دلم براي همه تان تنگ خواهد شد اما خواهد گذشت . لحظات آشنا بسيارند . بارها و بارها تكرار كرده ايم . و باز هم در دام فرو مي غلتيم . هميشه همين بوده . آسمان همان آسمان و خورشيد همان خورشيد . شايد فقط مغزمان بزرگتر شده باشد !
دلم براي همه مان تنگ خواهد شد . بيهوده مي گذرد . آنقدر بيهوده كه ..
بي هيچ شادي اي . در رخوت ماده روح را به زنجير بسته ايم .
و هيچ انرژي اي در ما براي برخاستن نيست .
همه را در كوير سوزان به باد داده ايم ..
اما ديگر دلم تنگ نيست . نه ديگر روياي عشقي افلاطوني .. چرا كه افلاطون ها مرده اند . چرا كه هيچ عشقي در من نبوده تا به اينك . همه بازي زيبايي و دلبستگي و فرار از تنهايي ها . همه ترس از تنها ماندن و همه بي حوصلگي و كسالت .
دلم ديگر تنگ نيست . ديگر به دنبال عشق چشمها را نمي جويد . ديگر نمي خواهم شاهد دو بي حوصله در كنار هم باشم .
من در پي ازدواج دروني ام !
تا حالا شده برای اینکه یک مورچه رو آب نبره ، کفش هات رو پناهش کنی...بعد که آب رد شد و رفت ، پاهات رو برداری ببینی مورچه مرده؟! ...پاهات رو بردار ! من پناه نمی خوام. susan
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
در دل كوه غرور بر سر قله نور قلعه اي از فولاد
قد كشيده سوي نور كسي از اين همه من دستي از اين همه دست
فاتح قلعه نشد نه به تدبير و نه زور روح من آن كوه است دلم آن قلعه سرد كه ندارد به درون ترس شكست
هر دم از جوشش خشم يا غم و كينه و مهر ميرود برج دلم دست به دست آه اي عشق و اميد اي فاتح فتح كن قلعه فولاد دلم دلم از كينه و نفرت پوسيد
برس اي عشق به فرياد دلم
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
سلام
دوستان از همه شما تشکر مي کنم بابت فعاليت خوبتان در اين تاپيک .
مسير اصلي اين تاپيک در حال منحرف شدن است . موضوع اين تاپيک جملاتي از بزرگان است . بايد دوستان جملاتي از بزرگان علم و ادب بنويسند و در ضمن نام آن بزرگ را نيز ذکر کنند.
ممنون.