صفحه 3 از 3
ارسال شده: دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۶, ۱۰:۵۶ ق.ظ
توسط moh-597
پايدارترين رهآورد دفاع مقدس
هرچه از آغاز و ختم جنگ يا به عبارت صحيحتر دوران دفاع مقدس فاصله ميگيريم، بر ضرورت بررسي و تحليل جنگ از زواياي مختلف افزوده ميگردد. به هرحال جنگ رخ داده براي هر ملتي، بخشي از تاريخ آن كشور به حساب ميآيد. چرا جنگ آغاز شده و دستاوردهاي آن چه بود؟
دو سئوال اساسي و كليدي براي نسلهاي پس از جنگ است كه بايد به درستي پاسخ آن تبيين شود. در طول ساليان گذشته و بهويژه در هر سال، در سالگرد آغاز جنگ تحميلي و هفته دفاع مقدس، رسانههاي جمعي به اين موضوع ميپردازند و هركس از زاويهاي، تحليلي را نسبت به جنگ و دستاوردهاي آن ارايه ميدهد.
در دوران دفاع مقدس باطن زيباي ملت ايران هويدا و در اين تجلي باطن، تمامي ارزشهاي ديني، ملي و انقلابي به نمايش گذاشته شد. از اين منظر، مهمترين دستاورد و رهآورد دوران دفاع مقدس كه درعينحال پايدارترين رهآورد اين دوران است را ميتوان در مفهوم واژه زيباي خودباوري جستوجو كرد. از خود بيگانهشدن و دچار خودباختگي گشتن و اعتماد از كفدادن، شايد بدترين وضعيتي باشد كه گريبانگير يك فرد يا گروه انساني و درنهايت نصيب يك ملت ميگردد.
به جرأت ميتوان گفت، مشكل اصلي مسلمانان تا قبل از پيروزي انقلاب اسلامي، گرفتاري ذهني در همين مقوله پيشگفته بود و آنچه در جوامع اسلامي مشاهده ميشود، ريشه در همين انگاره دارد.
انقلاب اسلامي، بيانگر تلاش ملت ايران براي رهايي از چنين وضعيت اسفباري بود.ملتي كه ميخواست، خودش باشد و روي پاي خودش بايستد. آزمون جنگ تحميلي و دفاع مقدس ملت ايران را به اوج خودباوري رساند.
جنگ نابرابري كه در يك طرف، ملت محاصره شده ايران قرار داشت و در طرف ديگر، كشور بعث عراق با بهرهمندي از حمايتهاي سياسي، مالي، تجهيزاتي و اطلاعاتي قدرتهاي منطقهاي، فرامنطقهاي و سازمانهاي موثر بينالمللي، درنهايت به پيروزي ايرانيان ختم شد و اين پيروزي كه در پرتو قدرت ايمان حاصل آمد، ملت ايران را به اين باور رساند كه ما، «ميتوانيم».
«خودباوري» ملت ايران كه رهآورد پايدار دوران دفاع مقدس است، با تجلي در انديشه و عمل «ما ميتوانيم»، در طول نزديك به دو دهه پس از جنگ، آثار و بركاتش هر روز ظاهر و آشكار ميگردد، اگر امروز به فرمايش دلنشين رهبر فرزانه انقلاب اسلامي، آهنگ خوش پيشرفت و عزت ملي در كشور شنيده ميشود، اين وضعيت ريشه در همان خودباوري دوران دفاع مقدس دارد.
امام بزرگوارمان فرمودند كه در جنگ بود كه ياد گرفتيم بايد روي پاي خود بايستيم. و حقيقتا روي پاي خود ايستاديم و بر خدا توكل كرديم و از اين رهگذر به خودباوري رسيديم و اگر امروز ميگوييم، براي انجام هر كاري قادر و توانا هستيم و از كشورهاي پيشرفته چيزي كم نداريم، اين وضعيت به دست آمده را كه نعمتي بس بزرگ است، به عنوان رهآورد دوران دفاع مقدس بايد پاس داشته و به نسلهاي بعد منتقل كنيم.
بهطور قطع بايد گفت، دستاوردهاي علمي و تكنولوژيكي سالهاي اخير در عرصههاي هستهاي، ژنتيك، هوافضا و ديجيتال، ريشه در همين خودباوري به دست آمده از دوران دفاع مقدس دارد. اگر اينگونه باشد كه هست، ملت درحال پيشرفت ايران، بايد هميشه خود را مديون شهيدان، ايثارگران، جانبازان، خانوادههاي شهدا و امام شهيدان بداند و سعي كند با حركت در مسير آرماني آنها دين خود را ادا كند.
منبع : ساجد
ارسال شده: چهارشنبه ۵ دی ۱۳۸۶, ۸:۲۷ ق.ظ
توسط moh-597
اروند
با جزر و مدی هولناک، با دو مسیر متفاوت، عمقی وحشتناک، خروشی همیشگی- اروند را رودی وحشی خواندهاند
بهتر است بگویم اروند رودی وحشی بود، اما اینک بر خلاف ظاهر ناآرام و متلاطمش، درونی رام و مغموم دارد و بیتاب است، اروند! آرام باش، آرام! ما نیز داغداریم.
اروند آبی رنگ در میان دو امتداد سبز جای گرفته، این دو خط سبز نخلستانهای اطراف اروند هستند. یکی در خاک ایران و دیگری در خاک عراق (بصره)، چه بسیار وصیت نامهها زیر همین درختان نوشته شده است، چه بسیار رازها که پای همین نخلها دفن شده است، چه بسیار نالهها... .
ماهها طول کشید تا مقدمات عملیات والفجر 8 فراهم گردد. مشکلات بسیاری در این راه بود. از جمله شناسایی منطقه، جریان نامنظم آب، گل و لای ساحل رودخانه، جزر و مد، موانعی که دشمن ایجاد کرده بود و ... .
نیروهای شناسایی در حال تمرین و نیز شناسایی موانع و منطقه بودند. نیروهای مهندسی در این مدت کارها را آرام آرام به پیش میبردند تا دشمن متوجه قضیه نشود. غواصان درمنطقههای جداگانه، سخت مشغول تمرین بودند و همه این کارها چندین ماه به طول انجامید، تا این که شب عملیات فرا رسید.
شب بیستم بهمن 1356 است. هنگام وداع فرا رسیده بچهها همدیگر را در آغوش میکشند و پیشانیبند یا زهرا(س) را بر سر هم میبندند تا ساعتی دیگر عدهای از اینان با خدایشان ملاقات دارند! با غروب آفتاب به آب میزنند تا خود را به آن سوی رودخانه برسانند. هیچ کسی از دشمن، نباید خبردار شود. کسی تا ساعت 22 حق تیراندازی ندارد. ساعت 22 و 10 دقیقه است، فرمان حمله میرسد؛ «بسمالرحمنالرحیم، ولا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم. و قاتلوهم حتی لا تکون الفتنه. یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا...» و ناگهان سکوت اروند میشکند.
ساعت 9 صبح روز 21 بهمن است. محور عملیات تا شهر فاو به دست رزمندگان اسلام در آمده است. دشمن همچنان بهت زده است! چنان حیرت زده که حتی از انجام هر پاتکی فلج شده است. هیچ کس فکرش را هم نمیکرد! شب دوم عملیات، در انتظار جهادگران مهندسی بود. یکی تفنگ به دست میگیرد و یکی فرمان بولدوزر. هیچ فرقی ندارد. مهم آن است که جهاد فی سبیل الله باشد، که بود.
پاتک عراقیها ساعت 3 بامداد روز 22 بهمن آغاز شد از شدت آتشی که بین طرفین رد و بدل میشد، شب به روز تبدیل شده بود. جنگ به حالت تن به تن درآمد. کماندوهای عراقی هر گاه هوس حمله به خاکریزها را میکردند، با جواب صف شکن بسیجیان مواجه میشدند! این درگیری همچنان ادامه داشت. همان صبح روز 22 بهمن، لشکر گارد عراقی با تانکها و خودروهای نظامی خود در محور جاده البحار سعی میکرد خود را به خاکریزهای رزمندگان اسلام برساند. در این هنگام بالگردهای هوانیروز، سر رسیدند و سپاه دشمن از هم فرو پاشید و به عقب نشست.
این جنگ و گریزها 75 روز ادامه یافت است. تا آنکه نیروهای ایرانی جای خویش را تثبیت کردند. این یک آبرو ریزی بزرگ برای عراق بود.
غلامرضا طرق، از بچههای با صفای ارتش بود؛ فرمانده گردان شهادت لشکر 92 زرهی اهواز، وقتی داشت میرفت، گفت: «من شهید میشوم، مفقود میشوم، دنبالم نگردید، پیدایم نخواهید کرد.» دیگر جنازهاش پیدا نشد با اروند خیلی رفیق شده بود.
نام اروند با نام غواص عجین گشته است. شهادت غواص مظلومانهترین شهادتهاست. چرا که نه راه پیش دارد و نه راه پس و نه حتی راه دفاع کردن.
در روایت آمده است: هر کسی در آب شهید شود، اجر دو شهید را دارد. یک بار برای یکی از دوستان غواصم این روایت را نقل کردم. گفت: راست میگویی، از فرط ترسی که جنگ در آب دارد، آن هم شب، در آب اروند خروشان، زیر آتش سنگینی که از بالای سرت میریزد. شب عملیات والفجر هشت، تازه معنای این جمله را یافتم که هر کسی میخواهد به امام زمانش برسد، باید خودش را به آب و آتش بزند و در آن شب، هم آب بود هم آتش.
منبع: تبیان
ارسال شده: دوشنبه ۱۰ دی ۱۳۸۶, ۹:۰۸ ق.ظ
توسط moh-597
داد از غم تنهایی
بالای سرجنازه شهید نشسته بود. گریه میكرد و خاك به سر و روی خود میپاشید.
«چرا رفتی جمال... مگه قول نداده بودی با هم بریم. كجا رفتی تنها؟»
بچهها بازویش را گرفتند و بلندش كردند. آرام نمیگرفت. دوباره نشست. به سر و صورت خود چنگ میزد. شهید را در آغوش گرفت. بر لبهایش بوسه زد. یكی از بچهها كنارش نشست.
- «عباسجان، خوب نیست. روحیه بچهها تضعیف میشه.»
فرمانده گردان یونس بود، عباس افیونیزاده. با جمال اصفهانیان از برادر نزدیكتر بودند. همیشه با هم، همرزم، یك روح در دو قالب و حالا یكی با تركش شهید شده بود و روح دیگری عذاب میكشید.
- «این جوری خودشو میكشه. خیلی غیرطبیعیه.»
- «تو حال خودش نیست.»
شیشه عطری از جیب بیرون آورد و پاشید روی جمال و دستهایش را فشرد.
«دست منو هم بگیر با خودت ببر. این نامردید. قرارمون این نبود. حالا چه كار كنم تنها؟»
سرش را روی سینه شهید گذاشت. چهرهاش از خون سرخ شد. انگار چیزی شنیده باشد، ساكت شد. با چفیه اشكهایش را پاك كرد، سر برداشت. خیره به آسمان نگاه كرد و بعد به بچهها. صدایش جدی و خشك بود.
«خیلی خوب دیگه. از این جا برین. منم میآم.» همه ساكت دورش حلقه زده بودند و نگاه میكردند. تقریباً فریاد زد: «برین دیگه!»
راه افتادیم. دوباره خم شد روی شهید. زیر لب چیزی زمزمه میكرد. دور شده بودیم. نگاه كردم. همچنان سر بر سینه شهید داشت. صدای سوت خمپارهای آمد. خوابیدیم روی زمین. با صدای انفجار گرد و خاكی به هوا بلند شد.
- «یا علی!»
بلند شدم. جلو رفتم. تا بالای سرشان برسم، گرد و خاك خوابید. تركش بدنش را سوراخ سوراخ كرده بود. خون گرمی از جای زخمهایش جاری بود. هیچ حركتی نمیكرد. آرام كنار جمال خوابیده بود. حالا تنها نبودند.
آن سوی سنگر تیربار با خمپارههای فسفری و 60 سنگرها را زیر آتش گرفته بودند. در این دو سه روز گذشته خمپاره 60 كار هر بعد از ظهرشان بود.
- «امشب خیلی شلوغش كردن، نكنه خبری باشه؟»
- «حالا كه قراره گروها نا عوبشن، بو نبرده باشن خوبه.» - «گروهان امام حسن كی میآد؟»
- «حالا دیگه میآن. مسوول دستهها آمده بودن برای توجیه خط.»
- «تا توجیه بشن و جابیفتن، طول میكشه. امشب حمله كنن كار مشكل میشه، آمادگی نداریم.»
بعد از والفجر هشت، گردان ابوالفضل(علیهالسلام) خط كارخانه نمك را تحویل گرفت و حالا منتظر گروهان امام حسن (علیهالسلام) بودیم.
- «تو این آتشی كه میریزن، مگه میشه جا به جا شد. تمومی نداره لامصب.»
به سنگرها سرزدم. پاسبخش بودم. بچهها وسایل و تجهیزات را جمع كرده بودند و آماده تعویض شب از نیمه گذشته بود. دلشوره عجیبی داشتم. صدای پا آمد. نگاه كردم. هدایت بود. بعد از من او پاسبخش بود. خیلی صمیمی بودیم. جلو آمد، با چشمهای پف كرده.
- «هنوز زندهای؟»
- «سعادت كه نداریم. خوب خوابیدی؟»
- «خواب؟. تو این صدا؟ توپخونه، خمپاره، كاتیوشا.
لا مصبا چهل تاشو یه باره ول میكنن.»
- «ولخرجی میكنن.»
برگشتنی دوباره به سنگرها سر زدم. در سنگر آخر یك نور دیدم، كه در دل تاریكی آمد و رفت. شبهای قبل هم گاهی میدیدم. مثل هر شب جلو رفتم. كلاش را مسلح كردم و روی تاریكی رگبار گرفتم. خبری نشد. رفتم سنگر تیربار.
- «خسته نباشی! اجرت با حسین.»
- «ممنون. شما خسته نباشین.»
- «خبری نیست؟»
- « فقط میكوبن. امشب خیلی عصبین»
- «هیس!. دیدی؟»
انگار دوباره آن نور آمد و رفت.
- « مثل چراغ قوه بود.»
- «انگار خبریه.»
پشت تیر بار نشستم. دلهره داشتم. روی كل منطقه یك رگبار خالی كردم.
- «بفهمن حواسمون هست. شما هم حواست باشه من میرم بخوابم.»
- «خیالتون جمع.»
رفتم تو سنگر. باید آماده میخوابیدم. حس غریبی میگفت كه امشب حمله میكنند. چشمهایم را بستم. صداها آرام آرام در ذهنم محو شدند.
- «برادر تركزاده. برادر تركزاده.»
چشمهایم را باز كردم. پاسبخش پاس سه بود.
- «چی شده؟»
- «فكر میكنم خبریه. باید آماده باشیم.»
هنوز گیج بودم. نشستم.
- «ساعت چنده؟»
- «دو و نیم.»
سرم را از سنگر بیرون بردم. غوغایی بود. یك لحظه تردید كردم. قبل از این كه چیزی بگویم، سریع بیرون رفت. خجالت كشیدم.
- «چرا ایستادی؟ بیا بیرون!»
رفتم بیرون. آتش خیلی سنگین بود. دویدیم طرف سنگر تیربار. نگهبان سنگر تیربار نبود.
- «نگهبان كجاست؟»
- «نمیدونم، همین جا بود.»
- «نكنه دزدیده باشنش؟»
جعبههای قشنگ را آماده كردم، نشستم پشت تیربار.
صدای رگبار گوشم را منگ كرد. دیدم پا سبخش داد میزند.
- «چی میگی؟»
- «من می رم بچهها رو بیدار كنم.»
- «خیلی خوب.»
گلولههای تیربار منطقه را هاشور میزد. صداهایی از دل تاریكی بلند بود. پوكهها مثل اسپند روی آتش به هوا پرتاب میشد. یك پوكه خورد به چشمم. اشك گونهام را خیس كرد. چشمم میسوخت. دو تا از بچهها آمدند سنگر تیربار.
- «بچهها بیدار شدن؟»
- «همه پشت خطن. غمی نیست.»
- «بده من. بقیه شون مال من.»
نشست پشت تیربار. با چفیه اشك چشمم را پاك كردم. درد میكرد. رفتم طرف دپو. یك ستون از عراقیها داشت میكشید عقب، نگاه كردم جناح راست، بین دسته ما و دسته سه خالی بود. فكر كردم: «حتماً دارن می رن اون جا.»
از دپو پایین آمدم، رفتم طرف بچهها.
«جناح راست خالیه. شاید از اون جا جمله كنن. شما دو نفر برین اون جا.»
به سرعت حركت كردند. یكی كلاش داشت و دیگری آر. پی. جی. عراقیها فكر نمیكردند با آتشی كه ریختند، كسی برای دفاع بیرون بیاید. بچهها به موقع عمل كرده بودند.
- «بگو تیراندازی رو كمتر كنن!»
دیدهبان بود. فریاد میزد. رفتم طرفش.
- «چی شده؟»
- «دارن پرچم سفید نشون میدن. میخوان تسلیم بشن.»
- «زیر آتیشو كم كنین. حسابی سرخ شدند. بیشتر كباب میشن طفلكا!» رفتم بالای خاكریز. گوشه و كنار پارچه سفید تكان میخورد. همه با هم فریاد زدیم: «تعال. تعال. تعال.»
یكی از عراقیها جلو آمد. به نظر میآمد تیمسار یا سرهنگ باشد. قپه داشت، با یك عقاب. پشت سرش بقیه بلند شدند. زیاد بودند.
- «حالا كجا جاشون بدیم؟»
- «میبریمشون سه راهی بهداری، تو یه سنگر. تكون خوردن راحتشون میكنیم.»
- «پس یا علی!»
هوا روشن شده بود. پشت خط پر از جنازههای عراقی بود.
«حتماً چهار، پنج تاشون زندهان. موندن شب بشه، فرار كنن.»
«كور خوندن.»
خمپاره را راه انداختیم. گلوله اول و دوم پنج شش تا از مردهها زنده شدند. آمدند طرف خاكریز. نرسیده به خاكریز سوت خمپاره عراقیها تو آسمان پیچید. خوابیدند روی زمین. چند متریشان گلوله منفجر شد. دو نفرشان كشته شدند و یكی دستش قطع شد.
«نامردا به خودشون هم رحم نمیكنن!»
با این كه دستش قطع شده بود، دو شاخه محبتش باز بود. از سیگارهای بغدادی خودشان دادیمش. یكی از بچهها دستش را بست.
- «ببرینش بهداری!»
با ناباوری نگاه میكرد
منبع : ساجد
ارسال شده: چهارشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۶, ۸:۴۳ ق.ظ
توسط moh-597
آخرین ركعت عشق
خانعلی، مرد خدا بود. یك معلم ساده. بچة یكی از روستاهای اراك. میگفت: «دوست دارم در حال نماز شهید شوم.»
من خندیدم و گفتم: بهتر است دعا كنی در حالت تشهد بمیری تا شهادتین هم بگی. تو سجده و ركوع یا قیام چطوری میخواهی شهادتین بگویی. بچهها خندیدند. صالحی هیچ نگفت. اما گوشه چشمش رقص قطره اشكی، از ذهن زیبایش حكایت داشت.
«فردا روز، وقتی پاهایش با مین اول قطع شد...
وقتی سرش روی مین دوم خورد...
دگر بار جسمش به قامت برخاست.
و این گونه آخرین ركعت عشقش را هنگام شهادت ادا كرد».
منبع: سایت تبیان
ارسال شده: شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۶, ۸:۳۸ ق.ظ
توسط moh-597
بازي با دژخيم آهني
مينها دشمنان خاموش هستند كه هيچ گاه به خواب نميروند و نمي گذارند زشتي جنگ از يادها پاك شود.
هم اكنون 110 ميليون مين در 64 كشور دنيا وجود دارد كه سهم ايران از اين تعداد 16 ميليون عدد معادل حدود 16 درصد ميزان جهاني است.با اين برآورد تقريبي ايران پس از مصر دومين كشور آلوده جهان به لحاظ وسعت آلودگي است.
همچنين ايران به همراه 6 كشور عراق، كامبوج، ويتنام، افغانستان، كلمبيا و آنگولا پرحادثهترين كشورهاي جهان از بابت تلفات ناشي از انفجار مين هستند.
نواحي جنوبي و غربي ايران با گذشت 19 سال از پايان جنگ، هنوز آرامگاه ميليونها مين است.
شملچه، اسماعيليه، مليحه سعدون و هزاران هكتار از دشتهاي وسيع جنوب غربي كشور در تسخير اين دشمنان فلزي و بي تحرك انسانند كه با كوچك ترين حركت آدمي، جان انسان را ميستانند. پس از جنگ حدود 2/4 ميليون هكتار از نواحي جنوب و غرب كشور مين گذاري شده بود. مينهاي ضدنفر هر روز 2 قرباني برجا ميگذارد و بيش از همه جان كودكان و نوجوانان كنجكاو را تهديد ميكند.
بازي مرگبار بچههاي جنوب
ناصر، جوان ۱۹ ساله خرمشهري میگويد مشکل آنان تنها وجود ميدان های مين پراکنده ای نيست که در گذشته جان بسياري را گرفته.
به گفته ناصر، «کودکان دچار خطرهاي بيشتری میشوند. آنها چيزی از مين يا گلولههای سرگردان خمپارههای عمل نکرده نمیدانند و وقتی گلولهای را پيدا میکنند يا با يک مين 3 شاخه برخورد میکنند، دور آن حلقه میزنند و شروع به بازی میکنند. با سنگ روی خمپارههای عملنکرده میکوبند و اين موضوع، نگرانی روستايیها را بيشتر کرده است.»
دشمنان خاموش آهني هنوز هم منفجر ميشوند و ما تلفات ميدهيم؛همان دشمنان آهني كه سالهاست در زمينهاي سرزمينمان جا خوش كردهاند، عمليات خنثيسازي آنها سالها در حال اجراست و به گفته فرماندهان پاكسازي حالاحالاها بايد جستوجو كنند.برخي منفجر ميشوند و خسارات جاني به وجود ميآورند و برخي ديگر همچنان پنهان از چشمها، زير زمين جا خوش كردهاند.
به رغم گفتوگوهاي بسياري كه نسبت به بحرانهاي مين زميني بين سازمانهاي حقوق بشري و رهبران سياسي براي پايان دادن و محدود كردن كاربرد مينهاي زميني وجود دارد،هنوز از سوي دولتها استفاده و كاربرد مينهاي زميني، در سطح گستردهاي صورت ميگيرد.
با وجود پيشرفتهاي به دست آمده براي جمعآوري اين مواد، برخي از بزرگترين كشورهاي دارنده و سازنده مينهاي زميني ضدنفر هنوز پيمان ممنوعيت مينهاي زميني ضدنفر را امضا نكردهاند. اين در حالي است كه مينهاي ضدنفر، هزاران انسان را ميكشند، معلول يا بيسرپرست ميكنند، بنابراين كشورها مسئوليتي اخلاقي در تصويب پيمان ممنوعيت توليد و كاشت مين دارند.
براساس برآوردهاي موجود، توليد يك مين ضدنفر هزينهاي معادل 4 دلار دارد، اما هزينههاي يافتن و انهدام آن، براي هر مين، 300 تا 1000 دلار است.
از آنجا كه سالها از كاشتن آنها گذشته و خاك دچار فرسايش شده بسياري از آنها حركت كردهاند؛ براي همين كار كشف و خنثي سازي اين دشمنان خفته مشكل است.
از طرف ديگر بيشتر ميدانهاي مين فاقد نقشه هستند و پيدا كردن آنها از روي بررسي محيطي امكانپذيراست براي همين ريسك كار بسيار بالا ميرود. گذشته از اينها برخي از زمينهاي جنوب كشور كه روزي در آن جنگ جريان داشته حالا تبديل به زمينهاي كشاورزي شدهاند، براي همين بيشتر تلفات مين ميان كشاورزان منطقه است.
دشمنان آهني زير خاك
مينها بيش از يك ميليون و 28 هزار هكتار از اراضي ايران را در اختيار خود دارند كه سهم استان خوزستان 435 هزار هكتار است. استان ايلام با 516 هكتار در صدر استانهاي زيرنفوذ اين سربازان وظيفهشناس قرار دارد.
به دنبال اين استان، استانهاي آذربايجانغربي با 11 هزار، كرمانشاه با 56 هزار و كردستان با8هزار هكتار قرار دارند. در همين اراضي مينها در 10ماهه نخست سال 1385 به 71 نفر از شهروندان ايراني صدمه جاني زدند كه البته حبيبي، رئيس مركز مينزدايي كشور معتقد است: خوشبختانه تعداد تلفات مناطق آلوده كاهش پيدا كرده است.از اين 71 نفر 38 نفر نيروهاي مردميو 33 نفر پرسنل نظاميفعال در زمينه پاكسازي مينها بودهاند.
هماكنون 30 يگان براي پاكسازي مناطق مين در حال فعاليت هستند كه با احتساب نيروهاي مردميو شركتهاي فعال تا 3 هزار نفر در پاكسازي مناطق آلوده به مين فعاليت دارند كه در اين ميان يك هزار و 500 نفر به طور مستقيم در ميدانهاي مين مشغول به كارند. اما با اين حال كار بهكندي پيش ميرود. هرچند كه رئيس مركز مينزدايي معتقد است كه تا سال 1389 تمامياين دشمنان آهني پاكسازي ميشوند.
بنابر يك پژوهش دانشگاهي در 16 سال گذشته به طور ميانگين هرساله 7 هزار حادثه انفجار مين در نقاط مختلف مرزي ايران رخ داده كه 95 درصد قربانيان آن غيرنظاميو بين 13 تا 25 درصد كودك بودهاند.
اما چندي پيش استفان نلن، رئيس مركز بينالمللي خدمات بشردوستانه سازمان ملل در بازديدي از مناطق آلوده به مين ايران حجم اين آلودگي را در دنيا بينظير اعلام كرد و گفت: پاكسازي ايران از مينهاي زمان جنگ، سالها طول ميكشد.
بيش از 4 نوع مين ضدنفر، ضدتانك، ضد نفربر و ضد نفرتركشي در ايران شناسايي شده است، همچنين هزينه پاكسازي هر مين (بين 300 تا 1000دلار) برآوردهاي فعلي، پيشبيني خوشبينانهاي محسوب ميشود.
با اين وجود مسئولان اميدوارند كه كمتر از 3 سال ديگر تمام كشور را از وجود مينهاي باقيمانده از زمان جنگ پاكسازي كنند. به گفته مسئولان، كار پاكسازي ميدانهاي مين هم اكنون براساس اولويتها در استانهاي مختلف انجام ميشود كه شرايط جغرافيايي، حجم عمليات و توجه به مسائل امنيتي نيز در اين اولويت بندي دخالت دارد.
وجود هر مين در هر نقطه از استانهاي آلوده ايران، جان يك يا چند انسان را به خطر مياندازد، علاوه بر اين، عوارض زيست محيطي و اقتصادي مخربي را نيز به همراه دارد كه گاه جبران آن مستلزم پرداخت هزينههاي هنگفتي است كه از اين دست ميتوان به توقف برخي پروژههاي نفتي در منطق آزادگان و جفير اشاره كرد.خسارتهايي كه چندي پيش ازسوي كانون مشاركت در پاكسازي مين، به 3 بخش خسارتهاي دامپروري، كشاورزي و ارتباطات دستهبندي شد.
مدارصفردرجه
در فاصله 30كيلومتري اهواز و در جاده اهواز- خرمشهر قرار داريم. پادگان«حميد» اكنون چيزي جز تلي از خاك و آهن نيست.
اين پادگان كه در زمان رژيم پهلوي ساخته شده بود، قرار بود بزرگترين و مجهزترين پادگان ارتش در جنوب كشور باشد. هنگام شروع جنگ، پادگان حميد هنوز به صورت كامل در اختيار ارتش قرار نگرفته بود كه به تصرف عراقيها درآمد و آنها نيز هنگاميكه مجبور به عقب نشيني از آنجا شدند، با استفاده از مواد منفجره، پادگان را نابود كردند و دور تا دور آنجا را مين كاشتند تا انسان درو كند. حركت ميكنيم، در جادهاي كه به سمت طلاييه ميرود.
در راه گروهي را ميبينيم كه مشغول مين روبي كنار جاده هستند. فرمانده آنها ميگويد از پادگان حميد تا سه راه فتح، قرار است براي اطمينان خاطر، دوباره مين روبي شود، گرچه تا زماني كه ما به آنها رسيديم، هيچ ميني پيدا نشده بود و سرانجام طلاييه است كه رخ مينمايد؛ منطقهاي نزديك مرز عراق. دراينجا، هنوز آثار جنگ ديده ميشود؛ كانالهايي كه سربازان در آنها روزها و شبها را ميگذراندند، ميدانهاي مين و انواع و اقسام سيمهاي خاردار و چند تانك سوخته كه از دوران جنگ ماندهاند.
بعد ازآنجا نوبت شلمچه است.در3 سال گذشته بيش از 100 انفجار ناشي از انهدام يكجاي مينها و ادوات انفجاري مربوط به دوران جنگ در منطقه عموميشلمچه رخ داده است.مين و اشياي انفجاري در منطقه شلمچه پس از خنثيسازي به صورت يكجا جمع آوري شده و سپس منهدم ميشود.
با گذشت ۱9سال از پايان جنگ تحميلي مناطق زيادي از نوار مرزي استان خوزستان آلوده به مين و مواد منفجره است كه هرازگاهي بر اثر بياحتياطي و بيتوجهي به علائم هشداردهنده شاهد حوادث تلخ هستيم، به طوريكه هنوز بيش از ۴۰۰هزار هكتار از اراضي استان خوزستان به مين و اشياي منفجره آلوده است.
فرمانداري خرمشهر درباره نزديكي به ميادين مين اين منطقه به شدت به شهروندان اين شهر و مسافران عبوري هشدار داده است.بنا بر اعلام مسئولان، كار خنثي سازي ميادين مين در شلمچه كه هم اكنون30 درصد پيشرفت داشته است تا سال 1389 ادامه دارد.
ردپاي گرگ
نواری به پهنای 10 کيلومتر در مرزهای غربی و جنوب غربی ايران، آلوده به مين است. به گفته يک مقام ارشد در مرکز مين زدايی، اين زمينهای آلوده، مساحتی بالغ بر 2 ميليون و 400هزار هکتار از خاک ايران را در بر میگيرد. کمتر از 2 ميليون هکتار ديگر نيز از زمان پايان جنگ تاکنون پاکسازی شده است.
وزارت دفاع ايران در سالهای پايانی دهه 90 ميلادي اقدام به طراحی و ساخت خودروهای مين روب کرده که جزو «افتخارات» مسئولان ايرانی محسوب میشوند و به آنان امکان داده است که با وجود تحريمهای آمريکا به تجهيزات مين روبی دست يابند. اما اين خودروها فقط در دشتهای هموار همچون مناطق جنوب غرب ايران (خوزستان) کاربرد دارند.
به همين دليل کوهستانهای شمال غرب و غرب اين کشور همچنان با شيوههای سنتی يعنی سرند کردن خاک و شخم زدن زمين، مين روبی میشوند.سالانه تنها 30 هزار هکتار از زمينهای آلوده به مين در ايران پاکسازی میشود.به اين ترتيب حتی اگر همه چيزطبق برنامه پيش برود، مينهايی که در 8 سال جنگ جانفرسا کاشته شده اند، با گذشت ربع قرن همچنان زير خاک آرام و بيصدا خفتهاند.
بنيامين صدر
منبع: همشهري آنلاين
ارسال شده: یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۶, ۸:۲۱ ق.ظ
توسط moh-597
سالروز حماسه شهدای هویزه در 16 دی ماه سال 1359
.... ما محاصره شده بودیم، هیچ راه فراری نداشتیم و هیچ كاری نمی توانستیم بكنیم. یكی از بچه ها آر.پی.جی. داشت، ولی گلوله آن را نداشت. بچه ها با ژ-3 و كلاش به تانك ها تیراندازی می كردند و مانع از آن می شدند كه كسی سرش را از تانك در بیاورد. همگی ناامید بودیم حتی یك درصد هم امكان نجات به خودمان نمی دیدیم.
بچه ها هنوز داشتند از امتداد جاده كه جلو رفته بودند بر می گشتند، عده ای دولا دولا و بیشتر سینه خیز داشتند می آمدند. هیچ كس نمی دانست چكار بكند، هیچ كاری هم نمی توانستند بكنند، همگی مرگ را چند قدمی خود می دیدند. كشته شدن برای من مهم نبود، ولی این طور قتل عام شدن بدون این كه بتوانیم هیچ ضربه ای به آنها بزنیم و حتی یكی از آنها را بكشیم، خودمان كشته شویم، خیلی سخت و دردناك بود. در پناه جاده كه خوابیده بودم دست در جیب های خود كرده و هرچه كارت و ورقه از سپاه پاسداران داشتم درآوردم و پاره پاره كردم و مقداری خاك روی آن ریختم.
همه آماده بودیم كه تانك های عراقی از آن طرف جاده بیایند این طرف یا تسلیم می شدیم یا همه را به رگبار می بستند؛ هیچ گونه جان پناهی دیگر نداشتیم. در همان حال دیدم كه دیده بان ارتش هم حدود دو سه متری من نشسته و هی دارد فحش می دهد و می گوید چرا به من نگفتند و عقب نشینی كردند، من كه بی سیم داشتم چرا من را این طور گیر انداختند.
رگبار تانك ها قطع نمی شد، بچه ها یكی یكی داشتند تیر می خوردند، هر كدام یك جایی مان را گرفته بودیم و خودمان را در پناه جاده جلو می كشیدیم. خون از بدن بچه ها سرازیر بود ولی هنوز كسی از بچه ها شهید نشده بود. یكی از برادران به نام « خیرالله موسوی» كه از تهران آمده بود، در یك متری جلوی من بود و داشت به تانك ها تیراندازی می كرد، ناگهان یك تیر آمد و خورد به كلاهش و من كه پشت سرش نشسته بودم، دیدم كه عقب كلاه سوراخ شد و گلوله در رفت، او كلاهش را برداشت و خون همین طور از سر و صورتش به روی لباس هایش می ریخت و هی می گفت: بچه ها من تیر خوردم؛ دو سه بار تكرار كرد. تیر به پیشانیش خورده و از عقب سرش درآمده بود. حدود یك دقیقه ای پهلوی او بودم، هنوز داشت حرف می زد، ولی زبانش گیر می كرد و می گفت: بچه ها مرا هم با خود ببرید، نگذارید این جا بمانم.
هنوز در پناه جاده خوابیده بودیم و بچه ها سینه خیز جلو می آمدند، در این حین مسعود انصاری هم داشت خودش را جلو می كشید. از او سراغ حسین و محسن و جمال را گرفتم و او گفت آنها را به رگبار بستند و هر سه شهید شدند.
علی حاتمی، كه از دانشجویان پیرو خط امام بود و رفته بود برای حسین و محسن و جمال غذا ببرد، داشت می آمد. نمی دانم او فهمیده بود كه محاصره شده ایم و چه موقعیت داریم یا هنوز از اوضاع خبر نداشت. علی در امتداد جاده جلو می آمد، همین كه به بچه ها رسید و دید همه بچه ها خوابیده اند و تانك عراقی آن طرف جاده است، بلافاصله راهش را كج كرد و به طرف سمت چپ جاده (مخالف هویزه) به راه افتاد و به طور مایل به طرف كرخه كور، سمت جلالیه می رفت. او نمی دانست كه از این سمت به كجا سر در می آورد، در حقیقت، هیچ كس نمی دانست و لیكن به علت این كه سمت دیگر جاده، تانك های عراقی وجود داشت و نیز در دو كیلومتری روبه روی ما هم، در امتداد جوفیر بقیه تانك های عراقی داشتند پیش می آمدند، به ناچار، علی در این سمت آغاز كرد به رفتن. من هم كه كنار جاده افتاده و تیر خورده بودم، بارها از خدا خواستم كه نجاتمان بدهد.
هیچ راه چاره ای به نظر نمی آمد، مرگ ما حتمی بود. به بچه ها گفتم: «لااقل برخیزید خودمان را تسلیم كنیم » ولی آنها هیچ كدام جوابی ندادند.
ساعت حدود 5 الی 5/5 عصر بود و هوا داشت رو به تاریكی می رفت، شاید نیم ساعت به اذان مغرب مانده بود. دلم می خواست در یك لحظه هوا تاریك می شد تا از دست عراقی ها فرار كنیم، ولی غیرممكن بود. بچه ها همگی از راه رسیده و در پشت جاده خوابیده بودند و نمی دانستند چكار بكنند؛ تا جایی كه علی حاتمی (از دانشجویان خط امام) از راه رسید. تمام این جریان ها از لحظه ای كه تیر خوردم و آمدم و دیدم تانك های عراقی سر راه ما هستند تا لحظه ای كه علی حاتمی رسید و به طرف چپ راه افتاد كه برود، در مدت شاید پنج الی شش دقیقه روی داده بود.
در هر صورت، علی به راه افتاد. نزدیك ترین تانكی را كه گفتم حدود سی متر از ما فاصله داشت، آن طرف دو تانك دیگر ایستاده بود، در نتیجه، فاصله اولین تانك تا جای ما، حدود هفتاد الی هشتاد متر بود. علی كه راه افتاد، من هی داد زدم: بخواب می زنند.
وضع طوری بود كه اگر از پشت جاده بر می خواستیم هیچ گونه پناهگاهی دیگر وجود نداشت كه مانع از تیرخوردن بشود. سه چهار نفر دیگر برخاستند و دنبال او به راه افتادند؛ هفت، هشت متر كه رفتند، چند نفر دیگر برخاستند و راه افتادند. همه از روی ناامیدی بلند می شدند و راه می افتادند. وضع طوری بود كه در یك ثانیه چندین صدای گلوله می آمد. بچه ها كم كم همه رفتند و فقط ما دوازده نفر هم چنان سینه جاده افتاده بودیم و هی می گفتیم كه ما را هم ببرید، یكی بیاد مرا هم بگیره و ببره، ولی هیچ كس گوش نمی داد.
خیرالله موسوی كه حدود دو دقیقه قبل تیر به سرش خورده، هنوز زنده بود.
همه رفته بودند و آخرین نفری كه رفت محمد فاضل، یكی دیگر از دانشجویان خط امام بود. او داشت با دو نفر دیگر می رفت. حدود سی متر رفته بود و دیگر كسی از سینه جاده برنخواست.
هركس یك جایش را گرفته بود و از درد می نالید، من كه تیر به كتفم خورده بود می توانستم راه بروم ولی جرأت نداشتم از سینه جاده بلند شوم. بالاخره اسلحه ژ-3 را برداشتم و روی دوش طرف راست گذاشته، به راه افتادم؛ همین كه راه افتادم صدای بچه های كنار سینه جاده دو مرتبه بلند شد: برادر كمكمان كن ما را هم با خودت ببر. این كلمات را به هر كس راه می افتاد می گفتیم و حالا نوبت من شده بود كه به من بگویند: برادر! كمك كن. من با آن وضعی كه داشتم هیچ گونه كمكی نمی توانستم به هیچكس بكنم. درثانی، هیچ كس امید نداشت كه لااقل پنج متر برود و تیر نخورد، لذا هیچ كس زخمی ها را بر نمی داشت كه مبادا كسی زیر رگبار بیشتر معطل شود؛ ثالثاً، زخمی را بردارد و كجا ببرد؟ كسی جایی را بلد نبود، نیروی خودی هم به چشم نمی خورد كه بخواهد در آن مهلكه مجروح را بردارد. آنجا شاید اگر برادر تنی انسان روی زمین می افتاد، برادرش او را می گذاشت و لااقل جان خود را نجات می داد. حال پیش خود حساب می كنم كه حسین علم الهدی و محسن غدیریان و جمال كه در پشت آن تپه ماندند و ما را روانه كردند كه ما نمانیم، آنها چه كسانی بودند و ما چه افرادی هستیم.
داشتیم در راه می رفتیم كه رگبارهای دشمن هم چنان كار می كرد. صدای رگبارها كه نزدیك می شد، خود را روی زمین می انداختیم و همین كه بر می خاستیم دوباره برویم، دو سه نفر دیگر، بلند نمی شدند، تیر خورده بودند. از آنها می گذشتیم و آنها هم طبق معمول تقاضای كمك می كردند ولی هیچ كس نمی ایستاد و من آخرین نفر بودم كه از این زخمی ها رد می شدم. هر لحظه انتظار می كشیدیم كه گلوله ای بخوریم. مرتب گلوله های خمسه خمسه به ما می زدند. گلوله های خمسه خمسه، هر ثانیه یكی می افتاد. همین كه یك سری می ریختند، دوباره پنجاه متر بالاتر را می زدند و همین طور دشت را به رگبار كشیده بودند.
به طرف راست جاده هم رگبارها می آمدند. صدای رگبارها كه نزدیك می شد و صدای خمسه خمسه كه می آمد همه خودمان را روی زمین می انداختیم، رگبار كه تمام می شد و گلوله توپ در اطراف به زمین می خورد، صبر می كردیم تا تركش های آنها رد شوند سپس بر می خاستیم و به راه رفتن ادامه می دادیم. یادم هست كه 100 الی 150 متر راه رفته بودیم، یكی از برادران كه 25 سال داشت، در حدود بیست متری جلوتر از من می رفت، ناگهان صدای فرود آمدن خمسه خمسه كه شتابان هوا را می شكافت، در منطقه پیچید، من به سرعت خوابیدم او هم خوابید، دو سه نفر هم جلوتر از او می رفتند، گلوله وسط ما افتاد، ولی به او نزدیك تر بود، لحظه ای صبر كردیم و برخواستیم راه افتادیم؛ در راه دیدیم كه او دارد می غلطد، با خود فكر كردم كه حتماً می خواهد به جای سینه خیز با غلطیدن خود را از رگبار دشمن نجات دهد، ولی دوباره با خود گفتم مگر چقدر می تواند بغلطد و بلند نشود، به او كه رسیدم صورتش خون آلود و از بدنش خون می آمد؛ در خون خود غلط می خورد. او هم می گفت برادر كمك كن. در این حال از خدا می خواستم كه بتوانم به او كمك كنم ولی امكان نداشت.
افرادی كه مجروح شده بودند و توان حركت نداشتند، مجبور بودند همان جا بمانند. آنها افزون بر تقاضای كمك به طور لفظی، با نگاهشان هم خواستار كمك بودند. وقتی ما را می دیدند كه داریم به آنها می رسیم امیدوار می شدند، اما وقتی بدون امكان انجام كمكی از آنها رد می شدیم، نگاه نومیدانه شان ما را همراهی می كرد. خیلی از برادران مجروح می توانستند زنده بمانند، چون مثلاً تیر به پایشان خورده بود و مردنی نبودند.
ما هم چنان جلو می رفتیم. بچه ها همه از من جلوتر بودند و من هم مرتب داد می زدم كه بلكه یكی از آنها بایستد تا با هم برویم. من به علت این كه تیر خورده بودم و شانه ام به شدت درد می كرد و نمی توانستم تند راه بروم از همه عقب تر بودم؛ شاید فاصله نزدیك ترین افراد به من متجاوز از صدمتر بود.
من از وقتی كه در محاصره افتادم و تیر خوردم، لبانم خشك شده و احساس می كردم كه مثل آتش داغ شده ام، بدنم خیس عرق شده بود، خیلی سعی می كردم كه آب دهانم را فرو بدهم، ولی آب وجود نداشت، انگار یك هفته بود كه آب نخورده بودم، در قمقمه هم آبی نبود. در حالی بودم كه احساس می كردم اسلحه و فانوسقه متجاوز از پنجاه كیلو بر من فشار وارد می آورد؛ چندبار تصمیم گرفتم اسلحه را بیندازم كه راحت راه بروم، ولی با خودم می گفتم مال بیت المال است و مدیون می شوم. هوا رو به تاریكی (اذان مغرب) بود، نه آبادی دیده می شد و نه درختی بچه ها هم كه همه جلوتر از من رفته بودند. با خود فكر می كردم كه ممكن است شب در بیابان گرگی، سگی یا حیوانی درنده به من حمله كند و یااین كه در تاریكی شب، طرف جبهه عراق بروم، لااقل خشابهایم باشد و بتوانم مقداری مقاومت كنم.
خلاصه دوباره راه افتادم. تا الان حدود 150 متر آمده بودم. از آن جایی كه در پشت جاده موضع گرفته بودیم و برخواستیم راه افتادیم باید حدود چهارصد متر می رفتیم تا به خاكریز و سنگرهایی می رسیدیم. ما اگر می توانستیم به این سنگرها برسیم لااقل از رگبار مسلسل های دشمن در امان بودیم. هرچه به سنگرها نزدیك تر می شدم بیشتر امیدوار می شدم و از خدا می خواستم كه این آخرین لحظات تیر نخورم. بالاخره به سنگرها رسیدم و از خاكریز بالا رفتم سپس آن طرف خاكریز قرار گرفتم. هنوز باورم نمی شد كه چطور من جان سالم به در بردم.
بچه ها صد متری از من جلوتر بودند و هوا هم رو به تاریكی می رفت، می ترسیدم كه در تاریكی بچه ها را گم كنم خیلی داد زدم بالاخره یكی از بچه ها به نام مسعود انصاری ایستاد و من به او رسیدم. چفیه ای داشت به دستم پیچید و با هم رفتیم. از علی حاتمی سراغ گرفتم، گفت: علی از ما جدا شد و با محمد فاضل و چند نفر دیگر از طرف دیگر رفتند و گفتند از این طرف كه ما می رویم به نیروهای ارتش می رسیم. ولی من در اصفهان بودم كه خبر پیدا كردم علی شهید شده است.
بعداً دوباره كه به سوسنگرد برگشتم و از مسعود سراغ علی حاتمی را گرفتم، گفت: علی همان موقع تیر خورد، هنوز به سنگرها نرسیده بودیم كه یك تیر به سرش خورد و افتاد. هم چنین محمد فاضل كه تیر به شكمش خورد.
در هر صورت، آن شب حدود یك ساعت راه رفتیم تا به كرخه كور رسیدیم. ارتش پس از عقب نشینی، آن جا مستقر شده بود. هرچه سراغ گرفتیم نه یك آمبولانسی وجود داشت نه یك خودرو نه یك جیپ كه زخمی ها را ببرند. هرچه بیشتر جلو رفتیم هیچ خودرویی وجود نداشت. از روی پلی كه عراقی ها روی كرخه كور زده بودند گذشتیم، كنار آن پل، جاده ای بود كه یكی گفت جاده جلالیه است، ولی از هركس دیگر كه می پرسیدیم می گفت نمی دانم. بالاخره مسعود به من گفت: « نمی شود كه تو تا صبح این جا بمانی و خون از بدنت برود، اگر می توانی راه بیایی بیا تا برویم بالاخره به یك جایی می رسیم » .راه افتادیم. حدود یك ساعت رفتیم، طرف چپ ما جبهه های عراق بود كه همه اش روشن بود، هنوز منور خاموش نشده، منور دیگری می انداختند. از این جهت خیالمان راحت بود كه به طرف جبهه های عراق نمی رویم، ولی می ترسیدیم كه به گروه كمین عراق در این بیابان برخورد كنیم؛ زیرا، آنها دوربین مادون قرمز داشتند.
در همین حین، صدایی شنیدم، چندنفر فارسی حرف می زدند. آنها هم گروه دیگری بودند كه به فرماندهی كریم، پیش رفته و محاصره شده بودند، تا این كه بعد از دادن چندین شهید توانسته بودند فرار كنند و دو نفر زخمی را - كه می توانستند راه بروند - نیز با خودشان بیاورند. یكی از آنها از بچه های اصفهان بود.
شب آنها را نزدیك كرخه كور دیدیم، چند نفر از بچه های اصفهان هم با آن گروه بودند، همدیگر را از صدا شناختیم و ما نزد آنها رفتیم. می گفتند كه به وسیله بی سیم تماس گرفته ایم و گویا توپخانه همدان این نزدیكی ها مستقر است. حدود ده دقیقه دیگر راه رفتیم، گویا بچه ها منطقه را می شناختند، از طرف راست جاده وارد دشت خاكی شدیم، پس از طی مسافتی حدود صد متر به محل استقرار توپخانه همدان رسیدیم. ساعت حدود هشت شب بود...
منبع: سایت شهید آوینی
ارسال شده: یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۶, ۸:۵۴ ق.ظ
توسط moh-597
تا آن موقع اسم كاتیوشا را نشنیده بودم
خیلی خسته بودم. به حدی كه در همان حیاط سپاه، جایی را پیدا كردم و خوابیدم. چند ساعت بعد، با روحیه ای بهتر به شركت پیش ساخته برگشتیم.
جایی كه به اصطلاح مقر فرماندهی بود، اما هیچ نداشت! باید باز هم به تنهایی نگهبانی می دادیم و از كمبود نیرو و شهادت مظلومانه بچه ها خون دل می خوردیم.
از این كه امكاناتی نداشتیم و دست مان خالی بود زجر می كشیدیم. در چنین شرایطی، كسانی بودند كه ما را مسخره می كردند و سركوفت مان می زدند:
- می خواهید با ژ3 جلوی تانك عراقی ها رو بگیرید؟ شما دیوانه اید!
با ناراحتی و بغض به دشت خیره شده بودم. تا آن جا كه چشم كار می كرد تانك و نفربر عراقی ها دیده می شد. نیروهای زرهی دشمن از سمت چپ جاده اهواز به طرف «كارون» می رفتند و همه جا را – از پلیس راه و پادگان دژ گرفته تا نقاط مختلف شهر – زیر آتش سنگین قرار می دادند. هیچ كس یارای ایستادن نداشت. بسیاری از مردم عادی – بنا، آهنگر، ...- كه با سلاح های كهنه و فرسوده به جبهه آمده بودند، با دیدن سیل تانك ها و نفربرهای دشمن روحیه شان ضعیف شد و رفتند. با نزدیك تر شدن تانك ها، اضطراب و اندوه. هم هر لحظه بیشتر می شد... خدایا، یعنی به همین سادگی بیان توی شهر؟ به همین سادگی خرمشهر سقوط كنه؟
تنها و بدون سلاح ایستاده بودم و به هجوم تانك ها نگاه می كردم. فقط یك بی سیم «پی آرسی 77» داشتم كه آن را روی دوشم بسته بودم. بچه ها از فاصله دور فریاد می زدند:
- بیا سنگر بگیر!
اما دلم نمی آمد كه حتی یك قدم به عقب بردارم. گویی در انتظار كمكی از غیب بودم. در همان حین، دو نفر از مسؤولین تكاورهای نیروی دریایی با یك وانت رسیدند. یكی از آن ها كه لباس شخصی به تن داشت با لهجه تركی پرسید:
- چی شده؟!
- هیچی . نگاه كن ببین چه خبره!
او نگاهی به دشت انداخت و سری تكان داد:
- آه! فلان فلان شده ها چقدر زیادن. این ها دیگه كی ین؟!...
بعد روبه رفیقش كرد و پرسید:
- چكار كنیم؟
اما منتظر جواب نماند و در حالی كه به تانك ها خیره شده بود ادامه داد:
- باید با «كاتیوشا» تماس بگیریم! بیسیم داری؟
- پی آرسی 77 دارم.
- بیا روی ساختمون.
- كجا؟!
- روی این ساختمون...
تا به خود بجنبم او بیسیم را از دوشم در آورد و مثل گربه روی ساختمان پرید ، دوستش هم به دنبالش. من هم با گرفتن دستگیره ای خود را بالا كشاندم. او بلافاصله نقشه ای را باز كرد و با دو قبضه كاتیوشا در آبادان تماس گرفت.
- از پلنگ به ...
و بعد از دادن «گرا» با عصبانیت گفت:
- شما چكار می كنید؟ چرا خوابیده اید ؟ خرمشهر داره سقوط می كنه . آتش كن. هر چه داری بزن شهر داره سقوط می كنه!
ناگهان آتش و دود غلیظی، دقیقاً از روی اولین تانكی كه پیش می آمد بلند شد.
- خیلی خوب... بزن. همون نقطه رو بزن!
باورم نمی شد. اولین بار بود كه اسم «كاتیوشا» را می شنیدم. چیزی نگذشت كه دوباره همان نقطه را كوبیدند. تانك های عراقی از پیشروی خودداری كرده و ایستاده بودند. در همان حین، دو فروند هواپیمای خودی برای بمباران دشمن از راه رسیدند. در چند لحظه ورق برگشت و تانك ها به سرعت مشغول عقب نشینی شده و فرار كردند. این اتفاقات آن چنان برایم عجیب و غیر منتظره بود كه اصلاً نفهمیدم چطور خود را به وسط جاده رساندم. با هیجانی غیر قابل وصف فریاد می زدم:
- الله اكبر، الله اكبر، فرار كردن. عراقی ها فرار كردن...
منبع : ساجد
ارسال شده: دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۶, ۸:۳۵ ق.ظ
توسط moh-597
نارنجک عمل نکرد
در شب عمليات كربلاى ۲ بود كه ستون ما به علت تاريكى بريده شد، در آخر ستون به همراه ده نفر ديگر از بقيه نفرات عقب افتاده و جا مانده بوديم و به علت اينكه راه را بلد نبوديم به كنارى نشستيم.
هنوز عمليات شروع نشده بود و به خاطر اينكه عمليات لو نرود مى بايستى از خود هيچگونه سروصدايى به راه نمى انداختيم. چرا كه عمليات لو مى رفت. ناگهان يكى از بچه ها با عجله جلو آمد و درحالى كه در دستش نارنجكى بود آن را محكم گرفته بود اظهار داشت: كه پيم نارنجكم افتاده است والان است كه منفجر شود. دلهره همه ما رافراگرفته بود. خدايا چه مى شود و چه بايد كرد؟ در اين ميان يكى از بچه ها به نام شهيد مصطفى انصارى جلو آمد و نارنجك را از آن برادر گرفت و به سرعت به گوشه اى دويد. شهيد انصارى مى خواست نارنجك را به زير سينه خود قرار دهد تا اگر منفجر شد به آن صورت صدايى توليد نكند و عمليات لو نرود و در ضمن كسى هم آسيب نبيند. لحظات سختى بود و همه نگران بوديم. نمى دانم آن لحظات چگونه سپرى شد اما همين رابس كه پس از مدتى كه منتظر صداى انفجار بوديم چيزى به گوش مان نرسيد. عجيب بود اما واقعيت داشت نارنجك عمل نكرده بود.
منبع : ساجد