساير پسرانش كه از كنيزانش به دنيا آمده بودند، هدايايي داده، ايشان را در زمان حيات خويش از نزد پسر خود اسحاق، به ديار مشرق فرستاد.
7و8 ابراهيم در سن صد و هفتاد و پنج سالگي، در كمال پيري، كامياب از دنيا رفت و به اجداد خود پيوست. 9و10 پسرانش اسحاق و اسماعيل او را در غار مكفيله، جايي كه ساره دفن شده بود، نزديك مِلك ممري واقع در مزرعهاي كه ابراهيم از عفرون پسر صوحارِ حيتّي خريده بود، دفن كردند.
11 بعد از مرگ ابراهيم، خدا اسحاق را بركت داد. (در اين زمان اسحاق نزديك بئرلحي رُئي ساكن بود.)
اعقاب اسماعيل
(1 تواريخ 1:28-31)
12-15 اسامي فرزندان اسماعيل، پسر ابراهيم و هاجر مصري (كنيز ساره) بترتيب تولدشان عبارت بود از: نبايوت، قيدار، ادبيل، مبسام، مشماع، دومه، مسا، حداد، تيما، يطور، نافيش و قدمه.
16 هر كدام از اين دوازده پسر اسماعيـل، قبيلهاي به نام خودش به وجود آورد. محل سكونت و اردوگاه اين قبايـل نيز بـه همان اسامي خوانده ميشد. 17 اسماعيل در سن صد و سي و هفت سالگي مُرد و به اجداد خود پيوست. 18 اعقاب اسماعيل در منطقهاي بين حويله و شوركه در مرز شرقي مصر و سر راه آشور واقع بود، ساكن شدند. آنها دايماً با برادران خود در جنگ بودند.
عيسو و يعقوب
19 اين است سرگذشت فرزندان اسحاق، پسر ابراهيم: 20 اسحاق چهل ساله بود كه ربكا را به زني گرفت. ربكا دختر بتوئيل و خواهر لابان، اهل بين النهرين بود. 21 ربكا نازا بود و اسحاق براي او نزد خداوند دعا ميكرد. سرانجام خداوند دعاي او را اجابت فرمود و ربكا حامله شد. 22 به نظر ميرسيد كه دو بچه در شكم او با هم كشمكش ميكنند. پس ربكا گفت: «چرا چنين اتفاقي براي من افتاده است؟» و در اين خصوص از خداوند سؤال نمود. 23 خداوند به او فرمود: «از دو پسري كه در رحم داري، دو ملت به وجود خواهد آمد. يكي از ديگري قويتر خواهد بود، و بزرگتر كوچكتر را بندگي خواهد كرد!»
24 وقتي زمان وضع حمل رسيد، ربكا دوقلو زاييد. 25 پسراوليكه بدنياآمد، سرخ روبود وبدنش چنان با مو پوشيده شده بودكه گويي پوستين برتن دارد. بنابراين او را عيسو نام نهادند. 26 پسر دومي كه به دنيا آمد پاشنه پاي عيسو را گرفته بود! پس او را يعقوب ناميدند. اسحاق شصت ساله بود كه ايندوقلوها به دنيا آمدند.
27 آن دو پسر بزرگ شدند. عيسو شكارچياي ماهر و مرد بيابان بود، ولي يعقوب مردي آرام و چادرنشين بود. 28 اسـحاق، عيسو را دوست ميداشت، چون از گوشت حيواناتي كه او شكار ميكرد، ميخورد؛ اما ربكا يعقوب را دوست ميداشت.
29 روزي يعقوب مشغول پختن آش بود كه عيسو خسته و گرسنه از شكار برگشت.
30 عيسو گفت: «برادر، از شدت گرسنـگي رمقي در من نمانده است، كمي از آن آش سرخ به من بده.» (به همين دليل است كه عيسو را ادوم نيز مينامند.)
31 يعقوب جواب داد: «بشرط آنكه در عوض آن، حق نخستزادگي خود را به من بفروشي!»
32 عيسو گفت: «من از گرسنگي ميميرم، حق نخستزادگي چه سودي برايم دارد؟»
33 اما يعقوب گفت: «قسم بخور كه بعد از اين، حق نخستزادگي تو از آن من خواهد بود.»
عيسو قسم خورد و به اين ترتيب حق نخست زادگي خود را به برادر كوچكترش يعقوب فروخت.
34 سپس يعقوب آش عدس را با نان به عيسو داد. او خورد و برخاست و رفت. اين چنين عيسونخستزادگي خود را بيارزش شمرد.
راهنما
باب 25 : 1 - 11 . مرگ ابراهيم
سارا در سن 127 سالگي درگذشت و در آن هنگام ابراهيم 137 سال داشت. او 38 سال پس از آن زيست و در اين مدت با قطوره ازدواج كرد. قطوره 6 پسر براي ابراهيم بدنيا آورد كه مديانيها از آنها بوجود آمدند. 500 سال بعد، موسي با دختري مدياني ازدواج كرد (خروج 2 : 16 - 21). در مجموع، ابراهيم «بزرگترين، پاكترين و محترمترين پاتريارخ بود، و مورد احترام يهوديان، مسلمانان و مسيحيان است.» او «دوست خدا»، «پدر ايمانداران»، سخاوتمند، فداكار، و شخصيتي عالي، با ايماني بيپايان به خدا بود.
«پيدايش اسماعيل» . 25 : 12 - 18
هشتمين سند كتاب پيدايش. اسماعيل پسر ابراهيم بود كه هاجر، نديمة مصري سارا او را بدنيا آورده بود (باب 16). اسماعيليان در عربستان ساكن شدند و عموماً به نام اعراب شناخته شدند. رقابت ميان اسحق و اسماعيل، در طي قرنها بصورت خصومت ميان يهوديان و اعراب ادامه يافته است.
عربستان شبه جزيرهاي است با 2200 كيلومتر طول و 1200 كيلومتر عرض، و مساحت آن حدود 150 برابر مساحت فلسطين است (به نقشة شمارة 5 مراجعه كنيد). بيشتر اين سرزمين، بصورت صحراهايي با واحههاي پراكنده است كه قبايل چادرنشين در آنها ساكن هستند.
«پيدايش اسحق» . 25 : 19 تا 35 : 29
نهمين سند كتاب پيدايش. حكايت اسحق و يعقوب، كه از يعقوب به فرزندانش رسيد.
باب 25 : 19 - 34 . تولد اسحق و عيسو
عيسو نخست زادة اسحق، وارث طبيعي او و وارث وعدههاي ابراهيم بود. اما خدا كه پيش از تولد دو برادر، خصوصيات هر دو را ميدانست، يعقوب را برگزيد تا اين ميراث گرانبها را منتقل كند؛ ميراثي كه خدا دربارة آن با مادرشان سخن گفته بود (23) ؛ و همين مطلب، زمينة معاملة يعقوب با عيسو را مهيا كرد (31).
در توالي وعده، همة پسران ابراهيم بجز اسحق، از وعده بينصيب ميماندند. از پسران اسحق نيز عيسو بركنار شد و فقط يعقوب برگزيده شد. ولي پس از يعقوب، بركنار شدن پسران ديگر متوقف شد و همة پسران يعقوب در قوم برگزيده جا گرفتند.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
26 اسحاق و ابیملک
ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) اسحاق در جرار
و قحطي در آن زمين حادث شد، غير آن قحط اول كه در ايام ابراهيم بود. و اسحاق نزد ابيملك، پادشاه فلسطينيان به جرار رفت. 2 و خداوند بر وي ظاهر شده، گفت: «به مصر فرود ميا، بلكه به زميني كه به تو بگويم ساكن شو. 3 در اين زمين توقف نما، و با تو خواهم بود و تو را بركت خواهم داد، زيرا كه به تو و ذريت تو تمام اين زمين را ميدهم و سوگندي را كه با پدرت ابراهيم خوردم، استوار خواهم داشت. 4 و ذريتت را مانند ستارگان آسمان كثير گردانم، و تمام اين زمينها را به ذريت تو بخشم، و از ذريت تو جميع امتهاي جهان بركت خواهند يافت. 5 زيرا كه ابراهيم قول مرا شنيد و وصايا و اوامر و فرايض و احكام مرا نگاه داشت.»
6 پس اسحاق در جرار اقامت نمود. 7 ومردمان آن مكان دربارة زنش از او جويا شدند. گفت: «او خواهر من است،» زيرا ترسيد كه بگويد «زوجة من است،» مبادا اهل آنجا او را به خاطر رفقه كه نيكومنظر بود، بكشند. 8 و چون در آنجا مدتي توقف نمود، چنان افتاد كه ابيملك، پادشاه فلسطينيان، از دريچه نظاره كرد و ديد كه اينك اسحاق با زوجة خود رفقه، مزاح ميكند. 9 پس ابيملك، اسحاق را خوانده، گفت: «همانا اين زوجة توست! پس چرا گفتي كه خواهر من است؟» اسحاق بدو گفت: «زيرا گفتم كه مبادا براي وي بميرم.» 10 ابيملك گفت: «اين چه كار است كه با ما كردي؟ نزديك بود كه يكي از قوم با زوجهات همخواب شود، و بر ما جرمي آورده باشي.» 11 و ابيملك تمامي قوم را قدغن فرموده، گفت: «كسي كه متعرض اين مرد و زوجهاش بشود، هر آينه خواهد مرد.»
12 و اسحاق در آن زمين زراعت كرد، و در آن سال صد چندان پيدا نمود؛ و خداوند او را بركت داد. 13 و آن مرد بزرگ شده، آناًفآناً ترقي مينمود، تا بسيار بزرگ گرديد. 14 و او را گلة گوسفندان و مواشي گاوان و غلامان كثير بود. و فلسطينيان بر او حسد بردند. 15 و همة چاههايي كه نوكران پدرش در ايام پدرش ابراهيم، كنده بودند، فلسطينيان آنها را بستند، و از خاك پر كردند. 16 و ابيملك به اسحاق گفت: «از نزد ما برو، زيرا كه از ما بسيار بزرگتر شدهاي.»
17 پس اسحاق از آنجا برفت، و در وادي جرار فرود آمده، در آنجا ساكن شد. 18 و چاههاي آب را كه در ايام پدرش ابراهيم كنده بودند و فلسطينيان آنها را بعد از وفات ابراهيم بستهبودند، اسحاق از سر نو كند و آنها را مسمّي' نمود به نامهايي كه پدرش آنها را ناميده بود. 19 و نوكران اسحاق در آن وادي حفره زدند و چاه آب زندهاي در آنجا يافتند. 20 و شبانان جرار با شبانان اسحاق منازعه كرده، گفتند: «اين آب از آن ماست!» پس آن چاه را عِسِق ناميد، زيرا كه با وي منازعه كردند. 21 و چاهي ديگر كندند، همچنان براي آن نيز جنگ كردند، و آن را سِطنه ناميد. 22 و از آنجا كوچ كرده، چاهي ديگر كند و براي آن جنگ نكردند. پس آن را رحوبوت ناميده، گفت: «كه اكنون خداوند ما را وسعت داده است، و در زمين، بارور خواهيم شد.»
23 پس از آنجا به بِئرشَبَع آمد. 24 در همان شب، خداوند بر وي ظاهر شده، گفت: «من خداي پدرت ابراهيم، هستم. ترسان مباش زيرا كه من با تو هستم، و تو را بركت ميدهم، و ذريت تو را بخاطر بندة خود ابراهيم، فراوان خواهم ساخت.» 25 و مذبحي در آنجا بنا نهاد و نام يهوه را خواند، و خيمة خود را برپا نمود و نوكران اسحاق چاهي در آنجا كندند. 26 و ابيملك، به اتفاق يكي از اصحاب خود، احزات نام، و فيكول، كه سپهسالار او بود، از جرار به نزد او آمدند. 27 و اسحاق بديشان گفت: «چرا نزد من آمديد، با آنكه با من عداوت نموديد، و مرا از نزد خود رانديد؟» 28 گفتند: «به تحقيق فهميدهايم كه خداوند با توست. پس گفتيم سوگندي در ميان ما و تو باشد، و عهدي با تو ببنديم. 29 تا با ما بدي نكني چنانكه به تو ضرري نرسانديم، بلكه غير از نيكي به تو نكرديم، و تو را به سلامتي روانه نموديم، و اكنون مباركِ خداوند هستي.»
30 آنگاه براي ايشان ضيافتي برپا نمود، و خوردند و آشاميدند. 31 بامدادان برخاسته، با يكديگر قسم خوردند، و اسحاق ايشان را وداع نمود. پس، از نزد وي به سلامتي رفتند. 32 و در آن روز چنان افتاد كه نوكران اسحاق آمده، او را از آن چاهي كه ميكندند خبر داده، گفتند: «آب يافتيم!» 33 پس آن را شَبَعه ناميد. از اين سبب آن شهر، تا امروز بِئرشَبَع نام دارد. 34 و چون عيسو چهل ساله بود، يهوديه، دختر بيري حتي، و بسمه، دختر ايلونِ حتي را به زني گرفت. 35 و ايشان باعث تلخي جان اسحاق و رفقه شدند. ترجمه تفسیری روزي قحطي شديدي همانند قحطي زمان ابراهيم سراسر سرزمين كنعان را فراگرفت. به همين دليل اسحاق به شهر جرار نزد ابيملك، پادشاه فلسطين رفت. 2و3 خداوند در آنجا بر او ظاهر شده، گفت: «به مصر نرو، در همين جا بمان. اگر سخن مرا شنيده، اطاعت كني با تو خواهم بود و تو را بسيار بركت خواهم داد و تمامي اين سرزمين را به تو و نسل تو خواهم بخشيد، چنانكه به پدرت ابراهيم وعده دادهام. 4 نسل تو را چون ستارگان آسمان بيشمار خواهم گردانيد و تمامي اين سرزمين را به آنها خواهم داد و همه ملل جهان از نسـل تو بركت خواهند يافت. 5 اين كار را بخاطر ابراهيم خواهم كرد، چون او احكام و اوامر مرا اطاعت نمود.»
6 پس اسحاق در جرار ماندگار شد. 7 وقتي كه مردم آنجا درباره ربكا از او سؤال كردند، گفت: «او خواهر من است!» چون ترسيد اگر بگويد همسر من است، بخاطر تصاحب زنش او را بكشند، زيرا ربكا بسيار زيبا بود. 8 مدتي بعد، يك روز ابيملك، پادشاه فلسطين از پنجره ديد كه اسحاق با زن خود شوخي ميكند. 9 پس ابيملك، اسحاق را نزد خود خوانده، به او گفت: «چرا گفتي ربكا خواهرت است، در حالي كه زن تو ميباشد؟»
اسحاق در جواب گفت: «چون ميترسيدم براي تصاحب او مرا بكشند.»
10 ابيملك گفت: «اين چه كاري بود كه با ما كردي؟ آيا فكرنكردي كه ممكن است شخصي با وي همبستر شود؟ در آن صورت ما مقصر ميشديم.» 11 سپس ابيملك به همه اعلام نمود: «هر كس به اين مرد و همسر وي زيان رساند، كشته خواهد شد.»
12 اسحاق در جرار به زراعت مشغول شد و در آن سال صد برابر بذري كه كاشته بود درو كرد، زيرا خداوند او را بركت داده بود. 13 هر روز بر دارايي او افزوده ميشد و طولي نكشيد كه او مرد بسيار ثروتمندي شد. 14 وي گلهها و رمهها و غلامان بسيار داشت بطوري كه فلسطينيها بر او حسد ميبردند. 15 پس آنها چاههاي آبي را كه غلامان پدرش ابراهيم در زمان حيات ابراهيم كنده بودند، با خاك پُر كردند. 16 ابيملكِ پادشاه نيز از او خواست تا سرزمينش را ترك كند و به او گفت: «به جايي ديگر برو، زيرا تو از ما بسيار ثروتمندتر و قدرتمندتر شدهاي.»
17 پس اسحاق آنجا را ترك نموده، در دره جرار ساكن شد. 18 او چاههاي آبي را كه در زمان حيات پدرش كَنده بودند و فلسطينيها آنها را پُر كردهبودند، دوباره كَند و همان نامهايي را كه قبلاً پدرش بر آنها نهاده بود بر آنها گذاشت. 19 غلامان او نيز چاه تازهاي در دره جرار كَنده، در قعر آن به آب روان رسيدند.
20 سپس چوپانان جرار آمدند و با چوپانان اسحاق به نزاع پرداخته، گفتند: «اين چاه به ما تعلق دارد.» پس اسحاق آن چاه را عِسِق (يعني «نزاع») ناميد.
21 غلامانِ اسحاق چاه ديگري كَندند و باز بر سر آن مشاجرهاي در گرفت. اسحاق آن چاه را سِطنه (يعني «دشمني») ناميد. 22 اسحاق آن چاه را نيز ترك نموده، چاه ديگري كَند، ولي اين بار نزاعي درنگرفت. پس اسحاق آن را رحوبوت (يعني «مكان») ناميد. او گفت: «خداوند مكاني براي ما مهيا نموده است و ما در اين سرزمين ترقي خواهيم كرد.»
23 وقتي كه اسحاق به بئرشبع رفت 24 در همان شب خداوند بر وي ظاهر شد و فرمود: «من خداي پدرت ابراهيم هستم. ترسان مباش، چون من با تو هستم. من تو را بركت خواهم داد و بخاطر بنده خود ابراهيم نسل تو را زياد خواهم كرد.» 25 آنگاه اسحاق قربانگاهي بنا كرده، خداوند را پرستش نمود. او در همانجا ساكن شد و غلامانش چاه ديگري كندند.
26 روزي ابيملكِ پادشاه به اتفاق مشاور خود احوزات و فرمانده سپاهش فيكول از جرار نزد اسحاق آمدند. 27 اسحاق از ايشان پرسيد: «چرا به اينجا آمدهايد؟ شما كه مرا با خصومت از نزد خود رانديد!»
28و29 آنان به وي گفتند: «ما آشكارا ميبينيم كه خداوند با توست و تو را بركت داده است؛ پس آمدهايم با تو پيماني ببنديم. قول بده ضرري به ما نرساني همانطور كه ما هم ضرري به تو نرسانديم. ما غير از خوبي كاري در حق تو نكرديم و تو را با صلح و صفا روانه نموديم.»
30 پس اسحاق مهمانياي براي آنها بر پا نمود و خوردند و آشاميدند. 31 صبح روز بعد برخاستند و هر يك از آنها قسم خوردند كه به يكديگر ضرري نرسانند. سپس اسحاق ايشان را بسلامتي به سرزمينشان روانه كرد.
32 در همان روز، غلامان اسحاق آمدند و او را از چاهي كه ميكَندند خبر داده، گفتند كه در آن آب يافتهاند. 33 اسحاق آن را شَبَع (يعني «سوگند») ناميد و شهري كه در آنجا بنا شد، بئـرشبع (يعني «چاه سوگند») ناميده شد كه تا به امروز به همان نام باقي است.
34 عيسو پسر اسحاق در سن چهل سالگي يوديه، دختر بيريِ حيتّي و بسمه دختر ايلونِ حيتّي را به زني گرفت. 35 اين زنان زندگي را بر اسحاق و ربكا تلخ كردند.
راهنما
باب 26 . اقامت موقت اسحق در ميان فلسطينيان
بجز واقعة ابيملك و رفقه، و نزاع بر سر چاهها، چيز زيادي دربارة زندگي اسحق گفته نشده است. او بخش اعظم گلهها و رمههاي فراوان پدرش را به ارث برده بود، كامياب و ثروتمند و صلح طلب بود، و زندگي او بدون حادثة مهمي سپري شد.
اسحق موقعي بدنيا آمد كه ابراهيم 100 ساله و سارا 90 ساله بودند. وقتي كه سارا فوت كرد، اسحق 37 سال، و به هنگام ازدواج 40 سال داشت. 60 ساله بود كه يعقوب بدنيا آمد، و 75 ساله بود كه ابراهيم درگذشت. احتمالاً هنگام فرار يعقوب 137 ساله و موقع بازگشت او، 157 ساله بود. هنگامي كه يوسف را فروختند، 167 سال داشت. و در سن 180 سالگي، يعني در سالي كه يوسف در مصر فرمانروا شد، درگذشت.
ابراهيم 175 سال، اسحق 180 سال، يعقوب 147 سال، و يوسف 110 سال زيستند.
مهم : «اوامر و فرايض و احكام» خدا (5). طبق گواهي كتابمقدس، بسيار محتمل بنظر ميرسد كه نگارش كلام نوشته شدة خدا در زمان ابراهيم آغاز شده بود.
ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) اسحاق در جرار
و قحطي در آن زمين حادث شد، غير آن قحط اول كه در ايام ابراهيم بود. و اسحاق نزد ابيملك، پادشاه فلسطينيان به جرار رفت. 2 و خداوند بر وي ظاهر شده، گفت: «به مصر فرود ميا، بلكه به زميني كه به تو بگويم ساكن شو. 3 در اين زمين توقف نما، و با تو خواهم بود و تو را بركت خواهم داد، زيرا كه به تو و ذريت تو تمام اين زمين را ميدهم و سوگندي را كه با پدرت ابراهيم خوردم، استوار خواهم داشت. 4 و ذريتت را مانند ستارگان آسمان كثير گردانم، و تمام اين زمينها را به ذريت تو بخشم، و از ذريت تو جميع امتهاي جهان بركت خواهند يافت. 5 زيرا كه ابراهيم قول مرا شنيد و وصايا و اوامر و فرايض و احكام مرا نگاه داشت.»
6 پس اسحاق در جرار اقامت نمود. 7 ومردمان آن مكان دربارة زنش از او جويا شدند. گفت: «او خواهر من است،» زيرا ترسيد كه بگويد «زوجة من است،» مبادا اهل آنجا او را به خاطر رفقه كه نيكومنظر بود، بكشند. 8 و چون در آنجا مدتي توقف نمود، چنان افتاد كه ابيملك، پادشاه فلسطينيان، از دريچه نظاره كرد و ديد كه اينك اسحاق با زوجة خود رفقه، مزاح ميكند. 9 پس ابيملك، اسحاق را خوانده، گفت: «همانا اين زوجة توست! پس چرا گفتي كه خواهر من است؟» اسحاق بدو گفت: «زيرا گفتم كه مبادا براي وي بميرم.» 10 ابيملك گفت: «اين چه كار است كه با ما كردي؟ نزديك بود كه يكي از قوم با زوجهات همخواب شود، و بر ما جرمي آورده باشي.» 11 و ابيملك تمامي قوم را قدغن فرموده، گفت: «كسي كه متعرض اين مرد و زوجهاش بشود، هر آينه خواهد مرد.»
12 و اسحاق در آن زمين زراعت كرد، و در آن سال صد چندان پيدا نمود؛ و خداوند او را بركت داد. 13 و آن مرد بزرگ شده، آناًفآناً ترقي مينمود، تا بسيار بزرگ گرديد. 14 و او را گلة گوسفندان و مواشي گاوان و غلامان كثير بود. و فلسطينيان بر او حسد بردند. 15 و همة چاههايي كه نوكران پدرش در ايام پدرش ابراهيم، كنده بودند، فلسطينيان آنها را بستند، و از خاك پر كردند. 16 و ابيملك به اسحاق گفت: «از نزد ما برو، زيرا كه از ما بسيار بزرگتر شدهاي.»
17 پس اسحاق از آنجا برفت، و در وادي جرار فرود آمده، در آنجا ساكن شد. 18 و چاههاي آب را كه در ايام پدرش ابراهيم كنده بودند و فلسطينيان آنها را بعد از وفات ابراهيم بستهبودند، اسحاق از سر نو كند و آنها را مسمّي' نمود به نامهايي كه پدرش آنها را ناميده بود. 19 و نوكران اسحاق در آن وادي حفره زدند و چاه آب زندهاي در آنجا يافتند. 20 و شبانان جرار با شبانان اسحاق منازعه كرده، گفتند: «اين آب از آن ماست!» پس آن چاه را عِسِق ناميد، زيرا كه با وي منازعه كردند. 21 و چاهي ديگر كندند، همچنان براي آن نيز جنگ كردند، و آن را سِطنه ناميد. 22 و از آنجا كوچ كرده، چاهي ديگر كند و براي آن جنگ نكردند. پس آن را رحوبوت ناميده، گفت: «كه اكنون خداوند ما را وسعت داده است، و در زمين، بارور خواهيم شد.»
23 پس از آنجا به بِئرشَبَع آمد. 24 در همان شب، خداوند بر وي ظاهر شده، گفت: «من خداي پدرت ابراهيم، هستم. ترسان مباش زيرا كه من با تو هستم، و تو را بركت ميدهم، و ذريت تو را بخاطر بندة خود ابراهيم، فراوان خواهم ساخت.» 25 و مذبحي در آنجا بنا نهاد و نام يهوه را خواند، و خيمة خود را برپا نمود و نوكران اسحاق چاهي در آنجا كندند. 26 و ابيملك، به اتفاق يكي از اصحاب خود، احزات نام، و فيكول، كه سپهسالار او بود، از جرار به نزد او آمدند. 27 و اسحاق بديشان گفت: «چرا نزد من آمديد، با آنكه با من عداوت نموديد، و مرا از نزد خود رانديد؟» 28 گفتند: «به تحقيق فهميدهايم كه خداوند با توست. پس گفتيم سوگندي در ميان ما و تو باشد، و عهدي با تو ببنديم. 29 تا با ما بدي نكني چنانكه به تو ضرري نرسانديم، بلكه غير از نيكي به تو نكرديم، و تو را به سلامتي روانه نموديم، و اكنون مباركِ خداوند هستي.»
30 آنگاه براي ايشان ضيافتي برپا نمود، و خوردند و آشاميدند. 31 بامدادان برخاسته، با يكديگر قسم خوردند، و اسحاق ايشان را وداع نمود. پس، از نزد وي به سلامتي رفتند. 32 و در آن روز چنان افتاد كه نوكران اسحاق آمده، او را از آن چاهي كه ميكندند خبر داده، گفتند: «آب يافتيم!» 33 پس آن را شَبَعه ناميد. از اين سبب آن شهر، تا امروز بِئرشَبَع نام دارد. 34 و چون عيسو چهل ساله بود، يهوديه، دختر بيري حتي، و بسمه، دختر ايلونِ حتي را به زني گرفت. 35 و ايشان باعث تلخي جان اسحاق و رفقه شدند. ترجمه تفسیری روزي قحطي شديدي همانند قحطي زمان ابراهيم سراسر سرزمين كنعان را فراگرفت. به همين دليل اسحاق به شهر جرار نزد ابيملك، پادشاه فلسطين رفت. 2و3 خداوند در آنجا بر او ظاهر شده، گفت: «به مصر نرو، در همين جا بمان. اگر سخن مرا شنيده، اطاعت كني با تو خواهم بود و تو را بسيار بركت خواهم داد و تمامي اين سرزمين را به تو و نسل تو خواهم بخشيد، چنانكه به پدرت ابراهيم وعده دادهام. 4 نسل تو را چون ستارگان آسمان بيشمار خواهم گردانيد و تمامي اين سرزمين را به آنها خواهم داد و همه ملل جهان از نسـل تو بركت خواهند يافت. 5 اين كار را بخاطر ابراهيم خواهم كرد، چون او احكام و اوامر مرا اطاعت نمود.»
6 پس اسحاق در جرار ماندگار شد. 7 وقتي كه مردم آنجا درباره ربكا از او سؤال كردند، گفت: «او خواهر من است!» چون ترسيد اگر بگويد همسر من است، بخاطر تصاحب زنش او را بكشند، زيرا ربكا بسيار زيبا بود. 8 مدتي بعد، يك روز ابيملك، پادشاه فلسطين از پنجره ديد كه اسحاق با زن خود شوخي ميكند. 9 پس ابيملك، اسحاق را نزد خود خوانده، به او گفت: «چرا گفتي ربكا خواهرت است، در حالي كه زن تو ميباشد؟»
اسحاق در جواب گفت: «چون ميترسيدم براي تصاحب او مرا بكشند.»
10 ابيملك گفت: «اين چه كاري بود كه با ما كردي؟ آيا فكرنكردي كه ممكن است شخصي با وي همبستر شود؟ در آن صورت ما مقصر ميشديم.» 11 سپس ابيملك به همه اعلام نمود: «هر كس به اين مرد و همسر وي زيان رساند، كشته خواهد شد.»
12 اسحاق در جرار به زراعت مشغول شد و در آن سال صد برابر بذري كه كاشته بود درو كرد، زيرا خداوند او را بركت داده بود. 13 هر روز بر دارايي او افزوده ميشد و طولي نكشيد كه او مرد بسيار ثروتمندي شد. 14 وي گلهها و رمهها و غلامان بسيار داشت بطوري كه فلسطينيها بر او حسد ميبردند. 15 پس آنها چاههاي آبي را كه غلامان پدرش ابراهيم در زمان حيات ابراهيم كنده بودند، با خاك پُر كردند. 16 ابيملكِ پادشاه نيز از او خواست تا سرزمينش را ترك كند و به او گفت: «به جايي ديگر برو، زيرا تو از ما بسيار ثروتمندتر و قدرتمندتر شدهاي.»
17 پس اسحاق آنجا را ترك نموده، در دره جرار ساكن شد. 18 او چاههاي آبي را كه در زمان حيات پدرش كَنده بودند و فلسطينيها آنها را پُر كردهبودند، دوباره كَند و همان نامهايي را كه قبلاً پدرش بر آنها نهاده بود بر آنها گذاشت. 19 غلامان او نيز چاه تازهاي در دره جرار كَنده، در قعر آن به آب روان رسيدند.
20 سپس چوپانان جرار آمدند و با چوپانان اسحاق به نزاع پرداخته، گفتند: «اين چاه به ما تعلق دارد.» پس اسحاق آن چاه را عِسِق (يعني «نزاع») ناميد.
21 غلامانِ اسحاق چاه ديگري كَندند و باز بر سر آن مشاجرهاي در گرفت. اسحاق آن چاه را سِطنه (يعني «دشمني») ناميد. 22 اسحاق آن چاه را نيز ترك نموده، چاه ديگري كَند، ولي اين بار نزاعي درنگرفت. پس اسحاق آن را رحوبوت (يعني «مكان») ناميد. او گفت: «خداوند مكاني براي ما مهيا نموده است و ما در اين سرزمين ترقي خواهيم كرد.»
23 وقتي كه اسحاق به بئرشبع رفت 24 در همان شب خداوند بر وي ظاهر شد و فرمود: «من خداي پدرت ابراهيم هستم. ترسان مباش، چون من با تو هستم. من تو را بركت خواهم داد و بخاطر بنده خود ابراهيم نسل تو را زياد خواهم كرد.» 25 آنگاه اسحاق قربانگاهي بنا كرده، خداوند را پرستش نمود. او در همانجا ساكن شد و غلامانش چاه ديگري كندند.
26 روزي ابيملكِ پادشاه به اتفاق مشاور خود احوزات و فرمانده سپاهش فيكول از جرار نزد اسحاق آمدند. 27 اسحاق از ايشان پرسيد: «چرا به اينجا آمدهايد؟ شما كه مرا با خصومت از نزد خود رانديد!»
28و29 آنان به وي گفتند: «ما آشكارا ميبينيم كه خداوند با توست و تو را بركت داده است؛ پس آمدهايم با تو پيماني ببنديم. قول بده ضرري به ما نرساني همانطور كه ما هم ضرري به تو نرسانديم. ما غير از خوبي كاري در حق تو نكرديم و تو را با صلح و صفا روانه نموديم.»
30 پس اسحاق مهمانياي براي آنها بر پا نمود و خوردند و آشاميدند. 31 صبح روز بعد برخاستند و هر يك از آنها قسم خوردند كه به يكديگر ضرري نرسانند. سپس اسحاق ايشان را بسلامتي به سرزمينشان روانه كرد.
32 در همان روز، غلامان اسحاق آمدند و او را از چاهي كه ميكَندند خبر داده، گفتند كه در آن آب يافتهاند. 33 اسحاق آن را شَبَع (يعني «سوگند») ناميد و شهري كه در آنجا بنا شد، بئـرشبع (يعني «چاه سوگند») ناميده شد كه تا به امروز به همان نام باقي است.
34 عيسو پسر اسحاق در سن چهل سالگي يوديه، دختر بيريِ حيتّي و بسمه دختر ايلونِ حيتّي را به زني گرفت. 35 اين زنان زندگي را بر اسحاق و ربكا تلخ كردند.
راهنما
باب 26 . اقامت موقت اسحق در ميان فلسطينيان
بجز واقعة ابيملك و رفقه، و نزاع بر سر چاهها، چيز زيادي دربارة زندگي اسحق گفته نشده است. او بخش اعظم گلهها و رمههاي فراوان پدرش را به ارث برده بود، كامياب و ثروتمند و صلح طلب بود، و زندگي او بدون حادثة مهمي سپري شد.
اسحق موقعي بدنيا آمد كه ابراهيم 100 ساله و سارا 90 ساله بودند. وقتي كه سارا فوت كرد، اسحق 37 سال، و به هنگام ازدواج 40 سال داشت. 60 ساله بود كه يعقوب بدنيا آمد، و 75 ساله بود كه ابراهيم درگذشت. احتمالاً هنگام فرار يعقوب 137 ساله و موقع بازگشت او، 157 ساله بود. هنگامي كه يوسف را فروختند، 167 سال داشت. و در سن 180 سالگي، يعني در سالي كه يوسف در مصر فرمانروا شد، درگذشت.
ابراهيم 175 سال، اسحق 180 سال، يعقوب 147 سال، و يوسف 110 سال زيستند.
مهم : «اوامر و فرايض و احكام» خدا (5). طبق گواهي كتابمقدس، بسيار محتمل بنظر ميرسد كه نگارش كلام نوشته شدة خدا در زمان ابراهيم آغاز شده بود.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
27 یعقوب برکت را از اسحاق می گیرد
ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) بركت اسحاق
و چون اسحاق پير شد و چشمانشاز ديدن تار گشته بود، پسر بزرگ خود عيسو را طلبيده، به وي گفت: «اي پسر من!» گفت: «لبيك.» 2 گفت: «اينك پير شدهام و وقت اجل خود را نميدانم. 3 پس اكنون، سلاح خود يعني تركش و كمان خويش را گرفته، به صحرا برو، و نخجيري براي من بگير، 4 و خورشي براي من چنانكه دوست ميدارم ساخته، نزد من حاضر كن، تا بخورم و جانم قبل از مردنم تو را بركت دهد.» 5 و چون اسحاق به پسر خود عيسو سخن ميگفت، رفقه بشنيد و عيسو به صحرا رفت تا نَخْجيري صيد كرده، بياورد. 6 آنگاه رفقه پسر خود يعقوب را خوانده، گفت: «اينك پدر تو را شنيدم كه برادرت عيسو را خطاب كرده، ميگفت: 7 "براي من شكاري آورده، خورشي بساز تا آن را بخورم، و قبل از مردنم تو را در حضور خداوند بركت دهم." 8 پس اي پسر من، الا´ن سخن مرا بشنو در آنچه من به تو امر ميكنم. 9 بسوي گله بشتاب، و دو بزغالة خوب از بزها،نزد من بياور، تا از آنها غذايي براي پدرت بطوري كه دوست ميدارد، بسازم. 10 و آن را نزد پدرت ببر تا بخورد، و تو را قبل از وفاتش بركت دهد.» 11 يعقوب به مادر خود، رفقه، گفت: «اينك برادرم عيسو، مردي مويدار است و من مردي بيموي هستم؛ 12 شايد كه پدرم مرا لمس نمايد، و در نظرش مثل مسخرهاي بشوم، و لعنت به عوض بركت بر خود آورم.» 13 مادرش به وي گفت: «اي پسر من، لعنت تو بر من باد! فقط سخن مرا بشنو و رفته، آن را براي من بگير.» 14 پس رفت و گرفته، نزد مادر خود آورد. و مادرش خورشي ساخت بطوري كه پدرش دوست ميداشت. 15 و رفقه، جامه فاخر پسر بزرگ خود عيسو را كه نزد او در خانه بود گرفته، به پسر كهتر خود يعقـوب پوشانيد، 16 و پوست بزغالهها را، بر دستها و نرمة گردن او بست. 17 و خورش و ناني كه ساخته بود، به دست پسر خود يعقوب سپرد.
18 پس نزد پدر خود آمده، گفت: «اي پدر من!» گفت: «لبيك، تو كيستي اي پسر من؟» 19 يعقوب به پدر خود گفت: «من نخستزادة تو عيسو هستم. آنچه به من فرمودي كردم، الا´ن برخيز، بنشين و از شكار من بخور، تا جانت مرا بركت دهد.» 20 اسحاق به پسر خود گفت: «اي پسر من! چگونه بدين زودي يافتي؟» گفت: «يهوه خداي تو به من رسانيد.» 21 اسحاق به يعقوب گفت: «اي پسر من، نزديك بيا تا تو را لمس كنم، كه آيا تو پسر من عيسو هستي يا نه.» 22 پس يعقوب نزد پدر خود اسحاق آمد، و او را لمس كرده، گفت: «آواز، آواز يعقوب است، ليكن دستها، دستهاي عيسوست.» 23 و او را نشناخت، زيرا كه دستهايش مثل دستهاي برادرش عيسو،مويدار بود. پس او را بركت داد. 24 و گفت: «آيا تو همان پسر من، عيسو هستي؟» گفت: «من هستم.» 25 پس گفت: «نزديك بياور تا از شكار پسر خود بخورم و جانم تو را بركت دهد.» پس نزد وي آورد و بخورد و شراب برايش آورد و نوشيد. 26 و پدرش، اسحاق به وي گفت: «اي پسر من، نزديك بيا و مرا ببوس.» 27 پس نزديك آمده، او را بوسيد و رايحة لباس او را بوييده، او را بركت داد و گفت: «همانا رايحة پسر من، مانند رايحة صحرايي است كه خداوند آن را بركت داده باشد. 28 پس خدا تو را از شبنم آسمان و از فربهي زمين، و از فراواني غله و شيره عطا فرمايد. 29 قومها تو را بندگي نمايند و طوايف تو را تعظيم كنند، بر برادران خود سرور شوي، و پسران مادرت تو را تعظيم نمايند. ملعون باد هر كه تو را لعنت كند، و هر كه تو را مبارك خواند، مبارك باد.»
30 و واقع شد چون اسحاق، از بركت دادن به يعقوب فارغ شد، به مجرد بيرون رفتنِ يعقوب از حضور پدر خود اسحاق، كه برادرش عيسو از شكار باز آمد. 31 و او نيز خورشي ساخت، و نزد پدر خود آورده، به پدر خود گفت: «پدر من برخيزد و از شكار پسر خود بخورد، تا جانت مرا بركت دهد.» 32 پدرش اسحاق به وي گفت: «تو كيستي؟» گفت: «من پسر نخستين تو، عيسو هستم.» 33 آنگاه لرزهاي شديد بر اسحاق مستولي شده، گفت: «پس آن كه بود كه نخجيري صيد كرده، برايم آورد، و قبل از آمدن تو از همه خوردم و او را بركت دادم، و فيالواقع او مباركخواهد بود؟» 34 عيسو چون سخنان پدر خود را شنيد، نعرهاي عظيم و بينهايت تلخ برآورده، به پدر خود گفت: «اي پدرم، به من، به من نيز بركت بده!» 35 گفت: «برادرت به حيله آمد، و بركت تو را گرفت.» 36 گفت: «نام او را يعقوب بخوبي نهادند، زيرا كه دو مرتبه مرا از پا درآورد. اول نخستزادگي مرا گرفت، و اكنون بركت مرا گرفته است.» پس گفت: «آيا براي من نيز بركتي نگاه نداشتي؟» 37 اسحاق در جواب عيسو گفت: «اينك او را بر تو سرور ساختم، و همة برادرانش را غلامان او گردانيدم، و غله و شيره را رزق او دادم. پس الا´ن اي پسر من، براي تو چه كنم؟» 38 عيسو به پدر خود گفت: «اي پدر من، آيا همين يك بركت را داشتي؟ به من، به من نيز اي پدرم بركت بده!» و عيسو به آواز بلند بگريست. 39 پدرش اسحاق در جواب او گفت: «اينك مسكن تو (دور) از فربهي زمين، و از شبنم آسمان از بالا خواهد بود. 40 و به شمشيرت خواهي زيست، و برادر خود را بندگي خواهي كرد، و واقع خواهد شد كه چون سر باز زدي، يوغ او را از گردن خود خواهي انداخت.»
فرار يعقوب از عيسو
41 و عيسو بسبب آن بركتي كه پدرش به يعقوب داده بود، بر او بغض ورزيد؛ و عيسو در دل خود گفت: «ايام نوحهگري براي پدرم نزديك است، آنگاه برادر خود يعقوب را خواهم كشت.» 42 و رفقه، از سخنان پسر بزرگ خود، عيسو آگاهي يافت. پس فرستاده، پسر كوچك خود،يعقوب را خوانده، بدو گفت: «اينك برادرت عيسو دربارة تو خود را تسلي ميدهد به اينكه تو را بكشد. 43 پس الا´ن اي پسرم سخن مرا بشنو و برخاسته، نزد برادرم، لابان، به حَرّان فرار كن. 44 و چند روز نزد وي بمان، تا خشم برادرت برگردد. 45 تا غضب برادرت از تو برگردد، و آنچه بدو كردي، فراموش كند. آنگاه ميفرستم و تو را از آنجا باز ميآورم. چرا بايد از شما هر دو در يك روز محروم شوم؟» 46 و رفقه به اسحاق گفت: «بسبب دختران حِتّ از جان خود بيزار شدهام.اگر يعقوب زني از دختران حِتّ، مثل ايناني كه دختران اين زمينند بگيرد، مرا از حيات چه فايده خواهد بود.» ترجمه تفسیری اسحاق پير شده و چشمانش تار گشته بود. روزي او پسر بزرگ خود عيسو را خواند و به وي گفت: «پسرم، من ديگر پير شدهام و پايان زندگيم فرارسيده است. 3 پس تير و كمان خود را بردار و به صحرا برو و شكاري كن 4 و از آن، خوراكي مطابق ميلم آماده ساز تا بخورم و پيش از مرگم تو را بركت دهم.»
5 اما ربكا سخنان آنها را شنيد. وقتي عيسو براي شكار به صحرا رفت، 6 ربكا، يعقوب را نزد خود خوانده، گفت: «شنيدم كه پدرت به عيسو چنين ميگفت: 7 "مقداري گوشت شكار برايم بياور و از آن غذايي برايم بپز تا بخورم. من هم قبل از مرگم در حضور خداوند تو را بركت خواهم داد." 8 حال اي پسرم هر چه به تو ميگويم انجام بده. 9 نزد گله برو و دو بزغاله خوب جدا كن و نزد من بياور تا من از گوشت آنها غذايي را كه پدرت دوست ميدارد برايش تهيه كنم. 10 بعد تو آن را نزد پدرت ببر تا بخورد و قبل از مرگش تو را بركت دهد.»
11 يعقوب جواب داد: «عيسو مردي است پُر مو، ولي بدن من مو ندارد. 12 اگر پدرم به من دست بزند و بفهمد كه من عيسو نيستم، چه؟ آنگاه او پي خواهد برد كه من خواستهام او را فريب بدهم و بجاي بركت، مرا لعنت ميكند!»
13 ربكا گفت: «پسرم، لعنت او بر من باشد. تو فقط آنچه را كه من به تو ميگويم انجام بده. برو و بزغالههارا بياور.»
14 يعقوب دستور مادرش را اطاعت كرد و بزغالهها را آورد و ربكا خوراكي را كه اسحاق دوست ميداشت، تهيه كرد. 15 آنگاه بهترين لباس عيسو را كه در خانـه بود به يعقوب داد تا بـر تن كند. 16 سپس پوست بزغاله را بر دستها و گردن او بست، 17 و غذاي خوش طعمي را كه درست كرده بود همراه با ناني كه پخته بود به دست يعقوب داد. 18 يعقوب آن غذا را نزد پدرش برد و گفت: «پدرم!»
اسحاق جواب داد: «بلي، كيستي؟»
19 يعقوب گفت: «من عيسو پسر بزرگ تو هستم. همانطور كه گفتي به شكار رفتم و غذايي را كه دوست ميداري برايت پختم. بنشين، آن را بخور و مرا بركت بده.»
20 اسحاق پرسيد: «پسرم، چطور توانستي به اين زودي شكاري پيدا كني؟»
يعقوب جواب داد: «خداوند، خداي تو آن را سر راه من قرار داد.»
21 اسحاق گفت: «نزديك بيا تا تو را لمس كنم و مطمئن شوم كه واقعاً عيسو هستي.»
22 يعقوب نزد پدرش رفت و پدرش بر دستها و گردن او دست كشيد و گفت: «صدا، صداي يعقوب است، ولي دستها، دستهاي عيسو!» 23 اسحاق او را نشناخت، چون دستهايش مثل دستهاي عيسو پرمو بود. پس يعقوب را بركت داده، 24 پرسيد: «آيا تو واقعاً عيسو هستي؟»
يعقوب جواب داد: «بلي پدر.»
25 اسحاق گفت: «پس غذا را نزد من بياور تا بخورم و بعد تو را بركت دهم.» يعقوب غذا را پيش او گذاشت و اسحاق آن را خورد و شرابي را هم كه يعقوب برايش آورده بود، نوشيد. 26 بعد گفت: «پسرم، نزديك بيا و مرا ببوس.» 27 يعقوب جلو رفت و صورتش را بوسيد. وقتي اسحاق لباسهاي او را بوييد به او بركت داده، گفت: «بوي پسرم چون رايحه خوشبوي صحرايي است كه خداوند آن را بركت داده است. 28 خدا باران بر زمينت بباراند تا محصولت فراوان باشد وغله و شرابت افزوده گردد. 29 مللبسياري تو را بندگي كنند، بر برادرانت سَروَري كني و همه خويشانت تو را تعظيم نمايند. لعنت بر كساني كه تو را لعنت كنند و بركت بر آناني كه تو را بركت دهند.»
30 پس از اين كه اسحاق يعقوب را بركت داد، يعقوب از اطاق خارج شد. بمحض خروج او، عيسو از شكار بازگشت. 31 او نيز غذايي را كه پدرش دوست ميداشت، تهيه كرد و برايش آورد و گفت: «اينك غذايي را كه دوست داري با گوشتِ شكار برايت پخته و آوردهام. برخيز؛ آن را بخور و مرا بركت بده.»
32 اسحاق گفت: «تو كيستي؟»
عيسو پاسخ داد: «من پسر ارشد تو عيسو هستم.»
33 اسحاق در حالي كه از شدت ناراحتي ميلرزيد گفت: «پس شخصي كه قبل از تو براي من غذا آورد و من آن را خورده، او را بركت دادم چه كسي بود؟ هر كه بود بركت را از آنِ خود كرد.»
34 عيسو وقتي سخنان پدرش را شنيد، فريادي تلخ و بلند بر آورد و گفت: «پدر، مرا بركت بده! تمنّا ميكنم مرا نيز بركت بده!»
35 اسحاق جواب داد: «برادرت به اينجا آمده، مرا فريب داد و بركت تو را گرفت.»
36 عيسو گفت: «بيدليل نيست كه او را يعقوب ناميدهاند، زيرا دوبار مرا فريب داده است. اول حق نخستزادگي مرا گرفت و حالا هم بركت مرا. اي پدر، آيا حتي يك بركت هم براي من نگه نداشتي؟»
37 اسحاق پاسخ داد: «من او را سَروَر تو قرار دادم و همه خويشانش را غلامان وي گردانيدم. محصول غله و شراب را به او دادم. ديگر چيزي باقي نمانده كه به تو بدهم.»
38 عيسو گفت: «آيا فقط همين بركت را داشتي؟ اي پدر، مرا هم بركت بده!» و زارزارگريست.
39 اسحاق گفت: «باران بر زمينت نخواهد باريد و محصول زياد نخواهي داشت. 40 به شمشير خود خواهي زيست و برادر خود را بندگي خواهي كرد، ولي سرانجام خود را از قيد او رها ساخته، آزاد خواهي شد.»
يعقوب به نزد لابان فرار ميكند
41 عيسو از يعقوب كينه به دل گرفت، زيرا پدرش او را بركت داده بود. او با خود گفت: «پدرم بزودي خواهد مُرد؛ آنگاه يعقوب را خواهم كُشت.» 42 اما ربكا از نقشه پسر بزرگ خود عيسو آگاه شد، پس بدنبال يعقوب پسر كوچك خود فرستاد و به او گفت كه عيسو قصد جان او را دارد.
43 ربكا به يعقوب گفت: «كاري كه بايد بكني اين است: به حران نزد دايي خود لابان فرار كن. 44 مدتي نزد او بمان تا خشم برادرت فرو نشيند 45 و آنچه را كه به او كردهاي فراموش كند؛ آنگاه براي تو پيغام ميفرستم تا برگردي. چرا هر دو شما را در يك روز از دست بدهم؟»
46 سپس ربكا نزد اسحاق رفته به او گفت: «از دست زنان حيتّيِ عيسو جانم به لب رسيده است. حاضرم بميرم و نبينم كه پسرم يعقوب يك دختر حيتّي را به زني گرفته است.»
راهنما
باب 27 . يعقوب بركات پدر خود را دريافت ميكند
يعقوب قبلاً حق نخست زادگي را از عيسو خريده بود (25 : 31 - 34). اكنون لازم بود پدرش اين انتقال را تأييد كند. و اينكار را با فريب انجام داد. در ارزيابي اخلاقي عمل يعقوب، چندين نكته بايد مورد توجه قرار گيرند: (1) مادرش او را وادار به اين كار كرد. (2) او صادقانه طالب حق نخست زادگي بود، چرا كه اين كانالي بود كه از آن، وعدة بركت خدا به تمام جهان ميرسيد. (3) شايد راه ديگري براي كسب آن وجود نداشت. (4) عيسو اهميتي به آن نميداد. (5) يعقوب بهاي گزافي براي كلاهبرداري خود پرداخت (به قسمت مربوط به باب 29 مراجعه كنيد). (6) خود خدا، با برنامه ريزي نقشههاي جهاني عظيم خود (روميان 9 : 10 - 13)، پيش از تولد برادران، اين انتخاب را انجام داده بود (25 : 23).
نبوتهاي اسحق (29 و 40) : احتمالاً خدا اين كلمات را در دهان اسحق گذاشته بود، چرا كه همة آنها بوقوع پيوستند. اخلاف يعقوب، موقعيت برتري در ميان ملل يافتند؛ و در زمان مناسب مسيح از آنها متولد شد، كه بواسطة او، آنان بسوي حكومت جهاني پيش ميروند. اخلاف عيسو يعني ادوميان، فرمانبردار اسرائيل بودند، و زماني فرا رسيد كه يوغ اسرائيل را از گردن خود گشودند (دوم پادشاهان 8:20-22)، و بالاخره در تاريخ محو شدند.
ترجمه قدیمی(کتاب پیدایش) بركت اسحاق
و چون اسحاق پير شد و چشمانشاز ديدن تار گشته بود، پسر بزرگ خود عيسو را طلبيده، به وي گفت: «اي پسر من!» گفت: «لبيك.» 2 گفت: «اينك پير شدهام و وقت اجل خود را نميدانم. 3 پس اكنون، سلاح خود يعني تركش و كمان خويش را گرفته، به صحرا برو، و نخجيري براي من بگير، 4 و خورشي براي من چنانكه دوست ميدارم ساخته، نزد من حاضر كن، تا بخورم و جانم قبل از مردنم تو را بركت دهد.» 5 و چون اسحاق به پسر خود عيسو سخن ميگفت، رفقه بشنيد و عيسو به صحرا رفت تا نَخْجيري صيد كرده، بياورد. 6 آنگاه رفقه پسر خود يعقوب را خوانده، گفت: «اينك پدر تو را شنيدم كه برادرت عيسو را خطاب كرده، ميگفت: 7 "براي من شكاري آورده، خورشي بساز تا آن را بخورم، و قبل از مردنم تو را در حضور خداوند بركت دهم." 8 پس اي پسر من، الا´ن سخن مرا بشنو در آنچه من به تو امر ميكنم. 9 بسوي گله بشتاب، و دو بزغالة خوب از بزها،نزد من بياور، تا از آنها غذايي براي پدرت بطوري كه دوست ميدارد، بسازم. 10 و آن را نزد پدرت ببر تا بخورد، و تو را قبل از وفاتش بركت دهد.» 11 يعقوب به مادر خود، رفقه، گفت: «اينك برادرم عيسو، مردي مويدار است و من مردي بيموي هستم؛ 12 شايد كه پدرم مرا لمس نمايد، و در نظرش مثل مسخرهاي بشوم، و لعنت به عوض بركت بر خود آورم.» 13 مادرش به وي گفت: «اي پسر من، لعنت تو بر من باد! فقط سخن مرا بشنو و رفته، آن را براي من بگير.» 14 پس رفت و گرفته، نزد مادر خود آورد. و مادرش خورشي ساخت بطوري كه پدرش دوست ميداشت. 15 و رفقه، جامه فاخر پسر بزرگ خود عيسو را كه نزد او در خانه بود گرفته، به پسر كهتر خود يعقـوب پوشانيد، 16 و پوست بزغالهها را، بر دستها و نرمة گردن او بست. 17 و خورش و ناني كه ساخته بود، به دست پسر خود يعقوب سپرد.
18 پس نزد پدر خود آمده، گفت: «اي پدر من!» گفت: «لبيك، تو كيستي اي پسر من؟» 19 يعقوب به پدر خود گفت: «من نخستزادة تو عيسو هستم. آنچه به من فرمودي كردم، الا´ن برخيز، بنشين و از شكار من بخور، تا جانت مرا بركت دهد.» 20 اسحاق به پسر خود گفت: «اي پسر من! چگونه بدين زودي يافتي؟» گفت: «يهوه خداي تو به من رسانيد.» 21 اسحاق به يعقوب گفت: «اي پسر من، نزديك بيا تا تو را لمس كنم، كه آيا تو پسر من عيسو هستي يا نه.» 22 پس يعقوب نزد پدر خود اسحاق آمد، و او را لمس كرده، گفت: «آواز، آواز يعقوب است، ليكن دستها، دستهاي عيسوست.» 23 و او را نشناخت، زيرا كه دستهايش مثل دستهاي برادرش عيسو،مويدار بود. پس او را بركت داد. 24 و گفت: «آيا تو همان پسر من، عيسو هستي؟» گفت: «من هستم.» 25 پس گفت: «نزديك بياور تا از شكار پسر خود بخورم و جانم تو را بركت دهد.» پس نزد وي آورد و بخورد و شراب برايش آورد و نوشيد. 26 و پدرش، اسحاق به وي گفت: «اي پسر من، نزديك بيا و مرا ببوس.» 27 پس نزديك آمده، او را بوسيد و رايحة لباس او را بوييده، او را بركت داد و گفت: «همانا رايحة پسر من، مانند رايحة صحرايي است كه خداوند آن را بركت داده باشد. 28 پس خدا تو را از شبنم آسمان و از فربهي زمين، و از فراواني غله و شيره عطا فرمايد. 29 قومها تو را بندگي نمايند و طوايف تو را تعظيم كنند، بر برادران خود سرور شوي، و پسران مادرت تو را تعظيم نمايند. ملعون باد هر كه تو را لعنت كند، و هر كه تو را مبارك خواند، مبارك باد.»
30 و واقع شد چون اسحاق، از بركت دادن به يعقوب فارغ شد، به مجرد بيرون رفتنِ يعقوب از حضور پدر خود اسحاق، كه برادرش عيسو از شكار باز آمد. 31 و او نيز خورشي ساخت، و نزد پدر خود آورده، به پدر خود گفت: «پدر من برخيزد و از شكار پسر خود بخورد، تا جانت مرا بركت دهد.» 32 پدرش اسحاق به وي گفت: «تو كيستي؟» گفت: «من پسر نخستين تو، عيسو هستم.» 33 آنگاه لرزهاي شديد بر اسحاق مستولي شده، گفت: «پس آن كه بود كه نخجيري صيد كرده، برايم آورد، و قبل از آمدن تو از همه خوردم و او را بركت دادم، و فيالواقع او مباركخواهد بود؟» 34 عيسو چون سخنان پدر خود را شنيد، نعرهاي عظيم و بينهايت تلخ برآورده، به پدر خود گفت: «اي پدرم، به من، به من نيز بركت بده!» 35 گفت: «برادرت به حيله آمد، و بركت تو را گرفت.» 36 گفت: «نام او را يعقوب بخوبي نهادند، زيرا كه دو مرتبه مرا از پا درآورد. اول نخستزادگي مرا گرفت، و اكنون بركت مرا گرفته است.» پس گفت: «آيا براي من نيز بركتي نگاه نداشتي؟» 37 اسحاق در جواب عيسو گفت: «اينك او را بر تو سرور ساختم، و همة برادرانش را غلامان او گردانيدم، و غله و شيره را رزق او دادم. پس الا´ن اي پسر من، براي تو چه كنم؟» 38 عيسو به پدر خود گفت: «اي پدر من، آيا همين يك بركت را داشتي؟ به من، به من نيز اي پدرم بركت بده!» و عيسو به آواز بلند بگريست. 39 پدرش اسحاق در جواب او گفت: «اينك مسكن تو (دور) از فربهي زمين، و از شبنم آسمان از بالا خواهد بود. 40 و به شمشيرت خواهي زيست، و برادر خود را بندگي خواهي كرد، و واقع خواهد شد كه چون سر باز زدي، يوغ او را از گردن خود خواهي انداخت.»
فرار يعقوب از عيسو
41 و عيسو بسبب آن بركتي كه پدرش به يعقوب داده بود، بر او بغض ورزيد؛ و عيسو در دل خود گفت: «ايام نوحهگري براي پدرم نزديك است، آنگاه برادر خود يعقوب را خواهم كشت.» 42 و رفقه، از سخنان پسر بزرگ خود، عيسو آگاهي يافت. پس فرستاده، پسر كوچك خود،يعقوب را خوانده، بدو گفت: «اينك برادرت عيسو دربارة تو خود را تسلي ميدهد به اينكه تو را بكشد. 43 پس الا´ن اي پسرم سخن مرا بشنو و برخاسته، نزد برادرم، لابان، به حَرّان فرار كن. 44 و چند روز نزد وي بمان، تا خشم برادرت برگردد. 45 تا غضب برادرت از تو برگردد، و آنچه بدو كردي، فراموش كند. آنگاه ميفرستم و تو را از آنجا باز ميآورم. چرا بايد از شما هر دو در يك روز محروم شوم؟» 46 و رفقه به اسحاق گفت: «بسبب دختران حِتّ از جان خود بيزار شدهام.اگر يعقوب زني از دختران حِتّ، مثل ايناني كه دختران اين زمينند بگيرد، مرا از حيات چه فايده خواهد بود.» ترجمه تفسیری اسحاق پير شده و چشمانش تار گشته بود. روزي او پسر بزرگ خود عيسو را خواند و به وي گفت: «پسرم، من ديگر پير شدهام و پايان زندگيم فرارسيده است. 3 پس تير و كمان خود را بردار و به صحرا برو و شكاري كن 4 و از آن، خوراكي مطابق ميلم آماده ساز تا بخورم و پيش از مرگم تو را بركت دهم.»
5 اما ربكا سخنان آنها را شنيد. وقتي عيسو براي شكار به صحرا رفت، 6 ربكا، يعقوب را نزد خود خوانده، گفت: «شنيدم كه پدرت به عيسو چنين ميگفت: 7 "مقداري گوشت شكار برايم بياور و از آن غذايي برايم بپز تا بخورم. من هم قبل از مرگم در حضور خداوند تو را بركت خواهم داد." 8 حال اي پسرم هر چه به تو ميگويم انجام بده. 9 نزد گله برو و دو بزغاله خوب جدا كن و نزد من بياور تا من از گوشت آنها غذايي را كه پدرت دوست ميدارد برايش تهيه كنم. 10 بعد تو آن را نزد پدرت ببر تا بخورد و قبل از مرگش تو را بركت دهد.»
11 يعقوب جواب داد: «عيسو مردي است پُر مو، ولي بدن من مو ندارد. 12 اگر پدرم به من دست بزند و بفهمد كه من عيسو نيستم، چه؟ آنگاه او پي خواهد برد كه من خواستهام او را فريب بدهم و بجاي بركت، مرا لعنت ميكند!»
13 ربكا گفت: «پسرم، لعنت او بر من باشد. تو فقط آنچه را كه من به تو ميگويم انجام بده. برو و بزغالههارا بياور.»
14 يعقوب دستور مادرش را اطاعت كرد و بزغالهها را آورد و ربكا خوراكي را كه اسحاق دوست ميداشت، تهيه كرد. 15 آنگاه بهترين لباس عيسو را كه در خانـه بود به يعقوب داد تا بـر تن كند. 16 سپس پوست بزغاله را بر دستها و گردن او بست، 17 و غذاي خوش طعمي را كه درست كرده بود همراه با ناني كه پخته بود به دست يعقوب داد. 18 يعقوب آن غذا را نزد پدرش برد و گفت: «پدرم!»
اسحاق جواب داد: «بلي، كيستي؟»
19 يعقوب گفت: «من عيسو پسر بزرگ تو هستم. همانطور كه گفتي به شكار رفتم و غذايي را كه دوست ميداري برايت پختم. بنشين، آن را بخور و مرا بركت بده.»
20 اسحاق پرسيد: «پسرم، چطور توانستي به اين زودي شكاري پيدا كني؟»
يعقوب جواب داد: «خداوند، خداي تو آن را سر راه من قرار داد.»
21 اسحاق گفت: «نزديك بيا تا تو را لمس كنم و مطمئن شوم كه واقعاً عيسو هستي.»
22 يعقوب نزد پدرش رفت و پدرش بر دستها و گردن او دست كشيد و گفت: «صدا، صداي يعقوب است، ولي دستها، دستهاي عيسو!» 23 اسحاق او را نشناخت، چون دستهايش مثل دستهاي عيسو پرمو بود. پس يعقوب را بركت داده، 24 پرسيد: «آيا تو واقعاً عيسو هستي؟»
يعقوب جواب داد: «بلي پدر.»
25 اسحاق گفت: «پس غذا را نزد من بياور تا بخورم و بعد تو را بركت دهم.» يعقوب غذا را پيش او گذاشت و اسحاق آن را خورد و شرابي را هم كه يعقوب برايش آورده بود، نوشيد. 26 بعد گفت: «پسرم، نزديك بيا و مرا ببوس.» 27 يعقوب جلو رفت و صورتش را بوسيد. وقتي اسحاق لباسهاي او را بوييد به او بركت داده، گفت: «بوي پسرم چون رايحه خوشبوي صحرايي است كه خداوند آن را بركت داده است. 28 خدا باران بر زمينت بباراند تا محصولت فراوان باشد وغله و شرابت افزوده گردد. 29 مللبسياري تو را بندگي كنند، بر برادرانت سَروَري كني و همه خويشانت تو را تعظيم نمايند. لعنت بر كساني كه تو را لعنت كنند و بركت بر آناني كه تو را بركت دهند.»
30 پس از اين كه اسحاق يعقوب را بركت داد، يعقوب از اطاق خارج شد. بمحض خروج او، عيسو از شكار بازگشت. 31 او نيز غذايي را كه پدرش دوست ميداشت، تهيه كرد و برايش آورد و گفت: «اينك غذايي را كه دوست داري با گوشتِ شكار برايت پخته و آوردهام. برخيز؛ آن را بخور و مرا بركت بده.»
32 اسحاق گفت: «تو كيستي؟»
عيسو پاسخ داد: «من پسر ارشد تو عيسو هستم.»
33 اسحاق در حالي كه از شدت ناراحتي ميلرزيد گفت: «پس شخصي كه قبل از تو براي من غذا آورد و من آن را خورده، او را بركت دادم چه كسي بود؟ هر كه بود بركت را از آنِ خود كرد.»
34 عيسو وقتي سخنان پدرش را شنيد، فريادي تلخ و بلند بر آورد و گفت: «پدر، مرا بركت بده! تمنّا ميكنم مرا نيز بركت بده!»
35 اسحاق جواب داد: «برادرت به اينجا آمده، مرا فريب داد و بركت تو را گرفت.»
36 عيسو گفت: «بيدليل نيست كه او را يعقوب ناميدهاند، زيرا دوبار مرا فريب داده است. اول حق نخستزادگي مرا گرفت و حالا هم بركت مرا. اي پدر، آيا حتي يك بركت هم براي من نگه نداشتي؟»
37 اسحاق پاسخ داد: «من او را سَروَر تو قرار دادم و همه خويشانش را غلامان وي گردانيدم. محصول غله و شراب را به او دادم. ديگر چيزي باقي نمانده كه به تو بدهم.»
38 عيسو گفت: «آيا فقط همين بركت را داشتي؟ اي پدر، مرا هم بركت بده!» و زارزارگريست.
39 اسحاق گفت: «باران بر زمينت نخواهد باريد و محصول زياد نخواهي داشت. 40 به شمشير خود خواهي زيست و برادر خود را بندگي خواهي كرد، ولي سرانجام خود را از قيد او رها ساخته، آزاد خواهي شد.»
يعقوب به نزد لابان فرار ميكند
41 عيسو از يعقوب كينه به دل گرفت، زيرا پدرش او را بركت داده بود. او با خود گفت: «پدرم بزودي خواهد مُرد؛ آنگاه يعقوب را خواهم كُشت.» 42 اما ربكا از نقشه پسر بزرگ خود عيسو آگاه شد، پس بدنبال يعقوب پسر كوچك خود فرستاد و به او گفت كه عيسو قصد جان او را دارد.
43 ربكا به يعقوب گفت: «كاري كه بايد بكني اين است: به حران نزد دايي خود لابان فرار كن. 44 مدتي نزد او بمان تا خشم برادرت فرو نشيند 45 و آنچه را كه به او كردهاي فراموش كند؛ آنگاه براي تو پيغام ميفرستم تا برگردي. چرا هر دو شما را در يك روز از دست بدهم؟»
46 سپس ربكا نزد اسحاق رفته به او گفت: «از دست زنان حيتّيِ عيسو جانم به لب رسيده است. حاضرم بميرم و نبينم كه پسرم يعقوب يك دختر حيتّي را به زني گرفته است.»
راهنما
باب 27 . يعقوب بركات پدر خود را دريافت ميكند
يعقوب قبلاً حق نخست زادگي را از عيسو خريده بود (25 : 31 - 34). اكنون لازم بود پدرش اين انتقال را تأييد كند. و اينكار را با فريب انجام داد. در ارزيابي اخلاقي عمل يعقوب، چندين نكته بايد مورد توجه قرار گيرند: (1) مادرش او را وادار به اين كار كرد. (2) او صادقانه طالب حق نخست زادگي بود، چرا كه اين كانالي بود كه از آن، وعدة بركت خدا به تمام جهان ميرسيد. (3) شايد راه ديگري براي كسب آن وجود نداشت. (4) عيسو اهميتي به آن نميداد. (5) يعقوب بهاي گزافي براي كلاهبرداري خود پرداخت (به قسمت مربوط به باب 29 مراجعه كنيد). (6) خود خدا، با برنامه ريزي نقشههاي جهاني عظيم خود (روميان 9 : 10 - 13)، پيش از تولد برادران، اين انتخاب را انجام داده بود (25 : 23).
نبوتهاي اسحق (29 و 40) : احتمالاً خدا اين كلمات را در دهان اسحق گذاشته بود، چرا كه همة آنها بوقوع پيوستند. اخلاف يعقوب، موقعيت برتري در ميان ملل يافتند؛ و در زمان مناسب مسيح از آنها متولد شد، كه بواسطة او، آنان بسوي حكومت جهاني پيش ميروند. اخلاف عيسو يعني ادوميان، فرمانبردار اسرائيل بودند، و زماني فرا رسيد كه يوغ اسرائيل را از گردن خود گشودند (دوم پادشاهان 8:20-22)، و بالاخره در تاريخ محو شدند.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
28 یعقوب به نزد لابان فرار می کند، خواب یعقوب در بیت نیل
و اسحاق، يعقوب را خوانده، او را بركت داد و او را امر فرموده، گفت: «زني از دختران كنعان مگير. 2 برخاسته، به فَدّانِ اَرام، به خانة پدر مادرت، بتوئيل، برو و از آنجا زني از دختران لابان، برادر مادرت، براي خود بگير. 3 و خداي قادر مطلق تو را بركت دهد، و تو را بارور و كثير سازد، تا از تو امتهاي بسيار بوجود آيند. 4 و بركت ابراهيم را به تو دهد، به تو و به ذريت تو با تو، تا وارث زمين غربت خود شوي، كه خدا آن را به ابراهيم بخشيد.» 5 پس اسحاق، يعقوب را روانه نمود و به فدان ارام، نزد لابان بن بتوئيل ارامي، برادر رفقه، مادر يعقوب و عيسو، رفت. 6 و اما عيسو چون ديد كه اسحاق يعقوب را بركت داده، او را به فدان ارام روانه نمود تا از آنجا زني براي خود بگيرد، و در حين بركت دادن به وي امر كرده، گفته بود كه «زني از دختران كنعان مگير،» 7 و اينكه يعقوب، پدر و مادر خود رااطاعت نموده، به فدان ارام رفت، 8 و چون عيسو ديد كه دختران كنعان در نظر پدرش، اسحاق، بَدَند، 9 پس عيسو نزد اسماعيل رفت، و مَحلَت، دختر اسماعيل بن ابراهيم را كه خواهر نبايوت بود، علاوه بر زناني كه داشت، به زني گرفت.
10 و اما يعقوب، از بِئرشَبَع روانه شده، بسوي حران رفت. 11 و به موضعي نزول كرده، در آنجا شب را بسر برد، زيرا كه آفتاب غروب كرده بود و يكي از سنگهاي آنجا را گرفته، زير سر خود نهاد و در همان جا بخسبيد. 12 و خوابي ديد كه ناگاه نردباني بر زمين برپا شده، كه سرش به آسمان ميرسد، و اينك فرشتگان خدا بر آن صعود و نزول ميكنند. 13 در حال، خداوند بر سر آن ايستاده، ميگويد: «من هستم يهوه، خداي پدرت ابراهيم، و خداي اسحاق. اين زميني را كه تو بر آن خفتهاي به تو و به ذريت تو ميبخشم. 14 و ذريت تو مانند غبار زمين خواهند شد، و به مغرب و مشرق و شمال و جنوب منتشر خواهي شد، و از تو و از نسل تو جميع قبايل زمين بركت خواهند يافت. 15 و اينك من با تو هستم، و تو را در هر جايي كه رَوي، محافظت فرمايم تا تو را بدين زمين بازآورم، زيرا كه تا آنچه را به تو گفتهام، بجا نياورم، تو را رها نخواهم كرد.» 16 پس يعقوب از خواب بيدار شد و گفت: «البته يهوه در اين مكان است و من ندانستم.» 17 پس ترسان شده، گفت: «اين چه مكان ترسناكي است! اين نيست جز خانة خدا و اين است دروازة آسمان.» 18 بامدادان يعقوب برخاست و آن سنگي را كه زير سر خود نهاده بود، گرفت و چون ستوني برپا داشت و روغن بر سرش ريخت. 19 و آن موضع را بيتئيلناميد، لكن نام آن شهر اولاً لوز بود. 20 و يعقوب نذر كرده، گفت: «اگر خدا با من باشد، و مرا در اين راه كه ميروم محافظت كند، و مرا نان دهد تا بخورم، و رخت تا بپوشم، 21 تا به خانة پدر خود به سلامتي برگردم، هرآينه يهوه، خداي من خواهد بود. 22 و اين سنگي را كه چون ستون برپا كردم، بيتالله شود، و آنچه به من بدهي، ده يك آن را به تو خواهم داد.» ترجمه تفسیری پس اسحاق يعقوب را خوانده، او را بركت داد و به او گفت: «با هيچيك از اين دختران كنعاني ازدواج نكن. 2 بلكه فوراً به بينالنهرين، به خانه پدر بزرگت بتوئيل برو و با يكي از دختران دايي خود لابان ازدواج كن. 3 خداي قادر مطلق تو را بركت دهد و به تو فرزندان بسيـار ببخشد تا از نسل تو قبايل زيادي به وجود آيند! 4 او بركتي را كه به ابراهيم وعده داد، به تو و نسل تو دهد تا صاحب اين سرزميني كه خدا آن را به ابراهيم بخشيده و اكنون درآن غريب هستيم بشوي.»
5 پس اسحاق يعقوب را روانه نمود و او به بينالنهرين، نزد دايي خود لابان، پسر بتوئيل ارامي رفت.
6و7و8 عيسو فهميد كه پدرش از دختران كنعاني بيزار است، و يعقوب را شديداً از گرفتن زن كنعاني برحذر داشته و پس از بركت دادن او، وي را به بينالنهرين فرستاده است تا از آنجا زني براي خود بگيرد و يعقوب هم از پدر و مادر خود اطاعت كردهبه بينالنهرين رفته است. 9 پس عيسو هم نزد خاندان عمويش اسماعيل كه پسر ابراهيم بود رفت و علاوه بر زناني كه داشت، محلت، دختر اسماعيل، خواهر نبايوت را نيز به زني گرفت.
خواب يعقوب در بيتئيل
10 پس يعقوب بئرشبع را به قصد حران ترك نمود. 11 همان روز پس از غروب آفتاب، به مكاني رسيد و خواست شب را در آنجا به سر برد. او سنگي برداشت و زير سر خود نهاده، همانجا خوابيد. 12 در خواب نردباني را ديد كه پايه آن بر زمين و سرش به آسمان ميرسد و فرشتگان خدا از آن بالا و پايين ميروند 13 و خداوند بر بالاي نردبان ايستاده است. سپس خداوند گفت: «من خداوند، خداي ابراهيم و خداي پدرت اسحاق هستم. زميني كه روي آن خوابيدهاي از آن توست. من آن را به تو و نسل تو ميبخشم. 14 فرزندان تو چون غبار، بيشمار خواهند شد! از مشرق تا مغرب، و از شمال تا جنوب را خواهند پوشانيد. تمامي مردمِ زمين توسط تو و نسل تو بركت خواهند يافت. 15 هر جا كه بروي من با تو خواهم بود و از تو حمايت نموده، دوباره تو را بسلامت به اين سرزمين باز خواهم آورد. تا آنچه به تو وعده دادهام به جا نياورم تو را رها نخواهم كرد.»
16و17 سپس يعقوب از خواب بيدار شد و با ترس گفت: «خداوند در اين مكان حضور دارد و من نميدانستم! اين چه جاي ترسناكي است! اين است خانه خدا و اين است دروازه آسمان!»
18 پس يعقوب صبح زود برخاست و سنگي را كه زير سرنهاده بود، چون ستوني بر پا داشت و بر آن روغن زيتون ريخت. 19 او آن مكان را بيتئيل (يعني «خانه خدا») ناميد. (نام اين شهر قبلاً لوز بود.)
20 آنگاه يعقوب نذر كرده به خداوند گفت: «اگر تو در اين سفر با من باشي و مرا محافظت نمايي و خوراك و پوشاك به من بدهي، 21 و مرا بسلامت به خانه پدرم بازگرداني، آنگاه تو، خداي من خواهي بود؛ 22 و اين ستون كه بعنوان ياد بود بر پا كردم، مكاني خواهد بود براي عبادت تو و ده يك هر چه راكه به من بدهي به تو باز خواهم داد.»
راهنما
باب 28 . رؤياي يعقوب در بيتئيل
انتقال حق نخست زادگي عيسو به يعقوب، را اسحق تأييد كرده بود. و اكنون اين انتقال در آسمان نيز تأييد ميشد، چرا كه خود خدا به يعقوب اطمينان ميبخشيد كه از اين پس او بعنوان حامل وعدهها شناخته خواهد شد. نردبان اشارهاي بود به اينكه وعدهها به چيزي منتهي خواهند شد كه پلي ميان آسمان و زمين خواهد بود. عيسي گفت كه او آن نردبان است (يوحنا 1 : 51).
تصور بر اين است كه در اين هنگام يعقوب 77 ساله بود. او به هنگام مرگ ابراهيم 15 سال، و در موقع ازدواج 84 سال داشت. 90 ساله بود كه يوسف بدنيا آمد، و در 98 سالگي به كنعان بازگشت. در هنگام مرگ اسحق 120 سال داشت، و در 130 سالگي به مصر رفت. در 147 سالگي درگذشت.
77 سال اول عمر او در كنعان، 20 سال بعدي در حران، و 33 سال بعدي باز در كنعان، و 17 سال آخر زندگياش در مصر سپري شد.
و اسحاق، يعقوب را خوانده، او را بركت داد و او را امر فرموده، گفت: «زني از دختران كنعان مگير. 2 برخاسته، به فَدّانِ اَرام، به خانة پدر مادرت، بتوئيل، برو و از آنجا زني از دختران لابان، برادر مادرت، براي خود بگير. 3 و خداي قادر مطلق تو را بركت دهد، و تو را بارور و كثير سازد، تا از تو امتهاي بسيار بوجود آيند. 4 و بركت ابراهيم را به تو دهد، به تو و به ذريت تو با تو، تا وارث زمين غربت خود شوي، كه خدا آن را به ابراهيم بخشيد.» 5 پس اسحاق، يعقوب را روانه نمود و به فدان ارام، نزد لابان بن بتوئيل ارامي، برادر رفقه، مادر يعقوب و عيسو، رفت. 6 و اما عيسو چون ديد كه اسحاق يعقوب را بركت داده، او را به فدان ارام روانه نمود تا از آنجا زني براي خود بگيرد، و در حين بركت دادن به وي امر كرده، گفته بود كه «زني از دختران كنعان مگير،» 7 و اينكه يعقوب، پدر و مادر خود رااطاعت نموده، به فدان ارام رفت، 8 و چون عيسو ديد كه دختران كنعان در نظر پدرش، اسحاق، بَدَند، 9 پس عيسو نزد اسماعيل رفت، و مَحلَت، دختر اسماعيل بن ابراهيم را كه خواهر نبايوت بود، علاوه بر زناني كه داشت، به زني گرفت.
10 و اما يعقوب، از بِئرشَبَع روانه شده، بسوي حران رفت. 11 و به موضعي نزول كرده، در آنجا شب را بسر برد، زيرا كه آفتاب غروب كرده بود و يكي از سنگهاي آنجا را گرفته، زير سر خود نهاد و در همان جا بخسبيد. 12 و خوابي ديد كه ناگاه نردباني بر زمين برپا شده، كه سرش به آسمان ميرسد، و اينك فرشتگان خدا بر آن صعود و نزول ميكنند. 13 در حال، خداوند بر سر آن ايستاده، ميگويد: «من هستم يهوه، خداي پدرت ابراهيم، و خداي اسحاق. اين زميني را كه تو بر آن خفتهاي به تو و به ذريت تو ميبخشم. 14 و ذريت تو مانند غبار زمين خواهند شد، و به مغرب و مشرق و شمال و جنوب منتشر خواهي شد، و از تو و از نسل تو جميع قبايل زمين بركت خواهند يافت. 15 و اينك من با تو هستم، و تو را در هر جايي كه رَوي، محافظت فرمايم تا تو را بدين زمين بازآورم، زيرا كه تا آنچه را به تو گفتهام، بجا نياورم، تو را رها نخواهم كرد.» 16 پس يعقوب از خواب بيدار شد و گفت: «البته يهوه در اين مكان است و من ندانستم.» 17 پس ترسان شده، گفت: «اين چه مكان ترسناكي است! اين نيست جز خانة خدا و اين است دروازة آسمان.» 18 بامدادان يعقوب برخاست و آن سنگي را كه زير سر خود نهاده بود، گرفت و چون ستوني برپا داشت و روغن بر سرش ريخت. 19 و آن موضع را بيتئيلناميد، لكن نام آن شهر اولاً لوز بود. 20 و يعقوب نذر كرده، گفت: «اگر خدا با من باشد، و مرا در اين راه كه ميروم محافظت كند، و مرا نان دهد تا بخورم، و رخت تا بپوشم، 21 تا به خانة پدر خود به سلامتي برگردم، هرآينه يهوه، خداي من خواهد بود. 22 و اين سنگي را كه چون ستون برپا كردم، بيتالله شود، و آنچه به من بدهي، ده يك آن را به تو خواهم داد.» ترجمه تفسیری پس اسحاق يعقوب را خوانده، او را بركت داد و به او گفت: «با هيچيك از اين دختران كنعاني ازدواج نكن. 2 بلكه فوراً به بينالنهرين، به خانه پدر بزرگت بتوئيل برو و با يكي از دختران دايي خود لابان ازدواج كن. 3 خداي قادر مطلق تو را بركت دهد و به تو فرزندان بسيـار ببخشد تا از نسل تو قبايل زيادي به وجود آيند! 4 او بركتي را كه به ابراهيم وعده داد، به تو و نسل تو دهد تا صاحب اين سرزميني كه خدا آن را به ابراهيم بخشيده و اكنون درآن غريب هستيم بشوي.»
5 پس اسحاق يعقوب را روانه نمود و او به بينالنهرين، نزد دايي خود لابان، پسر بتوئيل ارامي رفت.
6و7و8 عيسو فهميد كه پدرش از دختران كنعاني بيزار است، و يعقوب را شديداً از گرفتن زن كنعاني برحذر داشته و پس از بركت دادن او، وي را به بينالنهرين فرستاده است تا از آنجا زني براي خود بگيرد و يعقوب هم از پدر و مادر خود اطاعت كردهبه بينالنهرين رفته است. 9 پس عيسو هم نزد خاندان عمويش اسماعيل كه پسر ابراهيم بود رفت و علاوه بر زناني كه داشت، محلت، دختر اسماعيل، خواهر نبايوت را نيز به زني گرفت.
خواب يعقوب در بيتئيل
10 پس يعقوب بئرشبع را به قصد حران ترك نمود. 11 همان روز پس از غروب آفتاب، به مكاني رسيد و خواست شب را در آنجا به سر برد. او سنگي برداشت و زير سر خود نهاده، همانجا خوابيد. 12 در خواب نردباني را ديد كه پايه آن بر زمين و سرش به آسمان ميرسد و فرشتگان خدا از آن بالا و پايين ميروند 13 و خداوند بر بالاي نردبان ايستاده است. سپس خداوند گفت: «من خداوند، خداي ابراهيم و خداي پدرت اسحاق هستم. زميني كه روي آن خوابيدهاي از آن توست. من آن را به تو و نسل تو ميبخشم. 14 فرزندان تو چون غبار، بيشمار خواهند شد! از مشرق تا مغرب، و از شمال تا جنوب را خواهند پوشانيد. تمامي مردمِ زمين توسط تو و نسل تو بركت خواهند يافت. 15 هر جا كه بروي من با تو خواهم بود و از تو حمايت نموده، دوباره تو را بسلامت به اين سرزمين باز خواهم آورد. تا آنچه به تو وعده دادهام به جا نياورم تو را رها نخواهم كرد.»
16و17 سپس يعقوب از خواب بيدار شد و با ترس گفت: «خداوند در اين مكان حضور دارد و من نميدانستم! اين چه جاي ترسناكي است! اين است خانه خدا و اين است دروازه آسمان!»
18 پس يعقوب صبح زود برخاست و سنگي را كه زير سرنهاده بود، چون ستوني بر پا داشت و بر آن روغن زيتون ريخت. 19 او آن مكان را بيتئيل (يعني «خانه خدا») ناميد. (نام اين شهر قبلاً لوز بود.)
20 آنگاه يعقوب نذر كرده به خداوند گفت: «اگر تو در اين سفر با من باشي و مرا محافظت نمايي و خوراك و پوشاك به من بدهي، 21 و مرا بسلامت به خانه پدرم بازگرداني، آنگاه تو، خداي من خواهي بود؛ 22 و اين ستون كه بعنوان ياد بود بر پا كردم، مكاني خواهد بود براي عبادت تو و ده يك هر چه راكه به من بدهي به تو باز خواهم داد.»
راهنما
باب 28 . رؤياي يعقوب در بيتئيل
انتقال حق نخست زادگي عيسو به يعقوب، را اسحق تأييد كرده بود. و اكنون اين انتقال در آسمان نيز تأييد ميشد، چرا كه خود خدا به يعقوب اطمينان ميبخشيد كه از اين پس او بعنوان حامل وعدهها شناخته خواهد شد. نردبان اشارهاي بود به اينكه وعدهها به چيزي منتهي خواهند شد كه پلي ميان آسمان و زمين خواهد بود. عيسي گفت كه او آن نردبان است (يوحنا 1 : 51).
تصور بر اين است كه در اين هنگام يعقوب 77 ساله بود. او به هنگام مرگ ابراهيم 15 سال، و در موقع ازدواج 84 سال داشت. 90 ساله بود كه يوسف بدنيا آمد، و در 98 سالگي به كنعان بازگشت. در هنگام مرگ اسحق 120 سال داشت، و در 130 سالگي به مصر رفت. در 147 سالگي درگذشت.
77 سال اول عمر او در كنعان، 20 سال بعدي در حران، و 33 سال بعدي باز در كنعان، و 17 سال آخر زندگياش در مصر سپري شد.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
29 یعقوب به فدان ارام می رسد
لابان، يعقوب و زنانش
پس يعقوب روانه شد و به زمينبنيالمشرق آمد. 2 و ديد كه اينك در صحرا، چاهي است، و بر كنارهاش سه گلة گوسفند خوابيده، چونكه از آن چاه گلهها را آب ميدادند، و سنگي بزرگ بر دهنة چاه بود. 3 و چون همة گلهها جمع شدندي، سنگ را از دهنة چاه غلطانيده، گله را سيراب كردندي. پس سنگ را بجاي خود، بر سر چاه باز گذاشتندي. 4 يعقوب بديشان گفت: «اي برادرانم از كجا هستيد؟» گفتند: «ما از حرّانيم.» 5 بديشان گفت: «لابان بن ناحور را ميشناسيد؟» گفتند: «ميشناسيم.» 6 بديشان گفت: «بسلامت است؟» گفتند: «بسلامت، و اينك دخترش، راحيل، با گلة او ميآيد.» 7 گفت: «هنوز روز بلند است و وقت جمع كردن مواشي نيست، گله را آب دهيد و رفته، بچرانيد.» 8 گفتند: «نميتوانيم، تا همة گلهها جمع شوند، و سنگ را از سر چاه بغلطانند، آنگاه گله را آب ميدهيم.» 9 و هنوز با ايشان در گفتگو ميبود كه راحيل، با گلة پدر خود رسيد. زيرا كه آنها را چوپاني ميكرد. 10 اما چون يعقوب راحيل، دختر خالوي خود، لابان، و گلة خالوي خويش، لابان را ديد، يعقوب نزديك شده، سنگرا از سر چاه غلطانيد، و گلة خالوي خويش، لابان را سيراب كرد. 11 و يعقوب، راحيل را بوسيد، و به آواز بلند گريست. 12 و يعقوب، راحيل را خبر داد كه او برادر پدرش، و پسر رفقه است. پس دوان دوان رفته، پدر خود را خبر داد. 13 و واقع شد كه چون لابان، خبر خواهرزادة خود، يعقوب را شنيد، به استقبال وي شتافت، و او را در بغل گرفته، بوسيد و به خانة خود آورد، و او لابان را از همة اين امور آگاهانيد.
14 لابان وي را گفت: «فيالحقيقة تو استخوان و گوشت من هستي.» و نزد وي مدت يك ماه توقف نمود. 15 پس لابان، به يعقوب گفت: «آيا چون برادر من هستي، مرا بايد مفت خدمت كني؟ به من بگو كه اجرت تو چه خواهد بود؟» 16 و لابان را دو دختر بود، كه نام بزرگتر، ليه و اسم كوچكتر، راحيل بود. 17 و چشمان ليه ضعيف بود، و اما راحيل، خوب صورت و خوشمنظر بود. 18 و يعقوب عاشق راحيل بود و گفت: «براي دختر كوچكت راحيل، هفت سال تو را خدمت ميكنم.» 19 لابان گفت: «او را به تو بدهم، بهتر است از آنكه به ديگري بدهم. نزد من بمان.» 20 پس يعقوب براي راحيل هفت سال خدمت كرد. و بسبب محبتي كه به وي داشت، در نظرش روزي چند نمود. 21 و يعقوب به لابان گفت: «زوجهام را به من بسپار، كه روزهايم سپري شد، تا به وي درآيم.» 22 پس لابان، همة مردمان آنجا را دعوت كرده، ضيافتي برپا نمود. 23 و واقع شد كه هنگام شام، دختر خود، ليه را برداشته، او را نزد وي آورد، و او به وي درآمد. 24 و لابان كنيز خود زلفه را، به دختر خود ليه، به كنيزي داد. 25 صبحگاهان ديد، كه اينك ليه است! پس به لابان گفت: «اين چيست كه به من كردي؟ مگربراي راحيل نزد تو خدمت نكردم؟ چرا مرا فريب دادي؟» 26 لابان گفت: «در ولايت ما چنين نميكنند كه كوچكتر را قبل از بزرگتر بدهند. 27 هفتة اين را تمام كن و او را نيز به تو ميدهيم، براي هفت سال ديگر كه خدمتم بكني.» 28 پس يعقوب چنين كرد، و هفتة او را تمام كرد، و دختر خود، راحيل را به زني بدو داد. 29 و لابان، كنيز خود، بلهه را به دختر خود، راحيل به كنيزي داد. 30 و به راحيل نيز درآمد و او را از ليه بيشتر دوست داشتي، و هفت سال ديگر خدمت وي كرد.
پسران يعقوب
31 و چون خداوند ديد كه ليه مكروه است، رحم او را گشود. ولي راحيل، نازاد ماند. 32 و ليه حامله شده، پسري بزاد و او را رؤبين نام نهاد، زيرا گفت: « خداوند مصيبت مرا ديده است. الا´ن شوهرم مرا دوست خواهد داشت.» 33 و بار ديگر حامله شده، پسري زاييد و گفت: «چونكه خداوند شنيد كه من مكروه هستم، اين را نيز به من بخشيد.» پس او را شمعون ناميد. 34 و باز آبستن شده، پسري زاييد و گفت: «اكنون اين مرتبه شوهرم با من خواهد پيوست، زيرا كه برايش سه پسر زاييدم.» از اين سبب او را لاوي نام نهاد. 35 و بار ديگر حامله شده، پسري زاييد و گفت: «اين مرتبه خداوند را حمد ميگويم.» پس او را يهودا ناميد. آنگاه از زاييدن بازايستاد. ترجمه تفسیری يعقوب به سفر خود ادامه داد تا به ديار مشرق رسيد. 2 در صحرا چاهي ديد كه سه گله گوسفند كنار آن خوابيدهاند، زيرا از آن چاه، گلهها را آب ميدادند. اما سنگي بزرگ بر دهانه چاه قرار داشت. 3 (رسم بر اين بود كه وقتي همه گلهها جمع ميشدند، آن سنگ را از سر چاه برميداشتند و پس از سيراب كردن گلهها، دوباره سنگ را بر سرچاه ميغلطانيدند.) 4 يعقوب نزد چوپانان رفت و از آنها پرسيد كه از كجا هستند. آنها گفتند كه از حران هستند. 5 به ايشان گفت: «آيا لابان پسر ناحور را ميشناسيد؟»
گفتند: «بلي، او را ميشناسيم.»
6 يعقوب پرسيد: «حالِ او خوب است؟»
گفتند: «بلي، حالش خوب است. آن هم دختر اوست كه با گلهاش ميآيد.»
7 يعقوب گفت: «هنوز تا غروب خيلي مانده است. چرا به گوسفندها آب نميدهيد تا دوباره بروند و بچرند؟»
8 جواب دادند: «تا همه گلهها سر چاه نيايند ما نميتوانيم سنگ را برداريم و گلههايمان را سيراب كنيم.»
9 در حالي كه اين گفتگو ادامه داشت، راحيل با گله پدرش سر رسيد، زيرا او نيز چوپان بود. 10 وقتي يعقوب دختر دايي خود، راحيل را ديد كه با گله لابان ميآيد، سنگ را از سر چاه برداشت و گله او را سيراب نمود. 11 سپس يعقوب، راحيل را بوسيده، شروع به گريستن نمود! 12 يعقوب خود را معرفي كرد و گفت كه خويشاوند پدرش و پسر ربكاست. راحيل بمحض شنيدن سخنان او، دوان دوان به منزل شتافت و پدرش را باخبر كرد. 13 چون لابان خبر آمدن خواهرزادة خود يعقوب را شنيد به استقبالش شتافت و او را درآغوش گرفته، بوسيد و به خانه خود آورد. آنگاه يعقـوب داستـان خـود را بـراي او شـرح داد. 14 لابان به او گفت: «تو از گوشت و استخوان من هستي!»
يعقوب، ليه و راحيل را به زني ميگيرد
يك ماه بعد از آمدن يعقوب، 15 لابان به او گفت: «تو نبايد بدليل اينكه خويشاوند من هستي براي من مجاني كار كني. بگو چقدر مزد به تو بدهم؟» 16 لابان دو دختر داشت كه نام دختر بزرگ لَيه و نام دختر كوچك راحيل بود. 17 ليه چشماني ضعيف داشت، اما راحيل زيبا و خوش اندام بود. 18 يعقوب عاشق راحيل شده بود. پس به لابان گفت: «اگر راحيل، دختر كوچكت را به همسري به من بدهي، هفت سال براي تو كار ميكنم.»
19 لابان جواب داد: «قبول ميكنم. ترجيح ميدهم دخترم را به تو كه از بستگانم هستي بدهم تا به يك بيگانه.»
20 يعقوب براي ازدواج با راحيل هفت سال براي لابان كار كرد، ولي بقدري راحيل را دوست ميداشت كه اين سالها در نظرش چند روز آمد.
21 آنگاه يعقوب به لابان گفت: «مدت قرارداد ما تمام شده و موقع آن رسيده است كه راحيل را به زني بگيرم.»
22 لابان همه مردم آنجا را دعوت كرده، ضيافتي بر پا نمود. 23 وقتي هوا تاريك شد، لابان دختر خود ليه را به حجله فرستاد و يعقوب با وي همبستر شد. 24 (لابان كنيزي به نام زلفه به ليه داد تا او را خدمت كند.) 25 اما صبح روز بعد، يعقوب بجاي راحيل، ليه را در حجله خود يافت. پس رفته، به لابان گفت: «اين چه كاري بود كه با من كردي؟ من هفت سال براي تو كار كردم تا راحيل را به من بدهي. چرا مرا فريب دادي؟»
26 لابان جواب داد: «رسم ما بر اين نيست كه دختر كوچكتر را زودتر از دختر بزرگتر شوهر بدهيم. 27 صبر كن تا هفته عروسي ليه بگذرد، بعد راحيل را نيز به زني بگير، مشروط بر اينكه قول بدهي هفت سال ديگر برايم كار كني.»
28 يعقوب قبول كرد و لابان پس از پايان هفته عروسي ليه، دختر كوچك خود راحيل را هم به يعقوب داد. 29 (لابان كنيزي به نام بلهه به راحيل داد تا او را خدمت كند.) 30 يعقوب با راحيل نيز همبستر شدو او را بيشتر از ليه دوست ميداشت و بخاطر او هفت سال ديگر براي لابان كار كرد.
فرزندان يعقوب
31 وقتي خداوند ديد كه يعقوب ليه را دوست ندارد، ليه را مورد لطف خود قرار داد و او بچهدار شد، ولي راحيل نازا ماند. 32 آنگاه ليه حامله شد و پسري زاييد. او گفت: «خداوند مصيبت مرا ديده است و بعد از اين شوهرم مرا دوست خواهد داشت.» پس او را رئوبين (يعني «خداوند مصيبت مرا ديده است») نام نهاد. 33 او بار ديگر حامله شده، پسري زاييد و گفت: «خداوند شنيد كه من مورد بيمهري قرار گرفتهام و پسر ديگري به من داد.» پس او را شمعون (يعني «خداوند شنيد») ناميد. 34 ليه باز هم حامله شد و پسري زاييد و گفت: «اينك مطمئناً شوهرم به من دلبسته خواهد شد، زيرا اين سومين پسري است كه برايش زاييدهام.» پس او را لاوي (يعني «دلبستگي») ناميد. 35 بار ديگر او حامله شد و پسري زاييد و گفت: «اين بار خداوند را ستايش خواهم نمود.» و او را يهودا (يعني «ستايش») ناميد. آنگاه ليه از زاييدن باز ايستاد.
راهنما
بابهاي 29 و 30 . اقامت موقّت يعقوب در حران
حران در 600 كيلومتري شمال شرقي كنعان قرار داشت. اينجا جايي بود كه رفقه مادر يعقوب در آن بزرگ شده بود، و سالها پيش از آن ابراهيم از آنجا كوچ كرده بود. لابان عموي يعقوب بود. يعقوب 20 سال در آنجا ماند. اين سالها، سالهاي سخت و پر رنج و زحمتي براي او بودند. درست همچنان كه او با حيله بركت را از پدر خود گرفته بود، به همانگونه نيز با فريب، همسري به او تحميل شد كه يعقوب او را دوست نداشت. يعقوب داشت آنچه را كه كاشته بود، درو ميكرد.
خانوادة يعقوب
يعقوب دو همسر و دو صيغه داشت كه از اين ميان بجز يكي، بقيه را دوست نداشت و به او تحميل شده بودند. اين زنان، 12 پسر براي او بدنيا آوردند.
- ليه : رؤبين، شمعون، لاوي، يهودا، يساكار و زبولون.
- راحيل : يوسف، بنيامين.
- زلفه، كنيز ليه : جاد، اشير.
- بلهه، كنيز راحيل : دان، نفتالي.
خدا، اين خانوادة چند همسري با اعمال شرم آورشان را بعنوان يك كلّ پذيرفت، تا آغازگر دوازده سبط قوم مسيحايي باشند كه به انتخاب خدا قرار بود نجات دهنده را به اين جهان بياورند. اين امر نشان ميدهد كه:
1 - خدا انسانها را چنانكه هستند، براي انجام مقاصد خود بكار ميبرد، به عبارت ديگر، بهترين استفاده را از آن چيزي كه در دست دارد، ميكند.
2 - اين بدان معنا نيست كه هر كه را خدا بدينگونه بكار برد، در آخر نجات خواهد يافت. ممكن است كسي در اجراي نقشههاي خدا در اين دنيا مفيد باشد، ولي در روزي كه بالاخره خدا اسرار مردم را آشكار خواهد كرد، واجد شرايط لازم براي زندگي ابدي نباشد.
3 - اين حكايت شاهدي است بر راستگويي نويسندگان كتابمقدس. هيچ كتاب ديگري با چنين صداقت و صراحتي از ضعفهاي قهرمانان خود، و چيزهايي كه مخالف با آرمانهاي آن است، سخن نميگويد.
لابان، يعقوب و زنانش
پس يعقوب روانه شد و به زمينبنيالمشرق آمد. 2 و ديد كه اينك در صحرا، چاهي است، و بر كنارهاش سه گلة گوسفند خوابيده، چونكه از آن چاه گلهها را آب ميدادند، و سنگي بزرگ بر دهنة چاه بود. 3 و چون همة گلهها جمع شدندي، سنگ را از دهنة چاه غلطانيده، گله را سيراب كردندي. پس سنگ را بجاي خود، بر سر چاه باز گذاشتندي. 4 يعقوب بديشان گفت: «اي برادرانم از كجا هستيد؟» گفتند: «ما از حرّانيم.» 5 بديشان گفت: «لابان بن ناحور را ميشناسيد؟» گفتند: «ميشناسيم.» 6 بديشان گفت: «بسلامت است؟» گفتند: «بسلامت، و اينك دخترش، راحيل، با گلة او ميآيد.» 7 گفت: «هنوز روز بلند است و وقت جمع كردن مواشي نيست، گله را آب دهيد و رفته، بچرانيد.» 8 گفتند: «نميتوانيم، تا همة گلهها جمع شوند، و سنگ را از سر چاه بغلطانند، آنگاه گله را آب ميدهيم.» 9 و هنوز با ايشان در گفتگو ميبود كه راحيل، با گلة پدر خود رسيد. زيرا كه آنها را چوپاني ميكرد. 10 اما چون يعقوب راحيل، دختر خالوي خود، لابان، و گلة خالوي خويش، لابان را ديد، يعقوب نزديك شده، سنگرا از سر چاه غلطانيد، و گلة خالوي خويش، لابان را سيراب كرد. 11 و يعقوب، راحيل را بوسيد، و به آواز بلند گريست. 12 و يعقوب، راحيل را خبر داد كه او برادر پدرش، و پسر رفقه است. پس دوان دوان رفته، پدر خود را خبر داد. 13 و واقع شد كه چون لابان، خبر خواهرزادة خود، يعقوب را شنيد، به استقبال وي شتافت، و او را در بغل گرفته، بوسيد و به خانة خود آورد، و او لابان را از همة اين امور آگاهانيد.
14 لابان وي را گفت: «فيالحقيقة تو استخوان و گوشت من هستي.» و نزد وي مدت يك ماه توقف نمود. 15 پس لابان، به يعقوب گفت: «آيا چون برادر من هستي، مرا بايد مفت خدمت كني؟ به من بگو كه اجرت تو چه خواهد بود؟» 16 و لابان را دو دختر بود، كه نام بزرگتر، ليه و اسم كوچكتر، راحيل بود. 17 و چشمان ليه ضعيف بود، و اما راحيل، خوب صورت و خوشمنظر بود. 18 و يعقوب عاشق راحيل بود و گفت: «براي دختر كوچكت راحيل، هفت سال تو را خدمت ميكنم.» 19 لابان گفت: «او را به تو بدهم، بهتر است از آنكه به ديگري بدهم. نزد من بمان.» 20 پس يعقوب براي راحيل هفت سال خدمت كرد. و بسبب محبتي كه به وي داشت، در نظرش روزي چند نمود. 21 و يعقوب به لابان گفت: «زوجهام را به من بسپار، كه روزهايم سپري شد، تا به وي درآيم.» 22 پس لابان، همة مردمان آنجا را دعوت كرده، ضيافتي برپا نمود. 23 و واقع شد كه هنگام شام، دختر خود، ليه را برداشته، او را نزد وي آورد، و او به وي درآمد. 24 و لابان كنيز خود زلفه را، به دختر خود ليه، به كنيزي داد. 25 صبحگاهان ديد، كه اينك ليه است! پس به لابان گفت: «اين چيست كه به من كردي؟ مگربراي راحيل نزد تو خدمت نكردم؟ چرا مرا فريب دادي؟» 26 لابان گفت: «در ولايت ما چنين نميكنند كه كوچكتر را قبل از بزرگتر بدهند. 27 هفتة اين را تمام كن و او را نيز به تو ميدهيم، براي هفت سال ديگر كه خدمتم بكني.» 28 پس يعقوب چنين كرد، و هفتة او را تمام كرد، و دختر خود، راحيل را به زني بدو داد. 29 و لابان، كنيز خود، بلهه را به دختر خود، راحيل به كنيزي داد. 30 و به راحيل نيز درآمد و او را از ليه بيشتر دوست داشتي، و هفت سال ديگر خدمت وي كرد.
پسران يعقوب
31 و چون خداوند ديد كه ليه مكروه است، رحم او را گشود. ولي راحيل، نازاد ماند. 32 و ليه حامله شده، پسري بزاد و او را رؤبين نام نهاد، زيرا گفت: « خداوند مصيبت مرا ديده است. الا´ن شوهرم مرا دوست خواهد داشت.» 33 و بار ديگر حامله شده، پسري زاييد و گفت: «چونكه خداوند شنيد كه من مكروه هستم، اين را نيز به من بخشيد.» پس او را شمعون ناميد. 34 و باز آبستن شده، پسري زاييد و گفت: «اكنون اين مرتبه شوهرم با من خواهد پيوست، زيرا كه برايش سه پسر زاييدم.» از اين سبب او را لاوي نام نهاد. 35 و بار ديگر حامله شده، پسري زاييد و گفت: «اين مرتبه خداوند را حمد ميگويم.» پس او را يهودا ناميد. آنگاه از زاييدن بازايستاد. ترجمه تفسیری يعقوب به سفر خود ادامه داد تا به ديار مشرق رسيد. 2 در صحرا چاهي ديد كه سه گله گوسفند كنار آن خوابيدهاند، زيرا از آن چاه، گلهها را آب ميدادند. اما سنگي بزرگ بر دهانه چاه قرار داشت. 3 (رسم بر اين بود كه وقتي همه گلهها جمع ميشدند، آن سنگ را از سر چاه برميداشتند و پس از سيراب كردن گلهها، دوباره سنگ را بر سرچاه ميغلطانيدند.) 4 يعقوب نزد چوپانان رفت و از آنها پرسيد كه از كجا هستند. آنها گفتند كه از حران هستند. 5 به ايشان گفت: «آيا لابان پسر ناحور را ميشناسيد؟»
گفتند: «بلي، او را ميشناسيم.»
6 يعقوب پرسيد: «حالِ او خوب است؟»
گفتند: «بلي، حالش خوب است. آن هم دختر اوست كه با گلهاش ميآيد.»
7 يعقوب گفت: «هنوز تا غروب خيلي مانده است. چرا به گوسفندها آب نميدهيد تا دوباره بروند و بچرند؟»
8 جواب دادند: «تا همه گلهها سر چاه نيايند ما نميتوانيم سنگ را برداريم و گلههايمان را سيراب كنيم.»
9 در حالي كه اين گفتگو ادامه داشت، راحيل با گله پدرش سر رسيد، زيرا او نيز چوپان بود. 10 وقتي يعقوب دختر دايي خود، راحيل را ديد كه با گله لابان ميآيد، سنگ را از سر چاه برداشت و گله او را سيراب نمود. 11 سپس يعقوب، راحيل را بوسيده، شروع به گريستن نمود! 12 يعقوب خود را معرفي كرد و گفت كه خويشاوند پدرش و پسر ربكاست. راحيل بمحض شنيدن سخنان او، دوان دوان به منزل شتافت و پدرش را باخبر كرد. 13 چون لابان خبر آمدن خواهرزادة خود يعقوب را شنيد به استقبالش شتافت و او را درآغوش گرفته، بوسيد و به خانه خود آورد. آنگاه يعقـوب داستـان خـود را بـراي او شـرح داد. 14 لابان به او گفت: «تو از گوشت و استخوان من هستي!»
يعقوب، ليه و راحيل را به زني ميگيرد
يك ماه بعد از آمدن يعقوب، 15 لابان به او گفت: «تو نبايد بدليل اينكه خويشاوند من هستي براي من مجاني كار كني. بگو چقدر مزد به تو بدهم؟» 16 لابان دو دختر داشت كه نام دختر بزرگ لَيه و نام دختر كوچك راحيل بود. 17 ليه چشماني ضعيف داشت، اما راحيل زيبا و خوش اندام بود. 18 يعقوب عاشق راحيل شده بود. پس به لابان گفت: «اگر راحيل، دختر كوچكت را به همسري به من بدهي، هفت سال براي تو كار ميكنم.»
19 لابان جواب داد: «قبول ميكنم. ترجيح ميدهم دخترم را به تو كه از بستگانم هستي بدهم تا به يك بيگانه.»
20 يعقوب براي ازدواج با راحيل هفت سال براي لابان كار كرد، ولي بقدري راحيل را دوست ميداشت كه اين سالها در نظرش چند روز آمد.
21 آنگاه يعقوب به لابان گفت: «مدت قرارداد ما تمام شده و موقع آن رسيده است كه راحيل را به زني بگيرم.»
22 لابان همه مردم آنجا را دعوت كرده، ضيافتي بر پا نمود. 23 وقتي هوا تاريك شد، لابان دختر خود ليه را به حجله فرستاد و يعقوب با وي همبستر شد. 24 (لابان كنيزي به نام زلفه به ليه داد تا او را خدمت كند.) 25 اما صبح روز بعد، يعقوب بجاي راحيل، ليه را در حجله خود يافت. پس رفته، به لابان گفت: «اين چه كاري بود كه با من كردي؟ من هفت سال براي تو كار كردم تا راحيل را به من بدهي. چرا مرا فريب دادي؟»
26 لابان جواب داد: «رسم ما بر اين نيست كه دختر كوچكتر را زودتر از دختر بزرگتر شوهر بدهيم. 27 صبر كن تا هفته عروسي ليه بگذرد، بعد راحيل را نيز به زني بگير، مشروط بر اينكه قول بدهي هفت سال ديگر برايم كار كني.»
28 يعقوب قبول كرد و لابان پس از پايان هفته عروسي ليه، دختر كوچك خود راحيل را هم به يعقوب داد. 29 (لابان كنيزي به نام بلهه به راحيل داد تا او را خدمت كند.) 30 يعقوب با راحيل نيز همبستر شدو او را بيشتر از ليه دوست ميداشت و بخاطر او هفت سال ديگر براي لابان كار كرد.
فرزندان يعقوب
31 وقتي خداوند ديد كه يعقوب ليه را دوست ندارد، ليه را مورد لطف خود قرار داد و او بچهدار شد، ولي راحيل نازا ماند. 32 آنگاه ليه حامله شد و پسري زاييد. او گفت: «خداوند مصيبت مرا ديده است و بعد از اين شوهرم مرا دوست خواهد داشت.» پس او را رئوبين (يعني «خداوند مصيبت مرا ديده است») نام نهاد. 33 او بار ديگر حامله شده، پسري زاييد و گفت: «خداوند شنيد كه من مورد بيمهري قرار گرفتهام و پسر ديگري به من داد.» پس او را شمعون (يعني «خداوند شنيد») ناميد. 34 ليه باز هم حامله شد و پسري زاييد و گفت: «اينك مطمئناً شوهرم به من دلبسته خواهد شد، زيرا اين سومين پسري است كه برايش زاييدهام.» پس او را لاوي (يعني «دلبستگي») ناميد. 35 بار ديگر او حامله شد و پسري زاييد و گفت: «اين بار خداوند را ستايش خواهم نمود.» و او را يهودا (يعني «ستايش») ناميد. آنگاه ليه از زاييدن باز ايستاد.
راهنما
بابهاي 29 و 30 . اقامت موقّت يعقوب در حران
حران در 600 كيلومتري شمال شرقي كنعان قرار داشت. اينجا جايي بود كه رفقه مادر يعقوب در آن بزرگ شده بود، و سالها پيش از آن ابراهيم از آنجا كوچ كرده بود. لابان عموي يعقوب بود. يعقوب 20 سال در آنجا ماند. اين سالها، سالهاي سخت و پر رنج و زحمتي براي او بودند. درست همچنان كه او با حيله بركت را از پدر خود گرفته بود، به همانگونه نيز با فريب، همسري به او تحميل شد كه يعقوب او را دوست نداشت. يعقوب داشت آنچه را كه كاشته بود، درو ميكرد.
خانوادة يعقوب
يعقوب دو همسر و دو صيغه داشت كه از اين ميان بجز يكي، بقيه را دوست نداشت و به او تحميل شده بودند. اين زنان، 12 پسر براي او بدنيا آوردند.
- ليه : رؤبين، شمعون، لاوي، يهودا، يساكار و زبولون.
- راحيل : يوسف، بنيامين.
- زلفه، كنيز ليه : جاد، اشير.
- بلهه، كنيز راحيل : دان، نفتالي.
خدا، اين خانوادة چند همسري با اعمال شرم آورشان را بعنوان يك كلّ پذيرفت، تا آغازگر دوازده سبط قوم مسيحايي باشند كه به انتخاب خدا قرار بود نجات دهنده را به اين جهان بياورند. اين امر نشان ميدهد كه:
1 - خدا انسانها را چنانكه هستند، براي انجام مقاصد خود بكار ميبرد، به عبارت ديگر، بهترين استفاده را از آن چيزي كه در دست دارد، ميكند.
2 - اين بدان معنا نيست كه هر كه را خدا بدينگونه بكار برد، در آخر نجات خواهد يافت. ممكن است كسي در اجراي نقشههاي خدا در اين دنيا مفيد باشد، ولي در روزي كه بالاخره خدا اسرار مردم را آشكار خواهد كرد، واجد شرايط لازم براي زندگي ابدي نباشد.
3 - اين حكايت شاهدي است بر راستگويي نويسندگان كتابمقدس. هيچ كتاب ديگري با چنين صداقت و صراحتي از ضعفهاي قهرمانان خود، و چيزهايي كه مخالف با آرمانهاي آن است، سخن نميگويد.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
30 فرزندان یعقوب، معامله یعقوب با لابان
و اما راحيل، چون ديد كه براييعقوب، اولادي نزاييد، راحيل بر خواهر خود حسد برد. و به يعقوب گفت: «پسران به من بده والاّ ميميرم.» 2 آنگاه غضب يعقوب بر راحيل افروخته شد و گفت: «مگر من به جاي خداهستم كه بار رحم را از تو باز داشته است؟» 3 گفت: «اينك كنيز من، بلهه! بدو درآ تا بر زانويم بزايد، و من نيز از او اولاد بيابم.» 4 پس كنيز خود، بلهه را به يعقوب به زني داد. و او به وي درآمد. 5 و بلهه آبستن شده، پسري براي يعقوب زاييد. 6 و راحيل گفت: «خدا مرا داوري كرده است، و آواز مرا نيز شنيده، و پسري به من عطا فرموده است.» پس او را دان نام نهاد. 7 و بلهه، كنيز راحيل، باز حامله شده، پسر دومين براي يعقوب زاييد. 8 و راحيل گفت: «به كُشتيهاي خدا با خواهر خود كشتي گرفتم و غالب آمدم.» و او را نفتالي نام نهاد. 9 و اما ليه چون ديد كه از زاييدن باز مانده بود، كنيز خود زلفه را برداشته، او را به يعقوب به زني داد. 10 و زلفه، كنيز ليه، براي يعقوب پسري زاييد. 11 و ليه گفت: «به سعادت!» پس او را جاد ناميد. 12 و زلفه، كنيز ليه، پسر دومين براي يعقوب زاييد. 13 و ليه گفت: «به خوشحالي من! زيرا كه دختران، مرا خوشحال خواهند خواند.» و او را اشير نام نهاد. 14 و در ايام درو گندم، رؤبين رفت و مهرگياهها در صحرا يافت و آنها را نزد مادر خود ليه، آورد. پس راحيل به ليه گفت: «از مهرگياههاي پسر خود به من بده.» 15 وي را گفت: «آيا كم است كه شوهر مرا گرفتي و مهر گياه پسر مرا نيز ميخواهي بگيري؟» راحيل گفت: «امشب به عوض مهر گياه پسرت، با تو بخوابد.» 16 و وقت عصر، چون يعقوب از صحرا ميآمد، ليه به استقبال وي بيرون شده، گفت: «به من درآ، زيرا كه تو را به مهرگياهِ پسر خود اجير كردم.» پس آنشب با وي همخواب شد. 17 و خدا، ليه را مستجاب فرمود كه آبستن شده، پسر پنجمين براي يعقوب زاييد. 18 و ليه گفت: «خدا اجرت به من داده است، زيرا كنيز خود را به شوهر خود دادم.» و اورا يساكار نام نهاد. 19 و بار ديگر ليه حامله شده، پسر ششمين براي يعقوب زاييد. 20 و ليه گفت: «خدا عطاي نيكو به من داده است. اكنون شوهرم با من زيست خواهد كرد، زيرا كه شش پسر براي او زاييدم.» پس او را زبولون ناميد. 21 و بعد از آن دختري زاييد، و او را دينه نام نهاد. 22 پس خدا راحيل را بياد آورد، و دعاي او را اجابت فرموده، خدا رحم او را گشود. 23 و آبستن شده، پسري بزاد و گفت: «خدا ننگ مرا برداشته است.» 24 و او را يوسف ناميده، گفت: « خداوند پسري ديگر براي من مزيد خواهد كرد.»
ازدياد گلههاي يعقوب
25 و واقع شد كه چون راحيل، يوسف را زاييد، يعقوب به لابان گفت: «مرا مرخص كن تا به مكان و وطن خويش بروم. 26 زنان و فرزندان مرا كه براي ايشـان تو را خدمت كردهام به من واگذار تا بروم زيرا خدمتي كه به تو كردم، تو ميداني.» 27 لابان وي را گفت: «كاش كه منظور نظر تو باشم، زيرا تَفَأُّلاً يافتهام كه بخاطر تو، خداوند مرا بركت داده است.» 28 و گفت: «اجرت خود را بر من معين كن تا آن را به تو دهم.» 29 وي را گفت: «خدمتي كه به تو كردهام، خود ميداني، و مواشيات چگونه نزد من بود. 30 زيرا قبل از آمدن من، مال تو قليل بود، و به نهايت زياد شد، و بعد از آمدن من، خداوند تو را بركت داده است. و اكنون من نيز تدارك خانة خود را كي ببينم؟» 31 گفت: «پس تو را چه بدهم؟» يعقوب گفت: «چيزي به من مده، اگر اين كار را براي من بكني، بار ديگر شباني و پاسباني گلة تو را خواهم نمود. 32 امروز در تمامي گلة تو گردش ميكنم، و هر ميش پيسه و ابلق و هر ميش سياه را از ميانگوسفندان، و ابلقها و پيسهها را از بزها، جدا ميسازم، و آن، اجرت من خواهد بود. 33 و در آينده عدالت من، بر من شهادت خواهد داد، وقتي كه بيايي تا اجرت مرا پيش خود ببيني، آنچه از بزها، پيسه و ابلق، و آنچه از گوسفندان، سياه نباشد، نزد من به دزدي شمرده شود.» 34 لابان گفت: «اينك موافق سخن تو باشد.» 35 و در همان روز، بزهاي نرينة مُخَطّط و ابلق، و همة ماده بزهاي پيسه و ابلق، يعني هر چه سفيدي در آن بود، و همة گوسفندان سياه را جدا كرده، به دست پسران خود سپرد. 36 و در ميان خود و يعقوب، سه روز راه، مسافت گذارد. و يعقوب باقي گلة لابان را شباني كرد.
37 و يعقوب چوبهاي تر و تازه از درخت كبوده و بادام و چنار براي خود گرفت، و خطهاي سفيد در آنها كشيد، و سفيدي را كه در چوبها بود، ظاهر كرد. 38 و وقتي كه گلهها، براي آب خوردن ميآمدند، آن چوبهايي را كه خراشيده بود، در حوضها و آبخورها پيش گلهها مينهاد، تا چون براي نوشيدن بيايند، حمل بگيرند. 39 پس گلهها پيش چوبها بارآور ميشدند، و بزهاي مخطّط و پيسه و ابلق ميزاييدند. 40 و يعقوب، بزها را جدا كرد، و روي گلهها را بسوي هر مخطّط و سياه در گلة لابان واداشت، و گلههاي خود را جدا كرد و با گلة لابان نگذاشت. 41 و هرگاه حيوانهاي تنومند حمل ميگرفتند، يعقوب چوبها را پيش آنها در آبخورها مينهاد، تا در ميان چوبها حمل گيرند. 42 و هر گاه حيوانات ضعيف بودند، آنها را نميگذاشت، پس ضعيفها از آن لابان، و تنومندها از آن يعقوب شدند. 43 و آن مرد بسيار ترقي نمود، و گلههاي بسيار و كنيزان و غلامان و شتران و حماران بهم رسانيد. ترجمه تفسیری راحيل چون دانست كه نازاست، به خواهر خود حسد برد. او به يعقوب گفت: «به من فرزندي بده، اگر نه خواهم مرد!»
2 يعقوب خشمگين شد و گفت: «مگر من خدا هستم كه به تو فرزند بدهم؟ اوست كه تو را نازا گردانيده است.»
3 راحيل به او گفت: «با كنيزم بلهه همبستر شو و فرزندان او از آن من خواهند بود.» 4 پس بلهه را به همسري به يعقوب داد و او با وي همبستر شد. 5 بلهه حامله شد و پسري براي يعقوب زاييد. 6 راحيل گفت: «خدا دعايم را شنيد وبه دادم رسيد و اينك پسري به من بخشيده است،» پس او را دان (يعني «دادرسي») ناميد. 7 بلهه كنيز راحيل، باز آبستن شد و دومين پسر را براي يعقوب زاييد. 8 راحيل گفت: «من با خواهر خود مبارزه كردم و بر او پيروز شدم،» پس او را نفتالي (يعني «مبارزه») ناميد.
9 وقتي ليه ديد كه ديگر حامله نميشود، كنيز خود زلفه را به يعقوب به زني داد. 10 زلفه براي يعقوب پسري زاييد. 11 ليه گفت: «خوشبختي به من روي آورده است،» پس او را جاد (يعني «خوشبختي») ناميد. 12 سپس زلفه دومين پسر را براي يعقوب زاييد. 13 ليه گفت: «چقدر خوشحال هستم! اينك زنان مرا زني خوشحال خواهند دانست.» پس او را اَشير (يعني «خوشحالي») ناميد.
14 روزي هنگام درو گندم، رئوبين مقداري مِهرگياه كه در كشتزاري روييده بود، يافت و آن را براي مادرش ليه آورد. راحيل از ليه خواهش نمود كه مقـداري از آن را به وي بدهـد. 15 اما ليــه به او جواب داد: «كافي نيست كه شوهرم را از دستم ربودي، حالا ميخواهي مِهرگياه پسرم را هم از من بگيري؟»
راحيل گفت: «اگر مِهـرگياه پسـرت را به من بدهـي، من هم اجازه ميدهم امشب با يعقوب بخوابي.»
16 آن روز عصر كه يعقوب از صحرا بر ميگشت، ليه به استقبال وي شتافت و گفت: «امشب بايد با من بخوابي، زيرا تو را در مقابل مِهر گياهي كه پسرم يافته است، اجير كردهام!» پس يعقوب آن شب با وي همبستر شد. 17 خدا دعاهاي وي را اجابت فرمود و او حامله شده، پنجمين پسر خود را زاييد. 18 ليه گفت: «چون كنيز خود را به شوهرم دادم، خدا به من پاداش داده است.» پس او را يساكار (يعني «پاداش») ناميد. 19 او بار ديگر حامله شده، ششمين پسر را براي يعقوب زاييد، 20 و گفت: «خدا به من هديه اي نيكو داده است. از اين پس شوهرم مرا احترام خواهد كرد، زيرا برايش شش پسر زاييدهام.» پس او را زبولون (يعني «احترام») ناميد. 21 مدتي پس از آن دختري زاييد و او را دينه ناميد.
22 سپس خدا راحيل را به ياد آورد و دعاي وي را اجابت نموده، فرزندي به او بخشيد. 23 او حامله شده، پسري زاييد و گفت: «خدا اين ننگ را از من برداشته است.» 24 سپس افزود: «اي كاش خداوند پسر ديگري به من بدهد!» پس او را يوسف ناميد.
معامله يعقوب با لابان
25 بعد از آن كه راحيل يوسف را زاييـد، يعقوب به لابان گفت: «قصد دارم به وطـن خويش بازگردم. 26 اجازه بده زنان و فرزندانم را برداشته با خود ببرم، چون ميداني با خدمتي كه به تو كردهام بهاي آنها را تمام و كمال به تو پرداختهام.» 27 لابان به وي گفت: «خواهش ميكنم مرا ترك نكن، زيرا از روي فال فهميدم كه خداوند بخاطـر تو مـرا بركت داده است. 28 هر چقدر مزد بخواهي به تو خواهم داد.»
29 يعقوب جواب داد: «خوب ميداني كه طي ساليان گذشته با چه وفاداري به تو خدمت نمودهام و چگونه از گلههايت مواظبت كردهام. 30 قبل از اينكه پيش تو بيايم، گله و رمه چنداني نداشتي و اكنون اموالت بينهايت زياد شده است. خداوند بخاطر من از هرنظر به تو بركت داده است. اما من الان بايد به فكر خانـواده خـود باشـم وبـراي آنها تدارك ببينم.»
31و32 لابان بار ديگر پرسيد: «چقدر مزد ميخواهي؟»
يعقوب پاسخ داد: «اگر اجازه بدهي امروز به ميان گلههاي تو بروم و تمام گوسفندان ابلق و خالدار و تمام برههاي سياه رنگ و همه بزهاي ابلق و خالدار را بجاي اجرت براي خود جدا كنم، حاضرم بار ديگر براي تو كار كنم. 33 از آن به بعد، اگر حتي يك بز يا گوسفند سفيد در ميان گله من يافتي، بدان كه من آن را از تو دزديدهام.»
34 لابان گفت: «آنچه را كه گفتي قبول ميكنم.»
35و36 پس همان روز لابان به صحرا رفته، تمام بزهاي نري كه خطّدار و خالدار بودند و بزهاي مادهاي كه ابلق و خالدار بودند و تمامي برههاي سياه رنگ را جدا كرد و به پسران يعقوب سپرد. سپس آنها را به فاصله سه روز راه از يعقوب دور كرد. خود يعقوب در آنجا ماند تا بقيه گله لابان را بچراند.
37 آنگاه يعقوب شاخههاي سبز و تازه درختان بيد و بادام و چنار را كَند و خطّهاي سفيدي بر روي آنهاتراشيد. 38 اين چوبها را در كنار آبشخور قرار داد تا وقتي كه گلهها براي خوردن آب ميآيند، آنها را ببينند. وقتي گلهها ميخواستند جفتگيري كنند و براي آب خوردن ميآمدند، 39 جلو چوبها با يكديگر جفتگيري ميكردند و برههايي ميزاييدند كه خطّدار، خالدار و ابلق بودند. 40 يعقوب، اين برّهها را از گله لابان جدا ميكرد و به گله خود ميافزود. به اين ترتيب او با استفاده از گله لابان، گله خودش را بزرگ ميكرد. 41 در ضمن هرگاه حيوانات ماده قوي ميخواستند جفتگيري كنند، يعقوب چوبها را در آبشخور جلو آنها قرار ميداد تا كنار آنها جفتگيري كنند. 42 ولي اگر حيوانات ضعيف بودنـد، چوبها را در آنجا نميگذاشت. بنابراين حيوانات ضعيـف از آنِ لابان و حيوانات قـوي از آن يعقـوب ميشدند. 43 بدين ترتيب يعقوب بسيار ثروتمند شد و صاحب كنيزان و غلامان، گلههاي بزرگ، شترها و الاغهاي زيادي گرديد.
راهنما
بابهاي 29 و 30 . اقامت موقّت يعقوب در حران
حران در 600 كيلومتري شمال شرقي كنعان قرار داشت. اينجا جايي بود كه رفقه مادر يعقوب در آن بزرگ شده بود، و سالها پيش از آن ابراهيم از آنجا كوچ كرده بود. لابان عموي يعقوب بود. يعقوب 20 سال در آنجا ماند. اين سالها، سالهاي سخت و پر رنج و زحمتي براي او بودند. درست همچنان كه او با حيله بركت را از پدر خود گرفته بود، به همانگونه نيز با فريب، همسري به او تحميل شد كه يعقوب او را دوست نداشت. يعقوب داشت آنچه را كه كاشته بود، درو ميكرد.
خانوادة يعقوب
يعقوب دو همسر و دو صيغه داشت كه از اين ميان بجز يكي، بقيه را دوست نداشت و به او تحميل شده بودند. اين زنان، 12 پسر براي او بدنيا آوردند.
- ليه : رؤبين، شمعون، لاوي، يهودا، يساكار و زبولون.
- راحيل : يوسف، بنيامين.
- زلفه، كنيز ليه : جاد، اشير.
- بلهه، كنيز راحيل : دان، نفتالي.
خدا، اين خانوادة چند همسري با اعمال شرم آورشان را بعنوان يك كلّ پذيرفت، تا آغازگر دوازده سبط قوم مسيحايي باشند كه به انتخاب خدا قرار بود نجات دهنده را به اين جهان بياورند. اين امر نشان ميدهد كه:
1 - خدا انسانها را چنانكه هستند، براي انجام مقاصد خود بكار ميبرد، به عبارت ديگر، بهترين استفاده را از آن چيزي كه در دست دارد، ميكند.
2 - اين بدان معنا نيست كه هر كه را خدا بدينگونه بكار برد، در آخر نجات خواهد يافت. ممكن است كسي در اجراي نقشههاي خدا در اين دنيا مفيد باشد، ولي در روزي كه بالاخره خدا اسرار مردم را آشكار خواهد كرد، واجد شرايط لازم براي زندگي ابدي نباشد.
3 - اين حكايت شاهدي است بر راستگويي نويسندگان كتابمقدس. هيچ كتاب ديگري با چنين صداقت و صراحتي از ضعفهاي قهرمانان خود، و چيزهايي كه مخالف با آرمانهاي آن است، سخن نميگويد.
و اما راحيل، چون ديد كه براييعقوب، اولادي نزاييد، راحيل بر خواهر خود حسد برد. و به يعقوب گفت: «پسران به من بده والاّ ميميرم.» 2 آنگاه غضب يعقوب بر راحيل افروخته شد و گفت: «مگر من به جاي خداهستم كه بار رحم را از تو باز داشته است؟» 3 گفت: «اينك كنيز من، بلهه! بدو درآ تا بر زانويم بزايد، و من نيز از او اولاد بيابم.» 4 پس كنيز خود، بلهه را به يعقوب به زني داد. و او به وي درآمد. 5 و بلهه آبستن شده، پسري براي يعقوب زاييد. 6 و راحيل گفت: «خدا مرا داوري كرده است، و آواز مرا نيز شنيده، و پسري به من عطا فرموده است.» پس او را دان نام نهاد. 7 و بلهه، كنيز راحيل، باز حامله شده، پسر دومين براي يعقوب زاييد. 8 و راحيل گفت: «به كُشتيهاي خدا با خواهر خود كشتي گرفتم و غالب آمدم.» و او را نفتالي نام نهاد. 9 و اما ليه چون ديد كه از زاييدن باز مانده بود، كنيز خود زلفه را برداشته، او را به يعقوب به زني داد. 10 و زلفه، كنيز ليه، براي يعقوب پسري زاييد. 11 و ليه گفت: «به سعادت!» پس او را جاد ناميد. 12 و زلفه، كنيز ليه، پسر دومين براي يعقوب زاييد. 13 و ليه گفت: «به خوشحالي من! زيرا كه دختران، مرا خوشحال خواهند خواند.» و او را اشير نام نهاد. 14 و در ايام درو گندم، رؤبين رفت و مهرگياهها در صحرا يافت و آنها را نزد مادر خود ليه، آورد. پس راحيل به ليه گفت: «از مهرگياههاي پسر خود به من بده.» 15 وي را گفت: «آيا كم است كه شوهر مرا گرفتي و مهر گياه پسر مرا نيز ميخواهي بگيري؟» راحيل گفت: «امشب به عوض مهر گياه پسرت، با تو بخوابد.» 16 و وقت عصر، چون يعقوب از صحرا ميآمد، ليه به استقبال وي بيرون شده، گفت: «به من درآ، زيرا كه تو را به مهرگياهِ پسر خود اجير كردم.» پس آنشب با وي همخواب شد. 17 و خدا، ليه را مستجاب فرمود كه آبستن شده، پسر پنجمين براي يعقوب زاييد. 18 و ليه گفت: «خدا اجرت به من داده است، زيرا كنيز خود را به شوهر خود دادم.» و اورا يساكار نام نهاد. 19 و بار ديگر ليه حامله شده، پسر ششمين براي يعقوب زاييد. 20 و ليه گفت: «خدا عطاي نيكو به من داده است. اكنون شوهرم با من زيست خواهد كرد، زيرا كه شش پسر براي او زاييدم.» پس او را زبولون ناميد. 21 و بعد از آن دختري زاييد، و او را دينه نام نهاد. 22 پس خدا راحيل را بياد آورد، و دعاي او را اجابت فرموده، خدا رحم او را گشود. 23 و آبستن شده، پسري بزاد و گفت: «خدا ننگ مرا برداشته است.» 24 و او را يوسف ناميده، گفت: « خداوند پسري ديگر براي من مزيد خواهد كرد.»
ازدياد گلههاي يعقوب
25 و واقع شد كه چون راحيل، يوسف را زاييد، يعقوب به لابان گفت: «مرا مرخص كن تا به مكان و وطن خويش بروم. 26 زنان و فرزندان مرا كه براي ايشـان تو را خدمت كردهام به من واگذار تا بروم زيرا خدمتي كه به تو كردم، تو ميداني.» 27 لابان وي را گفت: «كاش كه منظور نظر تو باشم، زيرا تَفَأُّلاً يافتهام كه بخاطر تو، خداوند مرا بركت داده است.» 28 و گفت: «اجرت خود را بر من معين كن تا آن را به تو دهم.» 29 وي را گفت: «خدمتي كه به تو كردهام، خود ميداني، و مواشيات چگونه نزد من بود. 30 زيرا قبل از آمدن من، مال تو قليل بود، و به نهايت زياد شد، و بعد از آمدن من، خداوند تو را بركت داده است. و اكنون من نيز تدارك خانة خود را كي ببينم؟» 31 گفت: «پس تو را چه بدهم؟» يعقوب گفت: «چيزي به من مده، اگر اين كار را براي من بكني، بار ديگر شباني و پاسباني گلة تو را خواهم نمود. 32 امروز در تمامي گلة تو گردش ميكنم، و هر ميش پيسه و ابلق و هر ميش سياه را از ميانگوسفندان، و ابلقها و پيسهها را از بزها، جدا ميسازم، و آن، اجرت من خواهد بود. 33 و در آينده عدالت من، بر من شهادت خواهد داد، وقتي كه بيايي تا اجرت مرا پيش خود ببيني، آنچه از بزها، پيسه و ابلق، و آنچه از گوسفندان، سياه نباشد، نزد من به دزدي شمرده شود.» 34 لابان گفت: «اينك موافق سخن تو باشد.» 35 و در همان روز، بزهاي نرينة مُخَطّط و ابلق، و همة ماده بزهاي پيسه و ابلق، يعني هر چه سفيدي در آن بود، و همة گوسفندان سياه را جدا كرده، به دست پسران خود سپرد. 36 و در ميان خود و يعقوب، سه روز راه، مسافت گذارد. و يعقوب باقي گلة لابان را شباني كرد.
37 و يعقوب چوبهاي تر و تازه از درخت كبوده و بادام و چنار براي خود گرفت، و خطهاي سفيد در آنها كشيد، و سفيدي را كه در چوبها بود، ظاهر كرد. 38 و وقتي كه گلهها، براي آب خوردن ميآمدند، آن چوبهايي را كه خراشيده بود، در حوضها و آبخورها پيش گلهها مينهاد، تا چون براي نوشيدن بيايند، حمل بگيرند. 39 پس گلهها پيش چوبها بارآور ميشدند، و بزهاي مخطّط و پيسه و ابلق ميزاييدند. 40 و يعقوب، بزها را جدا كرد، و روي گلهها را بسوي هر مخطّط و سياه در گلة لابان واداشت، و گلههاي خود را جدا كرد و با گلة لابان نگذاشت. 41 و هرگاه حيوانهاي تنومند حمل ميگرفتند، يعقوب چوبها را پيش آنها در آبخورها مينهاد، تا در ميان چوبها حمل گيرند. 42 و هر گاه حيوانات ضعيف بودند، آنها را نميگذاشت، پس ضعيفها از آن لابان، و تنومندها از آن يعقوب شدند. 43 و آن مرد بسيار ترقي نمود، و گلههاي بسيار و كنيزان و غلامان و شتران و حماران بهم رسانيد. ترجمه تفسیری راحيل چون دانست كه نازاست، به خواهر خود حسد برد. او به يعقوب گفت: «به من فرزندي بده، اگر نه خواهم مرد!»
2 يعقوب خشمگين شد و گفت: «مگر من خدا هستم كه به تو فرزند بدهم؟ اوست كه تو را نازا گردانيده است.»
3 راحيل به او گفت: «با كنيزم بلهه همبستر شو و فرزندان او از آن من خواهند بود.» 4 پس بلهه را به همسري به يعقوب داد و او با وي همبستر شد. 5 بلهه حامله شد و پسري براي يعقوب زاييد. 6 راحيل گفت: «خدا دعايم را شنيد وبه دادم رسيد و اينك پسري به من بخشيده است،» پس او را دان (يعني «دادرسي») ناميد. 7 بلهه كنيز راحيل، باز آبستن شد و دومين پسر را براي يعقوب زاييد. 8 راحيل گفت: «من با خواهر خود مبارزه كردم و بر او پيروز شدم،» پس او را نفتالي (يعني «مبارزه») ناميد.
9 وقتي ليه ديد كه ديگر حامله نميشود، كنيز خود زلفه را به يعقوب به زني داد. 10 زلفه براي يعقوب پسري زاييد. 11 ليه گفت: «خوشبختي به من روي آورده است،» پس او را جاد (يعني «خوشبختي») ناميد. 12 سپس زلفه دومين پسر را براي يعقوب زاييد. 13 ليه گفت: «چقدر خوشحال هستم! اينك زنان مرا زني خوشحال خواهند دانست.» پس او را اَشير (يعني «خوشحالي») ناميد.
14 روزي هنگام درو گندم، رئوبين مقداري مِهرگياه كه در كشتزاري روييده بود، يافت و آن را براي مادرش ليه آورد. راحيل از ليه خواهش نمود كه مقـداري از آن را به وي بدهـد. 15 اما ليــه به او جواب داد: «كافي نيست كه شوهرم را از دستم ربودي، حالا ميخواهي مِهرگياه پسرم را هم از من بگيري؟»
راحيل گفت: «اگر مِهـرگياه پسـرت را به من بدهـي، من هم اجازه ميدهم امشب با يعقوب بخوابي.»
16 آن روز عصر كه يعقوب از صحرا بر ميگشت، ليه به استقبال وي شتافت و گفت: «امشب بايد با من بخوابي، زيرا تو را در مقابل مِهر گياهي كه پسرم يافته است، اجير كردهام!» پس يعقوب آن شب با وي همبستر شد. 17 خدا دعاهاي وي را اجابت فرمود و او حامله شده، پنجمين پسر خود را زاييد. 18 ليه گفت: «چون كنيز خود را به شوهرم دادم، خدا به من پاداش داده است.» پس او را يساكار (يعني «پاداش») ناميد. 19 او بار ديگر حامله شده، ششمين پسر را براي يعقوب زاييد، 20 و گفت: «خدا به من هديه اي نيكو داده است. از اين پس شوهرم مرا احترام خواهد كرد، زيرا برايش شش پسر زاييدهام.» پس او را زبولون (يعني «احترام») ناميد. 21 مدتي پس از آن دختري زاييد و او را دينه ناميد.
22 سپس خدا راحيل را به ياد آورد و دعاي وي را اجابت نموده، فرزندي به او بخشيد. 23 او حامله شده، پسري زاييد و گفت: «خدا اين ننگ را از من برداشته است.» 24 سپس افزود: «اي كاش خداوند پسر ديگري به من بدهد!» پس او را يوسف ناميد.
معامله يعقوب با لابان
25 بعد از آن كه راحيل يوسف را زاييـد، يعقوب به لابان گفت: «قصد دارم به وطـن خويش بازگردم. 26 اجازه بده زنان و فرزندانم را برداشته با خود ببرم، چون ميداني با خدمتي كه به تو كردهام بهاي آنها را تمام و كمال به تو پرداختهام.» 27 لابان به وي گفت: «خواهش ميكنم مرا ترك نكن، زيرا از روي فال فهميدم كه خداوند بخاطـر تو مـرا بركت داده است. 28 هر چقدر مزد بخواهي به تو خواهم داد.»
29 يعقوب جواب داد: «خوب ميداني كه طي ساليان گذشته با چه وفاداري به تو خدمت نمودهام و چگونه از گلههايت مواظبت كردهام. 30 قبل از اينكه پيش تو بيايم، گله و رمه چنداني نداشتي و اكنون اموالت بينهايت زياد شده است. خداوند بخاطر من از هرنظر به تو بركت داده است. اما من الان بايد به فكر خانـواده خـود باشـم وبـراي آنها تدارك ببينم.»
31و32 لابان بار ديگر پرسيد: «چقدر مزد ميخواهي؟»
يعقوب پاسخ داد: «اگر اجازه بدهي امروز به ميان گلههاي تو بروم و تمام گوسفندان ابلق و خالدار و تمام برههاي سياه رنگ و همه بزهاي ابلق و خالدار را بجاي اجرت براي خود جدا كنم، حاضرم بار ديگر براي تو كار كنم. 33 از آن به بعد، اگر حتي يك بز يا گوسفند سفيد در ميان گله من يافتي، بدان كه من آن را از تو دزديدهام.»
34 لابان گفت: «آنچه را كه گفتي قبول ميكنم.»
35و36 پس همان روز لابان به صحرا رفته، تمام بزهاي نري كه خطّدار و خالدار بودند و بزهاي مادهاي كه ابلق و خالدار بودند و تمامي برههاي سياه رنگ را جدا كرد و به پسران يعقوب سپرد. سپس آنها را به فاصله سه روز راه از يعقوب دور كرد. خود يعقوب در آنجا ماند تا بقيه گله لابان را بچراند.
37 آنگاه يعقوب شاخههاي سبز و تازه درختان بيد و بادام و چنار را كَند و خطّهاي سفيدي بر روي آنهاتراشيد. 38 اين چوبها را در كنار آبشخور قرار داد تا وقتي كه گلهها براي خوردن آب ميآيند، آنها را ببينند. وقتي گلهها ميخواستند جفتگيري كنند و براي آب خوردن ميآمدند، 39 جلو چوبها با يكديگر جفتگيري ميكردند و برههايي ميزاييدند كه خطّدار، خالدار و ابلق بودند. 40 يعقوب، اين برّهها را از گله لابان جدا ميكرد و به گله خود ميافزود. به اين ترتيب او با استفاده از گله لابان، گله خودش را بزرگ ميكرد. 41 در ضمن هرگاه حيوانات ماده قوي ميخواستند جفتگيري كنند، يعقوب چوبها را در آبشخور جلو آنها قرار ميداد تا كنار آنها جفتگيري كنند. 42 ولي اگر حيوانات ضعيف بودنـد، چوبها را در آنجا نميگذاشت. بنابراين حيوانات ضعيـف از آنِ لابان و حيوانات قـوي از آن يعقـوب ميشدند. 43 بدين ترتيب يعقوب بسيار ثروتمند شد و صاحب كنيزان و غلامان، گلههاي بزرگ، شترها و الاغهاي زيادي گرديد.
راهنما
بابهاي 29 و 30 . اقامت موقّت يعقوب در حران
حران در 600 كيلومتري شمال شرقي كنعان قرار داشت. اينجا جايي بود كه رفقه مادر يعقوب در آن بزرگ شده بود، و سالها پيش از آن ابراهيم از آنجا كوچ كرده بود. لابان عموي يعقوب بود. يعقوب 20 سال در آنجا ماند. اين سالها، سالهاي سخت و پر رنج و زحمتي براي او بودند. درست همچنان كه او با حيله بركت را از پدر خود گرفته بود، به همانگونه نيز با فريب، همسري به او تحميل شد كه يعقوب او را دوست نداشت. يعقوب داشت آنچه را كه كاشته بود، درو ميكرد.
خانوادة يعقوب
يعقوب دو همسر و دو صيغه داشت كه از اين ميان بجز يكي، بقيه را دوست نداشت و به او تحميل شده بودند. اين زنان، 12 پسر براي او بدنيا آوردند.
- ليه : رؤبين، شمعون، لاوي، يهودا، يساكار و زبولون.
- راحيل : يوسف، بنيامين.
- زلفه، كنيز ليه : جاد، اشير.
- بلهه، كنيز راحيل : دان، نفتالي.
خدا، اين خانوادة چند همسري با اعمال شرم آورشان را بعنوان يك كلّ پذيرفت، تا آغازگر دوازده سبط قوم مسيحايي باشند كه به انتخاب خدا قرار بود نجات دهنده را به اين جهان بياورند. اين امر نشان ميدهد كه:
1 - خدا انسانها را چنانكه هستند، براي انجام مقاصد خود بكار ميبرد، به عبارت ديگر، بهترين استفاده را از آن چيزي كه در دست دارد، ميكند.
2 - اين بدان معنا نيست كه هر كه را خدا بدينگونه بكار برد، در آخر نجات خواهد يافت. ممكن است كسي در اجراي نقشههاي خدا در اين دنيا مفيد باشد، ولي در روزي كه بالاخره خدا اسرار مردم را آشكار خواهد كرد، واجد شرايط لازم براي زندگي ابدي نباشد.
3 - اين حكايت شاهدي است بر راستگويي نويسندگان كتابمقدس. هيچ كتاب ديگري با چنين صداقت و صراحتي از ضعفهاي قهرمانان خود، و چيزهايي كه مخالف با آرمانهاي آن است، سخن نميگويد.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
31 یعقوب از نزد لابان می گریزد
فرار يعقوب از لابان
و سخنان پسران لابان را شنيد كه ميگفتند: «يعقوب همة مايملك پدر ما را گرفته است، و از اموال پدر ما تمام اين بزرگي را بهم رسانيده.» 2 و يعقوب روي لابان را ديد كه اينك مثل سابق با او نبود. 3 و خداوند به يعقوب گفت: «به زمين پدرانت و به مُولَد خويش مراجعت كن و من با تو خواهم بود.» 4 پس يعقوب فرستاده، راحيل و ليه را به صحرا نزد گلة خود طلب نمود. 5 و بديشان گفت: «روي پدر شما را ميبينم كه مثل سابق با من نيست، ليكن خداي پدرم با من بوده است. 6 و شما ميدانيد كه به تمام قوت خود پدر شما را خدمت كردهام. 7 و پدر شما مرا فريب داده، ده مرتبه اجرت مرا تبديل نمود ولي خدا او را نگذاشت كه ضرري به من رساند. 8 هر گاه ميگفت اجرت تو پيسهها باشد، تمام گلهها پيسه ميآوردند، و هر گاه گفتي اجرت تو مخطط باشد، همة گلهها مخطط ميزاييدند. 9 پس خدا اموال پدر شما را گرفته، به من داده است. 10 و واقع شد هنگامي كه گلهها حمل ميگرفتند كه در خوابي چشم خود را باز كرده، ديدم اينك قوچهايي كه با ميشها جمع ميشدند، مخطط و پيسه و ابلق بودند. 11 و فرشتة خدا در خواب به من گفت: "اي يعقوب!" گفتم: "لبيك." 12 گفت: "اكنون چشمان خود را باز كن و بنگر كه همة قوچهايي كه با ميشها جمع ميشوند، مخطط و پيسه و ابلق هستند زيرا كه آنچه لابان به تو كرده است، ديدهام. 13 من هستم خداي بيتئيل، جايي كه ستون را مسح كردي و با من نذر نمودي. الا´ن برخاسته، از اين زمين روانه شده، به زمين مُولَدخويش مراجعت نما."» 14 راحيل و ليه در جواب وي گفتند: «آيا در خانة پدر ما، براي ما بهره يا ميراثي باقيست؟ 15 مگر نزد او چون بيگانگان محسوب نيستيم، زيرا كه ما را فروخته است و نقد ما را تماماً خورده. 16 زيرا تمام دولتي را كه خدا از پدر ما گرفته است، از آن ما و فرزندان ماست، پس اكنون آنچه خدا به تو گفته است، بجا آور.»
17 آنگاه يعقوب برخاسته، فرزندان و زنان خود را بر شتران سوار كرد، 18 و تمام مواشي و اموال خود را كه اندوخته بود، يعني مواشي حاصلة خود را كه در فدان ارام حاصل ساخته بود، برداشت تا نزد پدر خود اسحاق به زمين كنعان برود. 19 و اما لابان براي پشم بريدن گلة خود رفته بود و راحيل، بتهاي پدر خود را دزديد. 20 و يعقوب لابان ارامي را فريب داد، چونكه او را از فرار كردن خود آگاه نساخت. 21 پس با آنچه داشت، بگريخت و برخاسته، از نهر عبور كرد و متوجه جَبَل جلعاد شد.
22 در روز سوم، لابان را خبر دادند كه يعقوب فرار كرده است. 23 پس برادران خويش را با خود برداشته، هفت روز راه در عقب او شتافت، تا در جَبَل جلعاد بدو پيوست. 24 شبانگاه، خدا در خواب بر لابان ارامي ظاهر شده، به وي گفت: «با حذر باش كه به يعقوب نيك يا بد نگويي.» 25 پس لابان به يعقوب دررسيد و يعقوب خيمة خود را در جبل زده بود، و لابان با برادران خود نيز در جبل جلعاد فرود آمدند. 26 و لابان به يعقوب گفت: «چه كردي كه مرا فريب دادي و دخترانم را مثل اسيرانِ شمشير برداشته، رفتي؟ 27 چرا مخفي فرار كرده، مرا فريب دادي و مرا آگاهنساختي تا تو را با شادي و نَغَمات و دف و بربط مشايعت نمايم؟ 28 و مرا نگذاشتي كه پسران و دختران خود را ببوسم؛ الحال ابلهانه حركتي نمودي. 29 در قوت دست من است كه به شما اذيت رسانم. ليكن خداي پدر شما دوش به من خطاب كرده، گفت: "با حذر باش كه به يعقوب نيك يا بد نگويي." 30 و الا´ن چونكه به خانة پدر خود رغبتي تمام داشتي، البته رفتني بودي؛ و لكن خدايان مرا چرا دزديدي؟» 31 يعقوب در جواب لابان گفت: «سبب اين بود كه ترسيدم و گفتم شايد دختران خود را از من به زور بگيري؛ 32 و اما نزد هر كه خدايانت را بيابي، او زنده نماند. در حضور برادران ما، آنچه از اموال تو نزد ما باشد، مشخص كن و براي خود بگير.» زيرا يعقوب ندانست كه راحيل آنها را دزديده است.
33 پس لابان به خيمة يعقوب و به خيمة ليه و به خيمة دو كنيز رفت و نيافت، و از خيمة ليه بيرون آمده، به خيمة راحيل درآمد. 34 اما راحيل بتها را گرفته، زير جهاز شتر نهاد و بر آن بنشست و لابان تمام خيمه را جستوجو كرده، چيزي نيافت. 35 او به پدر خود گفت: «بنظر آقايم بد نيايد كه در حضورت نميتوانم برخاست، زيرا كه عادت زنان بر من است.» پس تجسس نموده، بتها را نيافت. 36 آنگاه يعقوب خشمگين شده، با لابان منازعت كرد. و يعقوب در جواب لابان گفت: «تقصير و خطاي من چيست كه بدين گرمي مرا تعاقب نمودي؟ 37 الا´ن كه تمامي اموال مرا تفتيش كردي، از همة اسباب خانة خود چه يافتهاي؟ اينجا نزد برادران من و برادران خود بگذار تا در ميان من و تو انصاف دهند. 38 در اين بيست سال كه من با تو بودم، ميشها و بزهايت حمل نينداختند و قوچهاي گلة تو را نخوردم.39 دريده شدهاي را پيش تو نياوردم؛ خود تاوان آن را ميدادم و آن را از دست من ميخواستي، خواه دزديده شدة در روز و خواه دزديده شدة در شب. 40 چنين بودم كه گرما در روز و سرما در شب، مرا تلف ميكرد، و خواب از چشمانم ميگريخت. 41 بدينطور بيست سال در خانهات بودم، چهارده سال براي دو دخترت خدمت تو كردم، و شش سال براي گلهات، و اجرت مرا ده مرتبه تغيير دادي. 42 و اگر خداي پدرم، خداي ابراهيم، و هيبت اسحاق با من نبودي، اكنون نيز مرا تهي دست روانه مينمودي. خدا مصيبت مرا و مشقت دستهاي مرا ديد و دوش، تو را توبيخ نمود.» 43 لابان در جواب يعقوب گفت: «اين دختران، دختران منند و اين پسران، پسران من و اين گله، گلة من و آنچه ميبيني از آن من است. پس اليوم، به دختران خودم و به پسراني كه زاييدهاند چه توانم كرد؟ 44 اكنون بيا تا من و تو عهد ببنديم كه در ميان من و تو شهادتي باشد.»
45 پس يعقوب سنگي گرفته، آن را ستوني برپا نمود. 46 و يعقوب برادران خود را گفت: «سنگها جمع كنيد.» پس سنگها جمع كرده، تودهاي ساختند و در آنجا بر توده غذا خوردند. 47 و لابان آن را «يَجَرسَهْدوتا» ناميد ولي يعقوب آن را جلعيد خواند. 48 و لابان گفت: «امروز اين توده در ميان من و تو شهادتي است.» از اين سبب آن را «جَلعيد» ناميد. 49 و مصفه نيز، زيرا گفت: « خداوند در ميان من و تو ديدهباني كند وقتي كه از يكديگر غايب شويم. 50 اگر دختران مرا آزار كني، و سواي دختران من، زنان ديگر بگيري، هيچكس در ميان ما نخواهد بود. آگاه باش، خدا در ميان من و تو شاهد است.» 51 و لابان به يعقوب گفت: «اينك اين توده و اينك اين ستوني كه درميان خود و تو برپا نمودم، 52 اين توده شاهد است و اين ستون شاهد است كه من از اين توده بسوي تو نگذرم و تو از اين توده و از اين ستون به قصد بدي بسوي من نگذري. 53 خداي ابراهيم و خداي ناحور و خداي پدر ايشان در ميان ما انصاف دهند.» و يعقوب قسم خورد به هيبت پدر خود اسحاق. 54 آنگاه يعقوب در آن كوه قرباني گذرانيد و برادران خود را به نان خوردن دعوت نمود، و غذا خوردند و در كوه، شب را بسر بردند. 55 بامدادان لابان برخاسته، پسران و دختران خود را بوسيد و ايشان را بركت داد و لابان روانه شده، به مكان خويش مراجعت نمود. ترجمه تفسیری روزي يعقـوب شنيد كه پسران لابان ميگفتند: «يعقوب همه دارايي پدر ما را گرفته و از اموال پدر ماست كه اين چنين ثروتمند شده است.» 2 يعقوب بزودي دريافت كه رفتار لابان با وي مثل سابق دوستانه نيست.
3 در اين موقع خداوند به يعقوب فرمود: «به سرزمين پدرانت و نزد خويشاوندانت باز گرد و من با تو خواهم بود.»
4 پس يعقوب، براي راحيل و ليه پيغام فرستاد كه به صحرا، جايي كه گله او هست، بيايند تا با آنها صحبت كند. 5 يعقوب به آنها گفت: «من متوجه شدهام كه رفتار پدر شما با من مثل سابق دوستانه نيست، ولي خداي پدرم مرا ترك نكرده است. 6 شما ميدانيد با چه كوشش طاقت فرسايي براي پدرتان خدمت كردهام، 7 اما او بارها حق مرا پايمال كرده و مرا فريب داده است. ولي خدا نگذاشت او به من ضرري برساند؛ 8 زيرا هر وقت پدرتان ميگفت: "حيواناتِ خالدار از آن تو باشند،" تمامي گله برههاي خالدارميآوردند و موقعي كه از اين فكر منصرف ميشد و ميگفت: "تمام خطدارها مال تو باشند،" آنگاه تمام گله برههاي خطدار ميزاييدند! 9 بدين طريق خدا اموال پدر شما را گرفته و به من داده است.
10 «هنگامي كه فصل جفتگيري گله فرا رسيد، در خواب ديدم قوچهايي كه با ميشها جفتگيري ميكردند خطدار، خالدار و ابلق بودند. 11 آنگاه در خواب فرشته خدا مرا ندا داده 12 گفت: "ببين، تمام قوچهايي كه با ميشها جفتگيري ميكنند خطدار، خالدار و ابلق هستند، زيرا از آنچه كه لابان به تو كرده است آگاه هستم. 13 من همان خدايي هستم كه در بيتئيل به تو ظاهر شدم، جايي كه ستوني از سنگ بر پا نموده بر آن روغن ريختي و نذر كردي كه مرا پيروي كني. اكنون اين ديار را ترك كن و به وطن خود بازگرد."»
14 راحيل و ليه در جواب يعقوب گفتند: «در هر حال چيزي از ثروت پدرمان به ما نخواهد رسيد، 15 زيرا او با ما مثل بيگانه رفتار كرده است. او ما را فروخته و پولي را كه از اين بابت دريافت داشته، تماماً تصاحب كرده است. 16 ثروتي كه خدا از اموال پدرمان به تو داده است، به ما و فرزندانمان تعلق دارد. پس آنچه خدا به تو فرموده است انجام بده.»
17-21 روزي هنگامي كه لابان براي چيدن پشم گله خود بيرون رفته بود، يعقوب بدون اينكه او را از قصد خود آگاه سازد، زنان و فرزندان خود را بر شترها سوار كرده، تمام گلهها و اموال خود را كه در بينالنهرين فراهم آورده بود برداشت تا نزد پدرش اسحاق به زمين كنعان برود. پس با آنچه كه داشت گريخت. آنها از رود فرات عبور كردند و بسوي كوهستان جلعاد پيش رفتند. (در ضمن راحيل بُتهاي خاندان پدرش را دزديد و با خود برد.)
لابان يعقوب را تعقيب ميكند
22 سه روز بعد، به لابان خبر دادند كه يعقوب فرار كرده است. 23 پس او چند نفر را با خود برداشت و با شتاب به تعقيب يعقوب پرداخت و پس از هفت روز در كوهستان جلعاد به او رسيد. 24 همان شب، خدا درخواب بر لابان ظاهر شد و فرمود: «مراقب باش حرفي به يعقوب نزني.»
25 يعقوب در كوهستانِ جلعاد خيمه زده بود كه لابان با افرادش به او رسيد. او نيز در آنجا خيمه خود را بر پا كرد. 26 لابان از يعقوب پرسيد: «چرا مرا فريب دادي و دختران مرا مانند اسيران جنگي برداشتي و رفتي؟ 27 چرا به من خبر ندادي تا جشني برايتان بر پا كنم و با ساز و آواز شما را روانه سازم؟ 28 لااقل ميگذاشتي نوههايم را ببوسم و با آنها خداحافظي كنم! كار احمقانهاي كردي! 29 قدرت آن را دارم كه به تو صدمه برسانم، ولي شبِ گذشته خداي پدرت بر من ظاهر شده، گفت: "مراقب باش حرفي به يعقوب نزنـي." 30 از همه اينها گذشته، تو كه ميخواستي بروي و اينقدر آرزو داشتي كه به زادگاه خويش بازگردي، ديگر چرا بُتهاي مرا دزديدي؟»
31 يعقوب در جواب وي گفت: «علت فرار پنهاني مناين بودكه ميترسيدم بزور دخترهايت را از من پس بگيري. 32 اما در مورد بُتهايت، هر كه از ما آنها را دزديده باشد، كُشته شود. اگر از مال خودت چيزي در اينجا پيدا كردي، در حضور اين مردان قسم ميخورم آن را بدون چون و چرا به تو پس بدهم.» (يعقوب نميدانست كه راحيل بُتها را با خود آورده است.)
33 لابان به جستجو پرداخت. اول خيمه يعقوب، بعد خيمه ليه و سپس خيمه كنيزان يعقوب را جستجو كرد، ولي بُتها را نيافت. سرانجام به خيمه راحيل رفت. 34 راحيل كه بُتها را دزديده بود، آنها را زير جهاز شتر پنهان نموده، روي آن نشسته بود! پس با اين كه لابان با دقت داخل خيمه را جستجو كرد چيزي پيدا نكرد. 35 راحيل به پدرش گفت: «پدر، از اين كه نميتوانم در حضور تو بايستم مرا ببخش، چون عادت زنان بر من است.»
36 يعقوب ديگر طاقت نياورد و با عصبانيت به لابان گفت: «چه جرمي مرتكب شدهام كه مرا اين چنين تعقيب كردي؟ 37 حال كه تمام اموالم را تفتيش كردي، چه چيزي يافتي؟ اگر از مال خود چيزي يافتهاي آن را پيش همه مردان خودت و مردان من بياور تا آنها ببينند و قضاوت كنند كه از آن كيست!
38 در اين بيست سال كه نزد تو بودهام و از گله تو مراقبت نمودهام، حتي يكي از بچههاي حيواناتت تلف نشد و هرگز يكي از آنها را نخوردم. 39 اگر حيوان درندهاي به يكي از آنها حمله ميكرد و آن را ميكشت، حتي بدون اين كه به تو بگويم، تاوانش را ميدادم. اگر گوسفندي از گله در روز يا در شب ربوده ميشد، مرا مجبور ميكردي پولش را بدهـم. 40 در گرماي سوزان روز و سرماي شديد شب، بدون اين كه خواب به چشمانم راه دهم، براي تو كار كردم. 41 آري، بيست سال تمام براي تو زحمت كشيدم، چهارده سال بخاطر دو دخترت و شش سال براي به دست آوردن اين گلهاي كه دارم! تو بارها حق مرا پايمال كردي. 42 اگر رحمت خداي جدم ابراهيم و هيبت خداي پدرم اسحاق با من نميبود، اكنون مرا تهيدست روانه ميكردي. ولي خدا مصيبت و زحمات مرا ديده و به همين سبب ديشب بر تو ظاهر شده است.»
43 لابان گفت: «زنان تو، دختران من و فرزندانت، فرزندان من و گلهها و هر آنچه كه داري از آن من است. پس امروز چگونه ميتوانم به دختران و نوههايم ضرر برسانم؟ 44 حال بيا با هم عهد ببنديم و از اين پس طبق آن عمل كنيم.»
45 پس يعقوب سنگي برداشت و آن را بعنوان نشانه عهد، بصورت ستوني بر پا كرد 46 و به همراهان خود گفت كه سنگها گرد آورند و آنها را بصورت تودهاي برپا كنند. آنگاه يعقوب و لابان با هم در پاي توده سنگها غذا خوردند. 47و48 آنها آن توده سنگها را «توده شهادت» ناميدند كه به زبان لابان «يجرسهدوتا» و به زبان يعقوب «جلعيد» خوانده ميشد. لابان گفت: «اگر يكي از ما شرايط اين عهد را رعايت نكند، اين سنگها عليه او شهادت خواهد داد.» 49 همچنين آن توده سنگها را مصفه (يعني «برج ديده باني») نام نهادند، چون لابان گفت: «وقتي كه ما از يكديگـر دور هستيـم، خداونـد بر ما ديدهباني كنـد. 50 اگر تو با دخترانم با خشونت رفتار كني يا زنان ديگري بگيري، من نخواهم فهميد، ولي خدا آن را خواهد ديـد.» 51و52 لابان افزود: «اين توده و اينستون شاهد عهد ما خواهند بود. هيچكدام از ما نبايد به قصد حمله به ديگري از اين توده بگذرد. 53 هرگاه يكي از ما اين عهد را بشكند، خداي ابراهيم، خداي ناحور، و خداي پدر ايشان تارح، او را هلاك كند.»
سپس يعقوب به هيبت خداي پدرش اسحاق قسم ياد نمود كه اين عهد را نگهدارد. 54 آنگاه يعقوب در همان كوهستان براي خداوند قرباني كرد و همراهانش را به مهماني دعوت نموده، با ايشان غذا خورد و همگي شب را در آنجا به سر بردند. 55 لابان صبح زود برخاسته، دختران و نوههايش را بوسيد و آنها را بركت داد و به خانه خويش مراجعت نمود.
راهنما
بابهاي 31، 32، 33 . بازگشت يعقوب به كنعان
بيست سال پيش از اين، يعقوب تنها و با دست خالي كنعان را ترك كرده بود. اكنون، همچون شاهزادهاي ثروتمند، با گلهها و رمهها و خادمين فراوان به آنجا باز ميگشت. خدا به وعدة خود عمل كرده بود (28 : 15). اكنون، هنگام بازگشتن به خانه، به او خير مقدم ميگفتند (32 : 1).
اسحق هنوز زنده بود. 100 سال از مرگ ابراهيم ميگذشت. يعقوب داشت به ميراث خود در سرزمين موعود كنعان وارد ميشد. تا اينجا خدا با او بود. اكنون احساس ميكرد كه بيش از هميشه به خدا نياز دارد (32 : 24 - 30). عيسو سوگند خورده بود كه او را بكشد (27 : 41). يعقوب هنوز هم ميترسيد. آن دو در صلح با هم ملاقات كردند و از يكديگر جدا شدند.
فرار يعقوب از لابان
و سخنان پسران لابان را شنيد كه ميگفتند: «يعقوب همة مايملك پدر ما را گرفته است، و از اموال پدر ما تمام اين بزرگي را بهم رسانيده.» 2 و يعقوب روي لابان را ديد كه اينك مثل سابق با او نبود. 3 و خداوند به يعقوب گفت: «به زمين پدرانت و به مُولَد خويش مراجعت كن و من با تو خواهم بود.» 4 پس يعقوب فرستاده، راحيل و ليه را به صحرا نزد گلة خود طلب نمود. 5 و بديشان گفت: «روي پدر شما را ميبينم كه مثل سابق با من نيست، ليكن خداي پدرم با من بوده است. 6 و شما ميدانيد كه به تمام قوت خود پدر شما را خدمت كردهام. 7 و پدر شما مرا فريب داده، ده مرتبه اجرت مرا تبديل نمود ولي خدا او را نگذاشت كه ضرري به من رساند. 8 هر گاه ميگفت اجرت تو پيسهها باشد، تمام گلهها پيسه ميآوردند، و هر گاه گفتي اجرت تو مخطط باشد، همة گلهها مخطط ميزاييدند. 9 پس خدا اموال پدر شما را گرفته، به من داده است. 10 و واقع شد هنگامي كه گلهها حمل ميگرفتند كه در خوابي چشم خود را باز كرده، ديدم اينك قوچهايي كه با ميشها جمع ميشدند، مخطط و پيسه و ابلق بودند. 11 و فرشتة خدا در خواب به من گفت: "اي يعقوب!" گفتم: "لبيك." 12 گفت: "اكنون چشمان خود را باز كن و بنگر كه همة قوچهايي كه با ميشها جمع ميشوند، مخطط و پيسه و ابلق هستند زيرا كه آنچه لابان به تو كرده است، ديدهام. 13 من هستم خداي بيتئيل، جايي كه ستون را مسح كردي و با من نذر نمودي. الا´ن برخاسته، از اين زمين روانه شده، به زمين مُولَدخويش مراجعت نما."» 14 راحيل و ليه در جواب وي گفتند: «آيا در خانة پدر ما، براي ما بهره يا ميراثي باقيست؟ 15 مگر نزد او چون بيگانگان محسوب نيستيم، زيرا كه ما را فروخته است و نقد ما را تماماً خورده. 16 زيرا تمام دولتي را كه خدا از پدر ما گرفته است، از آن ما و فرزندان ماست، پس اكنون آنچه خدا به تو گفته است، بجا آور.»
17 آنگاه يعقوب برخاسته، فرزندان و زنان خود را بر شتران سوار كرد، 18 و تمام مواشي و اموال خود را كه اندوخته بود، يعني مواشي حاصلة خود را كه در فدان ارام حاصل ساخته بود، برداشت تا نزد پدر خود اسحاق به زمين كنعان برود. 19 و اما لابان براي پشم بريدن گلة خود رفته بود و راحيل، بتهاي پدر خود را دزديد. 20 و يعقوب لابان ارامي را فريب داد، چونكه او را از فرار كردن خود آگاه نساخت. 21 پس با آنچه داشت، بگريخت و برخاسته، از نهر عبور كرد و متوجه جَبَل جلعاد شد.
22 در روز سوم، لابان را خبر دادند كه يعقوب فرار كرده است. 23 پس برادران خويش را با خود برداشته، هفت روز راه در عقب او شتافت، تا در جَبَل جلعاد بدو پيوست. 24 شبانگاه، خدا در خواب بر لابان ارامي ظاهر شده، به وي گفت: «با حذر باش كه به يعقوب نيك يا بد نگويي.» 25 پس لابان به يعقوب دررسيد و يعقوب خيمة خود را در جبل زده بود، و لابان با برادران خود نيز در جبل جلعاد فرود آمدند. 26 و لابان به يعقوب گفت: «چه كردي كه مرا فريب دادي و دخترانم را مثل اسيرانِ شمشير برداشته، رفتي؟ 27 چرا مخفي فرار كرده، مرا فريب دادي و مرا آگاهنساختي تا تو را با شادي و نَغَمات و دف و بربط مشايعت نمايم؟ 28 و مرا نگذاشتي كه پسران و دختران خود را ببوسم؛ الحال ابلهانه حركتي نمودي. 29 در قوت دست من است كه به شما اذيت رسانم. ليكن خداي پدر شما دوش به من خطاب كرده، گفت: "با حذر باش كه به يعقوب نيك يا بد نگويي." 30 و الا´ن چونكه به خانة پدر خود رغبتي تمام داشتي، البته رفتني بودي؛ و لكن خدايان مرا چرا دزديدي؟» 31 يعقوب در جواب لابان گفت: «سبب اين بود كه ترسيدم و گفتم شايد دختران خود را از من به زور بگيري؛ 32 و اما نزد هر كه خدايانت را بيابي، او زنده نماند. در حضور برادران ما، آنچه از اموال تو نزد ما باشد، مشخص كن و براي خود بگير.» زيرا يعقوب ندانست كه راحيل آنها را دزديده است.
33 پس لابان به خيمة يعقوب و به خيمة ليه و به خيمة دو كنيز رفت و نيافت، و از خيمة ليه بيرون آمده، به خيمة راحيل درآمد. 34 اما راحيل بتها را گرفته، زير جهاز شتر نهاد و بر آن بنشست و لابان تمام خيمه را جستوجو كرده، چيزي نيافت. 35 او به پدر خود گفت: «بنظر آقايم بد نيايد كه در حضورت نميتوانم برخاست، زيرا كه عادت زنان بر من است.» پس تجسس نموده، بتها را نيافت. 36 آنگاه يعقوب خشمگين شده، با لابان منازعت كرد. و يعقوب در جواب لابان گفت: «تقصير و خطاي من چيست كه بدين گرمي مرا تعاقب نمودي؟ 37 الا´ن كه تمامي اموال مرا تفتيش كردي، از همة اسباب خانة خود چه يافتهاي؟ اينجا نزد برادران من و برادران خود بگذار تا در ميان من و تو انصاف دهند. 38 در اين بيست سال كه من با تو بودم، ميشها و بزهايت حمل نينداختند و قوچهاي گلة تو را نخوردم.39 دريده شدهاي را پيش تو نياوردم؛ خود تاوان آن را ميدادم و آن را از دست من ميخواستي، خواه دزديده شدة در روز و خواه دزديده شدة در شب. 40 چنين بودم كه گرما در روز و سرما در شب، مرا تلف ميكرد، و خواب از چشمانم ميگريخت. 41 بدينطور بيست سال در خانهات بودم، چهارده سال براي دو دخترت خدمت تو كردم، و شش سال براي گلهات، و اجرت مرا ده مرتبه تغيير دادي. 42 و اگر خداي پدرم، خداي ابراهيم، و هيبت اسحاق با من نبودي، اكنون نيز مرا تهي دست روانه مينمودي. خدا مصيبت مرا و مشقت دستهاي مرا ديد و دوش، تو را توبيخ نمود.» 43 لابان در جواب يعقوب گفت: «اين دختران، دختران منند و اين پسران، پسران من و اين گله، گلة من و آنچه ميبيني از آن من است. پس اليوم، به دختران خودم و به پسراني كه زاييدهاند چه توانم كرد؟ 44 اكنون بيا تا من و تو عهد ببنديم كه در ميان من و تو شهادتي باشد.»
45 پس يعقوب سنگي گرفته، آن را ستوني برپا نمود. 46 و يعقوب برادران خود را گفت: «سنگها جمع كنيد.» پس سنگها جمع كرده، تودهاي ساختند و در آنجا بر توده غذا خوردند. 47 و لابان آن را «يَجَرسَهْدوتا» ناميد ولي يعقوب آن را جلعيد خواند. 48 و لابان گفت: «امروز اين توده در ميان من و تو شهادتي است.» از اين سبب آن را «جَلعيد» ناميد. 49 و مصفه نيز، زيرا گفت: « خداوند در ميان من و تو ديدهباني كند وقتي كه از يكديگر غايب شويم. 50 اگر دختران مرا آزار كني، و سواي دختران من، زنان ديگر بگيري، هيچكس در ميان ما نخواهد بود. آگاه باش، خدا در ميان من و تو شاهد است.» 51 و لابان به يعقوب گفت: «اينك اين توده و اينك اين ستوني كه درميان خود و تو برپا نمودم، 52 اين توده شاهد است و اين ستون شاهد است كه من از اين توده بسوي تو نگذرم و تو از اين توده و از اين ستون به قصد بدي بسوي من نگذري. 53 خداي ابراهيم و خداي ناحور و خداي پدر ايشان در ميان ما انصاف دهند.» و يعقوب قسم خورد به هيبت پدر خود اسحاق. 54 آنگاه يعقوب در آن كوه قرباني گذرانيد و برادران خود را به نان خوردن دعوت نمود، و غذا خوردند و در كوه، شب را بسر بردند. 55 بامدادان لابان برخاسته، پسران و دختران خود را بوسيد و ايشان را بركت داد و لابان روانه شده، به مكان خويش مراجعت نمود. ترجمه تفسیری روزي يعقـوب شنيد كه پسران لابان ميگفتند: «يعقوب همه دارايي پدر ما را گرفته و از اموال پدر ماست كه اين چنين ثروتمند شده است.» 2 يعقوب بزودي دريافت كه رفتار لابان با وي مثل سابق دوستانه نيست.
3 در اين موقع خداوند به يعقوب فرمود: «به سرزمين پدرانت و نزد خويشاوندانت باز گرد و من با تو خواهم بود.»
4 پس يعقوب، براي راحيل و ليه پيغام فرستاد كه به صحرا، جايي كه گله او هست، بيايند تا با آنها صحبت كند. 5 يعقوب به آنها گفت: «من متوجه شدهام كه رفتار پدر شما با من مثل سابق دوستانه نيست، ولي خداي پدرم مرا ترك نكرده است. 6 شما ميدانيد با چه كوشش طاقت فرسايي براي پدرتان خدمت كردهام، 7 اما او بارها حق مرا پايمال كرده و مرا فريب داده است. ولي خدا نگذاشت او به من ضرري برساند؛ 8 زيرا هر وقت پدرتان ميگفت: "حيواناتِ خالدار از آن تو باشند،" تمامي گله برههاي خالدارميآوردند و موقعي كه از اين فكر منصرف ميشد و ميگفت: "تمام خطدارها مال تو باشند،" آنگاه تمام گله برههاي خطدار ميزاييدند! 9 بدين طريق خدا اموال پدر شما را گرفته و به من داده است.
10 «هنگامي كه فصل جفتگيري گله فرا رسيد، در خواب ديدم قوچهايي كه با ميشها جفتگيري ميكردند خطدار، خالدار و ابلق بودند. 11 آنگاه در خواب فرشته خدا مرا ندا داده 12 گفت: "ببين، تمام قوچهايي كه با ميشها جفتگيري ميكنند خطدار، خالدار و ابلق هستند، زيرا از آنچه كه لابان به تو كرده است آگاه هستم. 13 من همان خدايي هستم كه در بيتئيل به تو ظاهر شدم، جايي كه ستوني از سنگ بر پا نموده بر آن روغن ريختي و نذر كردي كه مرا پيروي كني. اكنون اين ديار را ترك كن و به وطن خود بازگرد."»
14 راحيل و ليه در جواب يعقوب گفتند: «در هر حال چيزي از ثروت پدرمان به ما نخواهد رسيد، 15 زيرا او با ما مثل بيگانه رفتار كرده است. او ما را فروخته و پولي را كه از اين بابت دريافت داشته، تماماً تصاحب كرده است. 16 ثروتي كه خدا از اموال پدرمان به تو داده است، به ما و فرزندانمان تعلق دارد. پس آنچه خدا به تو فرموده است انجام بده.»
17-21 روزي هنگامي كه لابان براي چيدن پشم گله خود بيرون رفته بود، يعقوب بدون اينكه او را از قصد خود آگاه سازد، زنان و فرزندان خود را بر شترها سوار كرده، تمام گلهها و اموال خود را كه در بينالنهرين فراهم آورده بود برداشت تا نزد پدرش اسحاق به زمين كنعان برود. پس با آنچه كه داشت گريخت. آنها از رود فرات عبور كردند و بسوي كوهستان جلعاد پيش رفتند. (در ضمن راحيل بُتهاي خاندان پدرش را دزديد و با خود برد.)
لابان يعقوب را تعقيب ميكند
22 سه روز بعد، به لابان خبر دادند كه يعقوب فرار كرده است. 23 پس او چند نفر را با خود برداشت و با شتاب به تعقيب يعقوب پرداخت و پس از هفت روز در كوهستان جلعاد به او رسيد. 24 همان شب، خدا درخواب بر لابان ظاهر شد و فرمود: «مراقب باش حرفي به يعقوب نزني.»
25 يعقوب در كوهستانِ جلعاد خيمه زده بود كه لابان با افرادش به او رسيد. او نيز در آنجا خيمه خود را بر پا كرد. 26 لابان از يعقوب پرسيد: «چرا مرا فريب دادي و دختران مرا مانند اسيران جنگي برداشتي و رفتي؟ 27 چرا به من خبر ندادي تا جشني برايتان بر پا كنم و با ساز و آواز شما را روانه سازم؟ 28 لااقل ميگذاشتي نوههايم را ببوسم و با آنها خداحافظي كنم! كار احمقانهاي كردي! 29 قدرت آن را دارم كه به تو صدمه برسانم، ولي شبِ گذشته خداي پدرت بر من ظاهر شده، گفت: "مراقب باش حرفي به يعقوب نزنـي." 30 از همه اينها گذشته، تو كه ميخواستي بروي و اينقدر آرزو داشتي كه به زادگاه خويش بازگردي، ديگر چرا بُتهاي مرا دزديدي؟»
31 يعقوب در جواب وي گفت: «علت فرار پنهاني مناين بودكه ميترسيدم بزور دخترهايت را از من پس بگيري. 32 اما در مورد بُتهايت، هر كه از ما آنها را دزديده باشد، كُشته شود. اگر از مال خودت چيزي در اينجا پيدا كردي، در حضور اين مردان قسم ميخورم آن را بدون چون و چرا به تو پس بدهم.» (يعقوب نميدانست كه راحيل بُتها را با خود آورده است.)
33 لابان به جستجو پرداخت. اول خيمه يعقوب، بعد خيمه ليه و سپس خيمه كنيزان يعقوب را جستجو كرد، ولي بُتها را نيافت. سرانجام به خيمه راحيل رفت. 34 راحيل كه بُتها را دزديده بود، آنها را زير جهاز شتر پنهان نموده، روي آن نشسته بود! پس با اين كه لابان با دقت داخل خيمه را جستجو كرد چيزي پيدا نكرد. 35 راحيل به پدرش گفت: «پدر، از اين كه نميتوانم در حضور تو بايستم مرا ببخش، چون عادت زنان بر من است.»
36 يعقوب ديگر طاقت نياورد و با عصبانيت به لابان گفت: «چه جرمي مرتكب شدهام كه مرا اين چنين تعقيب كردي؟ 37 حال كه تمام اموالم را تفتيش كردي، چه چيزي يافتي؟ اگر از مال خود چيزي يافتهاي آن را پيش همه مردان خودت و مردان من بياور تا آنها ببينند و قضاوت كنند كه از آن كيست!
38 در اين بيست سال كه نزد تو بودهام و از گله تو مراقبت نمودهام، حتي يكي از بچههاي حيواناتت تلف نشد و هرگز يكي از آنها را نخوردم. 39 اگر حيوان درندهاي به يكي از آنها حمله ميكرد و آن را ميكشت، حتي بدون اين كه به تو بگويم، تاوانش را ميدادم. اگر گوسفندي از گله در روز يا در شب ربوده ميشد، مرا مجبور ميكردي پولش را بدهـم. 40 در گرماي سوزان روز و سرماي شديد شب، بدون اين كه خواب به چشمانم راه دهم، براي تو كار كردم. 41 آري، بيست سال تمام براي تو زحمت كشيدم، چهارده سال بخاطر دو دخترت و شش سال براي به دست آوردن اين گلهاي كه دارم! تو بارها حق مرا پايمال كردي. 42 اگر رحمت خداي جدم ابراهيم و هيبت خداي پدرم اسحاق با من نميبود، اكنون مرا تهيدست روانه ميكردي. ولي خدا مصيبت و زحمات مرا ديده و به همين سبب ديشب بر تو ظاهر شده است.»
43 لابان گفت: «زنان تو، دختران من و فرزندانت، فرزندان من و گلهها و هر آنچه كه داري از آن من است. پس امروز چگونه ميتوانم به دختران و نوههايم ضرر برسانم؟ 44 حال بيا با هم عهد ببنديم و از اين پس طبق آن عمل كنيم.»
45 پس يعقوب سنگي برداشت و آن را بعنوان نشانه عهد، بصورت ستوني بر پا كرد 46 و به همراهان خود گفت كه سنگها گرد آورند و آنها را بصورت تودهاي برپا كنند. آنگاه يعقوب و لابان با هم در پاي توده سنگها غذا خوردند. 47و48 آنها آن توده سنگها را «توده شهادت» ناميدند كه به زبان لابان «يجرسهدوتا» و به زبان يعقوب «جلعيد» خوانده ميشد. لابان گفت: «اگر يكي از ما شرايط اين عهد را رعايت نكند، اين سنگها عليه او شهادت خواهد داد.» 49 همچنين آن توده سنگها را مصفه (يعني «برج ديده باني») نام نهادند، چون لابان گفت: «وقتي كه ما از يكديگـر دور هستيـم، خداونـد بر ما ديدهباني كنـد. 50 اگر تو با دخترانم با خشونت رفتار كني يا زنان ديگري بگيري، من نخواهم فهميد، ولي خدا آن را خواهد ديـد.» 51و52 لابان افزود: «اين توده و اينستون شاهد عهد ما خواهند بود. هيچكدام از ما نبايد به قصد حمله به ديگري از اين توده بگذرد. 53 هرگاه يكي از ما اين عهد را بشكند، خداي ابراهيم، خداي ناحور، و خداي پدر ايشان تارح، او را هلاك كند.»
سپس يعقوب به هيبت خداي پدرش اسحاق قسم ياد نمود كه اين عهد را نگهدارد. 54 آنگاه يعقوب در همان كوهستان براي خداوند قرباني كرد و همراهانش را به مهماني دعوت نموده، با ايشان غذا خورد و همگي شب را در آنجا به سر بردند. 55 لابان صبح زود برخاسته، دختران و نوههايش را بوسيد و آنها را بركت داد و به خانه خويش مراجعت نمود.
راهنما
بابهاي 31، 32، 33 . بازگشت يعقوب به كنعان
بيست سال پيش از اين، يعقوب تنها و با دست خالي كنعان را ترك كرده بود. اكنون، همچون شاهزادهاي ثروتمند، با گلهها و رمهها و خادمين فراوان به آنجا باز ميگشت. خدا به وعدة خود عمل كرده بود (28 : 15). اكنون، هنگام بازگشتن به خانه، به او خير مقدم ميگفتند (32 : 1).
اسحق هنوز زنده بود. 100 سال از مرگ ابراهيم ميگذشت. يعقوب داشت به ميراث خود در سرزمين موعود كنعان وارد ميشد. تا اينجا خدا با او بود. اكنون احساس ميكرد كه بيش از هميشه به خدا نياز دارد (32 : 24 - 30). عيسو سوگند خورده بود كه او را بكشد (27 : 41). يعقوب هنوز هم ميترسيد. آن دو در صلح با هم ملاقات كردند و از يكديگر جدا شدند.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
32 آمادگی یعقوب برای روبرو شدن با عیسو
تدارك ملاقات با عيسو
و يعقوب راه خود را پيش گرفت و فرشتگان خدا به وي برخوردند. 2 و چون يعقوب، ايشان را ديد، گفت: «اين لشكر خداست!» و آن موضع را «محنايِم» ناميد.
3 پس يعقوب، قاصدان پيش روي خود نزد برادر خويش، عيسو به ديار سعير به بلاد ادوم فرستاد، 4 و ايشان را امر فرموده، گفت: «به آقايم، عيسو چنين گوييد كه بندة تو يعقوب عرض ميكند با لابان ساكن شده، تاكنون توقف نمودم، 5 و براي من گاوان و الاغان و گوسفندان و غلامان و كنيزان حاصل شده است؛ و فرستادم تا آقاي خود را آگاهي دهم و در نظرت التفات يابم.» 6 پس قاصدان نزد يعقوب برگشته، گفتند: «نزد برادرت، عيسو رسيديم و اينك با چهارصد نفر به استقبال تو ميآيد.» 7 آنگاه يعقوب به نهايت ترسان و متحير شده، كساني را كه با وي بودند باگوسفندان و گاوان و شتران به دو دسته تقسيم نمود 8 و گفت: «هر گاه عيسو به دستة اول برسد و آنها را بزند، همانا دستة ديگر رهايي يابد.»
9 و يعقوب گفت: «اي خداي پدرم، ابراهيم و خداي پدرم، اسحاق، اي يهوه كه به من گفتي به زمين و به مُولَد خويش برگرد و با تو احسان خواهم كرد، 10 كمتر هستم از جميع لطفها و از همة وفايي كه با بندة خود كردهاي زيرا كه با چوبدست خود از اين اردن عبور كردم و الا´ن (مالك) دو گروه شدهام. 11 اكنون مرا از دست برادرم، از دست عيسو رهايي ده زيرا كه من از او ميترسم، مبادا بيايد و مرا بزند، يعني مادر و فرزندان را. 12 و تو گفتي هرآينه با تو احسان كنم و ذريت تو را مانند ريگ دريا سازم كه از كثرت، آن را نتوان شمرد.»
13 پس آن شب را در آنجا بسر برد و از آنچه بدستش آمد، ارمغاني براي برادر خود، عيسو گرفت: 14 دويست ماده بز با بيست بز نر و دويست ميش با بيست قوچ، 15 و سي شتر شيرده با بچههاي آنها و چهل ماده گاو با ده گاو نر و بيست ماده الاغ با ده كره.
16 و آنها را دسته دسته، جداجدا به نوكران خود سپرد و به بندگان خود گفت: «پيش روي من عبور كنيد و در ميان دستهها فاصله بگذاريد.» 17 و نخستين را امر فرموده، گفت كه «چون برادرم عيسو به تو رسد و از تو پرسيده، بگويد: از آن كيستي و كجا ميروي و اينها كه پيش توست از آن كيست؟ 18 بدو بگو: اين از آن بندهات، يعقوب است، و پيشكشي است كه براي آقايم، عيسو فرستاده شده است و اينك خودش نيز در عقبماست.» 19 و همچنين دومين و سومين و همة كساني را كه از عقب آن دستهها ميرفتند، امر فرموده، گفت: «چون به عيسو برسيد، بدو چنين گوييد، 20 و نيز گوييد: اينك بندهات، يعقوب در عقب ماست.» زيرا گفت: «غضب او را بدين ارمغاني كه پيش من ميرود، فرو خواهم نشانيد، و بعد چون روي او را بينم، شايد مرا قبول فرمايد.» 21 پس ارمغان، پيش از او عبور كرد و او آن شب را در خيمهگاه بسر برد.
22 و شبانگاه، خودش برخاست و دو زوجه و دو كنيز و يازده پسر خويش را برداشته، ايشان را از معبر يبوق عبور داد. 23 ايشان را برداشت و از آن نهر عبور داد، و تمام مايملك خود را نيز عبور داد. 24 و يعقوب تنها ماند و مردي با وي تا طلوع فجر كشتي ميگرفت. 25 و چون او ديد كه بر وي غلبه نمييابد، كف ران يعقوب را لمس كرد، و كف ران يعقوب در كشتي گرفتن با او فشرده شد. 26 پس گفت: «مرا رها كن زيرا كه فجر ميشكافد.» گفت: «تا مرا بركت ندهي، تو را رها نكنم.» 27 به وي گفت: «نام تو چيست؟» گفت: «يعقوب.» 28 گفت: «از اين پس نام تو يعقوب خوانده نشود بلكه اسرائيل، زيرا كه با خدا و با انسان مجاهده كردي و نصرت يافتي.» 29 و يعقوب از او سؤال كرده، گفت: «مرا از نام خود آگاه ساز.» گفت: «چرا اسم مرا ميپرسي؟» و او را در آنجا بركت داد. 30 و يعقوب آن مكان را «فِنيئيل» ناميده، (گفت:) «زيرا خدا را روبرو ديدم و جانم رستگار شد.» 31 و چون از «فِنوئيل» گذشت، آفتاب بر وي طلوع كرد، و بر ران خود ميلنگيد. 32 از اين سبب بنياسرائيل تا امروزعِرقالنساء را كه در كف ران است، نميخورند، زيرا كف ران يعقوب را در عِرقالنسا لمس كرد. ترجمه تفسیری يعقوب با خانوادهاش به سفر خود ادامه داد. در بين راه فرشتگان خدا بر او ظاهر شدند. يعقوب وقتي آنها را ديد، گفت: «اين است لشكر خدا.» پس آنجا را محنايم ناميد.
3و4 آنگاه يعقوب، قاصداني با اين پيغام نزد برادر خود عيسو به ادوم، واقع در سرزمين سعير فرستاد: «بندهات يعقوب تا چندي قبل نزد دايي خود لابان سكونت داشتم. 5 اكنون گاوها، الاغها، گوسفندها، غلامان و كنيزان فراواني به دست آوردهام. اين قاصدان را فرستادهام تا تو را از آمدنم آگاه سازند. اي سَروَرم، اميدوارم مورد لطف تو قرار بگيرم.»
6 قاصدان نزد يعقوب برگشته، به وي خبر دادند كه برادرت عيسو با چهار صد نفر به استقبال تو ميآيد! 7 يعقوب بينهايت ترسان و مضطرب شد. او اعضاء خانواده خود را با گلهها و رمهها و شترها به دو دسته تقسيم كرد 8 تا اگر عيسو به يك دسته حمله كند، دسته ديگر بگريزد.
9 سپس يعقوب چنين دعا كرد: «اي خداي جدم ابراهيم و خداي پدرم اسحاق، اي خداوندي كه به من گفتي به وطن خود نزد خويشاوندانم برگردم و قول دادي كه مرا بركت دهي، 10 من لياقت اين همه لطف و محبتي كه به من نمودهاي ندارم. آن زمان كه زادگاه خود را ترك كردم و از رود اردن گذشتم، چيزي جز يك چوبدستي همراه خود نداشتم، ولي اكنون مالك دو گروه هستم! 11 اكنون التماس ميكنم مرا از دست برادرم عيسو رهايي دهي، چون از او ميترسم. از اين ميترسم كه مبادا اين زنان و كودكان را هلاك كند. 12 بياد آور كه تو قول دادهاي كه مرا بركت دهي و نسل مرا چون شنهاي ساحل دريا بيشمار گرداني.»
13و14و15 يعقوب شب را آنجا به سر برد و دويست بز ماده، بيست بزنر، دويست ميش، بيست قوچ، سي شتر شيرده با بچههايشان، چهل گاو ماده، ده گاونر، بيست الاغ ماده و ده الاغ نر بعنوان پيشكش براي عيسو تدارك ديد.
16 او آنها را دسته دسته جدا كرده، به نوكرانش سپرد و گفت: «از هم فاصله بگيريد و جلوتر از من حركت كنيد.» 17 به مرداني كه دسته اول را ميراندند گفت كه موقع برخورد با عيسو اگر عيسو از ايشان بپرسد: «كجا ميرويد؟ براي چه كسي كار ميكنيد؟ واين حيوانات مال كيست؟» 18 بايد بگويند: «اينها متعلق به بندهات يعقوب ميباشند و هدايايي است كه براي سَروَر خود عيسو فرستاده است. خودش هم پشت سر ما ميآيد.»
19و20 يعقوب همين دستورات را با همان پيغام به ساير دستهها نيز داد. نقشه يعقوب اين بود كه خشم عيسو را قبل از اين كه با هم روبرو شوند، با هدايا فرونشاند تا وقتي يكديگر را ميبينند او را بپذيرد. 21 پس او هدايا را جلوتر فرستاد اما خود، شب را در خيمه گاه به سر برد.
كشتي گرفتن يعقوب در فنيئيل
22و23و24 شبانگاه يعقوب برخاست ودو همسر و كنيزان و يازده فرزند و تمام اموال خود را برداشته، به كنار رود اردن آمد وآنها را از گذرگاه يبوق به آنطرف رود فرستاد و خود در همانجا تنها ماند. سپس مردي به سراغ او آمده، تا سپيده صبح با او كشتي گرفت. 25 وقتي آن مرد ديد كه نميتواند بر يعقوب غالب شود، بر بالاي ران اوضربهاي زد و پاييعقوب صدمه ديد.
26 سپس آن مرد گفت: «بگذار بروم، چون سپيده دميده است.» اما يعقوب گفت: «تا مرا بركت ندهي نميگذارم از اينجا بروي.»
27 آن مرد پرسيد: «نام تو چيست؟»
جواب داد: «يعقوب.»
28 به او گفت: «پس از اين نام تو ديگر يعقوب نخواهد بود، بلكه اسرائيل ، زيرا نزد خدا و مردم مقاوم بوده و پيروز شدهاي.»
29 يعقوب از او پرسيد: «نام تو چيست؟»
آن مرد گفت: «چرا نام مرا ميپرسي؟» آنگاه يعقوب را در آنجا بركت داد.
30 يعقوب گفت: «در اينجا من خدا را روبرو ديدهام و با اين وجود هنوز زنده هستم.» پس آن مكان را فنيئيل (يعني «چهره خدا») ناميد.
31 يعقوب هنگام طلوع آفتاب به راه افتاد. او بخاطر صدمهاي كه به رانش وارد شده بود، ميلنگيد. 32 (بنياسرائيل تا به امروز ماهيچه عِرق النِساء را كه در ران است نميخورند، زيرا اين قسمت از رانِ يعقوب بود كه در آن شب صدمه ديد.)
راهنما
بابهاي 31، 32، 33 . بازگشت يعقوب به كنعان
بيست سال پيش از اين، يعقوب تنها و با دست خالي كنعان را ترك كرده بود. اكنون، همچون شاهزادهاي ثروتمند، با گلهها و رمهها و خادمين فراوان به آنجا باز ميگشت. خدا به وعدة خود عمل كرده بود (28 : 15). اكنون، هنگام بازگشتن به خانه، به او خير مقدم ميگفتند (32 : 1).
اسحق هنوز زنده بود. 100 سال از مرگ ابراهيم ميگذشت. يعقوب داشت به ميراث خود در سرزمين موعود كنعان وارد ميشد. تا اينجا خدا با او بود. اكنون احساس ميكرد كه بيش از هميشه به خدا نياز دارد (32 : 24 - 30). عيسو سوگند خورده بود كه او را بكشد (27 : 41). يعقوب هنوز هم ميترسيد. آن دو در صلح با هم ملاقات كردند و از يكديگر جدا شدند.
تدارك ملاقات با عيسو
و يعقوب راه خود را پيش گرفت و فرشتگان خدا به وي برخوردند. 2 و چون يعقوب، ايشان را ديد، گفت: «اين لشكر خداست!» و آن موضع را «محنايِم» ناميد.
3 پس يعقوب، قاصدان پيش روي خود نزد برادر خويش، عيسو به ديار سعير به بلاد ادوم فرستاد، 4 و ايشان را امر فرموده، گفت: «به آقايم، عيسو چنين گوييد كه بندة تو يعقوب عرض ميكند با لابان ساكن شده، تاكنون توقف نمودم، 5 و براي من گاوان و الاغان و گوسفندان و غلامان و كنيزان حاصل شده است؛ و فرستادم تا آقاي خود را آگاهي دهم و در نظرت التفات يابم.» 6 پس قاصدان نزد يعقوب برگشته، گفتند: «نزد برادرت، عيسو رسيديم و اينك با چهارصد نفر به استقبال تو ميآيد.» 7 آنگاه يعقوب به نهايت ترسان و متحير شده، كساني را كه با وي بودند باگوسفندان و گاوان و شتران به دو دسته تقسيم نمود 8 و گفت: «هر گاه عيسو به دستة اول برسد و آنها را بزند، همانا دستة ديگر رهايي يابد.»
9 و يعقوب گفت: «اي خداي پدرم، ابراهيم و خداي پدرم، اسحاق، اي يهوه كه به من گفتي به زمين و به مُولَد خويش برگرد و با تو احسان خواهم كرد، 10 كمتر هستم از جميع لطفها و از همة وفايي كه با بندة خود كردهاي زيرا كه با چوبدست خود از اين اردن عبور كردم و الا´ن (مالك) دو گروه شدهام. 11 اكنون مرا از دست برادرم، از دست عيسو رهايي ده زيرا كه من از او ميترسم، مبادا بيايد و مرا بزند، يعني مادر و فرزندان را. 12 و تو گفتي هرآينه با تو احسان كنم و ذريت تو را مانند ريگ دريا سازم كه از كثرت، آن را نتوان شمرد.»
13 پس آن شب را در آنجا بسر برد و از آنچه بدستش آمد، ارمغاني براي برادر خود، عيسو گرفت: 14 دويست ماده بز با بيست بز نر و دويست ميش با بيست قوچ، 15 و سي شتر شيرده با بچههاي آنها و چهل ماده گاو با ده گاو نر و بيست ماده الاغ با ده كره.
16 و آنها را دسته دسته، جداجدا به نوكران خود سپرد و به بندگان خود گفت: «پيش روي من عبور كنيد و در ميان دستهها فاصله بگذاريد.» 17 و نخستين را امر فرموده، گفت كه «چون برادرم عيسو به تو رسد و از تو پرسيده، بگويد: از آن كيستي و كجا ميروي و اينها كه پيش توست از آن كيست؟ 18 بدو بگو: اين از آن بندهات، يعقوب است، و پيشكشي است كه براي آقايم، عيسو فرستاده شده است و اينك خودش نيز در عقبماست.» 19 و همچنين دومين و سومين و همة كساني را كه از عقب آن دستهها ميرفتند، امر فرموده، گفت: «چون به عيسو برسيد، بدو چنين گوييد، 20 و نيز گوييد: اينك بندهات، يعقوب در عقب ماست.» زيرا گفت: «غضب او را بدين ارمغاني كه پيش من ميرود، فرو خواهم نشانيد، و بعد چون روي او را بينم، شايد مرا قبول فرمايد.» 21 پس ارمغان، پيش از او عبور كرد و او آن شب را در خيمهگاه بسر برد.
22 و شبانگاه، خودش برخاست و دو زوجه و دو كنيز و يازده پسر خويش را برداشته، ايشان را از معبر يبوق عبور داد. 23 ايشان را برداشت و از آن نهر عبور داد، و تمام مايملك خود را نيز عبور داد. 24 و يعقوب تنها ماند و مردي با وي تا طلوع فجر كشتي ميگرفت. 25 و چون او ديد كه بر وي غلبه نمييابد، كف ران يعقوب را لمس كرد، و كف ران يعقوب در كشتي گرفتن با او فشرده شد. 26 پس گفت: «مرا رها كن زيرا كه فجر ميشكافد.» گفت: «تا مرا بركت ندهي، تو را رها نكنم.» 27 به وي گفت: «نام تو چيست؟» گفت: «يعقوب.» 28 گفت: «از اين پس نام تو يعقوب خوانده نشود بلكه اسرائيل، زيرا كه با خدا و با انسان مجاهده كردي و نصرت يافتي.» 29 و يعقوب از او سؤال كرده، گفت: «مرا از نام خود آگاه ساز.» گفت: «چرا اسم مرا ميپرسي؟» و او را در آنجا بركت داد. 30 و يعقوب آن مكان را «فِنيئيل» ناميده، (گفت:) «زيرا خدا را روبرو ديدم و جانم رستگار شد.» 31 و چون از «فِنوئيل» گذشت، آفتاب بر وي طلوع كرد، و بر ران خود ميلنگيد. 32 از اين سبب بنياسرائيل تا امروزعِرقالنساء را كه در كف ران است، نميخورند، زيرا كف ران يعقوب را در عِرقالنسا لمس كرد. ترجمه تفسیری يعقوب با خانوادهاش به سفر خود ادامه داد. در بين راه فرشتگان خدا بر او ظاهر شدند. يعقوب وقتي آنها را ديد، گفت: «اين است لشكر خدا.» پس آنجا را محنايم ناميد.
3و4 آنگاه يعقوب، قاصداني با اين پيغام نزد برادر خود عيسو به ادوم، واقع در سرزمين سعير فرستاد: «بندهات يعقوب تا چندي قبل نزد دايي خود لابان سكونت داشتم. 5 اكنون گاوها، الاغها، گوسفندها، غلامان و كنيزان فراواني به دست آوردهام. اين قاصدان را فرستادهام تا تو را از آمدنم آگاه سازند. اي سَروَرم، اميدوارم مورد لطف تو قرار بگيرم.»
6 قاصدان نزد يعقوب برگشته، به وي خبر دادند كه برادرت عيسو با چهار صد نفر به استقبال تو ميآيد! 7 يعقوب بينهايت ترسان و مضطرب شد. او اعضاء خانواده خود را با گلهها و رمهها و شترها به دو دسته تقسيم كرد 8 تا اگر عيسو به يك دسته حمله كند، دسته ديگر بگريزد.
9 سپس يعقوب چنين دعا كرد: «اي خداي جدم ابراهيم و خداي پدرم اسحاق، اي خداوندي كه به من گفتي به وطن خود نزد خويشاوندانم برگردم و قول دادي كه مرا بركت دهي، 10 من لياقت اين همه لطف و محبتي كه به من نمودهاي ندارم. آن زمان كه زادگاه خود را ترك كردم و از رود اردن گذشتم، چيزي جز يك چوبدستي همراه خود نداشتم، ولي اكنون مالك دو گروه هستم! 11 اكنون التماس ميكنم مرا از دست برادرم عيسو رهايي دهي، چون از او ميترسم. از اين ميترسم كه مبادا اين زنان و كودكان را هلاك كند. 12 بياد آور كه تو قول دادهاي كه مرا بركت دهي و نسل مرا چون شنهاي ساحل دريا بيشمار گرداني.»
13و14و15 يعقوب شب را آنجا به سر برد و دويست بز ماده، بيست بزنر، دويست ميش، بيست قوچ، سي شتر شيرده با بچههايشان، چهل گاو ماده، ده گاونر، بيست الاغ ماده و ده الاغ نر بعنوان پيشكش براي عيسو تدارك ديد.
16 او آنها را دسته دسته جدا كرده، به نوكرانش سپرد و گفت: «از هم فاصله بگيريد و جلوتر از من حركت كنيد.» 17 به مرداني كه دسته اول را ميراندند گفت كه موقع برخورد با عيسو اگر عيسو از ايشان بپرسد: «كجا ميرويد؟ براي چه كسي كار ميكنيد؟ واين حيوانات مال كيست؟» 18 بايد بگويند: «اينها متعلق به بندهات يعقوب ميباشند و هدايايي است كه براي سَروَر خود عيسو فرستاده است. خودش هم پشت سر ما ميآيد.»
19و20 يعقوب همين دستورات را با همان پيغام به ساير دستهها نيز داد. نقشه يعقوب اين بود كه خشم عيسو را قبل از اين كه با هم روبرو شوند، با هدايا فرونشاند تا وقتي يكديگر را ميبينند او را بپذيرد. 21 پس او هدايا را جلوتر فرستاد اما خود، شب را در خيمه گاه به سر برد.
كشتي گرفتن يعقوب در فنيئيل
22و23و24 شبانگاه يعقوب برخاست ودو همسر و كنيزان و يازده فرزند و تمام اموال خود را برداشته، به كنار رود اردن آمد وآنها را از گذرگاه يبوق به آنطرف رود فرستاد و خود در همانجا تنها ماند. سپس مردي به سراغ او آمده، تا سپيده صبح با او كشتي گرفت. 25 وقتي آن مرد ديد كه نميتواند بر يعقوب غالب شود، بر بالاي ران اوضربهاي زد و پاييعقوب صدمه ديد.
26 سپس آن مرد گفت: «بگذار بروم، چون سپيده دميده است.» اما يعقوب گفت: «تا مرا بركت ندهي نميگذارم از اينجا بروي.»
27 آن مرد پرسيد: «نام تو چيست؟»
جواب داد: «يعقوب.»
28 به او گفت: «پس از اين نام تو ديگر يعقوب نخواهد بود، بلكه اسرائيل ، زيرا نزد خدا و مردم مقاوم بوده و پيروز شدهاي.»
29 يعقوب از او پرسيد: «نام تو چيست؟»
آن مرد گفت: «چرا نام مرا ميپرسي؟» آنگاه يعقوب را در آنجا بركت داد.
30 يعقوب گفت: «در اينجا من خدا را روبرو ديدهام و با اين وجود هنوز زنده هستم.» پس آن مكان را فنيئيل (يعني «چهره خدا») ناميد.
31 يعقوب هنگام طلوع آفتاب به راه افتاد. او بخاطر صدمهاي كه به رانش وارد شده بود، ميلنگيد. 32 (بنياسرائيل تا به امروز ماهيچه عِرق النِساء را كه در ران است نميخورند، زيرا اين قسمت از رانِ يعقوب بود كه در آن شب صدمه ديد.)
راهنما
بابهاي 31، 32، 33 . بازگشت يعقوب به كنعان
بيست سال پيش از اين، يعقوب تنها و با دست خالي كنعان را ترك كرده بود. اكنون، همچون شاهزادهاي ثروتمند، با گلهها و رمهها و خادمين فراوان به آنجا باز ميگشت. خدا به وعدة خود عمل كرده بود (28 : 15). اكنون، هنگام بازگشتن به خانه، به او خير مقدم ميگفتند (32 : 1).
اسحق هنوز زنده بود. 100 سال از مرگ ابراهيم ميگذشت. يعقوب داشت به ميراث خود در سرزمين موعود كنعان وارد ميشد. تا اينجا خدا با او بود. اكنون احساس ميكرد كه بيش از هميشه به خدا نياز دارد (32 : 24 - 30). عيسو سوگند خورده بود كه او را بكشد (27 : 41). يعقوب هنوز هم ميترسيد. آن دو در صلح با هم ملاقات كردند و از يكديگر جدا شدند.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
ملاقات عيسو و يعقوب
پس يعقوب چشم خود را باز كرده،ديد كه اينك عيسو ميآيد و چهارصد نفر با او. آنگاه فرزندان خود را به ليه و راحيل و دو كنيز تقسيم كرد. 2 و كنيزان را با فرزندان ايشان پيش داشت و ليه را با فرزندانش در عقب ايشان، و راحيل و يوسف را آخر. 3 و خود در پيش ايشان رفته، هفت مرتبه رو به زمين نهاد تا به برادر خود رسيد. 4 اما عيسو دوان دوان به استقبال او آمد و او را در بر گرفته، به آغوش خود كشيد، و او را بوسيد و هر دو بگريستند. 5 و چشمان خود را باز كرده، زنان و فرزندان را بديد و گفت: «اين همراهان تو كيستند؟»
گفت: «فرزنداني كه خدا به بندهات عنايت فرموده است.» 6 آنگاه كنيزان با فرزندان ايشان نزديك شده، تعظيم كردند. 7 و ليه با فرزندانش نزديك شده، تعظيم كردند. پس يوسف و راحيل نزديك شده، تعظيم كردند. 8 و او گفت: «از تمامي اين گروهي كه بدان برخوردم، چه مقصود داري؟» گفت: «تا در نظر آقاي خود التفات يابم.» 9 عيسو گفت: «اي برادرم مرا بسيار است، مال خود را نگاه دار.» 10 يعقوب گفت: «ني، بلكه اگر در نظرت التفات يافتهام، پيشكش مرا از دستم قبول فرما، زيرا كه روي تو را ديدم مثل ديدن روي خدا، و مرا منظور داشتي. 11 پس هدية مرا كه به حضورت آورده شد بپذير، زيرا خدا به من احسان فرموده است و همه چيز دارم.» پس او راالحاح نمود تا پذيرفت. 12 گفت: «كوچ كرده، برويم و من همراه تو ميآيم.»
13 گفت: «آقايم آگاه است كه اطفال نازكند و گوسفندان و گاوان شيرده نيز با من است، و اگر آنها را يك روز برانند، تمامي گله ميميرند؛ 14 پس آقايم پيشتر از بندة خود برود و من موافق قدم مواشي كه دارم و به حسب قدم اطفال، آهسته سفر ميكنم، تا نزد آقاي خود به سعير برسم.»
15 عيسو گفت: «پس بعضي از اين كساني را كه با منند نزد تو ميگذارم.» گفت: «چه لازم است، فقط در نظر آقاي خود التفات بيابم.» 16 در همان روز عيسو راه خود را پيش گرفته، به سعير مراجعت كرد. 17 و اما يعقوب به سُكّوت سفر كرد و خانهاي براي خود بنا نمود و براي مواشي خود سايبانها ساخت. از اين سبب آن موضع به «سُكّوت» ناميده شد.
18 پس چون يعقوب از فدان ارام مراجعت كرد، به سلامتي به شهر شكيم، در زمين كنعان آمد، و در مقابل شهر فرود آمد. 19 و آن قطعهزميني را كه خيمة خود را در آن زده بود از بنيحمور، پدر شكيم، به صد قسيط خريد. 20 و مذبحي در آنجا بنا نمود و آن را ايلالوهي اسرائيل ناميد. ترجمه تفسیری آنگاه يعقوب از فاصله دور ديد كه عيسو با چهار صد نفر از افراد خود ميآيد. 2 او خانواده خود را در يك صف به سه دسته تقسيم كرد و آنها را پشت سر هم به راه انداخت. در دسته اول دو كنيز او و فرزندانشان، در دسته دوم ليه و فرزندانش و در دسته سوم راحيل و يوسف قرار داشتند. 3 خود يعقوب نيز در پيشاپيش آنها حركت ميكرد. وقتي يعقوب به برادرش نزديك شد، هفت مرتبه او را تعظيم كرد. 4 عيسو دوان دوان به استقبال او شتافت و او را در آغوش كشيده، بوسيد و هر دو گريستند. 5 سپس عيسو نگاهي به زنان و كودكان انداخت و پرسيد: «اين همراهان تو كيستند؟»
يعقوب گفت: «فرزنداني هستند كه خدا به بندهات عطا فرموده است.» 6 آنگاه كنيزان با فرزندانشان جلو آمده، عيسو را تعظيم كردند، 7 بعد ليه و فرزندانش وآخر همه راحيل و يوسف پيش آمدند و او را تعظيم نمودند.
8 عيسو پرسيد: «آن حيواناتي كه در راه ديدم، براي چه بود؟» يعقوب گفت: «آنها را به تو پيشكش كردم تا مورد لطف تو قرار گيرم.»
9 عيسو گفت: «برادر، من خود گله و رمه بسيار دارم. آنها را براي خودت نگاهدار.» 10 يعقوب پاسخ داد: «اگر واقعاً مورد لطف تو واقع شدهام، التماس دارم هديه مرا قبول كني. ديدن روي تو براي من مانند ديدن روي خدا بود! حال كه تو با مهرباني مرا پذيرفتي، 11 پس هدايايي را كه به تو پيشكش كردهام قبول فرما. خدا نسبت به من بسيار بخشنده بوده و تمام احتياجاتم را رفع كرده است.» يعقوب آنقدر اصرار كرد تا عيسو آنها را پذيرفت.
12 عيسو گفت: «آماده شو تا برويم. من و افرادم تو را همراهي خواهيم كرد.»
13 يعقوب گفت: «چنانكه ميبيني بعضي از بچهها كوچكند و رمهها و گلهها نوزاداني دارند كه اگر آنها را بسرعت برانيم همگي تلف خواهند شد. 14 پس شما جلو برويد و ما هم همراه بچهها و گلهها آهسته ميآييم و در سعير به شما ملحق ميشويم.»
15 عيسو گفت: «لااقل بگذار چند نفر از افرادم همراه تو باشند.»
يعقوب پاسخ داد: «لزومي ندارد، ما خودمان ميآييم. از لطف سَروَرم سپاسگزارم.»
16 عيسو همان روز راه خود را پيش گرفته، به سعير مراجعت نمود، 17 اما يعقوب با خانوادهاش به سوكوت رفت و درآنجا براي خود خيمه و براي گلهها و رمههايش سايبانها درست كرد. به همين دليل آن مكان را سوكـوت (يعنـي «سايبانها») ناميدهانـد. 18 سپس از آنجا بسلامتي به شكيم واقع در كنعان كوچ كردند و خارج از شهر خيمه زدند. 19 او زميني را كه در آن خيمه زده بود از خانواده حمور، پدر شكيم به صد پاره نقره خريد. 20 در آنجا يعقوبقربانگاهي ساخت و آن را ايل الوهي اسرائيل (يعني «قربانگاه خداي اسرائيل») ناميد.
راهنما
بابهاي 31، 32، 33 . بازگشت يعقوب به كنعان
بيست سال پيش از اين، يعقوب تنها و با دست خالي كنعان را ترك كرده بود. اكنون، همچون شاهزادهاي ثروتمند، با گلهها و رمهها و خادمين فراوان به آنجا باز ميگشت. خدا به وعدة خود عمل كرده بود (28 : 15). اكنون، هنگام بازگشتن به خانه، به او خير مقدم ميگفتند (32 : 1).
اسحق هنوز زنده بود. 100 سال از مرگ ابراهيم ميگذشت. يعقوب داشت به ميراث خود در سرزمين موعود كنعان وارد ميشد. تا اينجا خدا با او بود. اكنون احساس ميكرد كه بيش از هميشه به خدا نياز دارد (32 : 24 - 30). عيسو سوگند خورده بود كه او را بكشد (27 : 41). يعقوب هنوز هم ميترسيد. آن دو در صلح با هم ملاقات كردند و از يكديگر جدا شدند.
پس يعقوب چشم خود را باز كرده،ديد كه اينك عيسو ميآيد و چهارصد نفر با او. آنگاه فرزندان خود را به ليه و راحيل و دو كنيز تقسيم كرد. 2 و كنيزان را با فرزندان ايشان پيش داشت و ليه را با فرزندانش در عقب ايشان، و راحيل و يوسف را آخر. 3 و خود در پيش ايشان رفته، هفت مرتبه رو به زمين نهاد تا به برادر خود رسيد. 4 اما عيسو دوان دوان به استقبال او آمد و او را در بر گرفته، به آغوش خود كشيد، و او را بوسيد و هر دو بگريستند. 5 و چشمان خود را باز كرده، زنان و فرزندان را بديد و گفت: «اين همراهان تو كيستند؟»
گفت: «فرزنداني كه خدا به بندهات عنايت فرموده است.» 6 آنگاه كنيزان با فرزندان ايشان نزديك شده، تعظيم كردند. 7 و ليه با فرزندانش نزديك شده، تعظيم كردند. پس يوسف و راحيل نزديك شده، تعظيم كردند. 8 و او گفت: «از تمامي اين گروهي كه بدان برخوردم، چه مقصود داري؟» گفت: «تا در نظر آقاي خود التفات يابم.» 9 عيسو گفت: «اي برادرم مرا بسيار است، مال خود را نگاه دار.» 10 يعقوب گفت: «ني، بلكه اگر در نظرت التفات يافتهام، پيشكش مرا از دستم قبول فرما، زيرا كه روي تو را ديدم مثل ديدن روي خدا، و مرا منظور داشتي. 11 پس هدية مرا كه به حضورت آورده شد بپذير، زيرا خدا به من احسان فرموده است و همه چيز دارم.» پس او راالحاح نمود تا پذيرفت. 12 گفت: «كوچ كرده، برويم و من همراه تو ميآيم.»
13 گفت: «آقايم آگاه است كه اطفال نازكند و گوسفندان و گاوان شيرده نيز با من است، و اگر آنها را يك روز برانند، تمامي گله ميميرند؛ 14 پس آقايم پيشتر از بندة خود برود و من موافق قدم مواشي كه دارم و به حسب قدم اطفال، آهسته سفر ميكنم، تا نزد آقاي خود به سعير برسم.»
15 عيسو گفت: «پس بعضي از اين كساني را كه با منند نزد تو ميگذارم.» گفت: «چه لازم است، فقط در نظر آقاي خود التفات بيابم.» 16 در همان روز عيسو راه خود را پيش گرفته، به سعير مراجعت كرد. 17 و اما يعقوب به سُكّوت سفر كرد و خانهاي براي خود بنا نمود و براي مواشي خود سايبانها ساخت. از اين سبب آن موضع به «سُكّوت» ناميده شد.
18 پس چون يعقوب از فدان ارام مراجعت كرد، به سلامتي به شهر شكيم، در زمين كنعان آمد، و در مقابل شهر فرود آمد. 19 و آن قطعهزميني را كه خيمة خود را در آن زده بود از بنيحمور، پدر شكيم، به صد قسيط خريد. 20 و مذبحي در آنجا بنا نمود و آن را ايلالوهي اسرائيل ناميد. ترجمه تفسیری آنگاه يعقوب از فاصله دور ديد كه عيسو با چهار صد نفر از افراد خود ميآيد. 2 او خانواده خود را در يك صف به سه دسته تقسيم كرد و آنها را پشت سر هم به راه انداخت. در دسته اول دو كنيز او و فرزندانشان، در دسته دوم ليه و فرزندانش و در دسته سوم راحيل و يوسف قرار داشتند. 3 خود يعقوب نيز در پيشاپيش آنها حركت ميكرد. وقتي يعقوب به برادرش نزديك شد، هفت مرتبه او را تعظيم كرد. 4 عيسو دوان دوان به استقبال او شتافت و او را در آغوش كشيده، بوسيد و هر دو گريستند. 5 سپس عيسو نگاهي به زنان و كودكان انداخت و پرسيد: «اين همراهان تو كيستند؟»
يعقوب گفت: «فرزنداني هستند كه خدا به بندهات عطا فرموده است.» 6 آنگاه كنيزان با فرزندانشان جلو آمده، عيسو را تعظيم كردند، 7 بعد ليه و فرزندانش وآخر همه راحيل و يوسف پيش آمدند و او را تعظيم نمودند.
8 عيسو پرسيد: «آن حيواناتي كه در راه ديدم، براي چه بود؟» يعقوب گفت: «آنها را به تو پيشكش كردم تا مورد لطف تو قرار گيرم.»
9 عيسو گفت: «برادر، من خود گله و رمه بسيار دارم. آنها را براي خودت نگاهدار.» 10 يعقوب پاسخ داد: «اگر واقعاً مورد لطف تو واقع شدهام، التماس دارم هديه مرا قبول كني. ديدن روي تو براي من مانند ديدن روي خدا بود! حال كه تو با مهرباني مرا پذيرفتي، 11 پس هدايايي را كه به تو پيشكش كردهام قبول فرما. خدا نسبت به من بسيار بخشنده بوده و تمام احتياجاتم را رفع كرده است.» يعقوب آنقدر اصرار كرد تا عيسو آنها را پذيرفت.
12 عيسو گفت: «آماده شو تا برويم. من و افرادم تو را همراهي خواهيم كرد.»
13 يعقوب گفت: «چنانكه ميبيني بعضي از بچهها كوچكند و رمهها و گلهها نوزاداني دارند كه اگر آنها را بسرعت برانيم همگي تلف خواهند شد. 14 پس شما جلو برويد و ما هم همراه بچهها و گلهها آهسته ميآييم و در سعير به شما ملحق ميشويم.»
15 عيسو گفت: «لااقل بگذار چند نفر از افرادم همراه تو باشند.»
يعقوب پاسخ داد: «لزومي ندارد، ما خودمان ميآييم. از لطف سَروَرم سپاسگزارم.»
16 عيسو همان روز راه خود را پيش گرفته، به سعير مراجعت نمود، 17 اما يعقوب با خانوادهاش به سوكوت رفت و درآنجا براي خود خيمه و براي گلهها و رمههايش سايبانها درست كرد. به همين دليل آن مكان را سوكـوت (يعنـي «سايبانها») ناميدهانـد. 18 سپس از آنجا بسلامتي به شكيم واقع در كنعان كوچ كردند و خارج از شهر خيمه زدند. 19 او زميني را كه در آن خيمه زده بود از خانواده حمور، پدر شكيم به صد پاره نقره خريد. 20 در آنجا يعقوبقربانگاهي ساخت و آن را ايل الوهي اسرائيل (يعني «قربانگاه خداي اسرائيل») ناميد.
راهنما
بابهاي 31، 32، 33 . بازگشت يعقوب به كنعان
بيست سال پيش از اين، يعقوب تنها و با دست خالي كنعان را ترك كرده بود. اكنون، همچون شاهزادهاي ثروتمند، با گلهها و رمهها و خادمين فراوان به آنجا باز ميگشت. خدا به وعدة خود عمل كرده بود (28 : 15). اكنون، هنگام بازگشتن به خانه، به او خير مقدم ميگفتند (32 : 1).
اسحق هنوز زنده بود. 100 سال از مرگ ابراهيم ميگذشت. يعقوب داشت به ميراث خود در سرزمين موعود كنعان وارد ميشد. تا اينجا خدا با او بود. اكنون احساس ميكرد كه بيش از هميشه به خدا نياز دارد (32 : 24 - 30). عيسو سوگند خورده بود كه او را بكشد (27 : 41). يعقوب هنوز هم ميترسيد. آن دو در صلح با هم ملاقات كردند و از يكديگر جدا شدند.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
34 رسوایی دینه
ماجراي دينه
پس دينه، دختر ليه، كه او را براييعقوب زاييده بود، براي ديدن دختران آن مُلك بيرون رفت. 2 و چون شكيم بنحمور حِوي كه رئيس آن زمين بود، او را بديد، اورابگرفت و با او همخواب شده، وي را بيعصمت ساخت. 3 و دلش به دينه، دختر يعقوب، بسته شده، عاشق آن دختر گشت، و سخنان دلآويز به آن دختر گفت. 4 و شكيم به پدر خود، حمور خطاب كرده، گفت: «اين دختر را براي من به زني بگير.» 5 و يعقوب شنيد كه دخترش دينه را بيعصمت كرده است. و چون پسرانش با مواشي او در صحرا بودند، يعقوب سكوت كرد تا ايشان بيايند. 6 و حمور، پدر شكيم نزد يعقوب بيرون آمد تا به وي سخن گويد. 7 و چون پسران يعقوب اين را شنيدند، از صحرا آمدند و غضبناك شده، خشم ايشان به شدت افروخته شد، زيرا كه با دختر يعقوب همخواب شده، قباحتي در اسرائيل نموده بود و اين عمل، ناكردني بود.
8 پس حمور ايشان را خطاب كرده، گفت: «دل پسرم شكيم شيفتة دختر شماست؛ او را به وي به زني بدهيد. 9 و با ما مصاهرت نموده، دختران خود را به ما بدهيد و دختران ما را براي خود بگيريد. 10 و با ما ساكن شويد و زمين از آن شما باشد. در آن بمانيد و تجارت كنيد و در آن تصرف كنيد.»
11 و شكيم به پدر و برادران آن دختر گفت: «در نظر خود مرا منظور بداريد و آنچه به من بگوييد، خواهم داد. 12 مِهر و پيشكش هر قدر زياده از من بخواهيد، آنچه بگوييد، خواهم داد فقط دختر را به زني به من بسپاريد.» 13 اما پسران يعقوب در جواب شكيم و پدرش حمور به مكر سخن گفتند زيرا خواهر ايشان، دينه را بيعصمت كرده بود. 14 پس بديشان گفتند: «اين كار را نميتوانيم كرد كه خواهر خود را بهشخصي نامختون بدهيم، چونكه اين براي ما ننگ است. 15 لكن بدين شرط با شما همداستان ميشويم اگر چون ما بشويد، كه هر ذكوري از شما مختون گردد. 16 آنگاه دختران خود را به شما دهيم و دختران شما را براي خود گيريم و با شما ساكن شده، يك قوم شويم. 17 اما اگر سخن ما را اجابت نكنيد و مختون نشويد، دختر خود را برداشته، از اينجا كوچ خواهيم كرد.»
18 و سخنان ايشان بنظر حمور و بنظر شكيم بنحمور پسند افتاد. 19 و آن جوان در كردن اين كار تأخير ننمود، زيرا كه شيفتة دختر يعقوب بود، و او از همة اهل خانة پدرش گراميتر بود. 20 پس حمور و پسرش شكيم به دروازة شهر خود آمده، مردمان شهر خود را خطاب كرده، گفتند: 21 «اين مردمان با ما صلاحانديش هستند، پس در اين زمين ساكن بشوند، و در آن تجارت كنند. اينك زمين از هر طرف براي ايشان وسيع است؛ دختران ايشان را به زني بگيريم و دختران خود را بديشان بدهيم. 22 فقط بدين شرط ايشان با ما متفق خواهند شد تا با ما ساكن شده، يك قوم شويم كه هر ذكوري از ما مختون شود، چنانكه ايشان مختونند. 23 آيا مواشي ايشان و اموال ايشان و هر حيواني كه دارند، از آن ما نميشود؟ فقط با ايشان همداستان شويم تا با ما ساكن شوند.»
24 پس همة كساني كه به دروازة شهر او درآمدند، به سخن حمور و پسرش شكيم رضا دادند، و هر ذكوري از آناني كه به دروازة شهر او درآمدند، مختون شدند. 25 و در روز سوم چون دردمند بودند، دو پسر يعقوب، شمعون و لاوي، برادران دينه، هر يكي شمشير خود را گرفته،دليرانه بر شهر آمدند و همة مردان را كشتند. 26 و حمور و پسرش شكيم را به دم شمشير كشتند، و دينه را از خانة شكيم برداشته، بيرون آمدند. 27 و پسران يعقوب بر كشتگان آمده، شهر را غارت كردند، زيرا خواهر ايشان را بيعصمت كرده بودند. 28 و گلهها و رمهها و الاغها و آنچه در شهر و آنچه در صحرا بود، گرفتند. 29 و تمامي اموال ايشان و همة اطفال و زنان ايشان را به اسيري بردند و آنچه در خانهها بود تاراج كردند. 30 پس يعقوب به شمعون و لاوي گفت: «مرا به اضطراب انداختيد، و مرا نزد سكنة اين زمين، يعني كنعانيان و فِرِزّيان مكروه ساختيد، و من در شماره قليلم، همانا بر من جمع شوند و مرا بزنند و من با خانهام هلاك شوم.» 31 گفتند: «آيا او با خواهر ما مثل فاحشه عمل كند؟» ترجمه تفسیری روزي دينه، دختر يعقوب وليه، براي ديدن دختراني كه در همسايگي آنها سكونت داشتند رفت. 2 وقتي شكيم پسر حمور، پادشاه حّوي، دينه را ديد او را گرفته، به وي تجاوز نمود. 3 شكيم سخت عاشق دينه شد و سعي كرد با سخنان دلنشين توجه او را به خود جلب نمايد.
4 شكيم موضوع رابا پدر خويش در ميان نهاد و از او خواهش كرد كه آن دختر را برايش به زني بگيرد.
5 چيزي نگذشت كه خبر به گوش يعقوب رسيد، ولي چون پسرانش براي چرانيدن گلهها به صحرا رفته بودند، تا مراجعت آنها هيچ اقدامي نكرد. 6 حمور، پدر شكيم، نزد يعقوب رفت تا با او صحبت كند. 7 او وقتي به آنجا رسيد كه پسران يعقوب نيز از صحرا برگشته بودند. ايشان از شنيدن آنچه بر سر خواهرشان آمده بود بشدت خشمگين بودند، زيرا اين عملِ زشت حيثيت آنها را پايمال كرده بود.
8 حمور به يعقوب گفت: «پسرم شكيم واقعاً عاشق دخترت ميباشد. خواهش ميكنم وي را به زني به او بدهيد. 9و10 علاوه بر اين شما ميتوانيد همينجا در بين ما زندگي كنيد و بگذاريد دختران شما با پسران ما ازدواج كنند و ما هم دختران خود را به همسري به پسران شما خواهيم داد. مِلك من وسيع است، پس هر جا كه مايل هستيد ساكن شويد و كار كنيد و صاحب املاك شويد.»
11و12 آنگاه شكيم به پدر و برادران دينه گفت: «خواهش ميكنم در حق من اين لطف را بكنيد و اجازه دهيد دينه را به زني بگيرم. هر چقدر مهريه و پيشكش بخواهيد به شما خواهم داد.»
13 برادران دينه بخاطر اين كه شكيم خواهرشان را رسوا كرده بود، به نيرنگ به شكيم و پدرش گفتند: 14 «ما نميتوانيم خواهر خود را به يك ختنه نشده بدهيم. اين مايه رسوايي ما خواهد شد. 15 ولي به يك شرط حاضريم اين كار را بكنيم، و آن شرط اين استكه همه مردان و پسران شما ختنه شوند. 16 آنگاه دختران خود را به شما خواهيم داد و دختران شما را براي خود خواهيم گرفت و در بين شما ساكن شده، يك قوم خواهيم بود. 17 اگر اين شرط را نپذيريد و ختنه نشويد، دخترمان را برداشته از اينجا خواهيم رفت.»
18و19 حمور و شكيم شرط آنها را پذيرفتند و شكيم در انجام اين كار درنگ ننمود، زيرا عاشق دينه بود. مردم شهر براي شكيم احترام زيادي قايل بودند و از سخنان او پيروي ميكردند. 20 پس او و پدرش به دروازه شهر رفتند و به اهالي آنجا گفتند: 21 «اين مردم، دوستان ما هستند. اجازه دهيد در ميان ما ساكن شده، به كسب و كار خود مشغول شوند. زمين وسيع است و جاي كافي براي آنها وجود دارد و ما و آنها ميتوانيم با هم وصلت كنيم. 22 اما آنها فقط به اين شرط حاضرند در اينجا بمانند و با ما يك قوم شوند كه همه مـردان و پسـران ما مانند ايشان ختنـه گردند. 23 اگر چنين كنيم، اموال و گلهها و آنچه كه دارند از آن ما خواهد شد. بياييد با اين شرط موافقت كنيم تا آنها در اينجا با ما زندگي كنند.»
24 اهالي شهر پيشنهاد شكيم و پدرش را پذيرفتند و ختنه شدند. 25 ولي سه روز بعد، در حالي كه هنوز درد داشتند، شمعون و لاوي، برادران دينه، شمشيرهاي خود را برداشته، بدون روبرو شدن با كوچكترين مقاومتي وارد شهر شدند و تمام مردان را از دمِ شمشير گذرانيدند. 26 آنها حمور و شكيم را كُشتند و دينه را از خانه شكيـم برداشته، با خود بردنـد. 27 سپس پسران يعقوب رفتند و تمام شهر را غارت كردند، زيـرا خواهرشـان در آنجا رسوا شـده بـود. 28 ايشان گلهها و رمهها و الاغها و هر چه را كه بدستشان رسيد، چه در شهر و چه در صحرا، 29 با زنان و اطفال و تمامي اموالي كه در خانهها بود غارت كردند و با خود بردند.
30 يعقوب به شمعون و لاوي گفت: «شما مرا به دردسر انداختهايد و حال كنعانيها و فرّزيها و تمامي ساكنان اين مرزوبوم دشمن من خواهند شد. عدةما در برابر آنها ناچيز است؛ اگر آنها بر سر ما بريزند، ما رانابود خواهند كرد.»
31 آنها در جواب پدر خود گفتند: «آيا او ميبايست با خواهر ما مانند يك فاحشه رفتار ميكرد؟»
راهنما
باب 34 . گرفتن انتقام دينه بدست شمعون و لاوي
شكيم نخستين محل در كنعان بود كه يعقوب در بازگشت در آن توقف كرد. او قطعهاي زمين در آنجا خريد و در آن مذبحي بر پا كرد، گويي قصد داشت، دست كم بطور موقت، در آنجا ساكن شود. اما عمل فجيع شمعون و لاوي، او را نزد همسايگانش منفور كرد. پس خيلي زود به سوي بيتئيل به راه افتاد.
ماجراي دينه
پس دينه، دختر ليه، كه او را براييعقوب زاييده بود، براي ديدن دختران آن مُلك بيرون رفت. 2 و چون شكيم بنحمور حِوي كه رئيس آن زمين بود، او را بديد، اورابگرفت و با او همخواب شده، وي را بيعصمت ساخت. 3 و دلش به دينه، دختر يعقوب، بسته شده، عاشق آن دختر گشت، و سخنان دلآويز به آن دختر گفت. 4 و شكيم به پدر خود، حمور خطاب كرده، گفت: «اين دختر را براي من به زني بگير.» 5 و يعقوب شنيد كه دخترش دينه را بيعصمت كرده است. و چون پسرانش با مواشي او در صحرا بودند، يعقوب سكوت كرد تا ايشان بيايند. 6 و حمور، پدر شكيم نزد يعقوب بيرون آمد تا به وي سخن گويد. 7 و چون پسران يعقوب اين را شنيدند، از صحرا آمدند و غضبناك شده، خشم ايشان به شدت افروخته شد، زيرا كه با دختر يعقوب همخواب شده، قباحتي در اسرائيل نموده بود و اين عمل، ناكردني بود.
8 پس حمور ايشان را خطاب كرده، گفت: «دل پسرم شكيم شيفتة دختر شماست؛ او را به وي به زني بدهيد. 9 و با ما مصاهرت نموده، دختران خود را به ما بدهيد و دختران ما را براي خود بگيريد. 10 و با ما ساكن شويد و زمين از آن شما باشد. در آن بمانيد و تجارت كنيد و در آن تصرف كنيد.»
11 و شكيم به پدر و برادران آن دختر گفت: «در نظر خود مرا منظور بداريد و آنچه به من بگوييد، خواهم داد. 12 مِهر و پيشكش هر قدر زياده از من بخواهيد، آنچه بگوييد، خواهم داد فقط دختر را به زني به من بسپاريد.» 13 اما پسران يعقوب در جواب شكيم و پدرش حمور به مكر سخن گفتند زيرا خواهر ايشان، دينه را بيعصمت كرده بود. 14 پس بديشان گفتند: «اين كار را نميتوانيم كرد كه خواهر خود را بهشخصي نامختون بدهيم، چونكه اين براي ما ننگ است. 15 لكن بدين شرط با شما همداستان ميشويم اگر چون ما بشويد، كه هر ذكوري از شما مختون گردد. 16 آنگاه دختران خود را به شما دهيم و دختران شما را براي خود گيريم و با شما ساكن شده، يك قوم شويم. 17 اما اگر سخن ما را اجابت نكنيد و مختون نشويد، دختر خود را برداشته، از اينجا كوچ خواهيم كرد.»
18 و سخنان ايشان بنظر حمور و بنظر شكيم بنحمور پسند افتاد. 19 و آن جوان در كردن اين كار تأخير ننمود، زيرا كه شيفتة دختر يعقوب بود، و او از همة اهل خانة پدرش گراميتر بود. 20 پس حمور و پسرش شكيم به دروازة شهر خود آمده، مردمان شهر خود را خطاب كرده، گفتند: 21 «اين مردمان با ما صلاحانديش هستند، پس در اين زمين ساكن بشوند، و در آن تجارت كنند. اينك زمين از هر طرف براي ايشان وسيع است؛ دختران ايشان را به زني بگيريم و دختران خود را بديشان بدهيم. 22 فقط بدين شرط ايشان با ما متفق خواهند شد تا با ما ساكن شده، يك قوم شويم كه هر ذكوري از ما مختون شود، چنانكه ايشان مختونند. 23 آيا مواشي ايشان و اموال ايشان و هر حيواني كه دارند، از آن ما نميشود؟ فقط با ايشان همداستان شويم تا با ما ساكن شوند.»
24 پس همة كساني كه به دروازة شهر او درآمدند، به سخن حمور و پسرش شكيم رضا دادند، و هر ذكوري از آناني كه به دروازة شهر او درآمدند، مختون شدند. 25 و در روز سوم چون دردمند بودند، دو پسر يعقوب، شمعون و لاوي، برادران دينه، هر يكي شمشير خود را گرفته،دليرانه بر شهر آمدند و همة مردان را كشتند. 26 و حمور و پسرش شكيم را به دم شمشير كشتند، و دينه را از خانة شكيم برداشته، بيرون آمدند. 27 و پسران يعقوب بر كشتگان آمده، شهر را غارت كردند، زيرا خواهر ايشان را بيعصمت كرده بودند. 28 و گلهها و رمهها و الاغها و آنچه در شهر و آنچه در صحرا بود، گرفتند. 29 و تمامي اموال ايشان و همة اطفال و زنان ايشان را به اسيري بردند و آنچه در خانهها بود تاراج كردند. 30 پس يعقوب به شمعون و لاوي گفت: «مرا به اضطراب انداختيد، و مرا نزد سكنة اين زمين، يعني كنعانيان و فِرِزّيان مكروه ساختيد، و من در شماره قليلم، همانا بر من جمع شوند و مرا بزنند و من با خانهام هلاك شوم.» 31 گفتند: «آيا او با خواهر ما مثل فاحشه عمل كند؟» ترجمه تفسیری روزي دينه، دختر يعقوب وليه، براي ديدن دختراني كه در همسايگي آنها سكونت داشتند رفت. 2 وقتي شكيم پسر حمور، پادشاه حّوي، دينه را ديد او را گرفته، به وي تجاوز نمود. 3 شكيم سخت عاشق دينه شد و سعي كرد با سخنان دلنشين توجه او را به خود جلب نمايد.
4 شكيم موضوع رابا پدر خويش در ميان نهاد و از او خواهش كرد كه آن دختر را برايش به زني بگيرد.
5 چيزي نگذشت كه خبر به گوش يعقوب رسيد، ولي چون پسرانش براي چرانيدن گلهها به صحرا رفته بودند، تا مراجعت آنها هيچ اقدامي نكرد. 6 حمور، پدر شكيم، نزد يعقوب رفت تا با او صحبت كند. 7 او وقتي به آنجا رسيد كه پسران يعقوب نيز از صحرا برگشته بودند. ايشان از شنيدن آنچه بر سر خواهرشان آمده بود بشدت خشمگين بودند، زيرا اين عملِ زشت حيثيت آنها را پايمال كرده بود.
8 حمور به يعقوب گفت: «پسرم شكيم واقعاً عاشق دخترت ميباشد. خواهش ميكنم وي را به زني به او بدهيد. 9و10 علاوه بر اين شما ميتوانيد همينجا در بين ما زندگي كنيد و بگذاريد دختران شما با پسران ما ازدواج كنند و ما هم دختران خود را به همسري به پسران شما خواهيم داد. مِلك من وسيع است، پس هر جا كه مايل هستيد ساكن شويد و كار كنيد و صاحب املاك شويد.»
11و12 آنگاه شكيم به پدر و برادران دينه گفت: «خواهش ميكنم در حق من اين لطف را بكنيد و اجازه دهيد دينه را به زني بگيرم. هر چقدر مهريه و پيشكش بخواهيد به شما خواهم داد.»
13 برادران دينه بخاطر اين كه شكيم خواهرشان را رسوا كرده بود، به نيرنگ به شكيم و پدرش گفتند: 14 «ما نميتوانيم خواهر خود را به يك ختنه نشده بدهيم. اين مايه رسوايي ما خواهد شد. 15 ولي به يك شرط حاضريم اين كار را بكنيم، و آن شرط اين استكه همه مردان و پسران شما ختنه شوند. 16 آنگاه دختران خود را به شما خواهيم داد و دختران شما را براي خود خواهيم گرفت و در بين شما ساكن شده، يك قوم خواهيم بود. 17 اگر اين شرط را نپذيريد و ختنه نشويد، دخترمان را برداشته از اينجا خواهيم رفت.»
18و19 حمور و شكيم شرط آنها را پذيرفتند و شكيم در انجام اين كار درنگ ننمود، زيرا عاشق دينه بود. مردم شهر براي شكيم احترام زيادي قايل بودند و از سخنان او پيروي ميكردند. 20 پس او و پدرش به دروازه شهر رفتند و به اهالي آنجا گفتند: 21 «اين مردم، دوستان ما هستند. اجازه دهيد در ميان ما ساكن شده، به كسب و كار خود مشغول شوند. زمين وسيع است و جاي كافي براي آنها وجود دارد و ما و آنها ميتوانيم با هم وصلت كنيم. 22 اما آنها فقط به اين شرط حاضرند در اينجا بمانند و با ما يك قوم شوند كه همه مـردان و پسـران ما مانند ايشان ختنـه گردند. 23 اگر چنين كنيم، اموال و گلهها و آنچه كه دارند از آن ما خواهد شد. بياييد با اين شرط موافقت كنيم تا آنها در اينجا با ما زندگي كنند.»
24 اهالي شهر پيشنهاد شكيم و پدرش را پذيرفتند و ختنه شدند. 25 ولي سه روز بعد، در حالي كه هنوز درد داشتند، شمعون و لاوي، برادران دينه، شمشيرهاي خود را برداشته، بدون روبرو شدن با كوچكترين مقاومتي وارد شهر شدند و تمام مردان را از دمِ شمشير گذرانيدند. 26 آنها حمور و شكيم را كُشتند و دينه را از خانه شكيـم برداشته، با خود بردنـد. 27 سپس پسران يعقوب رفتند و تمام شهر را غارت كردند، زيـرا خواهرشـان در آنجا رسوا شـده بـود. 28 ايشان گلهها و رمهها و الاغها و هر چه را كه بدستشان رسيد، چه در شهر و چه در صحرا، 29 با زنان و اطفال و تمامي اموالي كه در خانهها بود غارت كردند و با خود بردند.
30 يعقوب به شمعون و لاوي گفت: «شما مرا به دردسر انداختهايد و حال كنعانيها و فرّزيها و تمامي ساكنان اين مرزوبوم دشمن من خواهند شد. عدةما در برابر آنها ناچيز است؛ اگر آنها بر سر ما بريزند، ما رانابود خواهند كرد.»
31 آنها در جواب پدر خود گفتند: «آيا او ميبايست با خواهر ما مانند يك فاحشه رفتار ميكرد؟»
راهنما
باب 34 . گرفتن انتقام دينه بدست شمعون و لاوي
شكيم نخستين محل در كنعان بود كه يعقوب در بازگشت در آن توقف كرد. او قطعهاي زمين در آنجا خريد و در آن مذبحي بر پا كرد، گويي قصد داشت، دست كم بطور موقت، در آنجا ساكن شود. اما عمل فجيع شمعون و لاوي، او را نزد همسايگانش منفور كرد. پس خيلي زود به سوي بيتئيل به راه افتاد.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
35 یعقوب به بیت ئیل برمی گردد،مرگ راحیل و اسحاق
بازگشت يعقوب به بيتئيل
و خدا به يعقوب گفت: «برخاسته، به بيتئيل برآي و در آنجا ساكن شو و آنجا براي خدايي كه بر تو ظاهر شد، وقتي كه از حضور برادرت، عيسو فرار كردي، مذبحي بساز.» 2 پس يعقوب به اهل خانه و همه كساني كه با وي بودند، گفت: «خدايان بيگانهاي را كه در ميان شماست، دور كنيد و خويشتن را طاهر سازيد و رختهاي خود را عوض كنيد، 3 تا برخاسته، به بيتئيل برويم و آنجا براي آن خدايي كه در روز تنگي من، مرا اجابت فرمود و در راهي كه رفتم با من ميبود، مذبحي بسازم.» 4 آنگاه همة خدايان بيگانه را كه در دست ايشان بود، به يعقوب دادند، با گوشوارههايي كه درگوشهاي ايشان بود، و يعقوب آنها را زير بلوطي كه در شكيم بود دفن كرد. 5 پس كوچ كردند و خوف خدا بر شهرهاي گرداگرد ايشان بود، كه بنييعقوب را تعاقب نكردند. 6 و يعقوب به لوز كه در زمين كنعان واقع است، و همان بيتئيل باشد، رسيد. او با تمامي قوم كه با وي بودند. 7 و در آنجا مذبحي بنا نمود و آن مكان را «ايلبيتئيل» ناميد. زيرا در آنجا خدا بر وي ظاهر شده بود، هنگامي كه از حضور برادر خود ميگريخت.
8 و دبوره داية رفقه مرد. و او را زير درخت بلوط تحت بيتئيل دفن كردند، و آن را «الونباكوت» ناميد.
9 و خدا بار ديگر بر يعقوب ظاهر شد، وقتي كه از فدّان ارام آمد، و او را بركت داد. 10 و خدا به وي گفت: «نام تو يعقوب است اما بعد از اين نام تو يعقوب خوانده نشود، بلكه نام تو اسرائيل خواهد بود.» پس او را اسرائيل نام نهاد. 11 و خدا وي را گفت: «من خداي قادر مطلق هستم. بارور و كثير شو. امتي و جماعتي از امتها از تو بوجود آيند، و از صلب تو پادشاهان پديد شوند. 12 و زميني كه به ابراهيم و اسحاق دادم، به تو دهم؛ و به ذريت بعد از تو، اين زمين را خواهم داد.» 13 پس خدا از آنجايي كه با وي سخن گفت، از نزد وي صعود نمود.
14 و يعقوب ستوني برپا داشت، در جايي كه با وي تكلم نمود، ستوني از سنگ، و هديهاي ريختني بر آن ريخت، و آن را به روغن تدهين كرد. 15 پس يعقوب آن مكان را كه خدا با وي درآنجا سخن گفته بود، «بيتئيل» ناميد.
مرگ راحيل و اسحاق
16 پس، از «بيتئيل» كوچ كردند. و چون اندك مسافتي مانده بود كه به افراته برسند، راحيل را وقت وضع حمل رسيد، و زاييدنش دشوار شد. 17 و چون زاييدنش دشوار بود، قابله وي را گفت: «مترس زيرا كه اين نيز برايت پسر است.» 18 و در حين جان كندن، زيرا كه مُرد، پسر را «بناوني» نام نهاد، لكن پدرش وي را «بنيامين» ناميد.
19 پس راحيل وفات يافت، و در راه افراته كه بيتلحم باشد، دفن شد. 20 و يعقوب بر قبر وي ستوني نصب كرد كه آن تا امروز ستون قبر راحيل است. 21 پس اسرائيل كوچ كرد و خيمة خود را بدان طرف برج عيدر زد. 22 و در حين سكونت اسرائيل در آن زمين، رؤبين رفته، با كنيز پدر خود، بِلهَه، همخواب شد. و اسرائيل اين را شنيد. و بنييعقوب دوازده بودند: 23 پسران ليه: رؤبين نخستزادة يعقوب و شمعون و لاوي و يهودا و يساكار و زبولون. 24 و پسران راحيل: يوسف و بنيامين. 25 و پسران بلهه كنيز راحيل: دان و نفتالي. 26 و پسران زلفه، كنيز ليه: جاد و اشير. اينانند پسران يعقوب، كه در فدان ارام براي او متولد شدند.
27 و يعقوب نزد پدر خود، اسحاق، در ممري آمد، به قرية اربع كه حبرون باشد، جايي كه ابراهيم و اسحاق غربت گزيدند. 28 و عمر اسحاق صد و هشتاد سال بود. 29 و اسحاق جان سپرد و مرد، و پير و سالخورده به قوم خويشپيوست. و پسرانش عيسو و يعقوب او را دفن كردند. ترجمه تفسیری خدا به يعقوب فرمود: «حال برخيز و به بيتئيل برو. در آنجا ساكن شو و قربانگاهي بساز و آن خدايي را كه وقتي از دست برادرت عيسو ميگريختي بر تو ظاهر شد، عبادت نما.»
2 آنگاه يعقوب به تمامي اهل خانه خود دستور داد كه بُتهايي را كه با خود آورده بودند، دور بيندازند و غسل بگيرند و لباسهايشان را عوض كنند. 3 او به ايشان گفت: «به بيتئيل ميرويم و من در آنجا براي خدايي كه به هنگام سختي، دعاهايم را اجابت فرمود و هـر جا ميرفتم با من بود، قربانگاهي خواهم ساخت.»
4 پس همگي، بُتهاي خود و گوشوارههايي را كه در گوش داشتند به يعقوب دادند و او آنها را زير درخت بلوطي در شكيم دفن كرد. 5 سپس آنها بار ديگر كوچ كردند. و ترس خدا بر تمامي شهرهايي كه يعقوب از آنها عبور ميكرد قرار گرفت تا به وي حمله نكنند. 6 سرانجام به لوز كه همان بيتئيل باشد، واقع در سرزمين كنعان رسيدند. 7 يعقوب در آنجا قربانگاهي بنا كرد و آن را قربانگاه «خداي بيتئيل» ناميد (چون هنگام فرار از دست عيسو، در بيتئيل بود كه خدا بر او ظاهر شد.)
8 چند روز پس از آن، دبوره دايه پير ربكا مُرد و او را زير درخت بلوطي در دره پايين بيتئيل به خاك سپردند. از آن پس، درخت مذكور را «بلوط گريه» ناميدند.
9 پس از آن كه يـعقـوب از بـينالنـهرين وارد بيـتئـيل شد، خـدا بار ديـگر بـر وي ظـاهر شد و او را بركت داد 10 و به او فرمود: «بعد از اين ديگر نام تو يعقوب خوانده نشود، بلكه نام تو اسرائيل خواهد بود. 11 من هستم خداي قادر مطلق. بارور و زيـاد شو!ملل زياد و پادشاهان بسيار از نسل تو پديد خواهند آمد. 12 سرزميني را كه به ابراهيم و اسحاق دادم، به تو و به نسل تو نيز خواهم داد.» 13 سپس خدا از نزد او به آسمان صعود كرد.
14 پس از آن، يعقوب در همانجايي كه خدا بر او ظاهر شده بود، ستوني از سنگ بنا كرد و هديه نوشيدني براي خداوند بر آن ريخت و آن را با روغن زيتون تدهين كرد. 15 يعقوب آن محل را بيتئيل (يعني «خانه خدا») ناميد، زيرا خدا در آنجا با وي سخن گفته بود.
مرگ راحيل و اسحاق
16 سپس او و خانوادهاش بيتئيل را ترك گفتند و بسوي افرات رهسپار شدند. اما هنوز به افرات نرسيده بودند كه دردِ زايمانِ راحيل شروع شد. 17 در حالي كه راحيل با سختي وضع حمل مينمود، قابلهاش گفت: «نترس، چون اين بار نيز پسر زاييدهاي.» 18 ولي راحيل در حال مرگ بود. او در حين جان سپردن، پسرش را بن اوني (يعني «پسر غم من») نام نهاد، ولي بعد پدرش او را بنيامين (يعني «پسر دست راست من») ناميد.
19 پس راحيل وفات يافت و او را در نزديكي راه افرات كه بيتلحم هم ناميده ميشد، دفن كردند. 20 يعقوب روي قبرش ستوني از سنگ بنا كرد كه تا به امروز باقي است.
21 آنگاه اسرائيل از آنجا كوچ كرد و در آن طرف برج عيدر خيمه زد. 22 در همينجا بود كه رئوبين با بلهه كنيز پدرش همبستر شد و اسرائيل از اين جريان آگاهي يافت.
23 يعقوب دوازده پسر داشت كه اسامي آنها از اين قرار است:
پسران ليه: رئوبين (بزرگترين فرزند يعقوب)، شمعون، لاوي، يهودا، يساكار و زبولون.
24 پسران راحيل: يوسف و بنيامين.
25 پسران بلهه كنيز راحيل: دان و نفتالي.
26 جاد و اشير هم از زلفه، كنيز ليه بودند.
همه پسران يعقوب در بين النهرين متولد شدند.
27 سرانجام يعقوب نزد پدر خود اسحاق به قريه اربع واقع در مِلك ممري آمد. (آن قريه را حبرون نيز ميگويند و ابراهيم هم در آنجا زندگي كرده بود.) 28و29 اسحاق در سن صد و هشتاد سالگي در كمال پيري وفات يافت و به اجداد خويش پيوست و پسرانش عيسو و يعقوب او را دفن كردند.
راهنما
باب 35 . تجديد عهد خدا در بيتئيل
بيتئيل همان جايي بود كه بيست سال پيش از آن، يعقوب به هنگام فرار از كنعان، نردبان آسمان را ديده بود، و خدا او را وارث وعدههاي ابراهيم ساخته بود. اكنون خدا دوباره او را از انجام وعدهها مطمئن ميكرد. پس از آن يعقوب به حبرون، خانة ابراهيم و اسحق بازگشت.
بازگشت يعقوب به بيتئيل
و خدا به يعقوب گفت: «برخاسته، به بيتئيل برآي و در آنجا ساكن شو و آنجا براي خدايي كه بر تو ظاهر شد، وقتي كه از حضور برادرت، عيسو فرار كردي، مذبحي بساز.» 2 پس يعقوب به اهل خانه و همه كساني كه با وي بودند، گفت: «خدايان بيگانهاي را كه در ميان شماست، دور كنيد و خويشتن را طاهر سازيد و رختهاي خود را عوض كنيد، 3 تا برخاسته، به بيتئيل برويم و آنجا براي آن خدايي كه در روز تنگي من، مرا اجابت فرمود و در راهي كه رفتم با من ميبود، مذبحي بسازم.» 4 آنگاه همة خدايان بيگانه را كه در دست ايشان بود، به يعقوب دادند، با گوشوارههايي كه درگوشهاي ايشان بود، و يعقوب آنها را زير بلوطي كه در شكيم بود دفن كرد. 5 پس كوچ كردند و خوف خدا بر شهرهاي گرداگرد ايشان بود، كه بنييعقوب را تعاقب نكردند. 6 و يعقوب به لوز كه در زمين كنعان واقع است، و همان بيتئيل باشد، رسيد. او با تمامي قوم كه با وي بودند. 7 و در آنجا مذبحي بنا نمود و آن مكان را «ايلبيتئيل» ناميد. زيرا در آنجا خدا بر وي ظاهر شده بود، هنگامي كه از حضور برادر خود ميگريخت.
8 و دبوره داية رفقه مرد. و او را زير درخت بلوط تحت بيتئيل دفن كردند، و آن را «الونباكوت» ناميد.
9 و خدا بار ديگر بر يعقوب ظاهر شد، وقتي كه از فدّان ارام آمد، و او را بركت داد. 10 و خدا به وي گفت: «نام تو يعقوب است اما بعد از اين نام تو يعقوب خوانده نشود، بلكه نام تو اسرائيل خواهد بود.» پس او را اسرائيل نام نهاد. 11 و خدا وي را گفت: «من خداي قادر مطلق هستم. بارور و كثير شو. امتي و جماعتي از امتها از تو بوجود آيند، و از صلب تو پادشاهان پديد شوند. 12 و زميني كه به ابراهيم و اسحاق دادم، به تو دهم؛ و به ذريت بعد از تو، اين زمين را خواهم داد.» 13 پس خدا از آنجايي كه با وي سخن گفت، از نزد وي صعود نمود.
14 و يعقوب ستوني برپا داشت، در جايي كه با وي تكلم نمود، ستوني از سنگ، و هديهاي ريختني بر آن ريخت، و آن را به روغن تدهين كرد. 15 پس يعقوب آن مكان را كه خدا با وي درآنجا سخن گفته بود، «بيتئيل» ناميد.
مرگ راحيل و اسحاق
16 پس، از «بيتئيل» كوچ كردند. و چون اندك مسافتي مانده بود كه به افراته برسند، راحيل را وقت وضع حمل رسيد، و زاييدنش دشوار شد. 17 و چون زاييدنش دشوار بود، قابله وي را گفت: «مترس زيرا كه اين نيز برايت پسر است.» 18 و در حين جان كندن، زيرا كه مُرد، پسر را «بناوني» نام نهاد، لكن پدرش وي را «بنيامين» ناميد.
19 پس راحيل وفات يافت، و در راه افراته كه بيتلحم باشد، دفن شد. 20 و يعقوب بر قبر وي ستوني نصب كرد كه آن تا امروز ستون قبر راحيل است. 21 پس اسرائيل كوچ كرد و خيمة خود را بدان طرف برج عيدر زد. 22 و در حين سكونت اسرائيل در آن زمين، رؤبين رفته، با كنيز پدر خود، بِلهَه، همخواب شد. و اسرائيل اين را شنيد. و بنييعقوب دوازده بودند: 23 پسران ليه: رؤبين نخستزادة يعقوب و شمعون و لاوي و يهودا و يساكار و زبولون. 24 و پسران راحيل: يوسف و بنيامين. 25 و پسران بلهه كنيز راحيل: دان و نفتالي. 26 و پسران زلفه، كنيز ليه: جاد و اشير. اينانند پسران يعقوب، كه در فدان ارام براي او متولد شدند.
27 و يعقوب نزد پدر خود، اسحاق، در ممري آمد، به قرية اربع كه حبرون باشد، جايي كه ابراهيم و اسحاق غربت گزيدند. 28 و عمر اسحاق صد و هشتاد سال بود. 29 و اسحاق جان سپرد و مرد، و پير و سالخورده به قوم خويشپيوست. و پسرانش عيسو و يعقوب او را دفن كردند. ترجمه تفسیری خدا به يعقوب فرمود: «حال برخيز و به بيتئيل برو. در آنجا ساكن شو و قربانگاهي بساز و آن خدايي را كه وقتي از دست برادرت عيسو ميگريختي بر تو ظاهر شد، عبادت نما.»
2 آنگاه يعقوب به تمامي اهل خانه خود دستور داد كه بُتهايي را كه با خود آورده بودند، دور بيندازند و غسل بگيرند و لباسهايشان را عوض كنند. 3 او به ايشان گفت: «به بيتئيل ميرويم و من در آنجا براي خدايي كه به هنگام سختي، دعاهايم را اجابت فرمود و هـر جا ميرفتم با من بود، قربانگاهي خواهم ساخت.»
4 پس همگي، بُتهاي خود و گوشوارههايي را كه در گوش داشتند به يعقوب دادند و او آنها را زير درخت بلوطي در شكيم دفن كرد. 5 سپس آنها بار ديگر كوچ كردند. و ترس خدا بر تمامي شهرهايي كه يعقوب از آنها عبور ميكرد قرار گرفت تا به وي حمله نكنند. 6 سرانجام به لوز كه همان بيتئيل باشد، واقع در سرزمين كنعان رسيدند. 7 يعقوب در آنجا قربانگاهي بنا كرد و آن را قربانگاه «خداي بيتئيل» ناميد (چون هنگام فرار از دست عيسو، در بيتئيل بود كه خدا بر او ظاهر شد.)
8 چند روز پس از آن، دبوره دايه پير ربكا مُرد و او را زير درخت بلوطي در دره پايين بيتئيل به خاك سپردند. از آن پس، درخت مذكور را «بلوط گريه» ناميدند.
9 پس از آن كه يـعقـوب از بـينالنـهرين وارد بيـتئـيل شد، خـدا بار ديـگر بـر وي ظـاهر شد و او را بركت داد 10 و به او فرمود: «بعد از اين ديگر نام تو يعقوب خوانده نشود، بلكه نام تو اسرائيل خواهد بود. 11 من هستم خداي قادر مطلق. بارور و زيـاد شو!ملل زياد و پادشاهان بسيار از نسل تو پديد خواهند آمد. 12 سرزميني را كه به ابراهيم و اسحاق دادم، به تو و به نسل تو نيز خواهم داد.» 13 سپس خدا از نزد او به آسمان صعود كرد.
14 پس از آن، يعقوب در همانجايي كه خدا بر او ظاهر شده بود، ستوني از سنگ بنا كرد و هديه نوشيدني براي خداوند بر آن ريخت و آن را با روغن زيتون تدهين كرد. 15 يعقوب آن محل را بيتئيل (يعني «خانه خدا») ناميد، زيرا خدا در آنجا با وي سخن گفته بود.
مرگ راحيل و اسحاق
16 سپس او و خانوادهاش بيتئيل را ترك گفتند و بسوي افرات رهسپار شدند. اما هنوز به افرات نرسيده بودند كه دردِ زايمانِ راحيل شروع شد. 17 در حالي كه راحيل با سختي وضع حمل مينمود، قابلهاش گفت: «نترس، چون اين بار نيز پسر زاييدهاي.» 18 ولي راحيل در حال مرگ بود. او در حين جان سپردن، پسرش را بن اوني (يعني «پسر غم من») نام نهاد، ولي بعد پدرش او را بنيامين (يعني «پسر دست راست من») ناميد.
19 پس راحيل وفات يافت و او را در نزديكي راه افرات كه بيتلحم هم ناميده ميشد، دفن كردند. 20 يعقوب روي قبرش ستوني از سنگ بنا كرد كه تا به امروز باقي است.
21 آنگاه اسرائيل از آنجا كوچ كرد و در آن طرف برج عيدر خيمه زد. 22 در همينجا بود كه رئوبين با بلهه كنيز پدرش همبستر شد و اسرائيل از اين جريان آگاهي يافت.
23 يعقوب دوازده پسر داشت كه اسامي آنها از اين قرار است:
پسران ليه: رئوبين (بزرگترين فرزند يعقوب)، شمعون، لاوي، يهودا، يساكار و زبولون.
24 پسران راحيل: يوسف و بنيامين.
25 پسران بلهه كنيز راحيل: دان و نفتالي.
26 جاد و اشير هم از زلفه، كنيز ليه بودند.
همه پسران يعقوب در بين النهرين متولد شدند.
27 سرانجام يعقوب نزد پدر خود اسحاق به قريه اربع واقع در مِلك ممري آمد. (آن قريه را حبرون نيز ميگويند و ابراهيم هم در آنجا زندگي كرده بود.) 28و29 اسحاق در سن صد و هشتاد سالگي در كمال پيري وفات يافت و به اجداد خويش پيوست و پسرانش عيسو و يعقوب او را دفن كردند.
راهنما
باب 35 . تجديد عهد خدا در بيتئيل
بيتئيل همان جايي بود كه بيست سال پيش از آن، يعقوب به هنگام فرار از كنعان، نردبان آسمان را ديده بود، و خدا او را وارث وعدههاي ابراهيم ساخته بود. اكنون خدا دوباره او را از انجام وعدهها مطمئن ميكرد. پس از آن يعقوب به حبرون، خانة ابراهيم و اسحق بازگشت.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]