انکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت
صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم
-------------------------------------------------------------------------------------------------
من پذيرفتم شكست خويش را
پندهاي عقل دورانديش را
من پذيرفتم كه عشق افسانه است
اين دل درداشنا ديوانه است
ميروم شايد فراموشت كنم
در فراموشي هم اغوشت كنم
مي روم از رفتن من شاد باش
از عذاب ديدنم ازاد باش
ارزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را
دل به دست ديگران دادن قطعا ديوانگيست
من پشيمانم ولي خود كرده را تدبير نيست؟؟
------------------------------------------------------------------------------------------------
اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو ٬ دراين لحظه ي پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا ، اين دريا
پر خواهم زد ، خواهم مرد
غم تو ، اين غم شيرين را
با خود خواهم برد
--------------------------------------------------------------------------------------------------
این روزها ای گلکم
خیلی بهونه گیر شدی
نکنه میخوای بگی
ازمن دیگه توسیرشدی
توخودت خوب میدونی
که من چقدردوست دارم
اگه تنهام بذاری
به خدا کم میارم
تومثل نورامیدی
توی زندگی من
که اگه بری میمیره
بعد تواین روح وتن
مگه توقول ندادی
همیشه بامن بمونی
پس چرامن روزمین و
تو روی آسمونی
گلکم داروندارمن تویی
توخودت اینوکه بهتر میدونی
اما ازوقتی که اینوفهمیدی
پرکشیده ازنگات مهربونی
----------------------------------------------------------------------------------------------
روز اول پيش خود گفتم:
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم:
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت،اما
بر سر پيمان خود بودم!
ظلمت زندان مرا مي كشت
باز زندان بان خود بودم!
شرمگين مي خواندمش بر خويش
از چه رو بيهوده گرياني؟
در ميان گريه مي ناليد:
دوستش دارم،نمي داني!
روزها رفتند و من ديگر،خود نمي دانم كدامينم!؟
آن من سر سخت مغرورم يا من مغلوب ديرينم!؟
بگذرم گر از سر پيمان
مي كشد اين غم دگر بارم
مي نشينم شايد او آيد
عاقبت روزي به ديدارم!
---------------------------------------------------------------------------------------
كاش دنيا خانه مهر و محبت بود ... كاش مي توانستيم بي خيال و فارغ دست بگشاييم و همه را در آغوش بگيريم بي سختي ... كاشكي چشمهايمان خالي از ريا بود و حرفهايمان حرف باد و يك روز و دو روز نبود... ديگر جاي گله نيست ... من بدين بيمايگي ... بدين افسردگي نگاهها عادت مي كنم كم كم ... و چه بد است عادتهاي سنگي ...چه سبك شده است هستي پشت لبخندهاي دروغينمان ! كاشكي وزن بيشتري به روي شانه حس مي كردم ...
كاشكي از اين درياچه روزي بيرون شوم .. چشمه اي ... لب جويي ... و نگاه مهرباني كه تا آخرين روز زندگيم مهربان باقي بماند ... نه بماند حتي خشمگين ولي بمان
---------------------------------------------------------------------------------------
نگاهی که همیشه از آسمان دزدیده ام
و ستاره ای که هر شب با دستانم خاموش می کنم
باور رفتن ...
باور گذشتن ...
باور باز نیامدن ...
و ردپایی مانده بر امتداد چشمانی خسته
رویاهایی پر از التهاب
خوابهایی پر از تب
و چشمانی که خیال رفتن ندارند .....
---------------------------------------------------------------------------------------
هنوز جای پات رو قلبمه
هنوز داغی که روی سینه ام گذاشتی سرد نشده
هنوز آخرین لبخند تلخت از جلوی چشام پاک نشده
هنوز نتونستم فراموشت کنم
اما...
این رو می دونستی که هم ی اونا کم رنگ شدن
کافیه یه موج کوچیک بیاد تا رد پات رو پاک کنه
کافیه یه نسیم کوچیک بوزه تا اون داغ رو سرد کنه
و کافیه یه اشک شوق ببینم تا اون لبخندت رو از جلو چشام پاک کنه
فقط....؟؟؟؟؟؟؟
می مونه جای اون داغ .....
---------------------------------------------------------------------------------------
مرا دوست داری
گفتی اندازه یک برگ....
گفتم چقدر... گفتی اندازه یک درخت..
گفتم کم نیست ... گفتی اندازه جنگل...
گفتم کم نیست ... گفتی اندازه زمین....
گفتم کم نیست.... گفتی اندازه ستاره...
گفتم کم نیست... گفتی اندازه خورشید...
گفتم کم نیست... گفتی به اندازه تو...
گفتم میدونی من چقدرم ....گفتی نه..!!
گفتم اندازه یک قطره بارون....
--------------------------------------------------------------------------------------
اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است ." ايتاليايي ها ميگن:"عشق يعني ترس از دست دادن تو !" ايراني ها ميگن :"عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود .
خواستم عشق رو تو دستام بگيرم، ولي جا نشد. پس گذاشتمش تو جيبم ولي جا نشد. دركيفمو باز كردم، ولي جا نشد. تصميم گرفتم ببرمش تو اتاق، ولي جا نشد. بنابراين يه خونه براش گرفتم، ولي جا نشد. با خودم گفتم: يه باغ! آره! ولي جا نشد. حتما تو كره زمين جا ميشه، ولي جا نشد. پس گذاشتمش تو قلبم، حالا ديگه جاش خوبه خوبه. تازه مي فهمم اين كه مي گن دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگتر باشه يعني چي .
بارون می اومد...........
دلم گرفته بود رفتم زير بارون........
صورتمو گرفتم به طرف اسمون داد زدم گفتم خدايا مگه من چی کار
کردم؟؟؟؟؟؟
خدايا به همين بارون قسمت ميدم يا اين چيز هارو تموم کن يا منو
راحت کن......
زدم زير گريه... صورتم خيس شد اما از بارون چشمام....
يادم اومد يه روزی اينو بهم گفتی هر وقت بارون اومد بدون دارم
پشت ابرا گريه ميکنم...
صدات زدم اما کسی جوابمو نداد زدم زير گريه....بهم گفتی اگه وقتی بارون می آد ارزو کنی بر اورده ميشه...
منم از ته دل ارزو کردم که......
اومدم پايين صورتم خيس شده بود همه بهم گفتن چه بارونی می آد
---------------------------------------------------------------------------------------
سلام اما تنها به قسمت نيمه ابري ناخوداگاه بي قراريت اگر هنوز....
دلم تنگ است. براي خودت، نگاهت، صداقتت،...
بگذار پرنده سرگردان نگاهم در پناه آلاچيق مژگان مجنونت تا ابد احساس
آرامش كند.
و آتش عطشم را با جرعه اي كه هيچ كس هرگز از اين چشمه ننوشيده ،
خاموش نه. شعله ور تر كنم.
من كلبه خوشبختي تو را روزي به گلهاي شوق فرش خواهم كرد. و برايت
سايه باني از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت.
و قشنگ ترين لحظه را به پاي ساده ترين دقايقت خواهم ريخت تا باز هم
بداني كه من عاشق ترين پروانه بودم و مجنون ترين ليلا هستم.
و چه بخواهي و نخواهي در خانه ات خواهم ماند.
با عاشق ترين لهجه اي كه يك ليلاي با وفا سال ها زير سايه خورشيد در
صحرا آموخته است.
با يك سبد آرزوي در حال رسيدن و سرخ ترين حس پرواز مرغي كه مي
داند هرگز نمي رسد.
نه تنها به تو بلكه به هر كسي كه روزي ، ثانيه اي در اين دنيا بوده و به
كسي كه فرصت دارد هنوز هم در اين دنيا باشد و كسي كه در تالار انتظار
سرنوشت ، شمارش معكوس خود را براي دنيا آمدن آغاز كرده است.
دير نيست روزي كه همه به قول سهراب تو را به هم تبريك مي گويند.
لمس بودنت مبارك.........
------------------------------------------------------------------------------
کاش از نوشتن گریزی بود و به جای قطاری از کلمه و کوهی از جمله می توانستم مقصودم را با یک "آه" بیان کنم. آه! کاش می توانستی حرفهای دلم را از پشت شیشه های مه گرفته آن بخوانی.دیگر بس است.چقدر صوت و صدا؟ چقدر طنین کلمات ناتوان از پشت دفترهای ناپیدا؟ من از هلهله و هیاهو خسته ام.................
-----------------------------------------------------------------------------
براي رسيدن به تو
پا پيش گذاشتم
خودم را قسمت كردم
تو را سهم تمام روياهايم كردم
انصاف نبود
تو كه ميدانستي با چه اشتياقي
خودم را قسمت ميكنم
پس چرا
زودتر از تكه تكه شدنم
جوابم نكردي
براي خداحافظي
خيلي دير بود
خيلي دير
-------------------------------------------------------------------
كاش به جاي لبها، انديشه ام با تو سخن مي گفت، تا مي دانستي
وسعت ياسي رنگت چگونه
پوچي درونم را پر كرده است.
پشت پر چین خیال تو بودی و یک دنیا امید برای رهایی از سکوتی هزار ساله.آنسوی دریچه باران من بودم و یک دنیا حرف نا گفته برای تو تویی که بی هیچ سئوالی آمدی و روبرویم بر اریکه رویاهایم نشستی میخواستمت مثل تشنه شراب را مثل کولی خواب را و مثل نفس هوا را تو دیدی خواهش هر نفسم چه بی تابانه بر زخمهای پینه بسته دلم مرهم گذارد تا مبادا نگاهت به وقت نوازش قلبم از آنهمه ترک پرواز کند و من بمانم در پس پرچین بی تو من بمانم پشت دریچه بی باران اما نمیدانستم دستانت از من تندیسی خواهد ساخت بی نفس تا تو به هر سان که خواستی پرستشش کنی . کاش میدانستم آنکه هر لحظه برایش نغمه عشق و شور و مستی سر دادی من نبود منی بود که تو برای بت خیالیت میساختی من کجای این شهر عاشقانه خویش راگم کردم ندیده ای مرا؟ من کجای داستان رویاهایت جای داشتم ندیده ای مرا؟ نه من آنم که بودم نه اینم که هستم ندیده ای مرا؟ کاش برایم از نرگس نمیگفتی گلبرگهایم پوسید از بی آبی دستانت کو نمیبینی مرا؟ صدایم گم شد در هوای بی هوایت لبانت کو؟ خشکید دستانم رو به باران اشکهایم کو؟ زرد شد عشق بر اریکه رویاهایم پرچین خیالم کو؟ حال من هستم و همان دریچه ولی بی پایان من هستم و سکوت هزار ساله ولی بی حرف من هستم و همان رویای محال پشت پر چین خیال باز هم با همان نگاه بر قلبم مینشینی پس کجاست فریادهای عاشقانه سکوتم . حال ستایشم کن من متولد شده از تو هستم مرا ستایش کن چون نامم را فراموش کردم دوستم بدار چون آرزوهایم را گم کردم من همانم همان که تو شکستی همان که ساختی ستایش کن مرا من همان بت خیالیت هستم اما اگر جایی نرگسی دیدی خشکیده یاد دیروز من باش اگر قلبی دیدی زخم عشق دیده یاد دیروز من باش اگر رویایی دیدی غم دیده یاد دیروز من باش که من دیروز من بود و امروز کسی گم شده در ناکجا دوستم بدار اما اگر جایی نشانی دیدی از نرگس دیروز بگو دلم برای نرگس تنگ شده گم گشته ام کجا ندیده ای
مرا؟
-----------------------------------------------------------------------------------
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
(دستتو بده به من تا باهم فردا رو بسازیم ....)
------------------------------------------------------------------------------------------
در تلاطم نگاه مهتابی ات غرق می شوم
یک عا شقانه آرام
۱- عشق به دیگری ضرورت نیست ٬ حادثه است .عشق به وطن ٬ ضرورت است نه حادثه ٬ عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه
۲- عاشق زمزمه می کند فریاد نمی کشد
۳- زمان نمی تواند بلور اصل را کدر کند مگر اینکه تو برق انداختن آنرا از یاد برده باشی
۴- عشق٬ نفس نخستین است و درد ٬ درد جاری ٬ نخستین همیشه
۵- خداوند خدا٬ پیش از آنکه انسان را بیافریند ٬ عشق را آفرید ٬ چرا که می دانست انسان بدون عشق درد روح را ادراک نخواهد کرد و بدون درد روح بخشی از خداوند خدا را در خویشتن خویش نخواهد داشت
۶- انسان هرچه دارد محصول هستی خویش را به اندیشه سپردن است
۷- چشم آن کس که می بیند مهم نیست ٬ روح آنکس که دیده می شود مهم است
۸- عشق یک قطار مسافر بری نیست تا تو اگر کمی دیر رسیدی ٬ قطار رفته باشد و تو مانده باشی با چمدانهای سنگین با تاسف ٬ با قطره های اشکی در چشمان حسرت
۹- هیچ چیز مثل خود استبداد استبداد را رسوا نمی کند
۱۰- نگاه کن و بخواه که هر چیزی را همانگونه که هست ببینی
۱۱- هر کس که گفت من ابدا دلگیر نمی شوم بدان که از ارتفاع دلگیری سخن می گوید
۱۲- شادی را بایدبیرون خطه داشتن و نداشتن جستجو کرد
۱۳- انسان تا درد نکشیده باشد نمی تواند درد را بنویسد
۱۴- عظمت در یکنواختی حرکت نیست در تداوم حرکت است
۱۵- ما دیگران را دیر می شناسیم خودمان را دیرتر
۱۶- زندگی را وجود مقصد معنی می کند نه رسیدن به مقصد
منبع : کتاب "یک عاشقانه آرام" نوشته نادر ابراهیمی
-------------------------------------------------------------------------------------
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت