**.** عشق **.**
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
هميشه همينطور بوده است! عاشق كه مي شوي رهايت ميكنند. گويي مي آزمايندت. رهايت ميكنند تا ايمان بياورند كه باز ميگردي. رهايت ميكنند تا خود نيز بداني كه در بندي و راهي جز بازگشتت نيست. در بند آن چشمان زيبا و صدايي كه آرام است و دلنشين و ترا با عشق پيوند ميدهد. و همواره ميدان عشق همين بوده است. عاشقت كنند و رهايت سازند. اي سرنوشت، مرد نبردت منم بيا... زخمي دگر ...
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
در گذری از شهر عشق رسمی اين چنين ديدم :
مجنون ها بر دار آويخته شده بودند
و ليلی ها بر چهارپايه های زير پای آنها لگد می زدند .
من که ديگر از عشق متنفر شدم !
ديگر نمی خواهم عاشق باشم !
اصلاً لعنت به هرچه عشق !
آخر اين چه رسميست ؟!
مجنون ها بر دار آويخته شده بودند
و ليلی ها بر چهارپايه های زير پای آنها لگد می زدند .
من که ديگر از عشق متنفر شدم !
ديگر نمی خواهم عاشق باشم !
اصلاً لعنت به هرچه عشق !
آخر اين چه رسميست ؟!
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
گفته بودي عشق را معنا کنم *** سر عشق , عاشقي افشاکنم؟
ازخسي کاري عبث را خواستي *** رحم بر اين ناتوان کي خواستي؟
عشق را معنا نمودن مشکل است *** شرح اين عنوان نمودن مشکل است
عشق يعني صبر ايوبي مثال *** عشق يعني هجردر عين وصال
عشق يعني رقص در بستان نار *** عزلتي ازغير با حق در کنار
عشق يعني باخدادرکوه طور *** انتظاراحمدي درغارنور
عشق يعني چاه ونخلستان وشب *** عشق يعني کوله ونان و رطب
عشق يعني درسماع خاک وخون *** تاجنان رفتن زسرحد جنون
عشق يعني مرگ در عين حيات *** دشمني با آب در شط فرات
عشق يعني ساختن با سوختن *** عشق يعني لب به دندان دوختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن *** گم شدن از خود سپس پيداشدن
عشق يعني بند بي بندي زدن *** از خودي رستن زهر قيدي زدن
عشق يعني هو و جز او هيچ نيست
غير او دنيا سرابي بيش نيست
ازخسي کاري عبث را خواستي *** رحم بر اين ناتوان کي خواستي؟
عشق را معنا نمودن مشکل است *** شرح اين عنوان نمودن مشکل است
عشق يعني صبر ايوبي مثال *** عشق يعني هجردر عين وصال
عشق يعني رقص در بستان نار *** عزلتي ازغير با حق در کنار
عشق يعني باخدادرکوه طور *** انتظاراحمدي درغارنور
عشق يعني چاه ونخلستان وشب *** عشق يعني کوله ونان و رطب
عشق يعني درسماع خاک وخون *** تاجنان رفتن زسرحد جنون
عشق يعني مرگ در عين حيات *** دشمني با آب در شط فرات
عشق يعني ساختن با سوختن *** عشق يعني لب به دندان دوختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن *** گم شدن از خود سپس پيداشدن
عشق يعني بند بي بندي زدن *** از خودي رستن زهر قيدي زدن
عشق يعني هو و جز او هيچ نيست
غير او دنيا سرابي بيش نيست
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
"من هدیه ای برای تو ندارم من قلبم را به تو هدیه میدهم تا نشان بدهم چیزی بیش از این ندارم که به تو اهدا کنم بزرگترین چیزی که می توانم به تو بدهم همین عشقی است که میتوانم صادقانه به تو ببخشم همه ی آنچه که می توانم به تو عرضه کنم تعهدی از یک عشق ابدی است... پس قلبم و عشقی که درون آن است تقدیم به تو..."
000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم نوشتم باید صبر کند، برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است، برای بار سوم که از آنجا عبور میکردم انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ائی باشد، اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم...
000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000
جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم نوشتم باید صبر کند، برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است، برای بار سوم که از آنجا عبور میکردم انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ائی باشد، اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم...

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
بنويس، عاشق خسته! بنويس! عشق ُ با خط ِ شکسته بنويس! تو رَجزخوني ِ اين حنجره ها، از دل ِ به خون نشسته، بنويس! بنويس شاپرک ِ مرده ي ما، از تو بندِ پيله رسته! بنويس! بنويس که اين صداي بي دروغ، عُمريه نخورده مَسته! بنويس! اب تبِ ترانه هاي بي صدا، از رفيقاي گُسسته بنويس! نتِ تک خوني ِ ساز ُ پاره کن! نُتار ُ دسته به دسته بنويس! بنويس که اوج ِ پرواز ِ کلاغ، مثل ِ اين زمونه پسته! بنويس! يه نفر تو سرزمين ِ شبْ هنوز، دل به تاريکي نبسته ! بنويس!
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:
من دريافته ام كه دوست داشته شدن هيچ و اما دوست داشتن همه چيز است و بيش از آن براين باورم كه آنچه هستي ما را پر منعي و شادمانه مي سازد، چيزي جز احساسات وعاطفه ما نيست ... پس آن كس نيك بخت است كه بتواند عشق بورزد.
«هرمان هسه »
«هرمان هسه »
.................... دنياي ديگري هم هست كه ميتوان در آن آواز خواند ...................

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
به من آموختي معني عشق را …
به من آموختي دوست داشتن به چه معناست!
قصه عشق را برايم خواندي و كلمه دوست داشتن را برايم معنا كردي…
به من درس عشق را ياد دادي ، و عاشق شدن را برايم معنا كردي…
تمام سختي ها و غصه هاي عشق را در گوشم زمزمه كردي ، و مرا عاشق خودت كردي!
اينك من معناي واقعي عشق را از تو ياد گرفته ام و ميخواهم آن چيزهايي كه به من آموختي را عمل كنم و با عمل كردن با آنها عاشقت بمانم…
به من آموختي دوست داشتن به چه معناست!
قصه عشق را برايم خواندي و كلمه دوست داشتن را برايم معنا كردي…
به من درس عشق را ياد دادي ، و عاشق شدن را برايم معنا كردي…
تمام سختي ها و غصه هاي عشق را در گوشم زمزمه كردي ، و مرا عاشق خودت كردي!
اينك من معناي واقعي عشق را از تو ياد گرفته ام و ميخواهم آن چيزهايي كه به من آموختي را عمل كنم و با عمل كردن با آنها عاشقت بمانم…
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
نخستین مرحله عشق،محبت است
باید قلب خود را به گونه ای بپروانیم که شادمانی همه موجودات زنده را آرزو کنیم
دومین مرحله عشق ،شفقت است .چنان که به رنج تمامی موجودات هستی بیندیشیم
انگونه که اندوه و تشویش انها در خیالمان جان بگیرد
و حس شفقت و همدلی نسبت به انان در درونمان بیدار شود.
سومین مرحله عشق ،شادمانی است
چنان که بفکر بهروزی دیگران باشیم و از شادمانی آنان شاد شویم
چهارمین مرحله عشق ،تمرکز بر ناپاکی هاست.
چنان که به پیامدی های شیطانی گناه و گمراهی بیندیشیم
در این مرحله درک میکنیم که خوشی های آنی چه اندازه حقیر هستند و میتوانند چه عواقب فاجعه باری به بار اورند
پنجمین مرحله عشق ،تمرکز بر متانت و بزرگواری است.
به گونه ای که با آرامشی منصفانه و صفا و آسودگی کامل به سرنوشتمان بنگریم
خنده ات از ته دل
گریه ات از سر شوق
شاداب باشید
همیشه سبز
باید قلب خود را به گونه ای بپروانیم که شادمانی همه موجودات زنده را آرزو کنیم
دومین مرحله عشق ،شفقت است .چنان که به رنج تمامی موجودات هستی بیندیشیم
انگونه که اندوه و تشویش انها در خیالمان جان بگیرد
و حس شفقت و همدلی نسبت به انان در درونمان بیدار شود.
سومین مرحله عشق ،شادمانی است
چنان که بفکر بهروزی دیگران باشیم و از شادمانی آنان شاد شویم
چهارمین مرحله عشق ،تمرکز بر ناپاکی هاست.
چنان که به پیامدی های شیطانی گناه و گمراهی بیندیشیم
در این مرحله درک میکنیم که خوشی های آنی چه اندازه حقیر هستند و میتوانند چه عواقب فاجعه باری به بار اورند
پنجمین مرحله عشق ،تمرکز بر متانت و بزرگواری است.
به گونه ای که با آرامشی منصفانه و صفا و آسودگی کامل به سرنوشتمان بنگریم
خنده ات از ته دل
گریه ات از سر شوق
شاداب باشید
همیشه سبز
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 682
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ
- محل اقامت: زير آسمون ابري
- سپاسهای ارسالی: 6 بار
- سپاسهای دریافتی: 164 بار
- تماس:

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
فرياد نزن ای عاشق
بي سبب نيست چنين فريادم
بی گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط
زندگي هم خودم هم تورو بر باد دادم
بی گناه در دام عشق افتادم
اگر احساسم رو مي فهميدی...
ما سزاوريم اگر گريانيم
وقتی پيمان دل را مي بستيم
گفته بودی فقط عاشق هستيم
ولی با عشق نگفتيم هرگز نه گناه کرديم نه بی تقصيريم
منو تو بازي چه ي تقديريم
هردو در بيراهه ي بيراه عشق با دلو احساس خود.
بي سبب نيست چنين فريادم
بی گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط
زندگي هم خودم هم تورو بر باد دادم
بی گناه در دام عشق افتادم
اگر احساسم رو مي فهميدی...
ما سزاوريم اگر گريانيم
وقتی پيمان دل را مي بستيم
گفته بودی فقط عاشق هستيم
ولی با عشق نگفتيم هرگز نه گناه کرديم نه بی تقصيريم
منو تو بازي چه ي تقديريم
هردو در بيراهه ي بيراه عشق با دلو احساس خود.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...

- پست: 1487
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۸۵, ۷:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 16 بار
- سپاسهای دریافتی: 209 بار
ورزی که تحمل نتواند چه کند ؟
پیرهن گر به تن خود ندارد چه کند ؟
* * * *
آنکه چون شمع بسوزد همه شب در تب عشق
بر سر شعله گر اشکی نفشاند چه کند ؟
* * * *
هر دم طفل دلم ناله کنان می گرید
صبر بر دوری یار نتواند چه کند ؟
* * * *
در شگفتم ز سهیفی که دم از عقل زند
ساده لوحی که نداند که نداند چه کند ؟
* * * *
رشکمندی که ز توفیق کسان می سوزد
آتش دل به عداوت نفشاند چه کند ؟
* * * *
آنکه لبخنده ی مردم نتوان دیدن
گر که جان را به لب خود نرساند چه کند ؟
* * * *
آن تنک مایه ی مغرور که چون طبل تهیست
کار خود را به هیاهو نکشاند چه کند ؟
* * * *
ابر دریا دل آبستن باران گستر
قطره ای گر به لب ما نچکاند چه کند ؟
* * * *
استخوان می شکند تنگی این شهر مرا
گر هما در قفس تنگ بماند چه کند ؟
پیرهن گر به تن خود ندارد چه کند ؟
* * * *
آنکه چون شمع بسوزد همه شب در تب عشق
بر سر شعله گر اشکی نفشاند چه کند ؟
* * * *
هر دم طفل دلم ناله کنان می گرید
صبر بر دوری یار نتواند چه کند ؟
* * * *
در شگفتم ز سهیفی که دم از عقل زند
ساده لوحی که نداند که نداند چه کند ؟
* * * *
رشکمندی که ز توفیق کسان می سوزد
آتش دل به عداوت نفشاند چه کند ؟
* * * *
آنکه لبخنده ی مردم نتوان دیدن
گر که جان را به لب خود نرساند چه کند ؟
* * * *
آن تنک مایه ی مغرور که چون طبل تهیست
کار خود را به هیاهو نکشاند چه کند ؟
* * * *
ابر دریا دل آبستن باران گستر
قطره ای گر به لب ما نچکاند چه کند ؟
* * * *
استخوان می شکند تنگی این شهر مرا
گر هما در قفس تنگ بماند چه کند ؟
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه اين لياقت را داشته باشد هيچ گاه تو را به گريه نمي اندازد...