يه مثال از عشق:
وقتي آدم عاشق يکي مي شه مثل جوشيدن آب در کتري مي مونه. اگر يکي بياد و زير کتري رو خاموش کنه( منظور اين که به عشقش برسه) ديگه او جوش آروم ميشه و به مرور سردتر و سردتر مي شيه. خودتون هم ديديد وقتي آدم به کسي که عاشقش مي رسه به مرور زمان نسبت بهش سرد مي شه. اگر هم کسي زير کتري رو خاموش نکنه و همين طور به جوشيدنش ادامه بده بلاخره يه موقعي آبش خشک مي شه. اگر آدم يک مدت زمان زيادي به عشقش نرسه بلاخره بيخيال او فرد مي شه.
الببته اين تشبيه براي عشق هاي الهي و آسماني نيست براي عشق هاي زميني درست است.
هر چه مي خواهد دل تنگت بگو
مدیر انجمن: شوراي نظارت
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند
susan
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
نمیدونم شاید سرنوشت من این بود که تو عشقم شکست بخورم . فراموش کردن بعضی چیزا واسه آدم سخته . نمیدونم تا حالا شده که اونقدر گریه کرده باشید که چشماتون مثل یه کاسه خون قرمز بشه نمیدونم شده که از بغض تا صبح خوابتون نبره .
خیلی ها میگن که عشق دروغه و دوست داشتن ماله قصه هاست نمیدونم اما واسه من خیلی سخت بود .
اما یه چیز رو واسه اونای میگم که حساس هستند مثل خودم . خیلی مواظب احساساتتون باشید . یه وقت چشاتون رو باز میکنید و میبینید اونجوری که میخواستین نشده و دیگه اونوقته که همه ی امید و آرزوهاتون بر باد رفته . . .
اشک عاشق دیدنی نیست
همه حرفا گفتنی نیست
رفتی اما عشقت هرگز دیگه از یاد رفتنی نیست
کار من همیشه از تو گفتنه
دل من محکوم به شکستنه . . .
susan
خیلی ها میگن که عشق دروغه و دوست داشتن ماله قصه هاست نمیدونم اما واسه من خیلی سخت بود .
اما یه چیز رو واسه اونای میگم که حساس هستند مثل خودم . خیلی مواظب احساساتتون باشید . یه وقت چشاتون رو باز میکنید و میبینید اونجوری که میخواستین نشده و دیگه اونوقته که همه ی امید و آرزوهاتون بر باد رفته . . .
اشک عاشق دیدنی نیست
همه حرفا گفتنی نیست
رفتی اما عشقت هرگز دیگه از یاد رفتنی نیست
کار من همیشه از تو گفتنه
دل من محکوم به شکستنه . . .
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
وقتی بغضم شکسته شد
و نفسهایم غرق شد در اندوه و بی تابی
فقط سکوت با من بود
گاهگاهی که تنم خسته از لحظه ها
به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده میشد
شبهایی که بالشم خیس میشد
از اشک شبانه و حسرت
فقط سکوت با من بود
دیری است که با درد خود هم اشیان شدم
و هنوز
سکوت با من است
کاش به جای تو بر سکوت عاشق شده بودم
susan
و نفسهایم غرق شد در اندوه و بی تابی
فقط سکوت با من بود
گاهگاهی که تنم خسته از لحظه ها
به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده میشد
شبهایی که بالشم خیس میشد
از اشک شبانه و حسرت
فقط سکوت با من بود
دیری است که با درد خود هم اشیان شدم
و هنوز
سکوت با من است
کاش به جای تو بر سکوت عاشق شده بودم
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
تو ديگه برنمي گردي .. ديگه باورم شده ... هر چند اگه برگردي هم مي دونم واسه من (( تو )) نميشه ، چيزي دستم و نمي گيره ... وقتي هم كه رفتي دستم جايي بند نبود .
خودت اومدي ... خودتم رفتي ... بي خيال اينكه چه بلايي سر من مياد ... بي خيال عادتي كه از سرم افتاد ... به دلم .
خودت اومدي .... خودتم رفتي ....
من موندم و ويرونه هاي يه احساس كه مثل بغض يه آسمون يه دست ابر رو دلم سنگين بود .... من موندم و يه دل دست مالي ، يه غرور پاي مال و روزهاي خاكستري .... !
اولاش كه خيلي سخت بود ... دو سه بار ديوونه شدم . يه چند باري ام هوس كردم يه كم بميرم .
تازه هنوز خيال مي كردم يه جورايي شوخيه ! به خيالم دروغ سيزده س .
آره ... اولاش كه خيلي سخت بود ... همه جا مي ديدمت . تو هر خيابون ...كوچه ... مغازه .... آينه ... شمع ...
تو رفته بودي ...!
يه شب كه ديگه هواي تو بد هوائي م كرده بود ... زدم به دل خيابون . كاش بارون مي اومد ... مثل اونوفتياي شمال .
تو با بارون غريبه نيستي ... مي فهمي چي ميگم !
دلم و زدم به دريا و زدم به قلب خيابون .
ياد تو باهام بود . يه جايي تو سينه م مي سوخت ! جاي يه چيزي تو سينه م خالي بود ... انگار قلب نداشته باشي ... انگار وقتي آدم دل به كسي مي ده ، يه چيزي از تو سينه ش كم ميشه .
خودت اومدي ... خودتم رفتي ! چه اومدني چه رفتني .
اون شب بارون نيومد .... اما من خيس خيس گريه رسيدم خونه ...
susan
خودت اومدي ... خودتم رفتي ... بي خيال اينكه چه بلايي سر من مياد ... بي خيال عادتي كه از سرم افتاد ... به دلم .
خودت اومدي .... خودتم رفتي ....
من موندم و ويرونه هاي يه احساس كه مثل بغض يه آسمون يه دست ابر رو دلم سنگين بود .... من موندم و يه دل دست مالي ، يه غرور پاي مال و روزهاي خاكستري .... !
اولاش كه خيلي سخت بود ... دو سه بار ديوونه شدم . يه چند باري ام هوس كردم يه كم بميرم .
تازه هنوز خيال مي كردم يه جورايي شوخيه ! به خيالم دروغ سيزده س .
آره ... اولاش كه خيلي سخت بود ... همه جا مي ديدمت . تو هر خيابون ...كوچه ... مغازه .... آينه ... شمع ...
تو رفته بودي ...!
يه شب كه ديگه هواي تو بد هوائي م كرده بود ... زدم به دل خيابون . كاش بارون مي اومد ... مثل اونوفتياي شمال .
تو با بارون غريبه نيستي ... مي فهمي چي ميگم !
دلم و زدم به دريا و زدم به قلب خيابون .
ياد تو باهام بود . يه جايي تو سينه م مي سوخت ! جاي يه چيزي تو سينه م خالي بود ... انگار قلب نداشته باشي ... انگار وقتي آدم دل به كسي مي ده ، يه چيزي از تو سينه ش كم ميشه .
خودت اومدي ... خودتم رفتي ! چه اومدني چه رفتني .
اون شب بارون نيومد .... اما من خيس خيس گريه رسيدم خونه ...
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت

- پست: 825
- تاریخ عضویت: جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۸۵, ۸:۴۵ ق.ظ
- محل اقامت: pejman.daie@gmail.com
- سپاسهای دریافتی: 20 بار
- تماس:
از هزاران تن یکی اهل صفاست
از بسی مردم یکی اهل وفاست
کی شود پیدا در این عصر و زمان
مردمی یکرنگ یکدل یکزبان
گر کسی گفتا که من یار توام
در همه احوال غمخوار توام
هستم از جان من انیس و همدمت
یا شریکم من به اندوه و غمت
تا نسنجی بارها رفتار او
تا نبینی خوبی کردار او
گفته اش را هیچگه باور مدار
تا نگردی با پریشانی دچار
گر که دیدی از ره صدق و صفا
با تو ورزد مهر و باشد با وفا
کن قبول دوستیش را آنزمان
در ره مهر و وفایش جان فشان
از بسی مردم یکی اهل وفاست
کی شود پیدا در این عصر و زمان
مردمی یکرنگ یکدل یکزبان
گر کسی گفتا که من یار توام
در همه احوال غمخوار توام
هستم از جان من انیس و همدمت
یا شریکم من به اندوه و غمت
تا نسنجی بارها رفتار او
تا نبینی خوبی کردار او
گفته اش را هیچگه باور مدار
تا نگردی با پریشانی دچار
گر که دیدی از ره صدق و صفا
با تو ورزد مهر و باشد با وفا
کن قبول دوستیش را آنزمان
در ره مهر و وفایش جان فشان
Empty spaces - what are we living for?
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده است فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده است فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
این بار دنیا را با تمام رنگ هایش نمی خواهم
باز تکرار واژه ی تکرار
باز دروغ
دوباره خیانت
دوباره حس آشنای تنهایی
دوباره مست شدن و فراموش کردن
دوباره دنبال همدمی دیگر گشتن
دوباره اشک های بی انتها
گویند مرگ را بر آنان می باید راند
می پرسند: دنیا را از کی تا به حال وفاست؟
گفتند: می باید سگها را پرستید
می باید در اوج پرواز تیر خورد
دود سیگار هنوز چشمانم را می سوزاند
هنوز از تنهایی رنج می برم
هنوز چشمانم را بر این دنیا بسته ام
آری می دانم این رسم زمانه است
آری اینگونه می باید زیستن
انگونه ...!
susan
باز تکرار واژه ی تکرار
باز دروغ
دوباره خیانت
دوباره حس آشنای تنهایی
دوباره مست شدن و فراموش کردن
دوباره دنبال همدمی دیگر گشتن
دوباره اشک های بی انتها
گویند مرگ را بر آنان می باید راند
می پرسند: دنیا را از کی تا به حال وفاست؟
گفتند: می باید سگها را پرستید
می باید در اوج پرواز تیر خورد
دود سیگار هنوز چشمانم را می سوزاند
هنوز از تنهایی رنج می برم
هنوز چشمانم را بر این دنیا بسته ام
آری می دانم این رسم زمانه است
آری اینگونه می باید زیستن
انگونه ...!
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
حتی اگر ندانی چه می خواهی بنویسی ،یا اصلا به چه چیزی فکر کنی
دلت می خواهد فقط مغزت را خالی کنی ،بنویسی بنویسی
آنقدر که به هیچ چیز فکر نکنی
به همه آن چیزهایی که روزت را تلخ میکنند
می نویسی ،شاید بفهمی روزهایت چرا تلخ میگذرند
مینویسی تا بفهمی دل تو و این تلخی بینهایت سرچشمه اش کجاست؟
اما دست آخر میبینی حاصلش تنها چند خط سیاه است و
فکرهای آماسیده ات که دست نخورده سرجایشان هستند
susan
دلت می خواهد فقط مغزت را خالی کنی ،بنویسی بنویسی
آنقدر که به هیچ چیز فکر نکنی
به همه آن چیزهایی که روزت را تلخ میکنند
می نویسی ،شاید بفهمی روزهایت چرا تلخ میگذرند
مینویسی تا بفهمی دل تو و این تلخی بینهایت سرچشمه اش کجاست؟
اما دست آخر میبینی حاصلش تنها چند خط سیاه است و
فکرهای آماسیده ات که دست نخورده سرجایشان هستند
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت

