اين داستان چطوره؟!

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 682
تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
محل اقامت: زير آسمون ابري
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 164 بار
تماس:

اين داستان چطوره؟!

پست توسط Montana2100 »

هيچ وقت از كافي شاپ خوشم نيامده. وقتي كه آدم هاي رنگارنگ رو مي بينم كه به زور دارند به هم لبخند مي زنند، حالم به هم مي خورد.
بعد از مدتها يك روز عصر رفتم به يكي از اين كافي شاپ ها، همينطور كه داشتم به مردم نگاه مي كردم، ديدم يك دختر آدامس فروش كوچولو آمد تو و رفت پشت يك ميز نشست.
برايم جالب بود! پيشخدمتي كه خيلي ادعاي انسانيتش مي شد به سمت آن دختربچه يورش برد تا او را بيرون بياندازد.
دختربچه با اعتماد به نفس كامل به پيشخدمت گفت: پولش را ميدهم، هيچ چيز مجاني اي نمي خواهم!
كمي پايش را تكان داد و در حالي كه زير نگاه سنگين بقيه بود به پيشخدمت گفت: يه بستني ميوه اي چند است؟!
پيشخدمت با بي حوصلگي گفت: پنج دلار.
دختر بچه دست كرد توي لباسش و پولهايش را بيرون آورد و شروع به شمردن پولهايش كرد. بعد دوباره گفت يك بستني ساده چند است؟
پيشخدمت بي حوصله تر از دفعه قبل گفت: سه دلار.
دختر آدامس فروش گفت: پس يك بستني ساده بدهيد.
پيشخدمت يك بستني ساده برايش آورد كه فكر نمي كنم زياد هم ساده بود! (احتمالا مخلوطي از ته مانده بقيه بستني ها!)
دخترك بستني را خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت. وقتي كه پيشخدمت براي بردن ظرف بستني آمد، ديد دخترك كنار ظرف بستني دو تا يك دلاري مچاله شده گذاشته براي انعام!!! :-( 8) :-x
تصویر
.................... دنياي ديگري هم هست كه مي‌توان در آن آواز خواند ...................
Captain
Captain
پست: 1086
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۱۲:۳۸ ق.ظ
محل اقامت: هرکجا هستم باشم آسمان مال من است ! ! !
سپاس‌های ارسالی: 103 بار
سپاس‌های دریافتی: 117 بار

پست توسط osilatoria »

به نظر من خیلی لوس بود و هیچ نتیجه ای نمیشد ازش گرفت !

من که خوشم نیومد .
 تصویر 
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1487
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 16 بار
سپاس‌های دریافتی: 209 بار

پست توسط ALIAGHAKHAN »

داستان جالب بود . :-(
اما نميشه ازش به عنوان يه داستان خوب ياد کرد :x
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴, ۹:۳۰ ب.ظ
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

پست توسط ARMIN »

سلام
داستان هدفي داشت که شايد مي توانست بهتر از اين بگويد. زماني که دختر قيمت بستني ميوه اي را پرسيد مي توانست آن را خريداري کند ولي متوجه شد که انعامي ندارد. داستان بدي نبود به مساله اي اشاره کرده که شايد کمتر به آن توجه شده و کمتر در مورد آن داستان ديده شده. « با فرهنگ بودن قشر کم در آمد »
ممنون :D
Don't play games with the ones who love you
Old Moderator
Old Moderator
پست: 2294
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۱:۵۶ ب.ظ
محل اقامت: _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_ _
سپاس‌های ارسالی: 403 بار
سپاس‌های دریافتی: 1073 بار
تماس:

پست توسط Ma3ouD »

خیلی قشنگ بود :lol: من که تحت تاثیر قرار گرفتم :lol:
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”