کتاب پیدایش

در اين بخش مي‌توانيد در مورد تمامي مسائل مرتبط با کتاب و فرهنگ مطالعه به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

36 نسل عیسو، پادشاهان ادوم

نسل‌ عيسو
و پيدايش‌ عيسو كه‌ ادوم‌ باشد، اين‌است‌: 2 عيسو زنان‌ خود را از دختران‌ كنعانيان‌ گرفت‌: يعني‌ عاده‌ دختر ايلون‌ حتي‌، و اهوليبامه‌ دختر عني‌، دختر صبعون‌ حوي‌، 3 و بسمه‌ دختر اسماعيل‌، خواهر نبايوت‌. 4 و عاده‌، اليفاز را براي‌ عيسو زاييد، و بسمه‌، رعوئيل‌ را بزاد، 5 و اهوليبامه‌ يعوش‌، و يعلام‌ و قورح‌ را زاييد. اينانند پسران‌ عيسو كه‌ براي‌ وي‌ در زمين‌ كنعان‌ متولد شدند. 6 پس‌ عيسو زنان‌ و پسران‌ و دختران‌ و جميع‌ اهل‌ بيت‌، و مواشي‌ و همة‌ حيوانات‌ و تمامي‌ اندوختة‌ خود را كه‌ در زمين‌ كنعان‌ اندوخته‌ بود گرفته‌، از نزد برادر خود يعقوب‌ به‌ زمين‌ ديگر رفت‌. 7 زيرا كه‌ اموال‌ ايشان‌ زياده‌ بود از آنكه‌ با هم‌ سكونت‌ كنند و زمين‌ غربت‌ ايشان‌ بسبب‌ مواشي‌ ايشان‌ گنجايش‌ ايشان‌ نداشت‌. 8 و عيسو در جَبَل‌ سعير ساكن‌ شد. و عيسو همان‌ ادوم‌ است‌.
9 و اين‌ است‌ پيدايش‌ عيسو پدر ادوم‌ در جبل‌ سعير: 10 اينست‌ نامهاي‌ پسران‌ عيسو: اليفاز پسر عاده‌، زن‌ عيسو، و رعوئيل‌، پسر بسمه‌، زن‌ عيسو. 11 و بني‌اليفاز: تيمان‌ و اومار و صفوا و جعتام‌ و قناز بودند. 12 و تمناع‌، كنيز اليفاز، پسر عيسو بود. وي‌ عماليق‌ را براي‌ اليفاز زاييد. اينانند پسران‌ عاده‌ زن‌ عيسو. 13 و اينانند پسران‌ رعوئيل‌: نحت‌ و زارع‌ و شمه‌ و مزه‌. اينانند پسران‌ بسمه‌ زن‌ عيسو. 14 و اينانند پسران‌ اهوليبامه‌دختر عني‌، دختر صبعون‌، زن‌ عيسو كه‌ يعوش‌ و يعلام‌ و قورح‌ را براي‌ عيسو زاييد.
15 اينانند امراي‌ بني‌عيسو: پسران‌ اليفاز نخست‌زادة‌ عيسو، يعني‌ امير تيمان‌ و امير اومار و امير صفوا و امير قناز، 16 و امير قورح‌ و امير جعتام‌ و امير عماليق‌. اينانند امراي‌ اليفاز در زمين‌ ادوم‌. اينانند پسران‌ عاده‌.
17 و اينان‌ پسران‌ رعوئيل‌ بن‌ عيسو مي‌باشند: امير نحت‌ و امير زارح‌ و امير شمه‌ و امير مزه‌. اينها امراي‌ رعوئيل‌ در زمين‌ ادوم‌ بودند. اينانند پسران‌ بسمه‌ زن‌ عيسو.
18 و اينانند بني‌اهوليبامه‌ زن‌ عيسو: امير يعوش‌ و امير يعلام‌ و امير قورح‌. اينها امراي‌ اهوليبامه‌ دختر عني‌، زن‌ عيسو مي‌باشند. 19 اينانند پسران‌ عيسو كه‌ ادوم‌ باشد و اينها امراي‌ ايشان‌ مي‌باشند.
20 و اينانند پسران‌ سعير حوري‌ كه‌ ساكن‌ آن‌ زمين‌ بودند، يعني‌: لوطان‌ و شوبال‌ و صبعون‌ و عني‌، 21 و ديشون‌ و ايصر و ديشان‌. اينانند امراي‌ حوريان‌ و پسران‌ سعير در زمين‌ ادوم‌.
22 و پسران‌ لوطان‌: حوري‌ و هيمام‌ بودند و خواهر لوطان‌ تمناع‌، بود. 23 و اينانند پسران‌ شوبال‌: علوان‌ و منحت‌ و عيبال‌ و شفو و اونام‌. 24 و اينانند بني‌صبعون‌: ايه‌ و عني‌. همين‌ عني‌ است‌ كه‌ چشمه‌هاي‌ آب‌ گرم‌ را در صحرا پيدا نمود، هنگامي‌ كه‌ الاغهاي‌ پدر خود، صبعون‌ را مي‌چرانيد. 25 و اينانند اولاد عني‌: ديشون‌ و اهوليبامه‌ دختر عني‌. 26 و اينانند پسران‌ ديشان‌: حمدان‌ و اشبان‌ و يتران‌ و كران‌. 27 و اينانند پسران‌ ايصر: بلهان‌ و زعوان‌ و عقان‌. 28 اينانندپسران‌ ديشان‌: عوص‌ و اران‌.
29 اينها امراي‌ حوريانند: امير لوطان‌ و امير شوبال‌ و امير صبعون‌ و امير عني‌، 30 امير ديشون‌ و اميـر ايصـر و اميـر ديشان‌. اينها امراي‌ حوريانند به‌ حسب‌ امراي‌ ايشـان‌ در زميـن‌ سعيـر.
پادشاهان‌ ادوم‌
31 و اينانند پادشاهاني‌ كه‌ در زمين‌ ادوم‌ سلطنت‌ كردند، قبل‌ از آنكه‌ پادشاهي‌ بر بني‌اسرائيل‌ سلطنت‌ كند: 32 و بالع‌ بن‌ بعور در ادوم‌ پادشاهي‌ كرد، و نام‌ شهر او دينهابه‌ بود. 33 و بالع‌ مرد، و در جايش‌ يوباب‌ بن‌ زارح‌ از بصره‌ سلطنت‌ كرد. 34 و يوباب‌ مرد، و در جايش‌ حوشام‌ از زمين‌ تيماني‌ پادشاهي‌ كرد. 35 و حوشام‌ مرد و در جايش‌ هداد بن‌ بداد كه‌ در صحراي‌ موآب‌، مديان‌ را شكست‌ داد، پادشاهي‌ كرد، و نام‌ شهر او عويت‌ بود. 36 و هداد مرد و در جايش‌ سَمْلَه‌ از مسريقه‌ پادشاهي‌ نمود. 37 و سَمْلَه‌ مرد، و شاؤل‌ از رحوبوت‌ نهر در جايش‌ پادشاهي‌ كرد. 38 و شاؤل‌ مرد و در جايش‌ بعل‌ حانان‌ بن‌ عكبور سلطنت‌ كرد. 39 و بعل‌ حانان‌ بن‌ عكبور مرد، و در جايش‌، هدار پادشاهي‌ كرد و نام‌ شهرش‌ فاعو بود، و زنش‌ مسمّي‌' به‌ مهيطبئيل‌ دختر مطرد، دختر مي‌ذاهب‌ بود.
40 و اينست‌ نامهاي‌ امراي‌ عيسو، حسب‌ قبائل‌ ايشان‌ و اماكن‌ و نامهاي‌ ايشان‌: امير تمناع‌ و امير علوه‌ و امير يتيت‌، 41 و امير اهوليبامه‌ و امير ايله‌ و امير فينون‌، 42 و امير قناز و اميرتيمان‌ و امير مبصار، 43 و امير مجديئيل‌ و امير عيرام‌. اينان‌ امراي‌ ادومند، حسب‌ مساكن‌ ايشان‌ در زمين‌ ملك‌ ايشان‌. همان‌ عيسو پدر ادوم‌ است‌. ترجمه تفسیری اسامي‌ زنان‌ و فرزندان‌ عيسو كه‌ او را ادوم‌ نيز مي‌گفتند از اين‌ قرار است‌:
2و3 عيسو با سه‌ دختر كنعاني‌ ازدواج‌ كرد: عاده‌ (دختر ايلون‌ حيتّي‌)، اهوليبامه‌ (دختر عنا، نوه‌ صبعون‌ حّوي‌) و بسمه‌ (دختر اسماعيل‌ و خواهر نبايوت‌.)
4 عاده‌، اليفاز را براي‌ عيسو زاييد و بسمه‌ رعوئيل‌ را. 5 اهوليبامه‌، يعوش‌ و يعلام‌ و قورح‌ را زاييد. همه‌ پسران‌ عيسو در سرزمين‌ كنعان‌ متولد شدند.
6و7و8 عيسو، زنان‌ و پسران‌ و دختران‌ و همه‌ اهل‌ بيت‌ و تمامي‌ حيوانات‌ و دارايي‌ خود را كه‌ در سرزمين‌ كنعان‌ به‌ دست‌ آورده‌ بود، برداشت‌ و از نزد برادرش‌ يعقوب‌ به‌ كوه‌ سعير رفت‌، زيرا هر دو گله‌ها و رمه‌هاي‌ فراوان‌ داشتند و زمين‌ آنقدر بزرگ‌ نبود كه‌ در يكجا باهم‌ زندگي‌ كنند.
9-12 اسامي‌ ادومي‌ها يعني‌ نوادگان‌ عيسو، كه‌ از زنان‌ او عاده‌ و بسمه‌ در كوهستان‌ سعير متولد شدند، از اين‌ قرار است‌:
فرزندان‌ اليفاز پسر عاده‌: تيمان‌، اومار، صفوا، جعتام‌، قناز و عماليق‌ (كه‌ مادرش‌ تمناع‌ كنيز اليفاز بود). 13 عيسو نوه‌هاي‌ ديگري‌ هم‌ داشت‌ كه‌ فرزندان‌ رعوئيل‌ پسر بسمه‌ بودند؛ اسامي‌ آنها از اين‌ قرار است‌: نحت‌، زارح‌، شمه‌ و مزه‌.
14 اهوليبامه‌، زن‌ عيسو (دختر عنا و نوه‌ صبعون‌) سه‌ پسر براي‌ عيسو زاييد به‌ نامهاي‌ يعوش‌، يعلام‌ و قورح‌.
15و16 نوه‌هاي‌ عيسو سران‌ اين‌ قبايل‌ شدند: تيمان‌، اومار، صفوا، قناز، قورح‌، جعتام‌ و عماليق‌. قبايل‌ نامبرده‌ فرزندان‌ اليفاز پسر ارشد عيسو و همسرش‌ عاده‌ بودند.
17 سران‌ اين‌ قبايل‌ فرزندان‌ رعوئيل‌ پسر عيسو از همسرش‌ بسمه‌ بودند: نحت‌، زارح‌، شمه‌ و مزه‌.
18و19 سران‌ اين‌ قبايل‌ پسران‌ عيسو از همسرش‌ اهوليبامه‌ بودند: يعوش‌، يعلام‌ و قورح‌.
20و21 قبايلي‌ كه‌ از نسل‌ سعير حوري‌، يكي‌ از خانواده‌هاي‌ ساكن‌ سرزمين‌ سعير، به‌ وجود آمدند عبارتند از: لوطان‌، شوبال‌، صبعون‌، عنا، ديشون‌، ايصر و ديشان‌.
22-28 حوري‌ و هومام‌ فرزندان‌ لوطان‌ بودند. لوطان‌ خواهري‌ داشت‌ به‌ نام‌ تمناع‌. فرزندان‌ شوبال‌: علوان‌، مناحت‌، عيبال‌، شفو و اونام‌. فرزندان‌ صبعون‌: ايّه‌ و عنا (عنا همان‌ پسري‌ بود كه‌ موقع‌ چرانيدن‌ الاغهاي‌ پدرش‌ چشمه‌هاي‌ آب‌ گرم‌ را در صحرا يافت‌). فرزندان‌ عنا: ديشون‌ و اهوليبامه‌. فرزندان‌ ديشون‌: حمدان‌، اشبان‌، يتران‌ و كران‌. فرزندان‌ ايصر: بلهان‌، زعوان‌ و عقان‌. فرزندان‌ ديشان‌: عوص‌ و اران‌.
29و30 اسامي‌ سران‌ قبايل‌ حوري‌ كه‌ در سرزمين‌ سعير بودند عبارتند از: لوطان‌، شوبال‌، صبعون‌، عنا، ديشون‌، ايصر و ديشان‌.
پادشاهان‌ ادوم‌
(1 تواريخ‌ 1:43-54)
31-39 پيش‌ از اين‌ كه‌ در اسرائيل‌ پادشاهي‌ روي‌ كار آيد، در سرزمين‌ ادوم‌ اين‌ پادشاهان‌ يكي‌ پس‌ از ديگري‌ به‌ سلطنت‌ رسيدند:
بالع‌، پسر بعور اهل‌ دينهابه‌ واقع‌ در ادوم‌.
يوباب‌، پسر زارح‌ از شهر بصره‌.
حوشام‌، از سرزمين‌ تيمانيها.
حداد، پسر بداد. او لشكر مدياني‌ها را در سرزمين‌ موآب‌ شكست‌ داد. نام‌ شهر او عويت‌ بود.
سمله‌، از اهالي‌ مسريقه‌.
شائول‌، اهل‌ رحوبوت‌ كه‌ در كنار رودخانه‌ اي‌ واقع‌ بود.
بعل‌ حانان‌، پسر عكبور.
حداد، از اهالي‌ فاعو كه‌ نام‌ زنش‌ مهيطب‌ئيل‌ دختر مطرد و نوه‌ ميذهب‌ بود.
40-43 اين‌ قبايل‌ از عيسو به‌ وجود آمدند: تمناع‌، علوه‌، يتيت‌، اهوليبامه‌، ايله‌، فينون‌، قناز، تيمان‌، مبصار، مجدي‌ئيل‌ و عيرام‌. همه‌ اينها ادومي‌ بودند و هر يك‌ نام‌ خود را بر ناحيه‌اي‌ كه‌ در آن‌ ساكن‌ بودند نهادند.

راهنما
«پيدايش‌ عيسو» . باب‌ 36
دهمين‌ سند كتاب‌ پيدايش‌. گزارشي‌ كوتاه‌ از پيدايش‌ ادوميان‌.
عيسو شخصيتاً، آدمي‌ «قبيح‌» و غير مذهبي‌ بود و حق‌ نخست‌ زادگي‌ خود را «خوار» مي‌شمرد. در مقايسة‌ با او، يعقوب‌ براي‌ پدري‌ قوم‌ مسيح‌، فرد مناسب‌تري‌ بود.
ادومي‌ها و سرزمين‌ ادوم‌ (به‌ نقشة‌ شمارة‌ 27 مراجعه‌ كنيد).
عمالقه‌ (آية‌ 12) شاخه‌اي‌ از اخلاف‌ عيسو بودند. آنها طايفه‌اي‌ كوچ‌نشين‌ بودند كه‌ عمدتاً در اطراف‌ قادش‌ در بخش‌ شمالي‌ شبه‌ جزيرة‌ سينا اقامت‌ مي‌كردند، ولي‌ در دواير وسيع‌تري‌، حتي‌ در داخل‌ يهودا و تا شرق‌، مي‌گشتند. آنها اولين‌ كساني‌ بودند كه‌ پس‌ از خروج‌ بني‌اسرائيل‌ از مصر، به‌ آنان‌ حمله‌ كردند. و در دوران‌ داوران‌، اسرائيل‌ را تحت‌ فشار قرار مي‌دادند.
برخي‌ تصور مي‌كنند «يوباب‌» (34) همان‌ «ايوب‌» كتاب‌ ايوب‌ است‌. از «اليفاز» و «تيمان‌» (10 و 11) در كتاب‌ ايوب‌ نام‌ برده‌ شده‌. شايد اين‌ باب‌ نشانگر مكان‌ و زمان‌ كتاب‌ ايوب‌ باشد.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

37 خوابهای یوسف، فروخته شدن یوسف

رؤياي‌ يوسف‌
و يعقوب‌ در زمين‌ غربت‌ پدر خود،يعني‌ زمين‌ كنعان‌ ساكن‌ شد. 2 اين‌ است‌ پيدايش‌ يعقوب‌. چون‌ يوسف‌ هفده‌ ساله‌ بود، گله‌ را با برادران‌ خود چوپاني‌ مي‌كرد. و آن‌ جوان‌ با پسران‌ بلهه‌ و پسران‌ زلفه‌، زنان‌ پدرش‌، مي‌بود. و يوسف‌ از بدسلوكي‌ ايشان‌ پدر را خبر مي‌داد. 3 و اسرائيل‌، يوسف‌ را از ساير پسران‌ خود بيشتر دوست‌ داشتي‌، زيرا كه‌ او پسر پيري‌ او بود، و برايش‌ ردايي‌ بلند ساخت‌. 4 و چون‌ برادرانش‌ ديدند كه‌ پدر ايشان‌، او را بيشتر از همة‌ برادرانش‌ دوست‌ مي‌دارد، از او كينه‌ داشتند و نمي‌توانستند با وي‌ به‌ سلامتي‌ سخن‌ گويند. 5 و يوسف‌ خوابي‌ ديده‌، آن‌ را به‌ برادران‌ خود باز گفت‌. پس‌ بر كينة‌ او افزودند.
6 و بديشان‌ گفت‌: «اين‌ خوابي‌ را كه‌ ديده‌ام‌، بشنويد: 7 اينك‌ ما در مزرعه‌ بافه‌ها مي‌بستيم‌، كه‌ ناگاه‌ بافة‌ من‌ برپا شده‌، بايستاد، و بافه‌هاي‌ شما گرد آمده‌، به‌ بافة‌ من‌ سجده‌ كردند.»
8 برادرانش‌ به‌ وي‌ گفتند: «آيا في‌الحقيقه‌ بر ما سلطنت‌ خواهي‌ كرد؟ و بر ما مسلط خواهي‌ شد؟» و بسبب‌ خوابها و سخنانش‌ بر كينة‌ او افزودند. 9 از آن‌ پس‌ خوابي‌ ديگر ديد، و برادران‌ خود را از آن‌ خبر داده‌، گفت‌: «اينك‌ باز خوابي‌ ديده‌ام‌، كه‌ ناگاه‌ آفتاب‌ و ماه‌ و يازده‌ ستـاره‌ مرا سجده‌ كردند.» 10 و پدر و برادران‌ خود را خبر داد، و پدرش‌ او را توبيخ‌ كرده‌، به‌ وي‌ گفت‌: «اين‌ چه‌ خوابي‌ است‌ كه‌ ديده‌اي‌؟ آيا من‌ و مادرت‌ و برادرانت‌ حقيقتاً خواهيم‌ آمد و تو را بر زمين‌ سجده‌ خواهيم‌ نمود؟» 11 و برادرانش‌ بر او حسد بردند، و اما پدرش‌، آن‌ امر را در خاطر نگاه‌ داشت‌.
فروش‌ يوسف‌
12 و برادرانش‌ براي‌ چوپاني‌ گلة‌ پدر خود، به‌ شكيم‌ رفتند. 13 و اسرائيل‌ به‌ يوسف‌ گفت‌: «آيا برادرانت‌ در شكيم‌ چوپاني‌ نمي‌كنند؟ بيا تا تو را نزد ايشان‌ بفرستم‌.» وي‌ را گفت‌: «لبيك‌.» 14 او را گفت‌: «الا´ن‌ برو و سلامتي‌ برادران‌ و سلامتي‌ گله‌ را ببين‌ و نزد من‌ خبر بياور.» و او را از وادي‌ حبرون‌ فرستاد، و به‌ شكيم‌ آمد. 15 و شخصي‌ به‌ او برخورد، و اينك‌ او در صحرا آواره‌ مي‌بود. پس‌ آن‌ شخص‌ از او پرسيده‌، گفت‌: «چه‌ مي‌طلبي‌؟» 16 گفت‌: «من‌ برادران‌ خود را مي‌جويم‌، مرا خبر ده‌ كه‌ كجا چوپاني‌ مي‌كنند.» 17 آن‌ مرد گفت‌: «از اينجا روانه‌ شدند، زيرا شنيدم‌ كه‌ مي‌گفتند: به‌ دوتان‌ مي‌رويم‌.» پس‌ يوسف‌ از عقب‌ برادران‌ خود رفته‌، ايشان‌ را در دوتان‌ يافت‌. 18 و او را از دور ديدند، و قبل‌ از آنكه‌ نزديك‌ ايشان‌ بيايد، با هم‌ توطئه‌ ديدند كه‌ اورا بكشند.
19 و به‌ يكديگر گفتند: «اينك‌ اين‌ صاحب‌ خوابها مي‌آيد. 20 اكنون‌ بياييد او را بكشيم‌، و به‌ يكي‌ از اين‌ چاهها بيندازيم‌، و گوييم‌ جانوري‌ درنده‌ او را خورد. و ببينيم‌ خوابهايش‌ چه‌ مي‌شود.»
21 ليكن‌ رؤبين‌ چون‌ اين‌ را شنيد، او را از دست‌ ايشان‌ رهانيده‌، گفت‌: «او را نكشيم‌.» 22 پس‌ رؤبين‌ بديشان‌ گفت‌: «خون‌ مريزيد، او را در اين‌ چاه‌ كه‌ در صحراست‌، بيندازيد، و دست‌ خود را بر او دراز مكنيد.» تا او را از دست‌ ايشان‌ رهانيده‌، به‌ پدر خود رد نمايد. 23 و به‌ مجرد رسيدن‌ يوسف‌ نزد برادران‌ خود، رختش‌ را يعني‌ آن‌ رداي‌ بلند را كه‌ دربرداشت‌، از او كندند. 24 و او راگرفته‌، درچاه‌ انداختند، اما چاه‌، خالي‌ و بي‌آب‌ بود.
25 پس‌ براي‌ غذا خوردن‌ نشستند، و چشمان‌ خود را باز كرده‌، ديدند كه‌ ناگاه‌ قافلة‌ اسماعيليان‌ از جلعاد مي‌رسد، و شتران‌ ايشان‌ كتيرا و بَلَسان‌ و لادن‌ بار دارند، و مي‌روند تا آنها را به‌ مصر ببرند. 26 آنگاه‌ يهودا به‌ برادران‌ خود گفت‌: «برادر خود را كشتن‌ و خون‌ او را مخفي‌ داشتن‌ چه‌ سود دارد؟ 27 بياييد او را به‌ اين‌ اسماعيليان‌ بفروشيم‌، و دست‌ ما بر وي‌ نباشد، زيرا كه‌ او برادر و گوشت‌ ماست‌.» پس‌ برادرانش‌ بدين‌ رضا دادند.
28 و چون‌ تجار مدياني‌ در گذر بودند، يوسف‌ را از چاه‌ كشيده‌، برآوردند؛ و يوسف‌ را به‌ اسماعيليان‌ به‌ بيست‌ پارة‌ نقره‌ فروختند. پس‌ يوسف‌ را به‌ مصر بردند. 29 و رؤبين‌ چون‌ به‌ سر چاه‌ برگشت‌، و ديد كه‌ يوسف‌ در چاه‌ نيست‌، جامة‌ خود را چاك‌ زد، 30 و نزد برادران‌ خود بازآمد و گفت‌: «طفل‌ نيست‌ و من‌ كجا بروم‌؟»
31 پس‌ رداي‌ يوسف‌ را گرفتند، و بز نري‌ را كشته‌، ردا را در خونش‌ فرو بردند. 32 و آن‌ رداي‌ بلند را فرستادند و به‌ پدر خود رسانيده‌، گفتند: «اين‌ را يافته‌ايم‌، تشخيص‌ كن‌ كه‌ رداي‌ پسرت‌ است‌ يا نه‌.» 33 پس‌ آن‌ را شناخته‌، گفت‌: «رداي‌ پسر من‌ است‌! جانوري‌ درنده‌ او را خورده‌ است‌، و يقيناً يوسف‌ دريده‌ شده‌ است‌.» 34 و يعقوب‌ رخت‌ خود را پاره‌ كرده‌، پلاس‌ دربر كرد، و روزهاي‌ بسيار براي‌ پسر خود ماتم‌ گرفت‌. 35 و همة‌ پسران‌ و همة‌ دخترانش‌ به‌ تسلي‌ او برخاستند. اما تسلي‌ نپذيرفت‌، و گفت‌: «سوگوار نزد پسر خود به‌ گور فرود مي‌روم‌.» پس‌ پدرش‌براي‌ وي‌ همي‌ گريست‌. 36 اما مديانيان‌ يوسف‌ را در مصر به‌ فوطيفار كه‌ خواجة‌ فرعون‌ و سردار افواج‌ خاصه‌ بود، فروختند. ترجمه تفسیری يعقوب‌ بار ديگر در كنعان‌ يعني‌ سرزميني‌ كه‌ پدرش‌ در آن‌ اقامت‌ كرده‌ بود، ساكن‌ شد. 2 در اين‌ زمان‌ يوسف‌ پسر يعقوب‌ هفده‌ ساله‌ بود. او برادران‌ ناتني‌ خود را كه‌ فرزندان‌ بلهه‌ و زلفه‌ كنيزان‌ پدرش‌ بودند، در چرانيدن‌ گوسفندان‌ پدرش‌ كمك‌ مي‌كرد. يوسف‌ كارهاي‌ ناپسندي‌ را كه‌ از آنان‌ سر مي‌زد به‌ پدرش‌ خبر مي‌داد. 3 يعقوب‌ يوسف‌ را بيش‌ از ساير پسرانش‌ دوست‌ مي‌داشت‌، زيرا يوسف‌ در سالهاي‌ آخر عمرش‌ به‌ دنيا آمده‌ بود، پس‌ جامه‌اي‌ رنگارنگ‌ به‌ يوسف‌ داد. 4 برادرانش‌ متوجه‌ شدند كه‌ پدرشان‌ او را بيشتر از آنها دوست‌ مي‌دارد؛ در نتيجه‌ آنقدر از يوسف‌ متنفر شدند كه‌ نمي‌توانستند به‌ نرمي‌ با او سخن‌ بگويند. 5 يك‌ شب‌ يوسف‌ خوابي‌ ديد و آنرا براي‌ برادرانش‌ شرح‌ داد. اين‌ موضوع‌ باعث‌ شد كينة‌ آنهانسبت‌ به‌ يوسف‌ بيشتر شود.
6 او به‌ ايشان‌ گفت‌: «گوش‌ كنيد تا خوابي‌ را كه‌ ديده‌ام‌ براي‌ شما تعريف‌ كنم‌. 7 در خواب‌ ديدم‌ كه‌ ما در مزرعه‌ بافه‌ها را مي‌بستيم‌. ناگاه‌ بافه‌ من‌ بر پا شد و ايستاد و بافه‌هاي‌ شما دور بافه‌ من‌ جمع‌ شدند و به‌ آن‌ تعظيم‌ كردند.»
8 برادرانش‌ به‌ وي‌ گفتند: «آيا مي‌خواهي‌ پادشاه‌ شوي‌ و بر ما سلطنت‌ كني‌!» پس‌ خواب‌ و سخنان‌ يوسف‌ بر كينه‌ برادران‌ او افزود.
9 يوسف‌ بار ديگر خوابي‌ ديد و آن‌ را براي‌ برادرانش‌ چنين‌ تعريف‌ كرد: «خواب‌ ديدم‌ كه‌ آفتاب‌ و ماه‌ و يازده‌ ستاره‌ به‌ من‌ تعظيم‌ مي‌كردند.»
10 اين‌ بار خوابش‌ را براي‌ پدرش‌ هم‌ تعريف‌ كرد؛ولي‌ پدرش‌ او را سرزنش‌ نمـوده‌، گفت‌: «اين‌ چه‌ خوابـي‌ است‌ كه‌ ديـده‌اي‌؟ آيا واقعـاً مـن‌ و مـادرت‌ و برادرانت‌ آمـده‌، پيش‌ تـو تعظيم‌ خواهيـم‌ كـرد؟» 11 برادرانش‌ به‌ او حسادت‌ مي‌كردند، ولي‌ پدرش‌ درباره‌ خوابي‌ كه‌ يوسف‌ ديده‌ بود، مي‌انديشيد.
فروخته‌ شدن‌ يوسف‌
12 برادران‌ يوسف‌ گله‌هاي‌ پدرشان‌ را براي‌ چرانيدن‌ به‌ شكيم‌ برده‌ بودند. 13و14 يعقوب‌ به‌ يوسف‌ گفت‌: «برادرانت‌ در شكيم‌ مشغول‌ چرانيدن‌ گله‌ها هستند. برو و ببين‌ اوضاع‌ چگونه‌ است‌؛ آنگاه‌ برگرد و به‌ من‌ خبر بده‌.»
يوسف‌ اطاعت‌ كرد و از دره‌ حبرون‌ به‌ شكيم‌ رفت‌. 15 در آنجا شخصي‌ به‌ او برخورد و ديد كه‌ وي‌ در صحرا سرگردان‌ است‌. او از يوسف‌ پرسيد: «در جستجوي‌ چه‌ هستي‌؟»
16 يوسف‌ گفت‌: «در جستجوي‌ برادران‌ خود و گله‌ هايشان‌ مي‌باشم‌. آيا تو آنها را ديده‌اي‌؟»
17 آن‌ مرد پاسخ‌ داد: «بلي‌، من‌ آنها را ديدم‌ كه‌ از اينجا رفتند و شنيدم‌ كه‌ مي‌گفتند به‌ دوتان‌ مي‌روند.» پس‌ يوسف‌ به‌ دوتان‌ رفت‌ و ايشان‌ را در آنجا يافت‌. 18 همين‌ كه‌ برادرانش‌ از دور ديدند يوسف‌ مي‌آيد، تصميم‌ گرفتند او را بكشند.
19و20 آنها به‌ يكديگر گفتند: «خواب‌ بيننده‌ بزرگ‌ مي‌آيد! بياييد او را بكشيم‌ و در يكي‌ از اين‌ چاهها بيندازيم‌ و به‌ پدرمان‌ بگوييم‌ جانور درنده‌اي‌ او را خورده‌ است‌. آن‌ وقت‌ ببينيم‌ خوابهايش‌ چه‌ مي‌شوند.»
21و22 اما رئوبين‌ چون‌ اين‌ را شنيد، به‌ اميد اين‌ كه‌ جان‌ او را نجات‌ بدهد، گفت‌: «او را نكشيم‌. خون‌ او را نريزيم‌، بلكه‌ وي‌ را در اين‌ چاه‌ بيندازيم‌. با اين‌ كار بدون‌ اين‌ كه‌ به‌ او دستي‌ بزنيم‌ خودش‌ خواهد مرد.» (رئوبين‌ در نظر داشت‌ بعداً او را از چاه‌ بيرون‌ آورد و نزد پدرش‌ باز گرداند.)
23 بمحض‌ اين‌ كه‌ يوسف‌ نزد برادرانش‌ رسيد، آنها بر او هجوم‌ برده‌، جامه‌ رنگارنگي‌ را كه‌ پدرشان‌ به‌ او داده‌ بود، از تنش‌ بيرون‌ آوردند. 24 سپس‌ او رادر چاهي‌ كه‌ آب‌ نداشت‌ انداختند 25 و خودشان‌ مشغول‌ خوردن‌ غذا شدند. ناگاه‌ از دور كاروان‌ شتري‌ را ديدند كه‌ بطرف‌ ايشان‌ مي‌آيد. آنها تاجران‌ اسماعيلـي‌ بودنـد كه‌ كتيـرا و ادويـه‌ از جلعـاد به‌ مصـر مي‌بردنـد.
26و27 يهودا به‌ سايرين‌ گفت‌: «نگاه‌ كنيد، كاروان‌ اسماعيليان‌ مي‌آيد. بياييد يوسف‌ را به‌ آنها بفروشيم‌. كُشتن‌ او و مخفي‌ كردن‌ اين‌ موضـوع‌ چه‌ نفـعي‌ بــراي‌ ما دارد؟ به‌ هـر حـال‌ او بـرادر ماسـت‌؛ نبـايد بـدست‌ مـا كشتـه‌ شـود.» برادرانش‌ با پيشنهـاد او موافقت‌ كردنـد.
28 وقتي‌ تاجران‌ رسيدند، برادران‌ يوسف‌ اورا از چاه‌ بيرون‌ آورده‌، به‌ بيست‌ سكه‌ نقره‌ به‌ آنها فروختند. آنها هم‌ يوسف‌ را با خـود به‌ مصـر بردنـد. 29 رئوبين‌ كه‌ هنگام‌ آمدن‌ كاروان‌ در آنجا نبود، وقتي‌ به‌ سر چاه‌ آمد و ديد كه‌ يوسف‌ در چاه‌ نيست‌، از شدت‌ ناراحتي‌ جامه‌ خود را چاك‌ زد. 30 آنگاه‌ نزد برادرانش‌ آمده‌، به‌ آنها گفت‌: «يوسف‌ را برده‌اند و من‌ نمي‌دانم‌ كجا بدنبالش‌ بروم‌؟»
31 پس‌ برادرانش‌ بزي‌ را سر بريده‌ جامه‌ زيباي‌ يوسف‌ را به‌ خون‌ بـز آغشته‌ نمودند. 32 سپس‌ جامه‌ آغشتـه‌ به‌ خـون‌ را نـزد يعقـوب‌ برده‌، گفتنـد: «آيا ايـن‌ همان‌ جامه‌ يوسف‌ نيست‌؟ آن‌ را در صحرا يافته‌ايم‌.»
33 يعقوب‌ آن‌ را شناخت‌ و فرياد زد: «آري‌، اين‌ جامه‌ پسرم‌ است‌. حتماً جانور درنده‌اي‌ او را دريده‌ و خورده‌ است‌.»
34 آنگاه‌ يعقوب‌ جامه‌ خود را پاره‌ كرده‌، پلاس‌ پوشيد و روزهاي‌ زيادي‌ براي‌ پسرش‌ ماتـم‌ گرفت‌. 35 تمامي‌ اهل‌ خانواده‌اش‌ سعي‌ كردند وي‌ را دلداري‌ دهند، ولي‌ سودي‌ نداشت‌. او مي‌گفت‌: «تا روز مرگم‌ غم‌ يوسف‌ را نمي‌توانم‌ فراموش‌ كنم‌.» و همچنان‌ از غم‌ فرزندش‌ مي‌گريست‌.
36 اما تاجران‌ پس‌ از اين‌ كه‌ به‌ مصر رسيدند، يوسف‌ را به‌ فوطيفار، يكي‌ از افسران‌ فرعون‌ فروختند. فوطيفار رئيس‌ محافظان‌ دربار بود.

راهنما
«پيدايش‌ يعقوب‌» . 37 : 2 تا 50 : 26
يازدهمين‌ و آخرين‌ سند كتاب‌ پيدايش‌، مربوط‌ است‌ به‌ داستان‌ يوسف‌ و مهاجرت‌ اسرائيل‌ به‌ مصر، و بي‌ترديد در آن‌ از اسناد خانوادگي‌ استفاده‌ شده‌ كه‌ از ابراهيم‌ بجا مانده‌ بود، و بني‌ اسرائيل‌ در مدت‌ اقامت‌ در مصر آنها را به‌ دقت‌ حفظ‌ كرده‌ بودند.

باب‌ 37 . فروختن‌ يوسف‌ به‌ مصر
«ردايي‌ با رنگ‌هاي‌ متنوع‌» (3) نشانة‌ تبعيض‌ بود و احتمالاً به‌ اين‌ معني‌ بود كه‌ يعقوب‌ قصد داشت‌ يوسف‌ را وارث‌ حق‌ نخست‌ زادگي‌ كند.
رؤبين‌، نخست‌ زادة‌ يعقوب‌، وارث‌ طبيعي‌ حق‌ نخست‌ زادگي‌ بود، ولي‌ بخاطر داشتن‌ رابطة‌ نامشروع‌ با يكي‌ از صيغه‌هاي‌ پدرش‌ از آن‌ محروم‌ شده‌ بود (35:22؛ 3و4؛ اول‌تواريخ‌ 5:1و2). شمعون‌ و لاوي‌، دومين‌ و سومين‌ پسران‌ يعقوب‌ (29:31-35)، بخاطر جنايتي‌ كه‌ در شكيم‌ مرتكب‌ شدند، از اين‌ حق‌ محروم‌ شدند (34:25-30؛ 49:5-7). احتمالاً در محافل‌ خانوادگي‌ انتظار مي‌رفت‌ كه‌ يهودا يعني‌ چهارمين‌ پسر، از امتياز حق‌ نخست‌زادگي‌ برخوردار شود.
يوسف‌ گرچه‌ يازدهمين‌ پسر يعقوب‌، ولي‌ نخست‌ زادة‌ راحيل‌ بود. راحيل‌ همسر محبوب‌ يعقوب‌ و يوسف‌ پسر محبوب‌ او بود (37:3). به‌ همين‌ دليل‌ دادن‌ «ردا» مشكوك‌ بنظر مي‌آمد. و رؤياهاي‌ يوسف‌ دربارة‌ برتري‌ خودش‌ (5 - 10)، اوضاع‌ را وخيم‌تر مي‌كرد.
به‌ اين‌ ترتيب‌، بنظر مي‌رسيد يهودا و يوسف‌ رقباي‌ كسب‌ حق‌ نخست‌زادگي‌ بودند. شايد اين‌ مطلب‌ نقش‌ فعال‌ يهودا را در فروختن‌ يوسف‌ براي‌ بردگي‌، توجيه‌ كند (26 و 27). رقابت‌ ميان‌ يهودا و يوسف‌ در اخلاف‌ آنها نيز ادامه‌ يافت‌. اسباط‌ يهودا و افرايم‌ (پسر يوسف‌)، هر دو مدعي‌ برتري‌ بودند. سبط‌ يهودا تحت‌ سلطنت‌ داود و سليمان‌ به‌ رهبري‌ رسيد. و ده‌ سبط‌ به‌ رهبري‌ افرايم‌، از آن‌ جدا شدند.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

38 یهودا و تامار

ماجراي‌ يهودا و تامار
و واقع‌ شد در آن‌ زمان‌ كه‌ يهودا از نزد برادران‌ خود رفته‌، نزد شخصي‌ عَدُلاّمي‌، كه‌ حيره‌ نام‌ داشت‌، مهمان‌ شد. 2 و در آنجا يهودا، دختر مرد كنعاني‌ را كه‌ مسمّي‌' به‌ شوعه‌ بود، ديد و او را گرفته‌، بدو درآمد. 3 پس‌ آبستن‌ شده‌، پسري‌ زاييد و او را عير نام‌ نهاد. 4 و بار ديگر آبستن‌ شده‌، پسري‌ زاييد و او را اونان‌ ناميد. 5 و باز هم‌ پسري‌ زاييده‌، او را شيله‌ نام‌ گذارد. و چون‌ او را زاييد، (يهودا) در كزيب‌ بود.
6 و يهودا، زني‌ مسمّي‌' به‌ تامار، براي‌ نخست‌زادة‌ خود عير گرفت‌. 7 و نخست‌زادة‌ يهودا، عير، در نظر خداوند شرير بود، و خداوند او را بميراند. 8 پس‌ يهودا به‌ اونان‌ گفت‌: «به‌ زن‌ برادرت‌ درآي‌، و حق‌ برادر شوهري‌ را بجا آورده‌، نسلي‌ براي‌ برادر خود پيدا كن‌.» 9 لكن‌ چونكه‌ اونان‌ دانست‌ كه‌ آن‌ نسل‌ از آن‌ او نخواهد بود، هنگامي‌ كه‌ به‌ زن‌ برادر خود درآمد، بر زمين‌ انزال‌ كرد، تا نسلي‌ براي‌ برادر خود ندهد. 10 و اين‌ كار او در نظر خداوند ناپسند آمد، پس‌ او را نيز بميراند. 11 و يهودا به‌ عروس‌ خود، تامار گفت‌: «در خانة‌ پدرت‌ بيوه‌ بنشين‌ تا پسرم‌ شيله‌ بزرگ‌ شود.» زيرا گفت‌: «مبادا او نيز مثل‌ برادرانش‌ بميرد.» پس‌ تامار رفته‌، در خانة‌ پدر خود ماند. 12 و چون‌ روزها سپري‌ شد، دختر شوعه‌ زن‌ يهودا مرد. و يهودا بعد از تعزيت‌ او با دوست‌ خود حيرة‌ عدلاّمي‌، نزد پشم‌ چينان‌ گلة‌ خود، به‌ تمنه‌ آمد.
13 و به‌ تامار خبر داده‌، گفتند: «اينك‌ پدر شوهرت‌ براي‌ چيدن‌ پشم‌ گلة‌ خويش‌، به‌ تمنه‌ مي‌آيد.» 14 پس‌ رخت‌ بيوگي‌ را از خويشتن‌ بيرون‌ كرده‌، بُرقِعي‌ به‌ رو كشيده‌، خود را در چادري‌ پوشيد، و به‌ دروازة‌ عينايم‌ كه‌ در راه‌ تمنه‌ است‌، بنشست‌. زيرا كه‌ ديد شيله‌ بزرگ‌ شده‌ است‌، و او را به‌ وي‌ به‌ زني‌ ندادند. 15 چون‌ يهودا او را بديد، وي‌ را فاحشه‌ پنداشت‌، زيرا كه‌ روي‌ خود را پوشيده‌ بود.
16 پس‌ از راه‌ به‌ سوي‌ او ميل‌ كرده‌، گفت‌: «بيا تا به‌ تو درآيم‌.» زيرا ندانست‌ كه‌ عروس‌ اوست‌. گفت‌: «مرا چه‌ مي‌دهي‌ تا به‌ من‌ درآيي‌.» 17 گفت‌: «بزغاله‌اي‌ از گله‌ مي‌فرستم‌.» گفت‌: «آيا گرو مي‌دهي‌ تا بفرستي‌؟» 18 گفت‌: «تو را چه‌ گرو دهم‌؟» گفت‌: «مهر و زُنّار خود را و عصايي‌ كه‌ در دست‌ داري‌.» پس‌ به‌ وي‌ داد، و بدو درآمد، و او از وي‌ آبستن‌ شد. 19 و برخاسته‌، برفت‌. و بُرقِع‌ را از خود برداشته‌، رخت‌ بيوگي‌ پوشيد.
20 و يهودا بزغاله‌ را به‌ دست‌ دوست‌ عدلامي‌ خود فرستاد، تا گرو را از دست‌ آن‌ زن‌ بگيرد، اما او را نيافت‌. 21 و از مردمان‌ آن‌ مكان‌ پرسيده‌، گفت‌: «آن‌ فاحشه‌اي‌ كه‌ سر راه‌ عينايم‌ نشسته‌ بود، كجاست‌؟» گفتند: «فاحشه‌اي‌ در اينجا نبود.» 22 پس‌ نزد يهودا برگشته‌، گفت‌: «او را نيافتم‌، و مردمان‌ آن‌ مكان‌ نيز مي‌گويند كه‌ فاحشه‌اي‌ در اينجا نبود.» 23 يهودا گفت‌: «بگذار براي‌ خود نگاه‌ دارد، مبادا رسوا شويم‌. اينك‌ بزغاله‌ را فرستادم‌ و تو او را نيافتي‌.» 24 و بعد از سه‌ ماه‌ يهودا را خبر داده‌، گفتند: «عروس‌ تو تامار، زنا كرده‌ است‌ و اينك‌ از زنا نيز آبستن‌ شده‌.» پس‌ يهودا گفت‌: «وي‌ را بيرون‌ آريد تا سوخته‌ شود!» 25 چون‌ او را بيرون‌ مي‌آوردند نزد پدر شوهرخود فرستاده‌، گفت‌: «از مالك‌ اين‌ چيزها آبستن‌ شده‌ام‌»، و گفت‌: «تشخيص‌ كن‌ كه‌ اين‌ مهر و زُنّار و عصا از آن‌ كيست‌.» 26 و يهودا آنها را شناخت‌، و گفت‌: «او از من‌ بي‌گناه‌تر است‌، زيرا كه‌ او را به‌ پسر خود شيله‌ ندادم‌.» و بعد او را ديگر نشناخت‌.
27 و چون‌ وقت‌ وضع‌ حملش‌ رسيد، اينك‌ توأمان‌ در رحمش‌ بودند. 28 و چون‌ مي‌زاييد، يكي‌ دست‌ خود را بيرون‌ آورد كه‌ در حال‌ قابله‌ ريسماني‌ قرمز گرفته‌، بر دستش‌ بست‌ و گفت‌: «اين‌ اول‌ بيرون‌ آمد.» 29 و دست‌ خود را بازكشيد. و اينك‌ برادرش‌ بيرون‌ آمد و قابله‌ گفت‌: «چگونه‌ شكافتي‌؟ اين‌ شكاف‌ بر تو باد.» پس‌ او را فارص‌ نام‌ نهاد. 30 بعد از آن‌ برادرش‌ كه‌ ريسمان‌ قرمز را بر دست‌ داشت‌ بيرون‌ آمد، و او را زارح‌ ناميد. ترجمه تفسیری در همان‌ روزها بود كه‌ يهودا خانه‌ پدر خود را ترك‌ نموده‌، به‌ عدولام‌ رفت‌ و نزد شخصي‌ به‌ نام‌ حيره‌ ساكن‌ شد. 2 در آنجا او دختر مردي‌ كنعاني‌ به‌ نام‌ شوعا را به‌ زني‌ گرفت‌ 3 و از او صاحب‌ پسري‌ شد كه‌ او را عير ناميد. 4 شوعا بار ديگر حامله‌ شد و پسري‌ زاييد و او را اونان‌ نام‌ نهاد. 5 وقتي‌ آنها در كزيب‌ بودند، زن‌ يهودا پسر سوم‌ خود را به‌ دنيا آورد و او را شيله‌ ناميد.
6 وقتي‌ عير، پسر ارشد يهودا، بزرگ‌ شد پدرش‌ دختري‌ را به‌ نام‌ تامار براي‌ او به‌ زني‌ گرفت‌. 7 اما چون‌ عير شخص‌ شروري‌ بود، خداوند او را كُشت‌.
8 آنگاه‌ يهودا به‌ اونان‌ برادر عير گفت‌: «مطابق‌ رسم‌ ما، تو بايد با زن‌ برادرت‌ تامار ازدواج‌ كني‌ تا نسل‌ برادرت‌ از بين‌ نرود.» 9 اونان‌ با تامار ازدواج‌ كرد، اما چون‌ نمي‌خواست‌ فرزندش‌ از آنِ كس‌ ديگري‌ باشد، هر وقت‌ با او نزديكي‌ مي‌كرد، جلوگيري‌ نموده‌، نمي‌گذاشت‌ تامار بچه‌اي‌ داشته‌ باشـد كه‌ از آنِ برادر مرده‌اش‌ شـود. 10 اين‌ كار اونـان‌ در نظر خداوند ناپسند آمد و خدا او را نيز كشت‌. 11 يهودا به‌ عروس‌ خود تامار گفت‌: «به‌ خانه‌ پدرت‌ برو و بيوه‌ بمان‌ تا اين‌ كه‌ پسر كوچكم‌ شيله‌ بزرگ‌ شود. آن‌ وقت‌ مي‌تواني‌ با او ازدواج‌ كني‌.» (ولي‌ يهودا قلباً راضي‌ به‌ اين‌ كار نبود، چون‌ مي‌ترسيد شيله‌ نيز مثل‌ دو برادر ديگرش‌ هلاك‌ شود.) پس‌ تامار به‌ خانه‌ پدرش‌ رفت‌.
12 پس‌ از مدتي‌، زن‌ يهودا مُرد. وقتي‌ كه‌ روزهاي‌ سوگواري‌ سپري‌ شد، يهودا با دوستش‌ حيره‌ عدولامي‌ براي‌ نظارت‌ بر پشمچيني‌ گوسفندان‌ به‌ تمنه‌ رفت‌.
13 به‌ تامار خبر دادند كه‌ پدر شوهرش‌ براي‌ چيدنِ پشمِ گوسفندان‌ بطرف‌ تمنه‌ حركت‌ كرده‌ است‌. 14 تامار لباس‌ بيوگي‌ خود را از تن‌ در آورد و براي‌ اين‌ كه‌ شناخته‌ نشود چادري‌ بر سر انداخته‌، دم‌ دروازه‌ عينايم‌ سر راه‌ تمنه‌ نشست‌، زيرا او ديد كه‌ هر چند شيله‌ بزرگ‌ شده‌ ولي‌ او را به‌ عقد وي‌ در نياورده‌اند.
15 يهودا او را ديد، ولي‌ چون‌ او روي‌ خود را پوشانيده‌ بود، او را نشناخت‌ و پنداشت‌ زن‌ بدكاره‌اي‌ است‌. 16 پس‌ به‌ كنار جاده‌ بطرف‌ او رفته‌، به‌ او پيشنهاد كرد كه‌ با وي‌ همبستر شود، غافل‌ از اين‌ كه‌ عروس‌ خودش‌ مي‌باشد. تامار به‌ او گفت‌: «چقدر مي‌خواهي‌ به‌ من‌ بدهي‌؟»
17 يهودا گفت‌: «بزغاله‌اي‌ از گله‌ام‌ برايت‌ خواهم‌ فرستاد.»
زن‌ گفت‌: «براي‌ اين‌ كه‌ مطمئن‌ شوم‌ كه‌ بزغاله‌ را مي‌فرستي‌ بايد چيزي‌ نزد من‌ گرو بگذاري‌.»
18 يهودا گفت‌: «چه‌ چيزي‌ را گرو بگذارم‌؟»
زن‌ جواب‌ داد: «مُهر و عصايت‌ را.» پس‌ يهودا آنها را به‌ او داد و با وي‌ همبستر شد و در نتيجه‌ تامار آبستن‌ شد. 19 پس‌ از اين‌ واقعه‌ تامار بازگشت‌ و دوباره‌ لباس‌ بيوِگي‌ خود را پوشيد.
20 يهودا بزغاله‌ را به‌ دوستش‌ حيره‌ عدولامي‌ سپرد تا آن‌ را براي‌ آن‌ زن‌ ببرد و اشياء گرويي‌ را پس‌ بگيرد، اما حيره‌ آن‌ زن‌ را نيافت‌. 21 پس‌، از مردم‌ آنجا پرسيد: «آن‌ زن‌ بدكاره‌اي‌ كه‌ دمِ دروازه‌ ، سر راه‌ نشسته‌ بود كجاست‌؟»
به‌ او جواب‌ دادند: «ما هرگز چنين‌ زني‌ در اينجا نديده‌ايم‌.»
22 حيره‌ نزد يهودا بازگشت‌ و به‌ او گفت‌: «او را نيافتم‌ و مردمان‌ آنجا هم‌ مي‌گويند چنين‌ زني‌ را در آنجا نديده‌اند.»
23 يهودا گفت‌: «بگذار آن‌ اشياء مال‌ او باشد، مبادا رسوا شويم‌. به‌ هر حال‌ من‌ بزغاله‌ را براي‌ او فرستادم‌، ولي‌ تو نتوانستي‌ او را پيدا كني‌.»
24 حدود سه‌ ماه‌ بعد از اين‌ واقعه‌، به‌ يهودا خبر دادند كه‌ عروسش‌ تامار زنا كرده‌ و حامله‌ است‌. يهودا گفت‌: «او را بيرون‌ آوريد و بسوزانيد.»
25 در حالي‌ كه‌ تامار را بيرون‌ مي‌آوردند تا او را بكشند اين‌ پيغام‌ را براي‌ پدر شوهرش‌ فرستاد: «مردي‌ كه‌ صاحب‌ اين‌ مُهر و عصا مي‌باشد، پدر بچه‌ من‌ است‌، آيا او را مي‌شناسي‌؟»
26 يهودا مُهروعصا راشناخت‌ و گفت‌: «او تقصيري‌ ندارد، زيرا من‌ به‌ قول‌ خود وفا نكردم‌ و او رابراي‌ پسرم‌ شيله‌ نگرفتم‌.» يهودا ديگر با او همبستر نشد.
27 چون‌ وقت‌ وضع‌ حمل‌ تامار رسيد، دو قلو زاييد. 28 در موقع‌ زايمان‌، يكي‌ از پسرها دستش‌ را بيرون‌ آورد و قابله‌ نخ‌ قرمزي‌ به‌ مـچ‌ دست‌ او بست‌. 29 اما او دست‌ خود را عقب‌ كشيد و پسر ديگر، اول‌ به‌ دنيا آمد. قابله‌ گفت‌: «چگونه‌ بيرون‌ آمدي‌؟» پس‌ او را فارص‌ (يعني‌ «بيرون‌ آمدن‌») ناميدند. 30 اندكي‌ بعد، پسري‌ كه‌ نخ‌ قرمز به‌ دستش‌ بسته‌ شده‌ بود متولد شد و او را زارح‌ (يعني‌ «قرمز») ناميدند.

راهنما
باب‌ 38 . فرزندان‌ يهودا
اين‌ باب‌ از آن‌ نظر مهم‌ است‌ كه‌ يهودا جدّ بزرگ‌ مسيح‌ بود، و اينكار با هدف‌ كتاب‌مقدس‌ در حفظ‌ گزارشات‌ خانوادگي‌ متوالي‌ هماهنگي‌ دارد، گرچه‌ در برخي‌ از آنها مواردي‌ وجود داشته‌ باشد كه‌ چندان‌ قابل‌ تحسين‌ نباشند.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

39 یوسف و زن فوطیفار


يوسف‌ در خانه‌ فوطيفار
‌ اما يوسف‌ را به‌ مصر بردند، و مردي مصري‌، فوطيفار نام‌ كه‌ خواجه‌ و سردار افواج‌ خاصة‌ فرعون‌ بود، وي‌ را از دست‌ اسماعيلياني‌ كه‌ او را بدانجا برده‌ بودند، خريد. 2 و خداوند با يوسف‌ مي‌بود، و او مردي‌ كامياب‌ شد، و در خانة‌ آقاي‌ مصري‌ خود ماند. 3 و آقايش‌ ديد كه‌ خداوند با وي‌ مي‌باشد، و هر آنچه‌ او مي‌كند، خداوند در دستش‌ راست‌ مي‌آورد. 4 پس‌ يوسف‌ در نظر وي‌ التفات‌ يافت‌، و او را خدمت‌ مي‌كرد، و او را به‌ خانة‌ خود برگماشت‌ و تمام‌ مايملك‌ خويش‌ را بدست‌ وي‌ سپرد. 5 و واقع‌ شد بعد از آنكه‌ او را بر خانه‌ و تمام‌ مايملك‌ خود گماشته‌ بود، كه‌ خداوند خانة‌ آن‌ مصري‌ را بسبب‌ يوسف‌ بركت‌ داد، و بركت‌ خداوند بر همة‌ اموالش‌، چه‌در خانه‌ و چه‌ در صحرا بود. 6 و آنچه‌ داشت‌ به‌ دست‌ يوسف‌ واگذاشت‌، و از آنچه‌ با وي‌ بود، خبر نداشت‌ جز ناني‌ كه‌ مي‌خورد. و يوسف‌ خوش‌ اندام‌ و نيك‌ منظر بود.
7 و بعد از اين‌ امور واقع‌ شد كه‌ زن‌ آقايش‌ بر يوسف‌ نظر انداخته‌، گفت‌: «با من‌ همخواب‌ شو.» 8 اما او ابا نموده‌، به‌ زن‌ آقاي‌ خود گفت‌: «اينك‌ آقايم‌ از آنچه‌ نزد من‌ در خانه‌ است‌، خبر ندارد، و آنچه‌ دارد، به‌ دست‌ من‌ سپرده‌است‌. 9 بزرگتري‌ از من‌ در اين‌ خانه‌ نيست‌ و چيزي‌ از من‌ دريغ‌ نداشته‌، جز تو، چون‌ زوجة‌ او مي‌باشي‌؛ پس‌ چگونه‌ مرتكب‌ اين‌ شرارت‌ بزرگ‌ بشوم‌ و به‌ خدا خطا ورزم‌؟» 10 و اگرچه‌ هر روزه‌ به‌ يوسف‌ سخن‌ مي‌گفت‌، به‌ وي‌ گوش‌ نمي‌گرفت‌ كه‌ با او بخوابد يا نزد وي‌ بماند.
11 و روزي‌ واقع‌ شد كه‌ به‌ خانه‌ درآمد، تا به‌ شغل‌ خود پردازد و از اهل‌ خانه‌ كسي‌ آنجا در خانه‌ نبود. 12 پس‌ جامة‌ او را گرفته‌، گفت‌: «با من‌ بخواب‌.» اما او جامة‌ خود را به‌ دستش‌ رها كرده‌، گريخت‌ و بيرون‌ رفت‌.
13 و چون‌ او ديد كه‌ رخت‌ خود را به‌ دست‌ وي‌ ترك‌ كرد و از خانه‌ گريخت‌، 14 مردان‌ خانه‌ را صدا زد، و بديشان‌ بيان‌ كرده‌، گفت‌: «بنگريد، مرد عبراني‌ را نزد ما آورد تا ما را مسخره‌ كند، و نزد من‌ آمد تا با من‌ بخوابد، و به‌ آواز بلند فرياد كردم‌، 15 و چون‌ شنيد كه‌ به‌ آواز بلند فرياد برآوردم‌، جامة‌ خود را نزد من‌ واگذارده‌، فرار كرد و بيرون‌ رفت‌.»
16 پس‌ جامة‌ او را نزد خود نگاه‌ داشت‌، تا آقايش‌ به‌ خانه‌ آمد. 17 و به‌ وي‌ بدين‌ مضمون‌ ذكركرده‌، گفت‌: «آن‌ غلام‌ عبراني‌ كه‌ براي‌ ما آورده‌اي‌، نزد من‌ آمد تا مرا مسخره‌ كند، 18 و چون‌ به‌ آواز بلند فرياد برآوردم‌، جامة‌ خود را پيش‌ من‌ رها كرده‌، بيرون‌ گريخت‌.»
19 پس‌ چون‌ آقايش‌ سخن‌ زن‌ خود را شنيد كه‌ به‌ وي‌ بيان‌ كرده‌، گفت‌: «غلامت‌ به‌ من‌ چنين‌ كرده‌ است‌،» خشم‌ او افروخته‌ شد. 20 و آقاي‌ يوسف‌، او را گرفته‌، در زندان‌خانه‌اي‌ كه‌ اسيران‌ پادشاه‌ بسته‌ بودند، انداخت‌ و آنجا در زندان‌ ماند. 21 اما خداوند با يوسف‌ مي‌بود و بر وي‌ احسان‌ مي‌فرمود، و او را در نظر داروغة‌ زندان‌ حرمت‌ داد. 22 و داروغة‌ زندان‌ همة‌ زندانيان‌ را كه‌ در زندان‌ بودند، به‌ دست‌ يوسف‌ سپرد و آنچه‌ در آنجا مي‌كردند، او كنندة‌ آن‌ بود. 23 و داروغة‌ زندان‌ بدانچه‌ در دست‌ وي‌ بود، نگاه‌ نمي‌كرد، زيرا خداوند با وي‌ مي‌بود و آنچه‌ را كه‌ او مي‌كرد، خداوند راست‌ مي‌آورد. ترجمه تفسیری و اما يوسف‌ بدست‌ تاجران‌ اسماعيلي‌ به‌ مصر برده‌ شد. فوطيفار كه‌ يكي‌ از افسران‌ فرعون‌ و رئيس‌ محافظان‌ دربار بود، او را از ايشان‌ خريد. 2 خداوند يوسف‌ را در خانه‌ اربابش‌ بسيار بركت‌ مي‌داد، بطوري‌ كه‌ آنچه‌ يوسف‌ مي‌كرد موفقيت‌ آميز بود. 3 فوطيفار متوجه‌ اين‌ موضوع‌ شده‌ و دريافته‌ بود كه‌ خداوند با يوسف‌ مي‌باشد. 4 از اين‌ رو يوسف‌ مورد لطف‌ اربابش‌ قرار گرفت‌. طولي‌ نكشيد كه‌ فوطيفار وي‌ را برخانه‌ و كليه‌ امور تجاري‌ خود ناظر ساخت‌. 5 خداوند فوطيفار را بخاطر يوسف‌ بركت‌ داد چنانكه‌ تمام‌ امور خانه‌ او بخوبي‌ پيش‌ مي‌رفت‌ و محصولاتش‌ فراوان‌ و گله‌هايش‌ زياد مي‌شد. 6 پس‌ فوطيفار مسئوليت‌ اداره‌ تمام‌ اموال‌ خود را بدست‌ يوسف‌ سپرد و ديگر او براي‌ هيچ‌ چيز فكر نمي‌كرد جز اين‌ كه‌ چه‌ غذايي‌ بخورد.
يوسف‌ جواني‌ خوش‌اندام‌ و خوش‌ قيافه‌ بود. 7 پس‌ از چندي‌، نظر همسر فوطيفار به‌ يوسف‌ جلب‌ شد و به‌ او پيشنهاد كرد كه‌ با وي‌ همبستر شود. 8 اما يوسف‌ نپذيرفت‌ و گفت‌: «اربابم‌ آنقدر به‌ من‌ اعتماد دارد كه‌ هر آنچه‌ در اين‌ خانه‌ است‌ به‌ من‌ سپرده‌ 9 و تمام‌ اختيار اين‌ خانه‌ را به‌ من‌ داده‌ است‌. او چيزي‌ را از من‌ مضايقه‌ نكرده‌ جز تو را كه‌ همسر او هستي‌. پس‌ چگونه‌ مرتكب‌ چنين‌ عمل‌ زشتي‌ بشوم‌؟ اين‌ عمل‌، گناهي‌ است‌ نسبت‌ به‌ خدا.» 10 اما او دست‌ بردار نبود و هر روز از يوسف‌ مي‌خواست‌ كه‌ با وي‌ همبسترشود. ولي‌ يوسف‌ به‌ سخنان‌ فريبنده‌ او گوش‌ نمي‌داد و تا آنجا كه‌ امكان‌ داشت‌ از وي‌ دوري‌ مي‌كرد.
11 روزي‌ يوسف‌ طبق‌ معمول‌ به‌ كارهاي‌ منزل‌ رسيدگي‌ مي‌كرد. آن‌ روز شخص‌ ديگري‌ هم‌ در خانه‌ نبود. 12 پس‌ آن‌ زن‌ چنگ‌ به‌ لباس‌ او انداخته‌، گفت‌: «با من‌ بخواب‌.» ولي‌ يوسف‌ از چنگ‌ او گريخت‌ و از منزل‌ خارج‌ شد، اما لباسش‌ در دست‌ وي‌ باقي‌ ماند.
13 آن‌ زن‌ چون‌ وضع‌ را چنين‌ ديد، 14و15 با صداي‌ بلند فرياد زده‌، خدمتكاران‌ را به‌ كمك‌ طلبيد و به‌ آنها گفت‌: «شوهرم‌ اين‌ غلام‌ عبراني‌ را به‌ خانه‌ آورد، حالا او ما را رسوا مي‌سازد! او به‌ اتاقم‌ آمد تا به‌ من‌ تجاوز كند، ولي‌ چون‌ مقاومت‌ كردم‌ و فرياد زدم‌، فرار كرد و لباس‌ خود را جا گذاشت‌.»
16 پس‌ آن‌ زن‌ لباس‌ را نزد خود نگاه‌داشت‌ و وقتي‌ شوهرش‌ به‌ منزل‌ آمد 17 داستاني‌ را كه‌ ساخته‌ بود، برايش‌ چنين‌ تعريف‌ كرد: «آن‌ غلامِ عبراني‌ كه‌ به‌ خانه‌ آورده‌اي‌ مي‌خواست‌ به‌ من‌ تجاوز كند، 18 ولي‌ من‌ با داد و فرياد، خود را از دستش‌ نجات‌ دادم‌. او گريخت‌، ولي‌ لباسش‌ را جا گذاشت‌.»
19 فوطيفار چون‌ سخنان‌ زنش‌ را شنيد، بسيار خشمگين‌ شد 20 و يوسف‌ را به‌ زنداني‌ كه‌ ساير زندانيان‌ پادشاه‌ در آن‌ در زنجير بودند انداخت‌. 21 اما در آنجا هم‌ خداوند با يوسف‌ بود و او را بركت‌ مي‌داد و وي‌ را مـورد لطف‌ رئيس‌ زنـدان‌ قـرار داد. 22 طولي‌ نكشيد كه‌ رئيس‌ زندان‌، يوسف‌ را مسئول‌ اداره‌ زندان‌ نمود، بطوري‌ كه‌ همه‌ زندانيان‌ زير نظر او بودند. 23 رئيس‌ زندان‌ در مورد كارهايي‌ كه‌ به‌ يوسف‌ سپرده‌ بود نگراني‌ نداشت‌، زيرا خداوند با يوسف‌ بود و او را در انجام‌ كارهايش‌ موفق‌ مي‌ساخت‌.

راهنما
باب‌ 39 . زنداني‌ شدن‌ يوسف‌
يوسف‌ شخصيتي‌ بي‌عيب‌ و نقص‌ داشت‌، خوش‌ قيافه‌ بود، و داراي‌ عطيه‌اي‌ استثنايي‌ براي‌ رهبري‌ و استفادة‌ مثبت‌ از هر موقعيت‌ ناخوشايند بود. او 75 سال‌ پس‌ از مرگ‌ ابراهيم‌، 30 سال‌ پيش‌ از مرگ‌ اسحق‌، در 90 سالگي‌ يعقوب‌، و 8 سال‌ پيش‌ از بازگشت‌ خانواده‌اش‌ به‌ كنعان‌، بدنيا آمد. در 17 سالگي‌ به‌ مصر فروخته‌ شد. 13 سال‌ را در منزل‌ فوطيفار و در زندان‌ گذرانيد. در 30 سالگي‌ حاكم‌ مصر شد. و در 110 سالگي‌ درگذشت‌.

نكتة‌ باستانشناختي‌ : يوسف‌ و همسر فوطيفار. «داستان‌ دو برادر» كه‌ در زمان‌ سلطنت‌ «ستي‌ دوم‌» و كمي‌ پس‌ از خروج‌، بر پاپيروسي‌ قديمي‌ نوشته‌ شده‌ و اكنون‌ در موزة‌ بريتانيا نگهداري‌ مي‌شود، چنان‌ شباهتي‌ با داستان‌ يوسف‌ و همسر فوطيفار دارد كه‌ ويراستار نسخة‌ انگليسي‌ «تاريخ‌ مصر» اثر «بروگش‌»، چنين‌ گمان‌ برد كه‌ اين‌ داستان‌ بايد از واقعه‌اي‌ گرفته‌ شده‌ باشد كه‌ در گزارش‌هاي‌ تاريخي‌ دربار مصر ثبت‌ شده‌ بودند: مرد متأهلي‌، برادر كوچكتر مجردي‌ داشت‌ و همة‌ اموالش‌ را بدست‌ او سپرده‌ بود. روزي‌ آن‌ مرد، برادر كوچكتر خود را به‌ خانه‌ فرستاد تا مقداري‌ ذرت‌ برايش‌ بياورد. همسر آن‌ مرد، پسر را وسوسه‌ كرد ولي‌ پسر دعوت‌ او را رد كرد. زن‌ عصباني‌ شد و به‌ شوهر خود گفت‌ كه‌ برادرش‌ سعي‌ داشته‌ به‌ زور متوسل‌ شود. شوهر نقشه‌ كشيد كه‌ برادر خود را بكشد. برادر كوچكتر فرار كرد و بعدها پادشاه‌ مصر شد.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

40 یوسف خواب زندانیها را تعبیر می کند


تعبير خواب‌ ساقي‌ و خباز فرعون‌
‌ و بعد از اين‌ امور، واقع‌ شد كه‌ ساقي و خَبّاز پادشاه‌ مصر، به‌ آقاي‌ خويش‌، پادشاه‌ مصر خطا كردند. 2 و فرعون‌ به‌ دو خواجة‌ خود، يعني‌ سردار ساقيان‌ و سردار خَبّازان‌ غضب‌ نمود. 3 و ايشان‌ را در زندان‌ رئيس‌ افواج‌ خاصه‌، يعني‌ زنداني‌ كه‌ يوسف‌ در آنجا محبوس‌ بود، انداخت‌. 4 و سردار افواج‌ خاصه‌، يوسف‌ را بر ايشان‌ گماشت‌، و ايشان‌ را خدمت‌ مي‌كرد، و مدتي‌ در زندان‌ ماندند. 5 و هر دو در يك‌ شب‌ خوابي‌ ديدند، هر كدام‌ خواب‌ خود را، هر كدام‌ موافق‌ تعبير خواب‌ خود، يعني‌ ساقي‌ و خبازپادشاه‌ مصر كه‌ در زندان‌ محبوس‌ بودند. 6 بامدادان‌ چون‌ يوسف‌ نزد ايشان‌ آمد، ديد كه‌ اينك‌ ملول‌ هستند. 7 پس‌، از خواجه‌هاي‌ فرعون‌ كه‌ با وي‌ در زندان‌ آقاي‌ او بودند، پرسيده‌، گفت‌: «امروز چرا روي‌ شما غمگين‌ است‌؟» 8 به‌ وي‌ گفتند: «خوابي‌ ديده‌ايم‌ و كسي‌ نيست‌ كه‌ آن‌ را تعبير كند.» يوسف‌ بديشان‌ گفت‌: «آيا تعبيرها از آن‌ خدا نيست‌؟ آن‌ را به‌ من‌ بازگوييد.»
9 آنگاه‌ رئيس‌ ساقيان‌، خواب‌ خود را به‌ يوسف‌ بيان‌ كرده‌، گفت‌: «در خواب‌ من‌، اينك‌ تاكي‌ پيش‌ روي‌ من‌ بود. 10 و در تاك‌ سه‌ شاخه‌ بود و آن‌ بشكفت‌، و گل‌ آورد و خوشه‌هايش‌ انگور رسيده‌ داد. 11 و جام‌ فرعون‌ در دست‌ من‌ بود. و انگورها را چيده‌، در جام‌ فرعون‌ فشردم‌، و جام‌ را به‌ دست‌ فرعون‌ دادم‌.»
12 يوسف‌ به‌ وي‌ گفت‌: «تعبيرش‌ اينست‌، سه‌ شاخه‌ سه‌ روز است‌. 13 بعد از سه‌ روز، فرعون‌ سر تو را برافرازد و به‌ منصبت‌ بازگمارد، و جام‌ فرعون‌ را به‌ دست‌ وي‌ دهي‌ به‌ رسم‌ سابق‌ كه‌ ساقي‌ او بودي‌. 14 و هنگامي‌ كه‌ براي‌ تو نيكو شود، مرا ياد كن‌ و به‌ من‌ احسان‌ نموده‌، احوال‌ مرا نزد فرعون‌ مذكور ساز، و مرا از اين‌ خانه‌ بيرون‌ آور، 15 زيرا كه‌ في‌الواقع‌ از زمين‌ عبرانيان‌ دزديده‌ شده‌ام‌، و اينجا نيز كاري‌ نكرده‌ام‌ كه‌ مرا در سياه‌چال‌ افكنند.»
16 اما چون‌ رئيس‌ خبّازان‌ ديد كه‌ تعبير، نيكو بود، به‌ يوسف‌ گفت‌: «من‌ نيز خوابي‌ ديده‌ام‌، كه‌ اينك‌ سه‌ سبد نان‌ سفيد بر سر من‌ است‌، 17 و در سبد زبرين‌ هر قسم‌ طعام‌ براي‌ فرعون‌ از پيشة‌ خباز مي‌باشد و مرغان‌، آن‌ را از سبدي‌ كه‌ بر سرمن‌ است‌، مي‌خورند.» 18 يوسف‌ در جواب‌ گفت‌: «تعبيرش‌ اين‌ است‌، سه‌ سبد سه‌ روز مي‌باشد. 19 و بعد از سه‌ روز فرعون‌ سر تو را از تو بردارد و تو را بر دار بياويزد، و مرغان‌، گوشتت‌ را از تو بخورند.»
20 پس‌ در روز سوم‌ كه‌ يوم‌ ميلاد فرعون‌ بود، ضيافتي‌ براي‌ همة‌ خدام‌ خود ساخت‌، و سر رئيس‌ ساقيان‌ و سر رئيس‌ خبّازان‌ را در ميان‌ نوكران‌ خود برافراشت‌. 21 اما رئيس‌ ساقيان‌ را به‌ ساقي‌گريش‌ باز آورد، و جام‌ را به‌ دست‌ فرعون‌ داد. 22 و اما رئيس‌ خبازان‌ را به‌ دار كشيد، چنانكه‌ يوسف‌ براي‌ ايشان‌ تعبير كرده‌ بود. 23 ليكن‌ رئيس‌ ساقيان‌، يوسف‌ را به‌ ياد نياورد، بلكه‌ او را فراموش‌ كرد. ترجمه تفسیری مدتي‌ پس‌ از زنداني‌ شدن‌ يوسف‌، فرعون‌ رئيس‌ نانوايان‌ و رئيس‌ ساقيان‌ خود را به‌ زندان‌ انداخت‌، زيرا خشم‌ او را برانگيخته‌ بودند. آنها را به‌ زندان‌ فوطيفار، رئيس‌ محافظان‌ دربار كه‌ يوسف‌ در آنجا بود انداختند. 4 آنها مدت‌ درازي‌ در زندان‌ ماندند و فوطيفار يوسف‌ را به‌ خدمت‌ آنها گماشت‌.5 يك‌ شب‌ هر دو آنها خواب‌ ديدند. 6 صبح‌ روز بعد، يوسف‌ ديد كه‌ آنها ناراحت‌ هستند. 7 پس‌، از آنها پرسيد: «چرا امروز غمگين‌ هستيد؟»
8 گفتند: «ديشب‌ ما هر دو خواب‌ ديديم‌ و كسي‌ نيست‌ كه‌ آن‌ را تعبير كند.»
يوسف‌ گفت‌: «تعبير كردن‌ خوابها كار خداست‌. به‌ من‌ بگوييد چه‌ خوابهايي‌ ديده‌ايد؟»
9و10 اول‌ رئيس‌ ساقيان‌ خوابي‌ را كه‌ ديده‌ بود، چنين‌ تعريف‌ كرد: «ديشب‌ در خواب‌ درخت‌ انگوري‌ را ديدم‌ كه‌ سه‌ شاخه‌ داشت‌. ناگاه‌ شاخه‌ها شكفتند و خوشه‌هاي‌ زيادي‌ انگور رسيده‌ دادند. 11 من‌ جام‌ شراب‌ فرعون‌ را در دست‌ داشتم‌، پس‌ خوشه‌هاي‌ انگور را چيده‌، در جام‌ فشردم‌ و به‌ او دادم‌ تا بنوشد.»
12 يوسف‌ گفت‌: «تعبير خواب‌ تو اين‌ است‌: منظور از سه‌ شاخه‌، سه‌ روز است‌. 13 تا سه‌ روز ديگر فرعون‌ تو را از زندان‌ آزاد كرده‌، دوباره‌ ساقي‌ خود خواهد ساخت‌. 14 پس‌ خواهش‌ مي‌كنم‌ وقتي‌ دوباره‌ مورد لطف‌ او قرار گرفتي‌، مرا به‌ ياد آور و سرگذشتم‌ را براي‌ فرعون‌ شرح‌ بده‌ و از او خواهش‌ كن‌ تا مرا از اين‌ زندان‌ آزاد كند. 15 زيرا مرا كه‌ عبراني‌ هستم‌ از وطنم‌ دزديده‌، به‌ اينجا آورده‌اند. حالا هم‌ بدون‌ آنكه‌ مرتكب‌ جرمي‌ شده‌ باشم‌، مرا در زندان‌ انداخته‌اند.»
16 وقتي‌ رئيس‌ نانوايان‌ ديد كه‌ تعبير خواب‌ دوستش‌ خير بود، او نيز خواب‌ خود را براي‌ يوسف‌ بيان‌ كرده‌، گفت‌: «درخواب‌ ديدم‌ كه‌ سه‌ سبد پر از نان‌ روي‌ سرخود دارم‌. 17 در سبد بالايي‌ چندين‌ نوع‌ نان‌ براي‌ فرعون‌ گذاشته‌ بودم‌، اما پرندگان‌ آمده‌ آنها را خوردند.»
18و19 يوسف‌ به‌ او گفت‌: «مقصود از سه‌ سبد، سه‌ روز است‌. سه‌ روز ديگر فرعون‌ سرت‌ را از تنت‌ جدا كرده‌، بدنت‌ را به‌ دار مي‌آويزد و پرندگان‌ آمده‌ گوشت‌ بدنت‌ را خواهند خورد.»
20 سه‌ روز بعد، جشن‌ تولد فرعون‌ بود و به‌ همين‌ مناسبت‌ ضيافتي‌ براي‌ مقامات‌ مملكتي‌ ترتيب‌ داد. او فرستاد تا رئيس‌ ساقيان‌ و رئيس‌ نانوايان‌ را از زندان‌ به‌ حضورش‌ آورند. 21 سپس‌ رئيس‌ ساقيان‌ را به‌ كار سابقش‌ گمارد، 22 ولي‌ رئيس‌ نانوايان‌ را به‌ دارآويخت‌، همانطور كه‌ يوسف‌ گفته‌ بود. 23 اما رئيس‌ ساقيان‌ يوسف‌ را به‌ ياد نياورد.

راهنما
باب‌هاي‌ 40 و 41 . به‌ حكومت‌ رسيدن‌ يوسف‌ در مصر
يوسف‌ با يكي‌ از دختران‌ كاهن‌ «اُن‌» ازدواج‌ كرد و گرچه‌ همسري‌ كافر داشت‌، و بر كشوري‌ بت‌پرست‌ حكومت‌ مي‌كرد، و در يكي‌ از مراكز ننگين‌ بت‌پرستي‌ زندگي‌ مي‌كرد، ايمان‌ دوران‌ كودكي‌ خود را به‌ خداي‌ پدرانش‌ ابراهيم‌، اسحق‌ و يعقوب‌ حفظ‌ كرد.

نكات‌ باستانشناختي‌ :
قصر يوسف‌ در «اُن‌»: سرفليندرز پتري‌ (1912) ويرانه‌هاي‌ قصري‌ را كه‌ تصور مي‌شد متعلق‌ به‌ يوسف‌ بوده‌، كشف‌ كرد.
هفت‌ سال‌ قحطي‌: بروگش‌ در كتاب‌ خود به‌ نام‌ «مصر تحت‌ سلطنت‌ فراعنه‌»، از كتيبه‌اي‌ سخن‌ مي‌گويد كه‌ آن‌ را «مدركي‌ بسيار استثنايي‌ و روشنگر» براي‌ اين‌ واقعه‌ مي‌نامد. در مقبرة‌ سنگي‌ خانوادگي‌ شخصي‌ به‌ نام‌ «بابا» كه‌ حاكم‌ شهر الكاب‌ در جنوب‌ تبس‌ بوده‌ - شهر الكاب‌ در سلسلة‌ هفدهم‌ بنا شد كه‌ معاصر بود با سلسلة‌ شانزدهم‌ در شمال‌ مصر كه‌ يوسف‌ در آن‌ حكومت‌ مي‌كرد - كتيبه‌اي‌ وجود دارد كه‌ در آن‌ «بابا» ادعا مي‌كند همان‌ كاري‌ را براي‌ شهر خود انجام‌ داده‌ كه‌ يوسف‌ براي‌ تمامي‌ مصر كرد : «همچون‌ دوست‌ خداي‌ خرمن‌، ذرت‌ جمع‌آوري‌ كردم‌. و هنگامي‌ كه‌ قحطي‌ فرا رسيد و چندين‌ سال‌ طول‌ كشيد، هر سال‌ ذرت‌ را در شهر توزيع‌ كردم‌.» بروگش‌ اظهار مي‌دارد: « از آنجا كه‌ بروز قحطي‌ در مصر امري‌ بسيار نادر است‌، و نيز از آنجا كه‌ «بابا» تقريباً همزمان‌ با يوسف‌ مي‌زيست‌، تنها مي‌توان‌ يك‌ نتيجه‌گيري‌ منصفانه‌ كرد، و آن‌ اينكه‌ «چندين‌ سال‌ قحطي‌» روزگار بابا همان‌ «هفت‌ سال‌ قحطي‌» زمان‌ يوسف‌ هستند.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

41 خوابهای فرعون،یوسف شخص دوم مملکت می شود

تعبير خواب‌ فرعون‌
و واقع‌ شد، چون‌ دو سال‌ سپري‌ شد،كه‌ فرعون‌ خوابي‌ ديد كه‌ اينك‌ بر كنار نهر ايستاده‌ است‌. 2 كه‌ ناگاه‌ از نهر، هفت‌ گاو خوب‌ صورت‌ و فربه‌ گوشت‌ برآمده‌، بر مرغزار مي‌چريدند. 3 و اينك‌ هفت‌ گاو ديگر، بد صورت‌ و لاغر گوشت‌، در عقب‌ آنها از نهر برآمده‌، به‌ پهلوي‌ آن‌ گاوان‌ اول‌ به‌ كنار نهر ايستادند. 4 و اين‌ گاوان‌ زشت‌ صورت‌ و لاغر گوشت‌، آن‌ هفت‌ گاو خوب‌ صورت‌ و فربه‌ را فرو بردند. و فرعون‌ بيدار شد.
5 و باز بخسبيد و ديگر باره‌ خوابي‌ ديد، كه‌ اينك‌ هفت‌ سنبلة‌ پر و نيكو بر يك‌ ساق‌ برمي‌آيد. 6 و اينك‌ هفت‌ سنبلة‌ لاغر، از باد شرقي‌ پژمرده‌، بعد از آنها مي‌رويد. 7 و سنبله‌هاي‌ لاغر، آن‌ هفت‌سنبلة‌ فربه‌ و پر را فرو بردند. و فرعون‌ بيدار شده‌، ديد كه‌ اينك‌ خوابي‌ است‌. 8 صبحگاهان‌ دلش‌ مضطرب‌ شده‌، فرستاد و همة‌ جادوگران‌ و جميع‌ حكيمان‌ مصر را خواند، و فرعون‌ خوابهاي‌ خود را بديشان‌ باز گفت‌. اما كسي‌ نبود كه‌ آنها را براي‌ فرعون‌ تعبير كند.
9 آنگاه‌ رئيس‌ ساقيان‌ به‌ فرعون‌ عرض‌ كرده‌، گفت‌: «امروز خطاياي‌ من‌ بخاطرم‌ آمد. 10 فرعون‌ بر غلامان‌ خود غضب‌ نموده‌، مرا با رئيس‌ خبّازان‌ در زندان‌ سردار افواج‌ خاصه‌، حبس‌ فرمود. 11 و من‌ و او در يك‌ شب‌، خوابي‌ ديديم‌، هر يك‌ موافق‌ تعبير خواب‌ خود، خواب‌ ديديم‌. 12 و جواني‌ عبراني‌ در آنجا با ما بود، غلام‌ سردار افواج‌ خاصه‌. و خوابهاي‌ خود را نزد او بيان‌ كرديم‌ و او خوابهاي‌ ما را براي‌ ما تعبير كرد، هر يك‌ را موافق‌ خوابش‌ تعبير كرد. 13 و به‌ عينه‌ موافق‌ تعبيري‌ كه‌ براي‌ ما كرد، واقع‌ شد. مرا به‌ منصبم‌ بازآورد، و او را به‌ دار كشيد.»
14 آنگاه‌ فرعون‌ فرستاده‌، يوسف‌ را خواند و او را به‌ زودي‌ از زندان‌ بيرون‌ آوردند و صورت‌ خود را تراشيده‌، رخت‌ خود را عوض‌ كرد، و به‌ حضور فرعون‌ آمد. 15 فرعون‌ به‌ يوسف‌ گفت‌: «خوابي‌ ديده‌ام‌ و كسي‌ نيست‌ كه‌ آن‌ را تعبير كند، و دربارة‌ تو شنيدم‌ كه‌ خواب‌ مي‌شنوي‌ تا تعبيرش‌ كني‌.» 16 يوسف‌ فرعون‌ را به‌ پاسخ‌ گفت‌: «از من‌ نيست‌، خدا فرعون‌ را به‌ سلامتي‌ جواب‌ خواهد داد.»
17 و فرعون‌ به‌ يوسف‌ گفت‌: «در خواب‌ خود ديدم‌ كه‌ اينك‌ به‌ كنار نهر ايستاده‌ام‌، 18 و ناگاه‌ هفت‌ گاو فربه‌ گوشت‌ و خوب‌ صورت‌ از نهربرآمده‌، بر مرغزار مي‌چرند. 19 و اينك‌ هفت‌ گاو ديگر زبون‌ و بسيار زشت‌ صورت‌ و لاغر گوشت‌، كه‌ در تمامي‌ زمين‌ مصر بدان‌ زشتي‌ نديده‌ بودم‌، در عقب‌ آنها برمي‌آيند. 20 و گاوان‌ لاغر زشت‌، هفت‌ گاو فربة‌ اول‌ را مي‌خورند. 21 و چون‌ به‌ شكم‌ آنها فرو رفتند معلوم‌ نشد كه‌ بدرون‌ آنها شدند، زيرا كه‌ صورت‌ آنها مثل‌ اول‌ زشت‌ ماند. پس‌ بيدار شدم‌. 22 و باز خوابي‌ ديدم‌ كه‌ اينك‌ هفت‌ سنبلة‌ پر و نيكو بر يك‌ ساق‌ برمي‌آيد. 23 و اينك‌ هفت‌ سنبلة‌ خشك‌ باريك‌ و از باد شرقي‌ پژمرده‌، بعد از آنها مي‌رويد. 24 و سنابل‌ لاغر، آن‌ هفت‌ سنبلة‌ نيكو را فرو مي‌برد. و جادوگران‌ را گفتم‌، ليكن‌ كسي‌ نيست‌ كه‌ براي‌ من‌ شرح‌ كند.»
25 يوسف‌ به‌ فرعون‌ گفت‌: «خواب‌ فرعون‌ يكي‌ است‌. خدا از آنچه‌ خواهد كرد، فرعون‌ را خبر داده‌ است‌. 26 هفت‌ گاو نيكو هفت‌ سال‌ باشد و هفت‌ سنبلة‌ نيكو هفت‌ سال‌. همانا خواب‌ يكي‌ است‌. 27 و هفت‌ گاو لاغر زشت‌، كه‌ در عقب‌ آنها برآمدند، هفت‌ سال‌ باشد. و هفت‌ سنبلة‌ خالي‌ از باد شرقي‌ پژمرده‌، هفت‌ سال‌ قحط‌ مي‌باشد. 28 سخني‌ كه‌ به‌ فرعون‌ گفتم‌، اين‌ است‌: آنچه‌ خدا مي‌كند به‌ فرعون‌ ظاهر ساخته‌ است‌. 29 همانا هفت‌ سال‌ فراواني‌ بسيار، در تمامي‌ زمين‌ مصر مي‌آيد. 30 و بعد از آن‌، هفت‌ سال‌ قحط‌ پديد آيد و تمامي‌ فراواني‌ در زمين‌ مصر فراموش‌ شود. و قحط‌، زمين‌ را تباه‌ خواهد ساخت‌. 31 و فراواني‌ در زمين‌ معلوم‌ نشود بسبب‌ قحطي‌ كه‌ بعد از آن‌ آيد، زيرا كه‌ به‌ غايت‌ سخت‌ خواهد بود. 32 و چون‌ خواب‌ به‌ فرعون‌ دو مرتبه‌ مكرر شد، اين‌ است‌ كه‌ اين‌ حادثه‌ از جانب‌ خدا مقرر شده‌، وخدا آن‌ را به‌ زودي‌ پديد خواهد آورد. 33 پس‌ اكنون‌ فرعون‌ مي‌بايد مردي‌ بصير و حكيم‌ را پيدا نموده‌، او را بر زمين‌ مصر بگمارد. 34 فرعون‌ چنين‌ بكند، و ناظران‌ بر زمين‌ برگمارد، و در هفت‌ سال‌ فراواني‌، خمس‌ از زمين‌ مصر بگيرد. 35 و همة‌ مأكولات‌ اين‌ سالهاي‌ نيكو را كه‌ مي‌آيد جمع‌ كنند، و غله‌ را زير دست‌ فرعون‌ ذخيره‌ نمايند، و خوراك‌ در شهرها نگاه‌ دارند. 36 تا خوراك‌ براي‌ زمين‌، به‌ جهت‌ هفت‌ سال‌ قحطي‌ كه‌ در زمين‌ مصر خواهد بود ذخيره‌ شود، مبادا زمين‌ از قحط‌ تباه‌ گردد.»
37 پس‌ اين‌ سخن‌ بنظر فرعون‌ و بنظر همة‌ بندگانش‌ پسند آمد. 38 و فرعون‌ به‌ بندگان‌ خود گفت‌: «آيا كسي‌ را مثل‌ اين‌ توانيم‌ يافت‌، مردي‌ كه‌ روح‌ خدا در وي‌ است‌؟» 39 و فرعون‌ به‌ يوسف‌ گفت‌: «چونكه‌ خدا كل‌ اين‌ امور را بر تو كشف‌ كرده‌ است‌، كسي‌ مانند تو بصير و حكيم‌ نيست‌. 40 تو بر خانة‌ من‌ باش‌، و به‌ فرمان‌ تو، تمام‌ قوم‌ من‌ مُنتَظَم‌ شوند، جز اينكه‌ بر تخت‌ از تو بزرگتر باشم‌.»
منصب‌ والاي‌ يوسف‌
41 و فرعون‌ به‌ يوسف‌ گفت‌: «بدان‌ كه‌ تو را بر تمامي‌ زمين‌ مصر گماشتم‌.» 42 و فرعون‌ انگشتر خود را از دست‌ خويش‌ بيرون‌ كرده‌، آن‌ را بر دست‌ يوسف‌ گذاشت‌، و او را به‌ كتان‌ نازك‌ آراسته‌ كرد، و طوقي‌ زرين‌ بر گردنش‌ انداخت‌. 43 و او را بر عرابه‌ دومين‌ خود سوار كرد، و پيش‌ رويش‌ ندا مي‌كردند كه‌ «زانو زنيد!» پس‌ او را بر تمامي‌ زمين‌ مصر برگماشت‌. 44 و فرعون‌ به‌يوسف‌ گفت‌: «من‌ فرعون‌ هستم‌، و بدون‌ تو هيچكس‌ دست‌ يا پاي‌ خود را در كل‌ ارض‌ مصر بلند نكند.» 45 و فرعون‌ يوسف‌ را صفنات‌ فعنيح‌ ناميد، و اَسِنات‌، دختر فوطي‌ فارَع‌، كاهن‌ اون‌ را بدو به‌ زني‌ داد، و يوسف‌ بر زمين‌ مصر بيرون‌ رفت‌.
46 و يوسف‌ سي‌ ساله‌ بود وقتي‌ كه‌ به‌ حضور فرعون‌، پادشاه‌ مصر بايستاد، و يوسف‌ از حضور فرعون‌ بيرون‌ شده‌، در تمامي‌ زمين‌ مصر گشت‌. 47 و در هفت‌ سال‌ فراواني‌، زمين‌ محصول‌ خود را به‌ كثرت‌ آورد. 48 پس‌ تمامي‌ مأكولات‌ آن‌ هفت‌ سال‌ را كه‌ در زمين‌ مصر بود، جمع‌ كرد، و خوراك‌ را در شهرها ذخيره‌ نمود، و خوراك‌ مزارع‌ حوالي‌ هر شهر را در آن‌ گذاشت‌. 49 و يوسف‌ غلة‌ بي‌كران‌ بسيار، مثل‌ ريگ‌ دريا ذخيره‌ كرد، تا آنكه‌ از حساب‌ بازماند، زيرا كه‌ از حساب‌ زياده‌ بود. 50 و قبل‌ از وقوع‌ سالهاي‌ قحط‌، دو پسر براي‌ يوسف‌ زاييده‌ شد، كه‌ اَسِنات‌، دختر فوطي‌ فارع‌، كاهن‌ اون‌ برايش‌ بزاد. 51 و يوسف‌ نخست‌زادة‌ خود را منّسي‌ نام‌ نهاد، زيرا گفت‌: «خدا مرا از تمامي‌ مشقّتم‌ و تمامي‌ خانة‌ پدرم‌ فراموشي‌ داد.» 52 و دومين‌ را افرايم‌ ناميد، زيرا گفت‌: «خدا مرا در زمين‌ مذلتم‌ بارآور گردانيد.»
53 و هفت‌ سال‌ فراواني‌ كه‌ در زمين‌ مصر بود، سپري‌ شد. 54 و هفت‌ سال‌ قحط‌، آمدن‌ گرفت‌، چنانكه‌ يوسف‌ گفته‌ بود. و قحط‌ در همة‌ زمينها پديد شد، ليكن‌ در تماميِ زمين‌ مصر نان‌ بود. 55 و چون‌ تماميِ زمين‌ مصر مبتلاي‌ قحط‌ شد، قوم‌ براي‌ نان‌ نزد فرعون‌ فرياد برآوردند. و فرعون‌ به‌ همة‌ مصريان‌ گفت‌: «نزد يوسف‌ برويد و آنچه‌ اوبه‌ شما گويد، بكنيد.» 56 پس‌ قحط‌، تمامي‌ روي‌ زمين‌ را فروگرفت‌، و يوسف‌ همة‌ انبارها را باز كرده‌، به‌ مصريان‌ مي‌فروخت‌، و قحط در زمين‌ مصر سخت‌ شد. 57 و همة‌ زمينها به‌ جهت‌ خريد غله‌ نزد يوسف‌ به‌ مصر آمدند، زيرا قحط‌ بر تمامي‌ زمين‌ سخت‌ شد. ترجمه تفسیری دو سال‌ بعد از اين‌ واقعه‌، شبي‌ فرعون‌ خواب‌ ديد كه‌ كنار رود نيل‌ ايستاده‌ است‌. 2 ناگاه‌ هفت‌ گاو چاق‌ و فربه‌ از رودخانه‌ بيرون‌ آمده‌، شروع‌ به‌ چريدن‌ كردند. 3 بعد هفت‌ گاو ديگر از رودخانه‌ بيرون‌ آمدند و كنار آن‌ هفت‌ گاو ايستادند، ولي‌ اينها بسيار لاغر و استخواني‌ بودند. 4 سپس‌ گاوهاي‌ لاغر، گاوهاي‌ چاق‌ را بلعيدند. آنگاه‌ فرعون‌ از خواب‌ پريد.
5 او باز خوابش‌ برد و خوابي‌ ديگر ديد. اين‌ بار ديد كه‌ هفت‌ خوشه‌ گندم‌ روي‌ يك‌ ساقه‌ قرار دارند كه‌ همگي‌ پُر از دانه‌هاي‌ گندم‌ رسيده‌ هستند. 6 سپس‌ هفت‌ خوشه‌ نازك‌ ديگر كه‌ باد شرقي‌ آنها را خشكانيده‌ بود، ظاهر شدند. 7 خوشه‌هاي‌ نازك‌ و خشكيده‌، خوشه‌هاي‌ پُر و رسيده‌ را بلعيدند. آنگاه‌ فرعون‌ از خواب‌ بيدار شد و فهميد كه‌ همه‌ را در خواب‌ ديده‌ است‌.
8 صبح‌ روز بعد، فرعون‌ كه‌ فكرش‌ مغشوش‌ بود، تمام‌ جادوگران‌ و دانشمندان‌ مصر را احضار نمود و خوابهايش‌ را براي‌ ايشان‌ تعريف‌ كرد، ولي‌ كسي‌ قادر به‌ تعبير خوابهاي‌ او نبود.
9 آنگاه‌ رئيس‌ ساقيان‌ پيش‌ آمده‌، به‌ فرعون‌ گفت‌: «الان‌ يادم‌ آمد كه‌ چه‌ خطاي‌ بزرگي‌ مرتكب‌ شده‌ام‌. 10و11 مدتي‌ پيش‌، وقتي‌ كه‌ بر غلامان‌ خود غضب‌ نمودي‌ و مرا با رئيس‌ نانوايان‌ به‌ زندانِ رئيس‌ محافظانِ دربار انداختي‌، هر دو ما در يك‌ شب‌ خواب‌ ديديم‌. 12 ما خوابهايمان‌ را براي‌ جواني‌ عبراني‌ كه‌ غلامِ رئيس‌ محافظان‌ دربار و با ما همزندان‌ بود، تعريف‌ كرديم‌ و او خوابهايمان‌ را براي‌ ما تعبير كرد؛ 13 و هر آنچه‌ كه‌ گفته‌ بود اتفاق‌ افتاد. من‌ به‌ خدمت‌ خود برگشتم‌ و رئيس‌ نانوايان‌ به‌ دار آويخته‌ شد.»
14 فرعون‌ فوراً فرستاد تا يوسف‌ را بياورند، پس‌ با عجله‌ وي‌ را از زندان‌ بيرون‌ آوردند. او سر وصورتش‌ را اصلاح‌ نمود و لباسهايش‌ را عوض‌ كرد و بحضور فرعون‌ رفت‌.
15 فرعون‌ به‌ او گفت‌: «من‌ ديشب‌ خوابي‌ ديدم‌ و كسي‌ نمي‌تواند آن‌ را براي‌ من‌ تعبير كند. شنيده‌ام‌ كه‌ تو مي‌تواني‌ خوابها را تعبير كني‌.»
16 يوسف‌ گفت‌: «من‌ خودم‌ قادر نيستم‌ خوابها را تعبير كنم‌، اما خدا معني‌ خوابت‌ را به‌ تو خواهد گفت‌.»
17 پس‌ فرعون‌ خوابش‌ را براي‌ يوسف‌ اينطور تعريف‌ كرد: «در خواب‌ ديدم‌ كنار رود نيل‌ ايستاده‌ام‌. 18 ناگهان‌ هفت‌ گاو چاق‌ و فربه‌ از رودخانه‌ بيرون‌ آمده‌، مشغول‌ چريدن‌ شدند. 19 سپس‌ هفت‌ گاو ديگر را ديدم‌ كه‌ از رودخانه‌ بيرون‌ آمدند، ولي‌ اين‌ هفت‌ گاو بسيار لاغر و استخواني‌ بودند. هرگز در تمام‌ سرزمين‌ مصر، گاوهايي‌ به‌ اين‌ زشتي‌ نديده‌ بودم‌. 20 اين‌ گاوهاي‌ لاغر آن‌ هفت‌ گاو چاقي‌ را كه‌ اول‌ بيرون‌ آمده‌ بودند، بلعيدند. 21 پس‌ از بلعيدن‌، هنوز هم‌ گاوها لاغر و استخواني‌ بودند. در اين‌ موقع‌ از خواب‌ بيدار شدم‌. 22 كمي‌ بعد باز به‌ خواب‌ فرورفتم‌. اين‌ بار در خواب‌ هفت‌ خوشه‌ گندم‌ روي‌ يك‌ ساقه‌ ديدم‌ كه‌ همگي‌ پر از دانه‌هاي‌ رسيده‌ بودند. 23 اندكي‌ بعد، هفت‌ خوشه‌ كه‌ باد شرقي‌ آنها را خشكانيده‌ بود، نمايان‌ شدند. 24 ناگهان‌ خوشه‌هاي‌ نازك‌ خوشه‌هاي‌ پُر و رسيده‌ را خوردند. همه‌ اينها را براي‌ جادوگران‌ خود تعريف‌ كردم‌، ولي‌ هيچ‌ كدام‌ از آنها نتوانستند تعبير آنها را براي‌ من‌ بگويند.»
25 يوسف‌ به‌ فرعون‌ گفت‌: «معني‌ هر دو خواب‌ يكي‌ است‌. خدا تو را از آنچه‌ كه‌ در سرزمين‌ مصر انجام‌ خواهد داد، آگاه‌ ساخته‌ است‌. 26 هفت‌ گاو چاق‌ و فربه‌ و هفت‌ خوشه‌ پُر و رسيده‌ كه‌ اول‌ ظاهر شدند، نشانه‌ هفت‌ سالِ فراواني‌ است‌. 27 هفت‌ گاو لاغر و استخواني‌ و هفت‌ خوشه‌ نازك‌ و پژمرده‌، نشانه‌ هفت‌ سال‌ قحطي‌ شديد است‌ كه‌ بدنبال‌ هفت‌ سال‌ فراواني‌ خواهد آمد. 28 بدين‌ ترتيب‌، خدا آنچه‌ را كه‌ مي‌خواهد بزودي‌ در اين‌ سرزمين‌ انجام‌ دهد، بر تو آشكار ساخته‌ است‌. 29 طي‌ هفت‌ سال‌ آينده‌ در سراسر سرزمين‌ مصر محصول‌، بسيار فراوان‌ خواهدبود. 30و31 اما پس‌ از آن‌، چنان‌ قحطي‌ سختي‌ به‌ مدت‌ هفت‌ سال‌ پديد خواهد آمد كه‌ سالهاي‌ فراواني‌ از خاطره‌ها محو خواهد شد و قحطي‌، سرزمين‌ را از بين‌ خواهد برد. 32 خوابهاي‌ دوگانه‌ تو نشانه‌ اين‌ است‌ كه‌ آنچه‌ برايت‌ شرح‌ دادم‌، بزودي‌ به‌ وقوع‌ خواهد پيوست‌، زيرا از جانب‌ خدا مقرر شده‌ است‌. 33 من‌ پيشنهاد مي‌كنم‌ كه‌ فرعون‌ مردي‌ دانا و حكيم‌ بيابد و او را بر اداره‌ امور كشاورزي‌ اين‌ سرزمين‌ بگمارد. 34و35 سپس‌ مأموراني‌ مقرر كند تا در هفت‌ سال‌ فراواني‌، يك‌ پنجم‌ محصولات‌ را در شهرها، در انبارهاي‌ سلطنتي‌ ذخيره‌ كنند، 36 تا در هفت‌ سال‌ قحطيِ بعد از آن‌، با كمبود خوراك‌ مواجه‌ نشويد. در غير اين‌ صورت‌، سرزمين‌ شما در اثر قحطي‌ از بين‌ خواهد رفت‌.»
يوسف‌ شخص‌ دوم‌ مملكت‌ مي‌شود
37 فرعون‌ و همه‌ افرادش‌ پيشنهاد يوسف‌ را پسنديدند. 38 سپس‌ فرعون‌ گفت‌: «چه‌ كسي‌ بهتر از يوسف‌ مي‌تواند از عهده‌ اين‌ كار بر آيد، مردي‌ كه‌ روح‌ خدا در اوست‌.»
39 سپس‌ فرعون‌ رو به‌ يوسف‌ نموده‌، گفت‌: «چون‌ خدا تعبير خوابها را به‌ تو آشكار كرده‌ است‌، پس‌ داناترين‌ و حكيم‌ترين‌ شخص‌ تو هستي‌. 40 هم‌ اكنون‌ تو را بر اين‌ امر مهم‌ مي‌گمارم‌. تو شخص‌ دوم‌ سرزمين‌ مصر خواهي‌ شد و فرمانت‌ در سراسر كشور اجرا خواهد گرديد.» 41و42و43 سپس‌ فرعون‌ انگشتر سلطنتي‌ خود را به‌ انگشت‌ يوسف‌ كرد و لباس‌ فاخري‌ بر او پوشانيده‌، زنجير طلا به‌ گردنش‌ آويخت‌، و او را سوار دومين‌ عرابه‌ سلطنتي‌ كرد. او هر جا مي‌رفت‌ جلو او جار مي‌زدند: «زانو بزنيد!»
بدين‌ ترتيب‌ يوسف‌ بر تمامي‌ امور مصر گماشته‌ شد.
44 فرعون‌ به‌ يوسف‌ گفت‌: «من‌ فرعون‌، پادشاه‌ مصر، اختيارات‌ سراسر كشور مصر را به‌ تو واگذار مي‌كنم‌.» 45 فرعون‌ به‌ يوسف‌، نام‌ مصري‌ صفنات‌ فعنيح‌ را داد و اسنات‌ دختر فوطي‌ فارع‌، كاهن‌ اون‌ را به‌ عقد وي‌ در آورد. و يوسف‌ در سراسر كشور مصرمشهور گرديد.
46 يوسف‌ سي‌ ساله‌ بود كه‌ فرعون‌ او را به‌ خدمت‌ گماشت‌. او دربار فرعون‌ را ترك‌ گفت‌ تا به‌ امور سراسر كشور رسيدگي‌ كند.
47 طي‌ هفت‌ سالِ فراواني‌ محصول‌، غله‌ در همه‌ جا بسيار فراوان‌ بود. 48 در اين‌ سالها يوسف‌ محصولات‌ مزارع‌ را در شهرهاي‌ اطراف‌ ذخيره‌ نمود. 49 بقدري‌ غله‌ در سراسر كشور جمع‌ شد كه‌ ديگر نمي‌شد آنها را حساب‌ كرد.
50 قبل‌ از پديد آمدن‌ قحطي‌، يوسف‌ از همسرش‌ اسنات‌، دختر فوطي‌ فارع‌، كاهن‌ اون‌ صاحب‌ دو پسر شد. 51 يوسف‌ پسر بزرگ‌ خود را منسي‌ (يعني‌ «فراموشي‌») ناميد و گفت‌: «با تولد اين‌ پسر خدا به‌ من‌ كمك‌ كرد تا تمامي‌ خاطره‌ تلخ‌ جواني‌ و دوري‌ از خانه‌ پدر را فراموش‌ كنم‌.» 52 او دومين‌ پسر خود را افرايم‌ (يعني‌ «پرثمر») ناميد و گفت‌: «خدا مرا در سرزمينِ سختي‌هايم‌، پرثمر گردانيده‌ است‌.»
53 سرانجام‌ هفت‌ سالِ فراواني‌ به‌ پايان‌ رسيد 54 و همانطور كه‌ يوسف‌ گفته‌ بود، هفت‌ سالِ قحطي‌ شروع‌ شد. در كشورهاي‌ همسايه‌ مصـر قحطي‌ بود، اما در انبارهاي‌ مصر غلة‌ فراوان‌ يافت‌ مي‌شد. 55 گرسنگي‌ براثر كمبود غذا آغاز شد و مردمِ مصر براي‌ طلب‌ كمك‌ نزد فرعون‌ رفتند و فرعون‌ نيز آنها را نزد يوسف‌ فرستاده‌، گفت‌: «برويد و آنچه‌ يوسف‌ به‌ شما مي‌گويد انجام‌ دهيد.»
56و57 در اين‌ موقع‌، قحطي‌ سراسر جهان‌ را فرا گرفته‌ بود. يوسف‌ انبارها را گشوده‌، غله‌ مورد نياز را به‌ مصريان‌ و به‌ مردمي‌ كه‌ از خارج‌ مي‌آمدند مي‌فروخت‌.

راهنما
باب‌هاي‌ 40 و 41 . به‌ حكومت‌ رسيدن‌ يوسف‌ در مصر
يوسف‌ با يكي‌ از دختران‌ كاهن‌ «اُن‌» ازدواج‌ كرد و گرچه‌ همسري‌ كافر داشت‌، و بر كشوري‌ بت‌پرست‌ حكومت‌ مي‌كرد، و در يكي‌ از مراكز ننگين‌ بت‌پرستي‌ زندگي‌ مي‌كرد، ايمان‌ دوران‌ كودكي‌ خود را به‌ خداي‌ پدرانش‌ ابراهيم‌، اسحق‌ و يعقوب‌ حفظ‌ كرد.

نكات‌ باستانشناختي‌ :
قصر يوسف‌ در «اُن‌»: سرفليندرز پتري‌ (1912) ويرانه‌هاي‌ قصري‌ را كه‌ تصور مي‌شد متعلق‌ به‌ يوسف‌ بوده‌، كشف‌ كرد.
هفت‌ سال‌ قحطي‌: بروگش‌ در كتاب‌ خود به‌ نام‌ «مصر تحت‌ سلطنت‌ فراعنه‌»، از كتيبه‌اي‌ سخن‌ مي‌گويد كه‌ آن‌ را «مدركي‌ بسيار استثنايي‌ و روشنگر» براي‌ اين‌ واقعه‌ مي‌نامد. در مقبرة‌ سنگي‌ خانوادگي‌ شخصي‌ به‌ نام‌ «بابا» كه‌ حاكم‌ شهر الكاب‌ در جنوب‌ تبس‌ بوده‌ - شهر الكاب‌ در سلسلة‌ هفدهم‌ بنا شد كه‌ معاصر بود با سلسلة‌ شانزدهم‌ در شمال‌ مصر كه‌ يوسف‌ در آن‌ حكومت‌ مي‌كرد - كتيبه‌اي‌ وجود دارد كه‌ در آن‌ «بابا» ادعا مي‌كند همان‌ كاري‌ را براي‌ شهر خود انجام‌ داده‌ كه‌ يوسف‌ براي‌ تمامي‌ مصر كرد : «همچون‌ دوست‌ خداي‌ خرمن‌، ذرت‌ جمع‌آوري‌ كردم‌. و هنگامي‌ كه‌ قحطي‌ فرا رسيد و چندين‌ سال‌ طول‌ كشيد، هر سال‌ ذرت‌ را در شهر توزيع‌ كردم‌.» بروگش‌ اظهار مي‌دارد: « از آنجا كه‌ بروز قحطي‌ در مصر امري‌ بسيار نادر است‌، و نيز از آنجا كه‌ «بابا» تقريباً همزمان‌ با يوسف‌ مي‌زيست‌، تنها مي‌توان‌ يك‌ نتيجه‌گيري‌ منصفانه‌ كرد، و آن‌ اينكه‌ «چندين‌ سال‌ قحطي‌» روزگار بابا همان‌ «هفت‌ سال‌ قحطي‌» زمان‌ يوسف‌ هستند.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

42 برادران یوسف به مصر می روند

ديدار يوسف‌ با برادران‌
و اما يعقوب‌ چون‌ ديد كه‌ غله‌ در مصر است‌، پس‌ يعقوب‌ به‌ پسران‌ خود گفت‌: «چرا به‌ يكديگر مي‌نگريد؟» 2 و گفت‌: «اينك‌ شنيده‌ام‌ كه‌ غله‌ در مصر است‌، بدانجا برويد و براي‌ ما از آنجا بخريد، تا زيست‌ كنيم‌ و نميريم‌.»
3 پس‌ ده‌ برادر يوسف‌ براي‌ خريدن‌ غله‌ به‌ مصر فرود آمدند. 4 و اما بنيامين‌، برادر يوسف‌ را يعقوب‌ با برادرانش‌ نفرستاد، زيرا گفت‌ مبادا زياني‌ بدو رسد. 5 پس‌ بني‌اسرائيل‌ در ميان‌ آناني‌ كه‌ مي‌آمدند، به‌ جهت‌ خريد آمدند، زيرا كه‌ قحط در زمين‌ كنعان‌ بود.
6 و يوسف‌ حاكم‌ ولايت‌ بود، و خود به‌ همة‌ اهل‌ زمين‌ غله‌ مي‌فروخت‌. و برادران‌ يوسف‌ آمده‌، رو به‌ زمين‌ نهاده‌، او را سجده‌ كردند. 7 چون‌ يوسف‌ برادران‌ خود را ديد، ايشان‌ را بشناخت‌، و خود را بديشان‌ بيگانه‌ نموده‌، آنها را به‌ درشتي‌ سخن‌ گفت‌ و از ايشان‌ پرسيد: «از كجا آمده‌ايد؟» گفتند: «از زمين‌ كنعان‌ تا خوراك‌ بخريم‌.»
8 و يوسف‌ برادران‌ خود را شناخت‌، ليكن‌ ايشان‌ او را نشناختند. 9 و يوسف‌ خوابها را كه‌ دربارة‌ ايشان‌ ديده‌ بود، بياد آورد. پس‌ بديشان‌گفت‌: «شما جاسوسانيد، و به‌ جهت‌ ديدن‌ عرياني‌ زمين‌ آمده‌ايد.» 10 بدو گفتند: «نه‌، يا سيدي‌! بلكه‌ غلامانت‌ به‌ جهت‌ خريدن‌ خوراك‌ آمده‌اند. 11 ما همه‌ پسران‌ يك‌ شخص‌ هستيم‌. ما مردمان‌ صادقيم‌؛ غلامانت‌ جاسوس‌ نيستند.» 12 بديشان‌ گفت‌: «نه‌، بلكه‌ به‌ جهت‌ ديدن‌ عرياني‌ زمين‌ آمده‌ايد.» 13 گفتند: «غلامانت‌ دوازده‌ برادرند، پسران‌ يك‌ مرد در زمين‌ كنعان‌. و اينك‌ كوچكتر، امروز نزد پدر ماست‌، و يكي‌ ناياب‌ شده‌ است‌.» 14 يوسف‌ بديشان‌ گفت‌: «همين‌ است‌ آنچه‌ به‌ شما گفتم‌ كه‌ جاسوسانيد! 15 بدينطور آزموده‌ مي‌شويد: به‌ حيات‌ فرعون‌ از اينجا بيرون‌ نخواهيد رفت‌، جز اينكه‌ برادر كهتر شما در اينجا بيايد. 16 يك‌ نفر را از خودتان‌ بفرستيد، تا برادر شما را بياورد، و شما اسير بمانيد تا سخن‌ شما آزموده‌ شود كه‌ صدق‌ با شماست‌ يا نه‌، والاّ به‌ حيات‌ فرعون‌ جاسوسانيد!» 17 پس‌ ايشان‌ را با هم‌ سه‌ روز در زندان‌ انداخت‌.
18 و روز سوم‌ يوسف‌ بديشان‌ گفت‌: «اين‌ را بكنيد و زنده‌ باشيد، زيرا من‌ از خدا مي‌ترسم‌: 19 هر گاه‌ شما صادق‌ هستيد، يك‌ برادر از شما در زندان‌ شما اسير باشد، و شما رفته‌، غله‌ براي‌ گرسنگي‌ خانه‌هاي‌ خود ببريد. 20 و برادر كوچك‌ خود را نزد من‌ آريد، تا سخنان‌ شما تصديق‌ شود و نميريد.» پس‌ چنين‌ كردند.
21 و به‌ يكديگر گفتند: «هر آينه‌ به‌ برادر خود خطا كرديم‌، زيرا تنگي‌ جان‌ او را ديديم‌ وقتي‌ كه‌ به‌ ما استغاثه‌ مي‌كرد، و نشنيديم‌. از اين‌ رو اين‌ تنگي‌ بر ما رسيد.» 22 و رؤبين‌ در جواب‌ ايشان‌ گفت‌: «آيا به‌ شما نگفتم‌ كه‌ به‌ پسر خطا مورزيد؟و نشنيديد! پس‌ اينك‌ خون‌ او بازخواست‌ مي‌شود.» 23 و ايشان‌ ندانستند كه‌ يوسف‌ مي‌فهمد، زيرا كه‌ ترجماني‌ در ميان‌ ايشان‌ بود. 24 پس‌ از ايشان‌ كناره‌ جسته‌، بگريست‌ و نزد ايشان‌ برگشته‌، با ايشان‌ گفتگو كرد، و شمعون‌ را از ميان‌ ايشان‌ گرفته‌، او را روبروي‌ ايشان‌ دربند نهاد.
25 و يوسف‌ فرمود تا جوالهاي‌ ايشان‌ را از غله‌ پر سازند، و نقد ايشان‌ را در عدل‌ هر كس‌ نهند، و زاد سفر بديشان‌ دهند، و به‌ ايشان‌ چنين‌ كردند. 26 پس‌ غله‌ را بر حماران‌ خود بار كرده‌، از آنجا روانه‌ شدند.
27 و چون‌ يكي‌، عدل‌ خود را در منزل‌ باز كرد، تا خوراك‌ به‌ الاغ‌ خود دهد، نقد خود را ديد كه‌ اينك‌ در دهن‌ عدل‌ او بود. 28 و به‌ برادران‌ خود گفت‌: «نقد من‌ رد شده‌ است‌، و اينك‌ در عدل‌ من‌ است‌.» آنگاه‌ دل‌ ايشان‌ طپيدن‌ گرفت‌، و به‌ يكديگر لرزان‌ شده‌، گفتند: «اين‌ چيست‌ كه‌ خدا به‌ ما كرده‌ است‌؟»
29 پس‌ نزد پدر خود، يعقوب‌، به‌ زمين‌ كنعان‌ آمدند، و از آنچه‌ بديشان‌ واقع‌ شده‌ بود، خبر داده‌، گفتند: 30 «آن‌ مرد كه‌ حاكم‌ زمين‌ است‌، با ما به‌ سختي‌ سخن‌ گفت‌، و ما را جاسوسان‌ زمين‌ پنداشت‌. 31 و بدو گفتيم‌ ما صادقيم‌ و جاسوس‌ ني‌. 32 ما دوازده‌ برادر، پسران‌ پدر خود هستيم‌، يكي‌ ناياب‌ شده‌ است‌، و كوچكتر، امروز نزد پدر ما در زمين‌ كنعان‌ مي‌باشد. 33 و آن‌ مرد كه‌ حاكم‌ زمين‌ است‌، به‌ ما گفت‌: از اين‌ خواهم‌ فهميد كه‌ شما راستگو هستيد كه‌ يكي‌ از برادران‌ خود را نزد من‌ گذاريد، و براي‌ گرسنگي‌ خانه‌هاي‌ خود گرفته‌، برويد. 34 و برادر كوچك‌ خود را نزد من‌آريد، و خواهم‌ يافت‌ كه‌ شما جاسوس‌ نيستيد بلكه‌ صادق‌. آنگاه‌ برادر شما را به‌ شما رد كنم‌، و در زمين‌ داد و ستد نماييد.»
35 و واقع‌ شد كه‌ چون‌ عدلهاي‌ خود را خالي‌ مي‌كردند، اينك‌ كيسة‌ پول‌ هر كس‌ در عدلش‌ بود. و چون‌ ايشان‌ و پدرشان‌، كيسه‌هاي‌ پول‌ را ديدند، بترسيدند. 36 و پدر ايشان‌، يعقوب‌، بديشان‌ گفت‌: «مرا بي‌اولاد ساختيد، يوسف‌ نيست‌ و شمعون‌ نيست‌ و بنيامين‌ را مي‌خواهيد ببريد. اين‌ همه‌ بر من‌ است‌؟» 37 رؤبين‌ به‌ پدر خود عرض‌ كرده‌، گفت‌: «هر دو پسر مرا بكش‌، اگر او را نزد تو باز نياورم‌. او را به‌ دست‌ من‌ بسپار، و من‌ او را نزد تو باز خواهم‌ آورد.»
38 گفت‌: «پسرم‌ با شما نخواهد آمد زيرا كه‌ برادرش‌ مرده‌ است‌، و او تنها باقي‌ است‌. و هر گاه‌ در راهي‌ كه‌ مي‌رويد زياني‌ بدو رسد، همانا مويهاي‌ سفيد مرا با حزن‌ به‌ گور فرود خواهيد برد.» ترجمه تفسیری يعقوب‌ چون‌ شنيد در مصر غله‌ فراوان‌ است‌، به‌ پسرانش‌ گفت‌: «چرا نشسته‌، به‌ يكديگر نگاه‌ مي‌كنيد؟ 2 شنيده‌ام‌ در مصر غله‌ فراوان‌ است‌. قبل‌ از اين‌ كه‌ همه‌ از گرسنگي‌ بميريم‌، برويد و از آنجا غله‌ بخريد.»
3 بنابراين‌ ده‌ برادر يوسف‌ براي‌ خريد غله‌ به‌ مصررفتند. 4 ولي‌ يعقوب‌، بنيامين‌ برادر تني‌ يوسف‌ را همراه‌ آنها نفرستاد، چون‌ مي‌ترسيد كه‌ او را هم‌ از دست‌ بدهد. 5 پس‌ پسران‌ يعقوب‌ هم‌ با ساير اشخاصي‌ كه‌ براي‌ خريد غله‌ از سرزمينهاي‌ مختلف‌ به‌ مصر مي‌آمدند وارد آنجا شدند، زيرا شدت‌ قحطي‌ در كنعان‌ مثل‌ همه‌ جاي‌ ديگر بود.
6 چون‌ يوسف‌ حاكم‌ مصر و مسئول‌ فروش‌ غله‌ بود، برادرانش‌ نزد او رفته‌ در برابرش‌ به‌ خاك‌ افتادند. 7 يوسف‌ فوراً آنها را شناخت‌، ولي‌ وانمود كرد كه‌ ايشان‌ را نمي‌شناسد و با خشونت‌ از آنها پرسيد: «از كجا آمده‌ايد؟»
گفتند: «از سرزمين‌ كنعان‌ براي‌ خريد غله‌ آمده‌ايم‌.»
8 هر چند يوسف‌ برادرانش‌ را شناخت‌، اما ايشان‌ او را نشناختند. 9 در اين‌ موقع‌ يوسف‌ خوابهايي‌ را كه‌ مدتها پيش‌ در خانه‌ پدرش‌ ديده‌ بود، به‌ خاطر آورد. او به‌ آنها گفت‌: «شما جاسوس‌ هستيد و براي‌ بررسي‌ سرزمين‌ ما به‌ اينجا آمده‌ايد.»
10 آنها گفتند: «اي‌ سَروَر ما، چنين‌ نيست‌. ما براي‌ خريد غله‌ آمده‌ايم‌. 11 همه‌ ما برادريم‌. ما اشخاص‌ درستكاري‌ هستيم‌ و براي‌ جاسوسي‌ نيامده‌ايم‌.»
12 يوسف‌ گفت‌: «چرا، شما جاسوس‌ هستيد و آمده‌ايد سرزمين‌ ما را بررسي‌ كنيد.»
13 آنها عرض‌ كردند: «اي‌ سَروَر، ما دوازده‌ برادريم‌ و پدرمان‌ در سرزمين‌ كنعان‌ است‌. برادر كوچك‌ ما نزد پدرمان‌ است‌ و يكي‌ از برادران‌ ما هم‌ مرده‌ است‌.»
14 يوسف‌ گفت‌: «از كجا معلوم‌ كه‌ راست‌ مي‌گوييد؟ 15 فقط‌ در صورتي‌ درستي‌ حرفهاي‌ شما ثابت‌ مي‌شود كه‌ برادر كوچكتان‌ هم‌ به‌ اينجا بيايد وگرنه‌ به‌ حيات‌ فرعون‌ قسم‌ كه‌ اجازه‌ نخواهم‌ داد از مصر خارج‌ شويد. 16 يكي‌ از شما برود و برادرتان‌ را بياورد. بقيه‌ را اينجا در زندان‌ نگاه‌ مي‌دارم‌ تا معلوم‌ شود آنچه‌ گفته‌ايد راست‌ است‌ يا نه‌. اگر دروغ‌ گفته‌ باشيد خواهم‌ فهميد كه‌ شما براي‌ جاسوسي‌ به‌ اينجا آمده‌ايد.»
17 آنگاه‌ همه‌ آنها را به‌ مدت‌ سه‌ روز به‌ زندان‌انداخت‌. 18 در روز سوم‌ يوسف‌ به‌ ايشان‌ گفت‌: «من‌ مرد خداترسي‌ هستم‌، پس‌ آنچه‌ به‌ شما مي‌گويم‌ انجام‌ دهيد و زنده‌ بمانيد. 19 اگر شما واقعاً افراد صادقي‌ هستيد، يكي‌ از شما در زندان‌ بماند و بقيه‌ با غله‌اي‌ كه‌ خريده‌ايد نزد خانواده‌هاي‌ گرسنه‌ خود برگرديد. 20 ولي‌ شما بايد برادر كوچك‌ خود را نزد من‌ بياوريد. به‌ اين‌ طريق‌ به‌ من‌ ثابت‌ خواهد شد كه‌ راست‌ گفته‌ايد و من‌ شما را نخواهم‌ كشت‌.» آنها اين‌ شرط‌ را پذيرفتند.
21 آنگاه‌ برادران‌ به‌ يكديگر گفتند: «همه‌ اين‌ ناراحتي‌ها بخاطر آن‌ است‌ كه‌ به‌ برادر خود يوسف‌ بدي‌ كرديم‌ و به‌ التماس‌ عاجزانه‌ او گوش‌ نداديم‌.»
22 رئوبين‌ به‌ آنها گفت‌: «آيا من‌ به‌ شما نگفتم‌ اين‌ كار را نكنيد؟ ولي‌ حرف‌ مرا قبول‌ نكرديد. حالا بايد تاوان‌ گناهمان‌ را پس‌ بدهيم‌.» 23 البته‌ آنها نمي‌دانستند كه‌ يوسف‌ سخنانشان‌ را مي‌فهمد، زيرا او توسط‌ مترجم‌ با ايشان‌ صحبت‌ مي‌كرد. 24 در اين‌ موقع‌ يوسف‌ از نزد آنها به‌ جايي‌ خلوت‌ رفت‌ و بگريست‌. پس‌ از مراجعت‌، شمعون‌ را از ميان‌ آنها انتخاب‌ كرده‌، دستور داد در برابر چشمان‌ برادرانش‌ او را در بند نهند. 25 آنگاه‌ يوسف‌ به‌ نوكرانش‌ دستور داد تا كيسه‌هاي‌ آنها را از غله‌ پُر كنند. ضمناً مخفيانه‌ به‌ نوكران‌ خود گفت‌ كه‌ پولهايي‌ را كه‌ برادرانش‌ براي‌ خريد غله‌ پرداخته‌ بودند، در داخل‌ كيسه‌هايشان‌ بگذارند و توشه‌ سفر به‌ آنها بدهند. پس‌ آنها چنين‌ كردند و 26 برادران‌ يوسف‌ غله‌ را بار الاغهاي‌ خود نموده‌، روانه‌ منزل‌ خويش‌ شدند.
27 هنگام‌ غروب‌ آفتاب‌، وقتي‌ كه‌ براي‌ استراحت‌ توقف‌ كردند، يكي‌ از آنها كيسه‌ خود را باز كرد تا به‌ الاغها خوراك‌ بدهد و ديد پولي‌ كه‌ براي‌ خريد غله‌ پرداخته‌ بود، در دهانه‌ كيـسه‌ است‌. 28 پس‌ به‌ برادرانش‌ گفت‌: «ببينيد! پولي‌ را كه‌ داده‌ام‌ در كيسه‌ام‌ گذارده‌اند.» از ترس‌ لرزه‌ بر اندام‌ آنها افتاده‌، به‌ يكديگر گفتند: «اين‌ چه‌ بلايي‌ است‌ كه‌ خدا بر سر ما آورده‌ است‌؟»
29و30 ايشان‌ به‌ سرزمين‌ كنعان‌ نزد پدر خود يعقوب‌ رفتند و آنچه‌ را كه‌ برايشان‌ اتفاق‌ افتاده‌ بود براي‌ اوتعريف‌ كرده‌، گفتند: «حاكم‌ مصر با خشونت‌ زياد با ما صحبت‌ كرد و پنداشت‌ كه‌ ما جاسوس‌ هستيم‌. 31 به‌ او گفتيم‌ كه‌ ما مردماني‌ درستكار هستيم‌ و جاسوس‌ نيستيم‌؛ 32 ما دوازده‌ برادريم‌ از يك‌ پدر. يكي‌ از ما مرده‌ و ديگري‌ كه‌ از همه‌ ما كوچكتر است‌ نزد پدرمان‌ در كنعان‌ مي‌باشد. 33 حاكم‌ مصر در جواب‌ ما گفت‌: "اگر راست‌ مي‌گوييد، يكي‌ از شما نزد من‌ بعنوان‌ گروگان‌ بماند و بقيه‌، غله‌ها را برداشته‌، نزد خانواده‌هاي‌ گرسنه‌ خود برويد 34 و برادر كوچك‌ خود را نزد من‌ آوريد. اگر چنين‌ كنيد معلوم‌ مي‌شود كه‌ راست‌ مي‌گوييد و جاسوس‌ نيستيد. آنگاه‌ من‌ هم‌ برادر شما را آزاد خواهم‌ كرد و اجازه‌ خواهم‌ داد هر چند بار كه‌ بخواهيد به‌ مصر آمده‌، غله‌ موردنياز خود را خريداري‌ كنيد."»
35 آنها وقتي‌ كيسه‌هاي‌ خود را باز كردند، ديدند پولهايي‌ كه‌ بابت‌ خريد غله‌ پرداخته‌ بودند، داخل‌ كيسه‌هاي‌ غله‌ است‌. آنها و پدرشان‌ از اين‌ پيشامد بسيار ترسيدند. 36 يعقوب‌ به‌ ايشان‌ گفت‌: «مرا بي‌اولاد كرديد. يوسف‌ ديگر برنگشت‌، شمعون‌ از دستم‌ رفت‌ و حالا مي‌خواهيد بنيامين‌ را هم‌ از من‌ جدا كنيد. چرا اين‌ همه‌ بدي‌ بر من‌ واقع‌ مي‌شود؟»
37 آنگاه‌ رئوبين‌ به‌ پدرش‌ گفت‌: «تو بنيامين‌ را بدست‌ من‌ بسپار. اگر او را نزد تو باز نياوردم‌ دو پسرم‌ را بكُش‌.»
38 ولي‌ يعقوب‌ در جواب‌ او گفت‌: «پسر من‌ با شما به‌ مصر نخواهد آمد؛ چون‌ برادرش‌ يوسف‌ مرده‌ و از فرزندان‌ مادرش‌ تنها او براي‌ من‌ باقي‌ مانده‌ است‌. اگر بلايي‌ بر سرش‌ بيايد پدر پيرتان‌ از غصه‌ خواهد مُرد.»

راهنما
باب‌هاي‌ 42 تا 45 . يوسف‌ خود را مي‌شناساند
اين‌ يكي‌ از زيباترين‌ داستان‌ها در كلّ ادبيات‌ ناميده‌ شده‌ است‌. رقت‌انگيزترين‌ واقعة‌ داستان‌ آنجا است‌ كه‌ يهودا، كه‌ سالها پيش‌ نقشة‌ فروش‌ يوسف‌ به‌ بردگي‌ را طرح‌ كرد (37 : 26)، اكنون‌ پيشنهاد مي‌كند خودش‌ بجاي‌ بنيامين‌ به‌ گروگان‌ گرفته‌ شود (44 : 18 - 34).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

43 سفر دوم به مصر

بازگشت‌ مجدد برادران‌
و قحط‌ در زمين‌ سخت‌ بود. 2 و واقع‌شد چون‌ غله‌اي‌ را كه‌ از مصر آورده‌ بودند، تماماً خوردند، پدرشان‌ بديشان‌ گفت‌: «برگرديد و اندك‌ خوراكي‌ براي‌ ما بخريد.» 3 يهودا بدو متكلم‌ شده‌، گفت‌: «آن‌ مرد به‌ ما تأكيد كرده‌، گفته‌ است‌ هرگاه‌ برادر شما با شما نباشد، روي‌ مرا نخواهيد ديد. 4 اگر تو برادر ما را با ما فرستي‌، مي‌رويم‌ و خوراك‌ برايت‌ مي‌خريم‌. 5 اما اگر تو او را نفرستي‌، نمي‌رويم‌، زيرا كه‌ آن‌ مرد ما را گفت‌، هر گاه‌ برادر شما با شما نباشد، روي‌ مرا نخواهيد ديد.»
6 اسرائيل‌ گفت‌: «چرا به‌ من‌ بدي‌ كرده‌، به‌ آن‌مرد خبر داديد كه‌ برادر ديگر داريد؟» 7 گفتند: «آن‌ مرد احوال‌ ما و خويشاوندان‌ ما را به‌ دقت‌ پرسيده‌، گفت‌: "آيا پدر شما هنوز زنده‌ است‌، و برادر ديگر داريد؟" و او را بدين‌ مضمون‌ اطلاع‌ داديم‌، و چه‌ مي‌دانستيم‌ كه‌ خواهد گفت‌: "برادر خود را نزد من‌ آريد."»
8 پس‌ يهودا به‌ پدر خود، اسرائيل‌ گفت‌: «جوان‌ را با من‌ بفرست‌ تا برخاسته‌، برويم‌ و زيست‌ كنيم‌ و نميريم‌، ما و تو و اطفال‌ ما نيز. 9 من‌ ضامن‌ او مي‌باشم‌، او را از دست‌ من‌ بازخواست‌ كن‌. هر گاه‌ او را نزد تو باز نياوردم‌ و به‌ حضورت‌ حاضر نساختم‌، تا به‌ ابد در نظر تو مقصر باشم‌. 10 زيرا اگر تأخير نمي‌نموديم‌، هر آينه‌ تا حال‌، مرتبة‌ دوم‌ را برگشته‌ بوديم‌.»
11 پس‌ پدر ايشان‌، اسرائيل‌، بديشان‌ گفت‌: «اگر چنين‌ است‌، پس‌ اين‌ را بكنيد. از ثمرات‌ نيكوي‌ اين‌ زمين‌ در ظروف‌ خود برداريد، و ارمغاني‌ براي‌ آن‌ مرد ببريد، قدري‌ بلسان‌ و قدري‌ عسل‌ و كتيرا و لادن‌ و پسته‌ و بادام‌. 12 و نقد مضاعف‌ بدست‌ خود گيريد، و آن‌ نقدي‌ كه‌ در دهنة‌ عدلهاي‌ شما رد شده‌ بود، به‌ دست‌ خود باز بريد، شايد سهوي‌ شده‌ باشد. 13 و برادر خود را برداشته‌، روانه‌ شويد، و نزد آن‌ مرد برگرديد. 14 و خداي‌ قادر مطلق‌ شما را در نظر آن‌ مرد مكرم‌ دارد، تا برادر ديگر شما و بنيامين‌ را همراه‌ شما بفرستد، و من‌ اگر بي‌اولاد شدم‌، بي‌اولاد شدم‌.»
15 پس‌ آن‌ مردان‌، ارمغان‌ را برداشته‌، و نقد مضاعف‌ را بدست‌ گرفته‌، با بنيامين‌ روانه‌ شدند. و به‌ مصر فرود آمده‌، به‌ حضور يوسف‌ ايستادند. 16 اما يوسف‌، چون‌ بنيامين‌ را با ايشان‌ ديد، به‌ ناظر خانة‌ خود فرمود: «اين‌ اشخاص‌ را به‌ خانه‌ ببر، و ذبح‌ كرده‌، تدارك‌ ببين‌، زيرا كه‌ ايشان‌ وقت‌ظهر با من‌ غذا مي‌خورند.»
17 و آن‌ مرد چنانكه‌ يوسف‌ فرموده‌ بود، كرد. و آن‌ مرد ايشان‌ را به‌ خانة‌ يوسف‌ آورد. 18 و آن‌ مردان‌ ترسيدند، چونكه‌ به‌ خانة‌ يوسف‌ آورده‌ شدند و گفتند: «بسبب‌ آن‌ نقدي‌ كه‌ دفعه‌ اول‌ در عدلهاي‌ ما رد شده‌ بود، ما را آورده‌اند تا بر ما هجوم‌ آورد، و بر ما حمله‌ كند، و ما را مملوك‌ سازد و حماران‌ ما را.»
19 و به‌ ناظر خانة‌ يوسف‌ نزديك‌ شده‌، در درگاه‌ خانه‌ بدو متكلم‌ شده‌، 20 گفتند: «يا سيدي‌! حقيقتاً مرتبة‌ اول‌ براي‌ خريد خوراك‌ آمديم‌. 21 و واقع‌ شد چون‌ به‌ منزل‌ رسيده‌، عدلهاي‌ خود را باز كرديم‌، كه‌ اينك‌ نقد هر كس‌ در دهنة‌ عدلش‌ بود. نقرة‌ ما به‌ وزن‌ تمام‌ و آن‌ را به‌ دست‌ خود باز آورده‌ايم‌. 22 و نقد ديگر براي‌ خريد خوراك‌ به‌ دست‌ خود آورده‌ايم‌. نمي‌دانيم‌ كدام‌ كس‌ نقد ما را در عدلهاي‌ ما گذاشته‌ بود.»
23 گفت‌: «سلامت‌ باشيد مترسيد، خداي‌ شما و خداي‌ پدر شما، خزانه‌اي‌ در عدلهاي‌ شما، به‌ شما داده‌ است‌؛ نقد شما به‌ من‌ رسيد.» پس‌ شمعون‌ را نزد ايشان‌ بيرون‌ آورد. 24 و آن‌ مرد، ايشان‌ را به‌ خانة‌ يوسف‌ درآورده‌، آب‌ بديشان‌ داد، تا پايهاي‌ خود را شستند، و علوفه‌ به‌ حماران‌ ايشان‌ داد. 25 و ارمغان‌ را حاضر ساختند، تا وقت‌ آمدن‌ يوسف‌ به‌ ظهر، زيرا شنيده‌ بودند كه‌ در آنجا بايد غذا بخورند. 26 و چون‌ يوسف‌ به‌ خانه‌ آمد، ارمغاني‌ را كه‌ به‌ دست‌ ايشان‌ بود، نزد وي‌ به‌ خانه‌ آوردند، و به‌ حضور وي‌ رو به‌ زمين‌ نهادند.
27 پس‌ از سلامتي‌ ايشان‌ پرسيد و گفت‌: «آيا پدر پير شما كه‌ ذكرش‌ را كرديد، به‌ سلامت‌ است‌؟ و تا بحال‌ حيات‌ دارد؟» 28 گفتند: «غلامت‌، پدر ما، به‌ سلامت‌ است‌، و تا بحال‌ زنده‌.» پس‌ تعظيم‌ و سجده‌ كردند. 29 و چون‌ چشمان‌ خود را باز كرده‌، برادر خود بنيامين‌، پسر مادر خويش‌ را ديد، گفت‌: «آيا اين‌ است‌ برادر كوچك‌ شما كه‌ نزد من‌، ذكر او را كرديد؟» و گفت‌: «اي‌ پسرم‌، خدا بر تو رحم‌ كناد.»
30 و يوسف‌ چونكه‌ مهرش‌ بر برادرش‌ بجنبيد، بشتافت‌، و جاي‌ گريستن‌ خواست‌. پس‌ به‌ خلوت‌ رفته‌، آنجا بگريست‌. 31 و روي‌ خود را شسته‌، بيرون‌ آمد. و خودداري‌ نموده‌، گفت‌: «طعام‌ بگذاريد.»
32 و براي‌ وي‌ جدا گذاردند، و براي‌ ايشان‌ جدا، و براي‌ مصرياني‌ كه‌ با وي‌ خوردند جدا، زيرا كه‌ مصريان‌ با عبرانيان‌ نمي‌توانند غذا بخورند زيرا كه‌ اين‌، نزد مصريان‌ مكروه‌ است‌. 33 و به‌ حضور وي‌ بنشستند، نخست‌زاده‌ موافق‌ نخست‌زادگي‌اش‌، و خردسال‌ بحسب‌ خردسالي‌اش‌، و ايشان‌ به‌ يكديگر تعجب‌ نمودند. 34 و حِصِّه‌ها از پيش‌ خود براي‌ ايشان‌ گرفت‌، اما حصّة‌ بنيامين‌ پنج‌ چندان‌ حصّة‌ ديگران‌ بود، و با وي‌ نوشيدند و كيف‌ كردند. ترجمه تفسیری قحطي‌ در كنعان‌ همچنان‌ ادامه‌ داشت‌. 2 پس‌ يعقوب‌ از پسرانش‌ خواست‌ تا دوباره‌ به‌ مصر بروند و مقداري‌ غله‌ بخرند، زيرا غله‌اي‌ كه‌ از مصر خريده‌ بودند، تمام‌ شده‌ بود.
3و4و5 يهودا به‌ او گفت‌: «پدر، حاكم‌ مصر با تأكيد به‌ ما گفت‌ كه‌ اگر برادر كوچك‌ خود را همراه‌ نبريم‌، ما را بحضور خود نخواهد پذيرفت‌. پس‌ اگر بنيامين‌ رابا ما نفرستي‌ ما به‌ مصر نمي‌رويم‌ تا براي‌ تو غله‌ بخريم‌.»
6 يعقوب‌ به‌ آنها گفت‌: «چرا به‌ او گفتيد كه‌ برادر ديگري‌ هم‌ داريد؟ چرا با من‌ چنين‌ كرديد؟»
7 گفتند: «آن‌ مرد تمام‌ جزئيات‌ خانواده‌ ما را بدقت‌ از ما پرسيد و گفت‌: "آيا پدر شما هنوز زنده‌ است‌؟ آيا برادر ديگري‌ هم‌ داريد؟" ما مجبور بوديم‌ به‌ سؤالات‌ او پاسخ‌ بدهيم‌. ما از كجا مي‌دانستيم‌ به‌ ما مي‌گويد: "برادرتان‌ را نزد من‌ بياوريد؟"»
8 يهودا به‌ پدرش‌ گفت‌: «پسر را به‌ من‌ بسپار تا روانه‌ شويم‌. در غير اين‌ صورت‌ ما و فرزندانمان‌ از گرسنگي‌ خواهيم‌ مُرد. 9 من‌ تضمين‌ مي‌كنم‌ كه‌ او را سالم‌ برگردانم‌. اگر او را نزد تو باز نياوردم‌ گناهش‌ تا ابد به‌ گردن‌ من‌ باشد. 10 اگر موافقت‌ كرده‌ و او را همراه‌ ما فرستاده‌ بودي‌ تا بحال‌ به‌ آنجا رفته‌ و برگشته‌ بوديم‌.»
11 سرانجام‌ يعقوب‌ به‌ ايشان‌ گفت‌: «حال‌ كه‌ اين‌ چنين‌ است‌ از بهترين‌ محصولاتي‌ كه‌ در اين‌ سرزمين‌ داريم‌، براي‌ حاكم‌ مصر به‌ ارمغان‌ ببريد. مقداري‌ بلسان‌ و عسل‌، كتيرا و مُر، پسته‌ و بادام‌ بار الاغهايتان‌ نموده‌، به‌ مصر برويد. 12 دو برابر پولي‌ را هم‌ كه‌ دفعه‌ پيش‌ در كيسه‌هايتان‌ گذاشته‌ بودند با خودتان‌ ببريد، شايد اشتباهي‌ در كار بوده‌ است‌. 13 در ضمن‌، برادرتان‌ بنيامين‌ نيز همراه‌ شما خواهد آمد. 14 اميدوارم‌ كه‌ خداي‌ قادر مطلق‌ شما را مورد لطف‌ آن‌ مرد قرار دهد تا شمعون‌ و بنيامين‌ را برگرداند. اگر خواستِ خدا چنين‌ است‌ كه‌ بي‌اولاد شوم‌، بگذار بي‌اولاد شوم‌.»
15 پس‌ ايشان‌ هدايا و دوبرابر پول‌ دفعه‌ پيش‌ را برداشته‌، همراه‌ بنيامين‌ عازم‌ مصر شدند و نزد يوسف‌ رفتند. 16 چون‌ يوسف‌ بنيامين‌ را همراه‌ آنها ديد، به‌ ناظر خانه‌ خود گفت‌: «امروز ظهر اين‌ مردان‌ با من‌ نهار خواهند خورد. آنها را به‌ خانه‌ ببر و براي‌ خوراك‌ تدارك‌ ببين‌.»
17 پس‌ ناظر چنان‌ كه‌ دستور يافته‌ بود، ايشان‌ را به‌قصر يوسف‌ برد. 18 پسران‌ يعقوب‌ وقتي‌ فهميدند آنها را به‌ كجا مي‌بـرند، بي‌نهايت‌ ترسان‌ شدند و به‌ يكديگر گفتند: «شايد بخاطر آن‌ پولي‌ كه‌ در كيسه‌هاي‌ ما گذاشته‌ شده‌ بود، مي‌خواهند ما را بگيرند و به‌ اسارت‌ خود درآورند و الاغهاي‌ ما را نيز تصاحب‌ نمايند.»
19و20 وقتي‌ به‌ دروازه‌ قصر رسيدند، به‌ ناظر يوسف‌ گفتند: «اي‌ آقا، دفعه‌ اول‌ كه‌ براي‌ خريد غله‌ به‌ مصر آمديم‌، 21 هنگام‌ مراجعت‌ چون‌ كيسه‌هاي‌ خود را گشوديم‌، پولهايي‌ را كه‌ براي‌ خريد غله‌ پرداخته‌ بوديم‌ در آنها يافتيم‌. حال‌، آن‌ پولها را آورده‌ايم‌. 22 مقداري‌ هم‌ پول‌ براي‌ خريد اين‌ دفعه‌ همراه‌ خود آورده‌ايم‌. ما نمي‌دانيم‌ آن‌ پولها را چه‌ كسي‌ در كيسه‌هاي‌ ما گذارده‌ بود.»
23 ناظربه‌ آنها گفت‌: «نگران‌ نباشيد. حتماً خداي‌ شما و خداي‌ اجدادتان‌ اين‌ ثروت‌ را در كيسه‌هايتان‌ گذاشته‌ است‌، چون‌ من‌ پول‌ غله‌ها رااز شما گرفتم‌.»
پس‌ آن‌ مرد شمعون‌ را از زندان‌ آزاد ساخته‌، نزد برادرانش‌ آورد. 24 سپس‌ آنها را به‌ داخل‌ قصر برده‌، آب‌ به‌ ايشان‌ داد تا پاهاي‌ خود را بشويند و براي‌ الاغهايشان‌ نيز علوفه‌ فراهم‌ نمود.
25 آنگاه‌ آنها هداياي‌ خود را آماده‌ كردند تا ظهر كه‌ يوسف‌ وارد مي‌شود به‌ او بدهند، زيرا به‌ آنها گفته‌ بودند كه‌ در آنجا نهار خواهند خورد. 26 وقتي‌ كه‌ يوسف‌ به‌ خانه‌ آمد هداياي‌ خود را به‌ او تقديم‌ نموده‌، در حضور او تعظيم‌ كردند.
27 يوسف‌ از احوال‌ ايشان‌ پرسيد و گفت‌: «پدر پيرتان‌ كه‌ درباره‌ او با من‌ صحبت‌ كرديد چطور است‌؟ آيا هنوز زنده‌ است‌؟»
28 عرض‌ كردند: «بلي‌، او هنوز زنده‌ و سالم‌ است‌.» و بار ديگر در مقابل‌ او تعظيم‌ كردند.
29 يوسف‌ چون‌ برادر تني‌ خود بنيامين‌ را ديد پرسيد: «آيا اين‌ همان‌ برادر كوچك‌ شماست‌ كه‌ درباره‌اش‌ با من‌ صحبت‌ كرديد؟» سپس‌ به‌ او گفت‌: «پسرم‌، خدا تو را بركت‌ دهد.» 30 يوسف‌ با ديدن‌ برادرش‌ آنچنان‌ تحت‌ تأثير قرار گرفت‌ كه‌ نتوانست‌ از گريستن‌ خودداري‌ نمايد؛ پس‌ به‌ جايي‌ خلوت‌ شتافت‌و در آنجا گريست‌. 31 سپس‌ صورت‌ خود را شسته‌ نزد برادرانش‌ بازگشت‌ و درحالي‌ كه‌ بر خود مسلط‌ شده‌ بود، دستور داد غذا را بياورند.
32 براي‌ يوسف‌ جداگانه‌ سفره‌ چيدند و براي‌ برادرانش‌ جداگانه‌. مصرياني‌ هم‌ كه‌ در آنجا بودند از سفرة‌ ديگري‌ غذا مي‌خوردند، زيرا مصري‌ها عبراني‌ها را نجس‌ مي‌دانستند. 33 يوسف‌ برادرانش‌ را برحسب‌ سن‌ ايشان‌ بر سر سفره‌ نشانيد و آنها از اين‌ عمل‌ او متعجب‌ شدند. 34 او از سفره‌ خود به‌ ايشان‌ غذا داد و براي‌ بنيامين‌ پنج‌ برابر سايرين‌ غذا كشيد. پس‌ آن‌ روز ايشان‌ با يوسف‌ خوردند و نوشيدند و شادي‌ نمودند.
راهنما باب‌هاي‌ 42 تا 45 . يوسف‌ خود را مي‌شناساند
اين‌ يكي‌ از زيباترين‌ داستان‌ها در كلّ ادبيات‌ ناميده‌ شده‌ است‌. رقت‌انگيزترين‌ واقعة‌ داستان‌ آنجا است‌ كه‌ يهودا، كه‌ سالها پيش‌ نقشة‌ فروش‌ يوسف‌ به‌ بردگي‌ را طرح‌ كرد (37 : 26)، اكنون‌ پيشنهاد مي‌كند خودش‌ بجاي‌ بنيامين‌ به‌ گروگان‌ گرفته‌ شود (44 : 18 - 34).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

44 جام گمشده یوسف

جام‌ نقره‌
پس‌ به‌ ناظر خانة‌ خود امر كرده‌،گفت‌: «عدلهاي‌ اين‌ مردمان‌ را به‌ قدري‌ كه‌ مي‌توانند برد، از غله‌ پر كن‌، و نقد هر كسي‌ را به‌ دهنة‌ عدلش‌ بگذار. 2 و جام‌ مرا، يعني‌ جام‌ نقره‌ را در دهنة‌ عدل‌ آن‌ كوچكتر، با قيمت‌ غله‌اش‌ بگذار.» پس‌ موافق‌ آن‌ سخني‌ كه‌ يوسف‌ گفته‌ بود، كرد.
3 و چون‌ صبح‌ روشن‌ شد، آن‌ مردان‌ را با حماران‌ ايشان‌ روانه‌ كردند. 4 و ايشان‌ از شهر بيرون‌ شده‌، هنوز مسافتي‌ چند طي‌ نكرده‌ بودند،كه‌ يوسف‌ به‌ ناظر خانة‌ خود گفت‌: «بر پا شده‌، در عقب‌ اين‌ اشخاص‌ بشتاب‌، و چون‌ بديشان‌ فرا رسيدي‌، ايشان‌ را بگو: چرا بدي‌ به‌ عوض‌ نيكويي‌ كرديد؟ 5 آيا اين‌ نيست‌ آنكه‌ آقايم‌ در آن‌ مي‌نوشد، و از آن‌ تَفأُّل‌ مي‌زند؟ در آنچه‌ كرديد، بد كرديد.»
6 پس‌ چون‌ بديشان‌ در رسيد، اين‌ سخنان‌ را بديشان‌ گفت‌. 7 به‌ وي‌ گفتند: «چرا آقايم‌ چنين‌ مي‌گويد؟ حاشا از غلامانت‌ كه‌ مرتكب‌ چنين‌ كار شوند! 8 همانا نقدي‌ را كه‌ در دهنة‌ عدلهاي‌ خود يافته‌ بوديم‌، از زمين‌ كنعان‌ نزد تو باز آورديم‌، پس‌ چگونه‌ باشد كه‌ از خانة‌ آقايت‌ طلا يا نقره‌ بدزديم‌. 9 نزد هر كدام‌ از غلامانت‌ يافت‌ شود، بميرد، و ما نيز غلام‌ آقاي‌ خود باشيم‌.»
10 گفت‌: «هم‌ الا´ن‌ موافق‌ سخن‌ شما بشود، آنكه‌ نزد او يافت‌ شود، غلام‌ من‌ باشد، و شما آزاد باشيد.» 11 پس‌ تعجيل‌ نموده‌، هر كس‌ عدل‌ خود را به‌ زمين‌ فرود آورد، و هر يكي‌ عدل‌ خود را باز كرد. 12 و او تجسس‌ كرد، و از مهتر شروع‌ نموده‌، به‌ كهتر ختم‌ كرد. و جام‌ در عدل‌ بنيامين‌ يافته‌ شد. 13 آنگاه‌ رخت‌ خود را چاك‌ زدند، و هر كس‌ الاغ‌ خود را بار كرده‌، به‌ شهر برگشتند.
14 و يهودا با برادرانش‌ به‌ خانة‌ يوسف‌ آمدند، و او هنوز آنجا بود، و به‌ حضور وي‌ بر زمين‌ افتادند. 15 يوسف‌ بديشان‌ گفت‌: «اين‌ چه‌ كاري‌ است‌ كه‌ كرديد؟ آيا ندانستيد كه‌ چون‌ من‌ مردي‌، البته‌ تفأل‌ مي‌زنم‌؟» 16 يهودا گفت‌: «به‌ آقايم‌ چه‌ گوييم‌، و چه‌ عرض‌ كنيم‌، و چگونه‌ بي‌گناهي‌ خويش‌ را ثابت‌ نماييم‌؟ خدا گناه‌ غلامانت‌ را دريافت‌ نموده‌ است‌؛ اينك‌ ما نيز و آنكه‌ جام‌ بدستش‌ يافت‌ شد، غلامان‌ آقاي‌ خود خواهيم‌ بود.» 17 گفت‌: «حاشا از من‌ كه‌ چنين‌ كنم‌! بلكه‌آنكه‌ جام‌ بدستش‌ يافت‌ شد، غلام‌ من‌ باشد، و شما به‌ سلامتي‌ نزد پدر خويش‌ برويد.» 18 آنگاه‌ يهودا نزديك‌ وي‌ آمده‌، گفت‌: «اي‌ آقايم‌ بشنو، غلامت‌ به‌ گوش‌ آقاي‌ خود سخني‌ بگويد و غضبت‌ بر غلام‌ خود افروخته‌ نشود، زيرا كه‌ تو چون‌ فرعون‌ هستي‌. 19 آقايم‌ از غلامانت‌ پرسيده‌، گفت‌: "آيا شما را پدر يا برادري‌ است‌؟" 20 و به‌ آقاي‌ خود عرض‌ كرديم‌: "كه‌ ما را پدر پيري‌ است‌، و پسر كوچك‌ پيري‌ او كه‌ برادرش‌ مرده‌ است‌، و او تنها از مادر خود مانده‌ است‌، و پدر او را دوست‌ مي‌دارد." 21 و به‌ غلامان‌ خود گفتي‌: "وي‌ را نزد من‌ آريد تا چشمان‌ خود را بر وي‌ نهم‌." 22 و به‌ آقاي‌ خود گفتيم‌: "آن‌ جوان‌ نمي‌تواند از پدر خود جدا شود، چه‌ اگر از پدر خويش‌ جدا شود او خواهد مرد." 23 و به‌ غلامان‌ خود گفتي‌: "اگر برادر كهتر شما با شما نيايد، روي‌ مرا ديگر نخواهيد ديد." 24 پس‌ واقع‌ شد كه‌ چون‌ نزد غلامت‌، پدر خود، رسيديم‌، سخنان‌ آقاي‌ خود را بدو باز گفتيم‌. 25 و پدر ما گفت‌: "برگشته‌ اندك‌ خوراكي‌ براي‌ ما بخريد." 26 گفتيم‌: "نمي‌توانيم‌ رفت‌، ليكن‌ اگر برادر كهتر با ما آيد، خواهيم‌ رفت‌، زيرا كه‌ روي‌ آن‌ مرد را نمي‌توانيم‌ ديد اگر برادر كوچك‌ با ما نباشد." 27 و غلامت‌، پدر من‌، به‌ ما گفت‌: "شما آگاهيد كه‌ زوجه‌ام‌ براي‌ من‌ دو پسر زاييد. 28 و يكي‌ از نزد من‌ بيرون‌ رفت‌، و من‌ گفتم‌ هر آينه‌ دريده‌ شده‌ است‌، و بعد از آن‌ او را نديدم‌. 29 اگر اين‌ را نيز از نزد من‌ ببريد، و زياني‌ بدو رسد، همانا موي‌ سفيد مرا به‌ حزن‌ به‌ گور فرود خواهيد برد." 30 و الا´ن‌ اگر نزد غلامت‌، پدر خود بروم‌، و اين‌ جوان‌ با ما نباشد، و حال‌ آنكه‌ جان‌ او به‌ جان‌ وي‌ بسته‌ است‌، 31 واقع‌ خواهد شد كه‌ چون‌ ببيند پسر نيست‌، اوخواهد مرد و غلامانت‌ موي‌ سفيد غلامت‌، پدر خود را به‌ حزن‌ به‌ گور فرود خواهند برد. 32 زيرا كه‌ غلامت‌ نزد پدر خود ضامن‌ پسر شده‌، گفتم‌: "هرگاه‌ او را نزد تو باز نياورم‌، تا ابدالا´باد نزد پدر خود مقصر خواهم‌ شد." 33 پس‌ الا´ن‌ تمنا اينكه‌ غلامت‌ به‌ عوض‌ پسر در بندگي‌ آقاي‌ خود بماند، و پسر، همراه‌ برادران‌ خود برود. 34 زيرا چگونه‌ نزد پدر خود بروم‌ و پسر با من‌ نباشد، مبادا بلايي‌ را كه‌ به‌ پدرم‌ واقع‌ شود ببينم‌.» ترجمه تفسیری وقتي‌ برادران‌ يوسف‌ آماده‌ حركت‌ شدند، يوسف‌ به‌ ناظر خانه‌ خود دستور داد كه‌ كيسه‌هاي‌ آنها را تا حدي‌ كه‌ مي‌توانستند ببرند از غله‌ پُر كند و پول‌ هر يك‌ را در دهانه‌ كيسه‌اش‌ بگذارد. 2 همچنين‌ به‌ ناظر دستور داد كه‌ جام‌ نقره‌اش‌ را با پولهاي‌ پرداخت‌ شده‌ در كيسه‌ بنيامين‌ بگذارد. ناظر آنچه‌ كه‌ يوسف‌ به‌ او گفته‌ بود انجام‌ داد.
3 برادران‌ صبح‌ زود برخاسته‌، الاغهاي‌ خود را بار كردند و به‌ راه‌ افتادند. 4و5 اما هنوز از شهر زياد دور نشده‌ بودند كه‌ يوسف‌ به‌ ناظر گفت‌: «بدنبال‌ ايشان‌ بشتاب‌ و چون‌ به‌ آنها رسيدي‌ بگو: "چرا بعوض‌ خوبي‌ بدي‌ كرديد؟ چرا جام‌ مخصوص‌ سَروَر مرا كه‌ با آن‌ شراب‌ مي‌نوشد و فال‌ مي‌گيرد دزديديد؟"»
6 ناظر چون‌ به‌ آنها رسيد، هر آنچه‌ به‌ او دستور داده‌ شده‌ بود، به‌ ايشان‌ گفت‌. 7 آنها به‌ وي‌ پاسخ‌ دادند: «چرا سَروَر ما چنين‌ سخناني‌ مي‌گويد؟ قسم‌ مي‌خوريم‌ كه‌ مرتكب‌ چنين‌ عمل‌ زشتي‌ نشده‌ايم‌. 8 مگر ما پولهايي‌ را كه‌ دفعه‌ پيش‌ در كيسه‌هاي‌ خود يافتيم‌ نزد شما نياورديم‌؟ پس‌ چطور ممكن‌ است‌ طلا يا نقره‌اي‌ از خانه‌ اربابت‌ دزديده‌ باشيم‌؟ 9 جام‌ را پيش‌ هر كس‌ كه‌ پيدا كردي‌ او را بكش‌ و بقيه‌ ما هم‌ برده‌ سَروَرمان‌ خواهيم‌ شد.»
10 ناظر گفت‌: «بسيار خوب‌، ولي‌ فقط‌ همان‌ كسي‌كه‌ جام‌ را دزديده‌ باشد، غلام‌ من‌ خواهد شد وبقيه‌ شما مي‌توانيد برويد.»
11 آنگاه‌ همگي‌ با عجله‌ كيسه‌هاي‌ خود را از پشت‌ الاغ‌ بر زمين‌ نهادند و آنها را باز كردند. 12 ناظر جستجوي‌ خود را از برادر بزرگتر شروع‌ كرده‌، به‌ كوچكتر رسيد و جام‌ را در كيسه‌ بنيامين‌ يافت‌. 13 برادران‌ از شدت‌ ناراحتي‌ لباسهاي‌ خود را پاره‌ كردند و كيسه‌ها را بر الاغها نهاده‌، به‌ شهر بازگشتند.
14 وقتي‌ يهودا و ساير برادرانش‌ به‌ خانه‌ يوسف‌ رسيدند، او هنوز در آنجا بود. آنها نزد او به‌ خاك‌ افتادند. 15 يوسف‌ از ايشان‌ پرسيد: «چرا اين‌ كار را كرديد؟ آيا نمي‌دانستيد مردي‌ چون‌ من‌ به‌ كمك‌ فال‌ مي‌تواند بفهمد چه‌ كسي‌ جامش‌ را دزديده‌ است‌؟»
16 يهودا گفت‌: «در جواب‌ سَروَر خود چه‌ بگوييم‌؟ چگونه‌ مي‌توانيم‌ بي‌گناهي‌ خود را ثابت‌ كنيم‌؟ خواست‌ خداست‌ كه‌ بسزاي‌ اعمال‌ خود برسيم‌. اينك‌ برگشته‌ايم‌ تا همگي‌ ما و شخصي‌ كه‌ جام‌ نقره‌ در كيسه‌اش‌ يافت‌ شده‌، غلامان‌ شما شويم‌.»
17 يوسف‌ گفت‌: «نه‌، فقط‌ شخصي‌ كه‌ جام‌ را دزديده‌ است‌ غلام‌ من‌ خواهد بود. بقيه‌ شما مي‌توانيد نزد پدرتان‌ باز گرديد.»
18 يهودا جلو رفته‌، گفت‌: «اي‌ سَروَر، مي‌دانم‌ كه‌ شما چون‌ فرعون‌ مقتدر هستيد، پس‌ بر من‌ خشمگين‌ نشويد و اجازه‌ دهيد مطلبي‌ به‌ عرض‌ برسانم‌. 19 دفعه‌ اول‌ كه‌ بحضور شما رسيديم‌، از ما پرسيديد كه‌ آيا پدر و برادر ديگري‌ داريم‌؟ 20 عرض‌ كرديم‌، بلي‌. پدر پيري‌ داريم‌ و برادر كوچكي‌ كه‌ فرزندِ زمانِ پيري‌ اوست‌. اين‌ پسر برادري‌ داشت‌ كه‌ مرده‌ است‌ و او اينك‌ تنها پسر مادرش‌ مي‌باشد و پدرمان‌ او را خيلي‌ دوست‌ دارد. 21 دستور داديد آن‌ برادر كوچكتر را بحضورتان‌ بياوريم‌ تا او را ببينيد. 22 عرض‌ كرديم‌ كه‌ اگر آن‌ پسر از پدرش‌ جدا شود، پدرمان‌ خواهد مرد. 23 ولي‌ به‌ ما گفتيد ديگر به‌ مصر برنگرديم‌ مگر اين‌ كه‌ او را همراه‌ خود بياوريم‌. 24 پس‌ نزد غلامت‌ پدر خويش‌ برگشتيم‌ و آنچه‌ به‌ ما فرموده‌ بوديد، به‌ او گفتيم‌. 25 وقتي‌ او به‌ ما گفت‌ كـه‌ دوبـاره‌ بـه‌ مصـر برگرديم‌ و غلـه‌ بخريــم‌، 26 گفتيم‌ كه‌ نمي‌توانيم‌ به مصر برويم‌ مگر اين‌ كه‌ اجازه‌ بدهي‌ برادر كوچك‌ خود را نيز همراه‌ ببريم‌. چون‌ اگر او را با خود نبريم‌ حاكم‌ مصر ما را بحضور نخواهد پذيرفت‌. 27 پدرمان‌ به‌ ما گفت‌: "شما مي‌دانيد كه‌ همسرم‌ راحيل‌ فقط‌ دو پسر داشت‌. 28 يكي‌ از آنها رفت‌ و ديگر برنگشت‌. بدون‌ شك‌ حيوانات‌ وحشي‌ او را دريدند و من‌ ديگر او را نديدم‌. 29 اگر برادرش‌ را هم‌ از من‌ بگيريد و بلايي‌ بر سرش‌ بيايد، پدر پيرتان‌ از غصه‌ خواهد مُرد." 30و31 حال‌، اي‌ سَروَر، اگر نزد غلامت‌، پدر خود برگردم‌ و اين‌ جوان‌ كه‌ جان‌ پدرمان‌ به‌ جان‌ او بسته‌ است‌ همراه‌ من‌ نباشد، پدرم‌ از غصه‌ خواهد مُرد. آن‌ وقت‌ ما مسئول‌ مرگ‌ پدر پيرمان‌ خواهيم‌ بود. 32 من‌ نزد پدرم‌ ضامن‌ جان‌ اين‌ پسر شدم‌ و به‌ او گفتم‌ كه‌ هرگاه‌ او را سالم‌ برنگردانم‌، گناهش‌ تا ابد به‌ گردن‌ من‌ باشد. 33 بنابراين‌ التماس‌ مي‌كنم‌ مرا بجاي‌ بنيامين‌ در بندگي‌ خويش‌ نگاهداريد و اجازه‌ دهيد كه‌ او همراه‌ سايرين‌ نزد پدرش‌ برود. 34 زيرا چگونه‌ مي‌توانم‌ بدون‌ بنيامين‌ نزد پدرم‌ برگردم‌ و بلايي‌ را كه‌ بر سر پدرم‌ مي‌آيد ببينم‌؟»

راهنما
باب‌هاي‌ 42 تا 45 . يوسف‌ خود را مي‌شناساند
اين‌ يكي‌ از زيباترين‌ داستان‌ها در كلّ ادبيات‌ ناميده‌ شده‌ است‌. رقت‌انگيزترين‌ واقعة‌ داستان‌ آنجا است‌ كه‌ يهودا، كه‌ سالها پيش‌ نقشة‌ فروش‌ يوسف‌ به‌ بردگي‌ را طرح‌ كرد (37 : 26)، اكنون‌ پيشنهاد مي‌كند خودش‌ بجاي‌ بنيامين‌ به‌ گروگان‌ گرفته‌ شود (44 : 18 - 34).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

45 یوسف خود را می شناساند

يوسف‌ خود را به‌ برادرانش‌
معرفي‌ مي‌كند
و يوسف‌ پيش‌ جمعي‌ كه‌ به‌حضورش‌ ايستاده‌ بودند، نتوانست‌ خودداري‌ كند، پس‌ ندا كرد كه‌ «همه‌ را از نزد من‌ بيرون‌ كنيد!» و كسي‌ نزد او نماند وقتي‌ كه‌ يوسف‌ خويشتن‌ را به‌ برادران‌ خود شناسانيد. 2 و به‌ آواز بلند گريست‌، و مصريان‌ و اهل‌ خانة‌ فرعون‌ شنيدند. 3 و يوسف‌، برادران‌ خود را گفت‌: «من‌ يوسف‌ هستم‌! آيا پدرم‌ هنوز زنده‌ است‌؟» و برادرانش‌ جواب‌ وي‌ را نتوانستند داد، زيرا كه‌ به‌ حضور وي‌ مضطرب‌ شدند.
4 و يوسف‌ به‌ برادران‌ خود گفت‌: «نزديك‌ من‌ بياييد.» پس‌ نزديك‌ آمدند، و گفت‌: «منم‌ يوسف‌، برادر شما، كه‌ به‌ مصر فروختيد! 5 و حال‌ رنجيده‌ مشويد، و متغيّر نگرديد كه‌ مرا بدينجا فروختيد، زيرا خدا مرا پيش‌ روي‌ شما فرستاد تا (نفوس‌ را) زنده‌ نگاه‌ دارد. 6 زيرا حال‌ دو سال‌ شده‌است‌ كه‌ قحط در زمين‌ هست‌، و پنج‌ سال‌ ديگر نيز نه‌ شيار خواهد بود نه‌ درو. 7 و خدا مرا پيش‌ روي‌ شمافرستاد تا براي‌ شما بقيّتي‌ در زمين‌ نگاه‌ دارد، و شما را به‌ نجاتي‌ عظيم‌ احيا كند. 8 و الا´ن‌ شما مرا اينجا نفرستاديد، بلكه‌ خدا، و او مرا پدر بر فرعون‌ و آقا بر تمامي‌ اهل‌ خانة‌ او و حاكم‌ بر همة‌ زمين‌ مصر ساخت‌. 9 بشتابيد و نزد پدرم‌ رفته‌، بدو گوييد: پسر تو، يوسف‌ چنين‌ مي‌گويد: كه‌ خدا مرا حاكم‌ تمامي‌ مصر ساخته‌ است‌، نزد من‌ بيا و تأخير منما. 10 و در زمين‌ جوشن‌ ساكن‌ شو، تا نزديك‌ من‌ باشي‌، تو و پسرانت‌ و پسران‌ پسرانت‌، و گله‌ات‌ و رمه‌ات‌ با هر چه‌ داري‌. 11 تا تو را در آنجا بپرورانم‌، زيرا كه‌ پنج‌ سال‌ قحط‌ باقي‌است‌، مبادا تو و اهل‌ خانه‌ات‌ و متعلقانت‌ بينوا گرديد. 12 و اينك‌ چشمان‌ شما و چشمان‌ برادرم‌ بنيامين‌، مي‌بيند، زبان‌ من‌ است‌ كه‌ با شما سخن‌ مي‌گويد. 13 پس‌ پدر مرا از همة‌ حشمت‌ من‌ در مصر و از آنچه‌ ديده‌ايد، خبر دهيد، و تعجيل‌ نموده‌، پدر مرا بدينجا آوريد.»
14 پس‌ به‌ گردن‌ برادر خود، بنيامين‌، آويخته‌، بگريست‌ و بنيامين‌ بر گردن‌ وي‌ گريست‌. 15 و همة‌ برادران‌ خود را بوسيده‌، برايشان‌ بگريست‌، و بعد از آن‌، برادرانش‌ با وي‌ گفتگو كردند. 16 و اين‌ خبر را در خانه‌ فرعون‌ شنيدند، و گفتند برادران‌ يوسف‌ آمده‌اند، و بنظر فرعون‌ و بنظر بندگانش‌ خوش‌ آمد. 17 و فرعون‌ به‌ يوسف‌ گفت‌: «برادران‌ خود را بگو: چنين‌ بكنيد: چهارپايان‌ خود را بار كنيد، و روانه‌ شده‌، به‌ زمين‌ كنعان‌ برويد. 18 و پدر و اهل‌ خانه‌هاي‌ خود را برداشته‌، نزد من‌ آييد، و نيكوتر زمين‌ مصر را به‌ شما مي‌دهم‌ تا از فربهي‌ زمين‌ بخوريد. 19 و تو مأمور هستي‌ اين‌ را بكنيد: ارابه‌ها از زمين‌ مصر براي‌ اطفال‌ و زنان‌ خودبگيريد، و پدر خود را برداشته‌، بياييد. 20 و چشمان‌ شما در پي‌ اسباب‌ خود نباشد، زيرا كه‌ نيكويي‌ تمامي‌ زمين‌ مصر از آن‌ شماست‌.» 21 پس‌ بني‌اسرائيل‌ چنان‌ كردند، و يوسف‌ به‌ حسب‌ فرمايش‌ فرعون‌، ارابه‌ها بديشان‌ داد، و زاد سفر بديشان‌ عطا فرمود. 22 و به‌ هر يك‌ از ايشان‌، يك‌ دست‌ رخت‌ بخشيد، اما به‌ بنيامين‌ سيصد مثقال‌ نقره‌، و پنج‌ دست‌ جامه‌ داد. 23 و براي‌ پدر خود بدين‌ تفصيل‌ فرستاد: ده‌ الاغ‌ بار شده‌ به‌ نفايس‌ مصر، و ده‌ ماده‌ الاغ‌ بار شده‌ به‌ غله‌ و نان‌ و خورش‌ براي‌ سفر پدر خود. 24 پس‌ برادران‌ خود را مرخص‌ فرموده‌، روانه‌ شدند و بديشان‌ گفت‌: «زنهار در راه‌ منازعه‌ مكنيد!»
25 و از مصر برآمده‌، نزد پدر خود، يعقوب‌، به‌ زمين‌ كنعان‌ آمدند. 26 و او را خبر داده‌، گفتند: «يوسف‌ الا´ن‌ زنده‌ است‌، و او حاكم‌ تمامي‌ زمين‌ مصر است‌.» آنگاه‌ دل‌ وي‌ ضعف‌ كرد، زيرا كه‌ ايشان‌ را باور نكرد. 27 و همة‌ سخناني‌ كه‌ يوسف‌ بديشان‌ گفته‌ بود، به‌ وي‌ گفتند، و چون‌ ارابه‌هايي‌ را كه‌ يوسف‌ براي‌ آوردن‌ او فرستاده‌ بود، ديد، روح‌ پدر ايشان‌، يعقوب‌، زنده‌ گرديد. 28 و اسرائيل‌ گفت‌: «كافي‌ است‌! پسر من‌، يوسف‌، هنوز زنده‌ است‌؛ مي‌روم‌ و قبل‌ از مردنم‌ او را خواهم‌ ديد.» ترجمه تفسیری يوسف‌ ديگر نتوانست‌ خودداري‌ كند، پس‌ به‌ نوكران‌ خود گفت‌: «همه‌ از اينجا خارج‌ شويد.» پس‌ از اين‌ كه‌ همه‌ رفتند و او را با برادرانش‌ تنها گذاشتند او خود را به‌ ايشان‌ معرفي‌ كرد. سپس‌ با صداي‌ بلند گريست‌، بطوري‌ كه‌ اطرافيان‌ صداي‌ گريه‌ او را شنيدند و اين‌ خبر را به‌ گوش‌ فرعون‌ رسانيدند.
3 او به‌ برادرانش‌ گفت‌: «من‌ يوسف‌ هستم‌. آيا پدرم‌ هنوز زنده‌ است‌؟» اما برادرانش‌ كه‌ از ترس‌ زبانشان‌ بند آمده‌ بود، نتوانستند جواب‌ بدهند.
4 يوسف‌ گفت‌: «جلو بياييد!» پس‌ به‌ او نزديك‌ شدند و او دوباره‌ گفت‌: «منم‌، يوسف‌، برادر شما كه‌ او را به‌ مصر فروختيد. 5 حال‌ از اين‌ كار خود ناراحت‌ نشويد و خود را سرزنش‌ نكنيد، چون‌ اين‌ خواست‌ خدا بود. او مرا پيش‌ از شما به‌ مصر فرستاد تا جان‌ مردم‌ را در اين‌ زمان‌ قحطي‌ حفظ‌ كند. 6 از هفت‌ سال‌ قحطي‌، دو سال‌ گذشته‌ است‌. طي‌ پنج‌ سال‌ آينده كشت‌ و زرعي‌ نخواهد شد. 7 اما خدا مرا پيش‌ از شما به‌ اينجا فرستاد تا براي‌ شما بر روي‌ زمين‌ نسلي‌ باقي‌ بگذارد و جانهاي‌ شما را بطرز شگفت‌انگيزي‌ رهايي‌ بخشد. 8 آري‌، خدا بود كه‌ مرا به‌ مصر فرستاد، نه‌ شمـا. در اينجا هم‌ خدا مرا مشاور فرعون‌ و سرپرست‌ خانه‌ او و حاكم‌ بر تمامي‌ سرزمين‌ مصر گردانيده‌ است‌. 9 حال‌، نزد پدرم‌ بشتابيد و به‌ او بگوييد كه‌ پسر تو، يوسف‌ عرض‌ مي‌كند: "خدا مرا حاكم‌ سراسر مصر گردانيده‌ است‌. بي‌درنگ‌ نزد من‌ بيا 10 و در زمين‌ جوشن‌ ساكن‌ شو تا تو با همه‌ فرزندانت‌ و نوه‌هايت‌ و تمامي‌ گله‌ و رمه‌ و اموالت‌ نزديك‌ من‌ باشي‌. 11و12 من‌ در اينجا از تو نگهداري‌ خواهم‌ كرد، زيرا پنج‌ سالِ ديگر از اين‌ قحطي‌ باقيست‌ و اگر نزد من‌ نيايي‌ تو و همه‌ فرزندان‌ و بستگانت‌ از گرسنگي‌ خواهيد مُرد." همه‌ شما و برادرم‌ بنيامين‌ شاهد هستيد كه‌ اين‌ من‌ هستم‌ كه‌ با شما صحبت‌ مي‌كنم‌. 13 پدرم‌ را از قدرتي‌ كه‌ در مصر دارم‌ و از آنچه‌ ديده‌ايد آگاه‌ سازيد و او را فوراً نزد من‌ بياوريد.»
14 آنگاه‌ يوسف‌، بنيامين‌ را در آغوش‌ گرفته‌ و با هم‌ گريستند. 15 بعد ساير برادرانش‌ را بوسيد و گريست‌. آنگاه‌ جرأت‌ يافتند با او صحبت‌ كنند.
16 طولي‌ نكشيد كه‌ خبر آمدن‌ برادران‌ يوسف‌ به‌ گوش‌ فرعون‌ رسيد. فرعون‌ و تمامي‌ درباريانش‌ از شنيدن‌ اين‌ خبر خوشحال‌ شدند.
17 پس‌ فرعون‌ به‌ يوسف‌ گفت‌: «به‌ برادران‌ خود بگو كه‌ الاغهاي‌ خود را بار كنند و به‌ كنعان‌ بروند. 18 و پدر و همه‌ خانواده‌هاي‌ خود را برداشته‌ به‌ مصر بيايند. من‌ حاصلخيزترين‌ زمينِ مصر را به‌ ايشان‌ خواهم‌ داد تا از محصولاتِ فراوانِ آن‌ بهره‌مند شوند. 19 براي‌ آوردن‌ پدرت‌ و زنان‌ و اطفال‌، چند عرابه‌ به‌ آنها بده‌ كه‌ با خود ببرند. 20 به‌ ايشان‌ بگو كه‌ درباره‌ اموال‌ خود نگران‌ نباشند، زيرا حاصلخيزترين‌ زمين‌ مصر به‌ آنها داده‌ خواهد شد.»
21 يوسف‌ چنانكه‌ فرعون‌ گفته‌ بود، عرابه‌ها و آذوقه‌ براي‌ سفر به‌ ايشان‌ داد. 22 او همچنين‌ به‌ هر يك‌ از آنها يكدست‌ لباس‌ نو هديه‌ نمود، اما به‌ بنيامين‌ پنج‌ دست‌ لباس‌ و سيصد مثقال‌ نقره‌ بخشيـد.
23 براي‌ پدرش‌ ده‌ بارِ الاغ‌ از بهترين‌ كالاهاي‌ مصر و ده‌ بارِ الاغ‌ غله‌ و خوراكيهاي‌ ديگر بجهت‌ سفرش‌ فرستاد. 24 به‌ اين‌ طريق‌ برادران‌ خود را مرخص‌ نمود و به‌ ايـشان‌ تأكـيد كرد كـه‌ در بيـن‌ راه‌ باهم‌ نزاع‌ نكنند.
25 آنها مصر را به‌ قصد كنعان‌ ترك‌ گفته‌، نزد پدر خويش‌ باز گشتند. 26 آنگاه‌ نزد يعقوب‌ شتافته‌، به‌ او گفتند: «يوسف‌ زنده‌ است‌! او حاكم‌ تمام‌ سرزمين‌ مصر مي‌باشد.» اما يعقوب‌ چنان‌ حيرت‌ زده‌ شد كه‌ نتوانست‌ سخنان‌ ايشان‌ را قبول‌ كند. 27 ولي‌ وقتي‌ چشمانش‌ به‌ عرابه‌ها افتاد و پيغام‌ يوسف‌ را به‌ او دادند، روحش‌ تازه‌ شد 28 و گفت‌: «باور مي‌كنم‌! پسرم‌ يوسف‌ زنده‌ است‌! مي‌روم‌ تا پيش‌ از مردنم‌ او را ببينم‌.»

راهنما
باب‌هاي‌ 42 تا 45 . يوسف‌ خود را مي‌شناساند
اين‌ يكي‌ از زيباترين‌ داستان‌ها در كلّ ادبيات‌ ناميده‌ شده‌ است‌. رقت‌انگيزترين‌ واقعة‌ داستان‌ آنجا است‌ كه‌ يهودا، كه‌ سالها پيش‌ نقشة‌ فروش‌ يوسف‌ به‌ بردگي‌ را طرح‌ كرد (37 : 26)، اكنون‌ پيشنهاد مي‌كند خودش‌ بجاي‌ بنيامين‌ به‌ گروگان‌ گرفته‌ شود (44 : 18 - 34).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

46 یعقوب به مصر می رود


سفر يعقوب‌ به‌ مصر
و اسرائيل‌ با هر چه‌ داشت‌، كوچ‌كرده‌، به‌ بئرشبع‌ آمد، و قرباني‌ها براي‌ خداي‌ پدر خود، اسحاق‌، گذرانيد. 2 و خدا در رؤياهاي‌ شب‌، به‌ اسرائيل‌ خطاب‌ كرده‌، گفت‌:«اي‌ يعقوب‌! اي‌ يعقوب‌!» گفت‌: «لبيك‌.» 3 گفت‌: «من‌ هستم‌ الله‌، خداي‌ پدرت‌، از فرود آمدن‌ به‌ مصر مترس‌، زيرا در آنجا امتي‌ عظيم‌ از تو به‌ وجود خواهم‌ آورد. 4 من‌ با تو به‌ مصر خواهم‌ آمد و من‌ نيز تو را از آنجا البته‌ باز خواهم‌ آورد، و يوسف‌ دست‌ خود را بر چشمان‌ تو خواهد گذاشت‌.» 5 و يعقوب‌ از بِئرشَبَع‌ روانه‌ شد، و بني‌اسرائيل‌ پدر خود، يَعقوب‌، و اطفال‌ و زنان‌ خويش‌ را بر ارابه‌هايي‌ كه‌ فرعون‌ به‌ جهت‌ آوردن‌ او فرستاده‌ بود، برداشتند. 6 و مواشي‌ و اموالي‌ را كه‌ در زمين‌ كنعان‌ اندوخته‌ بودند، گرفتند. و يعقوب‌ با تمامي‌ ذريت‌ خود به‌ مصر آمدند. 7 و پسران‌ و پسران‌ پسران‌ خود را با خود، و دختران‌ و دختران‌ پسران‌ خود را، و تمامي‌ ذريت‌ خويش‌ را به‌ همراهي‌ خود به‌ مصر آورد.
8 و اين‌ است‌ نامهاي‌ پسران‌ اسرائيل‌ كه‌ به‌ مصر آمدند: يعقوب‌ و پسرانش‌ رؤبين‌ نخست‌زادة‌ يعقوب‌. 9 و پسران‌ رؤبين‌: حَنوك‌ و فَلو و حَصرون‌ و كَرْمي‌. 10 و پسران‌ شمعون‌: يَموئيل‌ و يامين‌ و اوهَد و ياكين‌ و صوحَر و شاؤل‌ كه‌ پسرزن‌ كنعاني‌ بود. 11 و پسران‌ لاوي‌: جِرشون‌ و قُهات‌ و مِراري‌. 12 و پسران‌ يهودا: عير و اونان‌ و شيلَه‌ و فارِص‌ و زارَح‌. اما عير و اونان‌ در زمين‌ كنعان‌ مردند. و پسران‌ فارص‌: حصرون‌ و حامول‌ بودند. 13 و پسران‌ يساكار: تولاع‌ و فُوَه‌ و يوب‌ و شِمرون‌. 14 و پسران‌ زبولون‌: سارِد و ايلون‌ و ياحِلئيل‌. 15 اينانند پسران‌ ليه‌، كه‌ آنها را با دختر خود دينه‌، در فدّان‌ ارام‌ براي‌ يعقوب‌ زاييد. همة‌ نفوس‌ پسران‌ و دخترانش‌ سي‌ و سه‌ نفر بودند. 16 و پسران‌ جاد: صَفيون‌ و حَجي‌ و شوني‌ و اِصبون‌ وعيري‌ و اَرودي‌ و اَرئيلي‌. 17 و پسران‌ اَشير: يِمنَه‌ و يِشوَه‌ و يِشوي‌ و بَريعَه‌، و خواهر ايشان‌ ساره‌، و پسران‌ بريعَه‌ حابِر و مَلكيئيل‌. 18 اينانند پسران‌ زِلفه‌ كه‌ لابان‌ به‌ دختر خود ليه‌ داد، و اين‌ شانزده‌ را براي‌ يعقوب‌ زاييد. 19 و پسران‌ راحيل‌ زن‌ يعقوب‌: يوسف‌ و بنيامين‌. 20 و براي‌ يوسف‌ در زمين‌ مصر، مَنَسي‌ و اِفرايم‌ زاييده‌ شدند، كه‌ اَسِنات‌ دختر فوطي‌ فارع‌، كاهن‌ اون‌ برايش‌ بزاد. 21 و پسران‌ بنيامين‌: بالع‌ و باكِر و اَشبيل‌ و جيرا و نَعمان‌ و ايحي‌ و رُش‌ و مُفيم‌ و حُفيم‌ و آرْد. 22 اينانند پسران‌ راحيل‌ كه‌ براي‌ يعقوب‌ زاييده‌ شدند، همه‌ چهارده‌ نفر. 23 و پسر دان‌: حوشيم‌. 24 و پسران‌ نفتالي‌: يَحصِئيل‌ و جوني‌ و يصر و شِليم‌. 25 اينانند پسران‌ بِلهه‌، كه‌ لابان‌ به‌ دختر خود راحيل‌ داد، و ايشان‌ را براي‌ يعقوب‌ زاييد. همه‌ هفت‌ نفر بودند.
26 همة‌ نفوسي‌ كه‌ با يعقوب‌ به‌ مصر آمدند، كه‌ از صُلب‌ وي‌ پديد شدند، سواي‌ زنان‌ پسران‌ يعقوب‌، جميعاً شصت‌ و شش‌ نفر بودند. 27 و پسران‌ يوسف‌ كه‌ برايش‌ در مصر زاييده‌ شدند، دو نفر بودند. پس‌ جميع‌ نفوس‌ خاندان‌ يعقوب‌ كه‌ به‌ مصر آمدند هفتاد بودند.
28 و يهودا را پيش‌ روي‌ خود نزد يوسف‌ فرستاد تا او را به‌ جوشن‌ راهنمايي‌ كند، و به‌ زمين‌ جوشن‌ آمدند. 29 و يوسف‌ ارابة‌ خود را حاضر ساخت‌، تا به‌ استقبال‌ پدر خود اسرائيل‌ به‌ جوشن‌ برود. و چون‌ او را بديد به‌ گردنش‌ بياويخت‌، و مدتي‌ بر گردنش‌ گريست‌. 30 و اسرائيل‌ به‌ يوسف‌ گفت‌: «اكنون‌ بميرم‌، چونكه‌ روي‌ تو را ديدم‌ كه‌ تا بحال‌ زنده‌ هستي‌.» 31 و يوسف‌ برادران‌ خود واهل‌ خانة‌ پدر خويش‌ را گفت‌: «مي‌روم‌ تا فرعون‌ را خبر دهم‌ و به‌ وي‌ گويم‌: "برادرانم‌ و خانوادة‌ پدرم‌ كه‌ در زمين‌ كنعان‌ بودند، نزد من‌ آمده‌اند. 32 و مردان‌ شبانان‌ هستند، زيرا اهل‌ مواشي‌اند، و گله‌ها و رمه‌ها و كل‌ مايملك‌ خود را آورده‌اند." 33 و چون‌ فرعون‌ شما را بطلبد و گويد: "كسب‌ شما چيست‌؟" 34 گوييد: "غلامانت‌ از طفوليت‌ تا بحال‌ اهل‌ مواشي‌ هستيم‌، هم‌ ما و هم‌ اجداد ما، تا در زمين‌ جوشن‌ ساكن‌ شويد، زيرا كه‌ هر شبان‌ گوسفند مكروه‌ مصريان‌ است‌.» ترجمه تفسیری پس‌ يعقوب‌ با هر چه‌ كه‌ داشت‌ كوچ‌ كرده‌، به‌ بئرشبع‌ آمد و در آنجا براي‌ خداي‌ پدرش‌ اسحاق‌، قرباني‌ها تقديم‌ كرد. 2 شب‌ هنگام‌، خدا در رويا به‌ وي‌ گفت‌: «يعقوب‌! يعقوب‌!»
عرض‌ كرد: «بلي‌، خداوندا!»
3 گفت‌: «من‌ خدا هستم‌، خداي‌ پدرت‌! از رفتن‌ به‌ مصر نترس‌، زيرا در آنجا از تو ملت‌ بزرگي‌ به‌ وجود خواهم‌ آورد. 4 من‌ با تو به‌ مصر خواهم‌ آمد، اما نسل‌ تو را از آنجا به‌ سرزمين‌ خودت‌ باز خواهم‌ گردانيد. ليكن‌ تو در مصر خواهي‌ مُرد و يوسف‌ در كنارت‌ خواهد بود.»
5 يعقوب‌ از بئرشبع‌ كوچ‌ كرد و پسرانش‌ او را همراه‌ زنان‌ و فرزندانشان‌ با عرابه‌هايي‌ كه‌ فرعون‌ به‌ ايشان‌ داده‌ بود، به‌ مصر بردند. 6 آنها گله‌ و رمه‌ و تمامي‌ اموالي‌ را كه‌ در كنعان‌ اندوخته‌ بودند، با خود به‌ مصر آوردند. 7 يعقوب‌ با پسران‌ و دختران‌ و نوه‌هاي‌ پسري‌ و دختري‌ خود و تمام‌ خويشانش‌ به‌ مصر آمد.
8-14 اسامي‌ پسران‌ و نوه‌هاي‌ يعقوب‌ كه‌ با وي‌ به‌ مصر آمدند از اين‌ قرار است‌:
رئوبين‌ پسر ارشد او و پسرانش‌: حنوك‌، فلو، حصرون‌ و كرمي‌.
شمعون‌ و پسرانش‌: يموئيل‌، يامين‌، اوحد، ياكين‌، صوحر وشائول‌. (مادر شائول‌ كنعاني‌ بود.)
لاوي‌ و پسرانش‌: جرشون‌، قهات‌ و مراري‌.
يهوداوپسرانش‌: عير، اونان‌، شيله‌، فارص‌ و زارح‌. (اما عير و اونان‌ پيش‌ از رفتن‌ يعقوب‌ به‌ مصر در كنعان‌ مردند.) پسران‌ فارص‌، حصرون‌ و حامول‌ بودند.
يساكار و پسرانش‌: تولاع‌، فوّه‌، يوب‌ و شمرون‌.
زبولون‌ و پسرانش‌: سارد، ايلون‌ و ياحل‌ئيل‌.
15 تمامي‌ اعقاب‌ يعقوب‌ و ليه‌ كه‌ در بين‌النهرين‌ متولد شده‌ بودند، با محاسبه‌ دخترشان‌ دينه‌، جمعاً سي‌ و سه‌ نفر بودند.
16 جاد و پسرانش‌: صفيون‌، حجّي‌، شوني‌، اصبون‌، عيري‌، ارودي‌ و ارئيلي‌.
17 اشير و پسرانش‌: يمنه‌، يشوه‌، يشوي‌، بريعه‌ و دخترش‌ سارح‌. پسران‌ بريعه‌ حابر و ملكي‌ئيل‌ بودند.
18 اين‌ شانزده‌ نفر اعقاب‌ يعقوب‌ و زلفه‌ بودند. زلفه‌ كنيزي‌ بود كه‌ لابان‌ به‌ دخترش‌ ليه‌ داده‌ بود.
19و20و21 راحيل‌، زن‌ يعقوب‌، دو پسر زاييد به‌ نامهاي‌ يوسف‌ و بنيامين‌.
پسران‌ يوسف‌ كه‌ در مصر متولد شدند: منسي‌ و افرايم‌. (مادرشان‌ اسنات‌، دختر فوطي‌ فارع‌، كاهن‌ اون‌ بود.)
پسران‌ بنيامين‌: بالع‌، باكر، اشبيل‌، جيرا، نعمان‌، ايحي‌، رش‌، مفيّم‌، حفيّم‌ و آرد.
22 اين‌ چهارده‌ نفر اعقاب‌ يعقوب‌ و راحيل‌ بودند.
23و24 دان‌ و پسرش‌: حوشيم‌.
نفتالي‌ و پسرانش‌: يحص‌ئيل‌، جوني‌، يصر و شليّم‌.
25 اين‌ هفت‌ نفر اعقاب‌ يعقوب‌ و بلهه‌ بودند. بلهه‌ كنيزي‌ بود كه‌ لابان‌ به‌ دخترش‌ راحيل‌ داده‌ بود.
26 پس‌ تعداد افرادي‌ كه‌ از نسل‌ يعقوب‌ همراه‌ او به‌ مصر رفتند (غير از زنان‌ پسرانش‌) شصت‌ و شش‌ نفر بود. 27 با افزودن‌ دو پسر يوسف‌، جمع‌ افراد خانواده‌ يعقوب‌ كه‌ در مصر بودند، هفتاد نفر مي‌شد.
28 يعقوب‌، پسرش‌ يهودا را جلوتر نزد يوسف‌ فرستاد تا از او بپرسد كه‌ از چه‌ راهي‌ بايد به‌ زمين‌ جوشن‌ رفت‌. وقتي‌ كه‌ به‌ جوشن‌ رسيدند، 29 يوسف‌عرابه‌ خود را حاضر كرد و براي‌ ديدن‌ پدرش‌ به‌ جوشن‌ رفت‌. وقتي‌ در آنجا پدرش‌ را ديد، او را در آغوش‌ گرفته‌، مدتي‌ گريست‌.
30 آنگاه‌ يعقوب‌ به‌ يوسف‌ گفت‌: «حال‌، مرا غم‌ مُردن‌ نيست‌، زيرا بار ديگر تو را ديدم‌ و مي‌دانم‌ كه‌ زنده‌اي‌.» 31 يوسف‌ به‌ برادرانش‌ و تمامي‌ افراد خانواده‌ آنها گفت‌: «حال‌ مي‌روم‌ تا به‌ فرعون‌ خبر دهم‌ كه‌ شما از كنعان‌ به‌ نزد من‌ آمده‌ايد. 32 به‌ او خواهم‌ گفت‌ كه‌ شما چوپان‌ هستيد و تمامي‌ گله‌ها و رمه‌ها و هر آنچه‌ را كه‌ داشته‌ايد همراه‌ خويش‌ آورده‌ايد. 33 پس‌ اگر فرعون‌ از شما بپرسد كه‌ شغل‌ شما چيست‌، 34 به‌ او بگوييد كه‌ از ابتداي‌ جواني‌ تا بحال‌ به‌ شغل‌ چوپاني‌ و گله‌داري‌ مشغول‌ بوده‌ايد و اين‌ كار را از پدران‌ خود به‌ ارث‌ برده‌ايد. اگر چنين‌ به‌ فرعون‌ پاسخ‌ دهيد او به‌ شما اجازه‌ خواهد داد تا در جوشن‌ ساكن‌ شويد، چون‌ مردم‌ ساير نقاط‌ مصر از چوپانان‌ نفرت‌ دارند.»

راهنما
باب‌هاي‌ 46 و 47 . مستقر شدن‌ يعقوب‌ و خانواده‌اش‌ در مصر
نقشة‌ خدا اين‌ بود كه‌ اسرائيل‌ مدتي‌ در مصر، كه‌ پيشرفته‌ترين‌ تمدن‌ آن‌ روزگار بود، پرورده‌ شود. هنگاميكه‌ يوسف‌ از كنعان‌ خارج‌ مي‌شد، خدا به‌ او اطمينان‌ بخشيد كه‌ ذريت‌ او به‌ آنجا باز خواهند گشت‌ (46 : 3 و 4).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

47 قحطی

پس‌ يوسف‌ آمد و به‌ فرعون‌ خبر داده‌، گفت‌: «پدرم‌ و برادرانم‌ با گله‌ و رمة‌ خويش‌ و هر چه‌ دارند، از زمين‌ كنعان‌ آمده‌اند و در زمين‌ جوشن‌ هستند.» 2 و از جمله‌ برادران‌ خود پنج‌ نفر برداشته‌، ايشان‌ را به‌ حضور فرعون‌ بر پا داشت‌. 3 و فرعون‌، برادران‌ او را گفت‌: «شغل‌ شما چيست‌؟» به‌ فرعون‌ گفتند: «غلامانت‌ شبان‌ گوسفند هستيم‌، هم‌ ما و هم‌ اجداد ما.» 4 و به‌ فرعون‌ گفتند: «آمده‌ايم‌ تا در اين‌ زمين‌ ساكن‌ شويم‌، زيرا كه‌ براي‌ گلة‌ غلامانت‌ مرتعي‌ نيست‌، چونكه‌ قحط‌ در زمين‌ كنعان‌ سخت‌ است‌. و الا´ن‌ تمنا داريم‌ كه‌ بندگانت‌ در زمين‌ جوشن‌ سكونت‌ كنند.» 5 و فرعون‌ به‌ يوسف‌ خطاب‌ كرده‌، گفت‌: «پدرت‌ و برادرانت‌ نزد تو آمده‌اند، 6 زمين‌ مصر پيش‌ روي‌ توست‌. در نيكوترين‌ زمين‌، پدر و برادران‌ خود را مسكن‌ بده‌. در زمين‌ جوشن‌ ساكن‌ بشوند. و اگر مي‌داني‌ كه‌ در ميان‌ ايشان‌ كسانِ قابل‌ مي‌باشند، ايشان‌ را سركاران‌ مواشي‌ من‌ گردان‌.»
7 و يوسف‌، پدر خود، يعقوب‌ را آورده‌، او را به‌ حضور فرعون‌ برپا داشت‌. و يعقوب‌، فرعون‌ رابركت‌ داد. 8 و فرعون‌ به‌ يعقوب‌ گفت‌: «ايام‌ سالهاي‌ عمر تو چند است‌؟» 9 يعقوب‌ به‌ فرعون‌ گفت‌: «ايام‌ سالهاي‌ غربت‌ من‌ صد و سي‌ سال‌ است‌. ايام‌ سالهاي‌ عمر من‌ اندك‌ و بد بوده‌ است‌، و به‌ ايام‌ سالهاي‌ عمر پدرانم‌ در روزهاي‌ غربت‌ ايشان‌ نرسيده‌.» 10 و يعقوب‌، فرعون‌ را بركت‌ داد و از حضور فرعون‌ بيرون‌ آمد. 11 و يوسف‌، پدر و برادران‌ خود را سكونت‌ داد، و مِلكي‌ در زمين‌ مصر در نيكوترين‌ زمين‌، يعني‌ در ارض‌ رَعَمْسيس‌، چنانكه‌ فرعون‌ فرموده‌ بود، بديشان‌ ارزاني‌ داشت‌. 12 و يوسف‌ پدر و برادران‌ خود، و همة‌ اهل‌ خانة‌ پدر خويش‌ را به‌ حسب‌ تعداد عيال‌ ايشان‌ به‌ نان‌ پرورانيد.
خشكسالي‌
13 و در تمامي‌ زمين‌ نان‌ نبود، زيرا قحط زياده‌ سخت‌ بود، و ارض‌ مصر و ارض‌ كنعان‌ بسبب‌ قحط‌ بينوا گرديد. 14 و يوسف‌، تمام‌ نقره‌اي‌ را كه‌ در زمين‌ مصر و زمين‌ كنعان‌ يافته‌ شد، به‌ عوض‌ غله‌اي‌ كه‌ ايشان‌ خريدند، بگرفت‌، و يوسف‌ نقره‌ را به‌ خانة‌ فرعون‌ درآورد. 15 و چون‌ نقره‌ از ارض‌ مصر و ارض‌ كنعان‌ تمام‌ شد، همة‌ مصريان‌ نزد يوسف‌ آمده‌، گفتند: «ما را نان‌ بده‌، چرا در حضورت‌ بميريم‌؟ زيرا كه‌ نقره‌ تمام‌ شد.» 16 يوسف‌ گفت‌: «مواشي‌ خود را بياوريد، و به‌ عوض‌ مواشي‌ شما، غله‌ به‌ شما مي‌دهم‌، اگر نقره‌ تمام‌ شده‌ است‌.» 17 پس‌ مواشي‌ خود را نزد يوسف‌ آوردند، و يوسف‌ به‌ عوض‌ اسبان‌ و گله‌هاي‌ گوسفندان‌ و رمه‌هاي‌ گاوان‌ و الاغان‌، نان‌ بديشان‌ داد. و در آن‌ سال‌ به‌ عوض‌ همة‌ مواشي‌ ايشان‌، ايشان‌ را به‌ نان‌ پرورانيد. 18 و چون‌ آن‌ سال‌ سپري‌ شد در سال‌ دوم‌ به‌ حضور وي‌ آمده‌،گفتندش‌: «از آقاي‌ خود مخفي‌ نمي‌داريم‌ كه‌ نقرة‌ ما تمام‌ شده‌ است‌، و مواشي‌ و بهايم‌ از آن‌ آقاي‌ ما گرديده‌، و جز بدنها و زمين‌ ما به‌ حضور آقاي‌ ما چيزي‌ باقي‌ نيست‌. 19 چرا ما و زمين‌ ما نيز در نظر تو هلاك‌ شويم‌؟ پس‌ ما را و زمين‌ ما را به‌ نان‌ بخر، و ما و زمين‌ ما مملوك‌ فرعون‌ بشويم‌، و بذر بده‌ تا زيست‌ كنيم‌ و نميريم‌ و زمين‌ باير نماند.»
20 پس‌ يوسف‌ تمامي‌ زمين‌ مصر را براي‌ فرعون‌ بخريد، زيرا كه‌ مصريان‌ هر كس‌ مزرعة‌ خود را فروختند، چونكه‌ قحط‌ بر ايشان‌ سخت‌ بود و زمين‌ از آن‌ فرعون‌ شد. 21 و خلق‌ را از اين‌ حد تا به‌ آن‌ حد مصر به‌ شهرها منتقل‌ ساخت‌. 22 فقط زمين‌ كَهَنه‌ را نخريد، زيرا كهنه‌ را حصّه‌اي‌ از جانب‌ فرعون‌ معين‌ شده‌ بود، و از حصّه‌اي‌ كه‌ فرعون‌ بديشان‌ داده‌ بود، مي‌خوردند. از اين‌ سبب‌ زمين‌ خود را نفروختند. 23 و يوسف‌ به‌ قوم‌ گفت‌: «اينك‌، امروز شما را و زمين‌ شما را براي‌ فرعون‌ خريدم‌، همانا براي‌ شما بذر است‌ تا زمين‌ را بكاريد. 24 و چون‌ حاصل‌ برسد، يك‌ خمس‌ به‌ فرعون‌ دهيد، و چهار حصه‌ از آن‌ شما باشد، براي‌ زراعت‌ زمين‌ و براي‌ خوراك‌ شما و اهل‌ خانه‌هاي‌ شما و طعام‌ به‌ جهت‌ اطفال‌ شما.»25 گفتند: «تو ما را اِحيا ساختي‌، در نظر آقاي‌ خود التفات‌ بيابيم‌، تا غلام‌ فرعون‌ باشيم‌.» 26 پس‌ يوسف‌ اين‌ قانون‌ را بر زمين‌ مصر تا امروز قرار داد كه‌ خمس‌ از آن‌ فرعون‌ باشد، غير از زمين‌ كهنه‌ فقط‌، كه‌ از آن‌ فرعون‌ نشد. 27 و اسرائيل‌ در ارض‌ مصر در زمين‌ جوشن‌ ساكن‌ شده‌، مِلك‌ در آن‌ گرفتند، و بسيار بارور و كثير گرديدند. 28 و يعقوب‌ در ارض‌ مصر هفده‌ سال‌ بزيست‌. و ايام‌ سالهاي‌ عمر يعقوب‌ صد و چهل‌ و هفت‌ سال‌ بود. 29 و چون‌ حين‌ وفات‌ اسرائيل‌ نزديك‌ شد،پسر خود يوسف‌ را طلبيده‌، بدو گفت‌: «الا´ن‌ اگر در نظر تو التفات‌ يافته‌ام‌، دست‌ خود را زير ران‌ من‌ بگذار، و احسان‌ و اِمانت‌ با من‌ بكن‌، و زنهار مرا در مصر دفن‌ منما، 30 بلكه‌ با پدران‌ خود بخوابم‌ و مرا از مصر برداشته‌، در قبر ايشان‌ دفن‌ كن‌.» گفت‌: «آنچه‌ گفتي‌ خواهم‌ كرد.» 31 گفت‌: «برايم‌ قسم‌ بخور،» پس‌ برايش‌ قسم‌ خورد و اسرائيل‌ بر سر بستر خود خم‌ شد. ترجمه تفسیری يوسف‌ بحضورفرعون‌ رفت‌ وبه‌ اوخبرداد و گفت‌: «پدرم‌ و برادرانم‌ با گله‌ها و رمه‌ها و هر آنچه‌ كه‌ داشته‌اند از كنعان‌ به‌ اينجا آمده‌اند، و الان‌ در جوشن‌ هستند.» 2 او پنج‌ نفر از برادرانش‌ راكه‌ با خود آورده‌ بود، به‌ فرعون‌ معرفي‌ كرد.
3 فرعون‌ از آنها پرسيد: «شغل‌ شما چيست‌؟»
گفتنـد: «مـا هـم‌ مثـل‌ اجدادمـان‌ چوپـان‌ هستيـم‌. 4 آمده‌ايم‌ در مصر زندگي‌ كنيم‌، زيرا در كنعان‌ بعلت‌ قحطي‌ شديد براي‌ گله‌هاي‌ ما چراگاهي‌ نيست‌. التماس‌ مي‌كنيم‌ به‌ ما اجازه‌ دهيد در جوشن‌ ساكن‌ شويم‌.»
5و6 فرعون‌ به‌ يوسف‌ گفت‌: «حال‌ كه‌ پدرت‌ و برادرانت‌ به‌ اينجا آمده‌اند، هر جايي‌ را كه‌ مي‌خواهي‌ به‌ آنها بده‌. بگذار در جوشن‌ كه‌ بهترين‌ ناحيه‌ مصر است‌ ساكن‌ شوند. اگر افراد شايسته‌اي‌ بين‌ آنها هست‌، آنها را بر گله‌هاي‌ من‌ نيز بگمار.»
7 سپس‌ يوسف‌، پدرش‌ يعقوب‌ را نزد فرعون‌ آورد، و يعقوب‌ فرعون‌ را بركت‌ داد. 8 فرعون‌ از يعقوب‌ پرسيد: «چند سال‌ از عمرت‌ مي‌گذرد؟»
9 يعقوب‌ جواب‌ داد: «صد و سي‌ سال‌ دارم‌ و سالهاي‌ عمرم‌ را در غربت‌ گذرانده‌ام‌. عمرم‌ كوتاه‌ وپر از رنج‌ بوده‌ است‌ و به‌ سالهاي‌ عمر اجدادم‌ كه‌ در غربت‌ مي‌زيستند، نمي‌رسد.»
10 يعقوب‌ پيش‌ از رفتن‌، بار ديگر فرعون‌ را بركت‌ داد.
11 آنگاه‌ يوسف‌ چنان‌ كه‌ فرعون‌ دستور داده‌ بود بهترين‌ ناحيه‌ مصر، يعني‌ ناحيه‌ رعمسيس‌ را براي‌ پدر و برادرانش‌ تعيين‌ كرد و آنها را در آنجا مستقر نمود، 12 و يوسف‌ برحسب‌ تعدادشان‌ خوراك‌ كافي‌ در اختيار آنها گذاشت‌.
قحطي‌
13 قحطي‌ روزبروز شدت‌ مي‌گرفت‌ بطوري‌ كه‌ همه‌ مردم‌ مصر و كنعان‌ گرسنگي‌ مي‌كشيدند. 14 يوسف‌ تمام‌ پولهاي‌ مردم‌ مصر و كنعان‌ را در مقابل‌ غله‌هايي‌ كه‌ خريده‌ بودند، جمع‌ كرد و در خزانه‌هاي‌ فرعون‌ ريخت‌. 15 وقتي‌ پولِ مردم‌ تمام‌ شد، نزد يوسف‌ آمده‌، گفتند: «ديگر پولي‌ نداريم‌ كه‌ بعوض‌ غله‌ بدهيم‌. به‌ ما خوراك‌ بده‌. نگذار از گرسنگي‌ بميريم‌.»
16 يوسف‌ در جواب‌ ايشان‌ گفت‌: «اگر پول‌ شما تمام‌ شده‌، چهارپايان‌ خود را به‌ من‌ بدهيد تا در مقابل‌، به‌ شمـا غله‌ بدهم‌.» 17 آنها چاره‌اي‌ نداشتند جز اين‌ كه‌ چهار پايان‌ خـود را به‌ يوسف‌ بدهنـد تا به‌ ايشان‌ نان‌ بدهد. بـه‌ اين‌ تـرتيب‌ در عـرض‌ يك‌ سال‌، تمام‌ اسبها و الاغها و گله‌ها و رمه‌هاي‌ مصر از آنِ فرعون‌ گرديد.
18 سال‌ بعد، آنها بار ديگر نزد يوسف‌ آمده‌، گفتند: «اي‌ سَروَر ما، پول‌ ما تمام‌ شده‌ و تمامي‌ گله‌ها و رمه‌هاي‌ ما نيز از آن‌ تو شده‌ است‌. ديگر چيزي‌ براي‌ ما باقي‌ نمانده‌ جز خودمان‌ و زمينهايمان‌. 19 نگذار از گرسنگي‌ بميريم‌؛ نگذار زمينهايمان‌ از بين‌ بروند. ما و زمينهايمان‌ را بخر و ما با زمين‌هايمان‌ مالِ فرعون‌ خواهيم‌ شد. به‌ ما غذا بده‌ تا زنده‌ بمانيم‌ و بذر بده‌ تا زمينها باير نمانند.»
20 پس‌ يوسف‌ تمامي‌ زمين‌ مصر را براي‌ فرعون‌ خريد. مصريان‌ زمينهاي‌ خود را به‌ او فروختند، زيرا قحطي‌ بسيار شديد بود. 21 به‌ اين‌ طريق‌ مردمِ سراسرمصر غلامان‌ فرعون‌ شدند. 22 تنها زميني‌ كه‌ يوسف‌ نخريد، زمين‌ كاهنان‌ بود، زيرا فرعون‌ خوراك‌ آنها را به‌ آنها مي‌داد و نيازي‌ به‌ فروش‌ زمين‌ خود نداشتند.
23 آنگاه‌ يوسف‌ به‌ مردم‌ مصر گفت‌: «من‌ شما و زمينهاي‌ شما را براي‌ فرعون‌ خريده‌ام‌. حالا به‌ شما بذر مي‌دهم‌ تا رفته‌ در زمينها بكاريد. 24 موقع‌ برداشت‌ محصول‌، يك‌ پنجم‌ آن‌ را به‌ فرعون‌ بدهيد و بقيه‌ را براي‌ كشت‌ سال‌ بعد و خوراك‌ خود و خانواده‌هايتان‌ نگاهداريد.»
25 آنها گفتند: «تو در حق‌ ما خوبي‌ كرده‌اي‌ و جان‌ ما را نجات‌ داده‌اي‌، بنابراين‌ غلامان‌ فرعون‌ خواهيم‌ بود.»
26 پس‌ يوسف‌ در تمامي‌ سرزمين‌ مصر مقرر نمود كه‌ از آن‌ به‌ بعد، هر ساله‌ يك‌ پنجم‌ از تمامي‌ محصول‌ بعنوان‌ ماليات‌ به‌ فرعون‌ داده‌ شود. محصول‌ زمينهاي‌ كاهنان‌ مشمول‌ اين‌ قانون‌ نبود. اين‌ قانون‌ هنوز هم‌ به‌ قوت‌ خود باقي‌ است‌.
27 پس‌ بني‌اسرائيل‌ در سرزمين‌ مصر در ناحيه‌ جوشن‌ ساكن‌ شدند و بر تعداد و ثروت‌ آنها پيوسته‌ افزوده‌ مي‌شد. 28 يعقوب‌ بعد از رفتن‌ به‌ مصر، هفده‌ سال‌ ديگر زندگي‌ كرد و در سن‌ صد و چهل‌ و هفت‌ سالگي‌ در گذشت‌. 29 او در روزهاي‌ آخر عمرش‌، يوسف‌ را نزد خود خواند و به‌ او گفت‌: «دستت‌ را زير ران‌ من‌ بگذار و سوگند ياد كن‌ كه‌ مرا در مصر دفن‌ نكني‌. 30 بعد از مردنم‌ جسد مرا از سرزمين‌ مصر برده‌، در كنار اجدادم‌ دفن‌ كن‌.»
يوسف‌ به‌ او قول‌ داد كه‌ اين‌ كار را بكند.
31 يعقوب‌ گفت‌: «برايم‌ قسم‌ بخور كه‌ اين‌ كار را خواهي‌ كرد.» وقتي‌ يوسف‌ برايش‌ قسم‌ خورد، يعقوب‌ خدا را شكر كرد و با خيال‌ راحت‌ در بسترش‌ دراز كشيد.
راهنما باب‌هاي‌ 46 و 47 . مستقر شدن‌ يعقوب‌ و خانواده‌اش‌ در مصر
نقشة‌ خدا اين‌ بود كه‌ اسرائيل‌ مدتي‌ در مصر، كه‌ پيشرفته‌ترين‌ تمدن‌ آن‌ روزگار بود، پرورده‌ شود. هنگاميكه‌ يوسف‌ از كنعان‌ خارج‌ مي‌شد، خدا به‌ او اطمينان‌ بخشيد كه‌ ذريت‌ او به‌ آنجا باز خواهند گشت‌ (46 : 3 و 4).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “کتاب و فرهنگ مطالعه”