مقاله های دبا جلد یک

در اين بخش مي‌توانيد در مورد تمامي مسائل مرتبط با کتاب و فرهنگ مطالعه به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آذَری، نام زبان پیشین آذربایجان که شاخه‎ای از زبانهای ایرانی غربی است. این کلمه منسوب به «آذربایجان» است. و در زبان عربی به شکل «اَذَرِیّ» و «اَذْرِیّ» تلفظ می‎شود. در عربی، صفت منسوب به آذربایجان به شکل «اَذْرَبیّ» و «اَذْرَبیجیّ» نیز گفته می‎شود که از «اَزْرَبیجان» گرفته شده که تلفظ کلمۀ «آذربایجان» در زبان عربی است. این زبان در نوشته‎های عربی و فارسی، علاوه بر آذری و صورتهای دیگر آن، فهلوی، پهلوی، رازی، راژی، راجی و شهری نیز نامیده شده است. تا آنجا که اطلاع داریم این زبان یا لهجه ـ که طبعاً در مناطق مختلف آذربایجان گویشها و گونه‎های مختلف داشته ـ از بعد از اسلام تا حدود قرن 11ق/17م در آذربایجان رایج بوده و هنوز نیز بقایایی از آن با نام «تاتی» در برخی از روستاها متداول است. تعلق زبان پیشین آذربایجان به زبانهای ایرانی در مناع مختلف اسلامی تصریح شده است. قدیم‎ترین منبع در این‎باره قول ابن مقفع (د 142ق/759م) است که در فهرست ابن ندیم نقل شده است (ص 22). به گفتۀ ابن مقفع زبان مردم آذربایجان پهلوی (الفهلویه) است منسوب به پهله (فهله) یعنی سرزمینی که شامل ری و اصفهان و همدان و ماه نهاوند و آذربایجان بوده است. همین گفته را حمزۀ اصفهانی (به نقل یاقوت، 3/925) و خوارزمی (ص 112) نیز نقل کرده‎اند. مورخ دیگری که به این زبان بدون ذکر نام آن اشاره کرده بلاذری است که کلمۀ «حسان» به معنی «حائر» یعنی منزل و کاروانسرا را از کلام اهل آذربایجان نقل کرده است. (ص 328) این کلمه همان کلمۀ «خان» به معنی کاروانسراست که در متون فارسی به کار رفته است. اما دومین مؤلفی که بعد از ابن مقفع از کلمۀ آذری یاد کرده یعقوبی است که کتاب خود را در 278ق/891م تألیف کرده است. این مؤلف آذری (آذریّه) را به عنوان صفت در مورد مردم آذربایجان به کار برده است (ص 46-47). مؤلف دیگری که از زبان آذری نام برده مسعودی (د 346ق/957م) است که در 314ق/926 از تبریز دیدار کرده است. این مؤلف از میان زبانها ایرانی پهلوی، دری و آذری را ذکر کرده است (ص 74) که ظاهراً در نظر او مهم‎ترین زبانها و گویشهای ایرانی بوده‎اند. پس از مسعودی حمزۀ اصفهانی (د بعد از 350ق/961م) است که به نقل از یک ایرانی نو مسلمان به نام زرتشت‎بن آذرخور معروف به ابوجعفر محمدبن مؤبد متوکلی در میان زبانهای پنجگانۀ ایرانی از زبان پهلوی یاد می‎کند و آن را منسوب به پهله می‎داند که شامل 5 شهر اصفهان، ری، همدان، ماه نهاوند و آذربایجان است (ص 23). مؤلف دیگری که بعد از حمزۀ اصفهانی از زبان اذربایجان و ایرانی بودن آن سخن گفته است، ابواسحاق ابراهیم اصطخری است که کتاب خود المسالک والممالک را در پایان نیمۀ اول قرن 4ق/10م نوشته است. اصطخری صریحاً زبان مردم آذربایجان و ارمنستان (بجز دبیل و پیرامون آن) و ارّان را ایرانی (الفارسیه) ذکر می‎کند و زبان مردم بردعه را ارّانی می‎داند (صص 191-192). مؤلف بعدی ابوالقاسم محمدبن حوقل (د بعد از 378ق/988م) است که اساس مطالب خود را از اصطخری گرفته و دربارۀ زبان مردم آذربایجان و ارمنستان و زبان مردم بردعه همان مطالب اصطخری را تکرار کرده است (ص 299). ابوعبداللّه بَشّاری مقدسی مؤلف دیگری است که در قرن 4ق/10م از زبان مردم آذربایجان سخن گفته است. وی در سخن از اقلیم رِحاب که در نوشتۀ او شامل آذربایجان و اران و ارمنستان می‎شود، می‎گوید زبانشان خوب نیست و فارسی آنها مفهوم است و در حروف به فارسی خراسانی شبیه است (ص 378) و در جای دیگر می‎گوید زبان آذربایجان بعضی دری است و بعضی منغلق (یعنی پیچیده) که ظاهراً غرضش تمیز میان زبان عام رسمی (فارسی دری) و گویشهای محلی است (دانشنامۀ ایران و اسلام).
داستانی که سمعانی (ذیل تنوخی) دربارۀ ابوزکریا خطیب تبریزی (د 502ق/1109م) و استادش ابوالعلاء معری آورده، مؤبد رواج زبان آذری در آذربایجان در قرن 5ق/11م است. براساس این داستان روزی خطیب تبریزی در معرّه‎النعمان در مسجد نزد استاد خود بوده که یکی از همشهریان او به مسجد وارد شده است. خطیب با زبان خود با او صحبت کرده و سپس که استادش دربارۀ این زبان از او پرسیده گفته است این زبان «اَذْرَبیّه» نامیده می‎شود. (3/93) حمداللّه مستوفی در نزهه‎القلوب (تألیف در 740ق/1339م) زبان زنجان و مراغه و گشتاسفی را پهلوی ذکر می‎کند (صص 62، 87، 93). تا قرن پنجم در همۀ مأخذی که از زبان آذربایجان یاد شده بجز بلاذری که یک کلمه از این زبان نقل کرده بقیه فقط اشاره به نام این زبان دارند و نمونه‎هایی از این زبان به دست داده نشده است. در نیمۀ اول قرن 5ق/11م ابومنصور موفق‎الدین هروی در الابنیه عن حقائق‎الادویه کلمۀ «کلول» به معنی خُلّر را از این زبان نقل کرده (ص 91؛ کیا، 21) و بعد از او اسدی و شاگردانش که در آذربایجان می‎زیسته‎اند در لغت فرس (تألیف در در 458ق/1066م) کلمات متعددی از زبان آذری نقل کرده‎اند (نکـ لفت فرس، به کوشش عباس اقبال؛ نیز به کوشش فتح‎اللّه مجتبایی و علی‎اشرف صادقی، فهرست؛ کیا، آذریگان) در قرن 7ق/13م یاقوت دربارۀ آذری می‎گوید: «مردم آذربایجان زبانی دارند که آن را آذری (الاَذریه) می‎نامند. برای دیگران مفهوم نیست» (1/128).
قدیم‎ترین متنی که از زبان آذری باقی مانده 2 قصیده است که در دستنویسی از زینه‎المجالس که به شماره 2051 در کتابخانۀ ایاصوفیه محفوظ است و در 730ق/1330م به دست محمدبن احمد سراج تبریزی نوشته شده، آمده است. یکی از این 2 قصیده که در شکایت از روزگار است، ظاهراً به نام امیر مجیرالدین یعقوب فرزند ملک عادل ابوبکربن ایوب از خاندان ایوبیان جزیره (میا فارقین) است (نکـ نسوی، 207-246) و در میان سالهای 620-626ق/1223-1229م و احتمالاً در شهر اخلاط سروده شده است و دارای 57 بیت است و قصیدۀ دیگر 29 بیت دارد و برخی ویژگیهای آوایی و دستوری و لغوی زبان آذری از آنها مستفاد می‎شود (نکـ ادیب طوسی، 367-417).
نمونه‎های دیگری که از آذری در دست است عبارت است از: 1- چند واژه که در روضات‎الجنان حافظ حسین کربلایی از زبان بابامزید (د 655ق/1257م) نقل شده؛ 2- حدود 22 واژه در حواشی نسخه‎ای از کتاب البلغه اَبویعقوب کردی نیشابوری (تألیف در 8668ق/1269م، محفوظ در کتابخانۀ چستربیتی)، آمده که عبدالملک‎بن ابراهیم قفّالی تبریزی کاتب نسخه آنها را در مقابل واژه‎های عربی و فارسی کتاب اورده است (خطابۀ چاپ نشدۀ مرحوم استاد مجتبی مینوی در ششمین کنگرۀ تحقیقات ایرانی در تبریز در 1355ش)؛ 3- یک غزل ملمع آذری ـ فارسی در 7 بیت و یک تک بیت از همام تبریزی (636-714ق/1238-1314م) (دیوان، 134)؛ 4- 11 واژه در صحاح‎الفرس هندوشاه نخجوانی؛ 5- 11 دوبیتی و 3 جمله از شیخ‎صفی‎الدین اردبیلی در صفره‎الصفای ابن‎بزاز (تألیف در 760ق/1358م) و سلسله‎النسب صفویه تألیف شیخ‎حسین از نواده‎های شیخ زاهد گیلانی معاصر شاه سلیمان صفوی (کسروی، 37-48؛ ذکاء، «یک دوبیتی آذری»، 384-385). این 11 دوبیتی با شرح و تفسیر عبدالکاظم معاصر شاه سلطان ‎حسین نیز آمده که مؤلف زبان آنها را «راجی طالشی» خوانده است؛ 6- یک دوبیتی از بانو طالبۀ اردبیلی و یک دوبیتی از پیرچنگی خلخالی و عبارتی از بان علیشاه جوشگانی از معاصران شیخ‎صفی که باز در صفوۀ‎الصفا آمده است (کسروی 38-40)؛ 7- جمله‎ای از گویش مردم تبریز و 4 کلمه از زبان آذربایجان در نزهه‎القلوب (کسروی، 35؛ کیا، 12، 1Cool؛ 8- قطعه‎ها یا غزلهایی در 9 و 7 و 6 بیت و نیز 11 دوبیتی از شاعری به نام مهان کشفی از بزرگ زادگان اردبیل معاصر شیخ‎صدرالدین فرزند شیخ‎صفی. این اشعار در جُنگها نقل شده و یکی از دوبیتیها در مرصادالعباد نجم‎الدین رازی (ص 95) که قبل از زمان کشفی تألیف شده، آمده است (کسروی، 57؛ ادیب طوسی، 240-257)؛ 9- 7 دوبیتی و قطعه‎ای در 5 بیت از شاعری به نام معالی و 2 دوبیتی از خلیفه صادق، خلیفۀ آستان صفویه که هردو احتمالاً معاصر کشفی بوده‎اند. این اشعار در جُنگی که در طالش پیدا شده آمده است (کسروی، 57)؛ 10- 5 دوبیتی از شاعری به نام آدم در همان جنگ طالش که دوتای آنها از مهان کشفی است و یکی همان است که در مرصادالعباد آمده است؛ 11- 5 دوبیتی با عنوان «راجی» در جنگی که در خلخال پیدا شده، آمده است؛ 12- غزلی در 9 بیت و 14 دوبیتی به گویش آذری تبریز از ابوعبداللّه شمس‎الدین محمد مغربی (749-809ق/348-1406م)؛ 13- 8 واژه از بان مردم تبریز در اختیارات بدیعی علی‎بن حسین انصاری معروف به حاج‎زین‎العطار (تألیف در 770ق/1368م)؛ 14- یک جمله و یک دوبیتی آذری از زبان زنی عارفه به نام ماما عصمت اَسبُستی که در حدود 760-820ق/1358-1417م در تبریز می‎زیسته است (روضات‎الجنان، 2/50)؛ 15- جمله‎ای به گویش تبریزی از حاجی پیرحسن زهتاب خطاب به اسکندر قراقویونلو قاتل پسرش. (روضات‎الجنان 1/390)، 16- 2 دوبیتی از عبدالقادر مراغی (دولت‎آبادی، 2/1007)؛ 17- 2 غزل و یک ملمع از بدرشروانی (789-854ق/1387-1450م)، ملک‎الشعرای شروانشاهان، به زبان «کنار ـ آب» (= کنار رود ارس) (ذکاء «دربارۀ گویش کنار ـ آب»، 76-80)؛ 18- 12 واژه در فرهنگ تحفه‎الاحباب اوبهی (تألیف در 933ق/1526م) که بعضی از آنها تکرار واژه‎هایی است که در لغت فرس آمده است؛ 19- یک 2 بیتی از یعقوب اردبیلی که در هفت اقلیم (تألیف در 996-1002ق/1587-1593م) آمده و حاوی مطالب گوناگونی از زبان زنان و مردان تبریز در آن روزگار است (نوابی، جمـ). زبان این رساله از سایر آثار بازماندۀ آذری به فارسی دری نزدیکتر است.
از سدۀ یازدهم به این سو، بیش از 2 عبارت و چند واژه در نوشته‎ها و فرهنگها دیده نشده است. از آن جمله است فرهنگ جهانگیری که 2 واژه «سیکیل» (= زگیل) و «مله» را آورده و فرهنگ سروری یا مجمع‎الفرس که واژه‎های فرهنگهای سده‎های قبل است. همچنین در مجمع‎الامثال محمدعلی هله رودی که در 1049ق/1639م نوشته شده دو عبارت به گویش مردم تبریز آمده که یکی گفتگویی است میان یک قاضی و مردی تبریزی و دیگری سخنانی است از زبان یک تبریزی که می‎خواستند او را به دار کشند. در برهان قاطع نیز 9 واژۀ آذری آمده که بعضی از آنها تکراری است.
پس از یورشهای امیرتیمور به ایران و نفوذ و تسلط سلسله‎های قراقویونلو (810-872ق/8-1407-8-1467) و آق‎قویونلو (872-908ق/1468-1502) در آذربایجان، زبان آذری بزرگ‎ترین آسیبها را دید و در برابر زبان ترکی قبایل تاتار (غزیااوغوز) و اوشار (افشار) و گوگ‎دولاق که در اطراف شهرهای آذربایجان مستقر شده بودند، به مرور عقب‎نشینی کرد و تنها در تعدادی از روستاهای دوردست و در پناه کوهپایه‎ها باقی ماند. به ویژه در دورۀ صفویه به سبب چیرگی و انبوهی تیره‎های ترک شیعه که هواخواه خاندان صفوی بودند و بیشتر کارهای سیاسی و دولتی و لشکری با زبان ترکی انجام می‎گرفت و مردم مجبور بودند زبان ترکی را فرابگیرند، آذری رفته‎رفته جای خود را به زبان فرمانروایان داد تا جایی که در اواخر قرن یازدهم، ترکی در تمام شهرهای بزرگ آذربایجان زبان مادری آذربایجانیان شد.
استقرار ترکی در آذربایجان به اندازه‎ای فراگیر بود که بعضی از نویسندگان دوره‎های اخیر در معنی کلمۀ «اذری» دچار اشتباه شدند و تصور کردند که منظور از آذری در کتابهای قدیم عربی و فارسی، زبان ترکی کنونی آذربایجان است. ظاهراً نخستین کسی که آذری را به این معنی گرفته میرزاکاظم‎بیک دربندی است که در کتاب خود به نام گرامر عمومی زبان ترکی ـ تاتاری که در 1255ق/1839م در شهر غازان به چاپ رسیده، «آذری» را به معنی ترکی به کار برده است (نکـ اسلام آنسیکلوپدیسی). نویسندگان نامۀ دانشوران نیز هنگام نقل داستان خطیب تبریزی و همشهری خود «اذربیه» را به معنی ترکی گرفته‎اند. پس از چاپ رسالۀ احمد کسروی به نام آذری یا زبان باستان آذربایگان در 1304ش که این شبهه برطرف گردید و از آن تاریخ آذری به معنی قدیمی آن به کار رفت.
چنانکه اشاره شد زبان آذری به کلی از آذربایجان رخت بر نبست و امروزه در پاره‎ای از مناطق هنوز به آذری تکلم می‎شود. این مناطق از شمال به جنوب عبارتند از: 1- کرینگان از دهات دیزمار خاوری از بخش وَزْرقان شهرستان اهر؛ 2- کِلاسور و خوینه‎رود از دهات بخش کلیبر شهرستان اهر؛ 3- گَلین قَیه از دهات هَرزَند از بخش زنوز شهرستان مرند؛ 4- هنبران از بخش نَمین شهرستان اردبیل؛ 5- بیشتر دهات بخش شاهرود خلخال؛ 6- تعدادی از روستاهای طارم علیا؛ 7- روستاهای اطراف رامند در جنوب و جنوب غربی قزوین؛ 8- تالش از اللّه بخش محله و شاندرمن در جنوب تا تالشِ شوروی (دانشنامۀ ایران و اسلام). به‎طوری که سالمندان آذربایجان اشهار می‎دارند در گذشته‎ای بسیار نزدیک در مناق بیشتری به آذری صحبت می‎شده است. ازجمله مردم اسکو و لیقوان و پیرامون آن تا حدود 100 سال پیش به همین زبان تکلم می‎کرده‎اند، همچنین در اقلید (آن سوی ارس) به تاتی سخن می‎گفته‎اند.
اشتراک گویشهای مناطق یاد شده در یک دسته از ویژگیهای آوایی و صوفی و نحوی. وابستگی انها را با شاخۀ معینی از زبانهای ایرانی شمال غربی مسلم می‎سازد. این شاخه را می‎توان زبان مادی نامید (دانشنامۀ ایران و اسلام).
ویژگیهای آوایی و صرفی آذری: از آنجا که اردبیل چه قبل از اسلام و چه بعد از آن مرکز آذربایجان بوده است (دانشنامۀ ایران و اسلام)، می‎توان تصور کرد نویسندگان اسلامی هنگام صحبت از زبان آذری بیشتر به زبان این شهر نظر داشته‎اند و می‎توان چنین پنداشت که زبان و دوبیتیهای شیخ‎صفی نمودار یکی از گویشهای مهم آذری است. محدودیت این دوبیتیها و نیز تصحیف و تحریف آنها موجب شده است که پی بردن به ویژگیهای آوایی و صرفی ـ نحوی آنها دشوار گردد. با اینهمه به بعضی از ویژگیهای به دست آمده از این دوبیتیها می‎توان یقین داشت. از آن جمله: 1- ویژگیهای آوایی: تبدیل d بعد از مصوت (در مراحل قدیم‎تر: t میان دو مصوت) به r مانند «دِلَر» (= دلت)، «شرم» (= شدم، رفتم)، «آمریم»، (= آمدیم)، «بری» (= بود) و غیره. در 2 گویش هرزندی (گلین قیه) و گویش کلاسور نیز این ویژگی دیده می‎شود مثلاً zora (= زاده، پسر) vör (= باد، واد)، Kar (= خانه، کده)، amārā (= آمد) و غیره. چنانکه از گویشهای طارم و خوئین و رامند و رودبار الموت برمی‎آید، این قاعده در جنوب آذربایجان رواج نداشته است. قاعدۀ دیگر بازماندن «ژ» اصلی در اغاز کلمات است چنانکه در کلمات ـژیر» به معنی زندگی (قس: Jyd در پارتی) و «ژر» (= زد) دیده می‎شود. قاعدۀ دیگر واکدار شدن «چ» قدیم ایرانی و تبدیل آن به «ج» است مانند «ریجی» (= می‎ریزد) و «نواجی» (= نمی‎گویی). دیگر وجود مصوتی میانی که معمولاً آن را با a یا ö نشان می‎دهند (نکـ دانشنامۀ ایران و اسلام). دیگر به کار بردن «ﻫ» به جای «خ» مانند «هرده» (= خورده). 2- ویژگیهای صرفی: از ویژگیهای صرفی این زبان وجود 4 دسته ضمیر شخصی در حالتهای فاعلی، مفعولی، ملکی و متصل است. دیگر کاربرد نش» به جای شناسۀ دوم شخص مفرد مضارع التزامی مانند «مواجش» (= نگویی) و کاربرد «ی» برای شناسۀ سوم شخص مفرد مضارع اخباری مانند «ریجی» (= می‎ریزد) است دیگر از خصوصیات صرفی فعل، ساختن مضارع یا یک نوع مضارع از صفت مفعولی قدیم است که عموماً بن ماضی گفته می‎شود مانند «بکشتیم» (= می‎کشم)، «بهشتیم» (= میَهلم)، «ندشتیم» (= نمی‎آزارم). دیگر قلب مضاف و مضاف‎الیه است مانند ـاویانی بنده» (= بندۀ خدا). «چوگان گوییم» (= گوی چوگانم) و غیره. دیگر اینکه شناسۀ اول شخص مفرد به جای «ام»، «دایم» بوده است. بسیاری از واژه‎های آذری که پاره‎ای از ویژگیهای آوایی مذکور، در آنها حفظ شده است، هنوز هم در زبان مردم نقاط مختلف آذربایجان متداول است که می‎تواند مورد تحقیق زبان‎شناسان قرار گیرد.

مآخذ: ابن‎حوقل، ابوالقاسم‎بن حوقل، صوره‎الارض، بیروت، دارمکتبه‎الحیاه، 1979م؛ ابن ندیم، محمدبن اسحاق، فهرست، ترجمۀ رضا تجدد، تهران، ابن‎سینا، 1346ش؛ ادیب طوسی، محمد امین، ندو قصیده به دو لهجۀ نیمه آذری»، نشریۀ دانشکدۀ ادبیات تبریز، س 10، شمـ 4، 1337ش؛ اسلام آنسیکلوپدیسی؛ اصطخری، ابواسحاق ابراهیم، المسالک والممالک، لیدن، 1927م؛ بلاذری، احمدبن یحیی، فتوح‎البلدان، به کوشش دخویه، لیدن، 1866م؛ خوارزمی، محمدبن احمد، مفاتیح‎العلوم، ترجمۀ حسین خدیوجم، تهران، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، 1362؛ دانشنامۀ ایران و اسلام؛ دولت‎آبادی، عزیز، سخنوران آذربایجان، تبریز، مؤسسۀ تاریخ و فرهنگ ایران، 1357ش؛ ذکاء، یحیی، «دربارۀ گویش کنار ـ آب»، ایران‎نامه، س 5، شمـ 1، (پاییز 1365ش)؛ همو، «یک دو بیتی آذری»، دانش، س 3، شمـ 7، (مرداد 1332ش)؛ رازی، نجم‎الدین، مرصادالعباد، به کوشش محمدامین ریاحی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1352ش؛ رضازادۀ ملک، رحیم، گویش آذری، تهران، انجمن فرهنگ ایران باستان، 1352ش؛ سمعانی، عبدالکریم‎بن محمد، الانساب، حیدرآباد دکن، 1383ق/1963م؛ کربلایی، حافظ حسین، روضات‎الجنان، به کوشش جعفر سلطان القرائی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1344ش؛ کیا، صادق، آذریگان، تهران، 1354ش؛ محمد عبدالکاظم، صفوه‎الآثار فی اخبارالاخیار، دانشکدۀ ادبیات تهران، نسخه‎های خطی، 1/349؛ مستوفی، حمداللّه، نزهه‎القلوب، به کوشش گای لسترنج، لیدن، 1913م؛ مسعودی، ابوالحسن علی‎بن حسین، التنبیه والاشراف ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی؛ مقدسی محمدبن احمد، احسن‎التقاسیم، لیدن، 1906م؛ نامۀ دانشوران، قم، دارالفکر، 1338ش؛ نخجوانی، محمدبن هندوشاه، صحاح الفرس، به کوشش عبدالعلی طاعتی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1341ش؛ نوایی، ماهیار، «زبان مردم تبریز در پایان سدۀ دهم و یازدهم»، نشریۀ دانشکدۀ ادبیات نبریز، س 9، شمـ 3 (پاییز 1336ش)، صص 221-232، شمـ 4 (زمستان 1336ش)، صص 396-426؛ هروی، ابومنصور علی، الابنیه عن حقایق‎الادویه، به کوشش احمد بهمنیار، دانشگاه تهران، 1346ش؛ یاقوت حموی، ابوعبداللّه، معجم‎البلدان، بیروت، دارصادر، 1374ق/1955م، ج 1؛ یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب، البلدان، ترجمۀ محمدابراهیم آیتی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1356ش
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آذری، سبکی در معاماری اسلامی ایران، منسوب به اذربایجان، مشهور به سبک مغول یا ایرانی ـ مغول و مقارن با دورۀ حکومت ایلخانان بر ایران (654-736ق/1256-1336م).
پژوهشگران تاریخ هنر و معماری، غالباً دوران 1400 سالۀ هنر و معماری ایران بعد از اسلام را به سلسله‎های مهم حکومتی نسبت داده و زیر عنوانهای سده‎های نخستین، دورۀ سلجوقی، مغول (ایرانی ـ مغول، ایلخانان)، تیموری، صفوی و قاجار به بحث کشیده‎اند (ویلسن جمـ ؛ دیماند، جمـ ؛ هنر فر، جمـ ؛ ویلبر، 33، 35؛ پوپ «بررسی هنر ایران» جمـ ؛ همو، هنر ایران در گذشته و آینده، جمـ ؛ دوری، جمـ ؛ مارسیه، جمـ) و جز تنی چند از اینان چون زکی محمدحسن (صص 15، 17، 18، 27، 36) و ارنست کونل (صص 11، 43، 94) غالباً بی‎هیچ توضیحی از به کار بردن واژۀ «سبک» که اصطلاحی است فنی، تن زده‎اند. تنها ویلبر در تعلیل این نکته نوشته: چون فرمانروایان این روزگاران فقط پشتیبان و فراهم‎کنندۀ زمینۀ پیشرفت معماری بودند نه آفرینندۀ آن، به جای به کار بردن واژۀ «سبک» از عنوان سیاسی استفاده می‎شود (ص «ز»). گرچه او خود در جای جای کتابش تعبیرات «سبک مغول»، «سبک ایلخانی» و گاه «سبک معماری دورۀ ایلخانی» را به کار برده است (صص 33، 35). در میان این پژوهشگران ظاهراً محمدکریم پیرنیا، نخستین‎بار در 1347ش در مقالۀ «سبک‎شناسی معماری ایران» آگاهانه واژۀ «سبک» را به کار برده و به منظور به دست دادن «نامهایی منطقی و مناسب» برای چند بنا که «به یک سبک ساخته شده» ولی ننامهای مغولی، تیموری، قراقویونلو و نظایر ان» گرفته اصطلاحاتی نو در پژوهش تاریخ معماری ایران بعد از اسلام عرضه کرده است. وی به پیروی از سبک‎شناسی شعر فارسی، سبکهای معماری را به زادگاههای آنها نسبت داده و نامهای خراسانی، رازی، آذری و اصفهانی را در معماری پیشنهاد کرده است (صص 43، 44).
باتوجه به مشخصات تاریخی، جغرافیایی، ویژگیهای معماری و بناهای بازماندۀ منسوب به سبک آذری می‎توان آن را بر معماری اسلامی ایران در دورۀ ایلخانی (مغول) منطبق ساخت. به نظر پیرنیا پس از استقرار هولاکو در مراغه (657ق/1259م) معماری ایران جان تازه‎ای گرفت و سبک آذری در پی دگرگونیهایی که بر اثر اوضاع سیاسی، اجتماعی و اقتصادیِ حکم بر جامعه، در سبک رازی (معماری دورۀ سلجوقی) پدید آمد، از مراغه آغاز شد و با نام سبک مغولی راه تبریز و سلطانیه را پیموده و به سراسر ایران و خارج ایران نفوذ کرد و روز به روز آراسته‎تر شد تا در اوج درخشش خود شاهکارهای روزگار فرزندان تیمور و به ویژه شاهرخ (807-850ق/1404-1446م) را پدید آورد (همو، 45). از این سخن پیرنیا و قراین دیگر در دو مقالۀ وی، چون ذکر مقبرۀ، شیخ‎صفیّ‎الدین اردبیلی و مسجد گوهرشاد و برخی دیگر از آثار دورۀ پس از ایلخانی در جزو بناهای سبک آذری، آشکارا برمی‎آید که او سبک آذری را بر معماری دو دورۀ ایلخانی و تیموری منطبق می‎سازد، درحالیکه غالب پژوهشگران، هنر و معماری دو دورۀ مغول (ایلخانی) و تیموری را جدا از یکدیگر و به‎سان دو دورۀ مختلف به بحث کشیده‎اند، حتی کونل که از این دوره زیر یک عنوان، سبک ایرانی ـ مغول، گفت‎وگو کرده، توجه دارد که در اینجا دو دورۀ متوالی با فاصلۀ زمانی کوتاه قابل تشخیص است که به عقیدۀ وی در دورۀ نخست که مربوط به ایلخانان است عنصر مغولی بر کارهای هنری ایران تأثیر می‎گذارد و در دورۀ دوم که عنصر مغولی در فرهنگ ایران حل و هضم می‎شود سبک تیموری ارزش و اعتبار می‎یابد (ص 94). اما به هر حال باید این واقعیت را در اینجا پذیرفت که گرچه دورۀ ایلخانی با مرگ آخرین پادشاه مقتدر این سلسله، ابوسعید، در 736ق/1335م پایان می‎یابد، ولی چون مرگ او «نه در فعالیت ساختمانی وقفه ایجاد کرد و نه در سبک معماری» (ویلبر، 105) ساختمانهای بقیۀ سدۀ 8ق/14م را نیز می‎توان جزو این دوره و سبک تصریح نمی‎کند، ولی با توجه به این جمله‎ها می‎توان جزو این دوره و سبک به شمار آورد.
وجه تسمیه: پیرنیا به وجه تسمیۀ این سبک تصریح نمی‎کند، ولی با توجه به این جمله‎ها می‎توان به علت این نامگذاری پی برد: این سبک «با آمیزش و ترکیب و تلفیق معماری جنوب و سنتها و روشهایی که از روزگاران کهن، بومیِ آذربایجان شده بود» پدید امد و «به حق نام آذری گرفت» (پیرنیا، «سبک آذری»، 55)، اما وی روشن نمی‎سازد که این سبک کی و از سوی چه کسی و در کجا نام «آذری» گرفته و در کدام متن کهن یا نو به کار رفته است. البته توجه و اشاره به «معماری بومی آذربایجان» در نوشته‎های دیگر پژوهشگران بی‎سابقه نیست. پیش از پیرنیا، آندره گدار در گفت‎وگو از مقابر مراغه، که در نیمۀ دوم قرن 6ق/12م (پیش از یورش مغول) ساخته شده‎اند تعبیر «نوع ساختمانهای آذربایجان» و «معماری آذربایجان» را به کار برده است (ص 426). همچنین وی در گفت‎وگو از آرامگاه الجایتو (سلطان‎محمد خدابنده)، بنا‎ترین اثر معماری عصر ایلخانان، به «ابنیۀ پیشین آذربایجان» و «معماری قدیمی آذربایجانی» عنایت داشته است (همو، 433).
خاستگاه: برخی از محققان چون عباس اقبال معتقدند روابط میان جهان اسلام و چین (مرکز حکومت خان مغول) که از روزگار هولاکو آغاز گردید، تأثیران متقابلی در معماری جهان اسلام مؤثر افتاده، «یکی شکل گنبدهاست که در مقابر و مساجد کاملاً از معابد چینی و بودایی تقلید شده، دیگر رنگ آبی شفاف در کاشی‎کاری و پوشاندن خِارج گنبدها از کاشیهای کبود براق. مخصوصاً بعضی از بناهایی که از عهد ایلخانان باقی مانده از دور هیأت چادرها یعنی یورتهای مخصوص اسلات را دارد، تأثیر شکل یورتها در مقبرۀ مشهور به دختر هولاکو واقع در مراغه از همه‎جا نمایان‎تر است» (اقبال، 564؛ قس: حسن، 30، 48؛ الالفی، 210؛ پرایس، 101؛ دیماند، 188). ارنست کونل نیز از سرازیر شدن سیل‎وار طرحهایی از شرق آسیا به ایران و کشورهای مجاور و تأثیر عنصر مغولی بر هنر ایران در روزگار ایلخانان سخن گفته است، ولی افزوده»: «ابداعات و تکامل گذشتۀ آن، آن قدر نیرومند بود که در مقابل این خطر بتواند استقامت کند ... در بادی امر نوع برج در ابنیۀ دورۀ سلجوقی به همان شکل باقی ماند. مثلاً قبر دختران ]؟[ هلاکو در مراغه، درست همان سبکی را دارد که در مقابر نخجوان رعایت گردید» (صص 94، 95). در برابر این نظرات، کارل دوری عقیده دارد که در معماری این دوره (ایلخانان) به‎طور کامل آنچه سلجوقیان به‎طور سنتی توسعه داده بودند، پذیرفته شد و «طرحهای مسجد و مدرسه سلجوقی تقریباً بدون تغییر چشمگیری اجرا می‎گردید ... آرامگاه مادر ]دختر[ هولاکو در مراغه شبیه به معماری آل سلجوق است» (صص 171، 172؛ قس: الالفی، 210؛ دیماند، 102). سخنان گُدار با صراحتی بیشتر نظر پژوهشگرانی چون اقبال را مردود می‎سازد. وی شیوۀ «ساختمان گنبد فوقانی گنبدهای دوپوشه» را که از آغاز دورۀ مغول معمول گردید دنبالۀ شیوۀ ساختمانی دورۀ ساسانیان معرفی می‎کند و می‎نویسد: این شیوه در دورۀ سلجوقیان نیز گاه به کار رفته و همچنان تا دورۀ مغول تداوم یافته است (ص 421). وی حتی آشکارا مقبرۀ سلطان‎سنجر و بنای گنبددار سنگ بست و گنبد هارونیّه را، که هر سه در خراسان و از دورۀ سلجوقی‎اند، به عنوان الگوهای گنبد سلطانیه و شنب غازان، دو اثر مهم معماری عصر ایلخانان (مغول، سبک آذری) معرفی می‎کند (ص 433؛ قس: مارسیه، 170-172).
دونالد ویلبر، که دربارۀ معماری اسلامی ایران در دورۀ ایلخانان کتابی مستقل و جامع تألیف کرده است، آثار ساختمانی این دوره را مرحله‎ای از تاریخ پیوستۀ معماری اسلامی ایران می‎داند که اَشکال (فُرمهای) دوره‎های قبل و خصوصیات طرح و جزئیات آنها را منعکس می‎سازد (ص 33). به عقیدۀ وی «فرمهای معماریِ» بناهای تاریخی دورۀ سلجوقی، میراثی از روزگار ساسانیان است و ویگیهای معماری روزگار سلجوقیان و ویرانیهای هراس‎انگیز مغولان را پشت‎سر نهاد و همچنان به جای ماند و از این راه خصوصیات اساسی گنبد و ایوان برای همۀ دوره‎های بعد تثبیت شد (صص «ژ»، «س»، 34). همچنین به نظر او، معماران دورۀ ایلخانی همۀ نقشه‎ها و مصالح و روش ساختمانی دورۀ سلجوقی را اقتباس کردند (ص 35). به ویژه این سخن ویلبر نظر محققانی چون اقبال را دربارۀ تأثیر شکل گنبدهای چینی بر گنبدهای دورۀ مغول (ایلخانی، آذری) یکسره باطل می‎سازد: «گنبدهایی که در این دوره ساخته شده از لحاظ نسبت به سنت مستقیماً به دورۀ ساسانیان ـ با واسطۀ دورۀ سلجوقی ـ می‎رسد» (ص 71).
پیرنیا برای رد نظر اقبال و هم نظران او با ارائۀ شواهدی از اثار بازماندۀ معماری به بررسی مسأله پرداخته است. وی اولاً بناهای رَبع رشیدی، شنب غازان و دارالشفای یزد را به‎سان حلقه‎های مفقودۀ سلسله بناهای مراغه تا گنبد سلطانیه می‎داند. و می‎نویسد: اگر این بناها به جای می‎ماند، سیر تحول و تکامل سبک رازی (معماری سلجوقی) به آذری آسان‎تر قابل مطالعه بود. ثانیاً «گنبد مدرسۀ ضیائیۀ یزد را که به تصریح جامع جعفری در سال 623ق/1226م (تاریخ یزد صحیح است نه جامع جعفری، و سال 631، نه 623) ساخته شده و نیز گنبد جبلیۀ کرمان و هارونیۀ طوس را برهانی قاطع بر بی‎پایگی این نظر می‎داند («سبک‎شناسی»، 45).
هرچند اصل سخن پیرنیا درست می‎نماید و پیش از او دیگر پژوهشگران نیز آن را آشکارا طرح و تأیید کرده‎اند (کونل، 95؛ دوری، 171-172؛ ویلبر، «ژ»، «س»، 34-35؛ گدار، 431، 433). ولی پایۀ استدلال وی سست است، زیرا اولاً به خاک توده‎های به جای مانده از رَبع رشیدی، شنب غازان و دارالشفای یزد نمی‎توان استناد کرد، ثانیاً درست است که بنای مدرسۀ ضیائیه بنابر تصریح تاریخ یزد در سال 631ق/1234م آغاز شده ولی ساختمان آن در سال 705ق/1305م (جعفری، 117) یا 750ق/1349م (کاتب، 136) به پایان رسیده است. به بیان روشن‎تر باتوجه به تاریخ اتمام بنای مدرسۀ ضیائیه و گنبد ان که عادتاً از آخرین اجزای ساخته شدۀ یک بناست این اثر معماری متعلق به دورۀ ایلخانی (مغول) است نه پیش از ان.
ویژگیها: کونل در گفت‎وگو از معماری سبک ایرانی ـ مغول مقابر را جدا از مساجد و مدارس و دیگر بناها بررسی کرده است. به نظر وی سبک مقابر برجی این دوره همان سبک دورۀ سلجوقی است، ولی مقابر گنبددار با گسترش و عظمت بیشتری که می‎یابند دستخوش تحول می‎شوند و به ویژه تأکید بر جنبۀ عمودی بنا و گنبد هلالی نوک‎دار که بر پایۀ 8 ضلعی ساخته شده چشمگیر است (ص 95). وی سبک مساجد این دوره را نیز دنبالۀ سبکی می‎داند که در دورۀ سلجوقیان ابداع شد، با این تفاوت که طرح آنها در دورۀ ایلخانی «با ایجاد 4 ایوان و یک نمازخانۀ ]شبستان[ عظیم متصل به آنها تکمیل گردید و گسترش بیشتری یافت» (ص 96). دوری، نخستین نشانۀ ویژۀ معماری مغولی را در آرامگاهها نشان می‎دهد: «گنبد عظیم دولایه و محوطه‎ای کوچک برای مزار» (ص 172).
به نظر ویلبر معماری اسلامی ایران در طی یک دورۀ 300 ساله (از سلجوقی تا ایلخانی) سیری منظم و تکاملی داشته است. معماری سلجوقی را می‎توان شکل ابتدایی سبک ایلخانی دانست. «ظرافت عناصر ساختمانی» یکی از عمده‎ترین ویژگیهای معماری این دوره است: عناصر و جزئیات ساختمانی مشترک با دورۀ سلجوقی در این سبک ظریف‎تر و آراسته‎تر و کالبد ساختمانها سبک‎تر و نازک‎تر شد. سبک شدن کالبد بناها امکان ساختن پنجره‎های بزرگ‎تر و ایجاد تجانس میان دیوارهای درونی و بیرونی را فراهم ساخت. نتیجۀ طبیعی استفادۀ روزافزون از پنجره‎های بزرگ، روشن شدن داخل ساختمانها بود و این ویژگی در بناهای ایلخانی (آذری) درست نقطۀ مقابل ساختمانهای تاریک دوره سلجوقی است (صص 35، 82، 84). دیگر ویژگی عمدۀ این سبک تأکید بر ارتفاع بیشتر بناهاست. روشهایی که آگاهانه در ایجاد عمودیت بیشتر به کار گرفته شده، گرچه همه نسبت به دورۀ پیش تازه نیست، ولی اگر با هم در نظر گرفته شود با فنون دورۀ سلجوقی تفاوت دارد: 1. افزودن ارتفاع اطاقها و تالارها نسبت به اندازه‎های افقی آنها. 2. بلندتر و باریک‎تر ساختن ایوانها: از ویژگیهای این سبک ایوان بلند و باریک سردر است که یک جفت ستاره نیز در دو طرف آن، بلندی را بیشتر جلوه می‎دهد. 3. افزودن به بلندی ساختمانهای گنبددار: ملاحظات زیبایی‎شناسی موجب عنایت بیشتر به ارتفاع و طرح و آشکار ساختن گنبد شد. کوشش در جهت دستیابی به «عظمت و ابهت و یافتن راه حل تازه برای مسائل ساختمانی» در این دوره نمایان است (صص 35، 68-69، 70، 82). استفاده از گنبدهای دو پوشه دست سازندگان این نوع بناها را در بلندتر ساختن آنها باز کرد، زیرا دیگر مشکلی در حفظ رابطۀ نسبی معین میان عرض و طول تالارها با ارتفاع آنها نداشتند فقط کافی بود تا هر اندازه که می‎خواهند و امکانات موجود به آنان اجازه می‎دهد به ارتفاع پوشۀ خارجی (فوقانی) گنبد بیفزایند (ص 83). در این سبک نه تنها پوشش بیرونی گنبدها بلندتر از گنبدهای منفرد نخستین گردید، بلکه به بلندی استوانۀ گنبد نیز افزوده شد و بدین‎سان گنبد کاملاً از دیوارهای پایین جدا و نمایان گشت. این شیوۀ کار، تکامل گنبدسازی را در این دوره نسبت به دورۀ سلجوقی که پایۀ گنبد در پس دیوارهای عظیم از چشمها پنهان می‎ماند، آشکارا نشان می‎دهد (ص 70). روش ساختن نیم‎طاق 8 گوش (گوشوار، فیل‎گوش) بر روی اطاق مکعب و بنای گنبد بر روی آن همچنان به پیروی از دورۀ سلجوقی ادامه یافت جز اینکه محل 8 گوش هرچه بیشتر بالا برده شد و در برخی از بناهای این عهد در این زمینه تکاملی رخ نمود و آن تبدیل 8 گوش به 16 گوش است که در دوره‎های متأخرتر جای خود را به دایره می‎دهد (صص 70، 71). 4. کوشش آگاهانه در ایجاد شباهت و تجانس میان طرح گنبدها گنبدهای بیضی شکل نوک‎تیز و مقطع نوک‎تیز راهروها و قوسهای دیوارها در این سبک قابل تشخیص و ذکر است. 5. عنایت به زیبایی و نیز تمایل به برجسته‎تر ساختن گنبد موجب پوشاندن گنبد با آجر یا سفال نیلی رنگ شد، هرچند این پدیده از سدۀ 2ق/8م سابقه داشته است (همانجا). 6. باریک جلوه‎دادن جزئیات ساختمان: نغولهای (ﻫ م) دیوارهای بیرونی و درونی نغولها 5/4 برابر عرض آنها است، نیم ستونهای زاویه‎ای که وسیلۀ مؤثر القای ارتفاع است ابعاد باریک دارند، دیوارهای ضخیم و حجیم که میراث معماری ساسانی بود و همچنان در عهد سلجوقی به کار می‎رفت باریک و متناسب با سنگینی بار آن گردیده است. همچنین برخی محرابها نیز باریک‎ترند (صص 82، 83، 84).
آرایشها: در تزیینات ساختمانی این دوره این ویژگیها نمایان است: مقرنس‎کاری که از خصوصیات معمولی معماری سلجوقی بود، در دورۀ ایلخانان کامل‎تر و مفصل‎تر و متنوع‎تر شد (ویلبر، 78). برخی از ویژگیهای مقرنس‎کاریهای این سبک در دورۀ سلجوقی دیده نمی‎شود: مقرنس‎کاری گچی معلق، رواج سفیدکاری تمام مقرنس، گرد آمدن همۀ مجموعۀ مقرنس در جاهای هرم شکل یا در مرکز و جلوگیری از پخش اثر تزیینی بر روی همۀ دستگاه مقرنس، این ویژگیها در دورۀ تیموری به کمال خود رسید (همو، 80). دیگر ویژگی برجستۀ تزیینات معماری در این سبک مهارت فوق‎العاده‎ای در گچ‎کاری و به کار بردن آن به انواع گوناگون است: گچ به عنوان کمک و مادۀ الحاقی به ساختمان، توپیهای ته‎آجری، روکشی مسطح، برجسته‎کاری بلند، تزیین گچی توپُر و توخالی، گچ‎کاری وصله‎ای و گچ‎کاری رنگی، تا انجا که روکاری آجری در این دوره به تدریج منسوخ شد (همو، 81، 85-90؛ پیرنیا، «سبک‎شناسی»، 45).
پیرنیا با آنکه می‎نویسد که «ویژگیهای شیوۀ آذری معماری ایران چندان است که می‎توان کتابها دربارۀ آن پرداخت» (سبک آذری»، 56) در بیان این ویژگیها به چند جمله بسنده کرده است: از ویژگیهای این شیوه یکی قوس و پوشش معروف به «کَلیل آذری» است که در مجموعۀ مزار و خانقاه شیخ‎صفی در اردبیل و همچنین در گنبد خدابنده بیش از هر جای دیگر به چشم می‎خورد. به عقیدۀ وی هرجا چنین قوسی باشد باید ردپای معماری آذربایجانی را جست‎وجو کرد (همان، 55). مشخصات دیگر این سبک به نظر او اینهاست: ریزه‎کاری بنا با آجر و سنگ و خشت رژچین، پوشش لوله‎ای و کجاره‎ای ایوانها، سادگی شکنجها و فیل‎پوشهای (فیل‎گوشها، گوشوارها) زیر گنبد، تزیین داخل و خارج بنا با اجرکاری تزیینی پیش‎ساز و گره‎سازی و گچ‎بری پرکار، همچنین آرایش محرابها و کتیبه‎های چشمگیر با قطعات کاشی و با نقش برجسته (ولی نه رسمی مانند سبک رازی)، به کار بردن کاشی معرق و و گاهی نقش و نگار زر و لاجورد و شنگرف در داخل بنا («سبک‎شناسی»، 45؛ قس: گدار، 434-435).
آثار بازمانده: ویلبر فهرستی مشتمل بر بیش از 100 اثر ساختمانی با توصیف موجز هریک همراه با تصاویری از آنها عرضه کرده است. برخی از این آثار اینهاست: شاه‎چراغ (شیراز)، امامزاده یحیی (ورامین٩، میل‎رادکان (88 کیلومتیر مشهد)، پیر بکران (لنجانِ اصفهان)، غازانیه (تبریز)، رَبع رشیدی (تبریز)، جامع نطنز، آرامگاه شیخ عبدالصمد اصفهانی (نطنز)، آرامگاه محمد الجایتو (سلطانیه)، جامع علیشاه (تبریز)، هارونیه (طوس)، مسجدجامع ورامین، شبستان مقبرۀ امام‎رضا(ع)، مقبرۀ حمداللّه مستوفی (قزوین)، مسجدجامع سمنان، سردر مسجدجامع اصفهان (صص 105-204).
پیرنیا با توسّعی که در دامنۀ زمانی این سبک قائل است شاهکارهای بازماندۀ آن را چنین می‎شمرد: آرامگاه خدابنده، مسجد گوهرشاد، جامع ورامین، جامع یزد، جامع نطنز، مسجد خواجه نصیر مراغه و شمار بسیاری از امامزاده‎ها که در زمان صفویان به آرایش آنها افزوده‎اند («سبک‎شناسی»، 46).

مآخذ: اقبال، عباس، تاریخ مغول، تهران، امیرکبیر، 1364ش؛ الالفی، ابوصالح، الفن‎الاسلامی، ترجمۀ مسعود رجب‎نیا، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب 1356ش؛ پوپ، آرتور، هنر ایران در گذشته و آینده، ترجمۀ عیسی صدیق، تهران، مدرسۀ عالی خدمات جهانگردی، 1355ش، صص 17-24؛ پیرنیا، محمدکریم، «سبک ازادی»، فرهنگ معماری ایران، س 1، شمـ 1 (فروردین 1354ش)؛ همو، «سبک‎شناسی معماری ایران»، یادنامۀ پنجمین کنگرۀ بین‎المللی باستان‎شناسی و هنر ایران، تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و هنر، 1347ش؛ جعفری، جعفر، تاریخ یزد، به کوشش ایرج افشار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1336ش؛ کاتب، احمدبن حسین، تاریخ جدید یزد، به کوشش ایرج افشار، تهران، امیرکبیر، 1357ش؛ کونل، ارنست، هنر اسلامی، تهران، توس، 1355ش؛ گدار، آندره، هنر ایران، ترجمۀ بهروز حبیبی، تهران، دانشگاه ملی ایران، 1345ش؛ مارسیه، جورج، الفن‎الاسلامی، ترجمۀ عفیف بهنسی، دمشق، وزاره‎الثقافه والسیاحه والارشادالقومی، 1968م؛ ویلبر، دونالد، معماری اسلامی ایران در دورۀ ایلخانان، ترجمۀ عبداللّه فریار، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1346ش؛ ویلسن، کریستی، تاریخ صنایع ایران، ترجمۀ عبداللّه فریار، تهران، وزارت معارف، 1317ش؛ هنر فر، لطف‎اللّه، گنجینۀ اثار تاریخی اصفهان، اصفهان، کتابفروشی ثقفی، 1344ش؛ نیز:

Pope, Arthur Upham, A Survey of Pervey of Persian Art, Tehran, Soroush, III/930, 967, 981, 1046, 1052, 1119, 1165
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آذَریِ چَلَبی، ابراهیم‎بن احمد معلّم‎زاده (د 993ق/1585م)، شاعر ترک، از قاضیان روزگار سلطان سلیم اوّل عثمانی. پدرش از اعیان بود و خود او از 984ق/1576م وارد کارهای دولتی شد. در شهرهای آسیای صغیر و سپس در شهر حماه از شهرهای سوریّه به کار قضا پرداخت. اثر مشهور او منظومۀ نقش خیال به زبان ترکی است که در وزن مخزن‎الاسرار نظامی، در عرفان و اخلاق سروده شده و دارای 26 «عسقد» است. نسخه‎ای خطّی از آن به شمارۀ 4850 در کتابخانۀ ملّی ملک موجود است.

مآخذ: آقابزرگ، الذریعه، 9/4؛ بروسه‎لی، محمّدطاهر، عثمانلی مؤلّفلری، استانبول، مطبعۀ عامره، 1333ق، 2/68-69؛ قاموس الاعلام (ترکی)؛ کتابخانۀ ملّی ملک، فهرست خطی 1/29؛ مدرّس، محمّدعلی، ریحانه‎الآدب، تبریز، شفق، 1346ش، 1/45-46.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آذَریِ طوسی، فخرالدین حمزه‎بن علی ملک اِسْفَرایِنی (784-866ق/1382-1462م)، شاعر و عارف و نویسندۀ پارسی‎گوی شیعی. نام پدر او را اسماعیل پاشا بغدادی (5/337) علی‎بن مالک، و هدایت (ص 49) عبدالملک نوشته است. لقب او در برخی از تذکره‎ها نورالدین است (شوشتری، 2/125؛ هدایت، همانجا). آقابزرگ تهرانی در مجموعه‎ای به نام کنزالسّالکین که از میانه‎های سدۀ 9 تا اواخر 10ق/15 تا 16م گردآوری شده، نام او را ظاهراً به خط خودش به صورت نورالدبین محمدبن عبدالملک دیده است (9 (1)/3، 8/187). در کتاب منتخب جواهرالاسرار که در 840ق/1436م از جواهر اسرار او انتخاب گردیده، به عنوان علی حمزه‎بن علی ملک‎بن حسن طوسی از او یاد شده است (ص 242). پدر او از امیران سوبداران بیهق بود و از آنجا به اسفراین رفت. از این‎رو، نسبت او را گاهی بیهقی نیز گفته‎اند.
آذری در اسفراین زاده شد و از آغاز جوانی به سرودن شعر پرداخت و چون ولادتش در ماه آذر بود «آذری» تخلص می‎کرد (فرشته، 1/326). وی در آغاز شاعری در مدح شاهرخ، پسر تیمور، قصیده می‎سرود و مورد عنایت این شاهزاده بود، ولی چندی بعد به تصوف روی آورد و در حلقۀ مریدان شیخ‎محیی‎الدین طوسی غزالی (د 830ق/1427م) درآمد. اینکه در بعضی از تواریخ و تذکره‎ها، چون مجالس النّفائس (نوایی، 10)، تاریخ (فرشته، 1/326) و حبیب‎السیر (خواندمیر، 4/61) آمده است که وی در کهولت به تصوف روی آورد، گویای آن است که او در اواسط عمر دست ارادت به شیخ‎محیی‎الدین داده است. آذری 5 سال در خدمت شیخ به سفر حج می‎رفت، با او همسفر شد. پس از درگذشت شیخ‎محیی‎الدین در حلب (830ق/1427م)، آذری از مریدان شاه نعمت‎اللّه ولی شد و از او اجازۀ ارشاد و خرقه گرفت و دو نوبت پیاده حج گزارد (دولتشاه، 301). در مدتی که در مکه مجاور خانۀ خدا بود، کتاب سعی الصبفا را نوشت و پس از بازگشت عازم هندوستان شد. در آنجا به دربار سلطان احمدشاه بهمنی (825-838ق/1422-1435م) پیوست و نزد او حرمت و اعتبار بسیار یافت و ملک‎الشعرای دربار او شد. در 832ق/1429م که سلطان‎احمد بنای شهر احمدآباد را به پایان رسانید، آذری در مدح شاه و وصف شهر جدید قصیده‎ای ساخت و نیز دو بیت شعر سرود که بر بالای دروازۀ دارالاماره به خط خوش حجّاری شد (فرشته، 1/326).
به فرمان احمدشاه، آذری سرودن منظومه‎ای را به نام بهمن‎نامه در تاریخ شاهان این خاندان آغاز کرده بود و هنگامی که شرح وقایع این کتاب به زمان احمدشاه رسید، آن را بر شاه عرضه کرد و رخصت خواست که به زادگاه خود بازگردد. احمدشاه به سبب ارادتی که به او داشت، کوشید که از این قصد منصرفش کند و چنانکه فرشته می‎نویسد، به او گفت: «مرا از فوت سیدمحمد گیسودراز، کلفتی عظیم روی نموده و وصال تو رافع موادّ غم و الم است. مپسند که به فراق تو نیز مبتلا گردم» (1/325)؛ ولی سرانجام، به وساطت شاهزاده علاءالدین و تعهّد اتمام بهمن‎نامه، اجازۀ بازگشت گرفت و عازم خراسان شد. آذری از آن پس نزدیک به 30 سال تا آخر عمر در زادگاه خویش به سر برد و به عبادت و سیر و سلوک و تألیف کتب و تصنیف اشعار مشغول بود. در این مدت غالباً امیران و بزرگان به خدمتش می‎رسیدند و از او طلب ارشاد و هدایت می‎کردند (دولتشاه، 301-302؛ روملو، 426). در 855ق/1451م از خراسان نامه‎ای به علاءالدین همایون شاه بهمنی که از موبدان او بود، نوشت و او را از شراب‎خواری منع کرد. علاءالدین جواب نامۀ شیخ را به دست خود نوشت و از این عادت زشت اشتغفار و توبه کرد (فرشته، 1/337). آذری به هنگام وفات 82 سال (و به گفتۀ آذر بیگدلی و رازی 80 سال) داشت و در اسفراین به خاک سپرده شد.
آثار: 1. بهمن‎نامه، منظومه‎ای است به تقلید شاهنامۀ فردوسی و اسکندرنامۀ نظامی و در همان بحر، در تاریخ سلاطین بهمنی دکن. این منظومه تا زمانی که آذری در دکن بود، به دوران سلطنت احمدشاه رسیده بود و آذری تعهّد کرد که در بازگشت به خراسان آن را به اتمام رساند و ظاهراً تا دوران شاهی علائالدین همایون شاه (862-865ق/1458-1461م) به نظم آن ادامه داد و آنچه می‎سرود به دکن می‎فرستاد (فرشته، همانجا). به گفتۀ فرشته، پس از آذری، نظیری و سامعی و شاعران دیگر این کتاب را تا انقراض سلسلۀ بهمنی رسانیدند. و از این روست که، به گفتۀ فرشته، نظم این کتاب یکدست و یکسان نیست. فرشته نام این کتاب را در شمار منابع تاریخ خود یاد کرده است. برخی از ابیاتی که به بحر متقارب مثمّن مقصور در بخش مربوط به شاهان سلسلۀ بهمنی (مقالۀ سوم) در کتاب او دیده می‎شود، از بهمن‎نامه نقل شده است. از این کتاب نسخه‎ای تاکنون در فهرستها نشان داده شده است. کتابی که در ذیل فهرست موزۀ بریتانیا، (ریو، III/201) یاد شده است، بهمن‎نامۀ دیگری است (نکـ آذر برزین‎نامه). 2. جواهر اسرار، کتابی است در 4 باب: الف ـ اسرار کلام‎اللّه، ب ـ اسرار احادیث نبوی، ج ـ اسرار کلام اولیاء، د ـ اسرار کلام شعرا: باب اول، دربارۀ حروف مقطّعۀ آغاز برخی از سوره‎های قرآن حکیم است؛ باب دوم، شرح و تفسیر عرفانی بعضی از احادیث نبوی است؛ باب سوم، در شرح برخی از گفتارهای عارفان است؛ باب چهارم، دربارۀ معانی بعضی از مشکلات اشعار شاعران است. فصولی نیز در باب معمّا و لغز و دیگر مسائل ادبیِ همانند دارد. آذری در مقدمۀ این کتاب می‎گوید که در 830ق/1427م که در سوریه بود، کتابی به نام مفتاح الاسرار تألیف کرد چون به دکن آمد، در 840ق/1437م به درخواست دوستان خود همان کتاب را تلخیص و به صورتی تازه دوباره تصنیف نمود (ریو، 1/43). گزیده‎ای از این کتاب، به نام منتخب جواهرالاسرار، به پیوست اشعه‎اللمعات جامی و برخی رساله‎های عرفانی دیگر در سال 1303ق/1886م در تهران به چاپ رسیده است. 3. مرآت، این کتاب شامل 4 باب است: باب اول، السطّامّه الکبری، در مراتب عالم علوی و سفلی و آرای عالمان و اهل توحید در تحقیق ایجاد عالم، مراتب موجودات، حکمت وجود آدمی، مناسبت آفاق با انفس و مطالب دیگری از این دست؛ باب دوم، غرائب الدّنیا، در شگفتیهای جهان از جمادات و گیاهان و جانداران و جز اینها؛ باب سوم، عجائب الاعلی، در عجایبی که در عوالم علوی و آسمان است؛ باب چهارم، سعی الصّفا، در تاریخ مکه و آداب و مناسک حج.
عنوان این کتاب در نسخه‎ها به صورت عجایب و غرایب و عجائب‎الغرائب نیز آمده است، ولی آذری خود در مقدمه، نام کتاب را مرآت گفته و عناوین هر 4 باب آن را یاد کرده است. مأخذ اصلی این مجموعه، عجائب المخلوقات و غرائب الموجودات زکریای قزوینی است که مؤلف غالباً از آن به عنوان عجائب الدّنیا یاد می‎کند. باب دوّم این مجموعه این مجموعه برابر است با مقدّمه و مقالۀ دوم کتاب زکریای قزوینی (فی السّفلیّات). باب اول آن با مقالۀ اول کتاب قزوینی (فی العلویات) مطابقت دارد. نسخۀ کاملی از این مجموعه موجود نیست و در تواریخ و تذکره‎ها از آن گاهی به نام غرائب الدّنیا و عجائب الاعلی (که عنوان باب‎های دوم و سوم آن است) و گاهی به نام عجائب الغرائب (که نام دیگر آن است) و گاهی به نام عجائب الدنیا (که در متن کتاب اشاره به کتاب قزوینی است) یاد کرده‎اند (دربارۀ این مجموعه نکـ آزاد، 24؛ اته I/709). 4. طغرای همایون، بغدادی (4/86) آن را طغرای غَرّای همایون نوشته است. 5. دیوان اشعار، شامل قصاید و غزلیّات و ترجیع‎بند و ترکیب‎بند و چند مثنوی. قصاید او بیشتر در مدح و منقبت خاندان رسول اکرم است و غزلیّات او رنگ عرفانی دارد. افزون بر «مثنوی آذر» که تحت تأثیر مثنوی سوز و گداز میرزامحمدصادق تفرشی سروده شده، یک «مغنی نامه» و یک «ساقی نامه» نیز در دیوان او مندرج است (منزوی، 4/2857، 3116، 3117، 3225). کلام آذری ساده و بی‎تکلّف است و از پیچیدگیهایی که در اثار شاعران دورۀ بعد دیده می‎شود، خالی است. وی از شیوۀ سعدی و حافظ و به ویژه امیرخسرو دهلوی پیروی کرده و مضامین و تشبیهات و تعبیراتی که در غزلیّات این شاعران آمده است، در اشعار او فراوان دیده می‎شود.

مآخذ: آذربیگدلی، لطفعلی بیک، آتشکده، به کوشش جعفر شهیدی، تهران، مؤسّسۀ نشر کتاب، 1337ش، ص 74؛ آذری طوسی، حمزه‎بن علی «منتخب جواهرالاسرار»، ضمیمۀ اشعه‎اللّمعات، تهران، 1303ق؛ آزاد بلگرامی، میرغلامعلی، خزانۀ عامره، کانپور، 1871م؛ آقابزرگ، الذریعه؛ بغدادی، اسماعیل پاشا، هدیّه العارفین، بیروت، دارالفکر، 1402ق؛ خواندمیر، غیاث‎الدّین، حبیب السّیر، به کوشش محمد دبیر سیاقی، تهران، خیام، 1362ش؛ دولتشاه سمرقندی، تذکره‎الشعراء، تهران، کلالۀ خاور، 1338ش؛ رازی، امین احمد، هفت اقلیم، به کوشش جواد فاضل، تهران، علمی، 1340ش، 2/296-298؛ روملو، حسن‎بیک، احسن‎التواریخ، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1349ش؛ شوشتری، قاضی نوراللّه، مجالس المؤمنین، تهران، اسلامیه، 1375ق؛ فرشته، محمدقاسم، تاریخ، کانپور، 1874م؛ منزوی، احمد، فهرست خطی فارسی؛ نوایی، امیر علیشیر، مجالس النفائس، به کوشش علی‎اصغر حکمت، تهران، منوچهری، 1363ش؛ هدایت، رضاقلیخان، تذکرۀ ریاض العارفین، به کوشش مهرعلی گرکانی، تهران، محمودی، 1344ش؛ نیز:

Ethe, H. Catalogue of Persian Manuscriptsin the Library of the India office, Oxford, 1903; Rieu, Ch. Catalogue of the Persian Manuscripts in the British Museum, London, 1881
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آذینِ‎بْنِ هُرْمُزان، از سرداران ایرانی در جنگهای سپاهیان اسلام برای گشودن ایران. نام آذین به صورت مفرد یا مرکب (آذین گُشْنَسْب، آذین بَنْداد) از دوران ساسانی تا سدۀ 3ق/9م بر چند تن اطلاق شده (یوستی، ف) که از آن جمله، پسر هرمزان است. احتمالاً مراد از این هرمزان، همان سردار معروف ایرانی در جنگ قادسیّه (16ق/637م) است که خود از خاندانهای بزرگ روزگار ساسانی و فرمانروای مَهْرَ جَانْقَذَقْ (مِهْرْگانْ کَتَک)، (مارکوارت، 20) بود. در نزدیکی این ایالت، ایالت ماسَبَذان (ماسْپَتان) جای داشت که تختگاهش سیرْوان بود و در دشتهای همین ایالت بود که آذین کشته شد.
از سخن بلاذری (ص 304) چنین برمی‎آید که ماسبذان و مهر جانقذن، پس از فتح نهاوند (19ق/640م) «به صلح» گشوده شده است. او نامی از آذین نمی‎برد، امّا طبری فتح ماسبذان را در 16ق/637م چنین گزارش می‎کند: «چون هاشم‎بن عتبه از جَلولاء به مداین بازگشت، به سعدبن ابی وَقّاص خبر داد که آذین‎بن هرمزان گروهی گرد آورده و به دشت ماسبذان فرود امده است. سعد در این باب به عمربن خطّاب نامه نوشت. عمر به وی فرمان داد ضِراربن خطّاب را با سپاهی به مقابلۀ آنان روانه کند و ابن‎هّذَیل اسدی را بر مقدمۀ سپاه گمارد و دو جناح را به عبداللّه‎بن وهب راسبی و مضارب‎بن فلان عِجلی بسپارد. پس ضرار با سپاه بیامد و ابن‎هذیل را بر مقدّمۀ لشکر گماشت. چون به دشت ماسبذان رسیدند، در جایی به نام بَهَنْدَف با سپاه آذین تلاقی کردند و جنگ درگرفت. مسلمانان پیشدستی کردند و ضرار آذین را اسیر کرد. پس لشکریان وی بگریختند. ضرار او را پیش آورده گردن زد و سپس به دنبال گریزندگان درآمد تا به سیروان رسید. پس ماسبذان را «به جنگ» فتح کرد و مردم آن به کوهها پناه بردند» (1/2478).
یاقوت که خلاصۀ همین روایت را یاد کرد، احتمالاً منبع دیگری در اختیار داشته است، به ویژه که 4 بیت از قول ضرار نقل می‎کند که در طبری نیست. ضرار که در این ابیات فتوحات خود را می‎ستاید، 2 کس دیگر را هم در کنار آذین نام می‎برد: «وَزیرْدَ و آذیناً و فَهْداً وَ جَعْمَعَهُم ...».

مآخذ: ابن اثیر، عزّالدّین، الکامل، بیروت، دارصادر، 1385ق، 2/525-542، 545، 549؛ بلاذری، احمدبن یحیی، فتوح البلدان، به کوشش محمدرضوان، بیروت، دارالکتب، 1398ق؛ طبری، محمدبن جریر، تاریخ، به کوشش یان دخویه، لیدن، 1881م، 1/2478-2479؛ مارکوارت، ایرانشهر، برلین، 1907م؛ یاقوت، حموی، ابوعبداللّه، معجم‎البلدان، به کوشش فووستنفلد، لایپزیک، 1866-1870م، 4/393؛ نیز:

Justi, Ferdinand, Iranisches Namenbuch, Marburg, 1895
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آراءُ اَهْلِ‎الْمشدینَهِ‎الْفاضِلَه، (یا مبادی آراءِ اهل المدینه الفاضله)، کتابی دربارۀ مسائل بنیادی فلسفه و فن سیاست ا معلم ثانی، ابونصر محمدبن طرخان‎بن اوزلغ فارابی (259-339ق/873-950م) که بیشتر به اعتبار مؤلف آن، تا مدتها به عنوان مهم‎ترین اثر فلسفی ـ سیاسی در جهان اسلام شناخته می‎شده است. این کتاب شامل 2 بخش است. در بخش نخست از مسائل متداول در بحثهای فلسفی و در بخش دوم از مباحث مربوط به سیاست و جامعه سخن گفته می‎شود. فارابی نگارش این کتاب را در بغداد آغاز کرد و در شام به پایان رساند (331ق/943م). کتاب یا بحث دربارۀ «وجود نخستین» که همۀ موجودات از او صدور یافته‎اند، آغاز می‎شود: وجود نخستین از ماده و موضوع تهی است؛ صورت ندارد وجود او را غرض و غایتی نیست؛ با هر چیز متفاوت است؛ وجودی مانند وجود او را یا در رتبۀ او ممکن نیست؛ پس ذاتی واحد است و شریک و ضد ندارد، و او ا حدبی نیست و وحدت او عین ذات اوست؛ عالم و حکیم و حق وحی است و عظمت و جلال او در ذات اوست و همۀ موجودات به طریقۀ فیض از او صادر یافته‎اند و هر موجود برحسب مرتبه‎اش بهرۀ خود را از وجود برگرفته است (بابهای 1-8) برای وجود برحسب مرتبه‎اش بهرۀ خود را از وجود برگرفته است (بابهای 1-8) برای وجود نخستین چنان نامهایی شایسته است که در میان موجودات عالم ما و نیز در میان برترینِ آنها بر کمال و فضیلت دلالت کند. از وجود نخستین، وجود دوم فایض می‎شود که آن نیز جوهر غیرمتجسم است و جایگاهش ماده نیست و خویشتن خود را و نیز وجود نخستین را تعقّل می‎کند. از وجود دوم، وجود سوم لازم می‎آید و این سلسله تا وجود یازدهم ادامه می‎یابد. جوهر همۀ این وجودهای دهگانه، عقل است تا وجود یازدهم ادامه می‎یابد. جوهر همۀ این وجودهای دهگانه، عقل است و از وجود دوم تا نهم، به ترتیب: آسمانِ نخست، کواکبِ ثابته، کرۀ زحل، مشتری، مربیخ، شمس، زهره، عطارد و قمر صادر می‎گردد. وجودِ اجسامِ آسمانی که به علت طبیعتشان حرکت دایره‎ای دارند، به کرۀ قمر پایان می‎یابد و وجود دهم اخرین وجودی است که آنچه به واسطۀ آن موجود می‎شود، نیاز به ماده و موضوع ندارد. ویژگی این موجودات آن است که از آغاز امر، جوهر آنها برترین کمالات را حایز است و این ویژگی به وجود یازدهم (عقل عاشر یا عقل فعّال) پایان می‎یابد. از آن پس نوبت به «موجوداتی که نزد مایند» (باب 11) می‎رسد که طبیعت ایشان مقتضی آن نیست که از آغاز امر، برترین کمالات را دارا باشند، بلکه وجود آنها از ناقص‎ترین مرتبه آغاز می‎شود و اندک اندک تکامل می‎یابد تا آنکه هریک از آنها، نخست در جوهر و آنگاه در اعراض به برترین مرتبۀ کمال رسد و این حالت، ناشی از سرشت (طبیعت) این نوع موجودات است. از این موجودات، برخی طبیعی (بی‎جان) و برخی ارادی (صاحب اراده) و سرانجام گروهی مرکّب از طبیعت و اراده‎اند. اجسام طبیعی عبارتند از اسطقسات یا عناصر یعنی آتش و هوا و آب و خاک و صورتهای دیگر انها، همچون بخار و شعله و نیز مواد معدنی چون سنگ و جز آن و گیاهان و حیوانات غیرناطق و حیوان ناطق. هریک از اینها از 2 چیز تشکیل می‎شود: یکی ماده یا هیولی و دیگری صورت و هیأت. قوام صورت به ماده است و وجود آن بدون این ممکن نیست و وجود ماده برای صورت است و اگر صورتی موجود نباشد، ماده‎ای نیست و مادۀ هرچیز پذیرندۀ صُوَرِ متباین است (ابواب 9-12). ترتیب این موجودات چنان است که فروترین آنها مقدم است. افضل از او در پی می‎آید و این سلسله ادامه می‎یابد تا به افضل از همه منتهی شود. مادۀ اولی از همه فروتر است و پس از آن، به ترتیبِ فضیلت، اسطقسات، مواد معدنی، گیاه، حیوان غیرناطق و سرانجام حیوان ناطق است که در زیرِ فلکِ قمر چیزی برتر از آن نیست. شمار وجودات مفارق پس از وجود نخستین، 10 است و شمار اجسام سماوی 9 و مجموع آنها 19 است. آن 10 موجود (عقلهای دهگانه) در وجود و مرتبۀ خویش متفرّدند و ضدّ ندارند و هریک از آنها، هم خود و هم وجود نخستین را تعقّل می‎کند و اجسام نه‎گانۀ سماوی در 9 مرتبه قرار دارند و بر هریک از انها جسمی کروی شامل است. نخستین آنها یک حرکت دورانی بسیار سریع و بقیه 2 حرکت دارند. جنس همۀ این اجسام یکی است و اختلاف آنها دو نوع است چنانکه از هر نوع یکی بیش نیست. این اجسام از وجودِ نخستین و عقولِ عشره که از هیولی و موضوع رهایند متمایز می‎گردند و انسان با آنها در ماده مشترک است. مسیر و مکان حرکت اجسام سماوی از پیش مشخص نشده و سرعت آنها یکسان نیست و تفاوت در سرعت، ناشی از خود آنهاست. همۀ این اجسام دارای طبیعت مشترکند و همان طبیعت موجب می‎شود که همگی همراه با جسم نخستین به حرکت درآیند. این طبیعت مشترک، نشانۀ وجود ماده نخستینِ مشترک در همۀ آنهاست. از اختلاف جواهر این اجسام و تضادّ آنها در نسبتها و اضافات و تبدل و تعاقب آن نسبتها، وجودِ صُوَرِ متضاد و تبدّل آنها حاصل می‎شود. بدین ترتیب اسطقسات پدید می‎آیند و از اختلاط آنها در مراتب گوناگون، اجسام بسیار از معدن و نبات و حیوان پدید می‎آیند تا نوبت به انسان می‎رسد که محصول آخرین اختلاط است. در هریک از این انواع، دو قوه، یکی فاعله و یکی قابله (منفعله) در درجات مختلف قوت پدید میظآید. هریک از این اجسام، هم از جهت صورت و هم از جهت ماده خویش، حق و اهلّیتی دارد. حقّ او، به لحاظ صورت وی آن است که بر وجود خویش بماند و به لحاظ مادّه‎اش آنکه به صورت وجودی دیگر غیر از وجودِ فعلیِ خویش درآید، و چون این دو در یک زمان ممکن نیست، پس هرچیز که به وجود می‎آید، مدّتی می‎ماند و آنگاه نابود می‎شود و ضدّ آن به وجود می‎آید و این رشته تا ابد ادامه می‎یابد و حال همۀ موجودات، چه اسطقسات و چه آنها که از آمیزش اسطقسات پدید می‎آیند همواره چنین است. اما مضادّ نابودکننده در هریک از اسطقسات و آنچه از ترکیب اندکی از آنها حاصل شود، هم از درون و هم از بیرون آنها تواند بود. جمادات از نوع نخستین و نباتات و حیوانات از نوع دومند. افراد نوع دوم دارای قوّۀ غاذیه‎اند و می‎توانند با جذب غذا از بیرونِ وجودِ خویش و جبران آنچه از ایشان به تحلیل می‎رود، مدّتی صورت خویش را حفظ کنند. کامل‎ترین این نوع، انسان است که پس از قوۀ غاذیه، قوۀ حاسّه، و آنگاه قوۀ متخلیّه و سرانجام قوۀ ناطقه در او پدیدار می‎شود. قوۀ حاسّه شامل لامسه و ذائقه و شامّه و سامعه و باصره است. متخلیّه، محسوساتی را که در نفس وی رسم می‎شود، پس از غیبت آن محسوسات از مشاهدۀ حواس، حفظ می‎کند و می‎تواند برخی از آنها را با برخی دیگر ترکیب کند و برخی را از ترکیبات آنها جدا سازد. با قوۀ ناطقه می‎تواند معقولات را تعقّل کند و میان زشتی و زیبایی تمییز نهد و دارای صنایع و علوم شود. مرکز همۀ این قوا در دل است. معده و کبد و طحال و مَراره (زَهره) و کلیه و مثانه، توابع مستقیم و غیرمستقیم قوه غاذیه، و حواسّ پنجگانه توابع قوۀ حاسّه‎اند. قوای متخلیّه و ناطقه، از نوع خود توابعی در دیگر اعضا ندارند؛ اما قوه ناطقه بر قوای رئیسه از دیگر انواع ریاست دارد. ادراکات قوۀ حاسّه و ترکیب و تجزیۀ محسوسات توسط قوۀ متخلیّه، و تعقّل قوۀ ناطقه با میل یا کراهت نسبت به محسوس یا متخیَّل یا متعقَّل همراه است و آن میل یا کراهت، ناشی از نیروی گراینده (قوۀ تزوعیّه) است. دانش نسبت به اشیا، گاه به کمک قوۀ ناطقه، گاه به وسیلۀ قوۀ متخلیّه و گاه از راه احساس حاصل می‎شود. در آنچه درک آن با قوه ناطقه میسّر است، کار با نیروی اندیشه است و آنجا که علم از راه احساس به دست می‎آید، ترکیبی از فعل بدنی و فعل نفسانی در کار است و هرگاه نفس میل به تخیّل چیزی کند، قوۀ متخیّله این کار را به صورتهای گوناگون، یعنی به کمک محسوسات گذشته یا ترکیباتی از آنها و یا با آنچه از راه قوۀ ناطقه دریافت می‎دارد، انجام می‎دهد (ابواب 13-20).
فارابی سپس شرح می‎دهد که چگونه این قوا و اعضا نفس واحدی را تشکیل می‎دهند و دربارۀ کار مهم‎ترین اعضای بدن، چگونگی تعقّل قوۀ ناطقه، اراده و اختیار، سعادت، علت خواب دیدن، وحی و رؤیت فرشتگان سخن می‎گوید (ابواب 21-25).
بخش دوم با فصلی زیر عنوان نیاز آدمی به اجتماع و همکاری آغاز می‎شود. فارابی اجتماعات انسانی را به کامل و غیرکامل تقسیم می‎کند. اجتماعات کامله بر 3 قسمند: بزرگ (عظمی) و میانی (وسطی) و کوچک (صغری). نخستین آنها اجتماع همۀ ساکنان «معموره»، دومی اجتماع یک ملت در بخشی از معموره، و سومی، اجتماع اهل یک شهر است. اجتماعات غیرکامله، شامل اجتماعات روستا، محله، کوچه و خانه‎اند. خیر و کمال در شهر و اجتماعات بزرگ‎تر از آن به دست می‎آید و شهری که مردانش در آنچه موجب سعادت است با یکدیگر همکاری کنند، «مدینۀ فاضله» خواهد بود و شرط تشکیل اجتماع فاضل و ملت فاضله و معمورۀ فاضله نیز همین است. مدینۀ فاضله بدن کامل درستی را ماند که همۀ اعضای آن در راه کمال بخشیدن به زندگانی و حفظ آن همکاری کنند و همان‎گونه که قلب بر اعضای بدن ریاست دارد و همۀ اعضا در مراتب گوناگون تابع آنند، در مدینۀ فاضله نیز چنین نظامی حکمفرماست. رئیس مدینه کامل‎ترین اعضای آن است و از هر صفتی که دیگر اعضای مدینه در آن با وی شریکند، افضل آن را دارد. رئیس اصلی مدینۀ فاضله که پیشوا و رئیس امّتِ فاضله و رئیس تمامی معموره نیز هست، باید به‎طور فطری از 12 خصلت برخوردار باشد: تندرست (کامل‎الاعضاء) و خوش فهم و خوش حافظه و هوشمند و خوش بیان و دوستدار آموزش باشد، بر خوراک و پوشاک و نکاح حریص نباشد، راستی و راستگویان را دوست و دروغ و دروغگویان را دشمن دارد، کریم‎النّفس و بلندطبع، به زر و سیم بی‎اعتنا، دوستدار داد و دادگران و دشمن ستم و ستمگران باشد و ارادۀ نیرومند داشته باشد. گرد آمدن همۀ این خصال در یک فرد دشوار است. از این‎رو، هرگاه 6 یا 5 شرط نخستین در کسی یافت شود، همو رئیس خواهد بود و اگر چنین کسی نیز نباشد، قوانین و سنتی که رؤسای پیشین مدینه وضع کرده‎اند، تثبیت خواهد شد. آن کس که جانشین رئیس نخستین می‎گردد، باید علاوه بر آن شرایط که از کودکی و بر پایۀ فطرت در او هست، 6 شرط دیگر نیز پس از رشد در او حاصل شده باشد: حکیم و عالم به شرایع و سنتها و تواریخ باشد، نیروی استنباط و ابتکار داشته و در مسائل مستحدثه نیز صاحب‎نظر و اجتهاد باشد و صلاح کارِ مدینه را تشخیص دهد، قدرت ارشاد از طریق سخنوری داشته باشد و سرانجام، فنون جنگ را بداند و بتواند خود در عملیّات جنگی شرکت کند. هرگاه فردی که همۀ این شرایط در او جمع باشد، یافت نگردد، بلکه 2 تن یافت شوند که یکی حکیم باشد و دیگری بقیّۀ صفات را داشته باشد، آن دو به اشتراک رئیس خواهند بود و اگر این صفات در میان چند تن پراکنده شود و آن چندتن با یکدیگر هماهنگی داشته باشند، همۀ آنان سرانِ بزرگِ مدینه‎اند و هرگاه حکمت در هیچ‎کس نباشد، به رغم وجود سایر شرایط در فرد یا افرادی، مدینۀ فاضله بدون رئیس و در معرض نابودی است و اگر حکیمی پیدا نشود، دیری نمی‎پاید که مدینه نابود می‎گردد. در برابر مدینۀ فاضله، مدینه‎های جاهلیّه و فاسقه و متبدّله و پالّه قرار دارند. مدینۀ جاهلیّه آن است که اهلش سعادت را نشناخته باشند و حقیقت سعادت به ذهن ایشان نیز نرسیده باشد و آن بر 6 قسم است: ضروریّه، بذّاله، خسبت، کرامت، تغلّب و جماعیّه. ضروریّه مدینه‎ای است که اهل آن به حداقل ضروریات زندگانی قناعت کنند. بذّاله آن است که اهلش گشایش را غایت زندگی شمرند. مدینۀ خسّت و شَقْوَت آن است که در آن، لذت خوردن و نوشیدن و نکاح هدف قرار گیرد. کرامت (سرفرازی) مدینه‎ای است که هدف مردم آن، بزرگی و شهرت و احترام میان ملتها باشد. تغلّب مدینه‎ای است که اهل آن تلاش کنند بر دیگران غالب آیند و کسی بر ایشان غالب نیاید. جماعیّه مدینه‎ای است که اهل آن خواهان آزادی و بی‎بندوباریند. مدینۀ فاسقه آن است که آرای اهل آن، مانند آرای اهل مدینۀ متبدله آن است که هم آراء و هم افعال اهل آن، در گذشته مانند آراء و افعال اهل مدینۀ فاضله بوده و سپس دگرگون گشته و آرای فاسدی نسبت به خداوند و موجودات دومین و عقل فعّال یافته‎اند و رئیس آن به خطا چنین پندارد که وحی بر او نازل می‎شود. همۀ کسانی که به دنبال یکدیگر بر مدینه‎های فاضله حکم می‎رانند، مانند نفس واحدند. چنانکه گویی یک حاکم است که زندگانی جاودان دارد، و اگر اتفاق افتد که گروهی از ایشان در یک زمان، در یک شهر یا شهرهای بسیار حکم رانند، باز چنان است که گویی همۀ ایشان یک پادشاهند و نفوس آنان نفس واحد است و این حکم دربارۀ گروههایی که مراتب پایین‎تر مدینه را تشکیل می‎دهند نیز جاری است. پس از سپری شدن هر گروه از این مردمان، بدن آنها از میان می‎رود، اما روحشان رها می‎شود و به سعادت می‎رسد و به ارواح گروههایی که جانشین آنها می‎شوند، متصل می‎گردد (ابواب 26-30). سعادتها مانن صناعتها از 3 جهت، نوعیت و کمیت و کیفیت تفاوت می‎یابند. افعالِ زشتِ مردمانِ مدینه‎هایِ غیرفاضله به آنان هیأتهای نفسانی زشت می‎بخشد. نفوسِ مردمانِ مدینه‎هایِ جاهله ناقص و نیازمند به ماده باقی می‎مانند و اینان پس از مرگ، برحسب اتفاق به صورت انسان یا حیوان یا غیرحیوان باز می‎گردند و نفوسی که به عدم می‎پیوندند همینانند، در حالیکه هیأتهای نفسانی مردمان مدینۀ فاضله، آنان را از ماده می‎رهاند (ابواب 31-32). سپس فارابی از آنچه دانستنش بر مردمان مدینۀ فاضله لازم است و به‎طور عمده، اعتقاد به مبادی اولیّه و بعث و حشر، سخن می‎گوید و آنگاه برخی دیگر از آرای فاسد مردمان مدینه‎های جاهلیه و ضالّه را می‎آورد، ازجمله آنکه به عقیدۀ ایشان، همۀ موجودات با یکدیگر در تضادند و همراهی و ارتباط، به طبع یا به اراده در میان مردمان نیست و هرکس باید با دیگری دشمنی ورزد و ارتباط و الفت میان مردم تنها به هنگام نیاز اتفاق می‎افتد و در چنین حالی نیز یکی قاهر و دیگری مقهور است. برخی دیگر که مشاهده می‎کنند انسان نمی‎تواند بدون یار و یاور، همۀ نیازهای زندگیش را برآورد، برآنند که آدمی باید گروهی را مقهور سازد و به خدمت خویش درآورد و به وسیلۀ ایشان نیز گروهی دیگر را تابع خود کند و مطابق میل خویش به کار وادارد (باب 33-34) و عدالت در نظر این مردمان، عدالت طبیعی است. هر طایفه باید درصدد آن باشد که همۀ آنچه را که از آنِ طایفۀ دیگری است، بر باید و هر طایفه که بدین‎سان بر طایفۀ دیگر غالب شود، سعادتمند است و بر این غلبه چون حاصل گردد همان عدل است، از آن‎رو که مطابق اقتضای طبیعت است. غالب باید مغلوب را در جهت خواست خویش به کار گیرد و مغلوب باید برای نفع غالب کار کند و این نیز عدالت است و بجز اینها، انصاف در خرید و فروش و ردّ امانت و تعدی نکردن و سایر آنچه عدالت خوانده می‎شود، به انگیزۀ ترس و ضعف و نیاز است، چنانکه اگر هر دو طرف در قوت برابر باشند یکی از ایشان بخواهد به قهر بر دیگری غلبه کند، کار دراز گردد و هر دو رنج بسیار برند. نیز آنگاه که 2 تن یا 3 طایفه در پی دفع زیانی یا جلب منفعتی باشند و آن، جز با ترک تخاصم میان آنان ممکن نباشد، در چنین حالاتی هر دو به سازش گرایند (باب 35).
در باب سی و ششم از خشوع، به معنی اعتقاد به خداوند و ضرورت اِشراف روحانیون بر همۀ اعمال مردم و لوازم این اعتقاد و اینکه مردمان مدینه‎های غیرفاضله، همۀ این سخنان را نیرنگ و دام‎فریب می‎شمارند و هدف زندگی را جلب خیر و جمع مال می‎دانند و نیز پیرامون آرای مردمان این‎گونه مدینه‎ها دربارۀ نظامهای اجتماعی سخن می‎گوید در باب سی و هفتم که آخرین باب کتاب است، از آرای مردمان مدینه‎های جاهلیه دربارۀ سعادت و فضیلت، وجود طبیعی انسان و اختلاف آن با وجود مُشاهَد او و ویژگیهای موجودات طبیعی و ماهیت حقیقت و مشهودات انسانی و دامنۀ معرفت انسانی و امثال این مسائل بحث می‎کند.
مقولۀ مدینۀ فاضله پیش از فارابی نیز توسط برخی اندیشمندان و حکما، از جمله افلاطون (در جمهوریت) و ارسطو (در سیاست) بررسی شده است. خود فارابی نیز در 2 نوشتۀ دیگر خویش به نامهای «السیاسه المدنیّه» و «تحصیل السّعاده» به شرح برخی از مسائل مربوط به همین موضوع پرداخته است.
در رسالۀ چهل و هفتم از رسائل اخوان الصفا (4/124-139) فصلی به شرح ناموس الهی و شرایط نبوت و مذاهب ربانیین اختصاص یافته و ضمن آن، از جمله همان 12 شرطی که فارابی برای رئیس مدینۀ فاضله آورده، تقریباً کلمه به کلمه به عنوان خصال قانونگذار نقل گردیده است. ابن‎سینا در کتاب المجموع، یا الحکمه العروضیه برخی انواع حکومت را برشمرده است. اما خواجه نصیرالدین طوسی در مقالۀ سوم اخلاق ناصری، زیر عنوان «در سیاست مدن» بسیاری از آرای «حکیم ثانی ابونصر فارابی» را دربارۀ مدینۀ فاضله تکرار کرده و به گفتۀ خود خواجه«اکثر این مقالت منقول از اقوال و نکت اوست».
کتاب آراءِ اهل المدینه الفاضله نخستین‎بار در لیدن توسط فریدریش دیتریسی در مجموعۀ «رسایل فلسفی» چاپ شد (1307ق/1890م). همو آن را به آلمانی نیز ترجمه کرد و در همان‎جا به چاپ رساند (1317ق/1900م)، بعدها متن عربی آن مکرر در بیروت و قاهره منتشر شد: قاهره، مطبعۀ حجازی، 1368ق/1949م؛ بیروت، المطبعه‎الکاتولیکیه، 1378ق/1959م؛ قاهره، مطبعه‎النیل، بی‎تاریخ، در 1368ق/1949م؛ ترجمۀ فرانسوی آن توسط ژوسن و دیگران در قاهره چاپ شد. در سالهای 1380-1381ق/1961-1962م ترجمۀ اسپانیایی آن توسط م آ آلونسو در شماره‎های 26 و 27 مجلۀ الاندلس منتشر گشت. در 1404ق/1984م متنی انتقادی از آن، همراه با ترجمه و شرح انگلیسی توسط ر والتسر انتشار یافت.
همچنین مقالۀ شایان دقتی از روزنتال زیر عنوان «جایگاه سیاست در فلسفۀ فارابی» در جلد دوم مجموعه پژوهشهای سامی چاپ دانشگاه کمبریج 1391ق/1971م، نشر یافته است. همچنین ترجمۀ فارسی این کتاب توسط سیدجعفر سجادی در 1354ش در تهران طبع و نشر شد.

مآخذ: ابن‎ابی اصیبعه، احمدبن قاسم، عیون‎الانباء، بیروت، دارالفکر، 1377ق، صص 223-224؛ رسایل اخوان‎الصفا، بیروت، دارصادر، 4/124-139؛ سرور، عبدالباقی، الفارابی، قاهره، 1956م، جمـ ؛ عامری، ابوالحسن، السعاده والاسعاد، به کوشش مجتبی مینوی، ویسبادن، 1336ش، صص 194-196؛ غالب، مصطفی، الفارابی، قم، گلستانه، صص 60-126؛ فارابی، ابونصر، آراء اهل‎المدینه الفاضله، قاهره، مطبعه‎الحجازی، 1368ق، جمـ ؛ همو، همان، ترجمه جعفر سجادی، تهران، رز، 1354ش، جمـ ؛ همو، السیاسه‎المدنیّه، بیروت، المطبعه‎الکاتولیکیه، 1964م، جمـ ؛ نصیرالدین طوسی، محمدبن حسن، اخلاق ناصری، به کوشش مجتبی مینوی، تهران، خوارزمی، 1356ش، ص 248، نیز:

Copleston, F., A History of Western Philosophy, New-York, 1962, I, Part, pp. 253-255
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

راءِ مَحْموده، در لغت به معنی اندیشه‎ها و باورهای پسندیده و در اصطلاح اهل منطق به معنی عقاید مشهوری است که از لحاظ مصالح جامعه یا برحسب سیرتی مخصوص، پسندیده و مقبول باشد. خواجه نصیر در معنی این اصطلاح گوید: «آنچه از آن جمله به حسب مصلحت عموم و یا به حسب سیرتی پسندیده بُوَد، آن را آراء محموده خوانند» (اساس، 347). در کتابهای منطقی، آراء محموده از «مشهورات» محسوب شده است. مقصود از مشهورات ـ که در جدل و خطابه به کار می‎رود ـ قضایایی است که موجب اعتقاد به آنها «شهادت همگان است، یا شهادت بیشتر مردم، یا شهادت همۀ دانشمندان، یا اکثر ایشان و یا افاضل ایشان، در آنچه مخالف رأی جمهور نباشد» (ابوعلی سینا، نجات، 63). مشهورات را به حقیقی و غیرحقیقی تقسیم کرده‎اند. مشهوراتِ حقیقی خود بر 2 قسم است: مطلق و محدود. مشهورات حقیقی مطلق، آراء و عقایدی است که مورد قبول همگان است. این قبیل قضایا «به حسب مصالح مصالح جمهور یا به سبب عادات فاضله و اخلاق جمیله که در نفوس راسخ باشد و یا به سبب قوّتی از قوّتهای نفس، مانند رقّت یا حمیّت یا حیا و غیر آن، مقبول بُوَد و بر جمله به نزدیک عقلِ عملی صحیح باشد» (نصیرالدین، اساس، 346-347). قید «عقلی عملی» رسانندۀ این نکته است که از لحاظ عقل نظری، برخی از این قضایا صادقند و بعضی کاذب (همانجا). بنابراین، قضایای یاد شده ذاتاً مورد تصدیق عقل نظری نیست.
مشهوراتِ حقیقی محدود، مشهوراتی است که از نظر جماعتی یا دانشمندان رشتۀ خاصی مقبول باشد و مورد استناد قرار گیرد «که مشهور فقیه جز از مشهور متکلمان بود و مشهور طبیبان جز از مشهور منجّمان بود، بلکه مشهور هندوان جز از مشهور ترکان و رومیان بود» (ساوی، 109).
از این 2 قسم مشهورات، قسمی که آن را آراء محموده می‎نامند، مشهورات حقیقی مطلق است که اعتراف عموم یا عادات و سنن یا عواطف و تأثرات نفسانی و یا استقراء مایۀ شهرت و علت اعتقاد به آنها شده است، مانند اینکه دادگری نیک است و دروغگویی زش.
آراء محموده قضایایی است که اگر انسان را از جهت عقل نظری و حس و وهم به خود واگذارند و او را به قبول آن قضایا تأدیب و تربیت نکرده باشند و استقراء و اخلاق فاضله نیز آدمی را به سوی آنها نکشیده باشد، بسا که انسان پس از دقت و تأمل، آن قضایا را باور نکند و نپذیرد (قطب‎الدین شیرازی، بخش نخستین، 2/157؛ نصیرالدین، شرح اشارات، 1/220).
معمولاً در کتابهای منطقی، آراءِ محموده را مترادف با «ذایعات» به کار برده‎اند، در صورتی که این 2 اصطلاح با یکدیگر تفاوت دارند. مقصود از ذایعات، مشهوراتی است که صدق آنها موقوف به افزودن قیدی باشد در حالیکه اشتهار آنها بدون آن قید تحقق یافته باشد، مانند اینکه «آزار دیگری برای سود خود ناپسند است» که این حکم به نحو اطلاق صادق یا مقبول نیست، زیرا عقل کشتن حیوانات را برای انتفاع خود نمی‎نکوهد، «باشد که حکمی به قیدی خاص صادق بود و بی آن قید مشهور و مثال مشهور کاذب قبح ایذای غیر است به سبب منفعت خود. چه ذبح حیوان که نوعی از آن است به حسب عقل قبیح نیست و این صنف را ذایعات نیز خوانند» (نصیرالدین، اساس، 347). به گفتۀ ابوعلی سینا، «ذایعات» در نظر اول «محموده» است، یعنی عقاید و آرایی است که وقتی بغتتاً بر اذهان عامیان ناهشیار یا عامیان هشیار غافل عرضه شود، بدان گردن می‎نهند، ولی پس از دقت و تأمل درمی‎یابند که محموده نیست، مانند این حکم که «یاری برادر واجب است، خواه ستمگر باشد خواه ستمدیده» (نجات، 64). این قبیل قضایا، مشهورات غیر حقیقی است، و همان است که «مشهورات بظاهر» نامیده شده است (ساوی، 110؛ ابوعلی سینا، دانشنامه، 125).

مآخذ: ابوعلی سینا، حسین‎بن عبداللّه، النجاه، مصر، مطبعه‎السعاده، 1357ق؛ همو، دانشنامۀ علایی (بخش مطلق)، به کوشش محمدمعین و محمد مشکوه، تهران، دهخدا، 1353ش؛ تَهانَوی، محمدبن علی، کشاف اصطلاحات الفنون، به کوشش آلویس اشپرنگر، کلکته، انجمن آسیایی بنگال، 1862م، 1/607، 748-749؛ ساوی، عمربن سهلان، تبصره، به کوشش محمدتقی دانش‎پژوه، دانشگاه تهران، 1337ش؛ شهابی، محمود، رهبر خرد، تهران، خیام، 1361ش، ص 268؛ قطب‎الدین شیرازی، محمودبن مسعود، دره‎التاج، به کوشش محمد مشکوه، تهران، 1320ش؛ نصیرالدین طوسی، محمدبن حسن، اساس الاقتباس، به کوشش محمدتقی مدرس رضوی، دانشگاه تهران، 1355ش؛ همو، شرح الاشارات و التّنبیهات، تهران، 1377ق.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

اَلْآراءُ وَالدِّیانات، کتابی است دربارۀ عقاید و باورهای پیروان ادیان و مذاهب و مکتبهای گوناگون کلامی و فلسفی به زبان عربی نوشتۀ ابومحمدحسن بن موسی نوبختی (د ح 310ق/922م)، فیلسوف و منجم و متکلم شیعی ایرانی و نویسندۀ کتاب فرق‎الشیعه که بارها به چاپ رسیده است. از کتاب الآراء والدیانات اثری به دست نیست، لیکن مطالب آن به گونۀ گسترده‎ای در کتابهای اسلامی مربوط به این موضوع بازتاب یافته است و این نشان می‎دهد که این کتاب از آوازه‎ای بلند و نیکو برخوردار بوده است. ابن‎ندیم، نوبختی و خاندانش را به دوستداری علی(ع) و اولاد او ستوده و گفته است: او کتابهای بسیار گرد می‎آورد و شمار فراوانی از آن را به خط خود استنساخ می‎کرد. وی را کتاب الآراء والدیانات است که آن را به پایان نرسانده است (الفهرست، صص 251-252). احمدبن علی نجاشی (د 450ق/1058م) نیز او را به عنوان متکلمی مبرّز می‎ستاید و می‎گوید: الآراء والدیانات کتابی بزرگ و نیکوست که من آن را بر استادم ابوعبداللّه (محمدبن محمدبن نعمان‎بن عبدالسلام معروف به شیخ مفید، د 413ق/1022م) خوانده‎ام (رجال، ص 46). همچنین رضی‎الدین علی‎بن موسی معروف به سیدبن طاووس (د 664ق/1266م) می‎گوید: کتاب الآراد والدیانات نوبختی اکنون در نزد من است و من از این کتاب به آکاهی وی از علم نجوم پی بردم (فرج المهموم، ص 121).
نیمۀ دوم سدۀ 3ق/9م که نوبختی در آن می‎زیسته، روزگار جوش و خروش اندیشه‎های گوناگون و کشاکش آزاد فرقه‎ها با یکدیگر بوده است. درگیری زبانی و قلمی به ارزیابی باورهای مخالف منحصر نمی‎شده، بلکه به شرح و نگارش تاریخ آن فرقه‎ها و عقاید ایشان نیز می‎کشیده است. همزمان با او یا اندکی پیش و پس از وی، کسان بساری به این کار دست یازیده‎اند که اقبال آشتیانی برخی از ایشان را یاد کرده است (خاندان نوبختی، صص 136-139). با اینهمه، آقابزرگ تهرانی او را نخستین دانشمند مسلمان می‎داند که دربارۀ ملل و نحل و آراء و فرقه‎ها کتاب نوشته است. دیگر کسانی که در این زمینه چیزی نوشته‎اند، همگی متأخر از او بوده‎اند: ابوبکر باقلانی (د 403ق/1013م)، ابومنصور عبدالقاهربن طاهر بغدادی (د 429ق/1038م)، ابوبکر احمدبن محمد اصفهانی (د ح 451ق/1059م)، ابن‎حزم (د 456ق/1064م)، شهرستانی (د 548ق/1153م) و جز ایشان (الذریعه، 1/34-35).
کتاب الآراء والدیانات را نویسندگان پس از نوبختی مانند مسعودی (د 346ق/957م)، ابن‎جوزی (د 597ق/1201م)، ابن‎ابی الحدید (د 655ق/1257م) و دیگران در دست داشته‎اند. از اشارات آنان می‎توان استنباط کرد که الآراء والدیانات حاوی مطالبی بدین شرح بوده است: عقاید سوفسطاییان، عقاید ثنویان، عقاید فیلسوفان یونان، مذاهب هند و باورهای هندوان، مذاهب صابئیان و مجوستان، آرای منجمان و اصحاب فلک، عقیدۀ جهم‎بن صفوان، مذهب هشام‎بن حکم در تشبیه و تجسیم، عقاید مقاتل‎بن سلیمان و نعیم‎بن حماد و داوود جواربی از متکلمان شیعی و عقاید فیلسوفان رواقی (اقبال 139).

مآخذ: آقابزرگ، الذریعه، 1/34-35، 16/179؛ ابن‎جوزی، عبدالرحمن، تابیس ابلیس، بیروت، دارالکتب‎العلمیه، 1368ق، ص 83؛ ابن‎حزم، علی‎بن احمد، الفصل فی الملل والاهواء والنحل، بیروت، دارالمعرفه، 1975م، ص 194؛ ابن‎طاووس، علی‎بن موسی، فرج‎المهموم، قم، منشورات الرضی، 1363ش؛ ابن‎ندیم، محمدبن اسحاق، الفهرست، بیروت، دارالمعرفه، 1398ق؛ اقبال، عباس، خاندان نوبختی، تهران، طهوری، 1357ش، ص 140؛ خطیب بغدادی، احمدبن علی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العربیه، صص 93-94؛ قهپایی، عنایه‎اللّه علی، مجمع الرجال، قم، اسماعیلیان، 1384ق، 2/157؛ مامقانی، عبداللّه، تنقیح المقال، نجف، 1350ق، 1/311-312؛ مسعودی، علی‎بن حسین، التنبیه والاشراف، بیروت، دارصعب، ص 343؛ همو، مروج الذهب، بیروت، دارالاندلس، 1385ق، 1/94؛ نجاشی، احمدبن علی، رجال، قم، مکتبه الداوری، 1397ق.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آراءِ مَحْموده، در لغت به معنی اندیشه‎ها و باورهای پسندیده و در اصطلاح اهل منطق به معنی عقاید مشهوری است که از لحاظ مصالح جامعه یا برحسب سیرتی مخصوص، پسندیده و مقبول باشد. خواجه نصیر در معنی این اصطلاح گوید: «آنچه از آن جمله به حسب مصلحت عموم و یا به حسب سیرتی پسندیده بُوَد، آن را آراء محموده خوانند» (اساس، 347). در کتابهای منطقی، آراء محموده از «مشهورات» محسوب شده است. مقصود از مشهورات ـ که در جدل و خطابه به کار می‎رود ـ قضایایی است که موجب اعتقاد به آنها «شهادت همگان است، یا شهادت بیشتر مردم، یا شهادت همۀ دانشمندان، یا اکثر ایشان و یا افاضل ایشان، در آنچه مخالف رأی جمهور نباشد» (ابوعلی سینا، نجات، 63). مشهورات را به حقیقی و غیرحقیقی تقسیم کرده‎اند. مشهوراتِ حقیقی خود بر 2 قسم است: مطلق و محدود. مشهورات حقیقی مطلق، آراء و عقایدی است که مورد قبول همگان است. این قبیل قضایا «به حسب مصالح مصالح جمهور یا به سبب عادات فاضله و اخلاق جمیله که در نفوس راسخ باشد و یا به سبب قوّتی از قوّتهای نفس، مانند رقّت یا حمیّت یا حیا و غیر آن، مقبول بُوَد و بر جمله به نزدیک عقلِ عملی صحیح باشد» (نصیرالدین، اساس، 346-347). قید «عقلی عملی» رسانندۀ این نکته است که از لحاظ عقل نظری، برخی از این قضایا صادقند و بعضی کاذب (همانجا). بنابراین، قضایای یاد شده ذاتاً مورد تصدیق عقل نظری نیست.
مشهوراتِ حقیقی محدود، مشهوراتی است که از نظر جماعتی یا دانشمندان رشتۀ خاصی مقبول باشد و مورد استناد قرار گیرد «که مشهور فقیه جز از مشهور متکلمان بود و مشهور طبیبان جز از مشهور منجّمان بود، بلکه مشهور هندوان جز از مشهور ترکان و رومیان بود» (ساوی، 109).
از این 2 قسم مشهورات، قسمی که آن را آراء محموده می‎نامند، مشهورات حقیقی مطلق است که اعتراف عموم یا عادات و سنن یا عواطف و تأثرات نفسانی و یا استقراء مایۀ شهرت و علت اعتقاد به آنها شده است، مانند اینکه دادگری نیک است و دروغگویی زش.
آراء محموده قضایایی است که اگر انسان را از جهت عقل نظری و حس و وهم به خود واگذارند و او را به قبول آن قضایا تأدیب و تربیت نکرده باشند و استقراء و اخلاق فاضله نیز آدمی را به سوی آنها نکشیده باشد، بسا که انسان پس از دقت و تأمل، آن قضایا را باور نکند و نپذیرد (قطب‎الدین شیرازی، بخش نخستین، 2/157؛ نصیرالدین، شرح اشارات، 1/220).
معمولاً در کتابهای منطقی، آراءِ محموده را مترادف با «ذایعات» به کار برده‎اند، در صورتی که این 2 اصطلاح با یکدیگر تفاوت دارند. مقصود از ذایعات، مشهوراتی است که صدق آنها موقوف به افزودن قیدی باشد در حالیکه اشتهار آنها بدون آن قید تحقق یافته باشد، مانند اینکه «آزار دیگری برای سود خود ناپسند است» که این حکم به نحو اطلاق صادق یا مقبول نیست، زیرا عقل کشتن حیوانات را برای انتفاع خود نمی‎نکوهد، «باشد که حکمی به قیدی خاص صادق بود و بی آن قید مشهور و مثال مشهور کاذب قبح ایذای غیر است به سبب منفعت خود. چه ذبح حیوان که نوعی از آن است به حسب عقل قبیح نیست و این صنف را ذایعات نیز خوانند» (نصیرالدین، اساس، 347). به گفتۀ ابوعلی سینا، «ذایعات» در نظر اول «محموده» است، یعنی عقاید و آرایی است که وقتی بغتتاً بر اذهان عامیان ناهشیار یا عامیان هشیار غافل عرضه شود، بدان گردن می‎نهند، ولی پس از دقت و تأمل درمی‎یابند که محموده نیست، مانند این حکم که «یاری برادر واجب است، خواه ستمگر باشد خواه ستمدیده» (نجات، 64). این قبیل قضایا، مشهورات غیر حقیقی است، و همان است که «مشهورات بظاهر» نامیده شده است (ساوی، 110؛ ابوعلی سینا، دانشنامه، 125).

مآخذ: ابوعلی سینا، حسین‎بن عبداللّه، النجاه، مصر، مطبعه‎السعاده، 1357ق؛ همو، دانشنامۀ علایی (بخش مطلق)، به کوشش محمدمعین و محمد مشکوه، تهران، دهخدا، 1353ش؛ تَهانَوی، محمدبن علی، کشاف اصطلاحات الفنون، به کوشش آلویس اشپرنگر، کلکته، انجمن آسیایی بنگال، 1862م، 1/607، 748-749؛ ساوی، عمربن سهلان، تبصره، به کوشش محمدتقی دانش‎پژوه، دانشگاه تهران، 1337ش؛ شهابی، محمود، رهبر خرد، تهران، خیام، 1361ش، ص 268؛ قطب‎الدین شیرازی، محمودبن مسعود، دره‎التاج، به کوشش محمد مشکوه، تهران، 1320ش؛ نصیرالدین طوسی، محمدبن حسن، اساس الاقتباس، به کوشش محمدتقی مدرس رضوی، دانشگاه تهران، 1355ش؛ همو، شرح الاشارات و التّنبیهات، تهران، 1377ق.
بخش فلسفه و کلام
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

لْآراءُ وَالدِّیانات، کتابی است دربارۀ عقاید و باورهای پیروان ادیان و مذاهب و مکتبهای گوناگون کلامی و فلسفی به زبان عربی نوشتۀ ابومحمدحسن بن موسی نوبختی (د ح 310ق/922م)، فیلسوف و منجم و متکلم شیعی ایرانی و نویسندۀ کتاب فرق‎الشیعه که بارها به چاپ رسیده است. از کتاب الآراء والدیانات اثری به دست نیست، لیکن مطالب آن به گونۀ گسترده‎ای در کتابهای اسلامی مربوط به این موضوع بازتاب یافته است و این نشان می‎دهد که این کتاب از آوازه‎ای بلند و نیکو برخوردار بوده است. ابن‎ندیم، نوبختی و خاندانش را به دوستداری علی(ع) و اولاد او ستوده و گفته است: او کتابهای بسیار گرد می‎آورد و شمار فراوانی از آن را به خط خود استنساخ می‎کرد. وی را کتاب الآراء والدیانات است که آن را به پایان نرسانده است (الفهرست، صص 251-252). احمدبن علی نجاشی (د 450ق/1058م) نیز او را به عنوان متکلمی مبرّز می‎ستاید و می‎گوید: الآراء والدیانات کتابی بزرگ و نیکوست که من آن را بر استادم ابوعبداللّه (محمدبن محمدبن نعمان‎بن عبدالسلام معروف به شیخ مفید، د 413ق/1022م) خوانده‎ام (رجال، ص 46). همچنین رضی‎الدین علی‎بن موسی معروف به سیدبن طاووس (د 664ق/1266م) می‎گوید: کتاب الآراد والدیانات نوبختی اکنون در نزد من است و من از این کتاب به آکاهی وی از علم نجوم پی بردم (فرج المهموم، ص 121).
نیمۀ دوم سدۀ 3ق/9م که نوبختی در آن می‎زیسته، روزگار جوش و خروش اندیشه‎های گوناگون و کشاکش آزاد فرقه‎ها با یکدیگر بوده است. درگیری زبانی و قلمی به ارزیابی باورهای مخالف منحصر نمی‎شده، بلکه به شرح و نگارش تاریخ آن فرقه‎ها و عقاید ایشان نیز می‎کشیده است. همزمان با او یا اندکی پیش و پس از وی، کسان بساری به این کار دست یازیده‎اند که اقبال آشتیانی برخی از ایشان را یاد کرده است (خاندان نوبختی، صص 136-139). با اینهمه، آقابزرگ تهرانی او را نخستین دانشمند مسلمان می‎داند که دربارۀ ملل و نحل و آراء و فرقه‎ها کتاب نوشته است. دیگر کسانی که در این زمینه چیزی نوشته‎اند، همگی متأخر از او بوده‎اند: ابوبکر باقلانی (د 403ق/1013م)، ابومنصور عبدالقاهربن طاهر بغدادی (د 429ق/1038م)، ابوبکر احمدبن محمد اصفهانی (د ح 451ق/1059م)، ابن‎حزم (د 456ق/1064م)، شهرستانی (د 548ق/1153م) و جز ایشان (الذریعه، 1/34-35).
کتاب الآراء والدیانات را نویسندگان پس از نوبختی مانند مسعودی (د 346ق/957م)، ابن‎جوزی (د 597ق/1201م)، ابن‎ابی الحدید (د 655ق/1257م) و دیگران در دست داشته‎اند. از اشارات آنان می‎توان استنباط کرد که الآراء والدیانات حاوی مطالبی بدین شرح بوده است: عقاید سوفسطاییان، عقاید ثنویان، عقاید فیلسوفان یونان، مذاهب هند و باورهای هندوان، مذاهب صابئیان و مجوستان، آرای منجمان و اصحاب فلک، عقیدۀ جهم‎بن صفوان، مذهب هشام‎بن حکم در تشبیه و تجسیم، عقاید مقاتل‎بن سلیمان و نعیم‎بن حماد و داوود جواربی از متکلمان شیعی و عقاید فیلسوفان رواقی (اقبال 139).

مآخذ: آقابزرگ، الذریعه، 1/34-35، 16/179؛ ابن‎جوزی، عبدالرحمن، تابیس ابلیس، بیروت، دارالکتب‎العلمیه، 1368ق، ص 83؛ ابن‎حزم، علی‎بن احمد، الفصل فی الملل والاهواء والنحل، بیروت، دارالمعرفه، 1975م، ص 194؛ ابن‎طاووس، علی‎بن موسی، فرج‎المهموم، قم، منشورات الرضی، 1363ش؛ ابن‎ندیم، محمدبن اسحاق، الفهرست، بیروت، دارالمعرفه، 1398ق؛ اقبال، عباس، خاندان نوبختی، تهران، طهوری، 1357ش، ص 140؛ خطیب بغدادی، احمدبن علی، تاریخ بغداد، بیروت، دارالکتب العربیه، صص 93-94؛ قهپایی، عنایه‎اللّه علی، مجمع الرجال، قم، اسماعیلیان، 1384ق، 2/157؛ مامقانی، عبداللّه، تنقیح المقال، نجف، 1350ق، 1/311-312؛ مسعودی، علی‎بن حسین، التنبیه والاشراف، بیروت، دارصعب، ص 343؛ همو، مروج الذهب، بیروت، دارالاندلس، 1385ق، 1/94؛ نجاشی، احمدبن علی، رجال، قم، مکتبه الداوری، 1397ق.
بخش معارف



آغــــاز تماس با ما درباره مرکز



اطلاعات آورده شده در این وب سایت تنها برای به کارگیری پژوهشگران می باشد، استفاده بدون ذکر نام منبع یا تکثیر آنها، غیرقانونی می باشد
بخش کامپیوتر مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی - علیرضا پورشجاع

WebGozar.com | شمارنده فارسی برای وب سايت های ايرانی
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آرابِسْک ، یا اَرَبِسْک، عَرَبِسْک، شیوه‎ای از تزیین با شکلهای دقیق هندسی و نقشهای گیاهی ساده شده (استیلیزه و قراردادی) و دور از طبیعت (انتزاعی) با پیچ و خمهای متقاطع و موزون و مکرّر که در تذهیب، کاشی‎سازی، قالی‎بافی، گچ‎بری، قلم‎زنی، منبّت‎کاری، حجّاری و دیگر زمینه‎های هنری به کار می‎رود (بورکهارت، 68؛ زمانی، 817؛ کونل، 23). این اصطلاح واژه‎ای است فرانسوی مأخوذ از واژۀ «عرب» به معن عربی. در زبان فارسی، افزون بر این واژه، برابرهای عربانه (دایره‎المعارف فارسی؛ مرزبان، 68، 10)، طرحهای طوماری (دیماند، 90، 261، جمـ ؛ تعبیر مترجم) طرحهای تزیینی موطوماری (همو، 91، 117)، اشکال طوماری مجرد (همو، 95)، اشکال توریقی (همو، 18، 91، جمـ)، طرح توریقی رسمی (همو، 193)، اشکال توریقی و طوماری (همو، 117، 266) و اسلیمی (بورکهارت، 68، تعبیر مترجم؛ مرزبان، 14، 10؛ وزیری، 2/217؛ زمانی، 815) نیز برای این مفهوم به کار برده شده است. در میان غربیان نیز چند اصطلاح دیگر، مترادف یا نزدیک به مفهوم آرابسک به کار رفته است: مورِسک (موریش ، مغربی، بربری، مراکشیها و بربرهای مسلمان) مترادف با آرابسک و گاه اختصاصاً در مورد هنر اسلامی اندلس و غالباً به صورت دقیق‎تر دربارۀ تزیینات مغربی به کار می‎رود.
گروتسک (منسوب به گروته یعنی غار که درواقع گرمابۀ تیتوس بوده در رم با تاقهای آراسته به نقشهای شگفت‎انگیز) نیز به تزیینات آرابسک گونۀ دورۀ رنسانس گفته شده است؛ با این تفاوت که اصطلاح آرابسک، بی‎آنکه مقید به دوره‎ای خاص گردد، تزیینات گروتسک را در بر می‎گیرد و مورسک به مفهوم اخصّ تزیینات اسلامی به کار برده می‎شود. به کارگیری تزیینات گروتسک در صنایع، نقاشی و معماری در عصر رنسانس و پس از آن نوعی تقلید از هنرمندان اسلامی بوده است و همین امر موجب گردیده که در دورۀ یاد شده به جای اصطلاح گروتسک، در مورد این‎گونه طرحها، اصطلاح آرابسک به کار رود (اسلام آنسیکلوپدیسی؛ مرزبان، 91، 51، 10).
آرابسک را برخی از هنرشناسان غربی به معنی بسیار گسترده‎تری به کار برده‎اند و همۀ نقشهای هندسی، گیاهی، اسلیمی، بند رومی و گره‎سازی را که صرفاً به گونه‎ای نمایشگرِ نقشی موزون و مکرر به شیوۀ شرقی باشد، زیر عنوان آرابسک آورده‎اند، در حالیکه هریک از اینها اصطلاحی است خاص با مفهومی خاص.
خاستگاه و پیشینۀ تاریخی: از نظر تاریخی، گویا آرابسکِ گیاهی از صورت خیالیِ تاک سرچشمه گرفته باشد. در تزیینات چند اثر هنری دورۀ اسلامی نیز به طرح تاک برمی‎خوریم: از همه مشهورتر قصرالمَشْتی (المَشَتّی، المُشَتّی)، کاخ زمستانی خلیفۀ اموی، ولید دوم، است که در 127ق/745م در 40 کمـ شرق بحرالمیّت ساخته شده است. در اینجا تاک در کنار جانداران یاداور «درخت زندگی» است (بورکهارت، 68، قس: کونل، 19، 23؛ دیماند، 90، 91، 113). همچنین در قُبَّهُ‎الصَّخره (ساخته شده در 72ق/691م به فرمان عبدالملک) و محراب جامع اموی دمشق (ساخته شده در 87ق/706م به فرمان ولید اوّل) و مسجدجامع قیروان در تونس نقش تاک دیده می‎شود. اما طرح تزیینی انتزاعی آرابسک به نقش تاک بسنده نمی‎کند و گونه‎های گیاهی گوناگون را به هم درمی‎آمیزد. گاه تاک را در کنار نخل، انجیر و کنگر (شوکه‎الیهود) می‎نشاند و گاه از آن انار، میوۀ کاج و گل به بار می‎آورد (بورکهارت، 68، قس: وزیری، 206؛ دیماند، 113).
نقشهای آرابسک و اسلیمی، به رغم پیوند لفظی آنها با عرب و اسلام (بنا به مشهور)، در آثار هنری پیش از اسلام دیگر ملل و سرزمینها به کار می‎رفته، به‎ویژه اگر آرابسک را شکل استیلیزۀ گیاهان و پیوند برگها به یکدیگر بدانیم می‎توانیم نمونه‎هایی از دوره‎های بسیار کهن معرفی کنیم: 1. مصر: یک حلقه منسوب به عهد سلسلۀ دوازدهم (2212-2000ق م) با برگها و غنچه‎ها و گلهای به هم پیوسته و از یکدیگر بیرون جسته؛ 2. بین‎النهرین: صحنه‎ای از جلوس آشوربانی پال (669-626ق م) با دو ساقۀ استیلیزۀ مو در بالای سر او که به دو درخت استیلیزه پیوسته، همراه با برگها و خوشه‎های انگور؛ 3. یونان: سر ستونی متعلق به سدۀ 4ق م با برگهای کنگر در پایین و اسلیمیهای خرطوم فیلی که شاخه‎های اسلیمی از میان برگهای کنگر رسته و دو شاخه شده و هر شاخه به گرد خود حلقه زده؛ 4. بیزانس (روم شرقی): جعبه‎ای از عاج با نقش اسلیمی. 5. ایران: ظرفی سفالی از شوش با نقش استیلیزۀ گیاهی مربوط به هزارۀ 4ق م، و نمونه‎های بسیار دیگر از اثار باستانی ایران با طرحهایی از اسلیمیهای گیاهی، ماری، توریقی، طوماری و دهن اژدری متعلق به هزارۀ 2ق م، دورۀ هخامنشی، اشکانی و ساسانی (زمانی، 819-822).
پژوهشگران دربارۀ خاستگاه آرابسک در آثار هنری دورۀ اسلامی سخنان گوناگون به میان آورده‎اند: جورج مارسیه (ژرژ مارسیه) تأثیر سنتهای هنری ایران و یونان را در طرحهای تزیینی اسلامی (آرابسک) نشان می‎دهد (صص 45، 48، 126). دیماند، ضمن اینکه از نقش‎مایه‎های تزیینی و هنری ساسانی و بیزانسی با هم در بناهای اولیۀ اسلامی سخن می‎گوید (صص 28-29، 90-91) با اشاره به سبک جدید هنرمندان عهد ساسانی در «تزیین خیالی و گل و گیاه نما» و اصول «موزون بودن تکرار و تقارن» در آنها و اینکه «برگ نخل یکی از نقش‎مایه‎های عمدۀ آرایش و تزیین ساسانی گردید» می‎نویسد: نقوش طوماری برگ نخل و طرحهای مشابه دورۀ ساسانی سرمشق و نمونۀ آثار و ابنیۀ اولیۀ دورۀ اسلامی قرار گرفته است که می‎توان آنها را در قصرالمشتی و منبر مسجد قیروان و سرستونی مرمر در سوریه مشاهده کرد (صص 33-34). آندره‎گدار نخستین تزیینات اسلامی (قصرالمشتی و قُصَیر عَمْره) را متعلق به هنر یونانی و ساسانی و بیزانسی دانسته (ص 354) و همو این تأثیر را در کاخهای عصر عباسی نیز نشان داده است (ص 372). کارل دوری به نفوذ هنر ساسانی در این تزیینات اشاره کرده است (ص 29). بورکهارت دقیق‎تر به این مسأله پرداخته است؛ وی عقیده دارد: ای بسا خاستگاه این شیوۀ تزیینی کاملاً با نمونه‎های ارائه شده در هنر رسمی متفاوت باشد. سبک انتزاعیِ (تجریدی) آن، که مرکّب از یک رشته پیچ و خمهای درهم آمیخته است، بی‎گمان کهن‎تر از نوع نسبتاً نزدیک به طبیعت (ناتورالیستی) آن است. این نوع تزیین در میان چادرنشینهایی که از اوایل قرون وسطی از آسیای مرکزی بر اروپا دست انداختند رواج داشته است. آنچه «هنر جانورنگاری» سکاها و سرمتها نامیده شده و تا قرون وسطی در قالب هنر بدوی به حیات خود ادامه داده، سراسر مبتنی بر الگوی شکلهایی مانند دو پیچ یا گردش متناقض یعنی یین یانگ چینی است و نمایشگر توازن جهانی. وی می‎گوید: می‎توان رشته‎هایی از پیچ و خمهای پیوسته را که همچون موج دریا به گرد هم می‎پیچند و از هم باز می‎شوند، در هنر بدوی به قطاری از جانوران تعبیر کرد که در پی یکدیگر دوانند، و یا ترکیبی از گیاهان دانست. سپس می‎افزاید: در مطالعۀ تاریخچۀ آرابسک با شگفتی درمی‎یابیم که آرابسک، با آنکه در راه رسیدن به کمال تزیینی خود در شکل گل و گیاه بیشتر به خطوط ساده و موزون اصلی نزدیک می‎شود، ولی نخستین جلوه‎های آن در عصر امویان هنوز زیر نفوذ طبیعت‎گرایی یونانی (هِلِنیک ناتورالیسم) است (صص 68-69). بورکهارت از سوی دیگر این نظر برخی از مورخان هنر را می‎پذیرد که نقش پیچهای متقاطع اسلامی برگرفته از طرح موزاییکهای رومی است که همچنان تا روزگار امویان در سوریه به کار می‎رفته است. وی می‎نویسد: این پیچهای متقاطع که دومین ویژگی آرابسک است و نمونه‎های کامل آنها در بناهای کهن امویان، مانند کاخ خِرْبَهُ‎الْمَفْجَر و بهتر از آن در مسجدجامع دمشق دیده می‎شود، درواقع تقلیدی است شهری و ناتورالیستی یا تفسیری از نقش‎مایه‎ای که اساساً به هنرهای کهن و مهجور تعلق دارد. بورکهارت در این مورد نیز عقیده دارد که هنر اسلامی این نقش‎مایه کهن را گرفته و به یاری نبوغ ریاضی آن را کمال بخشیده است. بدین‎سان نقش پیچهای متقاطع اسلامی دارای چنان پیچیدگی هندسی و کیفیت متوازی است که در معادل رومی آن دیده نمی‎شود (صص 72-73).
منع صورت‎سازی، به‎ویژه تصویر جانداران، در احادیث منقول از پیامبر(ص) و اولیای دین نیز زمینه‎ای مساعد برای اخذ و گسترش طرحهای آرابسک فراهم ساخت. این منع، به‎ویژه در سده‎های نخستین هجری، نقاشان مسلمان را به سوی آفرینش طرحهای تزیینی دور از طبیعت سوق داد؛ تا آنجا که تزیین مساجد و دیگر بناهای مذهبی تنها به وسیلۀ خطوط و شکلهای هندسی و طرحهای گیاهی تجریدی انجام می‎گرفت و تقریباً هیچ‎گاه در مساجد تصویرجانداران، به‎ویژه انسان، دیده نمی‎شود (وزیری، 2/185؛ حتی، 1/343). به گفتۀ کونل مخالفت با طبیعت‎گرایی (ناتورالیسم) آن‎چنان در دل هنرمندان مسلمان جای گرفته بود که از پیشرفت آزادانۀ نقاشی و مجسمه‎سازی و گرایش به واقعیت در اثار هنری جلوگیری می‎کرد، و هر اندازه نقوش بر اثر دگرگونیها از شکل طبیعی خود دورتر می‎شد «به همان نسبت نزدیکی بیشتری با احساس زیبایی‎شناسی در مفهوم اسلامیش داشت» (صص 7، 9).
بدین‎گونه، بر اثر بازگشت این نقش‎مایه‎های تزیینی به فرمهای اصلی خود در این روزگاران، و تأثیر دائمی هنر رایج توده‎ها بر هنر تزیینی اسلامی (بورکهارت، 69-70) و نیز زمینۀ مساعد برای پذیرش و گسترش این‎گونه طرحها در جهان اسلام، ما شاهد پدیدار شدن ناگهانی شکلها و شیوه‎های کهن در تزیینات و «تطور و تکامل اسلوب اسلامی» می‎شویم. مثلاً در اثار هنری سامرّا، شهری که معتصم خلیفۀ عباسی در 221ق/836م پی افکند، نقش‎مایه نسبتاً ناتورالیستی مو (تاک) ناگهان جای خود را به طرحهای پیچاپیچ انتزاعی می‎دهد که احتمالاً نفوذ سپاهیان ترک خلیفه در دربار در این دگرگونی بی‎تأثیر نبوده است (همو، 70؛ دیماند، 38).
ظهور و شکوفایی نقشهای هنری تزیینی یا نقش‎مایه‎های هندسی خطوط، پیچهای متقاطع، پیچهای دوتایی، شکلهای حلقوی سه‎گانه، صلیبهای زنجیره‎ای و مانند اینها، در اروپای شمالی و به‎ویژه در مجمع‎الجزایر بریتانیا، و پدیدار شدن تقریباً همزمان شکلهایی مانند آنها در هنر نوپای اسلامی و به‎ویژه شباهت شگفت‎انگیز میان صفحه‎ای از انجیل لیندیس فارن (79ق/698م) و موزاییکی در کاخ اموی مِنْیه (86ق/705م) بر کنار دریاچۀ طبریّه، بورکهارت را بر آن داشته است که بگوید: بیهوده نباید بکوشیم تا دادوستدی فرهنگی میان اروپا و خاورمیانه جست و جو کنیم. تشابه مذکور بخشی از پدیده‎ای گسترده‎تر، یعنی ظهور هنری کهن و مهجور در مرزهای جهان یونانی ـ رومی کهن است که بر هنرهای مسیحی در ایرلند و بر هنرهای اسلامی در خاورمیانه تأثیر نهاد و در هریک به مقتضای نهادهای نهفته و شرایط خاص محیط خود تطوّر و تکامل یافت (ص 70).
ویژگیها: آرابسک، به مفهوم هنر اسلامی، بیش از آنکه نقش تقلیدی از طبیعت باشد، مظهری از آفرینش درونی، خیال‎پردازی و قرینه‎سازی است. در این نقشها آرایه‎ها چنان دگرگونیهای بی‎باکانه می‎یابد که شاخه‎ها، برگها، گلها، میوه‎ها و گاه جانداران و حتی انسان یکسره از صورت طبیعی و اصلی به در آمده و نقوش گیاهی گاه شکل هندسی کامل یافته است. نوع مجردتر و انتزاعی‎تر آرابسکِ گیاهی فقط شباهت دوری به گیاه دارد، ولی البته نسخۀ کاملی است از قوانین توازن و هماهنگی در برابر دیدگان بیننده. نقشهای متقاطع و پیچاپیچ آن موج‎وار باز می‎شود و گسترش می‎یابد و با آنکه این طرحها ممکن است فاقد قرینه‎سازی باشد، همیشه تکرارهای موزونِ اجزای طرح اصلی بدانها هماهنگی و توازنی چون فاصله‎های میان آواز و خاموشی می‎دهد (بورکهارت، 70).
دو اصل کلی همواره در نقشهای آرابسک رعایت می‎شود: تکرار موزون اجزای طرح اصلی و پرکردن همۀ سطح تصویر با همان اجزا فضاهای پر شده و جاهای خالی، طرح و زمینه، ارزشی دقیقاً برابر دارند و به یکدیگر تعادل و توازن می‎بخشند. خطها پیوسته بر یکدیگر می‎غلتند به‎گونه‎ای که چشمان بیننده هیچ‎گاه بر نقطه‎ای معین از نقش تزیینی متوقف نمی‎شود. پیوستگی پیچهای به هم درآویخته، دیدگان را به دنبال خود می‎کشد و هماهنگی و نظم هندسی سراسر نقش بدانها رضایتی معنوی می‎بخشد (بورکهارت، 73؛ کونل، 9؛ دیماند، 93؛ دایره‎المعارف فارسی).

مآخذ: اسلام آنسیکلوپدیسی؛ بورکهارت، تیتوس، هنر اسلامی، ترجمۀ مسعود رجب‎نیا، تهران، سروش، 1365ش؛ حتی، فیلیپ، تاریخ عرب، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، تبریز، حقیقت، 1344ش، ج 1؛ دایره‎المعارف فارسی؛ دوری، کارل، هنر اسلامی، ترجمۀ رضا بصیری، تهران، یساولی، 1363ش؛ ج 2؛ کونل، ارنست، هنر اسلامی، ترجمۀ هوشنگ طاهری، تهران، ابن‎سینا، 1347ش؛ گدار، آندره، هنر ایران، ترجمۀ بهروز حبیبی، تهران، دانشگاه ملی ایران، 1358ش؛ مارسیه، جورج. الفن الاسلامی، ترجمۀ عفیف بهنسی، دمشق، وزاره‎الثقافه والسیاحه والارشادالقومی، 1968م؛ مرزبان، پرویز و حبیب معروف، واژه‎نامۀ مصوّر هنرهای تجسّمی، تهران، سروش، 1365ش؛ وزیری، علینقی، تاریخ عمومی هنرهای مصور، دانشگاه تهران، 1340ش، ج 2
هادی عالم‎زاده



آغــــاز تماس با ما درباره مرکز



اطلاعات آورده شده در این وب سایت تنها برای به کارگیری پژوهشگران می باشد، استفاده بدون ذکر نام منبع یا تکثیر آنها، غیرقانونی می باشد
بخش کامپیوتر مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی - علیرضا پورشجاع

WebGozar.com | شمارنده فارسی برای وب سايت های ايرانی
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

آرابِسْک ، یا اَرَبِسْک، عَرَبِسْک، شیوه‎ای از تزیین با شکلهای دقیق هندسی و نقشهای گیاهی ساده شده (استیلیزه و قراردادی) و دور از طبیعت (انتزاعی) با پیچ و خمهای متقاطع و موزون و مکرّر که در تذهیب، کاشی‎سازی، قالی‎بافی، گچ‎بری، قلم‎زنی، منبّت‎کاری، حجّاری و دیگر زمینه‎های هنری به کار می‎رود (بورکهارت، 68؛ زمانی، 817؛ کونل، 23). این اصطلاح واژه‎ای است فرانسوی مأخوذ از واژۀ «عرب» به معن عربی. در زبان فارسی، افزون بر این واژه، برابرهای عربانه (دایره‎المعارف فارسی؛ مرزبان، 68، 10)، طرحهای طوماری (دیماند، 90، 261، جمـ ؛ تعبیر مترجم) طرحهای تزیینی موطوماری (همو، 91، 117)، اشکال طوماری مجرد (همو، 95)، اشکال توریقی (همو، 18، 91، جمـ)، طرح توریقی رسمی (همو، 193)، اشکال توریقی و طوماری (همو، 117، 266) و اسلیمی (بورکهارت، 68، تعبیر مترجم؛ مرزبان، 14، 10؛ وزیری، 2/217؛ زمانی، 815) نیز برای این مفهوم به کار برده شده است. در میان غربیان نیز چند اصطلاح دیگر، مترادف یا نزدیک به مفهوم آرابسک به کار رفته است: مورِسک (موریش ، مغربی، بربری، مراکشیها و بربرهای مسلمان) مترادف با آرابسک و گاه اختصاصاً در مورد هنر اسلامی اندلس و غالباً به صورت دقیق‎تر دربارۀ تزیینات مغربی به کار می‎رود.
گروتسک (منسوب به گروته یعنی غار که درواقع گرمابۀ تیتوس بوده در رم با تاقهای آراسته به نقشهای شگفت‎انگیز) نیز به تزیینات آرابسک گونۀ دورۀ رنسانس گفته شده است؛ با این تفاوت که اصطلاح آرابسک، بی‎آنکه مقید به دوره‎ای خاص گردد، تزیینات گروتسک را در بر می‎گیرد و مورسک به مفهوم اخصّ تزیینات اسلامی به کار برده می‎شود. به کارگیری تزیینات گروتسک در صنایع، نقاشی و معماری در عصر رنسانس و پس از آن نوعی تقلید از هنرمندان اسلامی بوده است و همین امر موجب گردیده که در دورۀ یاد شده به جای اصطلاح گروتسک، در مورد این‎گونه طرحها، اصطلاح آرابسک به کار رود (اسلام آنسیکلوپدیسی؛ مرزبان، 91، 51، 10).
آرابسک را برخی از هنرشناسان غربی به معنی بسیار گسترده‎تری به کار برده‎اند و همۀ نقشهای هندسی، گیاهی، اسلیمی، بند رومی و گره‎سازی را که صرفاً به گونه‎ای نمایشگرِ نقشی موزون و مکرر به شیوۀ شرقی باشد، زیر عنوان آرابسک آورده‎اند، در حالیکه هریک از اینها اصطلاحی است خاص با مفهومی خاص.
خاستگاه و پیشینۀ تاریخی: از نظر تاریخی، گویا آرابسکِ گیاهی از صورت خیالیِ تاک سرچشمه گرفته باشد. در تزیینات چند اثر هنری دورۀ اسلامی نیز به طرح تاک برمی‎خوریم: از همه مشهورتر قصرالمَشْتی (المَشَتّی، المُشَتّی)، کاخ زمستانی خلیفۀ اموی، ولید دوم، است که در 127ق/745م در 40 کمـ شرق بحرالمیّت ساخته شده است. در اینجا تاک در کنار جانداران یاداور «درخت زندگی» است (بورکهارت، 68، قس: کونل، 19، 23؛ دیماند، 90، 91، 113). همچنین در قُبَّهُ‎الصَّخره (ساخته شده در 72ق/691م به فرمان عبدالملک) و محراب جامع اموی دمشق (ساخته شده در 87ق/706م به فرمان ولید اوّل) و مسجدجامع قیروان در تونس نقش تاک دیده می‎شود. اما طرح تزیینی انتزاعی آرابسک به نقش تاک بسنده نمی‎کند و گونه‎های گیاهی گوناگون را به هم درمی‎آمیزد. گاه تاک را در کنار نخل، انجیر و کنگر (شوکه‎الیهود) می‎نشاند و گاه از آن انار، میوۀ کاج و گل به بار می‎آورد (بورکهارت، 68، قس: وزیری، 206؛ دیماند، 113).
نقشهای آرابسک و اسلیمی، به رغم پیوند لفظی آنها با عرب و اسلام (بنا به مشهور)، در آثار هنری پیش از اسلام دیگر ملل و سرزمینها به کار می‎رفته، به‎ویژه اگر آرابسک را شکل استیلیزۀ گیاهان و پیوند برگها به یکدیگر بدانیم می‎توانیم نمونه‎هایی از دوره‎های بسیار کهن معرفی کنیم: 1. مصر: یک حلقه منسوب به عهد سلسلۀ دوازدهم (2212-2000ق م) با برگها و غنچه‎ها و گلهای به هم پیوسته و از یکدیگر بیرون جسته؛ 2. بین‎النهرین: صحنه‎ای از جلوس آشوربانی پال (669-626ق م) با دو ساقۀ استیلیزۀ مو در بالای سر او که به دو درخت استیلیزه پیوسته، همراه با برگها و خوشه‎های انگور؛ 3. یونان: سر ستونی متعلق به سدۀ 4ق م با برگهای کنگر در پایین و اسلیمیهای خرطوم فیلی که شاخه‎های اسلیمی از میان برگهای کنگر رسته و دو شاخه شده و هر شاخه به گرد خود حلقه زده؛ 4. بیزانس (روم شرقی): جعبه‎ای از عاج با نقش اسلیمی. 5. ایران: ظرفی سفالی از شوش با نقش استیلیزۀ گیاهی مربوط به هزارۀ 4ق م، و نمونه‎های بسیار دیگر از اثار باستانی ایران با طرحهایی از اسلیمیهای گیاهی، ماری، توریقی، طوماری و دهن اژدری متعلق به هزارۀ 2ق م، دورۀ هخامنشی، اشکانی و ساسانی (زمانی، 819-822).
پژوهشگران دربارۀ خاستگاه آرابسک در آثار هنری دورۀ اسلامی سخنان گوناگون به میان آورده‎اند: جورج مارسیه (ژرژ مارسیه) تأثیر سنتهای هنری ایران و یونان را در طرحهای تزیینی اسلامی (آرابسک) نشان می‎دهد (صص 45، 48، 126). دیماند، ضمن اینکه از نقش‎مایه‎های تزیینی و هنری ساسانی و بیزانسی با هم در بناهای اولیۀ اسلامی سخن می‎گوید (صص 28-29، 90-91) با اشاره به سبک جدید هنرمندان عهد ساسانی در «تزیین خیالی و گل و گیاه نما» و اصول «موزون بودن تکرار و تقارن» در آنها و اینکه «برگ نخل یکی از نقش‎مایه‎های عمدۀ آرایش و تزیین ساسانی گردید» می‎نویسد: نقوش طوماری برگ نخل و طرحهای مشابه دورۀ ساسانی سرمشق و نمونۀ آثار و ابنیۀ اولیۀ دورۀ اسلامی قرار گرفته است که می‎توان آنها را در قصرالمشتی و منبر مسجد قیروان و سرستونی مرمر در سوریه مشاهده کرد (صص 33-34). آندره‎گدار نخستین تزیینات اسلامی (قصرالمشتی و قُصَیر عَمْره) را متعلق به هنر یونانی و ساسانی و بیزانسی دانسته (ص 354) و همو این تأثیر را در کاخهای عصر عباسی نیز نشان داده است (ص 372). کارل دوری به نفوذ هنر ساسانی در این تزیینات اشاره کرده است (ص 29). بورکهارت دقیق‎تر به این مسأله پرداخته است؛ وی عقیده دارد: ای بسا خاستگاه این شیوۀ تزیینی کاملاً با نمونه‎های ارائه شده در هنر رسمی متفاوت باشد. سبک انتزاعیِ (تجریدی) آن، که مرکّب از یک رشته پیچ و خمهای درهم آمیخته است، بی‎گمان کهن‎تر از نوع نسبتاً نزدیک به طبیعت (ناتورالیستی) آن است. این نوع تزیین در میان چادرنشینهایی که از اوایل قرون وسطی از آسیای مرکزی بر اروپا دست انداختند رواج داشته است. آنچه «هنر جانورنگاری» سکاها و سرمتها نامیده شده و تا قرون وسطی در قالب هنر بدوی به حیات خود ادامه داده، سراسر مبتنی بر الگوی شکلهایی مانند دو پیچ یا گردش متناقض یعنی یین یانگ چینی است و نمایشگر توازن جهانی. وی می‎گوید: می‎توان رشته‎هایی از پیچ و خمهای پیوسته را که همچون موج دریا به گرد هم می‎پیچند و از هم باز می‎شوند، در هنر بدوی به قطاری از جانوران تعبیر کرد که در پی یکدیگر دوانند، و یا ترکیبی از گیاهان دانست. سپس می‎افزاید: در مطالعۀ تاریخچۀ آرابسک با شگفتی درمی‎یابیم که آرابسک، با آنکه در راه رسیدن به کمال تزیینی خود در شکل گل و گیاه بیشتر به خطوط ساده و موزون اصلی نزدیک می‎شود، ولی نخستین جلوه‎های آن در عصر امویان هنوز زیر نفوذ طبیعت‎گرایی یونانی (هِلِنیک ناتورالیسم) است (صص 68-69). بورکهارت از سوی دیگر این نظر برخی از مورخان هنر را می‎پذیرد که نقش پیچهای متقاطع اسلامی برگرفته از طرح موزاییکهای رومی است که همچنان تا روزگار امویان در سوریه به کار می‎رفته است. وی می‎نویسد: این پیچهای متقاطع که دومین ویژگی آرابسک است و نمونه‎های کامل آنها در بناهای کهن امویان، مانند کاخ خِرْبَهُ‎الْمَفْجَر و بهتر از آن در مسجدجامع دمشق دیده می‎شود، درواقع تقلیدی است شهری و ناتورالیستی یا تفسیری از نقش‎مایه‎ای که اساساً به هنرهای کهن و مهجور تعلق دارد. بورکهارت در این مورد نیز عقیده دارد که هنر اسلامی این نقش‎مایه کهن را گرفته و به یاری نبوغ ریاضی آن را کمال بخشیده است. بدین‎سان نقش پیچهای متقاطع اسلامی دارای چنان پیچیدگی هندسی و کیفیت متوازی است که در معادل رومی آن دیده نمی‎شود (صص 72-73).
منع صورت‎سازی، به‎ویژه تصویر جانداران، در احادیث منقول از پیامبر(ص) و اولیای دین نیز زمینه‎ای مساعد برای اخذ و گسترش طرحهای آرابسک فراهم ساخت. این منع، به‎ویژه در سده‎های نخستین هجری، نقاشان مسلمان را به سوی آفرینش طرحهای تزیینی دور از طبیعت سوق داد؛ تا آنجا که تزیین مساجد و دیگر بناهای مذهبی تنها به وسیلۀ خطوط و شکلهای هندسی و طرحهای گیاهی تجریدی انجام می‎گرفت و تقریباً هیچ‎گاه در مساجد تصویرجانداران، به‎ویژه انسان، دیده نمی‎شود (وزیری، 2/185؛ حتی، 1/343). به گفتۀ کونل مخالفت با طبیعت‎گرایی (ناتورالیسم) آن‎چنان در دل هنرمندان مسلمان جای گرفته بود که از پیشرفت آزادانۀ نقاشی و مجسمه‎سازی و گرایش به واقعیت در اثار هنری جلوگیری می‎کرد، و هر اندازه نقوش بر اثر دگرگونیها از شکل طبیعی خود دورتر می‎شد «به همان نسبت نزدیکی بیشتری با احساس زیبایی‎شناسی در مفهوم اسلامیش داشت» (صص 7، 9).
بدین‎گونه، بر اثر بازگشت این نقش‎مایه‎های تزیینی به فرمهای اصلی خود در این روزگاران، و تأثیر دائمی هنر رایج توده‎ها بر هنر تزیینی اسلامی (بورکهارت، 69-70) و نیز زمینۀ مساعد برای پذیرش و گسترش این‎گونه طرحها در جهان اسلام، ما شاهد پدیدار شدن ناگهانی شکلها و شیوه‎های کهن در تزیینات و «تطور و تکامل اسلوب اسلامی» می‎شویم. مثلاً در اثار هنری سامرّا، شهری که معتصم خلیفۀ عباسی در 221ق/836م پی افکند، نقش‎مایه نسبتاً ناتورالیستی مو (تاک) ناگهان جای خود را به طرحهای پیچاپیچ انتزاعی می‎دهد که احتمالاً نفوذ سپاهیان ترک خلیفه در دربار در این دگرگونی بی‎تأثیر نبوده است (همو، 70؛ دیماند، 38).
ظهور و شکوفایی نقشهای هنری تزیینی یا نقش‎مایه‎های هندسی خطوط، پیچهای متقاطع، پیچهای دوتایی، شکلهای حلقوی سه‎گانه، صلیبهای زنجیره‎ای و مانند اینها، در اروپای شمالی و به‎ویژه در مجمع‎الجزایر بریتانیا، و پدیدار شدن تقریباً همزمان شکلهایی مانند آنها در هنر نوپای اسلامی و به‎ویژه شباهت شگفت‎انگیز میان صفحه‎ای از انجیل لیندیس فارن (79ق/698م) و موزاییکی در کاخ اموی مِنْیه (86ق/705م) بر کنار دریاچۀ طبریّه، بورکهارت را بر آن داشته است که بگوید: بیهوده نباید بکوشیم تا دادوستدی فرهنگی میان اروپا و خاورمیانه جست و جو کنیم. تشابه مذکور بخشی از پدیده‎ای گسترده‎تر، یعنی ظهور هنری کهن و مهجور در مرزهای جهان یونانی ـ رومی کهن است که بر هنرهای مسیحی در ایرلند و بر هنرهای اسلامی در خاورمیانه تأثیر نهاد و در هریک به مقتضای نهادهای نهفته و شرایط خاص محیط خود تطوّر و تکامل یافت (ص 70).
ویژگیها: آرابسک، به مفهوم هنر اسلامی، بیش از آنکه نقش تقلیدی از طبیعت باشد، مظهری از آفرینش درونی، خیال‎پردازی و قرینه‎سازی است. در این نقشها آرایه‎ها چنان دگرگونیهای بی‎باکانه می‎یابد که شاخه‎ها، برگها، گلها، میوه‎ها و گاه جانداران و حتی انسان یکسره از صورت طبیعی و اصلی به در آمده و نقوش گیاهی گاه شکل هندسی کامل یافته است. نوع مجردتر و انتزاعی‎تر آرابسکِ گیاهی فقط شباهت دوری به گیاه دارد، ولی البته نسخۀ کاملی است از قوانین توازن و هماهنگی در برابر دیدگان بیننده. نقشهای متقاطع و پیچاپیچ آن موج‎وار باز می‎شود و گسترش می‎یابد و با آنکه این طرحها ممکن است فاقد قرینه‎سازی باشد، همیشه تکرارهای موزونِ اجزای طرح اصلی بدانها هماهنگی و توازنی چون فاصله‎های میان آواز و خاموشی می‎دهد (بورکهارت، 70).
دو اصل کلی همواره در نقشهای آرابسک رعایت می‎شود: تکرار موزون اجزای طرح اصلی و پرکردن همۀ سطح تصویر با همان اجزا فضاهای پر شده و جاهای خالی، طرح و زمینه، ارزشی دقیقاً برابر دارند و به یکدیگر تعادل و توازن می‎بخشند. خطها پیوسته بر یکدیگر می‎غلتند به‎گونه‎ای که چشمان بیننده هیچ‎گاه بر نقطه‎ای معین از نقش تزیینی متوقف نمی‎شود. پیوستگی پیچهای به هم درآویخته، دیدگان را به دنبال خود می‎کشد و هماهنگی و نظم هندسی سراسر نقش بدانها رضایتی معنوی می‎بخشد (بورکهارت، 73؛ کونل، 9؛ دیماند، 93؛ دایره‎المعارف فارسی).

مآخذ: اسلام آنسیکلوپدیسی؛ بورکهارت، تیتوس، هنر اسلامی، ترجمۀ مسعود رجب‎نیا، تهران، سروش، 1365ش؛ حتی، فیلیپ، تاریخ عرب، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، تبریز، حقیقت، 1344ش، ج 1؛ دایره‎المعارف فارسی؛ دوری، کارل، هنر اسلامی، ترجمۀ رضا بصیری، تهران، یساولی، 1363ش؛ ج 2؛ کونل، ارنست، هنر اسلامی، ترجمۀ هوشنگ طاهری، تهران، ابن‎سینا، 1347ش؛ گدار، آندره، هنر ایران، ترجمۀ بهروز حبیبی، تهران، دانشگاه ملی ایران، 1358ش؛ مارسیه، جورج. الفن الاسلامی، ترجمۀ عفیف بهنسی، دمشق، وزاره‎الثقافه والسیاحه والارشادالقومی، 1968م؛ مرزبان، پرویز و حبیب معروف، واژه‎نامۀ مصوّر هنرهای تجسّمی، تهران، سروش، 1365ش؛ وزیری، علینقی، تاریخ عمومی هنرهای مصور، دانشگاه تهران، 1340ش، ج 2
هادی عالم‎زاده



آغــــاز تماس با ما درباره مرکز
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “کتاب و فرهنگ مطالعه”