2 تا داستان واقعا جالب و عبرت انگيز!
مدیر انجمن: شوراي نظارت

-
- پست: 287
- تاریخ عضویت: یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۶, ۵:۰۹ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 11 بار
- سپاسهای دریافتی: 57 بار
با سلام
1-در مورد داستان اول ياد شعري افتادم كه در كتابهاي راهنمايي يا دبيرستان فعلي هم آورده شده در مورد پسري سنگدل كه به توصيه معشوقه اش قلب مادرش را هم از سينه در مي آورد و ....فكر كنم شعري از ايرج ميرزاباشد.
2-داستان دوم هم مرا به ياد فيلم((خدا مي آيد)) ساخته مجيد مجيدي انداخت كه بارها از برنامه كودك شبكه يك پخش شده است. 
1-در مورد داستان اول ياد شعري افتادم كه در كتابهاي راهنمايي يا دبيرستان فعلي هم آورده شده در مورد پسري سنگدل كه به توصيه معشوقه اش قلب مادرش را هم از سينه در مي آورد و ....فكر كنم شعري از ايرج ميرزاباشد.
2-داستان دوم هم مرا به ياد فيلم((خدا مي آيد)) ساخته مجيد مجيدي انداخت كه بارها از برنامه كودك شبكه يك پخش شده است. 

- پست: 1194
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵, ۱۲:۲۶ ب.ظ
- محل اقامت: يه گوشه كنار شيراز
- سپاسهای ارسالی: 1817 بار
- سپاسهای دریافتی: 2632 بار
- تماس:
خیلی باحال بود.یه اس ام اس مثل چشم مادر یه بار برام اومد ولی در مورد یه دختر و پسر بود که دختره کور بود و پسره چشماش رو به اون داد.تقریبا تو همین مایه ها بود.اشکم در اومد.
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا........ .
ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا........ .
ما از الست طایفه ای سینه خسته ایم...........ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم
امروز اگر که سینه و زنجیر می زنیم..............فردا به عشق مهدیه فاطمه شمشیر می زنیم
از ما بترس،طایفه ای پر اراده ایم...................ما مثل کوه پشت علی ایستاده ایم
از ما بترس، شیعه ی سرسخت حیدریم..........جان برکفان جبهه ی فتوای رهبریم
