سلام بر منتظران مهدی
در رويش نر گسها
براي آمدنت دعا مي کنم ....
براي روزي که خواهي امد جاده ها را آذين مي بندم
روزي که نرگسها در مسير آمدنت مي رويند...
سرود رويش خواهم خواند...
و باران باران در کوير مي بارم.........
و من در غبار راهت گم خواهم شد
به اميد روزي که پرده عيبت فرو افتد
تا سحرگاه اميد راهي نسيت!!!!!!!!!
ادرکني و لا تهلکني
هر چه مي خواهد دل تنگت بگو
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 412
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۵, ۱۰:۴۶ ق.ظ
- سپاسهای دریافتی: 64 بار
- تماس:
من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني، در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد. همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!

- پست: 412
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۵, ۱۰:۴۶ ق.ظ
- سپاسهای دریافتی: 64 بار
- تماس:
اگر.....
[size=18]اگر.....
اگر نمی توانم هميشه از آن تو باشم............بگذار گاهی از آن تو باشم........ اگر نمی توانم گاهی از آن توباشم.........بگذار هر وقت خواستی از آن توباشم. اگر نمی توانم همسفر راه تو باشم....... بگذارخاک راه تو باشم...... اگرحق ندارم که خاک راه تو باشم........بگذارنظاره گر راه تو باشم..... اگرنمی توانم نظاره گر راه تو باشم........بگذارابتدای راه توباشم..... اگر نمی توانم ابتدای راه تو باشم.........بگذار انتهای راه تو باشم...... اگرنمی توانم دوست تو باشم............بگذارعاشق تو باشم............ اگرحق ندارم که عاشق تو باشم...........بگذارسرسپرده راهت باشم........ بالاخره بگذار چيزی در زندگی تو باشم..............
اگر نمی توانم هميشه از آن تو باشم............بگذار گاهی از آن تو باشم........ اگر نمی توانم گاهی از آن توباشم.........بگذار هر وقت خواستی از آن توباشم. اگر نمی توانم همسفر راه تو باشم....... بگذارخاک راه تو باشم...... اگرحق ندارم که خاک راه تو باشم........بگذارنظاره گر راه تو باشم..... اگرنمی توانم نظاره گر راه تو باشم........بگذارابتدای راه توباشم..... اگر نمی توانم ابتدای راه تو باشم.........بگذار انتهای راه تو باشم...... اگرنمی توانم دوست تو باشم............بگذارعاشق تو باشم............ اگرحق ندارم که عاشق تو باشم...........بگذارسرسپرده راهت باشم........ بالاخره بگذار چيزی در زندگی تو باشم..............
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند .
دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد کند .
خود ندانم چه خطای کردم که ز من رشته الفت بگسست .
در دلش جای اگر بود مرا پس چرا دیده ز دیدارم بست.
هر کجا می نگرم بازم اوست که به چشمان ترم خیره شده
درد عشق است که با حسرت و سوز بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم بی گمان زودتر از دل برود .
مرگ باید که مرا در یابد ورنه دردیست که مشکل برود.
تا لبی بر لب من می لغزد می کشم اه که کاش این او بود .
کاش این لب که مرا می بوسد لب سوزنده ان بد خو بود .
می کشندم چو در آغوش به مهر پرسم از خود که چه شد آغوشش.
چه شد آن آتش سوزنده که بود شعله ور در نفسه خاموشش.
شعر گفتم که ز دل بر دارم بار غمگین غم عشقش را .
شعر خود جلوه ای از رویش شد با که گویم ستم عشقش شد.
مادر این شانه ز مویم بردار .سرمه را پاک کن از چشمانم.
بکن هین پیرهنم را از تن زندگی نیست به جز زندانم.
تا دو چشمش به رخم حیران نیست .به چه کار آیدم این زیبای.
بشکن این آیینه را ای مادر .حاصلم چیست ز خود آرای.
در ببندید و بگویید که من جز از او از همه کس بگسستم.
کس اگر گفت چرا باکم نیست فاش گویید که عاشق هستم.
قاصدی اگر آمد از ره دور زود پرسید که پیغام از کیست.
گر از او نیست بگویید آن زن دیر گاهیست در این منزل نیست.
susan
دیده ام خیره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد کند .
خود ندانم چه خطای کردم که ز من رشته الفت بگسست .
در دلش جای اگر بود مرا پس چرا دیده ز دیدارم بست.
هر کجا می نگرم بازم اوست که به چشمان ترم خیره شده
درد عشق است که با حسرت و سوز بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم بی گمان زودتر از دل برود .
مرگ باید که مرا در یابد ورنه دردیست که مشکل برود.
تا لبی بر لب من می لغزد می کشم اه که کاش این او بود .
کاش این لب که مرا می بوسد لب سوزنده ان بد خو بود .
می کشندم چو در آغوش به مهر پرسم از خود که چه شد آغوشش.
چه شد آن آتش سوزنده که بود شعله ور در نفسه خاموشش.
شعر گفتم که ز دل بر دارم بار غمگین غم عشقش را .
شعر خود جلوه ای از رویش شد با که گویم ستم عشقش شد.
مادر این شانه ز مویم بردار .سرمه را پاک کن از چشمانم.
بکن هین پیرهنم را از تن زندگی نیست به جز زندانم.
تا دو چشمش به رخم حیران نیست .به چه کار آیدم این زیبای.
بشکن این آیینه را ای مادر .حاصلم چیست ز خود آرای.
در ببندید و بگویید که من جز از او از همه کس بگسستم.
کس اگر گفت چرا باکم نیست فاش گویید که عاشق هستم.
قاصدی اگر آمد از ره دور زود پرسید که پیغام از کیست.
گر از او نیست بگویید آن زن دیر گاهیست در این منزل نیست.
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت

- پست: 1575
- تاریخ عضویت: شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۵, ۱:۲۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2 بار
- سپاسهای دریافتی: 238 بار
- تماس:
من از ديار مردان کم دارم........به دنبال راه و هدف جان داده ام
بهشت را خرم به جان ...........گه که دانم ندانم چرا
که دانم فقط بس تمام و کمال.....که خان بزرگ تويي و فرموده اي وعده ام کمال
از آن داغ و غيرت ندانم چرا..........بدانم به بس که اين است مرا
خدايا کبير و کريمي برام.............رحمان و رحيم و بخشنده اي برام
گه رحم آوري بر من روا..............که شايد شوم راهنما
به زان گر که بي تو ظالمم.............جاهل و بي غيرتيست مرامم
شاعر: پارسي گوي سنترال کلوب سردار
بهشت را خرم به جان ...........گه که دانم ندانم چرا
که دانم فقط بس تمام و کمال.....که خان بزرگ تويي و فرموده اي وعده ام کمال
از آن داغ و غيرت ندانم چرا..........بدانم به بس که اين است مرا
خدايا کبير و کريمي برام.............رحمان و رحيم و بخشنده اي برام
گه رحم آوري بر من روا..............که شايد شوم راهنما
به زان گر که بي تو ظالمم.............جاهل و بي غيرتيست مرامم
شاعر: پارسي گوي سنترال کلوب سردار

هیهات منا الذلة
دیروز:
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید...
-
امروز:
شستن زنگار بیهوده است...
آینه را باید شکست
چشم ها را باید بست
بی نگاه باید دید.
-
فردا:
"انتظار" را باید کشت.
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ...
susan
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید...
-
امروز:
شستن زنگار بیهوده است...
آینه را باید شکست
چشم ها را باید بست
بی نگاه باید دید.
-
فردا:
"انتظار" را باید کشت.
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ...
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
قلب تنها
در این توهّم،یک نفر آخر بگوید
قلبی که من گم کرده ام در سینه کیست؟
جز کوره راه گم شدن در واژه عشق
راه رسیدن تا رهایی،عاقبت چیست؟
آخر بگوید یک نفر بی پرده با من
آیا جواب عشق صادق،بی وفاییست؟
گر بی وفایی لایق عاشق نباشد
پس این ریا کاری به حق عاشقان چیست؟
عمری به حیرت مانده ام در قعر ابهام
راز جدایی ها پس از عاشق شدن چیست؟
عمری به دنبال محبت در سرابم
لیک اندرین حسرت مرا یاریگری نیست؟
در کنج این زندان به تنهایی شکستم
آخر نمیدانم که تنهایی چه دردیست؟...
susan
در این توهّم،یک نفر آخر بگوید
قلبی که من گم کرده ام در سینه کیست؟
جز کوره راه گم شدن در واژه عشق
راه رسیدن تا رهایی،عاقبت چیست؟
آخر بگوید یک نفر بی پرده با من
آیا جواب عشق صادق،بی وفاییست؟
گر بی وفایی لایق عاشق نباشد
پس این ریا کاری به حق عاشقان چیست؟
عمری به حیرت مانده ام در قعر ابهام
راز جدایی ها پس از عاشق شدن چیست؟
عمری به دنبال محبت در سرابم
لیک اندرین حسرت مرا یاریگری نیست؟
در کنج این زندان به تنهایی شکستم
آخر نمیدانم که تنهایی چه دردیست؟...
susan
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت


