زمان ورودش به دنيا بود. نه ماه بود که برای اين لحظه بزرگ نقشه ميکشيد.
ميخواست تولدش خاطره انگيز بشه.خيلی فکرا کرده بود. اما بالاخره به اين نتيجه
رسيد که استفاه از روش ايجاد انزجار عميق ميتونه تاثير بلند مدتری داشته باشه.
پس از لحظه ورودش يعنی ساعت ۷ شب تا۱۲ ساعت بعدش که بشه ۷ صبح فرداش
يکشره نعره کشيد
طوريکه تا شعاع ۱۰۰۰ متری محل زايش تمامی موجودات زنده تا صبح از نعره های
گوشنواز اين جانور دو پا لذت بردند و به خاطر اينهمه لطف کلی دعاش کردند.
صبح که شد پرستار اين گلوله ۴ کيلوويی سرخ فام و پشمالو رو تحويل يکی از مادران
حاضر در زايشگاه دادو گفت : بيا بگير اين غول بچتو... نداشت تا صبح بخوابيم.
در اين لحظه بود که فهميدم نقشه ام رو بخوبی اجرا کردم و خاطره زيبايی از وروودم
در ذهن حضار به جا گذاشتم.و چه لغبی برازنده تر از غول بچه
البته با گذشت زمان القاب ديگری هم نصيبم شد. از جمله:
هفی جان: موجودی با لپهای بزرگ آويزان
کفته نون ارزن: موجودی به رنگ قهوه ای مايل به سياه که دراثر افتادن به کف تنور
جزغاله شده و به سياهی گراييده باشد.
وکوچولو: موجودی در ابعاد کوچک آنقدر که به چشم نيايد.
که تمامی اين القاب مايه افتخار و مباهات بنده است.
ادامه دارد...
