انواع بلوغ در انسان
انواع بلوغ:
يك بلوغ است اقتصادى است كه مىگويد مال يتيم را كى بدهيم به يتيم، وقتى بالغ شد بالغ شد يعنى چه يعنى بتواند دادوستد كند ممكن است كسى بيست سالش هم باشد اما برود اسفناج بخرد كلاه سرش برود اگر يك يتيمى نتوانست دادوستد كند نمىتوانيد بگوييد حالا بزرگ شده پانزده سالش شده مالش را بهش بدهيد بايد آن را امتحان كنيد كه آيا قدرت اين دارد كه از مالش استفاده كند يا كلاه سرش مىرود بلوغ اقتصادى يعنى در معامله كلاه سرش نرود اين يك بلوغ اقتصادى است.
يك بلوغ داريم بلوغ سياسى است بلوغ سياسى باز يك حساب ديگر است ممكن است كلاه سرش بگذارد ممكن است خيلى هم دانشمند باشد اما بلوغ سياسى نداشته باشد در بقيع قبر امام چهارم امام حسن مجتبى را خراب كردند چون گنبد و بارگاه داشت مردم ايران راهپيمايى را انداختند كه چرا قبر امامان معصوم ما خراب شد رضاشاه عكسبردارى كرد فرستاد خارج كه مردم ايران جمع شدند توى خيابان راهپيمايى مىكنند كه ما احمدشاه را نمىخواهيم يعنى از چى چه شيطنت و حرامزادگى، بلوغ سياسى يعنى توطئه شناس باشد دشمن شناس باشد افرادى هستند اوه... نويسنده تحليلگر اما آنى كه از حكومتش بيرون مىآيد عين همانى است كه از حلقوم رئيسجمهور آمريكا بيرون مىآيد نمىفهمد چه مىكند تحصيلاتش هم بالاست بلوغ سياسى،
يك بلوغ است بلوغ عبادى، دختر نه سالش كه شد بايد نماز بخواند بايد روسرى سر كند حتى يك دانه مو سرش نبايد بگذاريم پيدا باشد حجابش را به طورى كه اسلام گفته حفظ كند پسرها مثلاً 13، 14 سالگى وقتى به تكليف مىرسند يا اگر ديگه طورى بايد به رساله مراجعه كنيد اين بلوغ عبادى است.
يك بلوغ هم بلوغ ازدواج، ممكن است دختر نه سالش شده باشد اما به درد شوهردارى نمىخورد يعنى از نظر ازدواج هنوز بالغ نشده مسائل خانوادگى زناشويى را نارس است در اين حال هر چيزى يك بلوغى دارد باز هم در بلوغ هم بلوغ دارد بعضىها مكه مىروند هنوز بالغ نشدند يك حاجى من ديدم در مكه پاى آسانسور وايستاده بود طبقه چندم مىخواست برود گير كرد منم رسيدم ديدم خانم مىگويد كه كاش مكّه نيامده بودم گفتم چرا؟ مگر چه شده؟ گفت خيلى وقت است پاى آسانسور وايستادم نمىآيد پايين، مثلاً يه، آنقدر كم تحمل، آنقدر لوس، آنقدر بىظرفيت يا كمظرفيت كه مثلاً با مختصر چيزى دست از همه چيزى برمىدارد آقا چرا نماز نمىخوانى برو بابا تخممرغ گران شده يعنى نماز را به تخممرغ بند مىكند اگر اينها كربلا بودند يكىشان نماز نمىخواندند برو بابا، پزيديها اين همه هستند حالا نماز بخوانيم يعنى آدم هست كه به مختصر چيزى است از هدفش برمىدارد اينها، ورزش بلوغ مىخواهد عبادت بلوغ مىخواهد پول بلوغ مىخواهد افرادى هستند لياقت پول ندارند همين كه يك خورده پولشان بيشتر شد خيلى بدمستى مىكنند ظرفيت ندارد افرادى هستند پست، نرسيدند به پست تا پست دستشان مىدهى كم ظرفيتاند از اجمالاً ظرفيت داشتن انسان بايد ظرفيت داشته باشد هرچى از خدا مىخواهيد اول بگوييد خدايا ظرفيتش را بده بعد سوادم بده چون اگر علم را بدهند به آدم بىظرفيت پول را بدهند به آدم بىظرفيت، پست را بدهند به آدم بىظرفيت مثل خط، خطرناك است اول ظرفيت، يعنى اگر قيف بزرگ نباشد نفت زياد بشود فتنه است بايد اول قيف بزرگ باشد بعد به مقدار قيف نفت بريزند اگر قيف تنگ باشد نفتش زياد باشد خطرناك است «ولما بلغ» رسيد كه موسى ظرفيت داشت البته اين هم كارى به سن ندارد افرادى هستند كه سنشان كم است اما مديريتشان بالا است آقا من 22 سال است سابقهى كار دارم ببخشيد 22 سال است كه خراب كرد يك كسى 30 سال است 20 سال است 10 سال است 7 است اين دليل نيست كه، «ولما بلغ اشده» ما خيلى وقتها توى طرحها گير مىكنيم از خود مردم اگر طرح بخواهيم
مردم طرحهاى خوبى مىدهند ممكن است توى يك اتاقى افراد كارشناس بنشينند و همهشان با هم گيج شوند و ممكن است بيرون دَر يك آدمى هم باشد كه لقب كارشناس هم ندارد اما راه حل را بهتر مىداند، راه حل را بهتر مىداند اين خيلى به درسهايى كه خوانديم به مداركى كه داريم به سابقه كار ننازيم البته علم خوب است مدرك خوب است سابقه خوب است اينها ارزش است نمىخواهم ارزشها را از بين ببرم مىخواهم بگويم ارزشها فقط اينها نيست ممكن است يك آدمى از در برسد يك چيزى نوُى به ذهنش بيايد كه حرف نوا و از همه بهتر باشد «ولما بلغ اشده و استوى اتينه حكماً و علما» حكمت و علم.
خوب باز اينجا نكتهاى هست كه خدا به وعدهاش وفا مىكند خدا به مادر موسى گفت تو بندازش توى دريا «جاعلوه من المرسين» خدا وعده داده بود توى آيات قبل كه «جاعلوه» من او را قرار مىدهم «من المرسلين» من او را از انبياء قرارش مىدهم تو شيرش بده توى جعبه بندازش توى دريا موسى را من اين را به تو برمىگردانم پيغمبرش هم مىكنم خدا قول داده بود «مرسلين» حالا اينجا مىگويد «حكماً و علماً» يعنى خدا به وعدهاش وفا كرد، خدا به وعدهاش وفا كرد اينها نكات قشنگ قرآن است
درسهایی از قران
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
تاريخ قانون دارد
حالا، بعد مىفرمايد «وكذلك نجزى المحسنين» فكر نكن كه موسى تنهايى بود هر كس محسن باشد ما اين رقمى كمكش مىكنيم يعنى پاداشهاى خدا مربوط به قيامت نيست گاهى توى دنيا خدا يك چيزى به يك كمى مىدهد كلمهى «كذلك» يعنى قانون است «كذلك» قانون است فكر نكنيد حالا يك درى به تختهاى خورد يك موسى پيدا شد پيغمبر شد نه اينطور نيست هر كس كه محسن باشد نيكوكار باشد هر كس فكرش سالم باشد قلبش سالم باشد كارش سالم باشد چشمش پاك، دستش پاك، فكرش پاك باشد كسانى كه نيكوكاراند اين رقمى ما، «نجزى»، «نجزى» يعنى كارمان اين طورى است، «نجزى» فعل مضارع است فعل مضارع براى استمرار است، يعنى ما هميشه اين كاره هستيم فكر نكن آخه يكوقت يك كسى، يك درى به تخته مىخورد از دستش در مىرود يك كارى مىكند يك وقت نه اصلاً اين كاره است كسى مأيوس مىشود خوب آقاى قرائتى اين حرفهايى كه مىزنيم ببين درد ما چيهاى بابا حالا يك موسىيى، در تاريخ پيدا شد و پيغمبر شد مىگويد نخير «وكذلك نجزى المحسنين» درست است مقام نبوت، با آمدن پيغمبر اسلام، نبوت بسته شد، خاتمالنبين است اما الطاف و مددهاى غيبى و دادن علم و دادن حكمت هنوز بسته نشده ممكن است خداوند به يك افرادى علم و حكمت فراوان بدهد.
حالا، آيهى بعد، خدا هم الكى نمىدهد «محسنين» محسن يعنى نيكوكار، اگر نيكوكار بودى خدا بهت مىدهد
حالا، بعد مىفرمايد «وكذلك نجزى المحسنين» فكر نكن كه موسى تنهايى بود هر كس محسن باشد ما اين رقمى كمكش مىكنيم يعنى پاداشهاى خدا مربوط به قيامت نيست گاهى توى دنيا خدا يك چيزى به يك كمى مىدهد كلمهى «كذلك» يعنى قانون است «كذلك» قانون است فكر نكنيد حالا يك درى به تختهاى خورد يك موسى پيدا شد پيغمبر شد نه اينطور نيست هر كس كه محسن باشد نيكوكار باشد هر كس فكرش سالم باشد قلبش سالم باشد كارش سالم باشد چشمش پاك، دستش پاك، فكرش پاك باشد كسانى كه نيكوكاراند اين رقمى ما، «نجزى»، «نجزى» يعنى كارمان اين طورى است، «نجزى» فعل مضارع است فعل مضارع براى استمرار است، يعنى ما هميشه اين كاره هستيم فكر نكن آخه يكوقت يك كسى، يك درى به تخته مىخورد از دستش در مىرود يك كارى مىكند يك وقت نه اصلاً اين كاره است كسى مأيوس مىشود خوب آقاى قرائتى اين حرفهايى كه مىزنيم ببين درد ما چيهاى بابا حالا يك موسىيى، در تاريخ پيدا شد و پيغمبر شد مىگويد نخير «وكذلك نجزى المحسنين» درست است مقام نبوت، با آمدن پيغمبر اسلام، نبوت بسته شد، خاتمالنبين است اما الطاف و مددهاى غيبى و دادن علم و دادن حكمت هنوز بسته نشده ممكن است خداوند به يك افرادى علم و حكمت فراوان بدهد.
حالا، آيهى بعد، خدا هم الكى نمىدهد «محسنين» محسن يعنى نيكوكار، اگر نيكوكار بودى خدا بهت مىدهد
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
سيره پيامبران حمايت از مظلوم
خوب آيهى 15، قرآن مىفرمايد كه «ودخل المدينه على حين غفله من اهلها» آيهى 15 «ودخل المدينه» يك روز حضرت موسى وارد شهر شد «مدينه» يعنى شهر «على حين غفله» در حالى كه مردم غافل بودند از ورود او، بىخبر بودند مسؤولين گاهى بايد با لباس مبدّل وارد شهر بشوند كه مردم آنها را نشناسند كه خوب از اوضاع، اين بازرس كه مىرسد و با لباس فرم مىرود و ماشين گروند و اينها خوب مىفهمند آقا رئيس آمد، فورى خودشان را جمع مىكنند افرادى كه مصلح هستند بايد گاهى ناشناس، سرزده با لباس غيرعادى با لباس، ببخشيد گفتم غيرعادى با لباس عادى وارد بشوند كه خوب اوضاع را بفهمند، يك روز حضرت موسى كه از مصلحين بود و هنوز پيغمبر نشده بود وارد شهر شد «على حين غفلة» يعنى مردم غافل بودند نمىدانستند كه اين موسى است «فوجدوفيها رجلين»، «فوجد» وجدان يافت «فيها» در آن شهر «رجلين» دو نفر را ديد كه «يقتتلان» با هم دعوا مىكنند و گلاويز شدند موسى به طور ناشناس وارد شهر شد ديد دو نفر با هم درگيراند «هذا من شيعه» اين از شيعهى موسى بود «هذا من شيعه» اين طرفدار موسى بود يكى از اين دو نفرى كه با هم درگير بودند از طرفدارهاى موسى بودند «هدا من عدوه» يكى هم از، يك نفر طرفدار موسى بود يك نفر طرفدار فرعون، ديد اينها با هم كتككارى مىكنند توى خيابان و كوچه «فاستغثه الذى من شيعة»، «فاستغثه»، استغاثه، «فاستغثه الذى من شيعه» كسى كه يار موسى بود به موسى گفت كمك، كمك، «على الذى من عدوه» گفت كمكم كن نسبت به دشمن، «فوكزه»، «فوكزه» يعنى موسى يك مشت زد به طرف مخالف «فقضى عليه» طرف مرد حالا چه جور مشت بوده به كجا زده، «فقضى عليه قال هذا من عمل الشيطن» موسى گفت «هذا» اين درگيرى كه شما داريد «من عمل الشيطن» اين درگيرى از عمل شيطان است «من عمل الشيطن انه عدو مضل مبين» بدرستيكه او، شيطان «عدو مضل» دشمن است و گمراه كننده است و «مبين» است اين اصل قصه است حالا اين قصه چى مىگويد قصه، فقط تاريخ نقل مىكند چقدر نكته توى اين است خوب، اين كه مىگويد «دخل المدينه» وارد شهر شد پيداست زندگى موسى توى شهر نبود، چرا، چون موسى توى كاخ زندگى مىكرد و كاخ فرعون هم بيرون شهر بود و شاهها هميشه براى اينكه امنيت داشته باشند از كوچه پس كوچهها توطئهايى نشود زندگىشان را مىبرند بيرون شهر كه قشنگ توى بيانها را بتوانند با چراغ، با نمىدانم پليس با حفاظت شده، زندگى موسى بيرون بود خوب، يا بخاطر اينكه حركات انقلابى يك حركاتى بود كه بنا بود كه مثلاً توى شهر بنا شد كه قصه لو برود حالا به هر دليلى، موسى توى شهر نبود از بيرون شهر «دخل»، «دخل» يعنى وارد اون، وارد شد خوب نكاتى كه اين هست اين است كه نكته اول گفتيم «على حين غفلة من اهل» يعنى گاهى آدم بايد با لباس مبدل، ناشناس وارد منطقه بشود از اين معلوم مىشود كه ممكن است كسى توى كاخ زندگى كند، اما فكرش فكر كاخى نباشد موسى در كاخ فرعون زندگى مىكرد اما طرفدار مستضعفين بود، حمايت از مظلوم لازم است انبياء افراد وارفته نبودند مشتى داشتند كه با يك مشت مىتوانست طرف را بكشد البته موسى قصد كشتن نداشت موسى قصد كشتن نداشت موسى قصد كشتن نداشت منتهى طرف كشته شد بعد هم به طرف گفت كه چرا درگيرى شوى ما حالا اون كارمان است ما حالا اول مبارزاتمان است كسى كه اول كارش نبايد از روز اول مشتش باز بشود و يك پروندهى سياهى توى دربار داشته باشد و يك عده جاسوس برايش بگمارند و، به هر حال درست است كه ما حالا شيعه داريم شيعه يعنى «شيعة» يعنى حزبش اصلا كلمهاش شيعه يعنى مثلاً «شيعة على» يعنى حزب على درست است ما يك دارو دستهاى داريم طرفدار داريم مخالف داريم تو جزو باند ما نيست اونها جزء مخالفيناند ما خداپرستيم اونها فرعونپرستند همهى اينها درست است اما اول كار ما نمىتوانيم مسائل مهم را فداى يك مسئلهى جزئى كنيم در نهجالبلاغه داريم «كم من لقمه منعت اكلاتى» گاهى آدم يك لقمه مىخورد اشتهايش كور مىشود ديگر غذاى رسمى را نمىتواند بخورد شما با يك حركتى كه انجام داديد ما يك برخوردى كرديم يك مشت زديم طرف كشته شد اين رفت توى پروندهى كامپيوتر به قول امروزىها كه ديگر تا مىگويند موسى مىگويند بله در فلان تاريخ فلان روز با يك مشت يك ننر را كشت اين پرونده براى ما باز شد و ديگر كيه كه اين پرونده را، وقتى هم خدا به موسى گفت برو سراغ فرعون گفت آقا من پهلوى اينها پرونده دارم من يك نفر از اينها را كشتم حالا «قال رب انى ظلمت نفسى» موسى ديد كه نفر را، گفت خدايا ظلم كردم به خودم حالا آيا موسى گناه كرده بود يا گناه نكرده بود پيغمبر معصوم است معصوم گناه نمىكند اين هم كه مىگويد اين عمل شيطان است يعنى درگيرى شما «هذا» به درگيرى مىخورد «هذا» يعنى اين درگيرى، درگيرى شما كار غلطى بود اَمّا حمايت، چون طرفدار موسى خداپرست بود، موحد بود، طرفدار فرعون به هر حال يكىاش طاغوتى بود يكىاش ياقوتى بود درگيرى طاغوتى ياقوتى خوب به نفع ياقوتى مشت زد بالا، كار موسى حمايت بود قصد كشتن هم نداشت گناه هم نبود چرا او گناه نبود چون خدا توى قرآن مىگويد كه «انه من عبادناً المخلصين» راجب به موسى مىگويد كه مخلص است
خوب آيهى 15، قرآن مىفرمايد كه «ودخل المدينه على حين غفله من اهلها» آيهى 15 «ودخل المدينه» يك روز حضرت موسى وارد شهر شد «مدينه» يعنى شهر «على حين غفله» در حالى كه مردم غافل بودند از ورود او، بىخبر بودند مسؤولين گاهى بايد با لباس مبدّل وارد شهر بشوند كه مردم آنها را نشناسند كه خوب از اوضاع، اين بازرس كه مىرسد و با لباس فرم مىرود و ماشين گروند و اينها خوب مىفهمند آقا رئيس آمد، فورى خودشان را جمع مىكنند افرادى كه مصلح هستند بايد گاهى ناشناس، سرزده با لباس غيرعادى با لباس، ببخشيد گفتم غيرعادى با لباس عادى وارد بشوند كه خوب اوضاع را بفهمند، يك روز حضرت موسى كه از مصلحين بود و هنوز پيغمبر نشده بود وارد شهر شد «على حين غفلة» يعنى مردم غافل بودند نمىدانستند كه اين موسى است «فوجدوفيها رجلين»، «فوجد» وجدان يافت «فيها» در آن شهر «رجلين» دو نفر را ديد كه «يقتتلان» با هم دعوا مىكنند و گلاويز شدند موسى به طور ناشناس وارد شهر شد ديد دو نفر با هم درگيراند «هذا من شيعه» اين از شيعهى موسى بود «هذا من شيعه» اين طرفدار موسى بود يكى از اين دو نفرى كه با هم درگير بودند از طرفدارهاى موسى بودند «هدا من عدوه» يكى هم از، يك نفر طرفدار موسى بود يك نفر طرفدار فرعون، ديد اينها با هم كتككارى مىكنند توى خيابان و كوچه «فاستغثه الذى من شيعة»، «فاستغثه»، استغاثه، «فاستغثه الذى من شيعه» كسى كه يار موسى بود به موسى گفت كمك، كمك، «على الذى من عدوه» گفت كمكم كن نسبت به دشمن، «فوكزه»، «فوكزه» يعنى موسى يك مشت زد به طرف مخالف «فقضى عليه» طرف مرد حالا چه جور مشت بوده به كجا زده، «فقضى عليه قال هذا من عمل الشيطن» موسى گفت «هذا» اين درگيرى كه شما داريد «من عمل الشيطن» اين درگيرى از عمل شيطان است «من عمل الشيطن انه عدو مضل مبين» بدرستيكه او، شيطان «عدو مضل» دشمن است و گمراه كننده است و «مبين» است اين اصل قصه است حالا اين قصه چى مىگويد قصه، فقط تاريخ نقل مىكند چقدر نكته توى اين است خوب، اين كه مىگويد «دخل المدينه» وارد شهر شد پيداست زندگى موسى توى شهر نبود، چرا، چون موسى توى كاخ زندگى مىكرد و كاخ فرعون هم بيرون شهر بود و شاهها هميشه براى اينكه امنيت داشته باشند از كوچه پس كوچهها توطئهايى نشود زندگىشان را مىبرند بيرون شهر كه قشنگ توى بيانها را بتوانند با چراغ، با نمىدانم پليس با حفاظت شده، زندگى موسى بيرون بود خوب، يا بخاطر اينكه حركات انقلابى يك حركاتى بود كه بنا بود كه مثلاً توى شهر بنا شد كه قصه لو برود حالا به هر دليلى، موسى توى شهر نبود از بيرون شهر «دخل»، «دخل» يعنى وارد اون، وارد شد خوب نكاتى كه اين هست اين است كه نكته اول گفتيم «على حين غفلة من اهل» يعنى گاهى آدم بايد با لباس مبدل، ناشناس وارد منطقه بشود از اين معلوم مىشود كه ممكن است كسى توى كاخ زندگى كند، اما فكرش فكر كاخى نباشد موسى در كاخ فرعون زندگى مىكرد اما طرفدار مستضعفين بود، حمايت از مظلوم لازم است انبياء افراد وارفته نبودند مشتى داشتند كه با يك مشت مىتوانست طرف را بكشد البته موسى قصد كشتن نداشت موسى قصد كشتن نداشت موسى قصد كشتن نداشت منتهى طرف كشته شد بعد هم به طرف گفت كه چرا درگيرى شوى ما حالا اون كارمان است ما حالا اول مبارزاتمان است كسى كه اول كارش نبايد از روز اول مشتش باز بشود و يك پروندهى سياهى توى دربار داشته باشد و يك عده جاسوس برايش بگمارند و، به هر حال درست است كه ما حالا شيعه داريم شيعه يعنى «شيعة» يعنى حزبش اصلا كلمهاش شيعه يعنى مثلاً «شيعة على» يعنى حزب على درست است ما يك دارو دستهاى داريم طرفدار داريم مخالف داريم تو جزو باند ما نيست اونها جزء مخالفيناند ما خداپرستيم اونها فرعونپرستند همهى اينها درست است اما اول كار ما نمىتوانيم مسائل مهم را فداى يك مسئلهى جزئى كنيم در نهجالبلاغه داريم «كم من لقمه منعت اكلاتى» گاهى آدم يك لقمه مىخورد اشتهايش كور مىشود ديگر غذاى رسمى را نمىتواند بخورد شما با يك حركتى كه انجام داديد ما يك برخوردى كرديم يك مشت زديم طرف كشته شد اين رفت توى پروندهى كامپيوتر به قول امروزىها كه ديگر تا مىگويند موسى مىگويند بله در فلان تاريخ فلان روز با يك مشت يك ننر را كشت اين پرونده براى ما باز شد و ديگر كيه كه اين پرونده را، وقتى هم خدا به موسى گفت برو سراغ فرعون گفت آقا من پهلوى اينها پرونده دارم من يك نفر از اينها را كشتم حالا «قال رب انى ظلمت نفسى» موسى ديد كه نفر را، گفت خدايا ظلم كردم به خودم حالا آيا موسى گناه كرده بود يا گناه نكرده بود پيغمبر معصوم است معصوم گناه نمىكند اين هم كه مىگويد اين عمل شيطان است يعنى درگيرى شما «هذا» به درگيرى مىخورد «هذا» يعنى اين درگيرى، درگيرى شما كار غلطى بود اَمّا حمايت، چون طرفدار موسى خداپرست بود، موحد بود، طرفدار فرعون به هر حال يكىاش طاغوتى بود يكىاش ياقوتى بود درگيرى طاغوتى ياقوتى خوب به نفع ياقوتى مشت زد بالا، كار موسى حمايت بود قصد كشتن هم نداشت گناه هم نبود چرا او گناه نبود چون خدا توى قرآن مىگويد كه «انه من عبادناً المخلصين» راجب به موسى مىگويد كه مخلص است
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
جاذبه در حدّ اعلى، دافعه در حدّ ضرورت
«فاغفر، فغفر» يعنى اگر خواسته باشيد، خدا رحمت كند شهيد مظلوم دكتر بهشتى را يك حرف قشنگى مىزد بهشتى خيلى حرفهاى قشنگى مىزد واقعاً حكيم بود چند تا حرف قشنگى از بهشتى يادم است يكى مىگفت كه جاذبه در حد اعلى، دافعه در حد ضرورت خيلى كلام قشنگى است جاذبه در حد اعلى يعنى وقتى مىخواهيد مردم را جذب كنيد هر چى توان داريد محبت كنيد مردم را جذب كنيد، اما گر مىخواستيد پرت كنيد بگذاريد كه ديگر وقتى كار به استخوان رسيد تا مىشود جذب كنيد كلمه خيلى قشنگ است جاذبه در حد اعلى دافعه در حد ضرورت خيلى اين حرف قشنگى است اين يكى
يكى از حرفهاى قشنگ دكتر بهشتى اين بود شما در زمين سراغ فرشته نرويد توى زمين اينهايى كه هستند آدمند، آدم هم خلاف مىكند نبايد گفت چون تو يك خلاف كردى براى هميشه نابود باش در زمين دنبال فرشته نگرديد پيش غازى حالا مثلاً فرض كنيد كه يك مرتبه توى مسجد عصبانى شده ديگر آقا پشت سرش نماز نمىخواند چرا اين آقا بداخلاق است من ديگه نمىروم... مسجد ايشان ديگر نمىروم، لذا اگر حالا پيش نماز يك بار نمىخواهم بگويم كار پيش نماز درست است ممكن است پيش نماز عصبانيتش غلط بوده اما حالا شما يك عصبانيت ديدى تا آخر عمرت نبايد بروى مسجد خوب اين كه چه برخوردى است يك بار اين آقا گران فروشى كرد نه من ديگر تا آخر عمر با اين معامله نمىكنم برو بهش بگو آقا ببنيد اين كه به ما داديد جاى ديگر ارزانتر مىدادند نگى نفهميد ما به هر حال قورتش داديم ولى خواهش مىكنم مىآييم از شما چيزى مىخريم سود عادلانه از ما بگير جورى نباشد كه ما... اين طور نباشد زود كسى را طرد نكنيم ايشان عصبانى شد ديگر مسجدش نمىروم ايشان يك بار گران فروخت ديگر باهاش معامله نمىكنم خانم پول گم كرد ديگر پولش نمىدهم پسرم ماشين را زد تا آخر عمر ديگر ماشين دستش نمىدهم نكنيد اين كار را نكنيد ببين اين درس است يك مشت زد طرف را كشت گفت «فاغفرلى فغفرله» خدايا من را ببخش گفت بخشيدم «انه هو الغفور الرحيم»، «قال رب بما انعمت عليه» آيهى بعد موسى گفت خدايا «رب بما انعمت على» حالا به خاطر نعمتى كه به من دادى كه قدرت دارم «فلن اكون ظهيراً للمجرمين» از اين به بعد ديگر يار ستمگران نمىشوم «فلن اكون ظهيراً للمجرمين» بايد مواظب باشيم برادرها و خواهرها يك نكته بگويم شما در نماز مىگوييد «صراط الذين انعمت عليهم» خدايا مرا ببر در راه كسانى كه «انعمت عليهم» به آنها نعمت دادى «انعمت عليهم» كيه اين آيهى 17 سورهى قصص «انعمت» را معنا مىكند مىگويد «رب بما انعمت على» حالا كه «انعمت على» همان «انعمت عليهم» است حالا كه به من «انعمت على» «فلن اكون» هيچ وقت يار مجرمين نمىشوم آقايونى كه توى روزنامهها توى مجلهها توى سخنرانيها توى تلفنها توى كتابها يا هر جاى ديگر توى نطقها حرفى مىزنيد كه با اين حرف جگر آمريكا شاد مىشود شما يار مجرمين مىشويد چون با اين حرف كسى كه شاد شد آمريكا شاد مىشود و كسى كه دشمن و مجرم را شاد كند «انعمت عليهم» نيست آيهى 17 سورهى قصص مىفرمايد موسى گفت «قال» موسى گفت «قال رب» پروردگارا «بما انعمت على» حالا كه من جز «انعمت عليهم» شدن نتيجه «انعمت عليهم» چيه اين است كه هيچ وقت يار «فلن اكون ظهيراً للمجرمين»، «ظهير» باطاء، ظاء، «ظهير» با طاء، ظاء، طاء دستهدار «ظهير» يعنى هيچ وقت من حامى و ياور مجرمين نيستم هيچ وقت حركتى از من سر نخواهد زد كه مجرم لذت ببرد خيلى درس مهمى است يك نكته نكتهى حساس بسم اللّه الرحمن الرحيم هر كس در هر فكر و امضاء و پا شدن و نشستنى، زنده باد مرده باد هر كس در هر مقاله و نطقى كه هر حركتى انجام بدهد كه مجرمين شاد بشوند كه مجرمين شاره بشوند اين «انعمت عليهم» بگوييد، نيست چون سورهى قصص آيهى 17 مىگويد «انعمت على» «رب بما» كسى كه «انعمت عليهم» هست يار مجرمين نمىشود شما حساب كن با اين حركتت مجرمين شاد مىشوند يا نه حركتى كه دشمن را شاد كند «انعمت عليهم» نيست و كسى كه «انعمت عليهم» نشد يا «مغضوب عليهم» است و يا «ضآلين» و در نماز مىگوييم خدايا ما را جزء انعمت قرار بده جز «مغضوبين» يعنى غضب شدهها و جزء «ضالين» يعنى منحرفين قرار نده كجا كار مىكنيد توى فلان كارخانه يك ترياكى آمده ترياكهاش را تقسيم مىكند اين مجرم است تو چرا عامل توزيع ترياكش شدى يك كسى مىخواهد ربا بخورد روش نمىشود كه علناً پولش را ربا بدهد مىگويد من يك مقدار پول دارم تو واسطه شو واسطهى ربا شدى يار مجرم شدى اون ربا خوار است تو هم دلالش شدى اون شراب ساز است تو هم دلالش شدى اون توطئه كرد تو هم حمايتش كردى اون حركترا انجام داد تو هم يارى كردى هر كس با هر حركتى كه يار مجرم بشود «انعمت عليهم» نيست و ما روزى 10 مرتبه مىگوييم خدايا ما را «انعمت عليهم» قرار بده يعنى ما را جزء ياوران مجرمين قرار نده «رب بما انعمت على فان اكون ظهيراً للمجرمين» خيلى خوب انشاءاللّه جلسهى بعد آيهى 18 را برايتان تفسير خواهم كرد. فعلاً همه را به خدا مىسپارم.
«فاغفر، فغفر» يعنى اگر خواسته باشيد، خدا رحمت كند شهيد مظلوم دكتر بهشتى را يك حرف قشنگى مىزد بهشتى خيلى حرفهاى قشنگى مىزد واقعاً حكيم بود چند تا حرف قشنگى از بهشتى يادم است يكى مىگفت كه جاذبه در حد اعلى، دافعه در حد ضرورت خيلى كلام قشنگى است جاذبه در حد اعلى يعنى وقتى مىخواهيد مردم را جذب كنيد هر چى توان داريد محبت كنيد مردم را جذب كنيد، اما گر مىخواستيد پرت كنيد بگذاريد كه ديگر وقتى كار به استخوان رسيد تا مىشود جذب كنيد كلمه خيلى قشنگ است جاذبه در حد اعلى دافعه در حد ضرورت خيلى اين حرف قشنگى است اين يكى
يكى از حرفهاى قشنگ دكتر بهشتى اين بود شما در زمين سراغ فرشته نرويد توى زمين اينهايى كه هستند آدمند، آدم هم خلاف مىكند نبايد گفت چون تو يك خلاف كردى براى هميشه نابود باش در زمين دنبال فرشته نگرديد پيش غازى حالا مثلاً فرض كنيد كه يك مرتبه توى مسجد عصبانى شده ديگر آقا پشت سرش نماز نمىخواند چرا اين آقا بداخلاق است من ديگه نمىروم... مسجد ايشان ديگر نمىروم، لذا اگر حالا پيش نماز يك بار نمىخواهم بگويم كار پيش نماز درست است ممكن است پيش نماز عصبانيتش غلط بوده اما حالا شما يك عصبانيت ديدى تا آخر عمرت نبايد بروى مسجد خوب اين كه چه برخوردى است يك بار اين آقا گران فروشى كرد نه من ديگر تا آخر عمر با اين معامله نمىكنم برو بهش بگو آقا ببنيد اين كه به ما داديد جاى ديگر ارزانتر مىدادند نگى نفهميد ما به هر حال قورتش داديم ولى خواهش مىكنم مىآييم از شما چيزى مىخريم سود عادلانه از ما بگير جورى نباشد كه ما... اين طور نباشد زود كسى را طرد نكنيم ايشان عصبانى شد ديگر مسجدش نمىروم ايشان يك بار گران فروخت ديگر باهاش معامله نمىكنم خانم پول گم كرد ديگر پولش نمىدهم پسرم ماشين را زد تا آخر عمر ديگر ماشين دستش نمىدهم نكنيد اين كار را نكنيد ببين اين درس است يك مشت زد طرف را كشت گفت «فاغفرلى فغفرله» خدايا من را ببخش گفت بخشيدم «انه هو الغفور الرحيم»، «قال رب بما انعمت عليه» آيهى بعد موسى گفت خدايا «رب بما انعمت على» حالا به خاطر نعمتى كه به من دادى كه قدرت دارم «فلن اكون ظهيراً للمجرمين» از اين به بعد ديگر يار ستمگران نمىشوم «فلن اكون ظهيراً للمجرمين» بايد مواظب باشيم برادرها و خواهرها يك نكته بگويم شما در نماز مىگوييد «صراط الذين انعمت عليهم» خدايا مرا ببر در راه كسانى كه «انعمت عليهم» به آنها نعمت دادى «انعمت عليهم» كيه اين آيهى 17 سورهى قصص «انعمت» را معنا مىكند مىگويد «رب بما انعمت على» حالا كه «انعمت على» همان «انعمت عليهم» است حالا كه به من «انعمت على» «فلن اكون» هيچ وقت يار مجرمين نمىشوم آقايونى كه توى روزنامهها توى مجلهها توى سخنرانيها توى تلفنها توى كتابها يا هر جاى ديگر توى نطقها حرفى مىزنيد كه با اين حرف جگر آمريكا شاد مىشود شما يار مجرمين مىشويد چون با اين حرف كسى كه شاد شد آمريكا شاد مىشود و كسى كه دشمن و مجرم را شاد كند «انعمت عليهم» نيست آيهى 17 سورهى قصص مىفرمايد موسى گفت «قال» موسى گفت «قال رب» پروردگارا «بما انعمت على» حالا كه من جز «انعمت عليهم» شدن نتيجه «انعمت عليهم» چيه اين است كه هيچ وقت يار «فلن اكون ظهيراً للمجرمين»، «ظهير» باطاء، ظاء، «ظهير» با طاء، ظاء، طاء دستهدار «ظهير» يعنى هيچ وقت من حامى و ياور مجرمين نيستم هيچ وقت حركتى از من سر نخواهد زد كه مجرم لذت ببرد خيلى درس مهمى است يك نكته نكتهى حساس بسم اللّه الرحمن الرحيم هر كس در هر فكر و امضاء و پا شدن و نشستنى، زنده باد مرده باد هر كس در هر مقاله و نطقى كه هر حركتى انجام بدهد كه مجرمين شاد بشوند كه مجرمين شاره بشوند اين «انعمت عليهم» بگوييد، نيست چون سورهى قصص آيهى 17 مىگويد «انعمت على» «رب بما» كسى كه «انعمت عليهم» هست يار مجرمين نمىشود شما حساب كن با اين حركتت مجرمين شاد مىشوند يا نه حركتى كه دشمن را شاد كند «انعمت عليهم» نيست و كسى كه «انعمت عليهم» نشد يا «مغضوب عليهم» است و يا «ضآلين» و در نماز مىگوييم خدايا ما را جزء انعمت قرار بده جز «مغضوبين» يعنى غضب شدهها و جزء «ضالين» يعنى منحرفين قرار نده كجا كار مىكنيد توى فلان كارخانه يك ترياكى آمده ترياكهاش را تقسيم مىكند اين مجرم است تو چرا عامل توزيع ترياكش شدى يك كسى مىخواهد ربا بخورد روش نمىشود كه علناً پولش را ربا بدهد مىگويد من يك مقدار پول دارم تو واسطه شو واسطهى ربا شدى يار مجرم شدى اون ربا خوار است تو هم دلالش شدى اون شراب ساز است تو هم دلالش شدى اون توطئه كرد تو هم حمايتش كردى اون حركترا انجام داد تو هم يارى كردى هر كس با هر حركتى كه يار مجرم بشود «انعمت عليهم» نيست و ما روزى 10 مرتبه مىگوييم خدايا ما را «انعمت عليهم» قرار بده يعنى ما را جزء ياوران مجرمين قرار نده «رب بما انعمت على فان اكون ظهيراً للمجرمين» خيلى خوب انشاءاللّه جلسهى بعد آيهى 18 را برايتان تفسير خواهم كرد. فعلاً همه را به خدا مىسپارم.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
تفسير سوره قصص (7)
ترسِ خوب و ترسِ بد
قرآن مثل خورشيد جريان دارد
معناى جبّار در مورد خداوند و انسان
انتقاد پيشوا از پيروان
وارستگى، نه وارفتگى
خيرخواهى براى فرد و جامعه
ترسِ خوب و ترسِ بد
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»
اللهم صلّ على محمّد و آل محمّد اللهنى انطقنى بالهدى والهمنى التقوى
سورهى قصص را تفسير مىكرديم به آيهى 18 رسيديم آقايونى كه و خواهرهايى كه در ماجرا نبودند در يك دقيقه من ماجرا را بگويم چون هى بايد براى اينكه وصل بشويم به اصل منبع قصه را بگويم كه بند بشويم.
موسى وارد شهرش شد به طور ناشناس يعنى به طورى كه مردم بىخبر بودند «دخل المدينه على حين غفلة من اهلها» يك مرد مصلحى بود، افراد مصلح گاهى بايد با لباس مبدل، به طور ناشناس بدون برنامهى قبلى سر زده بيايند موسى سرزده وارد منطقهاى شد ديد يكى از طرفداران خودش، يكى از طرفداران موسى توى خيابان با هم درگير شدند يارش گفت كمك، كمك آن هم يك مشتى بلند كرد كه كمك كند از يارش مشت را زد طرفِ فرعونى با اون شخص قبطى و آن هم مرد اين يك پروندهاى شد برايش كه عجب حالا هنوز اصلاحات بزرگى و دراز مدتى در پيش است بناست ما رژيم فرعون را زيرورو كنيم اهداف بلند مدتى داريم اين دسته گلى كه امروز آب داديم اون اهداف را از بين خواهد برد ما بنا بود كه ماشين را بگيريم سفر صدها كيلومترى برويم روز اول ماشين را زديم توى همان كوچه، خلاصه زخمىاش كرديم اين ديگر سوييچ ماشين دست ما مشكل بيايد. حالا، گفت خدايا به هر حال اين كار شد البته كشتن يك نفر اين كشتن گناه نبود چون قصد كشتن نداشت شما اگر دارى راه مىروى پايت را گذاشتى روى آيهى قرآن ولى ندانستى كه اين آيهى قرآن است گناه نيست توهين براى اين است كه آدم بداند موسى نمىخواست آنرا بكشدش يك، از همه گذشته طرف كافر بود سوم اينكه يك كافرى بود كه مىخواست يك مؤمنى را بكشد «يقتلان» يك كافر و يك مسلمان با هم درگير شدند به قصد قتل همديگر را مىزدند حالا ايشان آمد كمك مؤمن آن هم كشته شد هم طرف كافر بود هم ايشان قصد كشتن نذاشت اين پرونده چيز شد لكهدار شد گفت خدايا يك جورى كن اين از ذهنها برود «فاصبح فىالمدينه خائفا يترقب» آيهى 18 سورهى قصص تا اينجا رسيديم.
موضوع بحث: ادامهى تفسير سوره قصص آيهى 18، «فاصبح فىالمدينه خائفاً يترقب فاذاالذى استضره بالا مس يستصرخه قال له موسى انك لغوى» با «غ» ببين خوب حضرت موسى با لباس ناشناس در حالى كه مثلاً مردم در جهان نبودند آمد و دير دو نفر درگيرند زد به حمايت مؤمن آن كافر را كشت دغدغه دانست كه عجب اين را كه من كشتم كشته از فرعونها بود همه فرعونىها عصبانى يك نفر از اينها با مشت من از بين رفته اينها حالا مىخواهند انتقام بكشند «فاصبح فىالمدينه» يعنى در شهر صبح كرد موسى در حالى كه «خائفا» خوف داشت اينجا يك نكته بگويم ترس دو جور است يك ترس بد داريم يك ترس خوب داريم ترسى كه از جبن است و بذدلى است و ضعف است بد است اما يكوقت آدم نگران است كه اهدافش پياده نشود مىگويد من با اين كار ديگر به آن هدفها نمىرسم اين مثل اينكه مىگويد اين الان با اين سوء سابقهاى كه پيدا كردم آن هدفها «خائفا» خوف داشت كه به هدفش نرسد موسى در مدينه خوف داشت «يترقب» منتظر حوادث بود كه بالاخره فرعونيان در مقابل مرگ اين قبطى مرگ اين فرعونى چه عكسالعملى نشان خواهند داد امام حسين هم عليهالسلام وقتى مىخواستند در مدينه ازش بيعت بگيرند اين آينه را خواند «فاصبح من مدينه خائفاً فخرج منها خائفاً يترقب»، «خائفاً يترقب» توى كلمهى امام حسين يعنى بالاخره معاويه مرده يزيد به حكومت رسيده حالا نمايندهى يزيد هم مىخواهد از من بيعت بگيرد منم كه با يزيد بيعت كن نيستم چه حادثهاى سر من خواهد آمد اين «خائفاً يترقب» يعنى خوف دارد و منتظر حوادث است اين را امام حسين هم خواندند اين آيه را از اين معلوم مىشود كه آيههاى قرآن فقط در مورد خاص نيت در هر موردى مىشود آيه را به كار برد «خائفاً يترقب» مال ماجراى موسى است ولى امام حسين هم اين آيه را براى خودش خواندند اين كه بگوييم آيههاى قرآن فقط براى همان مورد است اين كار غلط است ما امامان عزيزمان روايات زيادى داريم حالا اگر خدا توفيق بدهد بخشىاش را يك بار جمع مىكنم مىگويم كه مثلاً به يك مناسبتى آيهاى خوانده اين آيهاى كه خوانده اين عرض كنم به حضور شما مىخواهد بگويد آيه مال آنجاست ولى الان هم شاهد دارد چون حديث داريم
ترسِ خوب و ترسِ بد
قرآن مثل خورشيد جريان دارد
معناى جبّار در مورد خداوند و انسان
انتقاد پيشوا از پيروان
وارستگى، نه وارفتگى
خيرخواهى براى فرد و جامعه
ترسِ خوب و ترسِ بد
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»
اللهم صلّ على محمّد و آل محمّد اللهنى انطقنى بالهدى والهمنى التقوى
سورهى قصص را تفسير مىكرديم به آيهى 18 رسيديم آقايونى كه و خواهرهايى كه در ماجرا نبودند در يك دقيقه من ماجرا را بگويم چون هى بايد براى اينكه وصل بشويم به اصل منبع قصه را بگويم كه بند بشويم.
موسى وارد شهرش شد به طور ناشناس يعنى به طورى كه مردم بىخبر بودند «دخل المدينه على حين غفلة من اهلها» يك مرد مصلحى بود، افراد مصلح گاهى بايد با لباس مبدل، به طور ناشناس بدون برنامهى قبلى سر زده بيايند موسى سرزده وارد منطقهاى شد ديد يكى از طرفداران خودش، يكى از طرفداران موسى توى خيابان با هم درگير شدند يارش گفت كمك، كمك آن هم يك مشتى بلند كرد كه كمك كند از يارش مشت را زد طرفِ فرعونى با اون شخص قبطى و آن هم مرد اين يك پروندهاى شد برايش كه عجب حالا هنوز اصلاحات بزرگى و دراز مدتى در پيش است بناست ما رژيم فرعون را زيرورو كنيم اهداف بلند مدتى داريم اين دسته گلى كه امروز آب داديم اون اهداف را از بين خواهد برد ما بنا بود كه ماشين را بگيريم سفر صدها كيلومترى برويم روز اول ماشين را زديم توى همان كوچه، خلاصه زخمىاش كرديم اين ديگر سوييچ ماشين دست ما مشكل بيايد. حالا، گفت خدايا به هر حال اين كار شد البته كشتن يك نفر اين كشتن گناه نبود چون قصد كشتن نداشت شما اگر دارى راه مىروى پايت را گذاشتى روى آيهى قرآن ولى ندانستى كه اين آيهى قرآن است گناه نيست توهين براى اين است كه آدم بداند موسى نمىخواست آنرا بكشدش يك، از همه گذشته طرف كافر بود سوم اينكه يك كافرى بود كه مىخواست يك مؤمنى را بكشد «يقتلان» يك كافر و يك مسلمان با هم درگير شدند به قصد قتل همديگر را مىزدند حالا ايشان آمد كمك مؤمن آن هم كشته شد هم طرف كافر بود هم ايشان قصد كشتن نذاشت اين پرونده چيز شد لكهدار شد گفت خدايا يك جورى كن اين از ذهنها برود «فاصبح فىالمدينه خائفا يترقب» آيهى 18 سورهى قصص تا اينجا رسيديم.
موضوع بحث: ادامهى تفسير سوره قصص آيهى 18، «فاصبح فىالمدينه خائفاً يترقب فاذاالذى استضره بالا مس يستصرخه قال له موسى انك لغوى» با «غ» ببين خوب حضرت موسى با لباس ناشناس در حالى كه مثلاً مردم در جهان نبودند آمد و دير دو نفر درگيرند زد به حمايت مؤمن آن كافر را كشت دغدغه دانست كه عجب اين را كه من كشتم كشته از فرعونها بود همه فرعونىها عصبانى يك نفر از اينها با مشت من از بين رفته اينها حالا مىخواهند انتقام بكشند «فاصبح فىالمدينه» يعنى در شهر صبح كرد موسى در حالى كه «خائفا» خوف داشت اينجا يك نكته بگويم ترس دو جور است يك ترس بد داريم يك ترس خوب داريم ترسى كه از جبن است و بذدلى است و ضعف است بد است اما يكوقت آدم نگران است كه اهدافش پياده نشود مىگويد من با اين كار ديگر به آن هدفها نمىرسم اين مثل اينكه مىگويد اين الان با اين سوء سابقهاى كه پيدا كردم آن هدفها «خائفا» خوف داشت كه به هدفش نرسد موسى در مدينه خوف داشت «يترقب» منتظر حوادث بود كه بالاخره فرعونيان در مقابل مرگ اين قبطى مرگ اين فرعونى چه عكسالعملى نشان خواهند داد امام حسين هم عليهالسلام وقتى مىخواستند در مدينه ازش بيعت بگيرند اين آينه را خواند «فاصبح من مدينه خائفاً فخرج منها خائفاً يترقب»، «خائفاً يترقب» توى كلمهى امام حسين يعنى بالاخره معاويه مرده يزيد به حكومت رسيده حالا نمايندهى يزيد هم مىخواهد از من بيعت بگيرد منم كه با يزيد بيعت كن نيستم چه حادثهاى سر من خواهد آمد اين «خائفاً يترقب» يعنى خوف دارد و منتظر حوادث است اين را امام حسين هم خواندند اين آيه را از اين معلوم مىشود كه آيههاى قرآن فقط در مورد خاص نيت در هر موردى مىشود آيه را به كار برد «خائفاً يترقب» مال ماجراى موسى است ولى امام حسين هم اين آيه را براى خودش خواندند اين كه بگوييم آيههاى قرآن فقط براى همان مورد است اين كار غلط است ما امامان عزيزمان روايات زيادى داريم حالا اگر خدا توفيق بدهد بخشىاش را يك بار جمع مىكنم مىگويم كه مثلاً به يك مناسبتى آيهاى خوانده اين آيهاى كه خوانده اين عرض كنم به حضور شما مىخواهد بگويد آيه مال آنجاست ولى الان هم شاهد دارد چون حديث داريم
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
قرآن مثل خورشيد جريان دارد
قرآن مثل خورشيد است يعنى «يجرى مجرى الشمس» حديث داريم مثل خورشيد است يعنى مال يك زمان نيست و داريم هم در روايات كه اينطور نيست كه براى زمانى باشد دو نه زمان يعنى قرآن براى همهى زمانها است ظرف بستنى نيست كه يكبار مصرف باشد آيه مال موسى است ولى امام حسين هم الان شما هم اگر در يك جايى گير كنيد مىتوانيد اين آيه را بخوانيد دلهره دارم كه چى مىشود بله خدا هر كارى مىكند دلهره ندارد «والشمس وضحها والقمر اذاتلها» و آخرش مىفرمايد «ولايخاف عقبها»، «لايخاف عقبها» يعنى خدا از عقب كار نمىترسد هر كارى بخواهد انجام مىدهد از عقبش هم وحشتى ندارد ولى بنده اين طور نيستم بنده اگر يك جملهاى بگويم نگرانم كه عقبهى حرف من چى مىشود، همانطور كه توى مدينه با دغدغه و دلهره فكر مىكرد كه چى مىشود ديد عجب دو مرتبه ديروزى با امروزى با يك كس ديگر دعوايش است آخه بعضىها ناآرامند هر روزى با يك كسى... دير اِ دارد باز دعوايش مىكند «فاذاالذى» يك مرتبه ديد «استنصره بالامس» كسى كه ديروز گفت كمك كمك امروز هم مىگويد موسى كمك كمك گفت: اِ تو هر روزى مىخواهى با يك كسى دعوا كنى «انك لغوى مبين» تو آدم منحرفى هستى درست است تو شيعهى من هستى حزب من هستى ولى معناى اين كه تو حزب من هستى اين نيست كه من از تو انتقاد نكنم جزء باند ما هستى شيعه و مؤمنى، اما خيلى كارت غلط است توى هر شهرى هر روزى دارى دست به يك آشوبى مىزنى خوب،
آيهى بعد «فلما ان اراد ان يبطش» باز موسى مشتش را بلند كرد حمايت كند تا مشتش را بلند كرد طرف گفت تو ديروز هم يكى را كشتى امروز هم مىخواهى من را بكشى موسى دستش را پيش گرفت ديد قصه خيلى دارد تاريخى مىشود «فلما ان اراد ان يبطش» همين كه موسى خواست با كسى كه دشمن هر دو بود درگير بشود و مشتش را بلند كرد «اراد ان يبطش» دستش را بلند كرد كه «بطش» يعنى ختم همراه با شدت و قدرت غيض كرد كه مشتش را بلند كرد كه بزند گفت كه «يموسى اتريدان تقتلنى» مىخواهى من را هم بكشى «كما قتلت نفساً بالامس» ديروز يكىاش را كشتى امروز هم دومىاش «ان تريد الا ان تكون جبار» تو فقط «جبار»ى تو ستمگرى، «و ما تريد ان تكون من المصلحين» دروغ مىگويى كه من مصلحام تو جبارى مىخواهى روزى يك نف را بكشى حالا جالب اين است كه فرعونى كه چند هزار نوزاد را كشت يك نفر بهش نگفت بگيد جبار موسى كه يك مشت زده به يك كافر بهش مىگويند جبار، يادم نمىرود، يادم نمىرود كه يك بسيجى يك برخوردى كرده بود با يك نفر چقدر روزنامهها نوشتند خشونت، ولى آمريكا افغانستان را بمباران كرد يكى از روزنامهها يك كلمهى خشنونت ننوشت نامردى تا كجا يك كشور بمباران شد يك كلمهى خشنونت به آمريكا نگفت از آن روزنامهها يك بسيجى يك كار كرد حالا خلاف ما هم فرض مىكنيم خلاف فرض هم مىكنيم خشنونت يك خشونت را به روزنامهها كشاندند خشونت آمريكا را به افغانستان خفه شدند فرعون چند هزار نوزاد بىگناه را كشت به فرعون نگفتند جبار اما موسى يك مشت ديروز زده امروز بهش مىگويند جبار خيلى قرآن زنده است يعنى هر روز نونو است گفت مىخواهى بكشى تو هدفت اصلاح نيست «وما تريد ان تكون من المصلحين» تو نمىخواهى مصلح باشد
قرآن مثل خورشيد است يعنى «يجرى مجرى الشمس» حديث داريم مثل خورشيد است يعنى مال يك زمان نيست و داريم هم در روايات كه اينطور نيست كه براى زمانى باشد دو نه زمان يعنى قرآن براى همهى زمانها است ظرف بستنى نيست كه يكبار مصرف باشد آيه مال موسى است ولى امام حسين هم الان شما هم اگر در يك جايى گير كنيد مىتوانيد اين آيه را بخوانيد دلهره دارم كه چى مىشود بله خدا هر كارى مىكند دلهره ندارد «والشمس وضحها والقمر اذاتلها» و آخرش مىفرمايد «ولايخاف عقبها»، «لايخاف عقبها» يعنى خدا از عقب كار نمىترسد هر كارى بخواهد انجام مىدهد از عقبش هم وحشتى ندارد ولى بنده اين طور نيستم بنده اگر يك جملهاى بگويم نگرانم كه عقبهى حرف من چى مىشود، همانطور كه توى مدينه با دغدغه و دلهره فكر مىكرد كه چى مىشود ديد عجب دو مرتبه ديروزى با امروزى با يك كس ديگر دعوايش است آخه بعضىها ناآرامند هر روزى با يك كسى... دير اِ دارد باز دعوايش مىكند «فاذاالذى» يك مرتبه ديد «استنصره بالامس» كسى كه ديروز گفت كمك كمك امروز هم مىگويد موسى كمك كمك گفت: اِ تو هر روزى مىخواهى با يك كسى دعوا كنى «انك لغوى مبين» تو آدم منحرفى هستى درست است تو شيعهى من هستى حزب من هستى ولى معناى اين كه تو حزب من هستى اين نيست كه من از تو انتقاد نكنم جزء باند ما هستى شيعه و مؤمنى، اما خيلى كارت غلط است توى هر شهرى هر روزى دارى دست به يك آشوبى مىزنى خوب،
آيهى بعد «فلما ان اراد ان يبطش» باز موسى مشتش را بلند كرد حمايت كند تا مشتش را بلند كرد طرف گفت تو ديروز هم يكى را كشتى امروز هم مىخواهى من را بكشى موسى دستش را پيش گرفت ديد قصه خيلى دارد تاريخى مىشود «فلما ان اراد ان يبطش» همين كه موسى خواست با كسى كه دشمن هر دو بود درگير بشود و مشتش را بلند كرد «اراد ان يبطش» دستش را بلند كرد كه «بطش» يعنى ختم همراه با شدت و قدرت غيض كرد كه مشتش را بلند كرد كه بزند گفت كه «يموسى اتريدان تقتلنى» مىخواهى من را هم بكشى «كما قتلت نفساً بالامس» ديروز يكىاش را كشتى امروز هم دومىاش «ان تريد الا ان تكون جبار» تو فقط «جبار»ى تو ستمگرى، «و ما تريد ان تكون من المصلحين» دروغ مىگويى كه من مصلحام تو جبارى مىخواهى روزى يك نف را بكشى حالا جالب اين است كه فرعونى كه چند هزار نوزاد را كشت يك نفر بهش نگفت بگيد جبار موسى كه يك مشت زده به يك كافر بهش مىگويند جبار، يادم نمىرود، يادم نمىرود كه يك بسيجى يك برخوردى كرده بود با يك نفر چقدر روزنامهها نوشتند خشونت، ولى آمريكا افغانستان را بمباران كرد يكى از روزنامهها يك كلمهى خشنونت ننوشت نامردى تا كجا يك كشور بمباران شد يك كلمهى خشنونت به آمريكا نگفت از آن روزنامهها يك بسيجى يك كار كرد حالا خلاف ما هم فرض مىكنيم خلاف فرض هم مىكنيم خشنونت يك خشونت را به روزنامهها كشاندند خشونت آمريكا را به افغانستان خفه شدند فرعون چند هزار نوزاد بىگناه را كشت به فرعون نگفتند جبار اما موسى يك مشت ديروز زده امروز بهش مىگويند جبار خيلى قرآن زنده است يعنى هر روز نونو است گفت مىخواهى بكشى تو هدفت اصلاح نيست «وما تريد ان تكون من المصلحين» تو نمىخواهى مصلح باشد
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
معناى جبّار در مورد خداوند و انسان
«الا ان تكون جبار» تو فقط جبار هستى ضمناً جبار كيه؟ ما فكر مىكنيم جبار و ستمگر فقط، آخه جبار هم دو تا معنا دارد هم به معناى ستمگر است هم به معناى جبران كننده «واهل الجور والجبروت» اسم خدا هم جبار است جبار يعنى قهار يعنى قدرتمند يعنى جبران كننده يك معناى منفى هم كه دارد كه معناى ستمگر است آنوقت پسر و دخترى هم كه توى خانه پدر و مادرشان را اذيت كنند اينها هم جبار است چون قرآن دربارهى حضرت يحيى است عيسى مىفرمايد كه «وبراً بوالدتى» يا «بوالدى» من مىخواهم به پدر و مادرم خدمت كنم و نمىخواهم «ولم يجعلنى جباراً شقيا» مىخواهم به پدر و مادرم خدمت كنم نمىخواهم جبار باشم از اين معنا از اين كلمه از اين آيه معلوم مىشود كسى كه نسبت به پدر و مادرش بىوفا باشد آن هم مىشود بهش گفت جبار آخه ما فكر مىكنيم جبار يعنى آخه ما مثلاً مىگوييم كه خيلى كارها خصلتاً آمريكايى است ولو كلمهى آمريكايى به كار نبريم مثلاً آمركا مردم را استثمار مىكند منافع دنيا را به نفع خودش مىخواهد جذب كند حالا اگر شما هم اگه منافع خانه را خواستى به نفع خودت جذب كنى پاشو، برو آنرا بگير به خواهرت مىگويى لباسهاى من را بشويد مادر اين كار را بكن اگر تو هم توى خانه امر و نهى كردى از زور و قلدرىات استفاده كردى همه را استثمار خودت كردى تو هم يك آمريكا كوچولو هستى آمريكاى درونى آمريكاى خانوادهگى جبار كسى است كه توى خانه نسبت به پدر و مادرش برخورد بد داشته باشد و دل آنها را برنجاند
«الا ان تكون جبار» تو فقط جبار هستى ضمناً جبار كيه؟ ما فكر مىكنيم جبار و ستمگر فقط، آخه جبار هم دو تا معنا دارد هم به معناى ستمگر است هم به معناى جبران كننده «واهل الجور والجبروت» اسم خدا هم جبار است جبار يعنى قهار يعنى قدرتمند يعنى جبران كننده يك معناى منفى هم كه دارد كه معناى ستمگر است آنوقت پسر و دخترى هم كه توى خانه پدر و مادرشان را اذيت كنند اينها هم جبار است چون قرآن دربارهى حضرت يحيى است عيسى مىفرمايد كه «وبراً بوالدتى» يا «بوالدى» من مىخواهم به پدر و مادرم خدمت كنم و نمىخواهم «ولم يجعلنى جباراً شقيا» مىخواهم به پدر و مادرم خدمت كنم نمىخواهم جبار باشم از اين معنا از اين كلمه از اين آيه معلوم مىشود كسى كه نسبت به پدر و مادرش بىوفا باشد آن هم مىشود بهش گفت جبار آخه ما فكر مىكنيم جبار يعنى آخه ما مثلاً مىگوييم كه خيلى كارها خصلتاً آمريكايى است ولو كلمهى آمريكايى به كار نبريم مثلاً آمركا مردم را استثمار مىكند منافع دنيا را به نفع خودش مىخواهد جذب كند حالا اگر شما هم اگه منافع خانه را خواستى به نفع خودت جذب كنى پاشو، برو آنرا بگير به خواهرت مىگويى لباسهاى من را بشويد مادر اين كار را بكن اگر تو هم توى خانه امر و نهى كردى از زور و قلدرىات استفاده كردى همه را استثمار خودت كردى تو هم يك آمريكا كوچولو هستى آمريكاى درونى آمريكاى خانوادهگى جبار كسى است كه توى خانه نسبت به پدر و مادرش برخورد بد داشته باشد و دل آنها را برنجاند
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
انتقاد پيشوا از پيروان
حالا انتقاد از دوستان اينجا موسى از دوستانش انتقاد كرد گفت «انك لغوى مبين» تو منحرفى كه هر روز توى كوچه با كسى دعوايت مىشود ما فكر نبايد بكنيم كه حالا كه ايشان حزب اللهى است بگوييم هر روزى دعوا كند نه آقا كارت غلط بود بسمه تعالى كارت غلط است آقا حزب اللهى است خوب باشه ناراحت مىشه بچهها خودىاند خودى باشند اين برخوردها غلط است حضرت موسى به خودى انتقاد كرد گفت: «انك لغوى مبين» «لام نى» يعنى حتما غوى با «غين»، «انك لغوى» اين خيلى هم كلمهى تند است كلمه «ان» يعنى حتما كلمهى اَ يعنى حتما حملبرى اسمى يعنى حتما باز «مبين» يعنى خيلى رسوا، آشكار توى اين كلمه «انك لغوى مبين» در فارسى اينطور بايد ترجمه مىشود حتما، حتما حتما يك حتماً مال «انّ»«انك» يك حتماً مال حملبرى اسميه يك حتما مال «لغوى» لام مفتوحه معنايش حتماً است «انك لغوى مبين» حتما حتما حتما كار تو غلط است تو حزباللهى هستى آنها هم كافر اما روزى يك درگيرى توى خيابان درست نيست ما اهداف بلند مدتى داريم تو مشتمان را باز مىكنى انتقاد از خودىها، در همه جا موعظه كارساز نيست گاهى هم زور لازم است من يك بار ديگر هم گفتم اجازه بدهيد بگويم آقا زور خوب است ظلم بد است زور خوب است ظلم بد است منتهى در تاريخ هر كس زور دانسته معمولاً ظلم كرده است اين است كه با هم قفل شده است كلافه شده به هم بتون آرمد شده زور خوب است ظلم بد است اميرالمؤمنين زور داشت اما ظلم نكرد در تاريخ هر كس زور دارد حالا... ما قدر اسلاممان را بايد داشته باشيم اسلام مىگويد زور داشته باشيد «واعدوالهم مااستطعتم من قوه» هرچى مىتوانيد در مقابل دشمن آماده بايد باشيد حتى فرمود ريشهايتان را توى جبهه رنگ بزنيد كه كفار نگويند مسلمانها ريش سفيدند و پيرند يعنى با رنگ مو هم، حتى فرمود توى جبهه يك ديگه آش هم مىخواهيد درست كنيد ده تا ديگ بار بگذاريد يك ديگش آش باشد نه تاش هم آب خالى پر از آب كنيد همه زير ديگها را روشن كنيد كه ديدبان دشمن كه نگاه مىكند توى تاريكى نگويد كه اينها جمعيتشان كم است يك ديگ بار گذاشتند اون فكر كند جمعيت شما زياد است حالا نمىداند 9 تايش آب خالى است يكىاش آب گوشت است يعنى بايد آرايش نظامىتان جورى باشد كه دشمن از ديگ خالى شما هم حساب كند در شعارها يك شعارهايى كه مىدهيد بايد جدى شعار بدهيد اميرالمؤمنين فرمود «واللّه لاقتلن المعاويه» بخدا معاويه را مىكشم بعد يواش گفت انشاء اللّه، انشاء اللّه را يواش گفت و آمد گفت ياعلى چرا انشاءاللّه را يواش گفتى گفت شايد نكشتم گفت پس چرا همچين سفت مىگويى مىكشم گفت من به عنوان رهبر بايد سفت حرف بزنم اما شايد هم رضاى خدا ارادهى خدا چيز ديگرى بود بنابراين من از موضع رهبرى سفت مىگويم مىكشم ولى از آنجا كه ارادهى خدا را نمىدانم مىگويم انشاءاللّه بعضىها مىگويند اين بچه شر است اتفاقاً بچهى شر حديث داريم بچههايى كه شدند بزرگ بشوند خوب مىشوند
حالا انتقاد از دوستان اينجا موسى از دوستانش انتقاد كرد گفت «انك لغوى مبين» تو منحرفى كه هر روز توى كوچه با كسى دعوايت مىشود ما فكر نبايد بكنيم كه حالا كه ايشان حزب اللهى است بگوييم هر روزى دعوا كند نه آقا كارت غلط بود بسمه تعالى كارت غلط است آقا حزب اللهى است خوب باشه ناراحت مىشه بچهها خودىاند خودى باشند اين برخوردها غلط است حضرت موسى به خودى انتقاد كرد گفت: «انك لغوى مبين» «لام نى» يعنى حتما غوى با «غين»، «انك لغوى» اين خيلى هم كلمهى تند است كلمه «ان» يعنى حتما كلمهى اَ يعنى حتما حملبرى اسمى يعنى حتما باز «مبين» يعنى خيلى رسوا، آشكار توى اين كلمه «انك لغوى مبين» در فارسى اينطور بايد ترجمه مىشود حتما، حتما حتما يك حتماً مال «انّ»«انك» يك حتماً مال حملبرى اسميه يك حتما مال «لغوى» لام مفتوحه معنايش حتماً است «انك لغوى مبين» حتما حتما حتما كار تو غلط است تو حزباللهى هستى آنها هم كافر اما روزى يك درگيرى توى خيابان درست نيست ما اهداف بلند مدتى داريم تو مشتمان را باز مىكنى انتقاد از خودىها، در همه جا موعظه كارساز نيست گاهى هم زور لازم است من يك بار ديگر هم گفتم اجازه بدهيد بگويم آقا زور خوب است ظلم بد است زور خوب است ظلم بد است منتهى در تاريخ هر كس زور دانسته معمولاً ظلم كرده است اين است كه با هم قفل شده است كلافه شده به هم بتون آرمد شده زور خوب است ظلم بد است اميرالمؤمنين زور داشت اما ظلم نكرد در تاريخ هر كس زور دارد حالا... ما قدر اسلاممان را بايد داشته باشيم اسلام مىگويد زور داشته باشيد «واعدوالهم مااستطعتم من قوه» هرچى مىتوانيد در مقابل دشمن آماده بايد باشيد حتى فرمود ريشهايتان را توى جبهه رنگ بزنيد كه كفار نگويند مسلمانها ريش سفيدند و پيرند يعنى با رنگ مو هم، حتى فرمود توى جبهه يك ديگه آش هم مىخواهيد درست كنيد ده تا ديگ بار بگذاريد يك ديگش آش باشد نه تاش هم آب خالى پر از آب كنيد همه زير ديگها را روشن كنيد كه ديدبان دشمن كه نگاه مىكند توى تاريكى نگويد كه اينها جمعيتشان كم است يك ديگ بار گذاشتند اون فكر كند جمعيت شما زياد است حالا نمىداند 9 تايش آب خالى است يكىاش آب گوشت است يعنى بايد آرايش نظامىتان جورى باشد كه دشمن از ديگ خالى شما هم حساب كند در شعارها يك شعارهايى كه مىدهيد بايد جدى شعار بدهيد اميرالمؤمنين فرمود «واللّه لاقتلن المعاويه» بخدا معاويه را مىكشم بعد يواش گفت انشاء اللّه، انشاء اللّه را يواش گفت و آمد گفت ياعلى چرا انشاءاللّه را يواش گفتى گفت شايد نكشتم گفت پس چرا همچين سفت مىگويى مىكشم گفت من به عنوان رهبر بايد سفت حرف بزنم اما شايد هم رضاى خدا ارادهى خدا چيز ديگرى بود بنابراين من از موضع رهبرى سفت مىگويم مىكشم ولى از آنجا كه ارادهى خدا را نمىدانم مىگويم انشاءاللّه بعضىها مىگويند اين بچه شر است اتفاقاً بچهى شر حديث داريم بچههايى كه شدند بزرگ بشوند خوب مىشوند
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
وارستگى، نه وارفتگى
حضرت موسى ديروز يك مشت زد امروز هم مىگويد «ان اراد ان يبطش» باد مشتش را بلند كرد طرف گفت اوه ديروز هم يك نفر را كشتى مشتش را پايين آورد پيداست حضرت موسى هم زور داشت هم اراده داشت يعنى وارستگى غير وارفتگى است ما مىگوييم آقا بچهى خوبى است همانطور آرام صبح قلقلكش مىدهى غروب مىخندد (خندهى حضار) خوب اين كه خوب نيست كه، بعضىها خوب است وارفتهاند وارفتگى ارزش نيست وارستگى ارزش است در زندگى حضرت امام از نوجوانىهايش چيزهايى نوشتند، چيزهايى نوشتند كه چى بوده ايشان، بيست و دو سالش بود حضرت امام آمد قم از خمين، يك آدم 75 ساله بود اين آقاى 75 ساله مهمترين شخصيت مملكتى در آن زمان بود. رقم يك چرندى گفت تا چرند گفت او 75 سالش بود مهمترين شخصيت مملكتى در آن زمان، حاج آقا روحاللّه يعنى حضرت امام (رضوان اللّه تعالى عليه) 22 سالش از خمين آمده بود آيت اللّه بهاالدّينى مىگفت چنان زد توى گوش اين پيرمرد اين 22 ساله زد توى گوش اين پيرمرد كه عينكش چهار قطعه شد بعد وقتى 12 بهمن آمد توى بهشت زهرا به شاپور بختيار و حكومت بختيار گفت من توى دهن اين دولت مىزنم اون كسى كه مىگويد من توى دهن اين دولت مىزنم بايد رگ زدنش را در 22 سالگى... جوانهايى كه پاى تلويزيون نشستهايد اگر بىرگ هستيد بزرگ هم بشويد مىشويد بىرگ، اگر رگ داريد بايد حالا رگ داشته باشيد، البته اين را هم به شما بگويم نگوييد آقاى قرائتى تو مردم را مىگويى حالا اگر يك پيرمرد محترمى 75 ساله ما بزنيم توى گوشش ببيند دو رقم متلك داريم بعضى متلكها جاهل است آدم حرامزادهاى هم نيست شيطان هم نيست توطئهگر هم نيست اين را پرش كردند يك چيزى مىگويد خيلى هم حاليش نيست چى مىگويد فحش هم ممكن است بدهد اما فحشش ريشه ندارد مايه ندارد آخه بعضىها مايه دارند توى جنگ جمل هر كس فرار مىكرد حضرت مىفرمود تيراندازى بهش نكنيد بگذار... اما در جنگ صفين هر كس هم فرار مىكرد حضرت مىفرمود بزن توى كمرش گفتند ياعلى چرا دو رقم دستور مىدهى فرارىهاى جمل را مىگوييد نزنيد فرارىهاى جنگ صفين را مىگوييد بزنيد چرا آنجا نزنيم آنجا بزنيم فرمود جنگ صفين طرف از بين رفت رهبر، ديگر اين هم كه فرار مىكند جايى نيست كه برود مىرود كه مىرود كه مىرود كه مىرود براى همين كارش نداشته باشيد اما در جنگ صفين معاويه زنده است همه اينهايى كه دارند فرار مىكنند باز مىروند معاويه شارژشان مىكند دو مرتبه مثل كپسول خالىها مىبرند دوباره گازش مىكنند دوباره برمىگردانند به آشپزخانه، اينهايى كه مىروند شارژ مىشوند به كمرشان هم بزنيد اما اون كه مىرود كه مىرود كه مىرود كارشون... اين طوريه فرق مىكند كدش، پارچهى امامهاى با پارچهى كت شلوارى فرق مىكند يك كسى گوشش درد مىكرد گفت بكش گفت چرا گفت دندانم درد مىكردم كشيدم خوب آن را مىشود كشيد اين را نمىشود كشيد فرارى فرارى فرق مىكند فرارىهاى صفين با فرارىهاى اينها، ما دو تا متلك داريم يك متلك است از روى ناآگاهى است قرآن آيه دارد كه افراد ناآگاه حالا يك فاميلى دارد يك چيزى گفت بردند خوردند دزديدند چى چى چى اگر روى بىتوجهى يك چيزى مىگويد قرآن آيهاش اين است «والكاظين الغيظه» يعنى قورتش بده شتر ديدى نديدى، يا خودى است برادران يوسف به يوسف گفتند كه نه هنوز نمىدانستند اين يوسف است، چون توى چاش انداختند و رفتند و بعد از سالها آمد بيرون و اسير شد و زندان و سى، چهل سال كشيد بعد اينها به هواى خريدن گندم رفتند يوسف را ديدند يوسف بهشان گفت يك ليوان گم شده گفت اگر هم گم شده ما يك داداشى داشتيم بچهگىها اون هم بچهگىهايش دزد بود او نگفت او منم «فعرّفها و هم له منكرون» مثل امام زمان، امام زمان ما را مىشناسد و ما او را نمىشناسيم امام زمان (عليهالسلام) كه ظهور كنند مىگويند اِ من ايشان را ديده بودم اِ من ايشان را ديده بودم توى جامعه هست مردم «فعرّفها و هم له منكرون» يعنى يوسف برادرها را شناخت برادرها او را شناختند گاهى قرآن مىگويد «واذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً» آقا جاهل يك متلكى مىگويد سلام عليكم هيچى نمىگويد اگر يك كسى عصبانى است خودى است مؤمن است مسلمان است حالا يك مشكلى پيدا كرده دارد فحش مىدهد پياز گران شده مىگويد آقاى قرائتى اين چه مملكتى است مىگويم برادر چى شده مىگويد پياز گران است مثلاً من مىتوانم پياز ارزان كنم آمده دكان تافتونى سنگكى مىخواهد مىگويم ربطى به من ندارد كه آقا برد، خورد، هر كس برده خورده چشمش كور شود هر كس خربزه خورده پاى لرزش هم بنشيند برويد شكايت كنيد ازش بگيريد به اين چه گاهى افراد خودىاند منتهى روى حساب عصبانيت يك چيزى مىگويند قرآن مىگويد «والكاظمين الغيظ» غيظت را كظم كن «واذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً، واذا مرّوا بهم مرّوا كراما» اما گاهى شيطنت و پدرسوختگى است يعنى اين خطا گرفته از فلان ماهواره كه اين حرف را بزند اين شعارش مال آنجاست اگر خطا گرفته برخورد كن برخورد تند مثل معاويه، معاويه يك روز نشسته بود و توى جلسه عقيل وارد شد عقيل برادر حضرت على بود خواست عقيل را بشكند گفت اوه، عقيل آمد «تبت يدا ابىلهب»، «ابىلهب»ى كه خدا مىگويد خدا مرگش بدهد بريده باد... ابولهب عموى همين آقاست كه وارد شد يعنى خواست عقيل را بشكند گفت عقيل، گفت ابولهب عموى آقاى عقيل است اين از روى قرض و مرض گفت فورى هم عقيل قشنگ گفت اوه معاويه «وامرته حمّالة الحطب»، «حمالة الحطب» عمهى تو است (خندهى حضار) اگر «ابىلهب» عمهى من است «حمالة الحب» هم عمهى تو است خوب اين هم با هم دَر، عرض كنم به حضور جنابعالى كه، بنابراين فرق مىكند انسان بايد قوى باشد امام وقتى مىتواند بگويد من توى دهن اين دولت مىزنم به بختيار كه رگش را داشته باشد موسى قوى بود حضرت ابراهيم فرمود: «تالله لاكيدّن اصنمكم» به خدا قسمت همهى بتهايتان را مىشكنم چه چگرى دارد يك دانه جوان «فتىّ يقال له ابراهيم» يك جوان با يك جوان مرد يك خداپرست روى كوهى زمين بود به تمام بتپرستها گفت به خدا قسمت بتهايتان را تكهتكه مىكنم از مخ تا كف پايش جگر بود مؤمن بايد اين رقمى باشد «اللهم انى اعوذ بك من الكسل» پناه مىبرم به تو از كسل افرادى هستند خيلى اصلش هنر تغييرى جز والا تابستان گرم بود ديگر ما هم بىكار بوديم خوب تابستان كه گرم بود سحرهايش كه گرم نبود با رفيقت زنگ مىزدى مىگفتى آقا مطالعهى ما از چهار صبح باشد تا ساعت هشت از چهار صبح تا هشت صبح خنك است پا مىشديد مطالعه و بحث مىكرديد هوا كه داغ بود استراحت مىكرديد همين كه هوا داغ است اين هم مىگويد داغ است پس سه ماه تعطيل اصلاً هنر اينكه يك ساعت از كارش را تغيير بدهد ندارد خيلى شل است تابستانش مىرود تغيير هنر را تغيير نده توى مجالس من خيلى ديدم توى مجالس افرادى مىنشيند مثلاً حالا شما نگاه به من كنيد، مثلاً من منبرم اين آقا مىآيد اينجا مىنشنيد اين پايين رديف مىنشيند پاى ديوار آنوقت كه نيم ساعت گردنش همچين مىكند بابا گردنت درد مىآيد خوب پاشو اينجا بنشين اين شهامتى كه پا شود اينجا بنشيند ندارد حاضر است نيمساعت هى گردنش را همچين كند ولى پا نمىشود بيايد آنجا بنشيند گاهى وقتها افرادى در اين كه پا شود اذان بگويد خجالت مىكشد آقا نمازخوان نه من مىروم نماز مىخوانم مىگويد حالا زشت است حالا زشته چيه پا شو. آخر عروسى است عروسى باشد نماز قضا مىشود پاشو پارك است پارك باشد من نماز نخواندم اللّه اكبر، وسط پارك نماز بخوان اينقدر آدمهاى ضعيف داريم اصلاً... يك وقت زمان ترور مِرُور بود دُسْتا پاسدار بردى ما فرستادند كه ما ترور نشويم اينها نشستند و من مىخواستم اينها را امتحان كنم چند تا تخمهى كدو از خونمون برداشتم و ريختم توى جيبم و توى ماشين تخمهى كدو را دادم به ايشان گفتم بشكن يك مرتبه ديدم يوزى را گذاشت زمين شروع كرد تخمه شكستن زنگ زدم به حفاظت كه بابا اين من را به تخمهى كدو فروخت من خودم با تخمهى كدو يوزىاش را گرفتم آدم هست كه قليانش مىدهى نمازش قضا مىشود مىگويى غذا سرد مىشود مىگويد باشد بعدش والا حالا دخترعموها نشستند حالا باشد بعدش يعنى دخترعمه نمازش را مىگيرد يك قليون يك مشت تخمهى كدو يك بستنى يك پارك آدم هم هست هيچى او را از خدا جدا نمىكند قرآن بخوانم «رجالُ لاتلهيم تجاره ولابيع ان ذكر اللّه» بهترين مشترى هم كه آمد مىگويد «قدقامت الصلوه» مىگويد آقا نماز مشترى از دستم مىرود صبح تا حالا بيكار بوديم باشد خدا اگر مىخواهد روزى من را بده بعداً بدهد نماز «رجال لاتلهيهم» قرآن مىگويد اين آيه مال كسانى است كه تا صداى اذان را شنيدند بازار را تعطيل مىكنند اصلاً كسى صداى اذان را شنيد مشغول هر كارى بود انگار شراب مىخورد يك بار ديگر بگويم هر كس صداى اذان را شنيد مشغول كار ديگرى بود انگار شراب مىخورد چون قرآن مىگويد شراب نخوريد چون شراب خاصيتش اين است «يصدكم عن ذكراللّه وعن الصلوة» شراب شما را از نماز بازمىدارد حالا اگر تجارت قالى من را از نماز واداشت آن هم خاصيت شراب را دارد نه يعنى حرام است و معامله باطل نه وقت ظهر شما معامله كنى معامله درست است حرام هم نيست اما خاصيت شراب را دارد حلالى است كه ويتامين شراب را دارد شراب را قرآن مىگويد نخور نمىگويد شراب نخور، براى چشمت كليهات قلبت اعصابت ذريه و سنت ضرر دارد مىگويد شراب تو را از نماز باز مىدارد حالا اگر تخمهى كدو ما را از نماز واداشت معامله و تجارت ما را، گفتگو و اخبار تلويزيون اخبار ورزشى ما را از نماز واداشت هر چيزى كه ما را از نماز باز بدارد مثل شراب خوردن است در اينكه در اثر وضعىاش «يصدكم عن ذكراللّه و عن الصلوةَ» مواضب باشيم هيچ چيزى ما را از هدفهايمان باز ندارد
حضرت موسى ديروز يك مشت زد امروز هم مىگويد «ان اراد ان يبطش» باد مشتش را بلند كرد طرف گفت اوه ديروز هم يك نفر را كشتى مشتش را پايين آورد پيداست حضرت موسى هم زور داشت هم اراده داشت يعنى وارستگى غير وارفتگى است ما مىگوييم آقا بچهى خوبى است همانطور آرام صبح قلقلكش مىدهى غروب مىخندد (خندهى حضار) خوب اين كه خوب نيست كه، بعضىها خوب است وارفتهاند وارفتگى ارزش نيست وارستگى ارزش است در زندگى حضرت امام از نوجوانىهايش چيزهايى نوشتند، چيزهايى نوشتند كه چى بوده ايشان، بيست و دو سالش بود حضرت امام آمد قم از خمين، يك آدم 75 ساله بود اين آقاى 75 ساله مهمترين شخصيت مملكتى در آن زمان بود. رقم يك چرندى گفت تا چرند گفت او 75 سالش بود مهمترين شخصيت مملكتى در آن زمان، حاج آقا روحاللّه يعنى حضرت امام (رضوان اللّه تعالى عليه) 22 سالش از خمين آمده بود آيت اللّه بهاالدّينى مىگفت چنان زد توى گوش اين پيرمرد اين 22 ساله زد توى گوش اين پيرمرد كه عينكش چهار قطعه شد بعد وقتى 12 بهمن آمد توى بهشت زهرا به شاپور بختيار و حكومت بختيار گفت من توى دهن اين دولت مىزنم اون كسى كه مىگويد من توى دهن اين دولت مىزنم بايد رگ زدنش را در 22 سالگى... جوانهايى كه پاى تلويزيون نشستهايد اگر بىرگ هستيد بزرگ هم بشويد مىشويد بىرگ، اگر رگ داريد بايد حالا رگ داشته باشيد، البته اين را هم به شما بگويم نگوييد آقاى قرائتى تو مردم را مىگويى حالا اگر يك پيرمرد محترمى 75 ساله ما بزنيم توى گوشش ببيند دو رقم متلك داريم بعضى متلكها جاهل است آدم حرامزادهاى هم نيست شيطان هم نيست توطئهگر هم نيست اين را پرش كردند يك چيزى مىگويد خيلى هم حاليش نيست چى مىگويد فحش هم ممكن است بدهد اما فحشش ريشه ندارد مايه ندارد آخه بعضىها مايه دارند توى جنگ جمل هر كس فرار مىكرد حضرت مىفرمود تيراندازى بهش نكنيد بگذار... اما در جنگ صفين هر كس هم فرار مىكرد حضرت مىفرمود بزن توى كمرش گفتند ياعلى چرا دو رقم دستور مىدهى فرارىهاى جمل را مىگوييد نزنيد فرارىهاى جنگ صفين را مىگوييد بزنيد چرا آنجا نزنيم آنجا بزنيم فرمود جنگ صفين طرف از بين رفت رهبر، ديگر اين هم كه فرار مىكند جايى نيست كه برود مىرود كه مىرود كه مىرود كه مىرود براى همين كارش نداشته باشيد اما در جنگ صفين معاويه زنده است همه اينهايى كه دارند فرار مىكنند باز مىروند معاويه شارژشان مىكند دو مرتبه مثل كپسول خالىها مىبرند دوباره گازش مىكنند دوباره برمىگردانند به آشپزخانه، اينهايى كه مىروند شارژ مىشوند به كمرشان هم بزنيد اما اون كه مىرود كه مىرود كه مىرود كارشون... اين طوريه فرق مىكند كدش، پارچهى امامهاى با پارچهى كت شلوارى فرق مىكند يك كسى گوشش درد مىكرد گفت بكش گفت چرا گفت دندانم درد مىكردم كشيدم خوب آن را مىشود كشيد اين را نمىشود كشيد فرارى فرارى فرق مىكند فرارىهاى صفين با فرارىهاى اينها، ما دو تا متلك داريم يك متلك است از روى ناآگاهى است قرآن آيه دارد كه افراد ناآگاه حالا يك فاميلى دارد يك چيزى گفت بردند خوردند دزديدند چى چى چى اگر روى بىتوجهى يك چيزى مىگويد قرآن آيهاش اين است «والكاظين الغيظه» يعنى قورتش بده شتر ديدى نديدى، يا خودى است برادران يوسف به يوسف گفتند كه نه هنوز نمىدانستند اين يوسف است، چون توى چاش انداختند و رفتند و بعد از سالها آمد بيرون و اسير شد و زندان و سى، چهل سال كشيد بعد اينها به هواى خريدن گندم رفتند يوسف را ديدند يوسف بهشان گفت يك ليوان گم شده گفت اگر هم گم شده ما يك داداشى داشتيم بچهگىها اون هم بچهگىهايش دزد بود او نگفت او منم «فعرّفها و هم له منكرون» مثل امام زمان، امام زمان ما را مىشناسد و ما او را نمىشناسيم امام زمان (عليهالسلام) كه ظهور كنند مىگويند اِ من ايشان را ديده بودم اِ من ايشان را ديده بودم توى جامعه هست مردم «فعرّفها و هم له منكرون» يعنى يوسف برادرها را شناخت برادرها او را شناختند گاهى قرآن مىگويد «واذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً» آقا جاهل يك متلكى مىگويد سلام عليكم هيچى نمىگويد اگر يك كسى عصبانى است خودى است مؤمن است مسلمان است حالا يك مشكلى پيدا كرده دارد فحش مىدهد پياز گران شده مىگويد آقاى قرائتى اين چه مملكتى است مىگويم برادر چى شده مىگويد پياز گران است مثلاً من مىتوانم پياز ارزان كنم آمده دكان تافتونى سنگكى مىخواهد مىگويم ربطى به من ندارد كه آقا برد، خورد، هر كس برده خورده چشمش كور شود هر كس خربزه خورده پاى لرزش هم بنشيند برويد شكايت كنيد ازش بگيريد به اين چه گاهى افراد خودىاند منتهى روى حساب عصبانيت يك چيزى مىگويند قرآن مىگويد «والكاظمين الغيظ» غيظت را كظم كن «واذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً، واذا مرّوا بهم مرّوا كراما» اما گاهى شيطنت و پدرسوختگى است يعنى اين خطا گرفته از فلان ماهواره كه اين حرف را بزند اين شعارش مال آنجاست اگر خطا گرفته برخورد كن برخورد تند مثل معاويه، معاويه يك روز نشسته بود و توى جلسه عقيل وارد شد عقيل برادر حضرت على بود خواست عقيل را بشكند گفت اوه، عقيل آمد «تبت يدا ابىلهب»، «ابىلهب»ى كه خدا مىگويد خدا مرگش بدهد بريده باد... ابولهب عموى همين آقاست كه وارد شد يعنى خواست عقيل را بشكند گفت عقيل، گفت ابولهب عموى آقاى عقيل است اين از روى قرض و مرض گفت فورى هم عقيل قشنگ گفت اوه معاويه «وامرته حمّالة الحطب»، «حمالة الحطب» عمهى تو است (خندهى حضار) اگر «ابىلهب» عمهى من است «حمالة الحب» هم عمهى تو است خوب اين هم با هم دَر، عرض كنم به حضور جنابعالى كه، بنابراين فرق مىكند انسان بايد قوى باشد امام وقتى مىتواند بگويد من توى دهن اين دولت مىزنم به بختيار كه رگش را داشته باشد موسى قوى بود حضرت ابراهيم فرمود: «تالله لاكيدّن اصنمكم» به خدا قسمت همهى بتهايتان را مىشكنم چه چگرى دارد يك دانه جوان «فتىّ يقال له ابراهيم» يك جوان با يك جوان مرد يك خداپرست روى كوهى زمين بود به تمام بتپرستها گفت به خدا قسمت بتهايتان را تكهتكه مىكنم از مخ تا كف پايش جگر بود مؤمن بايد اين رقمى باشد «اللهم انى اعوذ بك من الكسل» پناه مىبرم به تو از كسل افرادى هستند خيلى اصلش هنر تغييرى جز والا تابستان گرم بود ديگر ما هم بىكار بوديم خوب تابستان كه گرم بود سحرهايش كه گرم نبود با رفيقت زنگ مىزدى مىگفتى آقا مطالعهى ما از چهار صبح باشد تا ساعت هشت از چهار صبح تا هشت صبح خنك است پا مىشديد مطالعه و بحث مىكرديد هوا كه داغ بود استراحت مىكرديد همين كه هوا داغ است اين هم مىگويد داغ است پس سه ماه تعطيل اصلاً هنر اينكه يك ساعت از كارش را تغيير بدهد ندارد خيلى شل است تابستانش مىرود تغيير هنر را تغيير نده توى مجالس من خيلى ديدم توى مجالس افرادى مىنشيند مثلاً حالا شما نگاه به من كنيد، مثلاً من منبرم اين آقا مىآيد اينجا مىنشنيد اين پايين رديف مىنشيند پاى ديوار آنوقت كه نيم ساعت گردنش همچين مىكند بابا گردنت درد مىآيد خوب پاشو اينجا بنشين اين شهامتى كه پا شود اينجا بنشيند ندارد حاضر است نيمساعت هى گردنش را همچين كند ولى پا نمىشود بيايد آنجا بنشيند گاهى وقتها افرادى در اين كه پا شود اذان بگويد خجالت مىكشد آقا نمازخوان نه من مىروم نماز مىخوانم مىگويد حالا زشت است حالا زشته چيه پا شو. آخر عروسى است عروسى باشد نماز قضا مىشود پاشو پارك است پارك باشد من نماز نخواندم اللّه اكبر، وسط پارك نماز بخوان اينقدر آدمهاى ضعيف داريم اصلاً... يك وقت زمان ترور مِرُور بود دُسْتا پاسدار بردى ما فرستادند كه ما ترور نشويم اينها نشستند و من مىخواستم اينها را امتحان كنم چند تا تخمهى كدو از خونمون برداشتم و ريختم توى جيبم و توى ماشين تخمهى كدو را دادم به ايشان گفتم بشكن يك مرتبه ديدم يوزى را گذاشت زمين شروع كرد تخمه شكستن زنگ زدم به حفاظت كه بابا اين من را به تخمهى كدو فروخت من خودم با تخمهى كدو يوزىاش را گرفتم آدم هست كه قليانش مىدهى نمازش قضا مىشود مىگويى غذا سرد مىشود مىگويد باشد بعدش والا حالا دخترعموها نشستند حالا باشد بعدش يعنى دخترعمه نمازش را مىگيرد يك قليون يك مشت تخمهى كدو يك بستنى يك پارك آدم هم هست هيچى او را از خدا جدا نمىكند قرآن بخوانم «رجالُ لاتلهيم تجاره ولابيع ان ذكر اللّه» بهترين مشترى هم كه آمد مىگويد «قدقامت الصلوه» مىگويد آقا نماز مشترى از دستم مىرود صبح تا حالا بيكار بوديم باشد خدا اگر مىخواهد روزى من را بده بعداً بدهد نماز «رجال لاتلهيهم» قرآن مىگويد اين آيه مال كسانى است كه تا صداى اذان را شنيدند بازار را تعطيل مىكنند اصلاً كسى صداى اذان را شنيد مشغول هر كارى بود انگار شراب مىخورد يك بار ديگر بگويم هر كس صداى اذان را شنيد مشغول كار ديگرى بود انگار شراب مىخورد چون قرآن مىگويد شراب نخوريد چون شراب خاصيتش اين است «يصدكم عن ذكراللّه وعن الصلوة» شراب شما را از نماز بازمىدارد حالا اگر تجارت قالى من را از نماز واداشت آن هم خاصيت شراب را دارد نه يعنى حرام است و معامله باطل نه وقت ظهر شما معامله كنى معامله درست است حرام هم نيست اما خاصيت شراب را دارد حلالى است كه ويتامين شراب را دارد شراب را قرآن مىگويد نخور نمىگويد شراب نخور، براى چشمت كليهات قلبت اعصابت ذريه و سنت ضرر دارد مىگويد شراب تو را از نماز باز مىدارد حالا اگر تخمهى كدو ما را از نماز واداشت معامله و تجارت ما را، گفتگو و اخبار تلويزيون اخبار ورزشى ما را از نماز واداشت هر چيزى كه ما را از نماز باز بدارد مثل شراب خوردن است در اينكه در اثر وضعىاش «يصدكم عن ذكراللّه و عن الصلوةَ» مواضب باشيم هيچ چيزى ما را از هدفهايمان باز ندارد
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
خيرخواهى براى فرد و جامعه
آيهى 20 «وجاء رجل من اقصى المدينه سيعى» از دورترين نقطه شهر يك كسى دويد، دويد، گفت يا موسى، موسى گفت بله گفت «ان الملاء ياتمرون بك» آمد و گفت كه موسى سران قوم در مورد تو دارند مشورت مىكنند مىخواهند تو را دستگير كنند دَرّو، «فاخرج» خارج شو از اين شهر فرار كن «انى لك من النصحين» من خيرخواه توام زود دَرّو، از اين پيداست كه اگر يك گاهى بايد اطلاعات داد آقا ماشين ترياك از كرمان حركت كرده از زاهدان وارد كرمان شد از مرز وارد ايران شد بابا حالا چكار داريم امنيت دارد مملكت اونهايى كه مىخورند... بابا تو كه فهميدى بايد تلفن كنى چيزهايى كه مصلحت عمومى است نبايد بگوييم آقا حالا زن و بچه دارد نونش را آجر نكنيم فردا مىگيرنش به ما چه بىتفاوتى نبايد بشود كسانى كه بىتفاوتاند قيامت هر چى توى جهنم جيغ بزنند خدا هم نسبت به اينها بىتفاوت است راجع به اين بىتفاوتى بگويم به پيغمبرها مىگفتند نمىخواهد بخوانى، بخوانى و نخوانى ما كه ايمان نمىآوريم آيهاش را بخوانم «سواء علينا» مساوى است براى ما «اوعظت ام لم تكن من الواعظين» چه واعظه باشى چه موعظه بكنى ما گوش بده نيستيم بىخود خسته نكن خودت را، آنوقت توى جهنم مىسوزند هرچى جيغ مىزنند آخرش به هم مىگويند چه فايدهاى «سؤاء علينا اجزعنا ام صبرنا» كسى كه مىگويند «سواء علينا او عَسْتَ» آنجا هم قيامت مىگويند «سؤاء علينا اجزعنا» فرق نمىكند بگويى و نگويى آنجا هم مىگويند فرق نمىكند كه جيغ بكشيم يا جيغ نكشيم اين به آن در گفتى فرق نمىكند بگى و نگى، اينجا هم فرق نمىكند جيغ بزنى يا نزنى، بىتفاوتى، بىتفاوتى است قرآن مىگويد روز قيامت عدهاى نابينااند مىگويد خدا «لم حشرتنى اعطى» چرا من قيامت نابيناام «وقد كفت بصيرا» من توى دنيا چشم داشتم خطاب مىرسد بله چشم داشتى اما حقايق را نديدى كسى كه چشم داشته باشد حق را نبيند اينجا كور است قيامت چيزها مجسّم مىشود زبان انسان چنان مثل طناب دراز مىشود مىافتد روى زمين افراد لگد مىكنند هى مىگويد آخ، مىگويد زبانى كه در دنيا دراز شد از آن شهر آن شهر را گزيد آخر غيبت... مثلاً من اين تهرانم غيبت مىكنم يك نفر را سنندج يك نفر را نمىدانم خرمآباد زبانى كه از آنور آنور را مىگزد زبانى كه اينجا اينقدر دراز است روز قيامت هم اين زبان دراز مىشود اين زبان درازى دنيا است كه اون زبان درازى قيامت را به عهده، چيز مىكند بايد مواظب باشيم بىتفاوت نباشيم تا ديد دارند جلسه گرفتند كه موسى را بگيرند «وجاء رجل من اقصاء المدينه سيعى» دويد ،دويد گفت كه «يموسى» موسى «ان الملاء ياتمرون بك» دارند دشمن، دارند توطئه مىكنند بسيارى از مرزبانان بسيارى از كسانى كه پاى تلويزيون نشستند و خانههايشان در منطقهى مرز است اينها بهترين چشم نظام مىتوانند باشند خيلى وقتها من يك چيزى مىدانم كه بيست تا وزارت اطلاعات هم آنرا متوجه نشود در حفظ نظام همهمان بايد بگوييم، نگوييم به من چه، به من چه ندارد گاهى وقتها من يك چيزى را فهميدم سريع بايد اطلاع بدهم چرا براى اينكه خطر براى افراد است موسى را مىخواهند بكشند توطئه است حالا، ادامه فعلاً رسيديم تا اينكه موسى را مىخواهند بگيرند دنبالهى بحث را انشاءاللّه جلسهى ديگر وظيفهى ما چيست؟
خدايا تو را به حق محمّد قَسَمَت مىدهيم فهم دين عمل به دين نشد اين تربيت دين خوى اين را در ما زندهتر بفرما. آمين
با كمال تأسف الان آموزش دينى هست اما تربيت دينى نيست يعنى كلمه توى تعليمات دينى نمرهى 20 مىگيرد اما روش و منشش دينى نيست روش دين خوى دينى غير علم دين است ممكن است كسى علم دينى داشته باشد خوى دينى نداشته باشد ممكن است كسى با دين داغ نشود اما پخته نشود فرق بين داغ و پخته مىدانيد چيه هر داغى سرد مىشود ولى هيچ پختهاى خام نمىشود ممكن است كسى با دين داغ بشود اما پخته نشود ممكن است من توى دين بروم توى من نبايد «يدخلون فى دين اللّه افواجاً» «يدخلون فىالدين اللّه» يعنى من توى دين مىروم اما آيهى ديگر مىگويد «ولما يدخل الايمان فى قلوبكم» من توى دين آمدم دين توى من نرفته.
آيهى 20 «وجاء رجل من اقصى المدينه سيعى» از دورترين نقطه شهر يك كسى دويد، دويد، گفت يا موسى، موسى گفت بله گفت «ان الملاء ياتمرون بك» آمد و گفت كه موسى سران قوم در مورد تو دارند مشورت مىكنند مىخواهند تو را دستگير كنند دَرّو، «فاخرج» خارج شو از اين شهر فرار كن «انى لك من النصحين» من خيرخواه توام زود دَرّو، از اين پيداست كه اگر يك گاهى بايد اطلاعات داد آقا ماشين ترياك از كرمان حركت كرده از زاهدان وارد كرمان شد از مرز وارد ايران شد بابا حالا چكار داريم امنيت دارد مملكت اونهايى كه مىخورند... بابا تو كه فهميدى بايد تلفن كنى چيزهايى كه مصلحت عمومى است نبايد بگوييم آقا حالا زن و بچه دارد نونش را آجر نكنيم فردا مىگيرنش به ما چه بىتفاوتى نبايد بشود كسانى كه بىتفاوتاند قيامت هر چى توى جهنم جيغ بزنند خدا هم نسبت به اينها بىتفاوت است راجع به اين بىتفاوتى بگويم به پيغمبرها مىگفتند نمىخواهد بخوانى، بخوانى و نخوانى ما كه ايمان نمىآوريم آيهاش را بخوانم «سواء علينا» مساوى است براى ما «اوعظت ام لم تكن من الواعظين» چه واعظه باشى چه موعظه بكنى ما گوش بده نيستيم بىخود خسته نكن خودت را، آنوقت توى جهنم مىسوزند هرچى جيغ مىزنند آخرش به هم مىگويند چه فايدهاى «سؤاء علينا اجزعنا ام صبرنا» كسى كه مىگويند «سواء علينا او عَسْتَ» آنجا هم قيامت مىگويند «سؤاء علينا اجزعنا» فرق نمىكند بگويى و نگويى آنجا هم مىگويند فرق نمىكند كه جيغ بكشيم يا جيغ نكشيم اين به آن در گفتى فرق نمىكند بگى و نگى، اينجا هم فرق نمىكند جيغ بزنى يا نزنى، بىتفاوتى، بىتفاوتى است قرآن مىگويد روز قيامت عدهاى نابينااند مىگويد خدا «لم حشرتنى اعطى» چرا من قيامت نابيناام «وقد كفت بصيرا» من توى دنيا چشم داشتم خطاب مىرسد بله چشم داشتى اما حقايق را نديدى كسى كه چشم داشته باشد حق را نبيند اينجا كور است قيامت چيزها مجسّم مىشود زبان انسان چنان مثل طناب دراز مىشود مىافتد روى زمين افراد لگد مىكنند هى مىگويد آخ، مىگويد زبانى كه در دنيا دراز شد از آن شهر آن شهر را گزيد آخر غيبت... مثلاً من اين تهرانم غيبت مىكنم يك نفر را سنندج يك نفر را نمىدانم خرمآباد زبانى كه از آنور آنور را مىگزد زبانى كه اينجا اينقدر دراز است روز قيامت هم اين زبان دراز مىشود اين زبان درازى دنيا است كه اون زبان درازى قيامت را به عهده، چيز مىكند بايد مواظب باشيم بىتفاوت نباشيم تا ديد دارند جلسه گرفتند كه موسى را بگيرند «وجاء رجل من اقصاء المدينه سيعى» دويد ،دويد گفت كه «يموسى» موسى «ان الملاء ياتمرون بك» دارند دشمن، دارند توطئه مىكنند بسيارى از مرزبانان بسيارى از كسانى كه پاى تلويزيون نشستند و خانههايشان در منطقهى مرز است اينها بهترين چشم نظام مىتوانند باشند خيلى وقتها من يك چيزى مىدانم كه بيست تا وزارت اطلاعات هم آنرا متوجه نشود در حفظ نظام همهمان بايد بگوييم، نگوييم به من چه، به من چه ندارد گاهى وقتها من يك چيزى را فهميدم سريع بايد اطلاع بدهم چرا براى اينكه خطر براى افراد است موسى را مىخواهند بكشند توطئه است حالا، ادامه فعلاً رسيديم تا اينكه موسى را مىخواهند بگيرند دنبالهى بحث را انشاءاللّه جلسهى ديگر وظيفهى ما چيست؟
خدايا تو را به حق محمّد قَسَمَت مىدهيم فهم دين عمل به دين نشد اين تربيت دين خوى اين را در ما زندهتر بفرما. آمين
با كمال تأسف الان آموزش دينى هست اما تربيت دينى نيست يعنى كلمه توى تعليمات دينى نمرهى 20 مىگيرد اما روش و منشش دينى نيست روش دين خوى دينى غير علم دين است ممكن است كسى علم دينى داشته باشد خوى دينى نداشته باشد ممكن است كسى با دين داغ نشود اما پخته نشود فرق بين داغ و پخته مىدانيد چيه هر داغى سرد مىشود ولى هيچ پختهاى خام نمىشود ممكن است كسى با دين داغ بشود اما پخته نشود ممكن است من توى دين بروم توى من نبايد «يدخلون فى دين اللّه افواجاً» «يدخلون فىالدين اللّه» يعنى من توى دين مىروم اما آيهى ديگر مىگويد «ولما يدخل الايمان فى قلوبكم» من توى دين آمدم دين توى من نرفته.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
تفسير سوره قصص (8)
آمادگى مصلحان جامعه براى هجرت
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»
«اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد»«اللهى انطقنى بالهدى والهمنى التقوى»
در ايام تولد حضرت زهرا سلام اللّه عليها بحث را بينندههاى مىبينند و روز عزيزى كه تبريك مىگوييم مقام زن هم مقام مادر و اين ايام و هفتهى خجسته را موضوع بحث ما سورهى قصص بود رسيديم به اينجا كه در كاخ فرعون نشستهاند مىگويند كه جوانى پيدا شده بنام موسى اين را برويم بگيريمش بكشمش، يك نفر عامل نفوذى بود آنجا از باران موسى توى دربار، فورى مطلّع شد حالا يا عامل نفوذى يا از طرفداران دلسوزان، با دو آمد گفت موسى دارند برنامه مىريزند مشورت مىكنند كه مىخواهند تو را بكشند زود منطقه را خالى كن سورهى قصص رسيديم به اين آيه،
آيه 20 از سورهى قصص «و جاء رجل» موضوع بحثمان: ادامهى تفسير سوره قصص آيهى 20 «يموسى ان الملا يأتمرون»، «و جاء رجل من اقصى المدينه»، «و جاء» آمد «رجل» يك نفر «من اقصا» «من» از «اقصا»، «اقصاالمدينه» دورترين نقاط مدينه، يك نفر آمد در حالى كه «سيعى» سعى مىكرد يعنى با دو مىآمد يك نفر با دو آمد پهلوى حضرت موسى گفت «قال يموسى» اين مردى كه مىدويد گفت «يموسى» اى موسى «ان الملاء» بدرستيكه سران قوم «ياتمرون بك» به مشورت نشستند دربارهى تو موضوع چيه «ليقتلوك» چه كنند كه تو را بگيرند و بكشند به قتل برسانند «فاخرج» حتماً خارج شو از شهر برو بيرون «انى لك من النصحين» بدرستيكه من براى تو «من النصحين» من از خيرخواهان هستم. خوب اول اينكه اين مرد از بيرون شهر دويد «جاء» آمد «رجل» مردى از دورترين نقطهى مدينه، پيداست جلسهى مشورتى خارج از شهر بوده و اين را در جلسهى قبل هم گفتيم به خاطر اينكه خيلى اشراف و كاخنشينها زندگىشان را بيرون شهر مىگذاشتند تا منطقهى دورش بيابان باشد حفاظتش بهتر است شايد به دليل اين باشد يك كسى از كاخ آمد با دو آمد و گفت موسى دارند مشورت مىكنند براى قتل تو بدو بيرون من خيرخواهم عامل نفوذى يا طرفدارى يا بوظيفه عمل كردن مهم است امام كاظم به يكى از شيعهها علىبن يقطين گفت تو توى دربار بنى عباس باش شيعه هستى وزيرم هستى نمايندهى من باش آنجا مشكلات شيعها را توى دربار حل كن يك قصهاى هم دارد اين على بن يقطين كه يك روز آمد برود مكه در مدينه در خانهى امام كاظم را زد هرچى در را زد در را رويش باز نكردند گفت آقا مىدانيد من كيم؟ من وزيرم، وزير شيعه هستم نمايندهى خود آقا هستم آخه آقا به نمايندهاش راه نمىدهد بعد امام كاظم پيغام داد كه يك چوپان آمد حالا همين كه فهميدند چوپان است محلّى بهش نگذاشتيد چون به آن چوپان كه بهت مراجعه كرد توى اداره اعتنا نكردى حجت هم قبول نيست خدا هم امسال به تو اعتنا نخواهد كرد برو چوپان را راضىاش كن از مدينه برگشت محل حكومت خودش در خانهى چوپان را زد صورتش را گذاشت روى خاك به چوپان گفت پايت را بمال روى صورت من تا تكبر من از بين برود بعدش امام كاظم راهش داد گفت حالا حَجّت قبول است حالا اينهايى كه ما مىگوييم، با اين عملهايى كه مىبينيم خيلى فرق دارد كه واقعاً افرادى بخاطر فقرشان بهشان بىاعتنايى مىشود حتى افرادى هم هستند نه فقير هم نيستند غنى هم بهشان بىاعتنايى مىشود حديث داريم كارمندهاى دولت حديث داريم اگر يك كسى آمد به شما مراجعه كرد هر كس مسلمانى بهش مراجعه كرد گو يا رسول اللّه بهش مراجعه كرده است و اگر كار مسلمانى را راه انداختى انگار كار پيغمبر را راه انداختى يك حديث ديگر، حديث داريم اگر پا شديد دنبال حل مشكل مسلمانها رفتيد قدمهايى كه برمىدارى انگار در مكه كنار كعبه سعى صفا و مروه مىكنى يعنى قدمى كه براى حل مشكلات است انگار سعى صفا و مروه است حل مشكل مردم انگار حل مشكل پيغمبر است نگوييد به ما چه برو فردا بيا خوب تو كه مىتوانى امروز را بيندازى چرا برود فردا بيايد خوب «وجاء رجل» حالا اين «رجل» كيه مؤمن آل فرعون است همان كه در قرآن هم يك سوره داريم سورهى مؤمن سورهى غافر اين آن است بله ظاهراً همان است خوب، حضرت موسى در دربار عامل نفوذى داشت و در حفظ جان بايد آدم نهايت تلاشش را بكند با دو بيايد گاهى يك حركت به جا يك جانى را نجات مىدهد و آن جان اين دويدن اگر اين نمىدويد با دو آمد و اين جان را نجات داد و اين خيلى مهم است و اينها ارزش دارد خوب، مصلحان جامعه بايد آمادگى هجرت داشته باشند، «فَخَرَج» دنبال اين مىگويد «فلخُرج» اين آيه مىگويد «فلخُرج» آيه بعد آيهى 21 مىگويد «فَخَرج» اين «فخَرج» موسى هم خارج شد از «فخَرج» استفاده مىشود كه كسانى كه جامعه را مىخواهند اصلاح كنند آمادگى هجرت دارند «فخَرج» از اين معلوم مىشود كه اگر كسى خيرخواه تو پيشنهاد كرد به پيشنهادش گوش بده او گفت «فاخرج» موسى هم «فخرج» آخه گفت اوه اين به من مىگويد من به خاطر حرف يك بچه من به خاطر حرف يك آقاى عادى وقتى طرف خيرخواه است گوش به حرفش بده «فاخرج» او گفت «فخرج» از «فخرج» نكاتى درمىآيد:
1- آمادهى هجرت بايد باشيم از «فخرج» يعنى به سخنان دلسوزان، چى، گوش دهيم وقتى مىگويد «فاخرج»، «فخرج» شجاعت به معناى اين نيست كه خودت را در دسترس دشمن قرار بدهى. معناى شجاعت در مخاطره قرار گرفتن نيست چون بعضىها مىگويند نخير من نمىروم مىخواهم ببينم چى مىشود خوب هيچى مىگيرند و مىكشند معناى، مىگويد من شجاعم مىايستم تا بيايند بگيرندم وقتى گفتند برو موسى هم «خرج» از «فاخرج» يعنى معناى شجاعت اين نيست كه خودت را در مخاطره قرار بدهى زندگى انبياء غالباً با آوارگى و اضطراب همراه بوده است سعى خودمان را بكنيم اما نتيجه با خداست اينجا مىگويد كه آيهى بعد مىفرمايد كه «فخرج» حركت همراه با دعا چون قرآن مىگويد «فخرج» بعد از اينكه مىگويد «قال رب نجنى»، «فخرج منها» يعنى از شهر خارج شد «خائفا يترقّب قال رب نجنى» خدايا من را نجاتم بده يعنى هم بايد حركت كرد هم بايد دعا كرد «فخرج» يعنى خارج شد حركت كرد «نجنى» يعنى دعا كرد «رب نجنى» نمىشود نشست و دعا كرد حديث داريم كسى كه بنشيند دعا كند دعاى آدم بيكار مستجاب نمىشود جنب و جوش همراه با دعا خوب حالا موسى كجا رفت.
آمادگى مصلحان جامعه براى هجرت
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم»
«اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد»«اللهى انطقنى بالهدى والهمنى التقوى»
در ايام تولد حضرت زهرا سلام اللّه عليها بحث را بينندههاى مىبينند و روز عزيزى كه تبريك مىگوييم مقام زن هم مقام مادر و اين ايام و هفتهى خجسته را موضوع بحث ما سورهى قصص بود رسيديم به اينجا كه در كاخ فرعون نشستهاند مىگويند كه جوانى پيدا شده بنام موسى اين را برويم بگيريمش بكشمش، يك نفر عامل نفوذى بود آنجا از باران موسى توى دربار، فورى مطلّع شد حالا يا عامل نفوذى يا از طرفداران دلسوزان، با دو آمد گفت موسى دارند برنامه مىريزند مشورت مىكنند كه مىخواهند تو را بكشند زود منطقه را خالى كن سورهى قصص رسيديم به اين آيه،
آيه 20 از سورهى قصص «و جاء رجل» موضوع بحثمان: ادامهى تفسير سوره قصص آيهى 20 «يموسى ان الملا يأتمرون»، «و جاء رجل من اقصى المدينه»، «و جاء» آمد «رجل» يك نفر «من اقصا» «من» از «اقصا»، «اقصاالمدينه» دورترين نقاط مدينه، يك نفر آمد در حالى كه «سيعى» سعى مىكرد يعنى با دو مىآمد يك نفر با دو آمد پهلوى حضرت موسى گفت «قال يموسى» اين مردى كه مىدويد گفت «يموسى» اى موسى «ان الملاء» بدرستيكه سران قوم «ياتمرون بك» به مشورت نشستند دربارهى تو موضوع چيه «ليقتلوك» چه كنند كه تو را بگيرند و بكشند به قتل برسانند «فاخرج» حتماً خارج شو از شهر برو بيرون «انى لك من النصحين» بدرستيكه من براى تو «من النصحين» من از خيرخواهان هستم. خوب اول اينكه اين مرد از بيرون شهر دويد «جاء» آمد «رجل» مردى از دورترين نقطهى مدينه، پيداست جلسهى مشورتى خارج از شهر بوده و اين را در جلسهى قبل هم گفتيم به خاطر اينكه خيلى اشراف و كاخنشينها زندگىشان را بيرون شهر مىگذاشتند تا منطقهى دورش بيابان باشد حفاظتش بهتر است شايد به دليل اين باشد يك كسى از كاخ آمد با دو آمد و گفت موسى دارند مشورت مىكنند براى قتل تو بدو بيرون من خيرخواهم عامل نفوذى يا طرفدارى يا بوظيفه عمل كردن مهم است امام كاظم به يكى از شيعهها علىبن يقطين گفت تو توى دربار بنى عباس باش شيعه هستى وزيرم هستى نمايندهى من باش آنجا مشكلات شيعها را توى دربار حل كن يك قصهاى هم دارد اين على بن يقطين كه يك روز آمد برود مكه در مدينه در خانهى امام كاظم را زد هرچى در را زد در را رويش باز نكردند گفت آقا مىدانيد من كيم؟ من وزيرم، وزير شيعه هستم نمايندهى خود آقا هستم آخه آقا به نمايندهاش راه نمىدهد بعد امام كاظم پيغام داد كه يك چوپان آمد حالا همين كه فهميدند چوپان است محلّى بهش نگذاشتيد چون به آن چوپان كه بهت مراجعه كرد توى اداره اعتنا نكردى حجت هم قبول نيست خدا هم امسال به تو اعتنا نخواهد كرد برو چوپان را راضىاش كن از مدينه برگشت محل حكومت خودش در خانهى چوپان را زد صورتش را گذاشت روى خاك به چوپان گفت پايت را بمال روى صورت من تا تكبر من از بين برود بعدش امام كاظم راهش داد گفت حالا حَجّت قبول است حالا اينهايى كه ما مىگوييم، با اين عملهايى كه مىبينيم خيلى فرق دارد كه واقعاً افرادى بخاطر فقرشان بهشان بىاعتنايى مىشود حتى افرادى هم هستند نه فقير هم نيستند غنى هم بهشان بىاعتنايى مىشود حديث داريم كارمندهاى دولت حديث داريم اگر يك كسى آمد به شما مراجعه كرد هر كس مسلمانى بهش مراجعه كرد گو يا رسول اللّه بهش مراجعه كرده است و اگر كار مسلمانى را راه انداختى انگار كار پيغمبر را راه انداختى يك حديث ديگر، حديث داريم اگر پا شديد دنبال حل مشكل مسلمانها رفتيد قدمهايى كه برمىدارى انگار در مكه كنار كعبه سعى صفا و مروه مىكنى يعنى قدمى كه براى حل مشكلات است انگار سعى صفا و مروه است حل مشكل مردم انگار حل مشكل پيغمبر است نگوييد به ما چه برو فردا بيا خوب تو كه مىتوانى امروز را بيندازى چرا برود فردا بيايد خوب «وجاء رجل» حالا اين «رجل» كيه مؤمن آل فرعون است همان كه در قرآن هم يك سوره داريم سورهى مؤمن سورهى غافر اين آن است بله ظاهراً همان است خوب، حضرت موسى در دربار عامل نفوذى داشت و در حفظ جان بايد آدم نهايت تلاشش را بكند با دو بيايد گاهى يك حركت به جا يك جانى را نجات مىدهد و آن جان اين دويدن اگر اين نمىدويد با دو آمد و اين جان را نجات داد و اين خيلى مهم است و اينها ارزش دارد خوب، مصلحان جامعه بايد آمادگى هجرت داشته باشند، «فَخَرَج» دنبال اين مىگويد «فلخُرج» اين آيه مىگويد «فلخُرج» آيه بعد آيهى 21 مىگويد «فَخَرج» اين «فخَرج» موسى هم خارج شد از «فخَرج» استفاده مىشود كه كسانى كه جامعه را مىخواهند اصلاح كنند آمادگى هجرت دارند «فخَرج» از اين معلوم مىشود كه اگر كسى خيرخواه تو پيشنهاد كرد به پيشنهادش گوش بده او گفت «فاخرج» موسى هم «فخرج» آخه گفت اوه اين به من مىگويد من به خاطر حرف يك بچه من به خاطر حرف يك آقاى عادى وقتى طرف خيرخواه است گوش به حرفش بده «فاخرج» او گفت «فخرج» از «فخرج» نكاتى درمىآيد:
1- آمادهى هجرت بايد باشيم از «فخرج» يعنى به سخنان دلسوزان، چى، گوش دهيم وقتى مىگويد «فاخرج»، «فخرج» شجاعت به معناى اين نيست كه خودت را در دسترس دشمن قرار بدهى. معناى شجاعت در مخاطره قرار گرفتن نيست چون بعضىها مىگويند نخير من نمىروم مىخواهم ببينم چى مىشود خوب هيچى مىگيرند و مىكشند معناى، مىگويد من شجاعم مىايستم تا بيايند بگيرندم وقتى گفتند برو موسى هم «خرج» از «فاخرج» يعنى معناى شجاعت اين نيست كه خودت را در مخاطره قرار بدهى زندگى انبياء غالباً با آوارگى و اضطراب همراه بوده است سعى خودمان را بكنيم اما نتيجه با خداست اينجا مىگويد كه آيهى بعد مىفرمايد كه «فخرج» حركت همراه با دعا چون قرآن مىگويد «فخرج» بعد از اينكه مىگويد «قال رب نجنى»، «فخرج منها» يعنى از شهر خارج شد «خائفا يترقّب قال رب نجنى» خدايا من را نجاتم بده يعنى هم بايد حركت كرد هم بايد دعا كرد «فخرج» يعنى خارج شد حركت كرد «نجنى» يعنى دعا كرد «رب نجنى» نمىشود نشست و دعا كرد حديث داريم كسى كه بنشيند دعا كند دعاى آدم بيكار مستجاب نمىشود جنب و جوش همراه با دعا خوب حالا موسى كجا رفت.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
هجرت موسى از مصر به مَدين
آيهى 22، آيهى 22 مىفرمايد كه «ولما توجه تلقاء مدين» موسى از منطقهاى كه موسى حكومت داشت رفت و «لما توجه» موسى به سوى «مدين» روى نهاد «قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل» گفت اميد است كه پروردگار من مرا به راه راست هدايت كند حالا «مدين» در جنوب است شام و شمال حجاز است نزديك تبوك، الان تبوك مرز عربستان سعودى است ماشينهايى كه از عراق مىروند مكه در گمرك تبوك مرز نگهشان مىدارند جنگ تبوك هم براى همان جاست خوب وارد «مدين» شد «ولما توجه تلقاء مدين» وارد منطقهى مدين شد در مدين پيغمبرى بود به نام شعيب، شعيب پيرمرد بود نمىتوانست ديگر چوپانى كند دو تا دختر داشت دخترهايش را فرستاده بود چوپانى خود
آيهى 22، آيهى 22 مىفرمايد كه «ولما توجه تلقاء مدين» موسى از منطقهاى كه موسى حكومت داشت رفت و «لما توجه» موسى به سوى «مدين» روى نهاد «قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل» گفت اميد است كه پروردگار من مرا به راه راست هدايت كند حالا «مدين» در جنوب است شام و شمال حجاز است نزديك تبوك، الان تبوك مرز عربستان سعودى است ماشينهايى كه از عراق مىروند مكه در گمرك تبوك مرز نگهشان مىدارند جنگ تبوك هم براى همان جاست خوب وارد «مدين» شد «ولما توجه تلقاء مدين» وارد منطقهى مدين شد در مدين پيغمبرى بود به نام شعيب، شعيب پيرمرد بود نمىتوانست ديگر چوپانى كند دو تا دختر داشت دخترهايش را فرستاده بود چوپانى خود
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]