دلخوشی هام اندک اند و کوچک....می تونم همشون رو تو مشتم بگیرم و محکم فشار بدم که مبادا گم بشن....باید خیلی مواظب باشم....روزی ۱۰۰ بار مشتم رو با وحشت باز می کنم که مطمعن شم هنوز اونجان یا نه....تازه وقتی یکی یکی حاضر غایب شون می کنم نفس راحتی می کشم و تو دلم می گم....خدایا شکرت..نه بلند بلند میگم...خدایاااااا شکرت...شکرت...شکرت که از این بدتر نشد.
susan
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت
حال فاصله ها جشن ميگيرند هلهله ی جدايی
بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست و
دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد اما انسان
پا برهنه و عريان ميدود
براي دنيايي كه زيست شناسان رمانتيكش سوگوار
انقراض نسل دايناسورند
بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي
مريخ را شناخته است اما هنوز!
كوچه هاي دلش را نمي شناسد
خوب بدانند، در این ایل پدر مرد، تفنگ پدری هست مردان قبیله همگی کشته گهواره چوبی پسری هست اگر نیست نترسید، که در قافله دریایی و چشمان تری هست دکتر زهرا
چشمانش را ببوس
اگر چه دیگر نمی تابد
میان سکوت ها
میان پرخاش ها
میان فاصله ی دراز و
شکجه ی بی اجر
میان خاطره و افسوس
صبور و سمج ، گاهی
سپیده دم ها اخم می کند
غروب ها می بارد
پلک به هم نمی گذارد
مرز ندارد
در فرصت عشق تا آزادی
پاس لحظه ای شادی
چشمانش را ببوس
زهر سبز را بنوش
خوب بدانند، در این ایل پدر مرد، تفنگ پدری هست مردان قبیله همگی کشته گهواره چوبی پسری هست اگر نیست نترسید، که در قافله دریایی و چشمان تری هست دکتر زهرا
بیابان در تنهایی خود غرق است
و نگاه منتظرش بر رهگذریست
که نادانی به او جرأت داده است
تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد
خانه در تنهایی خود غرق است
و حضور ره نوردی را می نگرد
که گامهایش لحظه ای
سکوت سنگین خانه را شکسته است
آسمان در تنهایی خود غرق است
و گذار پرنده ای را می خواهد
که بال افشان آغوش فروبسته او را بگشاید
و من در تنهایی خودم غرقم و به روزی می اندیشم
که دیگر نباشم
خوب بدانند، در این ایل پدر مرد، تفنگ پدری هست مردان قبیله همگی کشته گهواره چوبی پسری هست اگر نیست نترسید، که در قافله دریایی و چشمان تری هست دکتر زهرا
لحظه ها و تنها لحظه هاست كه در خاطر مي ماند. تمام بودن ما براي اين لحظه هاست.لحظه هايي كه خنده حتي فرصت نفس كشيدن هم به ما نمي دهد و صورتمان سرخ و پهن مي شود و از حال مي رويم. لحظه هايي كه گريه به سراغمان مي ايد و قطره هاي اشك به داد صورت گرد گرفته مان ميرسد و چه درخششي دارند چشمان پس از باران!
چقدر این شیشه قطور است و چقدر دستهای من از تو دور .
چقدر این شیشه قطور است و چقدر چشمهای من از مردمک چشمهای تو پر. چشمهایم مردمک چشمهایت را از بر کردند برای روز مبادا و این روزها سخت همان روز مباداست.
چقدر این شیشه قطور است و چقدر سردم می شود وقتی که دستهای تو دور شانه هایم نیست.
چقدر دیر هم را پیدا کردیم . و چقدر پاسپورت من زشت است که هیچ کاردار سفارتخانه ای مهر به تو نزدیک شدن را توی آن محکم نمی کوبد که همه دنیا صدای آن را بشنود.
susan
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت