من سکوتم را
از اوراق سپید آموخته ام
آیا سکوت
روشن ترین واژه ها نیست؟؟
همیشه در خلوت
مرگ را مجسم دیده ام
آیا مرگ
خونسردترین واژه ها نیست؟
زنده بودنم را برده ام زیر یک علامت سوال بزرگ
آخرین چیزی که به یاد می آورم این است که
عاشق بودم و کسی را بی نهایت دوست داشتم
و عشق... ما را در یکدیگر حل می کرد
ولی حال آنقدر فاصله وجود دارد
که هیچکدام دیگری را حس نمی کنیم
می خواهم به خاطر بیاورم
ترسی خفیف اما پایدار به همه هویتم چنگ می زند
آیا کسی هست که مرا از این خواب لعنتی بیرون بکشد؟
فاصله میان واقعیت بیداری تا اوهام رویاها چقدر است؟؟
به چهره خود در آینه نمی نگرم
نکند خودم را به جا نیاورم؟
نکند آنقدر عوض شده ام که با خودم غریبه ام؟؟
تا چشم گشودم
از چشم زندگی افتادم
شبی- شاید امشب-
زیر نور یک واژه خواهم نشست
نام خونسرد معشوقه ام را
بر حواس پنجگانه ام
خال خواهم کوفت
و هم زمان
پایین آخرین برگ خاطراتم
خواهم نوشت:
پایان
susan



