یادهای تلخ قدیمی!

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴, ۱۱:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

یادهای تلخ قدیمی!

پست توسط susan »

یادهای تلخ قدیمی!۱

بعضی وقتها چیزهایی هستند که آدم را آزار می دهند ولی عزیزند یا شاید هم روزی عزیز بوده اند و این دل بی صاحاب نمی تواند مچاله شان کند و توی سینک آشپزخانه یک کبریت حرامشان کند هی از این پاکت به آن جعبه از آن جعبه به آن پاکت جا به جایشان می کنی و نمی دانی با این خاطره ها یی که مثل خوره هر وقت نگا هشان می کنی تنت را می جوند چه کنی ؟ پس می نویسمشان و بعد مچاله شان می کنم و توی سینک آشپزخانه یک کبریت حرامشان می کنم پس هر وقت صدای آژیر اخطار آتش سوزی را شنیدید بدانید که کار خودم را کرده ام. فقط نصیحتم نکنید اینها تکه هایی از گذشته من بوده اند .و روزی خیلی عزیز............

* دوباره پرواز کردی و توی آسمان پنهان شدی !

من که گفته بودم که تو فرشته ای و از آن بالا آمده ای ولی همان وقت هم خودت باورت نشد ولی حالا همین حالا خودم با چشمهای خودم دیدم که توی آسمان رفتی و رفتی و من دیگر دستم هم به هیچ کجا بند نبود!

حتی وقتی که دست تکان دادی و رفتی باز باورم نشد که می روی ولی وقتی روی آن جدول بزرگ روی دیوار نوشت ( پرواز ) تازه فاجعه در ذهن مرا زد.

کاش می شد تمام لحضه های با تو بودن را یک جایی قایم کرد تا هر وقت که دلم برایت تنگ می شود همه آنها را دانه دانه در بیاورم و بدون هیچ دلهره ای از سر صبر نگا هشان کنم!

کاش می شد همیشه کنار تو بود و ساکت فقط به چشمهایت خیره شد!آنقدر شادم که هیچ دردی را حس نمی کنم !دوست داشتن تو مرا شجاع کرده است. من خوشبخترین دختر روی زمینم وقتی که تو هستی و عشق است و مهربانی هست.

و حالا باز دوباره روز ها را خط خوا هم زد تا تو باز بیایی تا من باز شبها که می خوابم به عشق دیدن تو تا صبح خواب پروانه شدن ببینم!

حالا که نیستی با خیالت دوتایی توی تقویم روی دیوار روزها را خط می زنیم می نشینیم و روز ها را و شبها را می شماریم تا دستهایت بیایند و دستهای مرا بگیرند و آن وقت است که بهار و تابستان کنار هم می نشینند و باز صدای ساز تو می آید و باز زندگی می آید در خانه دلم را می زند و ...........

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴, ۱۱:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

یادهای تلخ قدیمی !۲
چقدر دلم می خواست حالا اینجا بودی توی دستهای کوچک من . تو ی دستهای من پنهان می شدی و مثل یک دانه سبز بزرگ می شدی و بزرگتر!عزیز دلم پای آفتابگردانهای من سیل راه افتاده تو با خودت چه کرده ای ؟ و با این دل بی صاحاب شده من؟
برای من چیز غریبی نیست چرا که بسیار از دست داده ام قشنگترینها یم را و روز ها و روزها نشسته ام و با حوصله تکه هایشان را از این گوشه و آن گوشه جمع کرده ام.و آن طرحهایی که تا صبح برای تمام کردنشان خواب از چشمم پرید و آن پرده حصیر روی دیوار که مونس شبهای من بود و هر شب توی سکوت محض تکه اش را رنگ می کردم ! که تکه تکه شد و کف اتاق ریخت و من ماندم و اتاقی پر از خرده های کاغذ های کوچک و بزرگ و تکه های براق و تیز شیشه و دستهایم که عجیب می لرزید و چشمهایم که عجیب تب داشت!
سا عتها توی اتاق آشفته نشستم روی زمین نمی دانم چند سا عت حس می کردم که آنجا آخر دنیاست و یکهو حس کردم که مردن بهترین راه است برای فراموشی!
ساعتها کف اتاق نشسته بودم و دانه های ریز و سفید و تلخ را شمرده شمرده و آرام توی دهانم می گذاشتم و حس خوب بالا رفتن و به سقف رسیدن و رفتن و فقط رفتن را تجربه می کردم!
و بعد صدا هایی نا مفهوم که بالا بیار بالا بیار و بعد آدمهایی که بالا می آوردند یا آدمهایی که سعی می کردند بالا بیاورند و دیوارهایی که تا سقف کاشی سفید بود و آدمهایی که از وحشت مرگ کس و کارشان سفیدی و سیاهی چشمهایشان یکی شده بود و صدای بالا آوردن و با درد بالا آوردن و بعد دنیا با یک لیوان پر از یک محلول سیاه بالای سرت می آید و می ایستد که تا قطره آخرش را بنوشی .
و بعد خواب و خواب و خواب و تا صبح صورتت را توی بالش فرو می کنی که هیچ حسی به سراغت نیاید!
و دوباره زندگی و باز زندگی و کاغذ هایی که از دور تا دورت جمع می شوند و دیوار هایی که همگی رنگ می شوند و من که بزرگ می شوم ولی جایی توی ذهنم هنوز یک جعبه تیله رنگی ست که در خاطرم می ماند! و بغضی که چرا سقف اتاقم انقدر کوتاه بود و .................!
و بعد از آن روز بود که من چقدر تنها توی باران راه رفتم و های های گریه کردم و تو هیچ وقت نبودی و تو هیچوقت توی دستهای کوچک من بزرگ نشدی............ و لعنت به این عشق!
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴, ۱۱:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

یاد های تلخ قدیمی!۳

یادت می آید؟ نه ! می دانم تو هیچ چیز را به خاطر نداری!!!!!! اگر حافظه ات خوب بود که روزگار با ما این چنین نمی کرد!

یادت نمی آید ولی بگذار من یادت بیاندازم که یک روز به تو قول دادم قول دادم که تمام خنده ها و گریه های حقیقیم را تمام دردو دلها و غصه ها و شادیها و آرزوهایم را بریزم توی یک شیشه و درش را محکم ببندم تا آن آقای که فکر می کردم مهربان است که فکر می کردم دو بال کوچک آبی روی کتفهایش دارد بیاید تا دانه به دانه شان را با هم از توی شیشه در بیاوریم و بدرد بخورهایش را جدا کنیم و بیخودیهایش را توی باغچه زیر بوته گل نسترن بکاریم! که نکاشتیم! هیچوقت نکاشتیم! هیچوقت!!!!!

احساس تعلق داشتن به تو چه حس امنیتی به من می داد چه حس آرامشی چه احساس مهربانی تمام بی کران قلب سرخ من سرخ تر می شد و تند تند می تپید! وای چه حس خوشی بود.

چطور برایت بنویسم مثل حس داشتن یک ذره برف تو دستهای گرم بچه گی ! مثل احساس داشتن یک گیاه که به جای برگ پولک به ساقه هایش آویخته! مثل احساس خوش داشتن یک بالش از ابر توی آسمان!

تو برایم مثل یک رویا بودی مثل یک خواب خوش مثل تمام آرزو هایی که برایت می نوشتم! مثل یک خواب دم صبح توی یکی از خوابهای بچه گی که انقدر قشنگ است که یاد آدم می ماند.

و چقدر همه چیز خوب بود به هر کجا که نگاه می کردم صورت تو بود به هر تکه از اتاقم که نگاه می کردم تو بودی یاد تو بود خیال تو بود بوی خوش تو بود تو با من بودی ! من با تو با خیال تو روزگار می گذراندم ساده بگویم زندگی می کردم.

چه شبهای پر از ستاره ای بود پر از ستاره های نقره ای !!!!!!!!!!

ولی چی شد ؟؟ یکهو همه چیز تبخیر شد و به هوا رفت دیگر دستهای تو نبود تا دستهای مرا بگیرد! دل ابرهایی که پر از رویا بود و دلشون از آرزوهای من پر کجا ترکید!هه عزیز بی تو بودن در باورم نمی گنجید که آن هم .................!
(این غصه ادامه دارد)
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴, ۱۱:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

یاد های تلخ قدیمی !۴

کاش امروز باران می بارید بوی باران که می آیید! ولی نمی دانم چرا دل آن ابر آن بالا نمی ترکد. کاش باران می بارید و مرا یاد بوی باران های آن سالها و بوی عطرم که آن موقعها می زدم می انداخت عطری که درست وسط تابستان هم مرا به یاد باران های خوش عطر پاییز می انداخت . آن روزها چه همه چیز خوش بو بود چه همه چیز بوی خوش داشت حتی باران اول پاییز!

کاش باد می آمد کاش توی قلب من هم باد می آمد و همه چیز را به هم می ریخت و خیلی چیزها را با خودش می برد.

چرا دوستت داشتم؟ نمی دانم دوستت داشتم یک دوست داشتن خاص که شبیه هیچ دوست داشتنی نبود!شاید که از بچه گی دوست داشتم چیزی داشته باشم که شبیه هیچ چیز نباشد و یا بهتر است بگویم هیچ کس مثل آنرا نداشته باشد. و یا شاید هم یک چیزی که فقط مال خودم باشد کسی حتی هوس داشتنش را نکند یک چیزی که همیشه با من باشد به من وصل باشد اصلا از ازل مال من بوده باشد و کسی روزی در جایی از دنیا ادعا نکند که آن عزیزترینم روزی به او تعلق داشته!!!هه!!!چه خیالات احمقانه ای!!!!!!!!!!!!

که تو پیدا شدی ! شدی همه زندگی من! فکر می کردم که تو هم همین حس را داری چه ابلهانه فکر می کردم من هم شده ام تمام زندگی تو !تو شدی همه آرزوی من کسی که شکل هیچ کس نبود. فکر می کردم که تو هم دوست داری تمام زندگی من شوی! فکر می کردم تمام جاهای زندگی مرا پر کرده ای !و آن وقت بود که بین واقعیت و خیال من فاصله کمی بود پس سعی کردم واقعیت را ببینم واقعیتی که تو همه آن را از من گرفتی !!!!!!!!!!!!!!

کاش هیچوقت زمستان نمی شد تا خاطره روز های آشنایی ما را با خودش بیاورد کاش هیچوقت زمستان نمی آمد تا تو را ببینم کاش هیچوقت اتفاقی به نام تو در زندگی من نمی افتاد کاش هیچوقت زمستان نمی آمد شب نمی شد . کاش هیچوقت زمستان نمی شد شب نمی شد تا من عاشق به خیال خودم مهربانی های تو شوم و عاشق صدای باران پشت شیشه ها !کاش هیچوقت زمستان نمی شد تا من عاشق دیوانه بی چتر میان باران بروم و پاهایم را بی ترس میان گودالهای آب میان کوچه ها کنم ! کاش هیچوقت زمستان نمی شد تا من دستهای سردم را مهمان جیب بزرگ و گرم تو کنم! کاش هیچوقت زمستان نمی شد تا من صبهای زود بی ترس سرما میان برف سر بالایی فروردین را به سرعت بالا بیایم به عشق دیدن چشمهای منتظر تو !کاش هیچوقت زمستان نمی شد تا من دیوانه و عاشق کوچه های پر برف و سرد را با بسته هایی پر از گرما در دست پی سر پناهی برای شب تو باشم! کاش هیچوقت زمستان نمی شد تا من نگران تو باشم نگران سرما نگران مریض شدن تو نگران لباس گرم نگران غذای گرم و آرامش برای تو کاش هیچوقت آن زمستانها نمی آمد تا من بیشتر عاشق تو نمی شدم!

و بهار کاش هیچوقت آن بهارها نمی آمد تا تو بیایی!با دستهایی پر ازگلهای سفید و سرخ که بعدها خشک شد و میان جنون و دیوانگی من از رفتن تو میان دیوار پرت شود و خرد شود. کاش هیچوقت بهار نمی آمد تا تو گلهایی رنگارنگ بفرستی با نوشتهای از سر لطف و آرزویی واهی و تباه شده ای که در دل من جا گذاشتی و رفتی که رفتی ! بهار نمی آمد تا گلهای رنگارنگ به خانه ما بفرستی که روزها دل مرا با خودش ببرد به روزهای قشنگی که در نوشته های همراه گل برایم فرستاده بودی!!!!!! کاش هیچوقت آن بهار نمی آمد که سر سفره هفت سین مثل بچه ها با سماجت زل بزنم به ماهی قرمز توی تنگ و هی تند تند آرزو کنم و آرزو کنم که سال دیگر پیش تو باشم و هر سال هی خودم را بیشتر گول بزنم که تکان خوردن ماهی توی تنگ به خاطر صدای توپ سال تحویل است و آرزو کنم که نیتم برآ ورده خواهد شدکه نشد هیچوقت نشد! و کاش هیچوقت آن بهار نمی آمد تا من با آن تن تب کرده به دیدنت بیایم به خاطر دل تو! کاش هیچوقت بهار نمی شد تا من بیشتر عاشق تو شوم!

و کاش هیچوقت تابستان نمی شد تا صبهای زود و صبهای خیلی زود میان بهت و شک و اخم مادرم عاشقانه حاضر شوم و میان تاریک روشن صبح بیایم بالایسر بالایی فروردین را و تا انتهایی کوچه تا بیایم میان قوطی سبز تو و میان دستهای تو که چه ساده لوحانه فکر می کردم که چه مهربانند می آمدم و دیگر از هیچ چیز نمی ترسیدم!کاش هیچوقت تابستان نمی شد تا صبحهای زود میان تاریک و روشن هوا با دلهره حاضر شوم و پدرم با اصرار بخواهد صبحش را با بدرقه من شروع کند و من هی پی بهانه بگردم و هی دروغ به هم ببافم تا با قلبی که به تندی قلب یک پرنده می زند زنگ خانه تان را فشار دهم و دیگر هوا تاریک روشن نباشد و دیگر کسی پی من نباشد و من چه ابلحانه هی عاشقت می شدم و هی عاشقت می شدم!کاش هیچوقت تابستان نمی شد تا پا به پای تو اشک بریزم برای نا مهربانی های روزگار برای تنهایی های تو برای بی کسی های تو و برای دستهای خالی خودم و برای روزگار هر دویمان که چه خاکستری بود !و کاش هیچوقت تابستان نمی شد و هیچوقت گذر من به خانه رو به روی پارک نمی افتادو کاش تابستان نمی شد و ما صبحهای هر روز آن تابستان را با هم نمی گذراندیم و ظهر هایش راعصر هایش را و دم غروبهایش را و کاش هیچوقت آن تابستان نمی آمد! که من بیشتر عا شق تو شوم!!!!!!!!هه چه ساده دل و .........
( و این غصه ادامه دارد)
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴, ۱۱:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

یاد های تلخ قدیمی !۵
لباس ارغوانی شازده خانوم تو افتاده توی یک طشت بزرگ پر از رنگ لاجوردی غمگین!! به فاصله افتادن ستاره ها از دل آسمان دل کوچک سرخ من شاد می شود لباس ارغوانیش را تن می کند بزرگترین خنده عالم را به آیینه می آویزد دلش را توی دستهایش می گیرد همان دلی که تند تند می زند مثل دل قمری! دلش را توی دست می گیرد و دوره می افتد توی شهر به دنبال تو تا که پیدایت کند! کجا رفتی! من با این دل بی صاحب چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم می خواهد کسی دلداریم بدهد کسی سرم را توی دستهایش بگیرد و من یک دل سیر گریه کنم شانه های مهربان می خواهم برای گریه کردن و باز هم گریه کردن! گریه کار ابر است اما من هم دلم گریه می خواهد به اندازه ده سال به اندازه تمام روزهایی که بودی و به اندازه تمام روز هایی که نبودی ابرهای دلم همه با هم گریه می کنند. کاش هیچوقت اهلی تو نشده بودم ! کاش!!!!!!

فکر می کردم که تو یک دیوار سفید بلندی که من وقتی انگشتانم را روی آن می کشم بی رنگ می شود شفاف مثل شیشه که همه چیزش پیداست دیواری که می شود کنار آن نشست و از پشت شیشه آن دنیا را دید می شود پشت آن پنهان شد دیواری که همه اش دل است یک دل بزرگ قرمز دیواری که جا به جایش پر است از خاطره های قشنگ با هم بودن دیواری که ریشه دارد ریشه های آیینه ای ریشه هایی به وسعت آسمان بالای سرم که با تو چه آبی بود! دیواری که می شود شبها روی آن نشست و ستاره چید. می شود روی آن نشست و ماه را بو کرد می شود روزها نشست و با حوصله برای خورشیدک بالای سرمان گردنبندی از گل یاس درست کرد!! ولی تو رفتی توی مه و خاطره گم شدی و جای تو توی دل کوچک من گل یخ سبز شد گل یخی که دیگر هیچ گرمایی نتوانست یخ آن را آب کند!

و افسوس می خورم که روزی از روی خوش باوری با اطمینان برایت نوشتم (همیشه مثل یک خط طلایی توی زندگی من می درخشی) و تو روی این خط طلایی را با مرکب سیاه کردی رفتی و پشت سرت را نگاه هم نکردی!!!!
(و این غصه ادامه دارد!)
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴, ۱۱:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

یادهای تلخ قدیمی!۶

چه روز ها و شبهایی تلخی را پشت سر گذاشتم چه روزهای تلخ غمگینی چقدر بی تو های های گریه کردم چند صد بار توی دلم با خودم گفتم که دیگر بدون تو نمی توانم زندگی کنم. چقدر یکهو روز هایم بدون تو سرد و ساکت و بی روح شد و روی دیوار ذهنم با خط سیاه و در هم نوشتم ورود هر چه غریبه ممنوع. بی خیال عجب جا دویی دارد این عشق هزار ضربه پیدا و نا پیدا دارد . گاهی چنان می خراشد که خون فوران می زند و گاهی چنان با دستهای مهربانش مرحم می گذارد که نگو و نپرس!!!!!!
آدم را از دنیای خوش بچه گی بیرون می کشد و به یک حرکت می فرستد به دنیای تنگ و پر از درد آدم بزرگها به دنیای آدم بزرگها که توی چشمهایشان غم است. درد است به دنیای آدم بزرگهایی که سرشان را با حسرت تکان می دهند و می گوییند: عبرت بگیر!!!!!!
چشمهای احساسم قرمز قرمز است از بس که از دوری و دوری گریه کرده اند احساسسم بهانه تو را می گیرد می رود صورتش را به پس شیشه می چسباند و خیابان پر از برگ را نگاه می کند به هوای آمدن تو بیچاره هنوز نمی داند که تو سالهاست که آدرس مرا نداری !!!!
توی این بازی هیچ کس مرا جدی نگرفت حتی تو !!!!!!!چرا؟؟؟؟(و این غصه ادامه دارد!)
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴, ۱۱:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

یادهای تلخ قدیمی!۷

در کنار نفسهای تو زمان معنا نداشت تمام ساعتها ساکت گوش به فرمان ما بودند. گلها هم آنقدر بی صدا می ماندند تا خشک شوند. زمان در کنار نفسهای تو آنقدر در سکوت و سکون می گذشت که من گاهی می آمدم و سرم را روی سینه ساعت تو می گذاشتم نه اینکه دیگر نفس نکشد.

برایت می نوشتم کاش روزی صبح زود خورشید روی صورت من بتابد و من چشمهایم را روی هزار رنگ چشمهای تو باز کنم و آن هزار رنگ جادو درست رو به روی چشمهای شب زده من باز شود!

بعد از این همه سال فکر می کنم که همه آن روزها را توی خواب بودم توی خواب با تو خاطره ساختم توی خواب توی تاریکی به دنبال نقش صورت تو گشتم توی خواب صدایت را شنیدم توی خواب دستهایت را لمس کردم. راستی این همه سال را توی خواب بودم؟

برایت نوشتم که مثل همین حلقه نقره که به گردن آویخته ام تکه ای از تنم شده ای که اگر به گردنم نباشد انگار یک جای کار لنگ می زند!نوشتم که با تو زمان پر می شود از قطره های نقره ای ماه که آرام مثل جیوه از نوک ماه توی آسمان سر می خورد و می چکد توی کاسه دستهای داغ من! و زود ذوب می شود!

چه ساده بودم که برایت نوشتم که با تو (هیچ شازده خانومی به اندازه من خوشبخت نیست!)
(و این غصه ادامه دارد!)

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴, ۱۱:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

یادهای تلخ قدیمی! ۸

و من ساده برایت نوشتم :
همیشه در پشت در کسی منتظر است کسی که دستهایش بوی بابونه می دهد و به جای سیاهی های دو چشمش دو شمع روشن است و به جای گوشواره به گوشهایش دانه های سرخ گیلاس می آویزد و‌ آویز گردنبندش بلور ستاره است!و چشمهایش خیره می شود به گل ساعتی توی باغچه که هر روز غروب و هر صبح که گلی باز می شود و گلی بسته می شود به خیالش دل کسی در جایی دور به یاد اوست! شاید!!
هی پی بودن و ماندن در جا زدیم و ماندیم و دویدیم و دویدیم و باز نگاه کردیم و پشت سرمان همان کوچه بن بست بود هی در جا زده بودیم سر همان کوچه که انتهایش دریست که روی پا گرد اولین پله اش آفتاب باز می شود و همان جاست که دست کوچک و چاق بچه گی های من به تمام دستگیره های عالم می رسد و همان جاست که بین من و پسرک شیرین عقل خانه همسایه دوستی می‌ آید و مهمان فاصله پنجره خانه ما می شود و لب پنجره خانه آنها و تکرار او!!
روزگار رازی عجیب در خودش دارد مثل یک قفل بسته که فقط تو می دانی و او. تو می دانی و تمام تکه آینه هایی که توی خاک بی رمق باغچه فرو کردم به هوای شیطنت!
دستهایم را روی شیشه روی دستهای تو می گذارم انوقت است که به جای انگشتهای من گل شبدر خواهد روئید!
باز کوچک می شوم و یک شب نوک تیز ماه را می گیرم و یواش خودم را بالا می کشم و روی نقرهای ماه می نشینم و آرام آرام تاب می خورم و از آن بالا با این دو تیله سیاه چشمهایمزمین را نگاه می کنم و برای تمام بچه هایی که مادرشان کارمند است و هیچ حوصله ندارد لالایی می خوانم و از آن بالا دستم را دراز می کنم و یک ستاره می چینم و به لبه پنجره اتاق تنهایی های تو آویزان می کنم تا بتوانم با نور آن صورتت را بهتر ببینم! تاب می خورم و آرام آرام روی ماه دراز می کشم و انقدر برای دل خودم تنهایی لالایی می خوانم تا خوابم ببرد!
هنوز چقدر حرف توی دلم مانده است چقدر حرف!!!!!!!!!!!
(و این غصه ادامه دارد)

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴, ۱۱:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

یادهای تلخ قدیمی!۹
سرم را گرفتم بالا توی چشمهای صد رنگ تو زل زدم چیه؟ امروز دختر خوبی بودم؟ دوستم داشتی ؟؟ بی رحم از آن بالا نگاهم کردی و فقط چشمهایت را بستی. همین!!!!!من هم بی صدا رفتم نشستم روی رختخواب تو روزه سکوت گرفتم و تو خیال خودم حساب کردم که تا به حال چند مرتبه از آدمهای جور و واچور این جمله را پرسیده بودم !؟؟؟یک /دو/ سه..........! چند بار !و همه جوابها تقریبا یکی بوده!!!!!

و یکی از همان روزها بود که به انگشت کوچیکه دست راستم یک تکه نخ سبز سیدی بستم که یادم بماند که روزه سکوت گرفته ام! و مهمتر از همه اینکه دیگر هیچوقت هیچوقت از هیچ کس این سوال احمقانه را نپرسم. بگذار همه در خیال خوششان باشند و فکر کنند من بزرگ شده ام ولی نه من بزرگ نشده ام اینرا خودم خوب می دانم!!!!!!!!

کاش لااقل یک بار هم که شده یک کسی پیدا می شد و جواب این سوال مرا با بله می داد ( تو امروز بهترین دختر روی زمین بودی) هه!!!!!!! ولی هیچوقت نشد. همیشه یک جای کار می لنگید. بعضی ها هم که گاهی کمی حوصله مرا داشتند همانطور که مشغول کار خودشان بودند می گفتند: خوب البته تو می توانی فقط باید کمی صبر کنی!

راستی باران می آید چه نم نم بارانی چه هوایی از همان هواهای دو نفره!!!!!پنجره را باز گذاشته ام که باد بیاید ! باران بیاید و همه دلتنگی های مرا با خودش ببرد!!!!
( و این غصه ادامه دارد)
susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴, ۱۱:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

یادهای تلخ قدیمی!۱۰

باید فراموشت می کردم. چرا ؟ چون تو فراموش کرده بودی! تو می خواستی فراموش کنی ! به همین سادگی! نازلی توی اتاق تند و تند راه می رفت به من که گوشه تخت مچاله شده بودم و زل زده بودم به تلفن نگاه می کرد تند تند راه می رفت و فریاد می زد تا خوب بشنوم تا فراموش نکنم که چه پیش آمده بعد به صورت بغض کرده ام نگاه کرد و نشست و سرم را توی سینه اش گرفت و من زار زدم به اندازه همه ابر های آسمان زار زدم . سعی می کرد آرامم کند ولی من دیگر حتی معنی آرامش را فراموش کرده بودم !!!! صورتم را توی دستهایش گرفت و فریاد زد که دیوانگی بس است بس!

شایسته پا به پای من اشک ریخت و مرا نگاه کرد که میان عشق و این زندگی سگی تباه شدنش برایم مانده بود و با آن چشمهای درشتش می گفت حالا چه باید کرد؟ چه باید کرد؟؟

آن وقتها که زخمت هنوز تازه بود حست می کردم و چه قوی احساست می کردم . و همه اش این ورد زبانم بود : تو که رفته ای پس چرا خاطره هایت را با خودت نبرده ای؟؟؟

و امروز دیگر حسابش از دستم در رفته که چند روز و چند ساعت و چند دقیقه است که رفته ای ؟ چه فرق می کند مهم این است که رفته ای! و من هنوز هر بیست روز یک بار پیش روانپزشک می روم از قصه تو که غصه ام شد برایش می گویم و او مرا نگاه می کند و غصه های مرا می نویسد. گاهی هم گریه می کنم!!!!و او باز فقط نگاه می کند و می نویسد.

گاهی که خیلی یادت می کنم و نه گریه ام می گیرد و نه خنده ام زل می زنم به انگشتهایم و به جای خالی آن حلقه که چه باریک بود و چه ظریف. هه! به جای خالی حلقه نگاه می کنم و و به حفره خالی دوست داشتن که توی دل بی صاحب من کنی و رفتی من دیگر نتوانستم با هیچ چیز پرش کنم.

حیف که همه چیز خراب شد حیف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(و این غصه ادامه دارد)

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴, ۱۱:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط susan »

پایان دور اول!

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”