چه غمگين از اين رفتن و از اين روزهاي سرد تنهايي
شايد باور نكني ، از من فقط همين كلمات كه با شوق به سوي تو پر ميكشند ، باقي مي ماند و خودكاري كه هيچگاه آخرين حرف هايم را به تو نمي تواند گفت
شايد يك روز وقتي مي خواهي احوال مرا بپرسي عكسم را در صفحه سفركرده ها ببيني
شايد كودكي گستاخ و بازيگوش با شيطنت سفر بي بازگشتم را از ديوار سيماني كوچه تان بكند و پاره كند
تمام دغدغه ام اين است كه آيا بعد از سفرم مي توانم همچنان با تو سخن بگويم ؟
آيا دستي براي نوشتن و دلي براي تپيدن خواهم داشت
بعضي وقت ها كه كلمات را گم ميكنم ، دوست دارم دشت ها ،درياها،كوه ها،جنگل ها،ستاره ها و هرچه در كاينات هست همه و همه كلمه شوند تا بهتر بنويسم
دوست دارم به حيات كلمه اي نجيب دست يابم تا رهگذران غمگين صبحگاهان زير آفتابي نارس مرا زمزمه كنند
مي دانم كه خسته اي اما دوست دارم كلماتم دمي روبرويت بنشينند و نگاهت كنند تا به حقيقت اين جمله در ايي كه مي گويد :
مرا از ياد خواهي برد ؟
نميدانم
ولي مي دانم از يادم نخواهي رفت
susan

