مقاله های دبا جلد یک

در اين بخش مي‌توانيد در مورد تمامي مسائل مرتبط با کتاب و فرهنگ مطالعه به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آرارات، توده کوههای آتشفشان خاموش در جنوب فلات ارمنستان، در انتهای شرقی کشور ترکیه و در مرز ایران و اتحاد جماهیر شوروی. آرارات از دوقلّه تشکیل یافته است: یکی آراراتِ بزرگ به ارتفاع 5156 متر و دیگری آراراتِ کوچک به ارتفاع 3952 متر.
وجه تسمیه: آرارات را به زبان ترکی «آغْری داغ» و به زبان ارمنی «ماسیس» یا «مازیک» می‎گویند. در منابع عربی و اسلامی «حارث» و «جودی» ذکر شده است و در منابع فارسی به «کوه نوح» مشهور است. آرارت بزرگ به زبان ترکی «بویوک آغری» و آرارات کوچک «کیچیک آغری» و در زبان عربی به ترتیب «الحارث» و «الحُوَیْرِث» و در زبان فارسی «نوح بزرگ» و «نوح کوچک» نامیده می‎شوند. نام آرارات مأخوذ از نام سرزمین «آیرارات» در ارمنستان است. (پیوتروفسکی، اورارتو، 115؛ لسترنج، 196). بعضی از محققان نام دولت «اورارتو» را که در نوشته‎های عبری باستان از سرزمین آنها به صورت «آرارات» یاد شده است، با همین نام مربوط دانسته‎اند (همانجا). اورارتوییان در ارمنستان کنونی و قسمتی از آناطولی شرقی و آذربایجان و قفقاز حکومت داشتند و قلمرو ایشان در حوضۀ رود کر و ارس، تا ملتقای 2 شعبه از فرات و همچنین سرزمینهای بین دریاچۀ گوگچه (سِوان) و ارومیه را در بر می‎گرفت (مشکور، 80). هرودوت در نوشته‎های خود از «آلاردُ» نام برده است. در کتیبه‎های آشوری از دولت «اورارتو» به صورتهای اوروآتری و اوراتری یاد شده است که مرکز آن زمانی حدود دریاچۀ «وان» بود (پیوتروفسکی، اورارتو، 23). ارامنه کلمۀ آرارات را به سرزمین اطلاق کردند و کوه یاد شده را «ماسیس» نامیدند (همو، 15). نامهای الحارث و الحویرث، که جغرافی‎دانان اسلامی بر این کوهها نهاده‎اند، شاید مأخوذ از کلمۀ حَرث به معنی زراعت و یا نامِ عربی باشد که قبل از اسلام در آن دیار اقامت گزیده بوده است. عدّه‎ای «الحارث» را تحریف و تصحیف و معرّب آرارات می‎دانند و معتقدند که آرارات توسط اعرابی که پایشان به ارمنستان رسیده «ال + ارات» شنیده شده و به مرور به «الحارت» و سپس به «الحارث» بدل شده است. سپس کوه کوچک‎تر مجاور آن را به تصغیر حویرث خوانده‎اند (قزوینی، 4/924). ارامنه نام کوه «ماسیس» را از «ماس» یا «می‎سیش» مشتق می‎دانند که پسر «آرام» بوده و ارمنستان به نام وی خوانده شده است؛ ارامنه خود را از اعقاب آرام می‎شمارند (شاردن، 2/306٩.
در قرآن کریم و متون اسلامی از کوهی به نام «جودی» اسم برده می‎شود که بنابر روایات، همان کوه آرارات است که کشتی نوح(ع) بر آن نشست و بدین جهت ایرانیان آن را کوه نوح می‎نامند (هود/11/44).
سابقۀ تاریخی: با اینکه عظمت و ویژگیهای طبیعی آرارات از نظر ارتفاع، تشکیلات زمین شناختی و اشکال آن، نسبت به کوهها و قلل بزرگ جهان و منطقه، اشتهار خاصی به آن بخشیده است، شهرت عمدۀ آرارات بیشتر به سبب سوابق تاریخی و جنبه‎های مذهبی این کوه است. در اکثر آثار تاریخی، سفرنامه‎های معتبر و نوشته‎های سیاحان و جهانگردان از آن یاد شده است.
قرآن مجید (هود/11/44) در مورد واقعۀ طوفان نوح(ع) از کوه جودی اسم می‎برد: وَ قُضِیَ‎ألأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَی‎الْجُودِیَ (حکم انجام یافت و کشتی بر جودی قرار گرفت). بنابر آیات این سوره، به نوح(ع) وحی شد که جز همین عده‎ای که ایمان آورده‎اند دیگر کسی از قومت ایمان نخواهد آورد و تو بر کفر و عصیان این مردم محزون مباش و به ساختن کشتی مشغول شو. نوح به ساختن کشتی پرداخت ... گرویدگان به نوح در عالم شمار اندکی بودند. وی دستور داد که مؤمنان به کشتی درایند و سرانجام کشتی بر کوه جودی قرار گرفت (هود/11/30-44).
بنابر روایات، شمار کسانی که با ئوح(ع) از این طوفان رهایی یافتند، 80 تن بود. پس از نشستن کشتی بر کوه جودی، در آنجا دهی را بنا نهادند که به نام«ثمانین» یا «هشتادان» معروف بوده است. در ترجمۀ تفسیر طبری که متعلق به نیمۀ سدۀ 4ق/10م است، از وجود آن روستا در عصر سامانیان یاد کرده، چنین آورده است: «پس، آن خلق از کشتی بیرون آمدند و زان کوه فرو امدند، و بر آن کوه جودی، دهی بنا کردند. هشتاد تن بودند، هشتاد خانه بنا کردند، و آن ده هشتاد خانه نام کردند، و آن دهی بزرگ گشت همچون شهری، و هنوز آن ده به جای است و آن دِه نوح خوانند» (3/735). در اوستا از «مزیشونت» نام برده شده که یادآور ماسیس و نامی است که ارمنیان به این کوه داده‎اند و در حقیقت همان آرارات است (جکسن، 32-33). بلندترین قلۀ کوه ماسیس را ارمنیان آرات و دشتِ مسیر مرکزی رود ارس را، «آیرارات» می‎نامیدند (پیوتروفسکی، دولت وان ، 33). این دشت در روزگار باستان از مراکز اقتصادی، سیاسی و فرهنگی به شمار می‎رفت (خداوردیان، 1/3). در ناحیۀ داش بورون واقع در دامنۀ کوههای آرارات بخشی از آثار تاریخی از جمله بقایای دژهای اورارتویی طی حفاریهایی از سوی ایوانوفسکی کشف شد که نشانه‎ای از قدمت تاریخی آرارات است (پیوتروفسکی، دولت وان، 13). پس از کشته شدن سناخریب پادشاه آشور در 681ق م به دست یکی از پسرانش، دیگر فرزندان او به سرزمین آرارات گریختند (همانجا). پس از انقراض دولت هخامنشی، یرواند آخرین حکمران هخامنشی ارمنستان و یکی از شرکـ‎کنندگان پیکار گوگْمِل، بر مسند فرمانروایی ارمنستان قرار گرفت (خداوردیان، 1/52). دودمان یرواند که به یرواندیان شهرت داشتند دشت آرارات را مرکز حکومت خود قرار دادند و شهر آرمایر را به عنوان پایتخت برگزیدند، ولی چندی بعد شهر دیگری با نام یروانداشاد به صورت پایتخت ارمنستان درآمد. در روزگار پادشاهان این دودمان شهرهای دیگری نیز با نامهای یرواندوان و یروانداگرد پدید آمد (همو، 1/53). کنار رود ارس نزدیک آرارات در روزگار اشکانیان شهر دوین بنا گردید. این شهر، که زمانی تختگاه امرای عرب بر ارمنستان نیز بود، در مآخذ اسلامی به صورت «دبیل» آمده است (بارتولد، VII/212). پس از نفوذ ایین مسیح در ارمنستان، منطقۀ آرارات یا آیرارات یکی از اسقف‎نشینهای مسیحی بود. بنا به نوشتۀ بِقیشه ، تاریخ‎نگار ارمنی عهد ساسانی که در سدۀ 5م می‎زیسته و ماجرای شورش ارمنیان علیه یزدگرد دوم را به شرح آورده است، در آن روزگار اسقفِ آیرارات، یوسپ نام داشت. یقیشه به هنگام ذکر نامهای اساقفۀ ارمنی نام اسقفِ آیرارات را مقدم بر دیگران ذکر کرده است (ص 42). در 23ق/644م عمربن خطاب، حبیب‎بن مسلمۀ فهری را مأمور فتح ارمنستان کرد و او بخشی از ارمنستان را گشود (یعقوبی، 2/46، 61) در کتاب تاریخ ارمنستان، که سالهای میلادی در چند مورد با تواریخ اسلامی سازگار نیست زمان حملۀ سپاهیان خلیفه، سال 640م ذکر شده است. در حملۀ اعراب، نواحی شرقی دشت آرارات دستخوش ویرانی شد (خداوردیان، 1/167). 10 سال بعد بار دیگر اعراب به دشت آرارات حمله بردند و این مرکز حیاتی ارمنستان را ویران کردند (همو، 1/168). در عهد خلافت عثمان‎بن عفان، سلمان‎بن ربیعه به حکومت ارمنستان منصوب شد، اما چندی بعد مغیره‎بن شعبه جانشین وی گردید (یعقوبی، 2/61-2). در 83ق/702م محمدبن مروان، برادر عبدالملک‎بن مروان خلیفۀ اموی، اکثر نواحی ارمنستان از جمله آبادیهای آرارات را ویران کرد (خداوردیان، 1/169). ابن‎اثیر نیز به لشکرکشی محمدبن مروان و گریز مردم ارمنستان بود تا اینکه در 91ق/710م از سوی ولیدبن عبدالملک از ولایت جزیره و ارمنستان عزل شد (7/81، 160). الب‎ارسلان سلجوقی، جانشین طغرل با گذر از آلبانیا (اران) و گرجستان، به ارمنستان حمله برد و دشت آرارات را با روستاهای اطراف آن ویران کرد و نواحی بسیاری را به تصرف آورد (خداوردیان، 1/221). پس از آمدن ترکان به آسیای صغیر و تشکیل دولت عثمانی، آرارات را به زبان ترکی «آغری داغ» نامیدند و امروز در ترکیه به همین نام خوانده می‎شود. ایالتی نیز در شرق ترکیه، همان‎جا که کوه آرارات واقع شده، به همین نام وجود دارد و مرکز آن شهر «آغری» است. ترکان عثمانی ضمن لشکرکشی به ارمنستان، بارها نواحی آرارات را ویران ساختند. در معاهدۀ ترکمانچای، ارمنستان و ازجمله بخش بزرگی از کوهها و سراسر دشت آرارات، به تصرف روسیه درآمد. در جنوب غربی کوههای آرارات دژ مستحکم و مشهور «بایزید» احداث گردید که خود حاصل پیکارهای متمادی است. این دژ در سدۀ 13ق/19م به صورتی نیمه‎مستقل در اختیار طوایف کرد قرار گرفت (بارتولد، VII/213). در روایات کهن از ناتوانی انسانها در صعود به قلۀ کوه و محل توقف کشتی نوح(ع) سخن رفته است (شاردن، 2/307). از شهرهای عمده‎ای که در دامنۀ کوه آرارات قرار گرفته نخجوان است که به اعتقاد ارمنیان قدیم‎ترین شهر دنیاست و در فاصلۀ 3 لیوی (لیو = واحد طول بین 4 تا 5/5 کمـ) از آن کوهی که سفینۀ نوح(ع) در آنجا فرود آمد، بنا شده است. نام این شهر را با ماجرای سفینۀ نوح مرتبط دانسته‎اند؛ چه در زبان ارمنی «نخ» به معنای «سفینه» و «جوان» به معنی «جاگیر شده» است. ارامنه را اعتقاد بر این است که نوح(ع) بعد از طوفان در این شهر جای گرفت. می‎گویند نوح(ع) در این شهر مدفون شد و قبر همسرش نیز در مرند بر سر راه تبریز واقع است (هویدا، 28). از طرف دیگر بنا بر روایتی در دامنۀ کوه آرارات در یک دهکدۀ مسیحی صومعه‎ای است به نام «آروکیل وانک» که به معنای دیر حواریون است. ارامنه احترام زیادی برای این معبد قائلند و اعتقاد دارند که نوح پس از پایان طوفان ابتدا در آنجا سکونت اختیار کرد و مراسم نخستین قربانی را در این مکان به جای آورد (شاردن، 2/309). روایات در این‎باره متعدد است، ولی اکثر روایات مسلمین دربارۀ جودی، با کوه آرارات انطباق دارد و در نوشته‎های قدیمی نیز آن را در سمت خاوری جزیرۀ ابن‎عمر (بین‎النهرین علیا) دانسته‎اند (لسترنج، 101) و در حقیقت کوه از این نقطه پیداست.
موقعیت جغرافیایی: آراراتِ بزرگ بر روی مدار َ43 و ْ39 عرض شمالی و َ18 و ْ44 طول شرقی و آراراتِ کوچک در جنوب شرقی آن بر روی مدار َ40 و ْ39 عرض شمالی و َ25 و ْ44 طول شرقی قرار گرفته است. این کوه در انتهای شمال شرقی ایالت «آغری» در شرق ترکیه واقع است. از شمال به شاخۀ اصلی رود ارس و ایالت قارص، از مشرق به منتهاالیه شمال غربی مرز ایران با ترکیه، از جنوب به شهر «دوغوبایزید» و ایالت وان و از غرب به توده کوههای کم‎ارتفاع «حاما داغ» در مرکز ایالت آغری محدود است. آرارات در فاصلۀ 25 کیلومتری دوغوبایزید که نزدیک‎ترین شهر به آن است قرار دارد. این کوه با شهر آغری 98 کمـ و با «ارزروم»، بزرگ‎ترین شهر شرقی ترکیه، 285 کمـ فاصله دارد. با مرز ایران در گمرک بازرگان 35 کمـ و با مرز شوروی حدود 26 کمـ فاصله دارد.
سیمای طبیعی: آرارات مرتفع‎ترین قلۀ آناطولی شرقی است. کوههای جنوب شرقی دریای سیاه و کوههای «توروس» از جائی که به طرف جنوب شرقی منحرف می‎شوند، از هم دور شده و در انتهای شمال شرقی، توده کوهستان آرارات در غرب آن برجای می‎گذارد. امتداد عمومی کوههای آرات شمال غربی ـ جنوب شرقی است. آراراتِ بزرگ به وسیلۀ گذرگاه «سردار بلاغ» به ارتفاع 2683 متر از آراراتِ کوچک جدا می‎شود. آراراتِ بزرگ نسبت به دره‎ها و دشتهای اطراف ارتفاع متفاوت دارد. ارتفاع آن از جنوب غرب، در درۀ «ساری‎سو» (شهر دوغوبایزید)، 3100 متر و تا بستر رودخانۀ ارس در شمال، 4400 متر است و بدین جهت منظر و جبهۀ شمالی آن با عظمت‎تر و با شکوه‎تر از جنوب جلوه می‎کند. این کوه مشرف بر فلات ارمنستان و از تمام کوههای اروپا، آسیای صغیر و غرب ایران مرتفع‎تر است.
تشکیلات زمین‎شناختی: تودۀ کوهستانی آرارات به دنبال چین‎خوردگیهای آلپی اواخر دوران سوم زمین‎شناسی به وجود آمده است. این کوه محل انحراف چین‎خوردگی آلپی به طرف قفقاز در شمال شرقی و کوههای آذربایجان در جنوب شرق است. تشکیلات زمین‎شناختی آرارات و سیر تکاملی آن از نخستین دوره‎های زمین‎شناسی آغاز و تا زمان حاضر ادامه یافته و به صورت ساختمان طبیعی امروز درآمده است. آرارات یک مخروط آتشفشانی قدیمی است که قسمت اعظم آن از مواد آتشفشانی تشکیل یافته است. فعالیت کوه‎زایی آرارات تمام آناطولی شرقی را تحت تأثیر قرار می‎دهد و اثرات تخریبی مختلفی از دوران دوم زمین‎شناسی در آنها مشاهده می‎شود. حفره‎های بزرگی که در نتیجۀ فرسایش شکستها ایجاد شده‎اند با موادّ دوران نئوژن پر گشته‎اند و نیز بعضی گسلهای پراکندۀ آن با رسوبات دوران چهارم پر شده است. بالاخره در اکثر مناطق لایه‎های آتشفشانی که از ضخامت قابل ملاحظه‎ای برخوردار است. دیده می‎شود (هویدا، 18، 19، 24، 25، 32). امروزه آرارات در قسمت مرکزی مخروط خود دهانۀ آتشفشانی مشخصی ندارد. پژوهشگران برآنند که آرارات شامل دو آتشفشان و پراکندگی آن در اطراف دهانه‎ها ارتفاع پیدا کرده‎اند. آرارات بزرگ به شکل مخروطی است که اندکی مدوّر شده باشد. قلۀ آن یک سطح هموار نزدیک به دایره با محیطی به طول 600 متر است که از هر طرف به شیب‎های تندی محدود می‎شود (همو، 34). آرارات با اینکه در ادوار مختلف تاریخی فعالیتی از خود نشان نداده است، ولی زلزله‎های سختی در آن به وقوع پیوسته است. شدیدترین و مهیب‎ترین آنها زمین‎لرزۀ 19 ربیع‎الآخر 1256ق/20 ژوئن 1840م است که باعث ریزش قسمتی از دامنه‎های شمالی کوه شد و درنتیجۀ سقوط سنگها و گل و لای، قریۀ «آخوری» (آرگوری) با جمعیتی بالغ بر 1600 نفر و صومعۀ کوچک «سن‎ژاک» که 3 کمـ بالاتر از آن قرار داشت به همراه همۀ راهبان آن نابود شد و چشمۀ سن‎ژاک نیز ناپدید شد و در نقطۀ دیگری ظاهر گردید (دانشنامه).
آب و هوا و منابع آب: قلۀ آرارات در ارتفاعات بیش از 3900 تا 4000 متر، در تمام سال پوشیده از برف است و در حد برفهای دائمی است. با وجود فراوانی برف، در شیب آرارات بزرگ فقط 2 چشمه وجود دارد: یکی سردار بلاغ (چشمه سردار)، در ارتفاع 2290 متری و دیگری چشمه مشهور سن‎ژاک. ارتفاع آرارات کوچک آن‎قدر نیست که همیشه برف داشته باشد. آرارات به علت ارتفاع زیاد دارای آب و هوای سرد کوهستانی است. قلۀ آن در اکثر صبحها با نهایت صافی و عظمت از دور نمایان می‎گردد. ریزش برف در زمستان قلۀ آن را تا دامنه‎ها می‎پوشاند. در ایام تابستان نیز در ارتفاعات بیش از 4000 متری سرمای شدیدی حکمفرماست. وجود یخچالهای طبیعی و برفهای دائمی عامل عمدۀ این سرماست (پولو، 34؛ کلاویخو، 151؛ شاردن 2/306). کوه ارارات در حوضۀ وسطای رود ارس قرار دارد و تمام آبهای آن در جهات مختلف به رودخانۀ ارس می‎ریزد. علی‎رغم نزول برفهای سنگین و وجود یخچالهای طبیعی، به علت قابل نفوذ بودن مواد متخلخل آتشفشانی آرارات، رودهای پرآب دائمی در آن کمتر دیده می‎شود و مختصر آبی که از زمین بیرون می‎آید در بعضی نقاط باتلاقی را تشکیل می‎دهد. اکثر رودها از دامنۀ شمالی به همراه آبهای ارتفاعات قارص، وارد رودخانۀ ارس می‎شوند. تنها رودخانۀ جنوبی آرارات «ساری‎سو» است که پس از مشروب کردن دشت بایزید در 5 کیلومتری شمال بازرگان، وارد ایران می‎شود و در نزدیکی «پلدشت» به ارس می‎ریزد. رودخانۀ مهم دیگر «قره‎سو» است که از دامنۀ شرقی سرچشمه گرفته و پس از عبور از «پورآلان» و تشکیل مرز مشترک ایران و ترکیه در جنوب غربی «دمیرقاپو»، به ارس می‎پیوندد.
پوشش گیاهی و زندگی حیوانات: خشکی دامنه‎های آرارات سبب کم‎گیاهی آن شده و مانند همۀ کوههای مجاور فاقد جنگل است. مراتع و درختان جنگلی پراکنده در منطقۀ مرکزی ارارات، از ارتفاع 1500 تا 3200 متر دیده می‎شود درختان جنگلی بیشتر از نوع سرو کوهی و بوتۀ درختانی از نوع قان هستند. در گذشته پوشش جنگلی آرارات انبوه بوده، ولی امروزه مقدار زیادی از آنها تخریب یا ریشه‎کن شده است و فقط پراکندگی و آثار این جنگلها را می‎توان به چشم دید. این عریانی مفرط تا حدی معلول قطع بی‎رویۀ درختان است. به‎طور کلی از زمانی که پای آدمی از درۀ سن‎ژاک بریده شده، آرارات صورت بیابان متروک یافته است. مراتع و چراگاههای مختلف به صورت پراکنده در دامنه‎های آرارات دیده می‎شود و در تابستان گله‎های زیادی در آن به چرا مشغول هستند. فقر پوشش گیاهی موجب کمی تعداد حیوانات نیز گشته است و امروزه در پناه بیشه‎های تُنک و دامنه‎های این کوه حیواناتی مانند خرس و گراز زندگی می‎کنند.
زندگی انسانی: پراکندگی جمعیت در دامنه‎های آرارات چندان متراکم نیست و شهرهای چندان پرجمعیتی نیز در اطراف آن وجود ندارد در صورتی که در گذشته دامنه‎های آن مسکونی و دارای بیش از 000’1 قریه بوده است (لسترنج، 196). در ارتفاعات بالاتر شیب دامنه‎های آرارات خیلی تند است و از 000’5 متر بالاتر شیب آن تندتر می‎گردد. تاکنون تعدادی از محققین مشهور اروپائی، روسی، و ترک، به قله آرارات صعود کرده‎اند. اولین کسی که به این قلۀ صعود کرد، شخصی بود به نام ی. ی. ف. و. و. پارو آلمانی که در سپتامبر 1829م از آرارات بزرگ بالا رفت (هویدا، 35). در ضمن صعود نامگذاریهای مختلفی بر روی ارتفاعات انجام گرفته است که مهم‎ترین آنها نام قلۀ انتهایی آرارات یا «آتاترک تپه‎سی» (قلۀ آتاترک) است.
کوه آرارات محور ارتباطی شرق و غرب و شمال و جنوب را از همدیگر جدا می‎کند. دو محور ارتباطی عمده از شمال و جنوب آرارات، نواحی شرق را به غرب پیوند می‎دهد. جادۀ ترانزیتی تهران ـ استانبول از جنوب آرارات می‎گذرد و ایران را از طریق ارزروم، آنکارا و استانبول به اروپا وصل می‎کند و تنها راه ارتباطی شرق به غرب است. این راه در دوغو بایزید دوشاخه شده، یک جادۀ فرعی از غرب آرارات به طرف شمال و از طریق شرق به قارص و اتحاد جماهیر شوروی وصل می‎گردد. راه دیگری از شمال شرق آرارات در داخل خاک شوروی از طریق جلفا در جهت ایروان، تفلیس و شهرهای دیگر شوروی است و از غرب با شهرهای ترکیه ارتباط پیدا می‎کند.
اماکن و آثار تاریخی و مذهبی: از اماکن، شهرها و آبادیهای مهم و تاریخی زیادی در اطراف آرارات یاد شده است. از آن جمله می‎توان از شهر «دوین»، که در نوشته‎های اعراب به نام «دبیل» ذکر شده، نام برد. این شهر «توین» نیز نامیده می‎شد و اکنون به جای آن دهکدۀ کوچکی در جنوب ایروان نزدیک رود ارس قرار دارد (لسترنج، 196). آبادیهای «سورماری» (سولماری، سوللی) «ایگدیر» یا «آغدیر» فعلی «آخوری» یا «آرگوری» نیز از شهرهای قدیمی دیگر اطراف آرارات هستند. شهر آخوری از نقاط دیدنی در دامنۀ شمالی درۀ سن‎ژاک، در ارتفاع 1737 متری است. به عقیدۀ اکثر مردم مسیحی ارمنستان، تاکستانی که نوح(ع) به گزارش سفر پیدایش (9: 21) پس از طوفان ایجاد کرده در همین شهر بوده است. اینان همچنین معتقدند که از بازماندۀ کشتی نوح(ع) درخت بیدی در اینجا روئید که بر اثر زلزلۀ 1256ق/1840م از میان رفت (جکسن، 33). قلعه «بدشتی» و دژ «چگری» (انجمن هاکلیوت، 102) از آثار دیگری است که در اطراف آرارات قرار دارد.

مآخذ: ابن‎اثیر، عزالدین، الکامل، بیروت، دارصادر، 1982م، 4/476’556؛ انجمن هاکلیوت، سفرنامۀ ونیزیان در ایران، ترجمۀ منوچهر امیری، تهران، خوارزمی، 1349ش؛ پولو، مارکو، سفرنامه، ترجمۀ منصور سجادی و آنجلادی جوانی رومانو، تهران، 1363ش؛ پیوتروفسکی، ب. ب، اورارتو، ترجمۀ عنایت‎اللّه رضا، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1348ش؛ تاورنیه، ژان باتیست، سفرنامه، ترجمۀ ابوتراب ن.ری، اصفهان، تأیید، 1336ش، صص 54-55؛ ترجمۀ تفسیر طبری، به کوشش حبیب یغمایی، دانشگاه تهران، 1340ش؛ جکسن، ویلیامز، سفرنامه، ترجمۀ ا. گرماتیک، تهران، 1360ش، ج 1 و 2؛ دانشنامۀ ایران و اسلام؛ سحاب، نقشۀ آذربایجان 5000/1؛ شاردن، ژان، سیاحتنامه، ترجمۀ محمد عباسی، تهران، امیرکبیر، 1349ش؛ قزوینی، محمد، یادداشتها، به کوشش ایرج افشار، دانشگاه تهران، 4/923-924؛ کلاویخو، روی، سفرنامه، ترجمۀ مسعود رجب‎نیا، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1337ش، صص 148-149، 151؛ لسترنج، گای، سرزمینهای خلافت شرقی، ترجمۀ محمود عرفان، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1337ش؛ مشکور محمدجواد، نظری به تاریخ آذربایجان، تهران، انجمن آثار ملی، 1349ش؛ هویدا، رحیم، جغرافیای طبیعی آذربایجان، دانشگاه تبریز، 1352ش، صص 9-35؛ یعقوبی، احمدبن واضح، تاریخ، ترجمۀ محمدابراهیم آیتی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1356ش؛ نیز:

Bartold, V. V., Sochineniia, Moskva, 1971, VII; Egihe, O., vardane I voine Aemianskoi, Perevod s drenearmianskogo akad. I. A. Orbeli izdatelstvo AN Armianskoi SSR, Erevan, 1971; Piotrovskii B. B., Vanskoe tsarstvo (Urartu), Moskva, izdatelstvo Vostochnoi literature, 1959
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آراکان، یکی از 7 ایالت جمهوری برمه (فرانسوی: بیرمانی) به مساحت 760’36 کمـ 2، غربی‎ترین بخش برمۀ سفلی واقع بین رشته کوههای آراکان یوما در شرق، خلیج بنگال در غرب، بنگلادش در شمال غربی، و مصب رود ایرّاوادّی در جنوب. آراکان مسکن اعقاب اقوامی مغولی بوده است که در حدود 4 قرن پیش از میلاد از چین غربی و فلات تبّت به داخل برمه و از آنجا به تدریج به منطقۀ آراکان مهاجرت کردند. مرکزش اکیاب یا سیتوه است. آراکان که واسطۀ نفوذ اسلام به داخل کشور بودایی برمه شمرده می‎شود، تا 1199ق/1785م کشوری مستقل و از 1200ق/1786م تا مدتی در تصرف برمه بود. از 1242ق/1826م تا ربیع‎الاول 1367ق/ژانویۀ 1948م ضمیمۀ هند بریتانیا شد و پس از استقلال برمه در همین سال، بخشی از این جمهوری نوبنیاد را تشکیل داد.
جغرافیایی طبیعی: آراکان حدود 400 کمـ در راستای ساحل شرقی خلیج بنگال از منتهی‎الیه جنوبی بنگلادش تا دماغۀ نگرائیس در منطقۀ باسین امتداد دارد. همان‎گونه که برمه خود به واسطۀ کوهها از کشورهای همسایه‎اش جدا شده، آراکان هم به علت رشته‎کوه آراکان یوما از جلگه‎های مرکزی برمه به معنای اخص، جدا گشته است. کوههای یاد شده دنبالۀ کوههایی است که از شمال برمه تا دماغۀ نگرائیس کشیده شده ات. وجود این مانع طبیعی دستیابیِ آراکان به دیگر نقاط برمه را دشوار ساخته است. بیشتر آراکان را کوهها و تپه‎ها فرا گرفته است. بارندگی در آن فراوان است و خاک آن به واسطۀ رودهای کوتاه و تند که غالباً به خلیج بنگال می‎ریزند، مشروب می‎شود. تنها نزدیک به یک دهم از خاک آراکان کشاورزی می‎شود. مهم‎ترین محصول آن برنج و سپس میوه، فلفل قرمز و تنباکوست. آراکان از بسیاری جهات با دیگر نواحی برمه تفاوت دارد. اگرچه از لحاظ سیاسی بخشی از برمه به معنای اخص محسوب می‎شود، از نظر طبیعی و مختصات جغرافیایی چنین نیست.
جغرافیای انسانی: بر پایۀ آخرین سرشماری (پیش از 1975م) جمعیت آراکان 000’847’1 نفر برآورد شده است. اکثر این مردم در پیرامون بندر اکیاب متمرکز شده‎اند. گرچه جمعیت آراکان عمدتاً از نخستین مهاجران برمه‎ای تشکیل شده است. بسیاری از آراکانیها خود را از برمه‎ایهای مرکز این کشور متمایز می‎دانند. وجود رشته‎کوه آراکان یوما این احساس جدایی را تقویت کرده است. اگر این عامل جغرافیایی در میان نمی‎بود، شاید اختلافات آراکانیها با دیگر برمه‎ایها سالها پیش زایل شده بود. بر اثر مجاورت آراکان با بندر چیتاگنگ بنگال و مراودات و برخوردهای مختلف میان این دو منطقه، شمارِ درخور توجهی از جمعیت آراکان ریشۀ بنگالی دارند. دینِ غالب آراکانیها بودایی (از شاخۀ تراوادا ) است، لیکن اقلیتهایی از آنها نیز مسیحی و مسلمانند. زبان آراکانی لهجۀ برمه‎ای کهن است که در شکل مکتوبش با برمه‎ای نواحی مرکزی کشور تفاوتی ندارد. زبان برمه‎ای خود به خانوادۀ زبانهای چینی ـ تبتی متعلق است. شهرهای مهم آراکان سیتوه، سندوی ، کیائوکپیو و تئونگرپ است که همه از شهرهای ساحلی‎اند. مرکز آراکان قبلاً شهر آراکان بوده که امروزه میوهونگ (شهر قدیم) نام دارد و در 80 کمـ شمال غربی اکیاب (مرکز فعلی آراکان) واقع است. آراکان تا مدتها تنها از راه دریا قابل دسترسی بود، اما اکنون از راه هوا و جاده به بقیۀ برمه پیوند دارد.
گذشتۀ تاریخی: آراکان تا 1199ق/1785م پادشاهی مستقلی را تشکیل می‎داد، ولی از مدتی پیش از این تاریخ زمینه‎های انحطاط و از دست رفتن استقلال آن رفته‎رفته فراهم گشت. در 809ق/1406م نرمیکهلا شاه آراکان که از برمه‎ایها شکست خورده بود، به پادشاه مسلمان بنگال پناهنده شد. از این زمان تا سدۀ 13ق/19م تاریخ آراکان با بنگال اسلامی پیوندی استوار داشت. شاه نامبرده به یاریِ سپاهیان بنگالی تاج و تخت خویش را بازیافت و از آن پس خراجگزار پادشاه بنگال شد، لیکن حدود 30 سال بیش‎تر نپایید که برادرزاده‎اش بسوپیو به بنگال حمله برد و بر بندر مهم چیتاگنگ دست یافت. این بندر از حدود 1062 تا 1096ق/1652 تا 1685م بخشی از پادشاهی آراکان بود. نیروهای دریایی آراکان با چیره شدن بر چیتاگنگ، با همکاری راهزنان دریایی پرتغالی (معروف به فرنگی) مستقر در بخش علیای خلیج بنگال، تا مدّتی بر آبراههای بنگال دست یافتند. در سدۀ 11ق/17م آراکانیها طیّ مدّتی هزاران بنگالی را که سالها برای تولید برنج از آنها استفاده شده بود، از سرزمین خویش بیرون راندند. در 1070ق/1660م شاه شجاع که از نیروهای برادرش اورنگ‎زیب شاه در بنگال شکست خورده بود، در سایۀ حمایت ناوگان آراکانیها از راه دریا به پناه سانداتوداما پادشاه آراکان رفت. مغولانِ بنگال مبالغ هنگفتی برای بازپس گرفتن شاه شجاع به شاه مذکور پیشنهاد کردند. شاه شجاع درصدد ترک آراکان برآمد، امّا سانداتوداما مانع او شد. درنتیجه، میان این یک که از حمایت مسلمانان این سرزمین نیز برخوردار بود از یک سو، و نیروهای آراکانی از سوی دیگر زد و خوردی روی داد که طیّ آن شاه شجاع کشته شد. نایب‎السّلطنۀ اورنگ‎زیب، شایسته‎خان، انتقام این قتل را گرفت و با نابود ساختن دو کشتی از ناوگان آراکانی و تسخیر چیتاگنگ در 1076ق/1665م، تعرّضات آراکانیها را متوقّف کرد و با این اقدام بر تفوّق آنان در بنگال شرقی (بنگلادش امروز) پایان بخشید. به هر حال، دست‎اندازیهای آراکانیها به بنگال تا سدۀ 12ق/18م ادامه یافت. در 1103ق/1692م گروهی از لشکریان مسلمان متموّل با اسیران بنگالی مستقر در پایتخت آراکان همداستان شدند و سر به شورش پرداشتند و مدّت 20 سال در این سرزمین سروَری یافتند. شاعران بنگالی مسلمانی چون دولت قاضی و سیّدالاوّل که در دربار تیری توداما و سانداتوداما شعر می‎سرودند، در پرتو توجّه گروهی از همین لشکریان که در دربار خدمت می‎کردند، روزگار می‎گذراندند. احفاد این لشکریان هنوز در نواحی رامری و اکیاب زندگی می‎کنند و به کمان(قوس) معروفند.
پیوند آراکانیها با بنگال اسلامی در القاب اسلامی مانند علی‎خان و نیز در کلمۀ شاه در ترکیباتی مانند الیاسشاه سلطان، سکندرشاه، حسین شاه و جز آن، که پادشاهان بودایی مذهب آراکان برای خود برمی‎گزیدند، و همچنین در نشر سکّه‎هایی که این القاب، یا واژۀ «کلمه» به خط فارسی، بر آنها نقش گشته، متجلّی است. ردّپایی نیز از اثار اسلامی در مسجد سندیهکان در ناحیۀ مروهونگ و در خانقاهها یا مقامهایی از بدرالدّین اولیا در اکیاب و سندوی به جای مانده است. مشهورترین مقام این عارف در چیتاگنگ جای دارد. وی یکی از اولیاء، و نگاهبان ملّاحان آراکان و بنگال است. تأثیر اسلام بر جنبه‎هایی از زندگی بودائیان آراکان امروز نیز به چشم می‎خورد، چنانکه مانند مسلمانان، خوردن گوشت گاو را روا می‎دانند.
آراکان در نخستین جنگ (1240-1242ق/1824-1826م) از سه جنگی که در نیمۀ نخست سدۀ 13ق/نیمۀ نخست سدۀ 19م میان برمه و بریتانیا رخ داد (و منجر به الحاق کامل برمه به هند بریتانیا شد)، ضمیمۀ امپراتوری بریتانیا گردید.
بریتانیائیها که به دنبال تأسیس شرکت هند شرقی در 1008ق/1599م، به شبه قارۀ هند نفوذ کرده و در کلکته، بنگال غربی، مستقر شده بودند، رفته‎رفته قلمرو نوّاب بنگال را متصرف شدند و سرانجام این منطقه را پایگاه توسعۀ امپراتوری خود در هندوستان ساختند. درنتیجه، دامنۀ متصرفات بریتانیا تا اواخر سدۀ 12ق/اواسط نیمۀ دوم سدۀ 18م به مرز برمه کشیده شد و موجب اختلافاتی میان برمه‎ایها و کارگزاران بریتانیا در بنگال گشت که به نبردهایی میان طرفین منتهی شد.
برمه‎ایها که در 1197ق/1783م آراکان را مسخر خود کرده بودند و پادشاه ایشان به نام الونگ پایا 000’20 آراکانی را به اسارت گرفته و همراه با پیکرۀ معروف بودا، مهامونی ، با خود برده بود، در اوایل سدۀ 13ق/19م به عرض اندامهای تهدیدآمیزی در مرز چیتاگنگ در برابر بریتانیائیها پرداختند. سال 1226ق/1811م آغاز روابط تیره میان آراکان و بنگال و برخوردهای خصمانه در مرز دو کشور بود، که به جنگ 1240ق/1824م انجامید. پس از 2 سال نبرد، برمه‎ایها شکست خوردند و بر پایۀ پیمان صلح یاندابو در 1242ق/1826م، آراکان به عنوان بخشی از بنگال زیر سلطۀ مستقیم بریتانیا درآمد.
پس از استقلال: در پی استقلال برمه در 1367ق/1948م آراکان به صورت بخشی از این کشور تثبیت شد. به موجب قانون اساسیِ جدید جمهوری سوسیالیستی اتّحاد برمه مصوب 1393ق/1973م آراکان رسماً به عنوان یکی از هفت ایالت این کشور تعیین گردید.

مآخذ: اینترنشنال؛ بریتانیکا؛ دایره‎المعارف اسلام؛ نیز:

Bixler, Norma, Burma, A profile, London, 1971, pp. 14-15, 36-40, 131-132; Yule, Henry, Mission to the Court of Ava in 1855, London, 1968, pp. 214-215, 218-219
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آراگون ، (در منابع اسلامی: اَراغون، اَرَغون، اَرْغون و اَرْکون)، ایالتی در شمال شرقی اسپانیا یا اندلس دورۀ اسلامی، در قسمت وسطای حوضۀ، رود ابرو ، با ْ3 و َ5 طول غربی تا 45 دقیقه طول شرقی و ْ39 و َ57 تا ْ42 و َ56 عرض شمالی و حدود 000’170’1 نفر جمعیت (آمار سال 1979م). محدود است از شمال به فرانسه، از مشرق و جنوب به ایلتهای کاتالونیا (قطالونیه) و والانسیا (بلنسیه) و از مغرب به کاستیل (قسطیله ـ قشتاله) و ناوارا (نواره). مساحت این ایالت 391’47 کمـ 2 است که معادل 11/1 اسپانیاست و تراکم نسبی جمعیت آن 24 نفر در کمـ 2 است. کوههای جوان پیرنه (برانس) از شمال و رشته‎کوه ایبریکو از جنوب غربی آن را در برگرفته که با شیب تندی به جلگۀ پهناور و حاصلخیز آراگون ختم می‎گردند. آب و هوای آن مناطق کوهستانی سرد و پربرف و در ناحیۀ، جلگه‎ای گرم و خشک و تحت تأثیر اقلیم مدیترانه‎ای است. رود ابرو به درازای 927 کمـ آن را طی می‎کند و در ایالت کاتالونیا به دریای مدیترانه (بحر متوسط) می‎ریزد. از گذشته‎های دور، خصوصاً در روزگار اسلامی، در حوضۀ این رود برای افزایش محصولات کشاورزی سدهای متعدد و کانالهای آب‎رسانی ساخته شده است (وات، 54-55).
سابقۀ تاریخی: مردم آراگون از نژاد سفید و احتمالاً از تیرۀ ایبریها هستند که حدوداً 500’4 سال قبل، از شمال افریقا به این منطقه مهاجرت کرده‎اند و سپس با مهاجمان سلت که از فرانسه آمده‎اند، درهم آمیخته و هستۀ اصلی نژاد مردم اسپانیای امروزی را بنیاد گذاشته‎اند (دوروتی، 22). زمانی که ویزیگوتها در اسپانیا حکمرانی داشتند، به دستور موسی‎بن نصیر در 93ق/712م طارق‎بن زیاد سردار دلیر مسلمان با 000’7 نفر که اغلب آنان از مسلمانان بربر شمال افریقا بودند، پس از عبور از تنگۀ هرکول (که بعدها به نام او «تنگۀ جبل‎الطارق» نامیده شد)، رود ریگ (الذریق، لزریق، رذریق)، پادشاه ویزگیوتها را شکست داد و سر او را به دمشق فرستاد و سپس موفق به تصرف جنوب غربی اسپانیا یعنی ایالت آندالوسیا (اندلس) و حتی پایتخت اسپانیا یعنی تولدو (طلیطله) گردید. پس از این موفقیت، موسی‎بن نصیر که از پیشرفت حیرت‎انگیز طارق به هیجان امده بود، برای اینکه در پیروزیهای طارق سهیم باشد و ثوابی ببرد، به همراهی یکی از صحابه و 3 تن از تابعین با 000’18 تن دیگر به کمک ارق به اندلس آمد. اینان در اندک زمانی بر سراسر اسپانیا و از جمله آراگون و شهرهای آن مسلط شدند (ارسلان، تاریخ فتوحات اسلامی، 38-52).
سرقسطه (مرکز آراگون) در بهار 95ق/714م تسلیم سپاهیان موسی‎بن نصیر گردید (باستانی) و فورتون حاکم آراگون به طارق‎بن زیاد تسلیم شد و اسلام آورد. اسقف آراگون به کوههای پیرنه گریخت، ولی مردم گروه گروه به اسلام گرویدند. انگیزۀ عمدۀ قبول اسلام از سوی بخش وسیعی از مردم اسپانیا، احتمالاً این بود که می‎خواستند از ستم اسقفهای مسیحی که روابط کاملاً نزدیکی با مأموران حکومت ستمگر ویزیگوت داشتند، خلاص گردند، به این تازه مسلمانان مسالم یا مولّدون یا به قول مردم اسپانیا مولادیز می‎گفتند (وات، 14-15). به قولی، موسی‎بن نصیر قصد داشت که از کوههای برانس (پیرنه) بگذرد و ضمن تصرف ارض کبیر (اروپا) از طریق آلمان و قسطنطنیه خود را به دمشق برساند و دین اسلام را در این نواحی رواج دهد، ولی به علت احضار شدن وی و طارق توسط خلیفۀ اموی و ولیدبن عبدالملک (86-96ق/705-715م) این هدف عملی نشد و موسی و طارق در 96ق/715م با غنایم و اسیران فراوان که اغلب از شاهزادگان و اشراف بودند، به دمشق بازگشتند و چندی بعد موسی مغضوب سلیمان‎بن عبدالملک (96-99ق/715-718م) گشت و به گونۀ وحشیانه‎ای از میان رفت (ارسلان، همان). پس از موسی 19 تن دیگر از مسلمانان به مدت 42 سال (96-138ق/715-755م) در اندلس حکومت کردند و اوقات آنان بیشتر مصروف جنگ با فرانسویان گشت (ارسلان، تاریخ فتوحات اسلامی، 62). چون منطقۀ آراگون، به‎ویژه مرکز آن سرقسطه، ستاد عملیات نظامی مسلمانان بود، این منطقه نقش عمده‎ای در پیروزی ایشان ایفا کرد، زیرا در زمان اقتدار مسلمانان، شهرهای جنوب غربی فرانسه مانند تولوز (تولوزه) ناربون (ناربونه) کارکاسون (قرقشونه) به تصرف مسلمانان درآمد و در زمان ناتوانی فرانسویان آراگون، بر ناوارا و کاتالونیا می‎تاختند. به همین جهت خط‎الرأس رشته‎کوه پیرنه مرزی میان دولت اسلامی و مسیحی به شمار آمد و نیروی دفاعی مسلمانان برای نگهبانی سرحدات شمال شرقی در سرقسطه جای گرفت (وات، 38-39). چون دولت بنی‎امیه در 132ق/750م به دست ابومسلم خراسانی برافتاد و دولت بنی‎عباس (132-656ق/750-1258م) بر سر کار آمد، یکی از خلیفه زادگان اموی به نام عبدالرحمن‎الداخل از دست مأموران عباسی گریخت و خود را به اندلس رساند و موفق به قبضه کردن قدرت در انجا شد و بازماندگان وی توانستند تا 423ق/1032م، در اندلس (و از جمله آراگون) به حکومت خود ادامه دهند. در این مدت فرهنگ و تمدن اسلامی به حد اعلای خود رسید و پرتو آن تمام اروپای غربی را فرا گرفت (حتی، 2/652).
در 162ق/779م در زمان عبدالرحمن اول (138-172ق/755-788م) شارلمانی (151-199ق/768-814م) که هم‎پیمان خلیفۀ عباسی هارون‎الرشید و بالطبع دشمن عبدالرحمن بود، به دعوت برخی از امیران مخالف، به اندلس حمله کرد و وارد آراگون گردید، ولی به علت پایداری مسلمانان سرقسطه و بسته شدن دروازه‎های شهر (حتی، 2/650) نتوانست به فتح سرقسطه نایل آید و این امر باعث شد که قسمت اعظم اسپانیا را به حال خود رها کند (وات، 38)، اما هنگام بازگشت خفت‎انگیز سپاه فرانسه، در تنگه‎های کوهستانی پیرنه قبایل باسک و دیگر کوه‎نشینان که اغلب مسلمان بودند از پشت‎سر به سپاه شارلمانی حمله کردند و خسارتهای جانی و مالی بسیار وارد آوردند. در این حملات رولان ، یکی از سرداران شجاع شارلمانی، کشته شد. سرود رولان که در ادبیات قرون وسطای فرانسه شهرت دارد، از این واقعه مایه گرفته است (حتی، 2/650، وات، 38). در زمان عبدالرحمن دوم (207-238ق/822-852م) که در شبه‎جزیرۀ اندلس وحدت ارضی و سیاسی برقرار شد، عمران و آبادی بسیار انجام گرفت که قسمتی از آن در آراگون و ا همه مهم‎تر پایگاههای نگهبانی برای جلوگیری از حملات فرانسویان بود. سرقسطه که پیش از عبدالرحمن (300-350ق/912-961م) تابع ایالت لئون شده بود، دیگرباره فرمانبر حکومت امویان گردید (وات، 45).
پس از حکم دوم (350-366ق/961-976م)، دولت اموی اندلس دچار ضعف و حالت ملوک‎الطوایفی گردید، به گونه‎ای که در 423ق/1032م اندلس دارای 31 شهر تقریباً مستقل شد و مقدمات انحطاط مسلمانان فراهم آمد و تا سال یاد شده فقط شبحی از خلافت باقی بود. اما در آراگون و به‎ویژه در سرقسطه، به علت موقعیت مرزی، از مدتها پیش قدرت در دست فرماندهان مسلمان محلی بود (وات، 117-118). متلاشی شدن قدرت سیاسی اندلس فرصتی به دست شهریاران مسیحی شمال اسپانیا داد که بر پایۀ قرارداد با امیران مسلمان نه تنها از پرداخت جزیه خودداری کنند، بلکه از آنان باج نیز بخواهند (همان). برای مثال، آلفونسوی ششم امیر لئون و قشتاله موفق شد که از حکومت نیرومند محلی اشبیلیه سوید (اشبیلیه) خراج دریافت کند، اما همینکه ارگون طمع بست و خواست بر سرقسطه مسلط شود. با مخالفت شدید ال‎سید (رود ریگو دیاز دو ویوار ) که طرفدار مسلمانان و از نجبای قشتاله و رقیب آلفونسو و مردی بی‎باک و با شهامت بود، روبه‎رو شد. ال‎سید خود را در اختیار حکمران مسلمان سرقسطه یعنی ابوجعفر احمدبن سلیمان المقتدر باللّه (438-474ق/1046-1081م) که مردی منجم، ریاضی‎دان و فیلسوف بود، گذاشته بود. در مقابل، المقتدر ال‎سید را حکمران مستقل شهر مسلمان بلنسیه کرد (474ق/1081م) با اینهمه، تهدیدات مسیحیان بر ضدمسلمانان ادامه داشت. حکمران مسلمان اشبیلیه برای مقابله با آلفونسوی ششم ناچار از حکمران مقتدر دولت مرابطون (479-542ق/1086-1147م) که در این زمان در شمال افریقا قدرت مهمی به شمار می‎رفتند، کمک خواست و با مساعدت آنها موقتاً از پیشرفت مسیحیان در جنوب اسپانیا جلوگیری شد. به این ترتیب، پای دولت مرابطون به اندلس باز شد (وات، 117-118)، اما به علت همکاری نکردن مسلمانان با دولت مرابطون در 512ق/1118م اشراف آراگون پس از 9 ماه محاصره، سرقسطه را تصرف کردند (ارسلان، تاریخ فتوحات اسلامی، 44) و در 490ق/1097م وشقه سقوط کرد (رانسیمان، 1/121). در 540ق/1145م دست مرابطون به کلی از ناحیۀ آراگون کوتاه شد (وات، 118) و دورۀ دوم ملوک‎الطوایفی در اندلس آغاز گشت. این سرزمین دوباره میان امیران کوچک ملوک‎الطوایف تقسیم گردید و آراگون به دست مسیحیان افتاد. در 566ق/1171م در شمال افریقا به جای دولت مرابطون دولت موحدون (542-633ق/1147-1236م) پایه‎گذاری شد که بنیادگذار آن محمدبن تومرت بود (473-525ق/1080-1131م). پایه‎گذاری این حکومت، جان تازه‎ای به مسلمانان اندلس داد و مانع شد که همۀ اندلس به دست مسیحیان بیفتد موحدون حتی یک‎بار در 592ق/1196م، آلفونسوی هشتم پادشاه قشتاله را در محلی به نام آلارکوس به سختی شکست دادند، اما از این پیروزی دستاورد مهمی بهرۀ مسلمانان نگشت. در برابر، مسیحیان از این رهگذر، هرچه بیش‎تر متحد شدند و سرانجام در 609ق/1212م، دو دولت متحد آراگون و ناوار با کاستیل، در جنوب طلیطه در محلی به نام لاس‎ناواس دِ تولوسا سپاهیان موحدون را به سختی شکست دادند (دوروتی، 22) و دست مسلمانان را از اسپانیا بجز از باریکه‎ای در جنوب اندلس ٠شامل غرناطه و پیرامون آن) کوتاه کردند. دولت نوین غرناطه که محمدبن یوسف‎بن نصر آن را در 629ق/1232م به نام حکومت نصریه (بنی‎الاحمر) پایه‎گذاری کرده بود، کاملاً مستقل نبوده، بلکه در برابر تاخت و تازهای پادشاه قشتاله و آراگون ناچار به پرداخت خراج سالانه گردید و ناگزیر متحد دولت آراگون شد که در آن زمان بسی گسترده‎تر بود و حتی بر بلنسیه، میورقه ، قرصقه ، سردانیه ، برجلوته و جز آن فرمانروایی داشت. (ارسلان، الحلل السندسیه، 2/229-233). دولت بنی‎الاحمر سرانجام به 897ق/1492م به دست ملکۀ ایزابلا که با فردیناند پادشاه آراگون ازدواج کرده و متحد شده بود منقرض گردید و آخرین امیران مسلمان بنی‎الاحمر به مراکش گریختند (آیتی، 235؛ باسورث، 44).
پس از کوتاه شدن دست امیران مسلمان از اراگون به مسلمانان آراگون که مودجار خوانده می‎شدند، آزادی دیانت و استقلال داخلی داده شد. از میان آنان بازرگانانی توانگر برخاستند و تنی چند از آنها در دربار سلطنتی آراگون مصدر خدمات مهمی گشتند. صنعتگران مسلمان با به کار بردن اشکال و موضوعات اسلامی در صنایع ظریفه، شیوۀ خاصی پدید آوردند و بر معماری، درودگری، منبت‎کاری و فلزکاری اسپانیا تأثیر گذاشتند. آلفونس ششم زمانی با افتخار خود را پادشاه دو دیانت یعنی اسلام و مسیحیت می‎نامید. با اینهمه، مسلمانان ناچار بودند، جامۀ مشخصی بپوشند و در محلۀ مخصوص زندگی کنند و به‎ویژه مالیاتهای گران بپردازند. ثروتی که از راه صنعت و بازرگانی برای مسلمانان فراهم آمده بود، مایۀ رشک مسیحیان شد و سرانجام جیمس یکم در 645ق/1247م، فرمان اخراج 000’100 تن از آنها را از آراگون صادر کرد. این امر موجب وارد آمدن لطمت فراوان به صنایع آراگون شد (دورانت، 4/230، 231). تا 1249ق/1833م آراگون به صورت یک واحد سیاسی باقی بود، ولی در آن سال به 3 استان امروزی، ساراگوسا (سَرْقُسْطه = سَرْقُص = سرقصطه)، اوْسکا (وشقه) و تروئل (ترول) درآمد (بریتانیکا). مرکز ایالت آراگون همواره سرقسطه بوده و در وصف آن گفته شده است که: «شهری است نیکو و بزرگ، بستانهای زمردگونش آن را در میان گرفته‎اند. 4 نهر دارد که از هر سو بر آن محیط هستند و از آن‎رو باغهایش به انواع ریاحین و گلها مرصع است. شهری است کهن، از متنزهات آن جلقین و قصرالسرور و مجلس الذهب است» (ابوالفداء، 219) این شهر به علت آنکه در دیوار بناهای آن از مرمر سفید استفاده شده، به الدارالبیضاء (شهر سپید) نیز موسوم بوده است (دمشقی، 417). سرقسطه کلیساهای تاریخی متعدد دارد که از جملۀ آنها «سیو»ست که پیش‎تر مسجدجامع اعظم مسلمانان بوده و مسیحیان برای تبدیل مسجد به کلیسا، مدت 401 سال (513-927ق/1119-1521م) کوشش کرده‎اند. کاخهای گوناگون از جمله کاخ جعفری که ابوجعفر احمد فرمانروای ارغون در میانه‎های سدۀ 5ق/11م ساخته، یادگارهایی از روزگار اسلامی این شهر است. (ارسلان، تاریخ فتوحات اسلامی، 43). دیگر شهرهای عمدۀ آراگون که در آن هم آثار اسلامی دیده می‎شود، عبارتند از وشقه (اوْسکا) که به نوشتۀ یاقوت در معجم‎البلدان عده‎ای از اهل علم بدان‎جا منسوبند، قلعۀ ایوب (منسوب به ایوب‎بن حبیب لخمی یکی از فرمانروایان مسلمان در اواخر سدۀ 2ق/8م در اندلس)، کاسپه ٠قصبه)، آتیکا (عتیقه)، داروکا (داروغه) و تروئل (ترول).

مآخذ: آیتی، محمدابراهیم، آندلس، دانشگاه تهران، 1363ش، صص 15، 182، 235؛ ابوالفداء، اسماعیل، تقویم البلدان، ترجمۀ عبدالمحمد آیتی، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1349ش؛ ارسلان، شکیب، تاریخ فتوحات اسلامی در اروپا، ترجمۀ علی دوانی، قم، حکمت، 1348ش؛ همو، الحلل السندسیه، بیروت، دارمکتبه الحیاه، 1355ق؛ امین، حسن، الموسوعه الاسلامیه، بیروت دارالتعارف، 1399ق، ص 118؛ بستانی، (فؤاد افرام)؛ باسورث، کلیفورد ادموند، سلسله‎های اسلامی، ترجمۀ فریدون بدره‎ای، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1349ش، ص 43؛ خوری، سلیم جبرائیل و شحاده، سلیم میخاییل، آثارالادهار، بیروت، مطبعه السوریه، 1291ق، صص 68-69؛ حتی، فیلیپ، تاریخ عرب، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، تبریز، حقیقت، 1344ش، 2/634، به بعد؛ حدودالعالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، طهوری، 1362ش، صص 181-183؛ حسن، ابراهیم حسن، تاریخ الاسلام السیاسی، بیروت، داراحیاء الکتب العربیه، 1362ق، 1/317؛ دایره‎المعارف فارسی؛ دمشقی، محمدبن ابی‎طالب، نخبه‎الدهر، ترجمۀ حمید طبیبیان، تهران، فرهنگستان ادب و هنر ایران، 1357ش، ص 418؛ دورانت، وبل، تاریخ تمدن، ترجمۀ فریدون بدره‎ای، تهران، اقبال، 1345ش، صص 18/327-328، 356 به بعد؛ همو، همان، ترجمۀ ابوالقاسم طاهری، تهران، اقبال، 1343ش، 13/226-231؛ دوروتی، لودر، سرزمین و مردم اسپانیا، ترجمۀ شمس‎الملوک مصاحب، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1344ش؛ رانسیمان، استیون، تاریخ جنگهای صلیبی، ترجمۀ منوچهر کاشف، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1360ش، 1/120؛ وات، مونتگومری، اسپانیای اسلامی، ترجمۀ محمدعلی طالقانی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1359ش، فهرست.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آرال، دریاچه‎ای بزرگ در آسیای مرکزی و جنوب غربی بخش آسیایی اتحاد شوروی، میان ْ43 و َ30 و ْ46 و َ50 عرض شمالی، با آب شور که اطراف آن را اراضی جمهوری شوروی خودمختار قره‎قالپاق (بخشی از جمهوری ازبکستان شوروی) و جمهوری قزاقستان احاطه کرده‎اند (دایره‎المعارف بزرگ شوروی، چ 2، 2/609). مساحت دریاچۀ آرال با جزایر آن 4500’6 کمـ 2 است.
حداکثر طول دریاچه 428 کمـ و عرض آن 235 کمـ است. حجم متوسط آب این دریاچه 000’1 کمـ 3 و عمق آن معمولاً 20-25 متر و در عمیق‎ترین ناحیه 67 متر است. این دریاچه بیش از 300 جزیره دارد که مساحت کلی آنها حدود 5/3٪ مجموع مساحت دریاچه را تشکیل می‎دهد (همان، چ 3، 3/159). بزرگ‎ترین جزایر دریاچۀ آرال عبارتند از کوگ آرال به مساحت 273 کمـ 2، وزروژدنیه 216 کمـ 2 و بارسا کلمز 133 کمـ 2 (همان، چ 2، 2/610). روبه‎روی مصب آمودریا جزایر متعددی وجود دارد که عمده‎ترین آنها طوطْمَقْ اَطه (توتماق آنا) است.
واژۀ آرال ترکی و احتمالاً به معنای جزایری است که در مصب رودها قرار گرفته‎اند (بارتولد، III/332). چنین به نظر می‎رسد که دریاچۀ آرال در روزگاران کهن ناشناخته بوده است. مورخان و جغرافی‎نگاران باستان مطالب گنگ و ناروشنی پیرامون این دریاچه ارائه کرده‎اند که گاه متناقض به نظر می‎رسد. بعضی دریای آرال را با دریای آزوف اشتباه کرده آن را مئوتیس نامیده‎اند (همانجا). یونانیان و رومیان از سدۀ 7ق م تا سدۀ 4م دریای ازوف را به نام قوم ساکن آن ناحیه که مئوت نام داشتند مئوتیس می‎خواندند (دایره‎المعارف بزرگ شوروی، چ 2، 27/162). نه تنها در مآخذ کهن، بلکه در منابع متأخر و نوشته‎های کنونی شوروی نیز این دریاچه را دریای آرال می‎نامند (همان، 2/159). در مآخذ چینی متعلق به سدۀ 2ق م و پس از آن ضمن بحث از منطقۀ اطراف دریاچۀ آرال از آن با عنوان دریای شمالی و گاه دریای غربی یاد شده است. تا آنجا که می‎دانیم بزرگ‎ترین کاشف چینی نواحی غربی آسیای مرکزی شخصی به نام چژان ـ تسیان بود. وی در 138ق م به منظور یافتن متحدانی بر ضدّ هونها از سوی امپراتور چین به سرزمینهای غربی اعزام شد، ولی هونها او را دستگیر کردند. وی فقط توانست در 128ق م به محدودۀ ترکستان غربی راه یابد. چژان ـ تسیان مدتی در آن سرزمین اقامت گزید. آگاهیهای وی در «یادداشتهای تاریخی» سیم ـ تسیان آمده است. بنا به گفتۀ چژان ـ تسیان همۀ رودهایی که در غرب یوتیان (تلفظ چینیِ ختن) جریان دارند به دریای غربی می‎ریزند (بارتولد، III/32، به نقل از بیچورین)، ولی بروسه آن را دریای شمالی ترجمه کرده است که دارای سواحل کوهستانی نیست. این همان دریای شمالی است» (II/424).
مطالب ارائه شده از سوی چژان ـ تسیان و پیرامون او مؤید وجود دریاچه‎ای بزرگ در شمال غرب است که بارتولد آن را دریای آرال می‎داند (III/32). آمیانوس مارسلینوس از باتلاق اُکْس یاد کرده است (همو، III/331). شاید مقصود او مصبّ سیر دریا (سیحون) به دریاچۀ آرال بوده است. زمارخس ، سفیر امپراتور روم در دربار ترکان که در 568م هنگام پادشاهی خسرو اول انوشیروان نزد خان ترک رفته بود، ضمن بازگشت از اردوگاه ترکان به سرزمین خوارزم از «دریاچه یا مرداب وسیع» یاد کرده است که گمان می‎رود اشاره به دریاچۀ آرال باشد (بارتولد، III/37-38). بارتولد، ضمن عطف توجه به نظر دانشمندانی چون هومبولت ، کُلاپْروت و لرش ، چنین اظهار عقیده کرده است که مقصود زمارخس از «دریاچه یا مرداب وسیع» باید همان دریای آرال باشد، زیرا توصیف زمارخس از کرانۀ شرقی دریاچه با مشخصات دریای آرال منطبق است (همانجا). جغرافی‎نگاران مسلمان از سدۀ 3ق/9م به بعد آگاهیهای بیش‎تری پیرامون دریاچۀ آرال ارائه کرده‎اند. ابن‎خردادبه، هنگام بحث پیرامون رود جیحون (آمودریا)، یکی از مصبهای آن را «بُحَیْره کردن» (کُرْدَر، کَرْدَر) نوشته است که به احتمال زیاد باید همان دریاچۀ آرال باشد (صص 38 و 173). ابن‎رسته در شرح مسیر رود جیحون، بی‎آنکه نامی از این دریاچه ببرد، به توصیف آن پرداخته و نوشته است: «رود به دریاچه‎ای می‎ریزد که محیط آن قریب 80 فرسنگ است و سیاکوه در ساحل غربی آن قرار گرفته و ساحل شرقی آن پوشیده از بیشه‎های انبوه و متراکم است» (ص 91-92). از نشانیهایی که ابن‎رسته به دست داده می‎توان دریافت که دریاچۀ موردنظر او همان دریاچۀ آرال بوده است، زیرا در ساحل غربی دریاچه منطقۀ سیاکوه قرار گرفته است. بعدها ترکان این منطقه را اوست اورت یا اوست یورت نامیدند. اصطخری، که پس از ابن‎رسته در اواخر سدۀ 3ق/9م می‎زیسته، از دریاچۀ آرال با عنوان دریای خوارزم نام برده است. وی محیط دریای خوارزم را 100 فرسنگ نوشته است (مسالک‎الممالک، 304) که با نوشتۀ ابن‎رسته حدود 20 فرسنگ اختلاف دارد. اصطخری از سرمای این منطقه یاد کرده است (مسالک و ممالک، 238) که با نوشته‎های کتب دینی زرتشتی پیرامون منطقۀ خوارزم و نوشته‎های متأخر تا اندازۀ زیادی هماهنگ است. ابن‎خردادبه از دریاچۀ آرال با دو نام یاد کرده است. وی در جایی از بُحَیْره کَرْدَر نام برده و آن را از بحر جرجان (دریای خزر) جدا دانسته است (ص 173). اصطخری دریاچۀ آرال را دریای خوارزم نامیده است. مشخّصاتی که وی از سرزمین خوارزم و دریاچه‎ای به همین نام ارائه کرده با مشخصات کنونی منطقه مطابق و نشانۀ جدایی آن از دریای خزر است. وی می‎نویسد: «یخ بستن از خوارزم آغاز کند تا آنجا که غایت سردسیر است و بر جیحون هیچ جایگه سردتر از خوارزم نیست و بر کنارۀ دریای خوارزم کوهی هست آن را جغراغر) خوانند. به زمستان یخ بندد تا آخر تابستان، آنگه بگشاید و گرد بر گرد این دریا 100 فرسنگ است و آب دریا شور است» (مسالک و ممالک، 238). همو در جای دیگر خوارزم را اقلیمی جدا از خراسان و ماوراءالنهر دانسته که بیابانهای وسیع از هر سو آن را فرا گرفته و از شمال و مغرب با سرزمین غزان هم‎مرز است و می‎نویسد: «انتهای رود جیحون در آنجاست. از اینجا به بعد در کنار نهرآبادی نیست تا آنکه به دریاچۀ خوارزم می‎ریزد» (مسالک‎الممالک، 299). یاقوت همانند اصطخری محیط دریاچه را 100 فرسنگ نوشته است (ص 38). این اظهارنظرها با شرحی که جغرافی‎نگاران سده‎های متأخر پیرامون خوارزم و دریاچۀ آرال نوشته‎اند، تا اندازۀ زیادی هماهنگ است. گردیزی هنگام بحث پیرامون راه خزر، از دریاچۀ آرال با نام بحیره خوارزم یاد کرده است (ص 271). ابن‎حوقل نکتۀ تازه‎ای بر نوشته‎های اصطخری نیفزوده، و همانند او، دریاچۀ آرال را بحیره خوارزم نامیده است (2/459). مقدسی هنگام بحث پیرامون جیحون و کرانه‎هایش نوشته که «این رود خوارزم را می‎شکافد و به دریاچۀ خوارزم می‎ریزد» (ص 284). مسعودی، ضمن توصیف رود جیحون از پیوستن آن به دریاچۀ آرال سخن گفته، ولی آن را دریاچۀ جرجانیه نامیده و از دریای خزر جدا دانسته است (التنبیه والاشراف، 62) وی بر آن است که آب رودهای جیحون و شاش (چاچ) و چند رود دیگر به این دریاچه می‎نویسد: آب این دریاچه شیرین است (التنبیه والاشراف، 163). نوشتۀ مسعودی با نوشتۀ اصطخری که آب دریاچۀ آرال را شور دانسته متناقض است، ولی در نوشتۀ این هر دو دانشمند حقیقتی نهفته است. آب دریاچه شور است، ولی قشر نازکی از سطح آب دریاچه شیرین‎تر از اعماق آن است (دایره‎المعارف بزرگ شوروی، چ 2، 2/610). در سده‎های بعد جغرافی‎نگاران بیش‎تر از نوشته‎های دانشمندان سده‎های 3 و 4ق/9 و 10 بهره جسته و کمتر نکته‎ای بر آنها افزوده‎اند. محمدبن نجیب بکران در جهان‎نامه که آن را در 605ق/1208م تألیف کرده، دریاچۀ آرال را با دو نام بحیرۀ جَنْد و بحیرۀ خوارزم و گاه با هر دو نام، بحیرۀ جند و خوارزم، خوانده است (صص 34، 48). حافظابرو که نگارش جغرافیای خود را در 817ق/1414م. آغاز کرده و تا 823ق/1420م ادامه داده، از این دریاچه با دو نام بحیرۀ خوارزم و بحیرۀ جیحون یاد کرده و آن را از دریای خزر جدا دانسته است. او همچنین می‎نویسد که جیحون در این تاریخ (820ق/1417م) تغییر مسیر داده به بحر خزر می‎ریزد و بحیرۀ جیحون یا خوارزم دیگر باقی نمانده است (ص 61)، ولی نکتۀ اخیر قابل تأمّل به نظر می‎رسد. بعید نیست که در زمان او آب دریاچۀ آرال کاستی پذیرفته باشد، زیرا هرگاه سخن حافظ ابرو مبنی بر «راه کردن» جیحون به بحر خزر درست باشد، معلوم می‎شود که دریاچۀ آرال بزرگ‎ترین منابع خود را برای مدتی از دست داده بوده است.
از بعضی مآخذ نیز برمی‎آید که گویا آب سیر دریا (سیحون) برای مدتی به دریاچۀ خوارزم (آرال) نمی‎ریخته است. بجز مطالبی که بدرالدین رومی بازرگان و ابن‎فضل‎اللّه عُمَری آورده‎اند، مؤلف کتاب یابُرنامه نیز به این نکته اشاره‎ای دارد. وی مدعی است که آب سیر دریا در شنزارهای غربی فرو می‎رود. بنابراین چنین به نظر می‎رسد که سیردریا زمانی تغییر مسیر داده بود، ولی از 980ق/1573م بار دیگر به دریاچۀ آرال راه گشوده است (بارتولد، III/332). ابوالغازی بهادرخان که در اوایل سدۀ 11ق/17م می‎زیست و در 1053ق/1643م سمت خانی ناحیۀ آرال را داشته، این دریاچه را سیرتنگیزی (سیردنیزی) نامیده است و بنابر نوشتۀ بارتولد «گمان می‎رود ابوالغازی از این نکته آگاهی نداشته که روزگاری آب سیردریا (سیحون) به دریاچۀ آرال نمی‎ریخته است» (همانجا). نام آرال نخستین‎بار در سدۀ 11ق/17م پدیدار شد. ابوالغازی بهادرخان بر آن بود که آرال «ناحیه‎ای است که آب رود به دریا می‎ریزد» (بارتولد، III/86 به نقل از شجره‎الاتراک)، بعدها قرقیزان، و به اعتباری دیگر قزاقها، آن را دریای آرال (آرال تنگیزی) نامیدند، آشنایی روسها با دریاچۀ آرال به سدۀ 11ق/17م می‎رسد. این دریاچه در مآخذ روسی اولین‎بار در «نقشۀ بزرگ» اوایل سدۀ 11ق/17م با نام دریای آبی آمده است و در آن به خطا این دریاچه به دریای خزر متصل گشته است. نام دریای آرال نخستین‎بار در 1108ق/1697م در مآخذ مکتوب روسی درج گردیده و متعاقب آن پس از 1135ق/1819م سفر هیأتهای کاشفان به نواحی پیرامون دریاچۀ آرال به صورتی کامل‎تر در گزارش هیأتها آمده است. در گزارش هیأت بوناکوف و پاسپلوف که طی سالهای 1263 و 1264ق/1847 و 1848م صورت گرفت. مطالبی علمی پیرامون دریاچۀ آرال نگاشته شد (همانجا). در سالهای 1317-1320ق/1899-1902م هیأتی به سرپرستی لس برگ دریاچۀ آرال را مورد پژوهش علمی جدید قرار داد (دایره‎المعارف بزرگ شوروی، چ 2، 2/610). در فاصلۀ سالهای 1269-1300ق/1853-1883م دولت امپراتوری روسیه ناوگان کوچکی برای حرکت در دریاچۀ آرال فراهم آورد. نخستین پایگاه ناوگان مزبور بندر آرالسک بود، ولی بعدها به کازالینسک منتقل گردید. زمانی که خوانین ترکستان تابع امپراتوری روسیه نبودند، دریاچۀ آرال دریای داخلی روسیه به شمار نمی‎رفت، ولی پس از تصرف خان‎نشین خیوه توسط ارتش تزاری دریاچۀ آرال به صورت دریای داخلی روسیه درآمد (دانشنامۀ ایران و اسلام).
طی سده‎های 13 و 14ق/19 و 20م آب دریاچۀ آرال گاه بالا می‎آمد و گاه فرو می‎نشست. از این‎رو محققان دربارۀ عمق دریاچه و میزان آب آن مطالب متفاوتی ارائه کرده‎اند. از اواخر دهۀ 1950-1960م سطح آب دریاچه رو به کاستی نهاد. در فصول مختلف میزان آب دریاچه متغیر است. البته از زمانی که آبهای دو رود آمودریا (جیحون) و سیردریا (سیحون) به مصرف آبیاری می‎رسد، از میزان آب دریاچه کاسته شده است. حرارت سطح آب دریاچه در تابستان حدود ْ26 تا ْ30 سانتی‎گراد و در زمستان حدود صفر است. آب اعماق دریاچه حتی در فصل تابستان سرد است و به ْ1 تا ْ3 می‎رسد. در زمستان آب اکثر نواحی به‎ویژه بخش شمالی دریاچه یخ می‎بندد. آب و هوای منطقۀ دریاچۀ آرال معتدل است. درجۀ متوسط حرارت در تابستان ْ24 تا ْ26 سانتی‎گراد و در زمستان ْ7 تا ْ5/13 سانتی‎گراد است (دایره‎المعارف بزرگ شوروی، چ 3، 2/159). میزان بارندگی سالانه 100 میلی‎متر است. تبخیر سالانۀ آب نیز حدود 000’1 میلی‎متر است. ارتفاع سطح آب دریاچه بسیار متغیر بوده است. طی 1277-1297ق/1860-1880م سطح آب دریاچۀ آرال سخت تنزل داشت، ولی از 1297-1340ق/1880-1921م، 2 متر بالا آمد (همان، چ 2، 2/610). میزان نمک آب دریاچه در خارج از مصب رودها حدود 10٪ تا 11٪ است که در مناطق جنوب شرقی گاه به 14٪ می‎رسد. تا عمق 25 متر، آب دریاچه شفاف است (همان، چ 3، 2/159). اعماق دریاچۀ آرال از نظر حیات حیوانی و گیاهی چندان غنی نیست. در این دریاچه حدود 50 نوع جانور زندگی می‎کند که 20 نوع آن بسیار گمیاب است، مانند ماهی آزادِ ویژۀ دریاچۀ آرال. دیگر ماهیهای دریاچه عبارتند از کپور، سیم، سوف و یک نوع ماهی استورژن (سگ‎ماهی). صید ماهی از رودخانه‎ها 10٪ و از سواحل دریاچه 90٪ مجموع صید را تشکیل می‎دهد (همان، (دوم، چ 2)، 2/610). مراکز عمدۀ ماهیگیری اغلب مصب رودهایی است که به این دریاچه می‎ریزند.
ساحل شمالی دریاچۀ آرال در بعضی نقاط مرتفع است و ارتفاع بعضی از آنها به 150 متر بالاتر از سطح دریا می‎رسد. در بعضی نواحی بریدگیهایی به شکل خلیج وجود دارد. سواحل شرقی دریاچۀ آرال شنی و دارای خلیجها و جزایر متعدد است. مصب رود جیحون در ساحل جنوبی دریاچه واقع است. در سواحل غربی بردگیها زیاد نیست. منطقۀ اوست اورت (یورت) در ساحل غربی دریاچه قرار گرفته است. در این منطقه که روزگاری سیاه‎کوه نامیده می‎شد، صخره‎هایی وجود دارد که ارتفاع بزرگ‎ترین آنها 250 متر است (همان، چ 3، 2/159). بزرگ‎ترین خلیجهای دریاچۀ آرال عبارتند از: خلیج پاسکویچ ، چرنیشف ، کن ـ کامیش ، چالیتر ـ باس و ساری چاگاناک ، صحرای بزرگ قزل قوم (ریگ سرخ) در شرق دریاچۀ آرال نهاده شده است.
اهالی بومی حوالی دریاچۀ آرال ازبک، قزاق و قره‎قالپاق هستند که همگی مسلمانند. تراکم جمعیت در سواحل دریاچۀ آرال اندک است. اهالی عمدتاً به ماهیگیری اشتغال دارند. گروه اندکی نیز به دام‎پروری، شبانی و جالیزکاری مشغولند. مراکز اصلی اقتصادی این ناحیه عبارتند از شهرهای بندر آرالْسک در شمال و مویناک در جنوب دریاچه. پس از این دو می‎توان از بنادر شفچنکو ، ژوآن بالیغ ، اوپالی ، تایلاک جگن ، آق‎قلعه و کولاندی نام برد. خط آهن تاشکند ـ ساکسائول ـ اورنبورگ از شهر بندری آرالسک می‎گذرد. کشتیرانی در دریاچۀ آرال حداکثر 7 ماه در سال جریان دارد، زیرا محیط دریاچه برای کشتیرانی به مقیاس وسیع چندان مساعد نیست (همان، چ 3، 2/159).

مآخذ: ابن‎حوقل، ابوالقاسم محمد، صوره‎الارض، لیدن، 1939م؛ ابن‎خردادبه ابوالقاسم، المسالک والممالک، لیدن، 1889م؛ ابن‎رسته، احمدبن عمر، الاعلاق النفیسه، لیدن، 1891م؛ اصطخری، ابواسحاق ابراهیم، مسالک‎الممالک، لیدن، 1927م؛ همو مسالک و ممالک، به کوشش ایرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1347ش؛ بکران، محمدبن نجیب، جهان‎نامه، به کوشش محمد امین ریاحی، تهران، ابن‎سینا، 1342ش؛ بیرونی، ابوریحان، آثارالباقیه، ترجمۀ اکبر داناسرشت، تهران، امیرکبیر، 1363ش؛ حافظ ابرو، جغرافیا، فهرست میکروفیلمها، شمـ 1471؛ دانشنامۀ ایران و اسلام؛ دایره‎المعارف بزرگ شوروی، چ 2، ذیل Meotida, meoti؛ چ 3، ذیل Aralskoe more؛ گردیزی، عبدالحی‎بن ضحاک، زین‎الاخبار، به کوشش عبدالحی حببی، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1347ش؛ مسعودی، علی‎بن حسین، التنبیه والاشراف، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1356ش؛ مقدسی، محمدبن احمد، احسن‎التقاسیم، به کوشش دخویه، لیدن، 1906م؛ یاقوت حموی، ابوعبداللّه، المشترک، به کوشش ف ووستنفلد، گوتینگن، 1846م؛ نیز:

Bartold V. V., Sochineniia, Moskvaizdatelstvo Nauka, 1965; Brosset M., "Relation du pays ta auan", traduite du chinois, JA, 1828
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آرامی، نام زبان و قومی سامی که سرزمین اصلی آنان احتمالاً شمال عربستان بوده است، اینان در زمانی پیش از سدۀ 12ق م به تدریج به شام و بین‎النهرین و اسور و بابل راه یافتند و در این سرزمینها مستقر شدند و توانستند حومتهای کوچک مستقلی در نواحی شام تشکیل دهند. در سدۀ 11ق م حکومت بیت ـ ادینی را در کنار رود فرات تأسیس کردند. در استاد شاهان آسور همچنین از قلمرو سَمْعَل و حکومتهای کوچک دیگر در نواحی حمص و حلب و دمشق و غیره نام برده شده است. این حکومتها پیوسته با شاهان آسور در کشمکش بودند تا سرانجام در سدۀ 9 و 8ق به دست این شاهان از میان رفتند. آرامیان همچنین به صورت قبایل پرقدرتی در نواحی بین‎النهرین می‎زیستند. گرچه حکومتهای محلّی آرامیان از میان رفت، اما نفوذ فرهنگی آنان بر اقوام مجاور برجای ماند.
زبان آرامی یکی از مهم‎ترین اعضای گروه شمالی زبانهای سامی به شمار می‎رود. این زبان نخست به صورت زبان تکلم و سپس به عنوان زبان کتابت رواج یافت. قدیم‎ترین آثار مکتوب آن کتیبه‎هایی متعلق به سدۀ 9 و 8ق م است که در نواحی شام و بین‎النهرین به دست آمده است.
دبیران آرامی زبان در دستگاههای اداری دولت آسور به خدمت مشغول بودند و خط آرامی به سبب سهولت آن نسبت به خط میخی بیشت‎تر به کار می‎رفت.
آرامی قلمرو هخامنشی: با تصرف بابل در 539ق م به دست کوروش، پادشاه هخامنشی، امپراتوری کلده برافتاد، ولی زبان ارامی به عنوان زبان دیوانی امپراتوری نوبنیاد هخامنشی برگزیده شد. در دربار ایران و نیز در مراکز استانهای گوناگون امپراتوری هخامنشی، دبیران آرامی زبان به خدمت مشغول بودند که علاوه بر آرامی زبان آن محل مانند فارسی باستان، سُغدی، مصری و غیره را نیز می‎دانستند. بدین‎گونه مکتوبات آرامیِ رسیده را به زبان محلی برای فرمانروای ناحیه ترجمه می‎کردند و از زبان او مکتوبات ارسالی را به آرامی برمی‎گردانیدند. حتی مکاتبات میان فرمانروایان ایرانی نیز توسط همین دبیران به آرامی انجام می‎گرفت. نمونه‎هایی از آنها، نامه‎هایی است که در مصر به دست آمده و متعلق به سدۀ 5ق م یعنی زمانی است که مصر به تصرّف ایرانیان درآمد و مأموران ایرانی به مشاغل اداری در آنجا منصوب شدند. این نامه‎ها که بر روی چرم نوشته شده و به خط و زبان آرامی است، مشتمل بر دستورهایی رسمی و نیمه‎رسمی است که از سوی والی (شَهْربان = ساتراپ) ایرانیِ مصر به نام اَرْشام یا برخی مأموران عالی‎رتبۀ ایرانی خطاب به کارمندان ایرانیِ مأمور خدمت در مصر صادر شده است. از همین دوران تعدادی نامه، سند، صورت‎حساب و غیره نیز به زبان ارامی بر روی پاپیروس کشف شده که متعلق به جامعۀ یهودیان آن زمان مصر است. در خود ایرانی نیز اسناد آرامی به دست آمده است. در کشفیات تخت‎جمشید افزارهای سنگی مانند هاون، سینی، و غیره که در آیینهای دینی به کار می‎رفته، با نوشته‎هایی به زبان و خط آرامی پیدا شده است. این افزارهای تاریخ‎دار متعلّق به زمانی میان 479 تا 435ق م است. همچنین لوحه‎های گلی با نوشته‎های آرامی در همین‎جا کشف شده است. سنگ‎نوشته‎های فارسی باستان ظاهراً ترجمه‎هایی به ارامی نیز داشته‎اند. قطعاتی از ترجمۀ آرامیِ کتیبۀ داریوش در بیستون بر روی پوست در مصر به دست آمده است. زبان آرامیِ همۀ این اسناد تحت تأثیر زبان فارسی باستان است و کلمات و اصطلاحات و تعبیرات ایرانی در آنها بسیار دیده می‎شود. برخی از این کلمات ایرانیِ دخیل در آرامی بعداً از طریق این زبان وارد عربی شد مانند کَنْز، فَتْکُر (پیکر)، زرنیخ، زرد (زرّاد)، وَرْد و غیره. البته زبان تکلم در ایران و نواحی دیگر همان زبانهای محلی بوده و برای ثبت وقایع تاریخی بر سنگ و فلز از خطّ میخی استفاده می‎شده است. از همین دوران هخامنشی در نواحی مختلف آسیای صغیر و بابل اسنادی به آرامی به دست آمده است. در شمال عربستان و در فلسطین نیز کتیبه‎هایی از این دوران در دست است. پس از دوران هخامنشی زبان آرامی همچنان به حیات خود به عنوان زبان اداری ادامه داد. کتیبه‎هایی به زبان ارامی در ارمنستان و گرجستان به دست آمده است. در افغانستان و پاکستان غربی (تاکسیلا، نزدیک راولپندی) 4 کتیبه به آرامی از آشوکا از سدۀ 3ق م کشف شده است. خط خروشتی هندی نیز از خط آرامی اقتباس شده است. با روی کار آمدن سلسله‎های ایرانی به تدریج زبان آرامی در ایران از استعمال افتاد و به جای آن زبانهای ایرانی میانه مانند پارتی، سّغدی، فارسی میانه (پهلوی)، خوارزمی و غیره به کار رفت، ولی الفبای این زبانها از خطّ آرامی اقتباس شد. سنت آرامی‎نویسی موجب شد که تعدادی کلمات آرامی، خصوصاً افعال، ضمایر، حروف اضافه و ربط، در این زبانها به کار رود. این کلمات آرامی‎الاصل که اصطلاحاً هُزوارش نامیده می‎شود، فقط در خط نوشته می‎شد، ولی در تلفظ معادل ایرانی آنها به کار می‎رفت، مثلاً «لحما» می‎نوشتند و به فارسی میانه «نان» می‎خواندند.
در خارج از قلمرو ایران در فاصلۀ میان سدۀ اول ق م و سدۀ 3م کتیبه‎هایی در قلمرو قدیم نَبَطیان، از شمال حجاز تا مرزهای مدیترانه‎ایِ سوریه، کشف گردیده و نیز کتیبه‎هایی در بخشهای شمالی‎تر یعنی در پالمیر به دست آمده که به زمانی میان سدۀ اول ق م تا 272م (سال برافتادن این شهر) تعلق دارند. این آثار به گونه‎ای از آرامیِ نزدیک به آرامیِ هخامنشی به نگارش درآمده‎اند.
آرامیِ کتاب مقدّس: بخشهایی از عهد عتیق به زبان آرامی در دست است: قسمتی از کتاب عزرا (ح 300ق م)، قسمتی از کتاب دانیال (قرن 2ق م)، 2 واژه در سِفْر تکوین و سوره‎ای از کتاب ارمیا. نیز اصل برخی از کتابهای آپوکریف به زبان آرامی بوده که بعدها از میان رفته است. این بخشها از زمانهای گوناگون به فاصلۀ 3 قرن است و اختلافات لهجه‎ای نیز در آنها دیده می‎شود. چنین می‎نماید که روزگاری همۀ کتاب دانیال به آرامی که زبان متداول در ناحیۀ فلسطین بوده، وجود داشته است. اصطلاحاً آرامیِ به کار رفته در این بخشها را آرامی کتاب مقدس نامیده‎اند.
بنا بر نظر زبان‎شناسان، از اوایل دوران مسیحیّت، آرامی به 2 گروه غربی و شرقی تقسیم شد که حدفاصل میان سرزمینهای متکّمان به آنها رود فرات و صحرای شام است. تفاوتهای زبانی میان این دو گروه حاصل از اختلاف سرزمینها و اقوام و فرهنگها و مذاهب است. آرامی غربی شامل نَبَطی، پالمیری (شمال شرقی دمشق)، آرامی مسیحیان فلسطین و آرامی یهودی است. ترگومها ترجمه‎ها و تفاسیر آرامی کتاب مقدّس است و به دوران مسیحیّت تعلق دارد، و نیز تَلمود اورشلیم (سدۀ 4 و 5م) و برخی کتیبه‎های آرامی به زبان متداول در فلسطین است. از اوایل دوران اسلامی، عربی به تدریج جای زبان آرامی غربی را در فلسطین و سوریه گرفت. اما هنوز گونه‎ای از آن در روستاهای نزدیک دمشق رواج دارد. از دوران مسیحیّت به بعد آرامی شرقی به 3 لهجه در منتهای ادبی و کتیبه‎ها به کار رفته است: آرامی یهودی ـ بابلی، مندایی و سُریانی. آرامی یهودی ـ بابلی اساساً زبان «تَلمود بابلی» است که به سدۀ 5 و 6م تعلّق دارد. مندایی زبان فرقۀ گنوستیکی است که در سدۀ اول م نشأت گرفته و آثار مکتوبی از آنان برجای است. سریانی اصلاً زبان اِدِسا (رّها)ست. آرامی شرقی به تدریج جای خود را به زبان عربی داد، ولی گونه‎ای از آن در میان مسیحیان و یهودیان در نواحی حدود شرق ارومیه به کار می‎رود و در آن نفوذ زبانهای دیگر مانند فارسی، کردی، ترکی و عربی دیده می‎شود.
وجود زبان آرامی در مناطقی که عربی جای آن را گرفت، موجب گردید که بسیاری کلمات از آن زبان، یا به واسطۀ آن زبان، در عربی به وام گرفته شود مانند طاحون، کتان، ناطور، خردل، شاقول، خراج و غیره.
خط آرامی مقتبس از خط فنیقی است و دارای 22 حرف است که از راست به چپ نوشته می‎شد. برای ضبط بعضی مصوّتهای بلند از صامتها (یعنی همزه، ﻫ، و، ی) استفاده می‎کردند. خطوط گوناگونی مانند عبری، نَبْطی، عربی، پالمیری، سُریانی و خطوط معمول در ایران مانند پهلوی، سُغدی، خوارزمی و خطّ خروشتی در هند از آن اقتباس شده است.

مآخذ: مانسوخ، رودلف، «زبان آرامی در دورۀ هخامنشی»، مجلۀ دانشکدۀ ادبیّات و علوم انسانی، تهران، 10، شمـ 2 (دی 1341)، صص 176-202، شمـ 3 (فروردین 1342ش)؛ صص 324-356؛ نیز:

Bowman, R., Aramaic Ritual Texts from Persepolis, Illinois, 1970; Cowlwy, A., Aramaic Papyri, Oxford, 1923 (Reprint Osnabrück, 1967), Imtroduction, pp. XIII-XXXII; Driver, G. R. Aramaic Documents of The Fifth Century B. C., Oxford, 1957, Introduction, pp. 1-19; Dupont-Sommer, A., Les Araméens, Paris , 1979, pp. 79-104; Frānkel, S., Die Aramaischen Fremwörter im Arabischen, 1886, (Reprint Hildesheim), 1962; Greenfield, j., and Porten, B., The Bisitun Inscription of Darius The Great, Aramaic Version, London, 1982, Introduction, pp. 1-4; Henning, W. B., Handbuch der Orientalistik, Iranistik, I, Leiden-Köln, 1958, pp. 22-24, 37-40, Meillet, A., Les langues du monde, Paris, 1952, II/119-129
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آرایشِ نِگار، نام بخشی از سروده‎های صائب تیریزی، سرایندۀ نام‎آور سبک هندی (1016-1081ق/1607-1670م). صائب در زمان زندگی خویش گزیده‎های گوناگونی از اشعار خود فراهم آورد و آنها را طبقه‎بندی کرد و نامهایی بر آنها نهاد. از جمله اشعاری را که در وصف سراپای اندام معشوق سروده بود، در مجموعه‎ای گرد آورد و آن را مرآت‎الجمال نامید. همچنین است آرایشِ نِگار حاوی اشعاری که در آنها نام آینه و شانه آمده است، در یک نسخۀ خطی از دیوان صائب که احتمالاً به خط خود اوست و به شمارۀ 1007 در کتابخانۀ مجلس شورای ملی (سابق) نگهداری می‎شود، بخش آرایش نگار 12 صفحه و مجموعاً 216 بیت را فرا می‎گیرد. از اینظگونه گزیده‎ها که صائب از اشعار خود فراهم آورده است. نسخه‎هایی در کتابخانه‎های مختلف موجود است.

مآخذ: آقابزرگ، الذریعه، 9/569-570، 19/106؛ شورای ملی (سابق)، فهرست خطی، 3/255-256؛ صائب تبریزی، محمدعلی، دیوان اشعار، به کوشش امیری فیروزکوهی، تهران، انجمن آثار ملی، 1345ش، ص 69؛ مشار، خانبایا، فهرست چاپی فارسی، 2/2327؛ منزوی، احمد، فهرست خطی فارسی، 4/2618.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آربِری، آرتورجان (1905-1969)، خاورشناس انگلیسی. خانوادۀ وی فقیر و پدرش افسر پایین رنبۀ نیروی دریایی بود. از 12 سالگی در پی کسب روزی به کار پرداخت و در همان حال به مدرسۀ متوسطه راه یافت. به مطالعۀ یونانی و لاتین علاقۀ بیش‎تری نشان داد و پیش از ورود به دانشگاه این 2 زبان را به خوبی فرا گرفت و اغلب آثار کلاسیک را به زبان اصلی مطالعه کرد. در 1924 به کالج پمیروک در دانشگاه کمبریج وارد شد و 3 سال بعد موفق به اخذ درجۀ لیسانس در زبانهای باستانی از این مرکز گردید. پس از آن با استفاده از بودجۀ اوقاف ادوارد براون به تحصیل زبانهای فارسی و عربی در همان کالج پرداخت. در مدت 2 سال دورۀ زبان و ادبیات عربی در همان کالج پرداخت. در مدت 2 سال دورۀ زبان و ادبیات عرب را به پایان رساند. عربی را نزد رینولد نیکلسون و فارسی را نزد پروفسور لوی فراگرفت. پس از دریافت دومین گواهینامۀ لیسانس، به تحقیق در ادبیات عرب و ترجمۀ مواقف اثر نِسفَّری پرداخت. کالج پمبروک در 1931 او را به عنوان محقق وابسته به عضویت پذیرفت و جایزۀ اول براون را به وی داد. او به هزینۀ این کالج به قاهره رفت تا در آنجا به تحقیق و مطالعه بپردازد. در مدت اقامت در قاهره با ساریناسیمون از اهالی رومانی آشنا شد و در 1932 با وی ازدواج کرد. پس از آن از فلسطین، لبنان و سوریه دیدن کرد. بعد به انگلستان برگشت و باز به مصر رفت و در دانشگاه قاهره به سمت استادی و ریاست گروه زبانهای کهن (یونانی و لاتین) منصوب شد (1932-1934). در 1934 بار دیگر به میهن بازگشت و مدت 2 سال به عنوان کتابدار در کتابخانۀ دیوان هند به کار پرداخت. در طول جنگ رئیس تبلیغات دولتی به زبان عربی بود و جزواتی نیز منتشر کرد. در 1944 پس از کناره‎گیری مینورسکی از استادی زبان فارسی دانشگاه لندن، به جای او انتخاب شد. 2 سال بعد به مقام استادی رشتۀ عربی و ریاست بخش مطالعات خاورمیانه ارتقا یافت. در 1947 پس از استعفای استوری ، برای اشغال کرسیی استادی زبان عربی به کمبریج بازگشت و تا پایان عمر در آنجا ماند. بر اثر مساعی وی در کمبریج کرسی مستقلی برای تدریس زبان و ادبیات فارسی ایجاد گردید. او عضو فرهنگستان و عضو وابستۀ فرهنگستان ایران و مصر و مجمع علمی دمشق و نایب رئیس کمیتۀ ترجمۀ یونسکو بود. در 1948 انجمن خاورشناسان بریتانیا را تشکیل داد. در کار آربری دقت‎نظر و کنجکاوی مینورسکی، نیکلسون و نظایر آنان دیده نمی‎شود. با این حال، آثار وی از نظر تنوع و تعدد و نیز جامعیتِ آرایی که عرضه می‎کند، و نیز به سبب نثر روان و بیان ساده و شاعرانه‎ای که در نگارش یا ترجمه به کار می‎برد، از شهرت فراوانی برخوردار است. ترجمۀ وی از قرآن مجید گرچه از صحت و دقت کافی بهره‎مند نیست، مشهورترین ترجمۀ انگلیسی این کتاب آسمانی به شمار می‎آید. او نویسندۀ‎ای پرکار بود و اثار ارزندۀ فراوانی از تحقیق و تصحیح و ترجمه به صورت کتاب و مقاله به انگلیسی و فارسی از وی به جا مانده است. فهرست اثارش را فرهنگ جهانپور در مجلۀ راهنمای کتاب آورده است. (س 1348، شمـ 9 و 10، صص 496-501) از آن میان شعر جدید فارسی را فتح‎اللّه مجتبایی (تهران، 1334ش)، شیراز را منوچهر کاشف (تهران، 1346ش) و جزوۀ کم‎حجم تحقیقات و مطالعات انگلیسیها در باب فارسی را فرنگیس شادمان (تهران، 1323ش)، به فارسی برگردانده‎اند. برخی مقالات وی در مجلۀ روزگار نو که سردبیری آن را به عهده داشت، به چاپ رسیده است. (برای آگاهی از مقالات او به زبان فارسی، نکـ ایرج افشار، 1 و 2/45، 82، 665، 687، 720، 729، 750).

مآخذ: آربری، آرتورجان، شیراز، ترجمۀ منوچهر کاشف، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1352ش، مقدمه؛ افشار، ایرج، فهرست مقالات فارسی، تهران، جیبی، 1339-1350ش، جمـ ؛ جهانپور، فرهنگ، «آربری. ا ج»، راهنمای کتاب، شمـ 9 و 10، آذرودی 1348ش، صص 491-501؛ ربیکا، یان، تاریخ ادبیات ایران، ترجمۀ عیسی شهابی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1354ش، ص 349؛ سلماسی‎زاده، جواد، «به یاد پروفسور آربری»، وحید، س 6، شمـ 12 (آذر 1348ش)، صص 1084-1088؛ طاهری، ابوالقاسم، سیر فرهنگ ایران در بریتانیا، تهران، انجمن اثار ملی، 1352ش، صص 308، 415، 443.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آرْپاخان، یا آریاکاوون ، پسر سوسه پسر سنکقان پسر ملک تیمور پسر اریغ بوکا یا اریق بوقا (بوکا) پسر تولی‎خان پسر چنگیزخان، فرمانروای مغولی که در 13 ربیع‎الثانی 736ق/30 نوامبر 1335م پس از مرگ سلطان ابوسعید بهادر پسر اولجایتو (سلطان محمد خدابنده) به حکومت رسید و در شوال همان سال (مۀ 1336م) کشته شد.
نام اصلی او «آرپاکاوون» است و کاوون در زبان مغولی به معنی شاهزاده از اولاد چنگیز یا برادرانش به کار رفته است و نیز به گونۀ مطلق به معنی پسر است (دورفر، I/455-456، شمـ 321). از این جهت است که ابن‎حجر عسقلانی (1/413) نام او را اَرْبَکَوُون و ابن‎تغری بردی (2/290) نام او را اَرْبَکَوُن آورده است. تلفظ «آرپا» هم به درستی دانسته نیست. نظام‎الدین شامی (ص 12) و شرف‎الدین یزدی (72 الف) آن را در دو جا ارپه بیک و در یک‎جا ارپاخان آورده است. در سکه‎ای که از او به دست آمده و در تفلیس ضرب شده است، نامش ارپاخان است (عزاوی، 55). تلفظ هجای نخستین به درستی دانسته نیست، زیرا عبدالرزاق سمرقندی در یک‎جا (ص 100) نام او را اورپای کاون و در حاشیه اوپای آورده است. به گفتۀ اشپولر نام او در چینی A-Poli-ma-x-xan-mu بوده است (ص 128). قرائت اورپای یعنی قرائت هجای نخستینِ کلمه را ابن‎حجر عسقلانی (1/413) نیز به‎طور ضمنی تأیید می‎کند، زیرا می‎گوید: «ویقال ارخان»؛ و می‎دانیم که اورخان به ضم الف و اشباع آن از اعلام ترکی است. نام پدر آرپاخان را سمرقندی (ص 122) و خواندمیر (3/221) و خوافی (ص 46) سوسه آورده‎اند و نطنزی (ص 157) جوشکاب آورده است. اما بیش‎تر اطلاعات نطنزی دربارۀ آرپاخان نادرست است و از این‎رو به این گفتۀ او اعتمادی نیست. نام پدر سوسه را سمرقندی و خوافی و خواندمیر (همانجایها) سنکقان گفته‎اند، ولی حافظ ابرو سفیان گفته است که قطعاً نادرست است و بایستی در اصل سنقان بوده باشد به حذف حرف «کاف» نام پدر سنکقان، اریغ بوکا یا اریق بوکا (بوقا) است که در برخی از منابع به تحریف، آرتق آمده است و او پسر ششم تولی‎خان پسر چنگیزخان است که مادر او مادر قوبیلای قاآن و هولاکوخان نیز بوده است. این اریغ بوکا در تاریخ مغول مشهور است زیرا بر سر منصب خانی بزرگ با قوبیلای قاآن جنگیده و از او شکست خورده و در زندان او جان سپرده است.
از گذشتۀ آرپاخان پیش از رسیدن به پادشاهی در کتابهای فارسی اطلاعی نیست. ابن‎تغری بردی (همانجا) می‎گوید: «کان اَبُوه جُنْدیّاً و قدقُتِلَ» (پدرش سپاهی بود و کشته شد). قاضی احمد غفاری می‎نویسد: در هنگامی که سلطان ابوسعید در خراسان بود، از توران زمین پیش وی آمد (جهان‎آرا، 215). حسینعلی باستانی راد به استناد نامه‎ای که از انشای ابن‎یمین فریومدی در آخر دیوان او (صص 714، 715) از یوسف اهل جامی (فراید غیاثی) نقل کرده است، زادگاه آرپاخان را فریومد پنداشته است. اما این فرمان از قول حاکم خراسان در زمان سلطنت آرپاخان است. به فحوای همین فرمان آرپاخان او را مانند گذشته (یعنی زمان سلطن ابوسعید) بر حکومت خراسان بداشت و او نیز به شکرانۀ آن، به قصبۀ فریومد که به گفته‎اش «مسقط رأس» او بود، بذل توجه کرد و رعایا و ارباب آن قصبه را از مالیاتِ (در فرمان: تمغا) میوه‎ها و دامهای شیرده معاف کرد. پس قصبۀ فریومد زادگه حاکمی بود که آرپاخان بر خراسان گماشته بود، نه زادگاه خود آرپاخان. پس آنچه باستانی راد گفته، درست نتواند بود.
ابن‎حجر عسقلانی (همانجا) نیز به کشته شدن پدر او اشاره می‎کند و بعد می‎گوید: «وی همچون مردی سپاهی در میان تودۀ مردم بزرگ شد». ابن‎تغری بردی (همانجا) گوید: «این اَرْبَکون ترسا بود»، اما او اگر به هنگام جوانی و از جهت پدر و مادر نصرانی بوده باشد، به هنگام سلطنت نصرانی نبوده است.
سلطان ابوسعید، آخرین پادشاه ایلخانی از نسل هولاکوخان، گویا روزی در زمان حیات خود گفته بود که چون از فرزندان هولاکو کسی شایستۀ خانی نباشد، پادشاهی به آرپای کاوون که از نسل تولی پسر چنگیز است، می‎رسد. ابوسعید تنها فرزند اولجایتو بود و از غازان نیز فرزند ذکور برجای نمانده بود و چون او در 13 ربیع‎الثانی 736ق/30 نوامبر 1335م درحدود اَرّان و شروان در لشکرکشی برای دفع حملۀ اوزبک‎خان پادشاهِ دشت قبچاق درگذشت. غیاث‎الدین وزیر، پسر خواجه رشیدالدین طبیبِ وزیر، او را بر تخت سلطنت نشانید. چون غیاث‎الدین وزیر مرگ ابوسعید را در اردو حس کرد. آرپاخان را از «خیل خانۀ» او طلبید و «با او قراری داد» (حافظ ابرو، 190؛ قس: عبدالرزّاق سمرقندی، 123). مضمون این قرارداد ظاهراً آن بوده است که وزیر سخن ابوسعید را جامۀ عمل بپوشاند و او ا به سلطنت بردارد و آرپاخان نیز وزیر را چون گذشته در منصب وزارت نگاه دارد. ابن‎حجر (همانجا) اشاره‎ای به سخن ابوسعید ندارد، بلکه گوید: «چون ابوسعید مرد، وزیر درآمد و گفت: این مرد از بزرگان قاآن است و لشکریان با او بیعت کردند». ظاهر این سخن می‎رساند که اطرافیان ابوسعید او را چنانکه باید نمی‎شناخته‎اند و وزیر اسباب بیعت او را فراهم کرده است و این درست‎تر می‎نماید. به گفتۀ حافظ ابرو وزیر «به رای رزین و عقل دوربین، تدبیرات شایسته فرمود تا تمامت امرا یکدل و یک زبان شده ابواب مخالفت و منازعت مسدود گردانیدند» (ص 189). امیران مغول در دربار ابوسعید در زمان حیات او با یکدیگر سخت اختلاف داشتند و در درون حرمسرای شاهی نیز توطئه‎هایی در جریان بود. بغداد خاتون دختر امیر چوپان و زن محجوب ابوسعید نفوذ بسیاری در میان برخی از امیران داشت، اما حاجی خاتون مادر ابوسعید به دلیل آنکه پسرش امیر چوپان را کشته بود، با چوبانیان میانۀ خوبی نداشت و او نیز در میان برخی از امیران ابوسعید طرفدارانی داشت.
به هر حال، روز پس از درگذشت ابوسعید، آرپاخان را به سعی خواجه غیاث‎الدین وزیر به سلطنت برداشتند و روز دیگر به شیوۀ مغول خوانین و دختران و دامادان به اتفاق آقاواینی (شاهزادگان بزرگ و کوچک) او را بر تخت نشاندند. حاجی خاتون مادر ابوسعید به سلطنت او رضایت نمی‎داد و سرانجام با کوشش وزیر راضی شد و گفت: «چون ابوسعید نمانده سلطنت به هر که خواهید بدهید الا چوپانیان» (حافظ ابرو، 190). حافظ ابرو گوید که چون تاج مرصع ابوسعیدی بر سر او نهادند، روی به ارکان دولت کرد و گفت: «مرا چون دیگر پادشاهان تجمل و تنعم در خورد نیست و از کمر زرین و کلاه مرصع مرا پشمینۀ میان بند و از نمد روسی کلاهی کافی است و بعد از این بر من خواب و خورد حرام است. از لشکر متابعت و از من موافقت». این مطلب گفتۀ ابن‎حجر عسقلانی را که او مردی سپاهی بود و در میان مردم بزرگ شده بود، تأیید می‎کند و می‎رساند که او با پشمینۀ میان بند و نمد روسی خو گرفته و بزرگ شده بود.
ظاهر عبارت حافظ ابرو و عبدالرزاق سمرقندی (ص 123) آن است که او روز جمعه به مسجدجامع رفت و خطبۀ سلطنت را به القاب او «معزالدنیا والدین» خواندند، اما جریان حوادث باید چنان باشد که عبدالرزاق سمرقندی در جای دیگر (ص 100) گفته است، یعنی اینکه آرپای کاوون را پیش از تجهیز و تکفین ابوسعید نامزد پادشاهی کردند و پس از آن مراسم تجهیز و تکفین او را به جای آوردند و همراه پیکر او از نواحی شروان و قراباغ ارّان (یعنی محل اردوی ابوسعید) به جانب سلطانیه روان شدند و او در موضع «شرویاز» به خاک سپردند و پس از آن آرپاخان را بر تخت نشاندند و او روز جمعه به مسجدجامع (سلطانیه) رفت.
حافظ ابرو می‎نویسد: آرپاخان ابتدا مناصب اشخاص را تغییر نداد اما اندیشید که با وجود کسانی که در زمان اِدبار او در مسند اقبال بودند، مملکت او را مسلّم نخواهد گردید؛ و درصدد برآمد که آنها را از میان بردارد. بغداد خاتون زن ابوسعید و دختر امیر چوپان با دیدِخواری در او می‎نگریست. آرپاخان توطئه‎ای به او نسبت داد و اطرافیان او، آن خاتون را متهم کردند که با پادشاه اوزبک دشمن ابوسعید و پادشاه دشت قبچاق که به حدود اَرّان و آذربایجان لشکرکشی کرده بود، ارتباط دارد و به همین جهت شوهر خود ابوسعید را زهر خورانده است. پس به بهانۀ آنکه «در لشکر بر ننشست» خواجه لؤلؤ را فرستادند تا او را در حمام به قتل آورد و این، در اواخر ربع‎الاول 736ق/اوایل نوامبر 1335م بود. ظاهراً مقصود از اینکه او «در لشکر بر ننشست» و یا «در لشکر بر نشستن کسالت نمود»، این بود که در لشکرکشی ابوسعید برای دفع اوزبک‎خان همراهی نکرد که این معنی را نشانۀ ارتباط او با اوزبک دانسته‎اند. حاجی خاتون مادر ابوسعید و خواهر امیرعلی پادشاه، خواجه لؤلؤ را پیش برادر خود که والی دیار بکر بود فرستاد و «صورت احوال باز نمود و امیرعلی به استعداد مقاومت مشغول شد» (حافظ ابرو، 191). حاجی خاتون مخالف چوپانیان بود و بغدادخاتون دختر امیرچوپان بود و او به دست همین خواجه لؤلؤ کشته شد. پس قاعدتاً حاجی خاتون نمی‎بایست مخالف کشته شدن بغدادخاتون باشد. بنابراین، باید حدس زد که فرستادن خواجه لؤلؤ نزد امیرعلی پادشاه، به دلیل مخالفت حاجی خاتون با قتل بغدادخاتون نبوده است، بلکه حاجی خاتون خواسته بود برادر خود را از نقشۀ آرپاخان در مورد قتل و از میان برداشتن امرای بزرگ ابوسعید و ازجمله خود امیرعلی پادشاه آگاه سازد. آرپاخان برای اجرای این نقشه، دست به کارهای دیگر زد، ازجمله آنکه در روز استفتاح، در ماه رجب سال 736ق/فوریۀ 1336م شرف‎الدین محمود شاه اینجو را که ثروتمندترین فرد قلمرو ایلخانی بود، به بهانۀ اینکه پسری از احفاد قنقرتای پسر هولاکو را نگاه داشته است «ناپرسیده به یاسا رسانید» و خود آن پسر را با دو شاهزادۀ دیگر از نسل هولاکو که شهرتی نداشتند، خفه کرد. فرزندان محمودشاه اینجو که در تبریز بودند، پس از شنیدن این خبر گریختند: امیر مسعودشاه به جانب روم رفت و امیرمحمد و جمال‎الدین شیخ ابواسحاق پیش امیرعلی پادشاه رفتند. شاهزاده توکل قُتْلُغ از نسل اوکتای قاآن با دو پسر زیبا روی خود از ماوراءالنهر به او پناه آوردند و آرپاخان او را که به سلطنت از خود شایسته‎تر می‎دید، با آن دو پسرش بکشت و این امور به جای آنکه سبب تقویت سلطنت او گردد، موجبات زوال آن را فراهم آورد. آرپاخان برای تقویت حکومت خود دست به کاری دیگر هم زد و آن ازدواج با ساتی‎بیک دختر اولجایتو و خواهر سلطان ابوسعید بود و این به امید آن بود که امرای طرفدار خانوادۀ ابوسعید و اولجایتو از او پشتیبانی کنند. می‎گویند: «به سبب این مواصلت کار دولتش تقویت تمام یافت» (حافظ ابرو، 192).
آرپاخان از لحاظ سیاست خارجی موفق بود، زیرا چنانکه اشاره شدو اوزبک پادشاه از سلاطین جوچی‎نژاد دشت قبچاق (آلتون اردو) که از سالها پیش با ابوسعید سر جنگ داشت، در سال آخر سلطنت ابوسعید به قصد اَرّان و آذربایجان تا کنار آب «کر» لشکر آورده بود. ابوسعید نیز به مقابلۀ او شتافته و در اران بر اثر بیماری درگذشته بود و آن حرکت او بی‎نتیجه مانده بود. ظاهراً اوزبک پادشاه در همان زمستان قصد ادامۀ لشکرکشی داشت و از این‎رو آرپاخان برای دفع او به آن سوی شتافت. سپاهیان از دو سوی، گذرگاههای رود کر را گرفتند، ولی آرپاخان توانست از گذرگاهی عبور کند و از قای لشکر اوزبک پادشاه درآید. در این میان اخباری ناخوشایند به اوزبک پادشاه رسید، زیرا از خوارزم گزارش دادند که قتلغ تیمور که مدار مملکت اوزبک بر او بود. وفات یافته است (حافظ ابرو، 191) و او ناچار خود را به آن سویِ در بند انداخت و از تعرض به ممالک آرپاخان چشم پوشید. این ادثه در داخل برای آرپاخان موفقیتی به شمار آمد و مهابت او در دلها جای گرفت. امیرعلی پادشاه خال ابوسعید و والی دیار بکر پس از آگاهی از وضع دربار آرپاخان و اطلاع از تصمیم او برای از میان بردن بزرگان و امرای دوران ابوسعید، خبردار شد که جمعی از امرای آرپاخان یعنی آنان که در زندان ابوسعید بودند و اکنون پس از رهایی اطراف او را گرفته‎اند، در نهان از کارهای آرپاخان خشنود نیستند و با او مخالفند. پس بر حکومت آرپاخان به بهانۀ آنکه بی‎مشورت او صورت گرفته است، اعتراض کرد و علناً با او به مخالفت برخاست. دلشاد خاتون دختر دمشق خواجه و نوۀ امیر چوپان که زن ابوسعید بود نیز از «اردو» بیرون رفت و رهسپار بغداد گردید و چون آبستن بود، امرای آنجا و امیرعلی پادشاه منتظر ماندند که اگر پسری بزاید، او را به جای ابوسعید به سلطنت موسوم گردانند، اما چون دختری آورد، امیرعلی پادشاه با امرای مخالف آرپاخان در دیار بکر و عراق متحد شد و یکی از احفاد هولاکو را که از نسل بایدو بود و موسی‎خان نام داشت، به پادشاهی برداشت که البته عنوانی ظاهری بود و قدرت واقعی در دست امیرعلی پادشاه بود.
حافظ ابرو (ص 193) و به پیروی از او عبدالرزاق سمرقندی (ص 125) نوشته‎اند که امیرعلی پادشاه از قوم اوپرات (از طوایف مغول) و از نسل تنگز معروف به گورکان بود. به گفتۀ آنان تنگز با اریغ بوکا جد آرپاخان دشمنی داشت و به هنگام قیام اریغ بوکا بر برادرش قوبیلای قاآن با او جنگیده و او را نزد قاآن برده بود. قوبیلای به پاداش این خدمت، تنگز را بر کشیده و دختر هولاکو را به او داده بود. گویا از آن زمان به بعد میان اولاد اریغ بوکا و تنگز دشمنی دیرینه بود و چون آرپاخان که از نسل اریغ بوکا بود به سلطنت رسید، امیرعلی پادشاه با او به مخالفت برخاست.
معلوم نیست گفتۀ حافظ ابرو بر پایۀ چه مأخذی است، زیرا چنانکه از گفتۀ رشیدالدین فضل‎اللّه (1/624) برمی‎آید، در جنگ قوبیلای با اریغ بوکا، اقوام اویرات در سپاه اریغ بوکا بودند و در شکست او بسیاری از افراد اویرات کشته شدند. از سوی دیگر، در گفتار رشیدالدین فضل‎اللّه در ذکر گرفتاری اریغ بوکا به دست قوبیلای، سخنی از تنگز و قوم اویرات نیست. آنچه به نظر درست می‎نماید، این است که هولاکوخان دختری به نام تودوکاج داشته که زن تنگز بوده است و پس از او زن نوه‎اش چچاک گورکان شده است. نیز قویلون خاتون که خاتونِ بزرگ ارغون (پسر اباقاخان) بود، دختر همین تنگز گورکان بوده است (رشیدالدین فضل‎اللّه، 1/79). بنابراین، میان خاندان پادشاه ایلخانی ایران هم شوهرِ خواهر امیرعلی پادشاه بوده است و به همین دلایل امیرعلی نمی‎خواسته سلطنت از خاندان هولاکو بیرون رود؛ اما علت مهم‎تر آنکه با مرگ ابوسعید عرصه از مرد مقتدری خالی مانده بود و امیرعلی پادشاه که رئیس قوم اویرات بود، می‎خواست قدرت را به دست بگیرد.
به گفتۀ حافظ ابرو، آرپاخان از امیرانی که در نهان با امیرعلی پادشاه «مواضعه» داشتند، احساس غدر و مکر کرده بود و می‎خواست به دفع ایشان اقدام کند، اما غیاث‎الدّین وزیر به امیران خائن و امیرعلی پادشاه وقعی نمی‎نهاد و دشمن را خوار می‎پنداشت و از این‎رو مانع آن شد که آرپاخان به دفع ایشان بپردازد.
امیرعلی پادشاه که «مردی مکار و مزور بود»، پس از آنکه موسی‎خان را به سلطنت برداشت، امرای اویرات را جمع کرد و به اشارت ایشان و امیران دیگر که در سرزمین عرب بودند، روی به آرپاخان نهاد و امرای او را نهانی به سوی خود خواند. آرپاخان نیز امرای بزرگ را جمع کرد و با لشکری به مقابلۀ امیرعلی پادشاه شتافت. به گفتۀ حافظ ابرو (ص 194) امرا «جنگ نمی‎جستند مگر به صلح انجامد و لشکر به خیره تلف نشود»، اما حقیقت آن است که چون در نهان با امیرعلی پادشاه یکی بودند، «جنگ را کارِهْ بودند». حافظ ابرو می‎گوید: امرا به وزیر پیغام می‎دادند که صلح کند و امیرعلی پادشاه را امارت دهد تا به اردو درآید و در عداوت نیفزاید، اما وزیر تن به صلح در نمی‎داد. تا اینجا حق با وزیر بود، زیرا این امرا در حقیقت می‎خواستند که امیرعلی پادشاه با حالت صلح و منصب امارت به اردو بیاید و پس از استقرار در اردو بر طبق «مواضعه»ای که با او داشتند، او را از میان بردارند. وزیر این را می‎دانست و از این‎رو به درخواست صلح امرا وقعی ننهاد، اما اشتباه وزیر در جای دیگر بود و آن این بود که آرپاخان می‎خواست تا «جمعی را که به هواداران علی پادشاه متهم بودند از میان بردارد». اما وزیر نه به این امرا اهمیت می‎داد و نه به سپاه امیر چوپان را با دیگر امیران و لشکریان فراوان از راه قراباغ ارّان به جنگ ایشان روانه کند. این عده در کنار رود تغتر (یا تغاتو، سیمینه‎رود کنونی) به مخالفان رسیدند و روز چهارشنبه 17 رمضان 736ق/29 آوریل 1336م جنگ در پیوستند. مورخان گفته‎اند که «صاحبْ طالع وزیر، مشتری بود» و از قضا آن روز به اصطلاح نجوی روز «احتراق مشتری» بود. اگرچه لشکریان آرپاخان از لحاظ شمار بسیار بودند، اما برخی از امیران در دل با آرپاخان و وزیر بد بودند. به گفتۀ حافظ ابرو آرپاخان و وزیر، افزون بر شتابکاری در جنگ، اشتباه دیگری کردند و آن اینکه سیاه را به دو قسمت کردن سپاه نیست، زیرا هر سپاهی در صورت واحد خود دارای قلب و میمنه و میسره است. شاید مقصود حافظ ابرو آن است که آرپاخان اصلاً میسرۀ سپاه را به فرماندهی وزیر به جای دیگری فرستاد که در این صورت معنی دو قسمت شدن سپاه درست می‎شود. به هر حال، در حین جنگ امیرانی که دل با آرپاخان و وزیر بد داشتند، طوق (علم) آرپاخان را بینداختند و پیش دشمنان او تاختند. آرپاخان دلیرانه پایداری کرد، اما امیرعلی پادشاه که مردی مکار بود، دو تن را مأمور ساخت که هر کدام به یک قسمت از سپاه مخالف بروند و در هر قسمت شایعه افکنند که آن قسمت دیگر شکست خورده است. این نیرنگ کارگر افتاد و هر دو قسمت سپاه روی از جنگ برتافتند و راه گریز در پیش گرفتند. امیر سورغان پسر امیر چوپان به گرجستان رفت و غیاث‎الدین وزیر و برادرش پیرسلطان پایداری کردند، ولی سرانجام راه گریز در پیش گرفتند. لشکر امیرعلی پادشاه و موسی‎خان به دنبال هزیمتیان روانه شدند و وزیر و برادرش را روز پنج‎شنبه در سه گنبدان مراغه بگرفتند و پیش علی پادشاه بردند. علی پادشاه نخست ایشان را اکرام کرد و اگرچه از وزیر آزار دیده بود، می‎خواست او را ببخشد، اما امرای دیگر مخالفت کردند و او را روز دوشنبه 21 رمضان 736ق/3 مه 1336م به قتل آوردند و برادرش پیرسلطان را نیز با چند امیر دیگر بکشتند. آرپاخان را در سجاس (در نزدیکی زنجان) گرفتند و به اوجان بردند و روز چهارشنبه 3 شوال 736ق/15 مۀ 1336م به کسان ملک شرف‎الدین محمود شاه اینجو دادند تا به قصاص خون او به قتلش آورند. در مقدمۀ ظفرنامۀ شرف‎الدین علی یزدی (عکسی تاشکند، برگ 72 الف) جنگ آرپاخان و امیرعلی پادشاه در صحرای «جغاتو» یاد شده است. قاضی‎احمد غفاری (ص 267) نیز جنگ را در همانجا دانسته است. جغاتو به مغولی همان زرینه‎رود است که پس از پیوستن به تغاتو به دریاچۀ ارومیه می‎ریزد. احمد خوافی (ص 47) قتل آرپاخان را روز چهارشنبه 23 رمضان یا 5 شوال 736ق/5 یا 17 مۀ 1336م و قتل وزیر را در 15 رمضان/27 آوریل همان سال گفته است. در دیوان خواجو در دو جا ذکر آرپاخان آمده است: یکی در قصیده‎ای که در مدح او (ص 107) که لقب او را «جلال‎الدنیا والدین» گفته است و دیگر در ترکیب‎بندی در رثای او (ص 153) که در آنجا لقب او را «جلال‎الدوله والدین مهدی» آورده است.

مآخذ: ابن‎تغری بردی، یوسف، المتهل الصافی، به کوشش احمدیوسف نجاتی، قاهره، دارالکتب المصریه، 1375ق؛ ابن‎حجر عسقلانی، احمدبن علی، الدررالکامنه، به کوشش محمد عبدالمعیدخان، حیدرآباد دکن، سازمان دایره‎المعارف عثمانی، 1392ق؛ ابن‎یمین فریومدی، دیوان اشعار، به کوشش حسینعلی باستانی راد، تهران، سنایی، 1344ش؛ حافظ ابرو، ذیل جامع‎التواریخ، به کوشش خانبابا بیانی، تهران، انجمن آثار ملی، 1350ش؛ خواجوی کرمانی، محمودبن علی؛ دیوان اشعار، به کوشش احمد سهیلی، تهران، زرین، 1336ش؛ خوافی، احمدبن محمد، مجمل فصیحی، به کوشش محمود فرخ، مشهد، باستان، 1339ش؛ خواندمیر، غیاث‎الدین، حبیب‎السیر، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، خیام، 1363ش؛ رشیدالدین فضل‎اللّه، جامع‎التواریخ، به کوشش بهمن کریمی، تهران، اقبال، 1362ش؛ شامی، نظام‎الدین، ظفرنامه، به کوشش پناهی سمنانی، تهران، بامداد، 1363ش؛ عبدالرزاق سمرقندی، مطلع سعدین، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، طهوری، 1352ش؛ عزّاوی، عباس، تاریخ النقودالعراقیه، بغداد، وزاره‎المعارف، 1377ق، ص 55؛ غفاری، قاضی احمد، تاریخ جهان‎آرا، تهران، حافظ، 1343ش؛ همو، تاریخ نگارستان، به کوشش مرتضی مدرس گیلانی، تهران، حافظ، 1340ش، ص 267؛ نطنزی، معین‎الدین، منتخب‎التواریخ، به کوشش ژادبن، تهران، خیام، 1336ش؛ یزدی، شرف‎الدین علی، ظفرنامه، به کوشش محمد عباسی، تهران، امیرکبیر، 1336ش، مقدمه؛ یوسف اهل، جلال‎الدین، قراید غیاثی، به کوشش حشمت مؤید، تهران، بنیاد فرهنگ ایران، 1353ش؛ نیز:

Doerfer, Gerhard, Turkische und mongolische Elemente in Neupersischen, Wiesbaden, 1963; Spuler, Bertold, Die Mongol in Iran, Akademie Verlag, Berlin, 1968, P. 128
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آرپالیق، یا آرپالِق، نوعی خاص از مقرری و درآمد نقدی یا جنسی در نظام اداری و مالی دولت عثمانی که به طرق و صور گوناگون نسبت به دوره‎های مختلف، به عنوان اضافه حقوق در هنگام اشتغال به خدمت، یا پس از بازنشستگی یا معزولیت و کناره‎گیری از کار، به عنوان حق بازنشستگی و برای تأمین زندگی به مأموران عالی‎رتبۀ اداری و علمای طراز اول پرداخت می‎گردید (قاموس ترکی؛ پاکالین I/84، اسلام آنسیکلوپدیسی). این اصطلاح واژه‎ای است ترکی مرکب از «آرپا» یا «آرپَه» (یعنی جو) و پسوند «لیق» روی هم به معنی تحت‎اللفظی «پول جو».
تا پیش از سدۀ 10ق/16م در منابع تاریخی امپراتوری عثمانی، دربارۀ آرپالیق و اینکه از چه تاریخی و به چه منظوری وضع شده و به چه کسانی پرداخت می‎گردیده توضیحی نمی‎یابیم. منابع سدۀ 10ق/16م نیز آگاهیهایی نسبتاً اندک و ناقص به دست می‎دهند، اما همان‎گونه که از عنوان و معنی تحت‎اللفظی آن برمی‎آید، این مقرری در آغاز به سواره نظام و یا کسانی که همیشه نیروی سواره برای گسیل به خدمت شاه آماده داشتند و یا به آنانی که به هر ترتیب ناگزیر از نگهداری اسب بودند جهت تأمین هزینۀ تعلیف و نگاهداری اسبان پرداخت می‎شد (پاکالین، I/84). آرپالیق در نظام ملوک‎الطوایفی خاص عثمانی ریشه دارد و به مأموران شاغل در امور نظامی و علمایی که در سِمَت قضائی و نظایر آن انجام وظیفه می‎کردند پرداخت می‎شده است. با وجود این، دایرۀ شمولِ آرپالیق در آغاز بسیار محدود بود و فقط به این 2 گروه تعلق می‎گرفت: 1. ارکان نظامی مانند «بنی‎چری آغاسی»، فرماندهان نظامی و ملتزمین رکاب همایون؛ 2. رجال علمی، مشتمل بر معلم پادشاه، شیخ‎الاسلام و قاضی عسکرها (اسلام آنسیکلوپدیسی). احتمالاً این مقرری در آغاز خاصّ گروه اول بوده، ولی بعدها شامل گروه دوم نیز گردیده و به‎ویژه در مورد گروه اخیر در مقیاسی وسیع عمل شده است.
از نیمۀ سدۀ 10ق/نیمۀ سدۀ 16م و به‎ویژه سدۀ 11ق/سدۀ 17م، واگذاری آرپالیق عمومیت پیدا کرد و به پاس نشان دادن شجاعت در جنگ یا فعالیت در تأمین صلح و آسایش، حفظ و مراقبت از نواحی سرحدی، کوشش در عمران و آبادی قلاع و نظایر آن به وزرا، امرا، بیگلربیگیها، دفترداران و نشانچیها اعطا می‎شد (پاکالین، I/84). از آنچه در تاج‎التّواریخ آمده مسلم می‎گردد که هدف از برقراری آرپالیق، گذشته از موارد مذکور، تأمین مخارج اضافی صاحبان آن بوده است. سلطان سلیمان قانونی (926-974ق/1520-1566م) برای سیّدابراهیم افندی، از علمای گرانقدر زمان و مفتی سابق شهر آماسیه، 000’50 «آقچه» آرپالیق تعیین کرد. مفتی با بیان اینکه «ریاضت‎کش نیستم که نان جو بخورم و جز مسجد به جایی نمی‎روم که مرکب سوار شوم، بنابراین، «جو» مرا به چه کار آید» از پذیرفتن آن خودداری کرد. اما صدراعظم، ابراهیم پاشا، که مأمور ابلاغ فرمان شاه بود، یادآوری کرد که آرپالیق تعبیری بیش نیست و پرداخت آن به منظور تأمین هزینۀ خدام و درویشان و اطرافیان شماست (سعدالدین، 2/564). آرپالیق معمولاً بدین‎گونه اعطا می‎گردید: بخشی از درآمد یک یا چند ناحیه (پاکالین، I/84، قس: مینورسکی، 31) یا قسمتی از «عایدات شرعی» (مصطفی نوری، نتایج‎الوقوعات، 3/87، به نقل از اسلام آنسیکلوپدیسی) به یک یا چند نفر واگذار میظشد و دارندگان آرپالیق، که «متصرف» نامیده می‎شدند، اگر از مغولان بودند «بر وجه ضمیمه» آن را دریافت می‎کردند (پاکالین، I/84). برقراری این مقرّری معمولاً با صدور فرمان شاه و فرستادن خلعت انجام می‎گرفت (همانجا). گاهی نیز آرپالیقهای یک یا دو متصرف با یکدیگر معاوضه می‎شد.
مقدار آرپالیق برای رجال علمی، سالانه حداکثر 70 هزار آقچه و برای سران ینیظچری و سایر امرای نظامی 58 هزار آقچه (اسلام آنسیکلوپدیسی، به نقل از کُنه‎الاخبار، برگ 86، 91) و برای مأموران سطح پایین و کارگزاران دربار 19999 آقچه بود (پاکالین، I/85). باید دانست که آرپالیق نه با «آرپابها» که زیر نظر «آرپا امینی» ]مسئول تدارکات اصطبل[ (فریدون‎بیگ، 1/472) برای تأمین جو مورد نیاز اصطبل تعیین می‎شد و نه با مالیاتی به همین نام که خسروپاشا در قرن 11ق/17م وضع کرده بود، ارتباطی ندارد (همانجا).
از آنجا که میزان آرپالیق با گذشت زمان افزایش می‎یافت و بدون رعایت ضوابط خاص به اشخاص مختلف داده می‎شد، اندک‎اندک، موجبات ضعف بنیۀ مالی و اجتماعی و نظامی دولت عثمانی را فراهم ساخت (اسلام آنسیکلوپدیسی، به نقل از قوچی‎بیک، رساله، 470 به بعد). از سوی دیگر دارندگان آرپالیق اغلب از ادارۀ امور آن عاجز بودند، و ناگزیر ادارۀ آن را به کسانی که در اصطلاح «نایب» خوانده می‎شدند واگذار می‎کردند و در برابر این خدمت حقوقی ثابت و یا بخشی از عیدات حاصله، که معمولاً 5/1 اصل آرپالیق بود، به آنان پرداخت می‎شد (جودت، 4/292).
ضعف بنیۀ مالی، ظلم بیش از حد دارندگان و به‎ویژه ناشایستگی نایبان آرپالیقها و سوءِاستفاده‎های متعدد موجب شد که در سدۀ 12ق/18م رسم آرپالیق برای نظامیان و سایر اشخاص غیر از علمای دینی و قضات، ملغی گردد (همانجا) و به جای آن مقرری ثابتی به نام «طریق معاش» برای معزولان و بازنشستگان تعیین شود (اسلام آنسیکلوپدیسی). بعد از تنظیمات، با تشکیل صندوق بازنشستگی، برای علما نیز حقوق و مقرری تعیین شد که حتی بعد از فوت نیز به افراد خانوادۀ آنان پرداخت می‎گردید. پس از اعلان مشروطیت «طریق معاش» و اساساً استفاده از امتیاز آرپالیق ملغی و به جای آن حقوق بازنشستگی برقرار شد (پاکالین، I/86).

مآخذ: اَسترآبادی، مهدی، جهانگشای نادری، به کوشش عبداللّه انوار، تهران، انجمن آثار ملی، 1341ش، ص 174؛ اسلام آنسیکلوپدیسی؛ جودت، احمد، تاریخ، استانبول، 1309ق، 4/291، 293؛ سعدالدین، خواجه‎محمد، تاج‎التواریخ، استانبول، 1274ق؛ فریدون‎بیگ، منشآت السلاطین، استانبول، 1274ق؛ قاموس ترکی؛ مینورسکی، ولادیمیر، تاریخچۀ نادرشاه، ترجمۀ غلامرضا رشید یاسمی، تهران، 1313ش، ص 30؛ نیز:

حaaakalin, M. Z., Osmanli Tarih Deyimleri ve Terimleri Sözlūgū, Istanbul, 1946
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آرْزاو ، بندری در سواحل شمال غربی الجزایر، در کرانۀ دریای مدیترانه. این بندر کوچک اکنون با املاهای آرْزو و آرزیو نوشته می‎شود. این نام در زبان بربرها آرزیو و شکل باستانی آن آرسِناریا بوده است (وبستر، 80؛ دایره‎المعارف اسلام) و آرزاو تلفظ عربی این نام است.
آرزاو در قدیم در محلی واقع در 70 کیلومتری شرق شهر کوچک کنونی، مابین وَهران (در منابع غربی اُران) و مُسَتغانِم، در ناحیۀ ساحلی جلگۀ سیرات، در منطقۀ پورتوس ماگنوس ، سنت‎لوی کنونی که هنوز آرزاو کهنه نامیده میظشود، قرار داشته است. این بندر از قرون وسطی بندری مسلمان‎نشین بوده است. بکری (د 487ق/1094م) به خرابه‎های باقی مانده از دورۀ رومیان در اطراف آن که کاملاً خالی از سکنه بوده، اشاره کرده است. او همچنین از 3 قلعه در کوهستانهای اطراف آرزاو که در آن هنگام به عنوان رباط از آنها استفاده می‎شده، نام برده است. این 3 قلعه ظاهراً صومعه بودند و از آن جهت اهمیّت نظامی و مذهبی داشته است. بکری (ص 70) همچنین به وجود جیوه و آهن در کوههای اطراف آرزاو «که چون آتش بدان رسد، بوی خوش از آن برخیزد»، اشاره کرده است.
مهاجران اندلسی فعالیتهای دریانوردی را در این بندر رونق بخشیدند. در قرن 6ق/12م عبدالمؤمن از سلسلۀ موحدین (524-558ق/1130-1163م) آرزاو را با کشتیهایی که برای فتح افریقیه تدارک دیده بود، تجهیز کرد. محمدبن محمد ادریسی (493-560ق/1100-1165م) به فعالیتهای اقتصادی این دورانِ آرزاو اشاره کرده است، و آن را مرکزی نامیده است که غلۀ نواحی فلاحتی اطراف بدان وارد و از آن ناحیه به سایر مناطق صادر می‎شود (ادریسی، 100). گرچه حسن‎بن محمد وزّان زیاتی معروف به لئون افریقیه‎ای (888-957ق/1483-1550م) در فهرستی که از شهرهای کوچک و بزرگ ساحل شمالی الجزایر به دست داده، ذکری از آرزاو نکرده است، اما بازرگانان ایتالیایی در همین دوران (سدۀ 8 و 9ق/14 و 15م) از آرزاو دیدن کرده‎اند (بریتانیکا). ترکها در قرن 10ق/16م بر ارزاو دست یافتند و استحکاماتی در آنجا بنا نهادند. بعدها، شاید در قرن 12ق/18م آرزاو مسکن قبایل بُطّیوه از قبایل بربر گردید که از ریف مراکش بدان‎سو آمده بودند. در 1247ق/1831م، امیرعبدالقادر الجزایری (1222-1300ق/1807-1883م) بر آرزاو چیره شد. 2 سال بعد ژنرال لوئی دمیشل (1779-1845م) بر آن دست یافت و براساس معاهدۀ 1837م آرزاو بخشی از مستعمرات فرانسه گردید. آرزاو جدید درواقع در اطراف لنگرگاهی که فرانسویها در 1863م بنا کرده بودند، گسترش یافت.
آرزاو کنونی در ْ35 و َ51 عرض شمالی و ْ5 و َ19 طول غربی، در شمال غربی الجزایر نزدیک دهانۀ اوئد ماگون قرار دارد و بخشی از استان وَهران است که در 22 کیلومتری شمال شرقی شهر وَهران واقع شده و جمعیت آن براساس سرشماری 1966م، 499’11 نفر است. مهم‎ترین واقعۀ تاریخی در دوران جدید حیات این بندر، حملۀ نیروهای متفقین در طول جنگ دوم جهانی به آن است. مقارن حملۀ وسیع متفقین به شمال افریقا، در نیمه‎شب 8 نوامبر 1942م سربازان آمریکایی، به پشتیبانی نیروی دریایی انگلستان در بندر آرزاو پیاده شدند (چرچیل، 4/510).
بندر آرزاو از بنادر مهم الجزایر (وزارت بازرگانی، 18) و از نظر اقتصادی از مراکز فعال این کشور است. از لحاظ صنعتی کارخانۀ تبدیل گاز مایع و پالایشگاه نفت و صنایع پتروشیمی آن از اهمیت ویژه‎ای برخوردار است آرزاو پایانۀ لوله‎کشی گاز مایع از حاسی‎الرّمل است که از 1964م بهره‎برداری از آن آغاز گردیده است. بخش اعظم گاز صادراتی الجزایر به انگلستان و فرانسه از این بندر ارسال می‎شود. در آرزاو برخی فعالیتهای ماهیگیری به چشم می‎خورد. از محصولات مهم دیگر آن نوعی گیاه به نام اسپارتو ست که در سواحل شمال آفریقا می‎روید و در صنایع کاغذسازی کاربرد دارد و نیز نمک است که از نمکزارهای آرزاو در 11 کیلومتری جنوب شهر به دست می‎آید. از آرزاو محصولات کشاورزی نظیر انگور، غلات و پنبه صادر می‎شود.

مآخذ: آمریکانا؛ ادریسی، محمدبن محمد، نزهه‎المشتاق، رم، 1972، 1/271؛ بریتانیکا؛ بکری، عبداللّه‎بن عبدالعزیز، المغرب، به کوشش دوسلان، الجزیره، 1857م؛ چرچیل، وینستون، خاطرات، ترجمۀ تورج فرازمند، تهران، ذیل، 1361ش؛ دایره‎المعارف اسلام، دایره‎المعارف اسلامیه؛ العربی، اسماعیل، دولت بنی‎حماد ملوک‎القلعه و بجایه، الجزایر، الشرکه‎الوطنه للنشر والتوزیع، 1980م، ص 209؛ لاروس، (ذیل، Arzew، Desmichels)؛ مایر؛ وبستر جدید جغرافیایی؛ وزارت بازرگانی، (مؤسسه مطالعات و پژوهشهای بازرگانی)، الجزایر، تهران، خرداد 1361ش.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آرِزو، سراج‎الدین علی‎خان اکبرآبادی ملقب به استعدادخان، و و معروف به «خانِ آرزو» (1099-1169ق/1687-1756م)، شاعر، عارف و دانشمند هندی و دارای آثار بسیار به زبان فارسی و اردو، «آرزو» تخلص شعری او بود. پدرش حسام‎الدین (د 1115ق/1703م) از امیران دربار اورنگ‎زیب (1068-1118ق/1657-1707م) بود، و گه‎گاه شعر می‎سرود و «حسام» یا «حسامی» تخلص می‎کرد. آرزو نسب خویش را از سوی پدر به شیخ کمال‎الدین، خواهرزادۀ پیر نصیرالدین محمود «چراغ‎دهلی» (د 757ق/1356م) و از سوی مادر به شیخ‎محمد غوث گُوالیاری (د 970ق/1562م)، نگارندۀ جواهر خمسه می‎رساند (آزاد، 227؛ خوشگو، 313؛ استوری، I(2)/834). او تا 14 سالگی ادبیات فارسی و زبان عربی آموخت و سپس در ضمن تحصیل علوم رسمی، به شعر گفتن پرداخت. در آغاز اشعار خود را از نظر میرعبدالصمد (متخلص به «سخن») می‎گذراند و پس از او میرغلامعلی (متخلص به «احسنی») سروده‎های او را اصلاح می‎کرد. هنگامی که اورنگ‎زیب به دکن لشکر کشید. آرزو نیز همراه او به دکن رفت و 9 ماه در آنجا بود، ولی پس از مرگ اورنگ‎زیب (1118ق/1707م) به گوالیار آمد و هنگامی که بهادرشاه سلطنت یافت، از گوالیار به اکبرآباد رفت، ولی به سبب آشفتگی اوضاع و جنگهای میان شاهزادگان اوقات خود را به تحصیل علوم و سرودن اشعار گذراند و 5 سال نزد شیخ‎عمادالدین معروف به ـدرویش محمد» به تحصیل علوم عربی پرداخت. در 1132ق/1720م در دهلی اقامت گزید و به خدمت آنندرام (مخلص: د 1164ق/1751م) درآمد و از او منصب و «جاگیر» (تیول) یافت و سپس به خدمت اسحاق‎خان مؤتمن‎الدولۀ شوشتری، پیشکار (خان سامان) محمدشاه (1131-1161ق/1718-1748م) پیوست. پس از مرگ شوشتری در 1152ق/1739م به دستگاه پسرش نجم‎الدوله و پس از کشته شدن نجم‎الدوله در شوال 1163ق/اوت 1750م، به خدمت برادرش سالار جنگ وارد شد و چون در محرم 1168ق/اکتبر 1754م سالار جنگ به «اوده» رفت، آرزو را نیز با خود برد. آرزو در ربیع‎الثانی 1169ق/ژانویۀ 1756م در لکهنو وفات یافت (همانجا) و پیکر او را بنابر وصیت خودش در لکهنو به امانت نهاده، پس از چندی آن را به دهلی بردند و در خانۀ شخصی او در «وکیل پوره» در نزدیکی رود «جَمْنا» به خاک سپردند.
شعر آرزو روان و خالی از تعقید است و مپامین آن بیشتر عرفانی و عاشقانه است و گرچه به شیوۀ معروف به سبک هندی بسیار نزدیک است، لیکن نازک خیالیها و تشبیهات و استعارات خاص آن مکتب در سخن او بسیار نادر است. آرزو به همۀ اَشکال مختلف نظم فارسی از غزل و قصیده و مثنوی و رباعی تا ترجیع‎بند و ترکیب‎بند، شعر می‎سرود. او یکی از استادان بزرگ ادب پارسی در هند است که با نگارش چند فرهنگ‎نامۀ مهم و چند کتاب در نقد ادبی و بدیع و بیان و نوشتن شروحی بر برخی از آثار گذشتگان، خدمتی شایان به ادب فارسی و گسترش و اعتلای آن در شبه‎قارۀ هند انجام داد.
آثار آرزو:
الف ـ فرهنگ‎نامه‎ها: 1. غریب اللغات، یا تصحیح غرایب اللغات، فرهنگ اردو به فارسی و عربی و ترکی که اصلاح و تکمیل غرایب اللغات عبدالواسع نسوی است؛ 2. سراج اللغه، در لغت فارسی که از لحاظ انتقادهایی که بر برهان قاطع و فرهنگ رشیدی کرده، قابل ملاحظه است؛ 3. چراغ عدایت، تکلمه‎ای است بر سراج‎اللغه در لغاتی که شاعران متأخر به کار برده‎اند، این کتاب چندبار در هند بر حاشیۀ غیاث‎اللغات و نیز جداگانه در تهران به چاپ رسیده است؛ 4. زایدالفواید، ریشه‎های افعال فارسی و عربی آن شهرت ندارد. استوری حدس می‎زند که این همان تصحیح غرایب‎اللغات است.
ب ـ نقد ادبی: 6. تنبیه الغافلین، نقد اشعار حزین؛ 7. احقاق‎الحق، دربارۀ اشعار حزین؛ 8. داد سخن، در محاکمۀ اشعار قصیدۀ قدسی و شیدای هندی؛ 9. سراج منیر، اجوبۀ اعتراضات ملامنیر بر اشعار بعضی متأخران؛ 10. سراج وهاج یا محاکمۀ شعرا؛ در صحف ابراهیم این اثر به نام «سراج وهاج در حل ابیات خواجۀ شیراز» ذکر شده است.
ج ـ شروح بر آثار گذشتگان: 11. خیابان یا شرح گلستان، در کانپور به چاپ رسیده است؛ 12. شرح قصاید عرفی؛ 13. شکوفه‎زار، شرح بخش اول اسکندرنامۀ چاپ کلکته و لکهنو نیز از آن استفاده شده است، در بعضی از نسخه‎های خطی عنوان آن «شرح ابیات اسکندرنامه» است؛ 14. شرح گلگشتی میرنجات.
د ـ صنایع ادبی و دستور زبان: 15. معیارالافکار، در قواعد صرفیه و نحویۀ فارسی؛ 16. عطیۀ کبری، در علم بیان، در کلکته و کانپور به چاپ رسیده است؛ 17. موهبت عظمی، در معانی و بیان که ذیل و تکلمۀ عطیۀ کبری است و به ضمیمۀ آن در کلکته چاپ شده است؛ 18. شرح مختصر المعانی؛ 19. مثمر، در علم و اصول لغت، آرزو در تصنیف آن به المزهر سیوطی نظر داشته است.
ﻫ ـ آثار منظوم و منثور: 20. آبروی سخن، در وصف حوض و فواکه و تاک؛ 21. رسالۀ ادب عشق، 22. مثنوی جوش و خروش، به مقابلۀ سوز و گداز ملانوعی؛ 23. سوز و ساز، یا شور عشق، در برابر محمود و ایاز ملازلالی؛ 24. عالم آب، ساقی‎نامه، در پاسخ ساقی‎نامۀ ظهوری؛ 25. عبرتِ فسانه، در تتبع قضا و قدر ملامحمدقلی سلیم؛ 26. گلزار خیال، در تعریف «هولی» هندوستان؛ 27. قصاید و رباعیات و خطب؛ 28. کلیات نظم و نثر؛ 29. مثنوی، در جواب حدیقۀ سنایی؛ 30. مثنوی مهر و ماه؛ 31. دیوان، مشتمل بر 000’5 بیت.
و ـ متفرقه: 32. نثر پیام شوق، در پاسخ مراسلات اعزه؛ 33. مجمع‎النفایس، تذکره‎ای است شامل منتخباتی از اشعار تقریباً 1500 شاعر از متقدمان و متأخران و معاصران که در 1146ق/1734م تدوین یافته است.
شماره‎های 9 تا 13 و 15، 20 تا 27، 31 و 32 را آرزو خود در مقدمۀ عطیۀ کبری یاد کرده است و معلوم می‎شود که این آثار را پیش از 1147ق/1734م که تاریخ تألیف آن کتاب است، نوشته است (نکـ استوری، I (2).835-836).

مآخذ: آزاد بلگرامی، میرغلامعلی، سرو آزاد (مآثرالکرام)، حیدرآباد، 1913م، صص 227-231؛ آقابزرگ، الذریعه، 9 (1، 3)/5، 840؛ بهادر، صدیق حسن‎خان، شمع انجمن، کلکته، 1293ق، صص 42-45؛ بهگوان، داس هندی، سفینۀ هندی، پتنه، 1958م، صص 5-6؛ خوشگو، بندربن داس، سفینه، پتنه، 1959م، صص 312-331؛ سنبهلی، حسین دوست‎بن ابی‎طالب، تذکرۀ حسینی، لکهنو، 1293ق، صص 48-49؛ علی، علی، رحمان، تذکرۀ علمای هند، لکهنو، 1894م، ص 71؛ گلچین معانی، احمد، تاریخ تذکره‎های فارسی، تهران، سنایی، 1363ش، 1/271-272، 2/158-166؛ گوپاموی، محمد قدرت‎اللّه، تذکرۀ نتایج‎الافکار، بمبئی، 1336ق، صص 79-82؛ مدرس، محمدعلی، ریحانه‎الادب، تبریز 1346ش، 1/47؛ نقوی، علیرضا، تذکره‎نویسی فارسی در هند و پاکستان، تهران، علمی، 1343ش، صص 323-337؛ نیز:

Store H.A., Persian Literature, a Bio-bibliographical Survey, I, London, 1972
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آرْکات ، شهری در ناحیۀ آرکات شمالی در جنوب هند، از بخشهای ایالت مدراس، واقع بر کنارۀ رود پالار، در 117 کیلومتری جنوب غربی شهر مدراس، با 229’30 نفر جمعیت (آمار 1971م). اکثریت مردم آن هندو مذهب‎اند و غالباً به زبان تِلْگو سخن می‎گویند.
نام این محل از دو کلمۀ آرو و کدو که در زبان تامیل به معنی «شش جنگل» است ترکیب شده (آزیاتیکا). جغرافیانویسان یونانی از نخستین سده‎های میلادی این ناحیه را می‎شناخته و از آن به نام «آرکانوس» یاد کرده‎اند (همان). ابن‎بطوطه در سدۀ 8ق/14م نام آن را به صورت «هرکاتو» ضبط کرده است (حسینی، I/64).
در دوران سلطنت راجه‎های سلسلۀ چولا (سده‎های 4-7ق/10-13م) این ناحیه از مراکز مهم دینی و علمی بود، و مدرسه‎ای بزرگ برای تدریس شعبه‎های مختلف علوم در آنجا تأسیس شده بود (ساتهیاناتهایر، V/240). در نخستین سده‎های اسلامی مسلمانان از طریق دریا به سواحل شرقی هند مهاجرت کردند، و گروهی از آنان در اطراف این شهر سکونت گزیدند. در اکتشافات باستان‎شناسی اخیر 9 عدد سکۀ طلا از دورۀ امویان در این منطقه به دست آمده است (احمد، II/411). تا پایان حکومت سلسلۀ چولا (سدۀ 7ق/13م). این بخش از سرزمینهای جنوبی هند از ثبات و رونق فرهنگی و اقتصادی برخوردار بود، لیکن از اواخر سدۀ 13م چندی محل کشاکش راجه‎های محلی، و سپس درگیر لشکرکشیهای سلاطین خلجی و قطب شاهی و عادلشاهی، و سرانجام عرصۀ تاخت و تاز جنگجویان مراتْهی گردید، و حتی پس از آنکه اورنگ‎زیب در 1100ق/1689م نواحی دکن را تسخیر کرد، هنوز سرداران مراتهی به این منطقه تسلط داشتند و قلعۀ جِنْجی در آرکات در تصرف انان بود. در 1102ق/1691م سپاهیان مغول، راجارام (پسر و جانشین شیواجی) را در این قلعه محاصره کردند، و او چندین سال در این محل در برابر نیروهای امپراتور مغول پایداری کرد. در طول این مدت جنگجویان مراتهی از اطراف بر سپاهیان مغول حمله می‎بردند و راه پیشرفت قوای اعزامی را به سوی این ناحیه می‎بستند ولی سرانجام در 1212-1213ق/1798م این قلعۀ بسیار مستحکم فتح شد و منطقۀ آرکات به نام صوبۀ کَرناتِک ضمیمۀ امپراتوری مغول گردید (سجون لال، I/603-609) و شهر آرکات مرکز آن شد. تا پیش از مرگ اورنگ‎زیب (1119ق/1707م) ادارۀ دکن برعهدۀ یکی از سرداران او به نام داوودخان بود، و صوبه‎داری کرناتک را نیز او داشت. داوودخان در 1122ق/1710م به گجرات فرستاده شد، و در 1124ق/1712م محمد سعید معروف به نوّاب سعادت‎اللّه‎خان که در دستگاه داوودخان خدمت می‎کرد، به صوبه‎داری کرناتک منصوب گردید. نوّاب سعادت‎اللّه‎خان تا 1145ق/1732م در آرکات حکومت داشت، و از نظام‎الملک آصفجاه که فرمانروای دکن شده در آنجا قدرت و استقلالی حاصل کرده بود اطاعت می‎کرد. پس از سعادت‎اللّه‎خان برادرزاده‎اش نوّاب دوست علی‎خان جانشین او شد، و هنگامی که او در جنگ با سرداران مراتهی به قتل رسید (1153ق/1740)، پسرش نوّاب صفدر علی‎خان حاکم آرکات شد، اما او نیز پس از چندی در منازعات داخلی به قتل رسید (1155ق/1742)، و نظام‎الملک شخصاً به آرکات آمد و حکومت محمدسعید، پسر 6 سالۀ صفدرعلی‎خان را که به نام نوّاب سعادت‎اللّه خان ثانی جانشین پدرش بود، تأیید کرد؛ ولی محمدسعید نیز پس از 2 سال کشته شد (1157ق/1744م) و فرمانروایی این خاندان در آرکات به پایان رسید (کوکن، 4-6, 12-13, 85).
نواب سعادت‎اللّه خان و جانشینانش که از شیعیان هند بودند و به قم «نوائط» (که گویند از عراق به هند مهاجرت کرده بودند) تعلق داشتند. همگی از علاقه‎مندان فرهنگ اسلامی و از مشوقان شعر و ادب فارسی به شمار می‎رفتند. در دوران حکومت این خاندان با وجود حمله‎های جنگجویان مراتهی و درگیریهای داخلی، آرکات از مراکز مهم علمی و ادبی اسلامی هند شد، و مسلمانان از نواحی دیگر به آنجا روی آوردند و گروهی از شاعران و دانشمندان از نقاط شمالی هند به آرکات آمدند. نوّاب غلام‎علی خان، برادر سعادت‎اللّه خان، و پسر او نوّاب باقر علی‎خان هر دو به فارسی شعر می‎گفتند و دیوان اشعارشان موجود است. زین‎العابدین خان، متخلص به «دیوان»، از شعرای معروف آن دوره، خواهرزادۀ سعادت‎اللّه خان بود. سعادت‎اللّه خان به آبادانی آرکات بسیار توجه داشت و مسجدجامع و عیدگاه آن شهر را او بنا کرد (کوکن، فصل 1).
پس از قتل محمدسعید، نظام‎الملک یکی از سرداران خود به نام انوارالدین خان را، که برای سر و سامان دادن به اوضاع آرکات بدان‎جا فرستاده شده بود، به حکومت کرناتک منصوب کرد. پس از مرگ نظام‎الملک (1161ق/1748م) پسرش ناصر جنگ به جای او نشست، ولی خواهرزاده‎اش مظفر جنگ بر او شورید و به اری حسین دوست خان معروف به چَنداصاحب، که از نوائط بود (خواهرزادۀ نوّاب صفدرعلی) و حکومت آرکات را حق خود می‎دانست، به آرکات لشکر کشید. در این جنگ نیروهای فرانسوی نیز به فرمان دوپله، حاکم فرانسوی پوندیچری، از چنداصاحب و مظفر جنگ پشتیبانی می‎کردند، و درنتیجه انوارالدین شکست خورده با گروهی از نزدیکانش به قتل رسید و آرکات به دست مظفر جنگ و چنداصاحب افتاد (1162ق/1749م). ناصر جنگ از حیدرآباد به آرکات حمله‎ور شد و مظفر جنگ را گرفته به زندان افکند و نوّاب محمدعلی والاجاه را به حکومت آرکات منصوب کرد. ناصر جنگ در 1164ق/1751م کشته شد، و مظفرجنگ فرمانروای دکن گردید و گروهی از صاحب‎منصبان فرانسوی را در سپاه خود وارد ساخت، ولی اندکی بعد او نیز کشته شد. در این احوال چنداصاحب به حمایت نیروهای فرانسوی به حکومت آرکات منصوب شده بود؛ ولی رابرت کلایو ، مأمور انگلیسی، در 1164ق/1751م شهر را تصرف کرد و با کوشش و پایداری بی‎مانند در برابر حملات چنداصاحب و نیروهای فرانسوی، قوای مهاجم را درهم شکست، و نوّاب محمدعلی والاجاه را در مقام حکومت آرکات تثبیت کرد. نواب والاجاه 40 سال حکومت کرد، و در این مدت، با حمایت مأموران انگلیسی، یک چند با جنگجویان مراتهی و پشتیبانان فرانسوی آنان، و سپس با حیدرعلی و پسرش تیپوسلطان، فرمانروایان میسور، در جنگ بود و هنگامی که در 1180ق/1766م حیدرعلی آرکات را تصرف کرد، درحقیقت قوای انگلیسی شهر را پس گرفتند. سرانجام فشارهای مالی و هزینه‎های دفاع او را مجبور ساخت که ادارۀ امور قلمرو خود را به مأموران انگلیسی شهر را پس گرفتند. سرانجام فشارهای مالی و هزینه‎های دفاع او را مجبور ساخت که ادارۀ امور قلمرو خود را به مأموران انگلیسی بسپارد. پس از مرگ والاجاه (1210ق/1795م) پسرش نوّاب عمده‎الأمرا 6 سال حکومت کرد، و چون او درگذشت انگلیسیها از جانشینی پسرش علی حسین‎خان تاج‎الأمرا ممانعت کردند و نوّاب عظیم‎الدوله پسر امیرالامرا، نوادۀ دیگر والاجاه را به حکومت نشاندند. عظیم‎الدوله به کلی از سیاست و ادارۀ امور برکنار شده بود و مخارج سالانۀ خود و دربارش را از انگلیسیها و «کمپانی هند شرقی» دریافت می‎کرد. در آغاز حکومت او استقلال آرکات به کلی از میان رفت و در 1216ق/1801م آن ناحیه رسماً مستعمرۀ انگلیس شد. پس از عظیم‎الدوله پسرش اعظم‎جاه را به جانشینی او انتخاب کردند (1234ق/1819م)، و چون او پس از 7 سال درگذشت پسر خردسالش غلام عزت‎خان را به جای او نشاندند، ولی چون او کمتر از 2 سال داشت عمویش عظیم جاه را وکیل و نایب او قرار دادند تا وی به سن بلوغ رسید و در 1258ق/1842م اسماً نواب آرکات شد. وی مدت 13 سال با عنوان والاجاه پنجم در این مقام بود و در 1272ق/1856م درگذشت. با مرگ او عنوان نوایی منسوخ شد و حکام انگلیسی عموی او نواب عظیم جاه را به عنوان امیر آرکات بر مسند نشاندند و مقرری ماهانه‎ای درحدود 000’25 روپیه برای او تعیین کردند. بدین‎سان کلّیۀ دفاتر و دوایر و تدسیسات دستگاه نوایی بسته شد و تمامی اموال و متعلقات آن به حراج گذارده شد.
نوابان این خاندان به شعر و ادب و علوم دینی توجه خاص داشتند. انوارالدین خان در دوران حکومت خود، با وجود جنگها و مشکلات گوناگون، در آبادانی آرکات بسیار کوشید، و در شهر مدراس نیز مسجد بزرگی به نام «مسجد انواری» بنا نهاد. دو پسرش بدرالاسلام و محفوظ‎خان در علوم قرآنی و فقه و حدیث تبحّر کامل داشتند. نوّاب والاجاه در مکه و مدینه نمایندگانی داشت و هر سال مبلغی صرف هزینه‎های حرمین شریفین می‎کرد و با دستگاه خلافت عثمانی مربوط بود. وی به عرفان دلبستگی داشت و خود به سلسلۀ قادری پیوسته بود. پسرش امیرالأمرا حافظ قرآن و صاحب تألیفاتی در تاریخ و شرح احوال عرفا بود. عمده‎الأمرا علاوه بر آنکه مشوق شاعران و ادیبان و دانشمندان بود، خود نیز شعر می‎گفت و «ممتاز» تخلص می‎کرد، و تاج‎الأمرا نیز با تخلّص «ماجد» شعر سرود. تا زمان عمده‎الأمرا دربارِ آرکات مجمع اهل علم و ادب بود، ولی از دوران نوّابی عظیم‎الدوله پرداخت مستمری و وجوهی که به اهل علم و ارباب قلم داده می‎شد برعهدۀ کمپانی هندشرقی قرار گرفت، و شرکت به میل خود مستمریها را قطع می‎کرد، چنانکه عبدالعلی بحرالعلوم که به دخالت انگلیسیها در امور اعتراض می‎کرد از مقرری جاری محروم شد. در میان نوابان این خاندان غلام غوث خان، آخرین نوّاب آرکات، بیش از دیگران به پیشرفت علوم و معارف در این منطقه اهتمام داشت. وی خود به فارسی و اردو شعر می‎گفت و «اعظم» تخلّص می‎کرد. 2 کتاب در شرح احوال شعرا، به نام صبح وطن و گلزار اعظم تألیف کرد که اولی در 1258ق/1842م و دومی در 1272ق/1856م، هر دو در مدارس به چاپ رسید. کتابی نیز در فنون کشتیرانی نوشت به نام سفینه‎النجات فی احوال‎الجهازات، که آن نیز از طرف «کتابخانۀ دولتی مخطوطات شرقی» در مدارس در 1950م طبع شده است. وی یک انجمن ادبی بزرگ، یک کتابخانۀ عمومی بزرگ (کتب‎خانۀ عام مفید اهل اسلام)، و یک مدرسۀ جدید (به نام مدرسۀ اعظم) تأسیس کرد، و در زمان او چند مطبعه (مانند کشن راج و مظهرالعجایب) تأسیس شد و چندین روزنامه به فارسی و اردو (مانند صبح صادق، جامع اخبار، مظهرالعجایب، جریدۀ روزگار، اعظم‎الاخبار، شمس‎الاخبار، مخزن‎الاخبار) در کرناتک منتشر گردید (کوکن، 351-356).
در دوران نوابان آرکات (1712-1855م) این شهر یکی از مراکز مهم شعر و ادب فارسی و فرهنگ اسلامی در هند شده بود، و به سبب آشفتگی اوضاع در هند شمالی پس از مرگ اورنگ‎زیب و ضعف و پریشانی دربار دهلی دانشمندان و شاعران. و حتی امیران و دولتمردان، از دهلی و شهرهای دیگر به سوی دکن و کرناتک روی می‎آوردند. دربار آرکات چنانکه ملاحظه شد، برای اهل علم و ادب محیطی بسیار مساعد بود و گروهی از این‎گونه اشخاص چون عبداللطیف ذوقی، سیدمحمد واله، میراسماعیل‎خان ابجدی، سیدعبدالقادر فخری، عبدالعلی بحرالعلوم (شارح مثنوی مولوی) از نقاط دیگر، حتی ایران، بدان‎جا مهاجرت کردند (برای آگاهی بیش‎تر نکـ کو کن).
از اوایل سده 13ق/19م که دستگاه نوّابان آرکات برچیده شد و حکومت کرناتک در دست انگلیسیها قرار گرفت، این شهر از رونق و اعتبار افتاد و مدراس که از پایگاههای مهم کمپانی هند شرقی شده و مرکزیت سیاسی و بازرگانی یافته بود بزرگ‎ترین و مهم‎ترین شهر این منطقه شد.
از اثار تاریخی شهر آرکات می‎توان قلعۀ قدیمی شهر، قصر حکومتی، مسجدجامع و عیدگاه، مقبرۀ سعادت‎اللّه خان، مقبرۀ تیپومستان اولیا را یاد کرد.

مآخذ: آزیاتیکا؛ نیز:

Ahmad, kh. Muhammad, "Calligraphy", in History of Medieval deccan (1295-1724), ed. H. K. Sherwani, Vol. II; Husaini, S. A. Q. "The Sultanate of Ma'bar" ibid, Vol. I; Kokan, M. Yousuf, Arabic and Persian in Karnatic (1710-1966), Madras, 1974; Sajun Lal, K. A., "The Mughals in the Deccan", in History of Medieval Deccan, Vol. I; Sathianathaeier, R. "The Colas", in The History and Culture of Indian people (The Struggle for Empire), ed. R. E. Majumdar, Bombay, 1966, Vol. V
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “کتاب و فرهنگ مطالعه”