یه طناب دار
قـلـب گـرفـتار
چشم خیس و زار
آروم میباره رو سـیم گـیتار ،
راهـی نـداره
گـریه اش میگیره
چـون عـشـقـش رفـته
مـیخـواد بمـیـره ،
عـاشـق قـصه
دلـش گـرفـتـه
قـلبـش شکـسته
چون یارش رفـته ،
یـه طـنـاب دار
یـه دل بـیـمـار
چـشـم خـیـس و زار
دیگـه نمـی بـاره ، رو سـیـم گـیـتـار
شعر نوين
مدیر انجمن: شوراي نظارت
یکی می ماند
تا روز ها و گریه ها را حساب کند
یکی می رود
تا در قلبها بماند تا ابد....
اشک هایت را پشت پایش بریزی
رسم رویا ها همین است....
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی
باید باور کنی که بر نمی گردد....
که بگویی چقدر شبها سر بی شام گذاسته ای
تا بتوانی هر صبح
با یک شاخه گل ارزان
منتظرش بمانی......
susan
تا روز ها و گریه ها را حساب کند
یکی می رود
تا در قلبها بماند تا ابد....
اشک هایت را پشت پایش بریزی
رسم رویا ها همین است....
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی
باید باور کنی که بر نمی گردد....
که بگویی چقدر شبها سر بی شام گذاسته ای
تا بتوانی هر صبح
با یک شاخه گل ارزان
منتظرش بمانی......
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت

- پست: 412
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۵, ۱۰:۴۶ ق.ظ
- سپاسهای دریافتی: 64 بار
- تماس:
با همين چشم، همين دل
دلم ديد و چشمم مي گويد:
آن قدر كه زيبايي رنگارنگ است،
هيچ چيز نيست.
زيرا همه چيز زيباست، زيباست، زيباست؛
و هيچ چيز همه چيز نيست.
و با همين دل، همين چشم
چشمم ديد، دلم مي گويد:
آن قدر كه زشتي گوناگون است،
هيچ چيز نيست.
زيرا همه چيز زشت است، زشت است،
زشت است؛
و هيچ چيز همه چيز نيست.
زيبا و زشت، همه چيز و هيچ چيز،
و هيچ، هيچ، هيچ، اما
با همين چشم ها و دلم
هميشه من يك آرزو دارم؛
كه آن شايد از همه آرزوهايم كوچكتر است،
از همه كوچكتر.
و با همين دل و چشمم
هميشه من يك آرزو دارم؛
كه آن شايد از همه آرزوهايم بزرگتر است،
از همه بزرگتر.
شايد همه آرزوها بزرگند،
شايد همه كوچك،
و من هميشه يك آرزو دارم.
با همين دل،
و چشم هايم،
هميشه
دلم ديد و چشمم مي گويد:
آن قدر كه زيبايي رنگارنگ است،
هيچ چيز نيست.
زيرا همه چيز زيباست، زيباست، زيباست؛
و هيچ چيز همه چيز نيست.
و با همين دل، همين چشم
چشمم ديد، دلم مي گويد:
آن قدر كه زشتي گوناگون است،
هيچ چيز نيست.
زيرا همه چيز زشت است، زشت است،
زشت است؛
و هيچ چيز همه چيز نيست.
زيبا و زشت، همه چيز و هيچ چيز،
و هيچ، هيچ، هيچ، اما
با همين چشم ها و دلم
هميشه من يك آرزو دارم؛
كه آن شايد از همه آرزوهايم كوچكتر است،
از همه كوچكتر.
و با همين دل و چشمم
هميشه من يك آرزو دارم؛
كه آن شايد از همه آرزوهايم بزرگتر است،
از همه بزرگتر.
شايد همه آرزوها بزرگند،
شايد همه كوچك،
و من هميشه يك آرزو دارم.
با همين دل،
و چشم هايم،
هميشه
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالها هست كه در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
خانه ي كوچك ما
سيب نداشت.
susan
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالها هست كه در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا
خانه ي كوچك ما
سيب نداشت.
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت

- پست: 441
- تاریخ عضویت: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
- محل اقامت: essi8689@yahoo.com
- سپاسهای ارسالی: 28 بار
- سپاسهای دریافتی: 188 بار
- تماس:
عشق سبز
عشق همیشه سبز است
پاییز ندارد
سبز ، رنگ نیست که روزی از بین برود
زندگی است
و زندگی جاودانه است
آنهایی که می میرند،
سبز زندگی نمی کنند
مرگ را نمی شناسند
مرگ را با مردن مترادف می دانند
نه مرگ ، مردن نیست
بخشی از هیأت یک زندگی است.
آنهایی که می میرند،
بهاررا با گلها وسبزی هایش می شناسند
وپاییز را در بی برگی وخزان
حال آنکه ، بهار و پاییزتداعی کننده ی معادند
وطبیعت، دنیا،همه وهمه فریاد می زنند ما سبزیم
وپاییز در کارمان نیست
مابرای زندگی نجوا می کنیم
وروح زندگی اوست
آن عشق سبز
آن سبزترین بهارما
آن انتظار چشم ما
عشق همیشه سبز است
پاییز ندارد
سبز ، رنگ نیست که روزی از بین برود
زندگی است
و زندگی جاودانه است
آنهایی که می میرند،
سبز زندگی نمی کنند
مرگ را نمی شناسند
مرگ را با مردن مترادف می دانند
نه مرگ ، مردن نیست
بخشی از هیأت یک زندگی است.
آنهایی که می میرند،
بهاررا با گلها وسبزی هایش می شناسند
وپاییز را در بی برگی وخزان
حال آنکه ، بهار و پاییزتداعی کننده ی معادند
وطبیعت، دنیا،همه وهمه فریاد می زنند ما سبزیم
وپاییز در کارمان نیست
مابرای زندگی نجوا می کنیم
وروح زندگی اوست
آن عشق سبز
آن سبزترین بهارما
آن انتظار چشم ما
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه

- پست: 412
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۵, ۱۰:۴۶ ق.ظ
- سپاسهای دریافتی: 64 بار
- تماس:
مادرم در خواب است
و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می اید
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هایم کو؟
و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می اید
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هایم کو؟
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
به تو از تو می نويسم
به تو ای هميشه در ياد
ای هميشه از تو زنده
لحظه های رفته بر باد
وقتی که بن بست غربت
سايه سار قفسم بود
زير رگبار مصيبت
بی کسی تنها کسم بود
وقتی از آزار پاييز
برگ و باغم گريه می کرد
قاصد چشم تو آمد
مژده ی روييدن آورد
به تو نامه می نويسم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست
ای هميشگی ترين عشق
در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا
تا ابد در حسرت تو
به تو نامه می نويسم
نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسيدم
قلمم به گريه افتاد
ای تو يارم روزگارم
گفتنی ها با تو دارم
ای تو يارم
از گذشته يادگارم
به تو نامه می نويسم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست
در گريز ناگزيرم
گريه شد معنای لبخند
ما گذشتيم و شکستيم
پشت سر پلهای پيوند
در عبور از مسلخ تن
عشق ما از ما فنا بود
بايد از هم می گذشتيم
برتر از ما عشق ما بود
» ترانه سُرا : اردلان سرافراز
» آهنگساز : فرید زولاند
» تنظیم کننده : منوچهر چشم آذر
صدا:ابی
فقط اردلان سرفراز خیلی من دوستش دارم همه شعراش زیباست

به تو ای هميشه در ياد
ای هميشه از تو زنده
لحظه های رفته بر باد
وقتی که بن بست غربت
سايه سار قفسم بود
زير رگبار مصيبت
بی کسی تنها کسم بود
وقتی از آزار پاييز
برگ و باغم گريه می کرد
قاصد چشم تو آمد
مژده ی روييدن آورد
به تو نامه می نويسم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست
ای هميشگی ترين عشق
در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا
تا ابد در حسرت تو
به تو نامه می نويسم
نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسيدم
قلمم به گريه افتاد
ای تو يارم روزگارم
گفتنی ها با تو دارم
ای تو يارم
از گذشته يادگارم
به تو نامه می نويسم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست
در گريز ناگزيرم
گريه شد معنای لبخند
ما گذشتيم و شکستيم
پشت سر پلهای پيوند
در عبور از مسلخ تن
عشق ما از ما فنا بود
بايد از هم می گذشتيم
برتر از ما عشق ما بود
» ترانه سُرا : اردلان سرافراز
» آهنگساز : فرید زولاند
» تنظیم کننده : منوچهر چشم آذر
صدا:ابی
فقط اردلان سرفراز خیلی من دوستش دارم همه شعراش زیباست

امروز که محتاج توام جاي تو خاليست
فردا که مي آيي به سراغم نفسي نيست
فردا که مي آيي به سراغم نفسي نيست

- پست: 412
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۵, ۱۰:۴۶ ق.ظ
- سپاسهای دریافتی: 64 بار
- تماس:
کجا رفتی ای دوست ؟
تو رفتی زمان رفت
اندوه تا آسمان رفت
تو رفتی چمن خشک شد
برف بارید
تو رفتی درختان ز تن جامه کندند
و باد آمد و برگ ها را فنا کرد
مرا اینچنین زار و تنها
به طوفان گم کرده منزل ، سپردی
مرا این چنین با غم دل
نهادی و
رفتی و
رفتی و
رفتی
بیا دشت ها خشک و خالی است
بیا بی تو در باغ فندق صفا نیست
تو رفتی زمان رفت
اندوه تا آسمان رفت
تو رفتی چمن خشک شد
برف بارید
تو رفتی درختان ز تن جامه کندند
و باد آمد و برگ ها را فنا کرد
مرا اینچنین زار و تنها
به طوفان گم کرده منزل ، سپردی
مرا این چنین با غم دل
نهادی و
رفتی و
رفتی و
رفتی
بیا دشت ها خشک و خالی است
بیا بی تو در باغ فندق صفا نیست
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
بنگر:زندگی محو خواهد شد
بی مقصد:هرروز دورتر می شود
خودم:خودم را باخته ام
هیچ چیزو هیچ کسی مهم نیست
دیگر میلی به زندگی ندارم
خیلی ساده: دیگر هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم
محتاج پایانم که آزادم کند.
susan
بی مقصد:هرروز دورتر می شود
خودم:خودم را باخته ام
هیچ چیزو هیچ کسی مهم نیست
دیگر میلی به زندگی ندارم
خیلی ساده: دیگر هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم
محتاج پایانم که آزادم کند.
susan
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
چقدر بی امید زیستن بد است
چقدر تنها گریستن بد است
در چهار چوب محصور یک پنجره
بی تو
چقدر به فردا نگریستن بد است
چقدر روزها بدون تو گنگ است
چقدر فکر ها بدون تو منگ است
چقدر از گذشته رنگین ما ,
نقش از چهره ی خاطره ها زدودن بد است
در عبور سیاهی این روزهای رو سپید ,
چقدر در خاکستری لحظه ها پیاده بد است
در حصار بی رحم یک قفس,
در عمق صراحت یک گناه مردن بد نیست
در این بی حصاری مطلق,
رها در شکنجه ی بی گناهی بد است.
susan
چقدر تنها گریستن بد است
در چهار چوب محصور یک پنجره
بی تو
چقدر به فردا نگریستن بد است
چقدر روزها بدون تو گنگ است
چقدر فکر ها بدون تو منگ است
چقدر از گذشته رنگین ما ,
نقش از چهره ی خاطره ها زدودن بد است
در عبور سیاهی این روزهای رو سپید ,
چقدر در خاکستری لحظه ها پیاده بد است
در حصار بی رحم یک قفس,
در عمق صراحت یک گناه مردن بد نیست
در این بی حصاری مطلق,
رها در شکنجه ی بی گناهی بد است.
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است
ـــــ ـــــ ـــــ ـــــ ـــــ ـــــ
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور...
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
( فریدون مشیری)
susan
روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است
ـــــ ـــــ ـــــ ـــــ ـــــ ـــــ
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور...
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
( فریدون مشیری)
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت

- پست: 1468
- تاریخ عضویت: شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴, ۹:۳۰ ب.ظ
- محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
- سپاسهای ارسالی: 4 بار
- سپاسهای دریافتی: 186 بار
دل من دير زماني ست که مي پندارد :
«دوستي» نيز گلي ست
مثل نيلوفر و ناز،
ساقه ترد ظريفي دارد.
بي گمان سنگدل است آنکه روا مي دارد
جان اين ساقه نازک را
دانسته بيازارد!
---------------------
زندگي گرمي دل هاي به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نياشد همه در ها بسته ست.
فريدون مشيري
«دوستي» نيز گلي ست
مثل نيلوفر و ناز،
ساقه ترد ظريفي دارد.
بي گمان سنگدل است آنکه روا مي دارد
جان اين ساقه نازک را
دانسته بيازارد!
---------------------
زندگي گرمي دل هاي به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نياشد همه در ها بسته ست.
فريدون مشيري
Don't play games with the ones who love you
