مي توان با يك گليم كهنه هم
روز را شب كرد و شب را روز كرد
مي توان با هيچ ساخت
مي توان صد بار هم مهرباني را خدا را عشق را
با لبي خندانتر از يك شاخه گل تفسير كرد
مي توان بيرنگ بود
هم چو آب چشمه اي پاك و زلال
مي توان در فكر باغ و دشت بود
عاشق گلگشت بود
ميتوان اين جمله را در دفتر فردا نوشت
خوبي از هر چيز ديگر بهتر است
بوی خواب در شب گرم تابستانی در خانه و کوچه پيچيده...از کنار پنجره های نيمه باز که می گذری ، در ميان گرد و غبار داغ هوا تنها می توانی صدای بی صدای رخوت را بشنوی . نه باران بهانه طراوت می شود...نه عشق بهانه ای برای تبسمی بی رنگ. امشب از اين شهر پر بهانه از پشت پيچ های راه های ناتمام که هيچ وقت به هيچ جا نمی رسد ، می روم . امشب چشم از آسمان با پولک های نقره ای اش می گيرم و بهانه های ساده برای چشمک زدن را به دست قصه های تکراری ليلی و مجنون می سپارم تا خوش باوری را برای هميشه فراموش کنم ؛ خوش باوری و سادگی...بهانه های عاشقانه و نگاه های کودکانه...تپش های بی مهابا و سردی اضطراب ديدن و گفتن...من امشب از شهر قصه های پر غصه سفر می کنم.
مقصدم ، آسمانی است بی رنگ تا ديگر دلتنگ آبی آن نشوم...ابرهايی است بی باران تا ديگر زنگ باران مرا به دنيای روياهای خيس چشمان آشنا نبرد...دشت های خشک است تا ديگر در انتظار رقص شاليزار ننشينم...دريايی بی آب است تا دلنگران نا آرامی موج ها نباشم...مقصدم آنجاست که هيچ کجا نيست.
تو پشت سر من پياله آب مريز که ديگر با من ميلی برای بودن و بازگشت نيست...
susan
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
ای همیشه با من ، از من جدا
ای خدای عشق ، ای عشق خدا
................................................
ای سفر کرده ی من
ای سفر کرده بیا
دل من رفته ز دست
چشم من مانده به راه
ای سفر کرده ما
ای سفر کرده بیا
پا بگذار بر این جاده سیمین و بیا
بی تو من، هستم و من
منم تنهایی..........منم تنهایی
................................................................................................
اگر تنها ترین تنهایان شوم
باز هم خدا هست................باز هم خدا هست
او جانشین تمام نداشتنهای من است.
من امشب به اندازه تمام نبودن ها، تنها بودم امشب به اندازه کسانی که نبودند تا شادیم را با آنها قسمت کنم، بی کس بودم امشب، حس غریبی در تنم بود می لرزیدم نه از ترس نه از سرما می لرزیدم، چون به اندازه لحظاتی که می توانستم با دوست قسمت کنم، پیر می شدم کاش تو بودی فقط تو که جای همه را برایم پر می کردی کاش تو می دیدی که من به اندازه وسعت وجود تو، غمگینم کاش ... کاش امشب کسی بود تا اشک هایم را می زدود و کسی بود تا شانه ای برای تکیه زدن، رایگان می فروخت کاش سری بود، که حرف هایم را ببیند کاش دلی بود، که دردم را احساس کند اما امشب من به تعداد صدای جیرجیرک ها تنها بودم به اندازه ستاره های خاموش شده، بی کس بودم به غلظت سیاهی شب، غریب بودم کاش کسی بود ... susan
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت