ارسال شده: شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۸:۰۷ ق.ظ
شادكامىها و تلخكامىها
در دوران اسارت گاهى در موقعيتها و مقاطعى قرار مىگرفتيم كه از آن جو محزون و مغموم اردوگاه خارج مىشديم و به خوشحالى و شادىهايى مىرسيديم. گرچه بيشتر ايام، در فشار و تنگى بوديم اما بروز حوادث و رخدادهايى ما را چند صباحى حداقل در عالم خيال از آن وضع خارج مىكرد و به خوشحالى وسرور مؤمنانه مىرساند.
يكى از موارد خوشحالى ما شنيدن خبر پيروزىهاى رزمندگان اسلام در جبههها بود كه ما را با تمام وجود به وجد و سرور مىآورد. اخبارى چون عمليات بيتالمقدس و آزادسازى خرمشهر، فتحالمبين، و الفجر 8 و... به شدت بچهها را تكان مىداد و خوشحالشان مىكرد.
اعياد مذهبى و ملى، مانند ميلاد ائمه اطهار عليهالسلام، عيد فطر و قربان، عيد نوروز، و... از مواردى بود كه براى مدتى بچهها را در عالم شادى و نشاط نگهمىداشت. بچهها در اين مراسم با جمعآورى حانوت (كوپنهاى خريد در اردوگاه) شير، خرما، بيسكويت تهيه مىكردند و با خواندن اشعارى اين روزها را جشن مىگرفتند.
من ده عيد نوروز، در عراق بودم و با ديگر دوستان و اسرا اين عيد سنتى و ملى را جشن مىگرفتيم به ديد و بازديد هم مىرفتيم، روبوسى مىكرديم، اگر دلخورى و گلايهاى داشتيم از اين فرصت براى آشتى و زدودن كينهها استفاده مىكرديم. در عيد فطر و قربان به جماعت نماز مىخوانديم...
اين مسائل در ميان عموم اسرا و در تمام اردوگاهها وجود داشت. اما هر يك از اسرا در دايره زندگى و سلايق و علاقههاى خود غمها، غصهها، شادىها و خوشحالىهاى مختص به خود را داشتند. از آن جمله است رسيدن يك نامه از همسر و فرزندان و بستگان اگر چه توسط سن سرشيپ سانسور مىشد، اما مايه انبساط خاطر و خوشحالى اسرا بود، اما همين مراسلات گاهى موجب آزردگى خاطر مىشد چرا كه فرد با خواندن نامه به ياد گذشتههايش مىافتاد و مىپنداشت كه مىتوانست الان در نزد مادر، پدر، زن و فرزندانش باشد. براى من مدتها نامهاى نمىآمد اما بعضى بچهها كه برايشان نامه مىآمد مسائلى را از داخل ايران پىجو بودند و به ما هم خبر مىدادند كه بسته به نوع خبر خوشحال يا بدحال مىشديم.
براى من بهندرت نامه مىآمد، از هر ده الى بيست نامهاى كه برايم مىفرستادند تنها يكى به دستم مىرسيد. خواندن نامههاى دخترك خردسالم كه با آن ذهنيت و احساس كودكانهاش برايم نامه مىنوشت، ناراحتم مىكرد. بعضى دوستان خيلى احساساتى بودند، با رسيدن يك نامه در آسمان خيال به گذشته و به ايران و نزد زن و فرزندانشان مىرفتند، اما وقتى كه به خود مىآمدند و مىديدند كه در اردوگاه هستند، آه از نهادشان برمىخاست و حزن و اندوهى سنگين آنها را فرامىگرفت.
گاهى اوقات بچهها خوابهايى مىديدند و براى هم توصيف مىكردند كه خيلى اميدواركننده بود. كه موجبات سرگرمى و خوشحالىشان مىشد. مريضى بعضى از بچهها كه دچار بيمارىهاى گوارشى و پيشبينى نشده مىشدند از جمله امورى بود كه اوقات ما را تلخ مىكرد و از اينكه هم رزم خود را در رنج و عذاب مىديدم، خود نيز عذاب مىكشيديم.
حضور سه روزه نمايندگان صليب سرخ در اردوگاه كه در هر دو تا سه ماه يكبار محقق مىشد براى ما خوشحالكننده بود. در اين چند روز، آزادىهايى به دست مىآمد كه قبلاً نبود. از ضرب و شتم و بگير ببندهاى عراقىها خبرى نبود بفهمىنفهمى كمى وضعيت غذا بهتر مىشد و... اين سه روز در ظرف زمانى سه ماه، مانند اين بود كه سر كسى را كه 15 دقيقه به زور و اجبار در زير آب نگهداشتهاند، براى سه ثانيه بيرون آورند تا نفس بكشد. اين سه روز مثل اين سه ثانيه بود كه ما در آن به راحتى و با ولع نفس مىكشيديم. روز اول اختصاص به تبادل اطلاعات و بررسى وضعيت كلى اسراى ايرانى در عراق داشت. اسامى اسرايى كه ثبت نشده بود و ما به نحوى به آن دست پيدا كرده بوديم، در اختيار نمايندگان صليب سرخ قرار مىداديم. روز دوم و سوم هم به طرح مسائل شخصى و ايراد خواستههايى از صليب مىگذشت.
گاهى بچهها عهد مىكردند كه مثلاً در ظرف زمانى خاصى نهجالبلاغه يا قرآن را دوره كنند و يا زبان (عربى يا انگليسى) بياموزند، وقتى كه به قصد و هدف خود مىرسيدند، خوشحال مىشدند و با پول يا فلسى كه داشتند، نقل و نباتى تهيه مىكردند بين بچهها توزيع مىكردند. با اين همه جو اسارت، جو ناراحتكنندهاى بود. هر حالت و وضعيتى كه پيش مىآمد، نتيجهاش اين بود كه ما در عراق اسيريم و پايانى برغم و اندوه و حزن ما نيست و اگر ايمان به خدا نبود، اين وضع تشديد مىشد.
مهر ورزيدن، محبت و ابراز علاقه و مهربانى در ميان بچهها جاى خود را داشت. با اينكه هدف عراقىها بود كه اختلاف، تفرقه و دشمنى را ميان بچهها زياد كنند و براى اين منظور از هر اهرم فشار محروميت و محدوديتى فرو گذار نبودند. ولى بچهها تمرين مىكردند و به مرتبهاى رسيده بودند تا مكارم اخلاق را در هر شرايطى حفظ كنند. به هم عشق مىورزيدند، محبت مىكردند، اگركسى بيمار مىشد گويى تمامى بچهها گروهى بيمار شدهاند، اگر كسى بر اثر موضوع و حادثهاى شاد مىشد شادى تمام بچهها را فرا مىگرفت. واقعاً همه يار و غم خوار هم بودند و از هم حمايت و پشتيبانى مىكردند.
افراد گروههاى ديگر وقتى اين نوع روابط برادرانه و حريمهاى مهرورزى را در ما مىديدند، از آن ناخشنود مىشدند و از روى حسد و بغض و كينه در پى فرصتى بر مىآمدند تا بر اين روابط كه مايه يكپارچگى و يك دلى بچهها بود خدشه وارد كنند.
از نمونههاى مكر و شيطنت گروههاى مخالف مىتوان به وضعيتى كه من به عنوان ارشد گروه (جداى از آن تشكيلات پنهان) انتخاب شده بودم اشاره كنم. درجه من سروان بود و در ميان برادران، افرادى با درجات بالاتر نيز بودند. منافقين، سلطنتطلبها و حتى خلبانها و گاهى مليون، دوستان ما را سرزنش مىكردند با وجود سرهنگ مدارايى، سرگرد محمدى و يا سروان رجبعلى زاده (سه سال از من ارشدتر بود)و...چرا شما خودتان و امورتان را به دست يك سروان و ژاندارم دادهايد و هر چه او مىگويد گوش مىكنيد، آيا اين توهين به شما نيست؟ ولى اين دوستان به خوبى مىدانستند كه آنها از روى حسادت و كينه چنين مىگويند دايه دل سوزتر از مادر شدهاند لذا اصلاً گوش به تبليغات آنها نمىدادند. فقط يك نفر بود كه كمى از اين وضع ناراحت بود كه ناراحتىاش راه به جايى نمىبرد. ولى امثال سرهنگ مدارايى گوشش از اين حرفها پر بود، على آقا (رجبعلى زاده) هم كه جاى خود داشت، سفت، قرص و محكم بود، بدون تزلزل، چنان كه هيچ گاه در طول تمامى اين سالها بين من و ايشان ذرهاى جدايى نيفتاد.
گاهى عناصر مخالف از طريق خود من وارد مىشدند، مىگفتند: تو شجاعى، نترس و بىباك. چرا بايد اين اشخاص كه شجاعتى ندارند، زير چتر تو قايم شوند و تو از آنها حمايت كنى. برخى مواقع علناً به من مىگفتند ما فقط تو را قبول داريم. چرا كه تو هر چه مىگويى عمل مىكنى شعار نمىدهى و حتى بر سر حرف و عقيدهات شكنجه و سختى هم مىبينى ولى تقى و نقى فقط شعار مىدهند واز شجاعت تو استفاده مىكنند.
اين همه ازمكر و حيله آنها بود كه ما وقعى به آن نمىگذاشتيم و مىدانستيم كه وحدت و يك دلى ما، آنها را به اين خدعه وا داشته است، به اين خاطر هيچ گاه دچار تفرق و دودستگى نشديم. “يدالله مع الجماعه” حضرت امير على عليه السلام (در نهجالبلاغه) مىفرمايند كه هر گاه كه گوسفند از گله جدا افتاد، طعمه گرگ شد.
اتفاقيه
بعد از توفيقى كه ايران در عمليات بيتالمقدس به دست آورد و خرمشهر از اشغال دشمن آزاد شد. صدام خود را در تحقق نقشههايش ناكام ديد، لذا تلاشهايى براى تغيير وضعيت عراق در جهان آغاز كرد و مىخواست ايران را به عنوان متجاوز معرفى كند. وقتى در سال 1363 بحث آتشبس را به صورت جدى پيش كشيد. مىخواست قبل از اينكه دير شود و در حالى كه هنوز برترىهايى درصحنههاى نظامى داشت و نقاطى از ايران در دستش بود بر سر ميز مذاكره بنشيند. اما از آنجا كه هنوز زمينهاى زيادى از ايران در دست دشمن بود و هنوز كفه ترازو به لحاظ سياسى و نظامى متعادل نبود و دلايل ديگر، امام حاضر نشدند آتشبس را در اين شرايط بپذيرند.
عراقىها در بازداشتگاهها براى ما چنين تبليغ مىكردند كه ماخواهان توقف جنگ و خونريزى هستيم ولى رهبران ايران آتشبس را نمىپذيرند و... اين تبليغات منفى، تأثير به مراتب منفىترى بين بچهها داشت، شايد روزها اين موضوع دست مايه صحبت و بحث بين آنها بود.
در اين مباحث بازداشتگاهى، طرف اصلى اعتراض و نقد گروهها ما بوديم، كه چرا حضرت امام با آتشبس موافقت نمىكند. ما مىگفتيم در اين زمان كه صدام دم از آتشبس سرداده، هنوز سرزمينهاى زيادى از خاك كشور ما در اشغال نيروهاى عراقى است. صدام در اين وضعيت كه هنوز برترى دارد، مىخواهد ما را به پشت ميز مذاكره بنشاند، ولى من با آشنايى از سابقه دشمن در غرضورزىهايش دارم بانگ مىزنم: خاك بر سر آن ملت و كشورى كه آتشبس را در داخل خاك خودش بپذيرد، و بدانيد آن كشور شكست را پيشاپيش پذيرفته است. حالا گيرم خرمشهر آزاد شده است، اما دشتعباس، مهران، دهلران، و مناطقى ديگر هنوز در اشغال دشمن است، حال چرا در وضعيتى كه جنگ رفتهرفته دارد به نفع ما رقم مىخورد، آتشبس را قبول كنيم و پشت ميز مذاكره بنشينيم، آيا من اسير نبايد سكته كنم، نبايد بپرسم اين چه رژيمى است كه ما داريم، چرا آتشبس را در خانه خود پذيرفت. آتشبس خوب است اما آنجايى كه نقطه صفر مرزى است.
عراقىها در ميان گروههاى ديگر و اسرايى كه از طولانى شدن دوره اسارت خسته شده بودند القاء مىكردند كه شما جنگ افروز هستيد، ما به دنبال آتشبس هستيم و مىخواهيم از جنگ و ويرانى بيشتر جلوگيرى كنيم. عراقىها مىدانستند كه در ميان چه كسانى تبليغ كنند ايشان كسانى بودند كه گذر هر روز از عمرشان در آن اردوگاه برايشان از هر شكنجهاى بدتر بود.
عناصر ضعيف و اسرايى كه غيرخدايى بر اوضاع مىنگريستند و مهمترين مسئله برايشان حفظ خود بود همه چيز را از منظر نفع فردى مىديدند، براى رسيدن به صلح و توافقى كه منجر به آزادى آنها شود روزشمارى مىكردند و دائم پىگير اخبار و وقايع مرتبط با آن بودند، چشم به انتظار بودند كه آيا حركت و ابتكار فلان گروه و مركز جهانى و يا وساطت فلان نخست وزير يا رئيس جمهور درباره خاتمه جنگ به نتيجه خواهد رسيد يا نه؟ اخبار دروغى را كه در روزنامهها مىخواندند به يك ديگر نشان مىدادند ولى ما به اين اقدامات دل نبسته و اعتمادى نداشتيم.
طبيعى بود كه چنين انتظارى، آنها را از درون تهى مىكرد و هر خبرى كه حكايت از مواضع اصولى و محكم حضرت امام داشت، به آنها ضربه مىزد، از اين رو ما را به عنوان تابعين امام، مقصر دانسته بر فشارهايشان مىافزودند. ما در حالى كه چشم اميد به اين رفت و آمدها نداشتيم و بىتفاوت نسبت به آن بوديم اما احتمال، تحقق نتيجه از آن را براى منافع كشور سودمند نمىدانستيم، ما آماده بوديم نه ده سال بلكه بيست سال در اسارت بمانيم، امام را مىشناختيم، ايمان داشتيم كه ايشان موضع غيرحقى كه نشان از ذرهاى نرمش و كرنش و دور از آزادگى باشد اتخاذ نخواهند كرد.
به هر جهت انتشار اخبارى حول محور آتشبس و صلح و سرسختى امام و ايران نسبت به آن در سطح اردوگاه، نوعى فشار روحى براى ما در برداشت، چرا كه مىدانستيم همه اينها دروغ است و واقعيت قضيه روى ديگر سكه دارد كه ما از آن بىخبريم.
افراد گروههاى انحرافى كه ما را به عنوان حاميان امام در اين امر مقصر مىدانستند خواهان توضيح بودند، مىگفتيم: آتشبس در چنين وضعى اين حكم را دارد كه ما دو تا با هم درگير شديم، شما مرا زمين زده و دماغم را خونين و مالين و پيراهنم را پاره كردهايد. در چنين حالى كه من نقش بر زمين شدهام و شما بر سينهام نشستهايد، مىگوييد آتشبس؛دو سه نفر هم براى وساطت آمده مىگويند آتشبس؛ اين صحيح نيست، نمىشود كه تو در موضع قدرت و قوت و من در موضع ضعف باشم، اين وساطتها هم قبول نيست، چرا كه هم ضربهات را زدهاى، هم پيراهنم را پاره و دماغم را خونين كردهاى و بر سينهام نشستهاى، طبيعى است در چنين وضعى كه تو به من مسلط هستى از پايان درگيرى و دعوا راضى باشى، و اگر من در اينحال و وضع به خاتمه دعوا تن در دهم و وساطت را بپذيرم در حقيقت، امضا مىكنم كه به شدت شكست خوردهام و ذليل و اسير تو هستم. اينگونه ختم غائله، توهين است. اما نه! حرف ايران اين است كه ما بلند شويم، من هم تو را زمين بزنم دماغت را خونين و پيراهنت را پاره كنم در توازن و برابرى قرار بگيريم، آن وقت آتشبس را بپذيريم.
آنها مىگفتند عراق حاضر است پول و خسارت بدهد، گاهى عصبانى مىشدم، مىخواستم فرياد بزنم كه چه مىگوييد؟! كشور مرا نابود و لگدمال كرده و به خاك وطنم تجاوز كردهاند، خانوادههاى زيادى را داغدار و نواميس بسيارى را هتك كرده و... آن وقت صحبت از خسارت مىكنند. شايع بود كه عربستان قصد دارد پنج ميليارد دلار از طرف عراق خسارت بدهد، اينها همه توطئه بود و ما مىدانستيم كه آنها مىخواهند امام را در مقابل ملت بدهكار كنند تا بعدها به ما بگويند اين همان امام و رهبرى است كه شما به ايشان علاقه داشتيد و به او عشق مىورزيديد ولى در حالى كه كيلومترها از خاك شما دست دشمن بود، آتشبس را پذيرفت.
مىگفتند عراقى كه خرمشهر را پس داد و مىخواهد غرامت و خسارت را از دست عربستان بدهد، چه فرقى مىكند كه از دست عربستان به ما غرامت بدهد يا خودش مستقيم بپردازد. چرا ايران بيخودى اصرار به اظهار پشيمانى عراق و تنبيه متجاوز مىكند. جواب مىگفتيم عراق، خرمشهر را پس نداد، بلكه پس گرفتيم. ثانياً پول عربستان صرف تقويت نظامى عراق مىشود نه پايان جنگ. ثالثاً اگر عراق اظهار پشيمانى نكند ما چه جوابى در برابر نسلهاى آينده خواهيم داشت؟ چه بگوييم كه عراق آمد، غيرت ما را لكهدار كرد و... حال كه نوبت به انتقام ما شد و مىخواستيم بر آن چيره شويم دست از مبارزه كشيديم و بلند شديم روى هم را بوسيديم! مگر صلح در اين حالت ممكن است؟ پس غيرت ملى ما كجا مىرود، ما نبايد به نسلهاى بعد بدهكار باشيم. امام زير بار اين بدهى نخواهد رفت و نظرشان درباره صدام تغيير نخواهد كرد، پس صلحى در كار نيست مگر اينكه خدا صدام را نابود كند و رژيم بعث از بين برود و دنيا دچار تحول پيشبينى نشدهاى بشود و ما هم از لابه لاى اين تحول بيرون آمده آزاد شويم.
اما پس از هشت سال در تير ماه 1367 امام قطعنامه و به قول عراقىها اتفاقيه 598 را پذيرفت)69(. در اينجا مسائلى است كه بايد با احتياط درباره آن توضيح دهم. مردم واقعاً خسته شده بودند، آنها از ادامه جنگ به حالات مختلف احساس ضرر و خستگى مىكردند، با زبان بىزبانى و به عناوين مختلف به محضر امام مىرساندند كه ما ديگر خسته شدهايم، جنگ بس است.
به نظر من همانطور كه امام على عليهالسلام بنا به اصرار اطرافيان و لشكريانش حكميت راپذيرفت، امام نيز در چنين شرايطى به فراخور زمان قطعنامه را پذيرفت. امت ما هم خسته شده بودند به امام گفتند بس است، امام هم گفت بس است. در بادى امر ما از وقوع اين حادثه خيلى ناراحت شديم تا اينكه پيام امام منتشر شد و ما دريافتيم كه بايد غيظ و بغضمان را نگهداريم و در راههاى خير، مثبت و پيروزى به كار بريم. بغضهاى فروخورده و آينده نگرى امام دو سال بعد نتيجه داد و حقانيت ايران به تمام دنيا ثابت شد. اين وجه سياسىاش بود، اما مرا به عنوان يك افسر و سرباز راضى نمىكرد. گريه هم كردم و ناليدم كه من در عراق دربندم، حاضرم صد سال ديگر هم اينجا بايستم و صد سال ديگر شكنجه و محروميت بكشم ولى جنگ با عزت به پايان رسد.
با تمام احوال ناخوشى كه داشتيم با بچهها صحبت كرديم قرار شد كه به نظر امام گردن نهيم. اگر غيراز اين مىكرديم به خيل خوارج مىپيوستيم و چون در تاريخ صدر اسلام با سابقه خوارج آشنا بوديم از آن ترسيديم و حذر كرديم. مانند امام كه فرمودند من جام زهر را نوشيدم، ما نيز كام و جان خود را به اين زهر آلوديم، دم فرو بستيم، خشم خود فرو خورديم و ناراحتى خود را پنهان كرديم تا خوشحالى دشمن فراهم نشود و آرزوى جدايى ما از رهبر و اماممان را به گور ببرد.
خدا شاهد است كه كام من از آن آتشبس و از آن زهر هنوز تلخ است، ولى امرى را پيشوا و مقتداى ما پذيرفته، آن هم به بهاى زهراگين كردن جانش، ما نيز با دل و جان خريدارش هستيم و و ظيفهاى جز تبعيت نداريم. و اين تبعيت و اطاعت از امام يكى از بزرگترين دستاوردهاى انقلاب در برابر دشمن است، دشمنى كه فاقد هر گونه پايگاهى اجتماعى در ميان مردم است.
به ياد دارم عصر هنگام براى هواخورى در محوطه بوديم كه يك دفعه از بلندگوى اردوگاه خبر پذيرش قطعنامه پخش شد. ابتدا ترديد داشتيم و به حساب حيله، تزوير و شيطنت دشمن گذاشتيم. به تبع پخش اين خبر يك ستوان اطلاعاتى به ميان بچهها آمد و شروع كرد به مصافحه با بچهها كه به قول آنها اتفاقيه پذيرفته شده و ما ديگر جنگى با هم نداريم. بچهها مدام از او راجع به زمان تبادل اسرا مىپرسيدند. او هم به فارسى مىگفت: اگر خدا بخواهد. بچهها هر چه مىپرسيدند، او مىگفت: اگر خدا بخواهد.
بحث پذيرش قطعنامه از سوى ايران به سرعت قوت گرفت و در جرايد آنها منعكس شد. و قطعى شد كه جنگ به پايان رسيده است. به اين ترتيب وضعيت ما از صورت اسير به صورت زندانى تغيير كرد. ديگر از آن شدت و حدت وسختگيرى دشمن كاسته شد. جالب اينكه عراقىها تا آن موقع هر يك از ما را در قالب يكى از آن 6 گروه مىديدند، اما پس از پذيرش قطعنامه، همه را به يك چشم مىنگريستند به حكم اينكه زندانىاند مىگفتند: هذا ضابط ضيوفنا.
هنوز در حالت شوك ناشى از پذيرش قطعنامه بوديم كه متأسفانه از جبههها خبرهاى ناگوار مىرسيد، رزمندگان دچار واخوردگى شده غافلگير شده بودند. عراق توانست در يك تهاجم عظيم، دو لشكر را در خوزستان دور زده و اسير كند)70(. ما آن موقع اطلاعات صحيحى نداشتيم اما از نمايندگان صليب سرخ شنيديم كه از حدود 24 هزار اسير ايرانى ثبت نام كردهاند، اينها همه جوان، سرباز، افسر، نظامى و بسيجى بودند.
پخش خبر اين واخوردگى و اسارت وسيع نيروهاى ايرانى از طرف عراقىها و بعد تأييد آن از طرف صليب سرخ، حكايت ازيك فاجعه نظامى داشت. بدون شك عراقىها با برنامه، اين تهاجم جديد را آغاز كرده بودند تا توازنى در تعداد اسرا پيش آيد)71(. اگر در وضعيت قبلى جنگ خاتمه مىيافت به هيچ وجه تعداد اسراى ايرانى با تعداد اسراى عراقى برابرى نداشت، ايران سه برابر بيشتر از عراق اسير داشت. با تهاجم جديد عراق، آنقدر از ايران اسير گرفته شد كه اردوگاههاى داخل عراق گنجايش نگهدارى اين تعداد اسير را نداشت. حتى فرصت و توان جابه جايى آنها را نداشتند، لذا در كمى عقبتر از خط مقدم چادرهايى را بر پا كرده اسراى جديد را در آن چادرها جا داده بودند.
اين قضيه واقعاً براى من ناراحتكننده بود. زيرا پس از گذشت اين همه سال از آن حادثه تلخ، هنوز هم پاسخ مناسب داده نشده است. واقعاً نمىدانم در سلسله مراتب فرماندهى نظامى در ارتش و سپاه چه تحولى ايجاد شده بود كه پس از آتشبس، دشمن به راحتى توانست دو لشكر را دور بزند و نيروهايش را به اسارت بگيرد. مىبايست حداقل براى مقصرين، دادگاه صحرايى تشكيل مىشد كه نشد.
آتشبس به معناى غفلت از دشمن نيست و بايد از طريق سلسله مراتب فرماندهى نظامى به پايينترين ردهبرسد كه همان خط اول (سرباز درجهدار و افسر) است، نه اينكه اول پايينترين رده آن را دريافت و اجرا كنند، ونتيجه آن شود كه تعداد اسراى ايران در عراق از 16 هزار نفر به 40 هزار نفر برسد. چرا مرز بايد اينقدر باز و مرزداران سست و بىحال شوند كه اين چنين به اسارت برده شوند. به هر روى بايد اين مسئله بررسى شود، مسئلهاى قابل تأمل و تعمق و البته لاينحل است، حداقل براى من لاينحل مانده است.
در دوران اسارت گاهى در موقعيتها و مقاطعى قرار مىگرفتيم كه از آن جو محزون و مغموم اردوگاه خارج مىشديم و به خوشحالى و شادىهايى مىرسيديم. گرچه بيشتر ايام، در فشار و تنگى بوديم اما بروز حوادث و رخدادهايى ما را چند صباحى حداقل در عالم خيال از آن وضع خارج مىكرد و به خوشحالى وسرور مؤمنانه مىرساند.
يكى از موارد خوشحالى ما شنيدن خبر پيروزىهاى رزمندگان اسلام در جبههها بود كه ما را با تمام وجود به وجد و سرور مىآورد. اخبارى چون عمليات بيتالمقدس و آزادسازى خرمشهر، فتحالمبين، و الفجر 8 و... به شدت بچهها را تكان مىداد و خوشحالشان مىكرد.
اعياد مذهبى و ملى، مانند ميلاد ائمه اطهار عليهالسلام، عيد فطر و قربان، عيد نوروز، و... از مواردى بود كه براى مدتى بچهها را در عالم شادى و نشاط نگهمىداشت. بچهها در اين مراسم با جمعآورى حانوت (كوپنهاى خريد در اردوگاه) شير، خرما، بيسكويت تهيه مىكردند و با خواندن اشعارى اين روزها را جشن مىگرفتند.
من ده عيد نوروز، در عراق بودم و با ديگر دوستان و اسرا اين عيد سنتى و ملى را جشن مىگرفتيم به ديد و بازديد هم مىرفتيم، روبوسى مىكرديم، اگر دلخورى و گلايهاى داشتيم از اين فرصت براى آشتى و زدودن كينهها استفاده مىكرديم. در عيد فطر و قربان به جماعت نماز مىخوانديم...
اين مسائل در ميان عموم اسرا و در تمام اردوگاهها وجود داشت. اما هر يك از اسرا در دايره زندگى و سلايق و علاقههاى خود غمها، غصهها، شادىها و خوشحالىهاى مختص به خود را داشتند. از آن جمله است رسيدن يك نامه از همسر و فرزندان و بستگان اگر چه توسط سن سرشيپ سانسور مىشد، اما مايه انبساط خاطر و خوشحالى اسرا بود، اما همين مراسلات گاهى موجب آزردگى خاطر مىشد چرا كه فرد با خواندن نامه به ياد گذشتههايش مىافتاد و مىپنداشت كه مىتوانست الان در نزد مادر، پدر، زن و فرزندانش باشد. براى من مدتها نامهاى نمىآمد اما بعضى بچهها كه برايشان نامه مىآمد مسائلى را از داخل ايران پىجو بودند و به ما هم خبر مىدادند كه بسته به نوع خبر خوشحال يا بدحال مىشديم.
براى من بهندرت نامه مىآمد، از هر ده الى بيست نامهاى كه برايم مىفرستادند تنها يكى به دستم مىرسيد. خواندن نامههاى دخترك خردسالم كه با آن ذهنيت و احساس كودكانهاش برايم نامه مىنوشت، ناراحتم مىكرد. بعضى دوستان خيلى احساساتى بودند، با رسيدن يك نامه در آسمان خيال به گذشته و به ايران و نزد زن و فرزندانشان مىرفتند، اما وقتى كه به خود مىآمدند و مىديدند كه در اردوگاه هستند، آه از نهادشان برمىخاست و حزن و اندوهى سنگين آنها را فرامىگرفت.
گاهى اوقات بچهها خوابهايى مىديدند و براى هم توصيف مىكردند كه خيلى اميدواركننده بود. كه موجبات سرگرمى و خوشحالىشان مىشد. مريضى بعضى از بچهها كه دچار بيمارىهاى گوارشى و پيشبينى نشده مىشدند از جمله امورى بود كه اوقات ما را تلخ مىكرد و از اينكه هم رزم خود را در رنج و عذاب مىديدم، خود نيز عذاب مىكشيديم.
حضور سه روزه نمايندگان صليب سرخ در اردوگاه كه در هر دو تا سه ماه يكبار محقق مىشد براى ما خوشحالكننده بود. در اين چند روز، آزادىهايى به دست مىآمد كه قبلاً نبود. از ضرب و شتم و بگير ببندهاى عراقىها خبرى نبود بفهمىنفهمى كمى وضعيت غذا بهتر مىشد و... اين سه روز در ظرف زمانى سه ماه، مانند اين بود كه سر كسى را كه 15 دقيقه به زور و اجبار در زير آب نگهداشتهاند، براى سه ثانيه بيرون آورند تا نفس بكشد. اين سه روز مثل اين سه ثانيه بود كه ما در آن به راحتى و با ولع نفس مىكشيديم. روز اول اختصاص به تبادل اطلاعات و بررسى وضعيت كلى اسراى ايرانى در عراق داشت. اسامى اسرايى كه ثبت نشده بود و ما به نحوى به آن دست پيدا كرده بوديم، در اختيار نمايندگان صليب سرخ قرار مىداديم. روز دوم و سوم هم به طرح مسائل شخصى و ايراد خواستههايى از صليب مىگذشت.
گاهى بچهها عهد مىكردند كه مثلاً در ظرف زمانى خاصى نهجالبلاغه يا قرآن را دوره كنند و يا زبان (عربى يا انگليسى) بياموزند، وقتى كه به قصد و هدف خود مىرسيدند، خوشحال مىشدند و با پول يا فلسى كه داشتند، نقل و نباتى تهيه مىكردند بين بچهها توزيع مىكردند. با اين همه جو اسارت، جو ناراحتكنندهاى بود. هر حالت و وضعيتى كه پيش مىآمد، نتيجهاش اين بود كه ما در عراق اسيريم و پايانى برغم و اندوه و حزن ما نيست و اگر ايمان به خدا نبود، اين وضع تشديد مىشد.
مهر ورزيدن، محبت و ابراز علاقه و مهربانى در ميان بچهها جاى خود را داشت. با اينكه هدف عراقىها بود كه اختلاف، تفرقه و دشمنى را ميان بچهها زياد كنند و براى اين منظور از هر اهرم فشار محروميت و محدوديتى فرو گذار نبودند. ولى بچهها تمرين مىكردند و به مرتبهاى رسيده بودند تا مكارم اخلاق را در هر شرايطى حفظ كنند. به هم عشق مىورزيدند، محبت مىكردند، اگركسى بيمار مىشد گويى تمامى بچهها گروهى بيمار شدهاند، اگر كسى بر اثر موضوع و حادثهاى شاد مىشد شادى تمام بچهها را فرا مىگرفت. واقعاً همه يار و غم خوار هم بودند و از هم حمايت و پشتيبانى مىكردند.
افراد گروههاى ديگر وقتى اين نوع روابط برادرانه و حريمهاى مهرورزى را در ما مىديدند، از آن ناخشنود مىشدند و از روى حسد و بغض و كينه در پى فرصتى بر مىآمدند تا بر اين روابط كه مايه يكپارچگى و يك دلى بچهها بود خدشه وارد كنند.
از نمونههاى مكر و شيطنت گروههاى مخالف مىتوان به وضعيتى كه من به عنوان ارشد گروه (جداى از آن تشكيلات پنهان) انتخاب شده بودم اشاره كنم. درجه من سروان بود و در ميان برادران، افرادى با درجات بالاتر نيز بودند. منافقين، سلطنتطلبها و حتى خلبانها و گاهى مليون، دوستان ما را سرزنش مىكردند با وجود سرهنگ مدارايى، سرگرد محمدى و يا سروان رجبعلى زاده (سه سال از من ارشدتر بود)و...چرا شما خودتان و امورتان را به دست يك سروان و ژاندارم دادهايد و هر چه او مىگويد گوش مىكنيد، آيا اين توهين به شما نيست؟ ولى اين دوستان به خوبى مىدانستند كه آنها از روى حسادت و كينه چنين مىگويند دايه دل سوزتر از مادر شدهاند لذا اصلاً گوش به تبليغات آنها نمىدادند. فقط يك نفر بود كه كمى از اين وضع ناراحت بود كه ناراحتىاش راه به جايى نمىبرد. ولى امثال سرهنگ مدارايى گوشش از اين حرفها پر بود، على آقا (رجبعلى زاده) هم كه جاى خود داشت، سفت، قرص و محكم بود، بدون تزلزل، چنان كه هيچ گاه در طول تمامى اين سالها بين من و ايشان ذرهاى جدايى نيفتاد.
گاهى عناصر مخالف از طريق خود من وارد مىشدند، مىگفتند: تو شجاعى، نترس و بىباك. چرا بايد اين اشخاص كه شجاعتى ندارند، زير چتر تو قايم شوند و تو از آنها حمايت كنى. برخى مواقع علناً به من مىگفتند ما فقط تو را قبول داريم. چرا كه تو هر چه مىگويى عمل مىكنى شعار نمىدهى و حتى بر سر حرف و عقيدهات شكنجه و سختى هم مىبينى ولى تقى و نقى فقط شعار مىدهند واز شجاعت تو استفاده مىكنند.
اين همه ازمكر و حيله آنها بود كه ما وقعى به آن نمىگذاشتيم و مىدانستيم كه وحدت و يك دلى ما، آنها را به اين خدعه وا داشته است، به اين خاطر هيچ گاه دچار تفرق و دودستگى نشديم. “يدالله مع الجماعه” حضرت امير على عليه السلام (در نهجالبلاغه) مىفرمايند كه هر گاه كه گوسفند از گله جدا افتاد، طعمه گرگ شد.
اتفاقيه
بعد از توفيقى كه ايران در عمليات بيتالمقدس به دست آورد و خرمشهر از اشغال دشمن آزاد شد. صدام خود را در تحقق نقشههايش ناكام ديد، لذا تلاشهايى براى تغيير وضعيت عراق در جهان آغاز كرد و مىخواست ايران را به عنوان متجاوز معرفى كند. وقتى در سال 1363 بحث آتشبس را به صورت جدى پيش كشيد. مىخواست قبل از اينكه دير شود و در حالى كه هنوز برترىهايى درصحنههاى نظامى داشت و نقاطى از ايران در دستش بود بر سر ميز مذاكره بنشيند. اما از آنجا كه هنوز زمينهاى زيادى از ايران در دست دشمن بود و هنوز كفه ترازو به لحاظ سياسى و نظامى متعادل نبود و دلايل ديگر، امام حاضر نشدند آتشبس را در اين شرايط بپذيرند.
عراقىها در بازداشتگاهها براى ما چنين تبليغ مىكردند كه ماخواهان توقف جنگ و خونريزى هستيم ولى رهبران ايران آتشبس را نمىپذيرند و... اين تبليغات منفى، تأثير به مراتب منفىترى بين بچهها داشت، شايد روزها اين موضوع دست مايه صحبت و بحث بين آنها بود.
در اين مباحث بازداشتگاهى، طرف اصلى اعتراض و نقد گروهها ما بوديم، كه چرا حضرت امام با آتشبس موافقت نمىكند. ما مىگفتيم در اين زمان كه صدام دم از آتشبس سرداده، هنوز سرزمينهاى زيادى از خاك كشور ما در اشغال نيروهاى عراقى است. صدام در اين وضعيت كه هنوز برترى دارد، مىخواهد ما را به پشت ميز مذاكره بنشاند، ولى من با آشنايى از سابقه دشمن در غرضورزىهايش دارم بانگ مىزنم: خاك بر سر آن ملت و كشورى كه آتشبس را در داخل خاك خودش بپذيرد، و بدانيد آن كشور شكست را پيشاپيش پذيرفته است. حالا گيرم خرمشهر آزاد شده است، اما دشتعباس، مهران، دهلران، و مناطقى ديگر هنوز در اشغال دشمن است، حال چرا در وضعيتى كه جنگ رفتهرفته دارد به نفع ما رقم مىخورد، آتشبس را قبول كنيم و پشت ميز مذاكره بنشينيم، آيا من اسير نبايد سكته كنم، نبايد بپرسم اين چه رژيمى است كه ما داريم، چرا آتشبس را در خانه خود پذيرفت. آتشبس خوب است اما آنجايى كه نقطه صفر مرزى است.
عراقىها در ميان گروههاى ديگر و اسرايى كه از طولانى شدن دوره اسارت خسته شده بودند القاء مىكردند كه شما جنگ افروز هستيد، ما به دنبال آتشبس هستيم و مىخواهيم از جنگ و ويرانى بيشتر جلوگيرى كنيم. عراقىها مىدانستند كه در ميان چه كسانى تبليغ كنند ايشان كسانى بودند كه گذر هر روز از عمرشان در آن اردوگاه برايشان از هر شكنجهاى بدتر بود.
عناصر ضعيف و اسرايى كه غيرخدايى بر اوضاع مىنگريستند و مهمترين مسئله برايشان حفظ خود بود همه چيز را از منظر نفع فردى مىديدند، براى رسيدن به صلح و توافقى كه منجر به آزادى آنها شود روزشمارى مىكردند و دائم پىگير اخبار و وقايع مرتبط با آن بودند، چشم به انتظار بودند كه آيا حركت و ابتكار فلان گروه و مركز جهانى و يا وساطت فلان نخست وزير يا رئيس جمهور درباره خاتمه جنگ به نتيجه خواهد رسيد يا نه؟ اخبار دروغى را كه در روزنامهها مىخواندند به يك ديگر نشان مىدادند ولى ما به اين اقدامات دل نبسته و اعتمادى نداشتيم.
طبيعى بود كه چنين انتظارى، آنها را از درون تهى مىكرد و هر خبرى كه حكايت از مواضع اصولى و محكم حضرت امام داشت، به آنها ضربه مىزد، از اين رو ما را به عنوان تابعين امام، مقصر دانسته بر فشارهايشان مىافزودند. ما در حالى كه چشم اميد به اين رفت و آمدها نداشتيم و بىتفاوت نسبت به آن بوديم اما احتمال، تحقق نتيجه از آن را براى منافع كشور سودمند نمىدانستيم، ما آماده بوديم نه ده سال بلكه بيست سال در اسارت بمانيم، امام را مىشناختيم، ايمان داشتيم كه ايشان موضع غيرحقى كه نشان از ذرهاى نرمش و كرنش و دور از آزادگى باشد اتخاذ نخواهند كرد.
به هر جهت انتشار اخبارى حول محور آتشبس و صلح و سرسختى امام و ايران نسبت به آن در سطح اردوگاه، نوعى فشار روحى براى ما در برداشت، چرا كه مىدانستيم همه اينها دروغ است و واقعيت قضيه روى ديگر سكه دارد كه ما از آن بىخبريم.
افراد گروههاى انحرافى كه ما را به عنوان حاميان امام در اين امر مقصر مىدانستند خواهان توضيح بودند، مىگفتيم: آتشبس در چنين وضعى اين حكم را دارد كه ما دو تا با هم درگير شديم، شما مرا زمين زده و دماغم را خونين و مالين و پيراهنم را پاره كردهايد. در چنين حالى كه من نقش بر زمين شدهام و شما بر سينهام نشستهايد، مىگوييد آتشبس؛دو سه نفر هم براى وساطت آمده مىگويند آتشبس؛ اين صحيح نيست، نمىشود كه تو در موضع قدرت و قوت و من در موضع ضعف باشم، اين وساطتها هم قبول نيست، چرا كه هم ضربهات را زدهاى، هم پيراهنم را پاره و دماغم را خونين كردهاى و بر سينهام نشستهاى، طبيعى است در چنين وضعى كه تو به من مسلط هستى از پايان درگيرى و دعوا راضى باشى، و اگر من در اينحال و وضع به خاتمه دعوا تن در دهم و وساطت را بپذيرم در حقيقت، امضا مىكنم كه به شدت شكست خوردهام و ذليل و اسير تو هستم. اينگونه ختم غائله، توهين است. اما نه! حرف ايران اين است كه ما بلند شويم، من هم تو را زمين بزنم دماغت را خونين و پيراهنت را پاره كنم در توازن و برابرى قرار بگيريم، آن وقت آتشبس را بپذيريم.
آنها مىگفتند عراق حاضر است پول و خسارت بدهد، گاهى عصبانى مىشدم، مىخواستم فرياد بزنم كه چه مىگوييد؟! كشور مرا نابود و لگدمال كرده و به خاك وطنم تجاوز كردهاند، خانوادههاى زيادى را داغدار و نواميس بسيارى را هتك كرده و... آن وقت صحبت از خسارت مىكنند. شايع بود كه عربستان قصد دارد پنج ميليارد دلار از طرف عراق خسارت بدهد، اينها همه توطئه بود و ما مىدانستيم كه آنها مىخواهند امام را در مقابل ملت بدهكار كنند تا بعدها به ما بگويند اين همان امام و رهبرى است كه شما به ايشان علاقه داشتيد و به او عشق مىورزيديد ولى در حالى كه كيلومترها از خاك شما دست دشمن بود، آتشبس را پذيرفت.
مىگفتند عراقى كه خرمشهر را پس داد و مىخواهد غرامت و خسارت را از دست عربستان بدهد، چه فرقى مىكند كه از دست عربستان به ما غرامت بدهد يا خودش مستقيم بپردازد. چرا ايران بيخودى اصرار به اظهار پشيمانى عراق و تنبيه متجاوز مىكند. جواب مىگفتيم عراق، خرمشهر را پس نداد، بلكه پس گرفتيم. ثانياً پول عربستان صرف تقويت نظامى عراق مىشود نه پايان جنگ. ثالثاً اگر عراق اظهار پشيمانى نكند ما چه جوابى در برابر نسلهاى آينده خواهيم داشت؟ چه بگوييم كه عراق آمد، غيرت ما را لكهدار كرد و... حال كه نوبت به انتقام ما شد و مىخواستيم بر آن چيره شويم دست از مبارزه كشيديم و بلند شديم روى هم را بوسيديم! مگر صلح در اين حالت ممكن است؟ پس غيرت ملى ما كجا مىرود، ما نبايد به نسلهاى بعد بدهكار باشيم. امام زير بار اين بدهى نخواهد رفت و نظرشان درباره صدام تغيير نخواهد كرد، پس صلحى در كار نيست مگر اينكه خدا صدام را نابود كند و رژيم بعث از بين برود و دنيا دچار تحول پيشبينى نشدهاى بشود و ما هم از لابه لاى اين تحول بيرون آمده آزاد شويم.
اما پس از هشت سال در تير ماه 1367 امام قطعنامه و به قول عراقىها اتفاقيه 598 را پذيرفت)69(. در اينجا مسائلى است كه بايد با احتياط درباره آن توضيح دهم. مردم واقعاً خسته شده بودند، آنها از ادامه جنگ به حالات مختلف احساس ضرر و خستگى مىكردند، با زبان بىزبانى و به عناوين مختلف به محضر امام مىرساندند كه ما ديگر خسته شدهايم، جنگ بس است.
به نظر من همانطور كه امام على عليهالسلام بنا به اصرار اطرافيان و لشكريانش حكميت راپذيرفت، امام نيز در چنين شرايطى به فراخور زمان قطعنامه را پذيرفت. امت ما هم خسته شده بودند به امام گفتند بس است، امام هم گفت بس است. در بادى امر ما از وقوع اين حادثه خيلى ناراحت شديم تا اينكه پيام امام منتشر شد و ما دريافتيم كه بايد غيظ و بغضمان را نگهداريم و در راههاى خير، مثبت و پيروزى به كار بريم. بغضهاى فروخورده و آينده نگرى امام دو سال بعد نتيجه داد و حقانيت ايران به تمام دنيا ثابت شد. اين وجه سياسىاش بود، اما مرا به عنوان يك افسر و سرباز راضى نمىكرد. گريه هم كردم و ناليدم كه من در عراق دربندم، حاضرم صد سال ديگر هم اينجا بايستم و صد سال ديگر شكنجه و محروميت بكشم ولى جنگ با عزت به پايان رسد.
با تمام احوال ناخوشى كه داشتيم با بچهها صحبت كرديم قرار شد كه به نظر امام گردن نهيم. اگر غيراز اين مىكرديم به خيل خوارج مىپيوستيم و چون در تاريخ صدر اسلام با سابقه خوارج آشنا بوديم از آن ترسيديم و حذر كرديم. مانند امام كه فرمودند من جام زهر را نوشيدم، ما نيز كام و جان خود را به اين زهر آلوديم، دم فرو بستيم، خشم خود فرو خورديم و ناراحتى خود را پنهان كرديم تا خوشحالى دشمن فراهم نشود و آرزوى جدايى ما از رهبر و اماممان را به گور ببرد.
خدا شاهد است كه كام من از آن آتشبس و از آن زهر هنوز تلخ است، ولى امرى را پيشوا و مقتداى ما پذيرفته، آن هم به بهاى زهراگين كردن جانش، ما نيز با دل و جان خريدارش هستيم و و ظيفهاى جز تبعيت نداريم. و اين تبعيت و اطاعت از امام يكى از بزرگترين دستاوردهاى انقلاب در برابر دشمن است، دشمنى كه فاقد هر گونه پايگاهى اجتماعى در ميان مردم است.
به ياد دارم عصر هنگام براى هواخورى در محوطه بوديم كه يك دفعه از بلندگوى اردوگاه خبر پذيرش قطعنامه پخش شد. ابتدا ترديد داشتيم و به حساب حيله، تزوير و شيطنت دشمن گذاشتيم. به تبع پخش اين خبر يك ستوان اطلاعاتى به ميان بچهها آمد و شروع كرد به مصافحه با بچهها كه به قول آنها اتفاقيه پذيرفته شده و ما ديگر جنگى با هم نداريم. بچهها مدام از او راجع به زمان تبادل اسرا مىپرسيدند. او هم به فارسى مىگفت: اگر خدا بخواهد. بچهها هر چه مىپرسيدند، او مىگفت: اگر خدا بخواهد.
بحث پذيرش قطعنامه از سوى ايران به سرعت قوت گرفت و در جرايد آنها منعكس شد. و قطعى شد كه جنگ به پايان رسيده است. به اين ترتيب وضعيت ما از صورت اسير به صورت زندانى تغيير كرد. ديگر از آن شدت و حدت وسختگيرى دشمن كاسته شد. جالب اينكه عراقىها تا آن موقع هر يك از ما را در قالب يكى از آن 6 گروه مىديدند، اما پس از پذيرش قطعنامه، همه را به يك چشم مىنگريستند به حكم اينكه زندانىاند مىگفتند: هذا ضابط ضيوفنا.
هنوز در حالت شوك ناشى از پذيرش قطعنامه بوديم كه متأسفانه از جبههها خبرهاى ناگوار مىرسيد، رزمندگان دچار واخوردگى شده غافلگير شده بودند. عراق توانست در يك تهاجم عظيم، دو لشكر را در خوزستان دور زده و اسير كند)70(. ما آن موقع اطلاعات صحيحى نداشتيم اما از نمايندگان صليب سرخ شنيديم كه از حدود 24 هزار اسير ايرانى ثبت نام كردهاند، اينها همه جوان، سرباز، افسر، نظامى و بسيجى بودند.
پخش خبر اين واخوردگى و اسارت وسيع نيروهاى ايرانى از طرف عراقىها و بعد تأييد آن از طرف صليب سرخ، حكايت ازيك فاجعه نظامى داشت. بدون شك عراقىها با برنامه، اين تهاجم جديد را آغاز كرده بودند تا توازنى در تعداد اسرا پيش آيد)71(. اگر در وضعيت قبلى جنگ خاتمه مىيافت به هيچ وجه تعداد اسراى ايرانى با تعداد اسراى عراقى برابرى نداشت، ايران سه برابر بيشتر از عراق اسير داشت. با تهاجم جديد عراق، آنقدر از ايران اسير گرفته شد كه اردوگاههاى داخل عراق گنجايش نگهدارى اين تعداد اسير را نداشت. حتى فرصت و توان جابه جايى آنها را نداشتند، لذا در كمى عقبتر از خط مقدم چادرهايى را بر پا كرده اسراى جديد را در آن چادرها جا داده بودند.
اين قضيه واقعاً براى من ناراحتكننده بود. زيرا پس از گذشت اين همه سال از آن حادثه تلخ، هنوز هم پاسخ مناسب داده نشده است. واقعاً نمىدانم در سلسله مراتب فرماندهى نظامى در ارتش و سپاه چه تحولى ايجاد شده بود كه پس از آتشبس، دشمن به راحتى توانست دو لشكر را دور بزند و نيروهايش را به اسارت بگيرد. مىبايست حداقل براى مقصرين، دادگاه صحرايى تشكيل مىشد كه نشد.
آتشبس به معناى غفلت از دشمن نيست و بايد از طريق سلسله مراتب فرماندهى نظامى به پايينترين ردهبرسد كه همان خط اول (سرباز درجهدار و افسر) است، نه اينكه اول پايينترين رده آن را دريافت و اجرا كنند، ونتيجه آن شود كه تعداد اسراى ايران در عراق از 16 هزار نفر به 40 هزار نفر برسد. چرا مرز بايد اينقدر باز و مرزداران سست و بىحال شوند كه اين چنين به اسارت برده شوند. به هر روى بايد اين مسئله بررسى شود، مسئلهاى قابل تأمل و تعمق و البته لاينحل است، حداقل براى من لاينحل مانده است.