رسم عاشقي اين نيست که تک و تنها بسوزي و ديگر نماني،
کاش مي دانستيم که زودتر از ما،
عشق ماست که براي دوري ما مي سوزد و مي سازد...
کاش مي فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقي، قدر عشق چيست
و چقدر است، کاش بيراه نمي رفتيم و مي مانديم چون روز اول،
عاشق، عاشق، ...
هر چه مي خواهد دل تنگت بگو
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که
عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت
رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن
، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر
يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر
يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت
حال فاصله ها جشن میگیرند هلهله ی جدایی را
عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت
رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن
، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر
يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر
يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت
حال فاصله ها جشن میگیرند هلهله ی جدایی را
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
"سوسوی چراغ "
در فصل بهاران لب جوی و دل باغی
خوش باشد اگر دست دهد وصل فراغی
بر بستر گل تکیه زنی بی غم ایام
یک لحظه نگیرد ز تو اندوه سراغی
بنگر که نسیم از همه سو پیک بهرست
تا عطر چمن را برساند به دماغی
از بوی خوشش مست شوم در شب مهتاب
چون عطر هلو را شنوم از دم باغی
دل می بردم نیمشبان با تن تنها
در دهکده یی دیدن سوسوی چراغی
در فصل بهاران لب جوی و دل باغی
خوش باشد اگر دست دهد وصل فراغی
بر بستر گل تکیه زنی بی غم ایام
یک لحظه نگیرد ز تو اندوه سراغی
بنگر که نسیم از همه سو پیک بهرست
تا عطر چمن را برساند به دماغی
از بوی خوشش مست شوم در شب مهتاب
چون عطر هلو را شنوم از دم باغی
دل می بردم نیمشبان با تن تنها
در دهکده یی دیدن سوسوی چراغی
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
دوباره خیلی وقت است که ننوشتم....نه درس و امتحان دارم اینبار و نه نبود اینترنت و خرابی کامپیوتر بهانه میشوند...اینبار انگار یک چیزی ام کم شده است نمیدانم موتوری ،روغن ترمزی...شاید هم گوشه ای از احساساتم لای چرخ دنده های منطقم له شده است...
بیهوده پلکهای نازکم را پیش چشمان خیره ام دفن میکنم و احساس رضایتی کاذب تمامم را فرا میگیرد و آنوقت است که مطمئن میشوم نفسم تنگ آمده است و سینه ام را دارد میفشرد...این همه تکرار مکررات دارد بی طاقتم میکند...لاجرمم...
susan
بیهوده پلکهای نازکم را پیش چشمان خیره ام دفن میکنم و احساس رضایتی کاذب تمامم را فرا میگیرد و آنوقت است که مطمئن میشوم نفسم تنگ آمده است و سینه ام را دارد میفشرد...این همه تکرار مکررات دارد بی طاقتم میکند...لاجرمم...
susan

چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار

-
- پست: 302
- تاریخ عضویت: یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۴۰ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3 بار
- سپاسهای دریافتی: 15 بار
- تماس:

- پست: 1045
- تاریخ عضویت: شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۵, ۱۲:۰۵ ب.ظ
- محل اقامت: بزقوش?؟قافلانکوه
- سپاسهای ارسالی: 2945 بار
- سپاسهای دریافتی: 2311 بار
آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.
دوستان ميدونم اينجا جايه اين حرفا نيست ولي از اين جمله خيلي خوشم اومد گفتم شايد حرف دل خيليا باشه
دوستان ميدونم اينجا جايه اين حرفا نيست ولي از اين جمله خيلي خوشم اومد گفتم شايد حرف دل خيليا باشه
[External Link Removed for Guests]
Atlantis اگر اومدی به من pm بده منتظرتم
Atlantis اگر اومدی به من pm بده منتظرتم


- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
ابد بغضِ منِ تبزده کال است عزیز
دیدن گریهء تمساح محال است عزیز !
تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست
قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز
پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز !
ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن
فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز !
ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده
عیب از توست !...ببین ! چشمه زلال است عزیز !
دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز
عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز
چارفصل است دلم منتظر پاسخ توست
تف و لعنت به تو و هر چه سوال است عزیز !
دیدن گریهء تمساح محال است عزیز !
تا شما خانه تان سمت شمال ده ماست
قبله دهکده مان سمت شمال است عزیز
پنجره بین من و توست، مرا بوسه بزن
بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز !
ما دو ریلیم به امید به هم وصل شدن
فصل گل دادن نی ، فصل وصال است عزیز !
ماه من ! عکس تو در چشمه گل آلود شده
عیب از توست !...ببین ! چشمه زلال است عزیز !
دام گیسوی تو بی دانه شده ، می فهمی ؟!
امپراطوری تو رو به زوال است عزیز
عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
اینکه بر گردنم افتاده وبال است عزیز
چارفصل است دلم منتظر پاسخ توست
تف و لعنت به تو و هر چه سوال است عزیز !
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
خسته شدم!
خیلی خسته تر از اونی که شاید به نظر برسه!
از رسالتی که بر دوش می کشیدم ( و شاید دیگر نکشم )
از دوست و رفیقی که .....
از ....
حتی از نوشتن هم خسته شدم!
شاید به یک جای جدید فکر می کنم! که کسی نشناسدم!
شاید به همون دردی دچار شدم که در پست اولم خیلی وقت پیشها فکر می کردم دچار بشم و برای فرار از اون درون من رو بصورت ناشناس شروع کردم!
شاید اشتباه کردم که از شناخته شدن فرار نکردم!
گر چه هیچ کسی نشناخت، مگر نامم را!
اما...
حالا دیگه خسته ام و کلافه!
و برای رفتن آماده....
شاید روزی برگردم، و شاید هرگز!
ساحل افتاده گفت:گرچه بسی زیستم
لیک نه معلوم گشت, آه که من کیستم
موج زخود رفته ای تیز خرامید و گفت
هستم اگر میروم گر نروم نیست
خیلی خسته تر از اونی که شاید به نظر برسه!
از رسالتی که بر دوش می کشیدم ( و شاید دیگر نکشم )
از دوست و رفیقی که .....
از ....
حتی از نوشتن هم خسته شدم!
شاید به یک جای جدید فکر می کنم! که کسی نشناسدم!
شاید به همون دردی دچار شدم که در پست اولم خیلی وقت پیشها فکر می کردم دچار بشم و برای فرار از اون درون من رو بصورت ناشناس شروع کردم!
شاید اشتباه کردم که از شناخته شدن فرار نکردم!
گر چه هیچ کسی نشناخت، مگر نامم را!
اما...
حالا دیگه خسته ام و کلافه!
و برای رفتن آماده....
شاید روزی برگردم، و شاید هرگز!
ساحل افتاده گفت:گرچه بسی زیستم
لیک نه معلوم گشت, آه که من کیستم
موج زخود رفته ای تیز خرامید و گفت
هستم اگر میروم گر نروم نیست
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

-
- پست: 302
- تاریخ عضویت: یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۵, ۱:۴۰ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3 بار
- سپاسهای دریافتی: 15 بار
- تماس:
آه اي خدا تا کي جدا
--------------------
آه اي خداي کريم تا کي بخوابيم تکي
کاش با هم بوديم و بي هيچکس
صبحانه نان خالي کافيست، مهم نيست که عسل باشد يا نه،
مهم اينست طعم عسل را از لبان همديگر چشيده باشيم
يه نگاه ،،يه آغوش،يه سنگيني......
و دوباره صبح
همين براي من کافيست ،که با تو باشم
ARMIN : دوپست متوالی شما ادغام شد. طبق قوانین ارسال پست های متوالی مجاز نمی باشد.
--------------------
آه اي خداي کريم تا کي بخوابيم تکي
کاش با هم بوديم و بي هيچکس
صبحانه نان خالي کافيست، مهم نيست که عسل باشد يا نه،
مهم اينست طعم عسل را از لبان همديگر چشيده باشيم
يه نگاه ،،يه آغوش،يه سنگيني......
و دوباره صبح
همين براي من کافيست ،که با تو باشم
ARMIN : دوپست متوالی شما ادغام شد. طبق قوانین ارسال پست های متوالی مجاز نمی باشد.

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار

