و بر جای خود میخکوب گشتم
مدام در این اندیشه بودم
که بدون تو در کنارم زنده نخواهم ماند
اما شب های بسیاری با اندیشیدن به بدی های تو سپری شد
و من قدرتمند گشتم و یاد گرفتم که چگونه همه چیز را تحمل کنم
حال تو از جایی دیگر بازگشته ای
و من همین که به درون خانه پای نهادم
تو را با آن چهره ی غمگین دیدم
اگر حتی برای یک ثانیه فکر کرده بودم
که تو برای آزارم بازخواهی گشت
قفل در را عوض میکردم
یا مجبورت میکردم که کلیدت را پس دهی
حال از این جا برو
برگرد و برو
چرا که دیگر اینجا جای تو نیست
آیا تو نبودی که میخواستی با خداحافظی به من صدمه بزنی؟
فکر میکردی که من درهم میشکنم یا اینکه میمیرم
نه هرگز
من زنده خواهم ماند
تا زمانی که می دانم چگونه عشق بورزم زنده خواهم ماند
من یک عمر برای زندگی وعشق فروان برای نثار کردن دارم
پس زنده خواهم ماند
آری زنده خواهم ماند
تمامی قدرتم را بیاری گرفتم تا در هم نشکنم
به سختی سعی کردم قلب شکسته ام را مرمت کنم
و چه شب های بسیاری را با احساس تاسف برای خود سپری کنم
چقدر گریستم
اما اکنون سرفرازم
کسی را که تو اکنون می بینی شخصی جدید است
نه آن اسیر کوچک قبلی که عاشق تو بود
susan

