شب های بی مهتاب
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
شب های بی مهتاب
مطالب اين بخش بر گرفته از كتاب خاطرات سرهنگ آزاده شهابالدين شهبازي است از ابتداي جنگ و زمان اسارت مي باشد
[External Link Removed for Guests]
فصل اول
ناآرامىهاى قبل از جنگ در نوار مرزى
من تا تير 1358 در كهنوج بودم، اما پس از بروز ناآرامىهايى كه عوامل ضدانقلاب در كردستان و خوزستان به وجود آورده بودند، داوطلب شدم تا در يكى از اين دو منطقه خدمت كنم. با تقاضاى انتقالم به كردستان موافقت شد. ابتدا به سنندج و سپس به پاوه رفتم ولى در ميانه راه خبر دادند، عوامل ضدانقلاب عقب نشسته شهر به دست نيروهاى حزبالّهى افتاده است و نيازى به نيروهايى كه از ژاندارمرى آمدهاند، نيست. از اين پيروزى خوشحال شديم و از همان وسط راه بازگشتيم.
درخواست دوم من اعزام به خوزستان بود، با نبود نياز در كردستان به سوى خوزستان گسيل شدم. در خوزستان به فرماندهى گروهان هويزه گمارده شدم. همين موقع تحركات منافقانه و مذبوحانه منافقين آغاز شد كه ساز نفاق و تجزيه را در اين مناطق كوك مىكردند. دستگاه تبليغاتى آنها فعال شده بود و هر روز در شهر، كتاب و بولتن پخش مىكردند. تحركات شيطنتآميز آنها موجب بروز دردسرها و گرفتارىهايى براى مردم ساكن نوار مرزى شده بود.من وظيفه داشتم در برابر اقدامات آنها بايستم لذا كتابها، نوارها، عكسها و بولتنهاى آنان را در هر جا و نزد هر كس كه مىيافتم، ضبط و جمع آورى مىكردم. به اين دليل آنها نسبت به من كينه داشتند و تبليغات منفى شديدى عليه من به پا كردند، در بولتنهاى خود مىنوشتند”فلانى يك دژخيم است، او افسر زمان شاه است! از او انتظار انقلابى بودن نمىرود و...” اما بچههاى پيرو خط امام كه در آنجا حضور داشتند، من و عملكردم را از نزديك مىديدند و از من دفاع مىكردند.
در شهريور 1358 چند روز به مرخصى رفتم و مقدمات ازدواجم را فراهم كردم. همسر دلخواهم را انتخاب نموده جشن سادهاى گرفتيم. همسرم پذيرفت كه با من به خوزستان بيايد. در ميان باغ بزرگى كه به چهار ديوارى محصور بود، سه ويلا قرار داشت كه دو دستگاه آن در اختيار شهردار و رئيس پاسگاه سوسنگرد بود. سومين ويلا را هم در اختيار من و خانوادهام گذاشتند و ما زندگى مشترك خود را در آنجا شروع كرديم.
علاوه بر شعلهور شدن آتش نفاق و جدايى در مناطق مرزى كه منافقين به آن دامن مىزدند، در مهر 1358 تحركات مشكوكى از سوى عراق مشاهده مىشد كه خبر از درگيرى گستردهاى مىداد. با شدت يافتن تحركات عراقىها در نوار مرزى و نقل و انتقال نيروها، تجهيزات و ادوات آنها توجه ما كاملا به سوى نوار مرزى معطوف شد.
در منطقه هويزه حدود چهارده پاسگاه ژاندارمرى بود كه ده تاى آن در نوار مرزى بود و من وظيفه داشتم با استفاده از آنها، نوار مرزى را شديداً تحت كنترل و مراقبت بگيرم. دائم ميان اين چهارده پاسگاه در حال رفتوآمد بودم و شبوروز درگير مسائل آنها بودم. از پنج صبح بيرون مىرفتم و تا ساعت يازده شب به خانه برنمىگشتم در حالى كه من تازه ازدواج كرده بودم. دوستان به شوخى به ماه عسل ما ماه جنگ مىگفتند.
انقلاب تازه پيروز شده بود من هم جوان، پر شور و سرحال بودم. خستگى برايم معنى و مفهومى نداشت. مىدانستم كه انقلاب نو پاى ما نياز دارد كه با دل و جان برايش كار كنيم. كارهاى زيادى بود كه بايد انجام مىشد. خرابىهاى زيادى از رژيم باقى بود كه بايد ترميم مىشد. در عين حال تحركات عراقىها از نقل و انتقال نيروها فراتر رفت و هرازگاهى يك ضربه به ما مىزدند، لازم بود كه ما بيش از گذشته هوشيار باشيم. ضربات و حملات كوچك و كوتاه آنها را جواب نمىگذاشتيم، نمىخواستيم كه آنها فكر كنند ما در موضع ضعف هستيم. اگر “عراقىها” ضربه به ما مىزدند، شب بعد جبران مىكرديم. حركت ما تدافعى بود، هيچ وقت از طرف ما حملهاى به آنها نشد و ما شروعكننده هيچ حركتى نبوديم.
بچّههاى زيادى از “اهواز” و مناطق مختلف “خوزستان” و ساير مناطق كشور به كمك ما مىآمدند. رهبرى نيروهاى نامنظم به عهده دكتر مصطفى چمران بود. اگر نياز بود تا حمله دو شب قبل يكى از پاسگاههاى عراق جبران شود، اين نيروها كه تعدادشان زياد بود، داوطلبانه به كمك ما مىآمدند و از روحيه خيلى خوبى هم بر خوردار بودند.
با اينكه چهارده پاسگاه تحت فرماندهى من بود و سلاح كافى براى حمله و يك دستگاه نفربر در اختيار داشتيم اما به ذهنم خطور نكرد كه ما براى لحظهاى وارد خاك عراق شويم و دو سانت خاك آنجا را اشغال كنيم. در جلساتى كه در هنگ سوسنگرد داشتيم و يا به اهواز مىرفتيم، فرمانده هنگ و مسؤولين استان حتى يك بار نگفتند قصد ما تهاجم و تصرف فلان نقطه يا پاسگاه است. بلكه هميشه از اين اقدام بر حذر و فقط به دفاع و كنترل اوضاع توصيه مىشديم .
علىرغم تبليغات سوئى كه در سطح دنيا صورت مىگرفت مبنى بر اينكه منظور ايران از صدور انقلاب، لشكركشى به خاك عراق، تعيين حاكم آن و بعد فتح ساير كشورهاى عربى است ولى من كه آن موقع در خط اول بودم و 15 شهريور 58 تا مرداد 59 به ميزان 70 كيلومتر نوار مرزى ايران را در اختيار و تحت كنترل داشتم و به طور مستقيم فرمانده 14 پاسگاه در هويزه بودم، از شخص و يا مقامى دستورى نگرفتم كه شما آن پاسگاه را اشغال كن، اگر آنطور كه رسانههاى غربى و عربى تبليغ مىكردند كه هدف ايران از صدور انقلاب فتح و تسخير كشورهاى عربى است، من در آن نقطه مرزى بايد جمله و حرفى در اين خصوص مىشنيدم. اما وظيفه ما در آنجا فقط حفاظت از مرزهاى كشور و دفاع از ميهن بود و در حالت تدافعى قرار داشتيم و رفتار و اعمال ما شاهد اين مدعاست.
در عين آمادگى مىترسيديم در شرايطى كه انقلاب هنوز به ثبات نرسيده اين تحركات و جابه جايىها منجر به فاجعه بزرگى شود. لذا كوچكترين حركت و جابه جايى نيروها و ادوات و تجهيزات آنها را به مسؤولين ذى ربط و مافوق گزارش مىكرديم.
به دليل همين نگرانى و تشويش خاطر بود كه گاهى با بچههايى كه خودسرانه حركتى مىكردندو حساسيت عراقىها را برمىانگيختند، درگير مىشديم و اعتراض مىكرديم. و حتى كارهاى خودسرانه برخى گروهها، نيروهاى مردمى و سازمانى را گزارش مىداديم و مىپرسيديم:”اين اعمال و افعال چه معنى دارد؟اينها از كجا دستور مىگيرند؟ و...
من علاوه بر كنترل و نظارت پاسگاههاى تحت امرم، شبها بر بالاى بام ساختمان پاسگاه و يا برجهاى مراقبت مىرفتم و با دوربين تحركات عراقىها را زير نظر مىگرفتم در تابستان 59 ديگر ما تنها نبوديم، ارتش؛ نفرات، گروهان و گردانهايى از لشكر 92 زرهى اهواز را در نوار مرزى چيده بود و تانكها و زره پوشهايى را آرايش داده بود. بايد باتأسف بگويم كه بعضى از اين تانكها ماكت بودند. ماكت كه نه، بلكه تانك جنگى و تانك واقعى نبود، فقط از دور هيبت تانك را براى فريب “عراقىها” داشت.
با افزايش تحركات “عراقىها”، ما نيز به تعداد گشتنهايمان افزوديم و شب و روز دستههايى را براى گشت، شناسايى و ديده بانى مىفرستاديم. بعد از اين فعاليتها از انسجام و انتظام لشكر و تمركز نيروها در برخى نقاط مطلع شديم كه “عراق” آماده حمله گسترده و جنگ تمام عيار است. تمام اين مشاهدات را گزارش مىكرديم و هشدار مىداديم. اين گزارشها در سوابق من در “هويزه” موجود است.
در تير 1359 گزارش دادم كه عراقىها حدود سه لشكر زرهى و پياده در فاصله سه يا چهار كيلومترى از مرز براى حمله به ايران متمركز كردهاند و ما به نيروى كمكى نياز داريم. دستور بدهيد از لشكر 92 اهواز به كمك ما بيايند. ما در گزارشها اصرار مىكرديم كه بايد به تعداد عراقىها، در مرز آرايش نظامى بگيريم.
ما با جديت و دلسوزى، اطلاعات را جمعآورى كرده براى مسؤولين مافوق مىفرستاديم. در آخرين روزها، هر روز يكى دو گزارش ارسال مىكرديم. اين وضع نابسامان تا مرداد ماه ادامه داشت.
در مرداد 59 توپخانه عراق مركز فرماندهى ما و برخى نقاط شهر هويزه را گلوله باران كرد، هدفش ايجاد رعب و وحشت در ميان مردم بود تا شهر را تخليه كنند. حتى گلوله توپى به سقف خانه ما اصابت كرد و آن را فرو ريخت. خوشبختانه در اين هنگام همسرم در آنجا نبود. من آن روزها در انتظار تولد فرزندم بودم و از آن جهت كه نگران حال همسرم بودم او را به همراه مادرم به نهاوند برگرداندم.
با پيچيده شدن شرايط، رفت و آمد بين هنگ و پاسگاهها زياد شده سعى مىكردم كه به افراد گروهان روحيه بدهم و آنها را آماده نگه دارم. در اين روزهاى سرگردانى گزارشها تند و تيزتر شده بود. در خواستهاى پى در پى ما براى دريافت كمك بىجواب مانده بود. شمارش معكوس آغاز شد و ما اين را با تمام وجود درك مىكرديم، داد مىزديم و هشدار مىداديم.
آغاز جنگ كلاسيك
پس از آن همه گزارش، در خواست و هشدار؛ تنها 48 ساعت قبل از شروع جنگ فراگير و تحميلى عراق عليه ايران، به نيروهاى رزمى و نظامى آماده باش دادند و ما به وضعيت آماده باش كامل در مراكز خدمتىمان در هويزه و سوسنگرد در آمديم.
حمله گسترده عراق به ايران در 31 شهريور 1359 آغاز شد. ابتدا گزارش از “فكه” به ما رسيد كه پاسگاه “فكه” سقوط كرد و “عراقىها” در حال پيشروى درون خاك ايران هستند و پى در پى خبر سقوط پاسگاهها مىرسيد.)16(
فرمانده ناحيه خوزستان (سرهنگ فروزان) در محل استقرار هنگ سخنرانى كرد و نحوه حمله عراقىها را براى ما شرح داد و گفت: “حمله معنىاش اين است كه چهار تا لشكر از پايين حملهى كنند و بالا مىآيند، از آسمان سى - چهل فروند هواپيما منطقه را مىكوبند. اينها علايم حمله است و شما الآن بايد با هر آنچه كه در توان داريد، آماده رزم و دفاع باشيد...
در همين حال خبر رسيد كه “عراقىها” به رودخانه كرخه كور كه قسمتى از آن از سوسنگرد مىگذرد،)17( رسيدهاند. همان جا فرمانده ناحيه پرسيد: “چه كسى داوطلب مىشود به آنجا برود؟” من بىدرنگ داوطلب شدم و با تعدادى از بچهها به سوى آن نقطه حركت كرديم. جالب اينكه تسليحات ما شامل چند قبضه ژ.3 ، آر.پى.جى 7 و سلاحهاى انفرادى بود.
عراقىها، در تلاش بودند تا روى رودخانه كرخه كور پل بزنند تا به اين طرف آب بيايند ولى ما با آنها درگير و مانع اين كار شديم. تا حدود ساعت 5 بعد از ظهر مقاومت كرديم و حركت دشمن را به تأخير انداختيم. بچههاى گروه چمران در اطراف كرخه كور آموزش مىديدند و خود را براى نبردى بىامان و نابرابر آماده مىكردند، قصد داشتند از آنجا به سمت دب حردان و سوسنگرد بيايند و جلو دشمن بايستند.
وقتى كه ما در كرخه كور مىجنگيديم، دشمن، كوشك (منطقهاى دشتى) را باز كرده، جنوب شرقى سوسنگرد يعنى دب حردان را گرفته بود و تا نزديكى بستان پيش آمده بود. علاوهبراين توپخانه دشمن در دامنه تپههاى الله اكبر استقرار يافته بود و از آنجا سوسنگرد و بستان را مىزد. بعد از اين كه دب حردان هم به اشغال آنها درآمد، از آنجا نيز آتش بارى مىكرد)18(.
نبرد و درگيرى ما در كرخه كور از اول تا چهارم مهرماه ادامه يافت، روز چهارم من در همان لب آب، از ناحيه كتف سمت چپ، تير خورده زخمى شدم. لذا به پشت خط انتقالم دادند.
مردم سوسنگرد كه چند ماهى به نگرانى و ترس زندگى مىكردند، حالا ديگر گريه و استمداد مىكردند و به اين سو و آن سو فرار مىكردند. من در وضع خوبى قرار نداشتم. مجروح و خون آلود بودم با اينحال زنهايى را مىديدم كه بچهها را در دست گرفته، گريه و زارى و خدا خدا مىكردند. گلولههاى توپخانه ارتش متجاوز همچنان بر شهر مىباريد. متأسفانه تعدادى از داخل با آنها تبانى كرده در شهر خرابكارى مىكردند.
مشاهده اين صحنهها قلبم را جريحهدار مىكرد. مىخواستم بمانم و به هر شكلى كه مىتوانم آنها را كمك كنم، اما زخمى بودم و نمىتوانستم. با آمبولانس به طرف اهواز رفتم. هنگامى كه در بيمارستانى در اهواز بسترى بودم هويزه تخليه شد. فقط يك محور در گل بهار از جاده اصلى سوسنگرد به حميديه باز بود. عراقىها قصدشان اين بود كه از يك طرف از “دب حردان” و از طرف ديگر با استفاده از نيروهايى كه در تپههاى اللهاكبر مستقر كرده بودند، حركت كرده، كرخهكور را بگيرند. بعد سوسنگرد را قيچى كنند و پس از ملحق شدن به سمت حميديه، محل استقرار “تيپ 3 لشكر 92” زرهى حركت كنند.
عمل جراحى كتف من خيلى سريع انجام شد و براى سپرى كردن دوره نقاهت به نهاوند رفتم. در مدتى كه در شهر خودمان بودم، مرتب اخبار مربوط به جنگ را دنبال مىكردم. تمام هوش و حواسم متوجه جبهه بود. با شنيدن هر خبرى، آتش به جانم زده مىشد تا اينكه طاقت نياوردم، غيرتم اجازه نمىداد كه بيش از اين معطل كنم.
روز 19 مهر، پانزده روز بعد از زخمى شدن، در حالىكه هنوز به سلامتى كامل نرسيده بودم و دستم به گردنم آويزان بود، به خط مقدم بازگشتم و فعاليتهايم را در مركز فرماندهى ژاندارمرى در سوسنگرد دنبال مىكردم و هر روز يك پزشك عرب پانسمان زخمم را تعويض مىكرد.
در پانزده روزى كه من در منطقه نبودم، اقدامات خوبى صورت گرفته بود. نيروهاى خط امام به “سوسنگرد” رفته دشمنان داخلى را شناسايى و مجازاتشان كرده بودند و زمينه مساعدى براى مقاومت فراهم كرده بودند.
هنگ ژاندارمرى آنجا سه گروهان داشت؛ گروهان مركزى به فرماندهى ستوان يوسفى فرد كه بعدها به شهادت رسيد، گروهان بستان كه فرماندهاش شهيد شده بود (نامش را به خاطر ندارم) و گروهان هويزه كه تحت فرماندهى من بود. در روزهاى آغازين جنگ موضع ما از گل بهار (حدود هفت كيلومترى سوسنگرد) تا بخشى از شهر “سوسنگرد” ادامه داشت. اداره بهداشت هم در اختيار ما بود. تقسيمبندى قبلى هم وجود نداشت و با تمام بچهها جمع شده بوديم، حدود دوازده افسر بوديم كه هر يك مسؤوليت گروهى نه نفره را به عهده داشتيم. گروههايى محلى و گروه نامنظم دكتر چمران و گروه بچههاى پيرو خط امام هم در آنجا حضور داشتند و مستقل از هم اما هماهنگ با ساير گروهها و نيروها كار مىكردند و مىجنگيدند؛و هنگ ژاندارمرى نيز به همينگونه.
“عراقىها” توانسته بودند نيمى از شهر را در آن طرف رودخانه كرخه كور “نهرمالكيه” بگيرند وبا پلهايى كه روى رودخانه كرخه زده بودند موفق به تصرف بستان شده بودند. دب حردان هم در اشغال آنها بود. ما بين گل بهار و آن قسمت از سوسنگرد كه در آن خانههاى سازمانى قرار داشت، مانده بوديم. نبرد سختى بين ما و دشمن در جريان بود، حدود يك ماه نيروهاى ما در مقابل متجاوزان عراقى ايستادند با اين نبرد دشواردر صدد بوديم كه از پيشروى دشمن جلوگيرى كنيم. در”سوسنگرد” واقعاً جنگ تن به تن كه نه، جنگ تن به تانك بود. ما به لحاظ تجهيزات و لجستيك نظامى در فقر و فشار قرار داشتيم، وعده وعيدهاى “بنىصدر” به عنوان فرمانده كل نيروهاى مسلح)19( همه تو خالى از آب در مىآمد. او وعده مىداد كه تانكها، زره پوشها و پيادههاى تازه نفس براى تقويت شما در حركت هستند، روحيه تان را حفظ كنيد!خود را نبازيد! مقاومت كنيد تا قواى كمكى از راه برسد. اما متأسفانه اين وعدهها محقق نمىشد و ما لحظه به لحظه بيشتر در فشار قرار مىگرفتيم و قوايمان روبه تحليل مىرفت.
در عوض عراقىها با تجهيزات مدرن و لجستيك كامل به ميدان آمده بودند. از دب حردان بيست دستگاهزره پوش مىآمدند، يك ساعت مىجنگيدند و بعد براى تجديد قوا و استراحت مىرفتند و به جاى آنها بيست دستگاه ديگر مىآمد ؛ اما ما مجموعاً چهار نفربر و چند قبضه آر. پى. جى7 داشتيم، منتها اختلاف واقعى در اين بود كه نيروهاى ما با ايمان كامل و با شجاعت مىجنگيدند اما عراقىها صرف وظيفه سربازى به جنگ آمده بودند و ما حدود يك ماه با اين وضعيت جنگيديم.
يك بار به همراه فرمانده هنگ و با دو - سه ماشين نيرو براى بررسى اوضاع به حوالى تپههاى “الله اكبر”، رفتيم، آنجا ديديم كه تعدادى از بچههاى خودمان در جاده حميديه (جنوب شرق دامنه تپههاى الله اكبر)گير افتادهاند. در اين منطقه گاهى دشمن مسلط مىشد، گاهى ما. بعضى مواقع صبح بلند مىشديم، مىگفتند:جاده سوسنگرد - حميديه بسته است، شب دشمن تا لب جاده آمده بعد گروهى از ما با چند تانك چيفتن از تيپ3 فعال مىشدند، آتش مىريختند، فشار مىآوردند و آنها را مجبور به عقب نشينى مىكردند. در همين باز وبسته شدن جاده بود كه آن بچهها گير افتاده بودند و در تيررس دشمن قرار گرفته بودند. با مشاهده اين وضع، جناب سرهنگ (فرمانده هنگ) دستور داد تا با توپخانه 106 در آن نقطه آتش بريزند، دشمن عقب نشست، بچههاى ما نجات يافتند.
جنگ ادامه داشت. وعدههاى داده شده، دروغ از آب در مىآمد و بر خلاف وعدهها، هيچ كس براى كمك و پشتيبانى ما نيامد. تحت تأثير القائات خاص و بىمنطق بنىصدر “زمين بدهيم، زمان بگيريم” بچهها تنها مانده بودند...)20(
چند روز به تاسوعاى حسينى مانده دكتر چمران با يارانش عاشوراى واقعى را در تاسوعا به پا مىكنند و سوسنگرد را از سقوط حتمى نجات مىدهند)21(.
25 آبان ماه در دهلاويه، مهمترين روز و مهمترين نقطه جنگى من محسوب مىشود. واقعاً آن روز در آنجا محشرى به پا بود، دهلاويه به راستى قتلگاه شده بود، بچهها با تمام وجود و غيرت با هر آنچه كه در دست داشتند، مىجنگيدند. شجاعت، مردانگى و حميت در ميان بچهها در پيكار با دشمن موج مىزد. مىتوان گفت: “خون امام حسين عليهالسلام در رگ همه مىجوشيد” بچهها مظلومانه مىجنگيدند، زيرا عقبه ما خالى بود و هيچ خبرى از تداركات، لجستيك و قواى كمكى نبود. با اينحال چون يقين به شهادت داشتند، مردانه مىجنگيدند يكى يكى و گروه گروه از دم تيغ مىگذشتند.
در همينحال از ناحيه كمر با اصابت تركش خمپاره مجروح شدم و افتادم.
منبع : سايت سوره (با تشكر از فريبرز)
[External Link Removed for Guests]
فصل اول
ناآرامىهاى قبل از جنگ در نوار مرزى
من تا تير 1358 در كهنوج بودم، اما پس از بروز ناآرامىهايى كه عوامل ضدانقلاب در كردستان و خوزستان به وجود آورده بودند، داوطلب شدم تا در يكى از اين دو منطقه خدمت كنم. با تقاضاى انتقالم به كردستان موافقت شد. ابتدا به سنندج و سپس به پاوه رفتم ولى در ميانه راه خبر دادند، عوامل ضدانقلاب عقب نشسته شهر به دست نيروهاى حزبالّهى افتاده است و نيازى به نيروهايى كه از ژاندارمرى آمدهاند، نيست. از اين پيروزى خوشحال شديم و از همان وسط راه بازگشتيم.
درخواست دوم من اعزام به خوزستان بود، با نبود نياز در كردستان به سوى خوزستان گسيل شدم. در خوزستان به فرماندهى گروهان هويزه گمارده شدم. همين موقع تحركات منافقانه و مذبوحانه منافقين آغاز شد كه ساز نفاق و تجزيه را در اين مناطق كوك مىكردند. دستگاه تبليغاتى آنها فعال شده بود و هر روز در شهر، كتاب و بولتن پخش مىكردند. تحركات شيطنتآميز آنها موجب بروز دردسرها و گرفتارىهايى براى مردم ساكن نوار مرزى شده بود.من وظيفه داشتم در برابر اقدامات آنها بايستم لذا كتابها، نوارها، عكسها و بولتنهاى آنان را در هر جا و نزد هر كس كه مىيافتم، ضبط و جمع آورى مىكردم. به اين دليل آنها نسبت به من كينه داشتند و تبليغات منفى شديدى عليه من به پا كردند، در بولتنهاى خود مىنوشتند”فلانى يك دژخيم است، او افسر زمان شاه است! از او انتظار انقلابى بودن نمىرود و...” اما بچههاى پيرو خط امام كه در آنجا حضور داشتند، من و عملكردم را از نزديك مىديدند و از من دفاع مىكردند.
در شهريور 1358 چند روز به مرخصى رفتم و مقدمات ازدواجم را فراهم كردم. همسر دلخواهم را انتخاب نموده جشن سادهاى گرفتيم. همسرم پذيرفت كه با من به خوزستان بيايد. در ميان باغ بزرگى كه به چهار ديوارى محصور بود، سه ويلا قرار داشت كه دو دستگاه آن در اختيار شهردار و رئيس پاسگاه سوسنگرد بود. سومين ويلا را هم در اختيار من و خانوادهام گذاشتند و ما زندگى مشترك خود را در آنجا شروع كرديم.
علاوه بر شعلهور شدن آتش نفاق و جدايى در مناطق مرزى كه منافقين به آن دامن مىزدند، در مهر 1358 تحركات مشكوكى از سوى عراق مشاهده مىشد كه خبر از درگيرى گستردهاى مىداد. با شدت يافتن تحركات عراقىها در نوار مرزى و نقل و انتقال نيروها، تجهيزات و ادوات آنها توجه ما كاملا به سوى نوار مرزى معطوف شد.
در منطقه هويزه حدود چهارده پاسگاه ژاندارمرى بود كه ده تاى آن در نوار مرزى بود و من وظيفه داشتم با استفاده از آنها، نوار مرزى را شديداً تحت كنترل و مراقبت بگيرم. دائم ميان اين چهارده پاسگاه در حال رفتوآمد بودم و شبوروز درگير مسائل آنها بودم. از پنج صبح بيرون مىرفتم و تا ساعت يازده شب به خانه برنمىگشتم در حالى كه من تازه ازدواج كرده بودم. دوستان به شوخى به ماه عسل ما ماه جنگ مىگفتند.
انقلاب تازه پيروز شده بود من هم جوان، پر شور و سرحال بودم. خستگى برايم معنى و مفهومى نداشت. مىدانستم كه انقلاب نو پاى ما نياز دارد كه با دل و جان برايش كار كنيم. كارهاى زيادى بود كه بايد انجام مىشد. خرابىهاى زيادى از رژيم باقى بود كه بايد ترميم مىشد. در عين حال تحركات عراقىها از نقل و انتقال نيروها فراتر رفت و هرازگاهى يك ضربه به ما مىزدند، لازم بود كه ما بيش از گذشته هوشيار باشيم. ضربات و حملات كوچك و كوتاه آنها را جواب نمىگذاشتيم، نمىخواستيم كه آنها فكر كنند ما در موضع ضعف هستيم. اگر “عراقىها” ضربه به ما مىزدند، شب بعد جبران مىكرديم. حركت ما تدافعى بود، هيچ وقت از طرف ما حملهاى به آنها نشد و ما شروعكننده هيچ حركتى نبوديم.
بچّههاى زيادى از “اهواز” و مناطق مختلف “خوزستان” و ساير مناطق كشور به كمك ما مىآمدند. رهبرى نيروهاى نامنظم به عهده دكتر مصطفى چمران بود. اگر نياز بود تا حمله دو شب قبل يكى از پاسگاههاى عراق جبران شود، اين نيروها كه تعدادشان زياد بود، داوطلبانه به كمك ما مىآمدند و از روحيه خيلى خوبى هم بر خوردار بودند.
با اينكه چهارده پاسگاه تحت فرماندهى من بود و سلاح كافى براى حمله و يك دستگاه نفربر در اختيار داشتيم اما به ذهنم خطور نكرد كه ما براى لحظهاى وارد خاك عراق شويم و دو سانت خاك آنجا را اشغال كنيم. در جلساتى كه در هنگ سوسنگرد داشتيم و يا به اهواز مىرفتيم، فرمانده هنگ و مسؤولين استان حتى يك بار نگفتند قصد ما تهاجم و تصرف فلان نقطه يا پاسگاه است. بلكه هميشه از اين اقدام بر حذر و فقط به دفاع و كنترل اوضاع توصيه مىشديم .
علىرغم تبليغات سوئى كه در سطح دنيا صورت مىگرفت مبنى بر اينكه منظور ايران از صدور انقلاب، لشكركشى به خاك عراق، تعيين حاكم آن و بعد فتح ساير كشورهاى عربى است ولى من كه آن موقع در خط اول بودم و 15 شهريور 58 تا مرداد 59 به ميزان 70 كيلومتر نوار مرزى ايران را در اختيار و تحت كنترل داشتم و به طور مستقيم فرمانده 14 پاسگاه در هويزه بودم، از شخص و يا مقامى دستورى نگرفتم كه شما آن پاسگاه را اشغال كن، اگر آنطور كه رسانههاى غربى و عربى تبليغ مىكردند كه هدف ايران از صدور انقلاب فتح و تسخير كشورهاى عربى است، من در آن نقطه مرزى بايد جمله و حرفى در اين خصوص مىشنيدم. اما وظيفه ما در آنجا فقط حفاظت از مرزهاى كشور و دفاع از ميهن بود و در حالت تدافعى قرار داشتيم و رفتار و اعمال ما شاهد اين مدعاست.
در عين آمادگى مىترسيديم در شرايطى كه انقلاب هنوز به ثبات نرسيده اين تحركات و جابه جايىها منجر به فاجعه بزرگى شود. لذا كوچكترين حركت و جابه جايى نيروها و ادوات و تجهيزات آنها را به مسؤولين ذى ربط و مافوق گزارش مىكرديم.
به دليل همين نگرانى و تشويش خاطر بود كه گاهى با بچههايى كه خودسرانه حركتى مىكردندو حساسيت عراقىها را برمىانگيختند، درگير مىشديم و اعتراض مىكرديم. و حتى كارهاى خودسرانه برخى گروهها، نيروهاى مردمى و سازمانى را گزارش مىداديم و مىپرسيديم:”اين اعمال و افعال چه معنى دارد؟اينها از كجا دستور مىگيرند؟ و...
من علاوه بر كنترل و نظارت پاسگاههاى تحت امرم، شبها بر بالاى بام ساختمان پاسگاه و يا برجهاى مراقبت مىرفتم و با دوربين تحركات عراقىها را زير نظر مىگرفتم در تابستان 59 ديگر ما تنها نبوديم، ارتش؛ نفرات، گروهان و گردانهايى از لشكر 92 زرهى اهواز را در نوار مرزى چيده بود و تانكها و زره پوشهايى را آرايش داده بود. بايد باتأسف بگويم كه بعضى از اين تانكها ماكت بودند. ماكت كه نه، بلكه تانك جنگى و تانك واقعى نبود، فقط از دور هيبت تانك را براى فريب “عراقىها” داشت.
با افزايش تحركات “عراقىها”، ما نيز به تعداد گشتنهايمان افزوديم و شب و روز دستههايى را براى گشت، شناسايى و ديده بانى مىفرستاديم. بعد از اين فعاليتها از انسجام و انتظام لشكر و تمركز نيروها در برخى نقاط مطلع شديم كه “عراق” آماده حمله گسترده و جنگ تمام عيار است. تمام اين مشاهدات را گزارش مىكرديم و هشدار مىداديم. اين گزارشها در سوابق من در “هويزه” موجود است.
در تير 1359 گزارش دادم كه عراقىها حدود سه لشكر زرهى و پياده در فاصله سه يا چهار كيلومترى از مرز براى حمله به ايران متمركز كردهاند و ما به نيروى كمكى نياز داريم. دستور بدهيد از لشكر 92 اهواز به كمك ما بيايند. ما در گزارشها اصرار مىكرديم كه بايد به تعداد عراقىها، در مرز آرايش نظامى بگيريم.
ما با جديت و دلسوزى، اطلاعات را جمعآورى كرده براى مسؤولين مافوق مىفرستاديم. در آخرين روزها، هر روز يكى دو گزارش ارسال مىكرديم. اين وضع نابسامان تا مرداد ماه ادامه داشت.
در مرداد 59 توپخانه عراق مركز فرماندهى ما و برخى نقاط شهر هويزه را گلوله باران كرد، هدفش ايجاد رعب و وحشت در ميان مردم بود تا شهر را تخليه كنند. حتى گلوله توپى به سقف خانه ما اصابت كرد و آن را فرو ريخت. خوشبختانه در اين هنگام همسرم در آنجا نبود. من آن روزها در انتظار تولد فرزندم بودم و از آن جهت كه نگران حال همسرم بودم او را به همراه مادرم به نهاوند برگرداندم.
با پيچيده شدن شرايط، رفت و آمد بين هنگ و پاسگاهها زياد شده سعى مىكردم كه به افراد گروهان روحيه بدهم و آنها را آماده نگه دارم. در اين روزهاى سرگردانى گزارشها تند و تيزتر شده بود. در خواستهاى پى در پى ما براى دريافت كمك بىجواب مانده بود. شمارش معكوس آغاز شد و ما اين را با تمام وجود درك مىكرديم، داد مىزديم و هشدار مىداديم.
آغاز جنگ كلاسيك
پس از آن همه گزارش، در خواست و هشدار؛ تنها 48 ساعت قبل از شروع جنگ فراگير و تحميلى عراق عليه ايران، به نيروهاى رزمى و نظامى آماده باش دادند و ما به وضعيت آماده باش كامل در مراكز خدمتىمان در هويزه و سوسنگرد در آمديم.
حمله گسترده عراق به ايران در 31 شهريور 1359 آغاز شد. ابتدا گزارش از “فكه” به ما رسيد كه پاسگاه “فكه” سقوط كرد و “عراقىها” در حال پيشروى درون خاك ايران هستند و پى در پى خبر سقوط پاسگاهها مىرسيد.)16(
فرمانده ناحيه خوزستان (سرهنگ فروزان) در محل استقرار هنگ سخنرانى كرد و نحوه حمله عراقىها را براى ما شرح داد و گفت: “حمله معنىاش اين است كه چهار تا لشكر از پايين حملهى كنند و بالا مىآيند، از آسمان سى - چهل فروند هواپيما منطقه را مىكوبند. اينها علايم حمله است و شما الآن بايد با هر آنچه كه در توان داريد، آماده رزم و دفاع باشيد...
در همين حال خبر رسيد كه “عراقىها” به رودخانه كرخه كور كه قسمتى از آن از سوسنگرد مىگذرد،)17( رسيدهاند. همان جا فرمانده ناحيه پرسيد: “چه كسى داوطلب مىشود به آنجا برود؟” من بىدرنگ داوطلب شدم و با تعدادى از بچهها به سوى آن نقطه حركت كرديم. جالب اينكه تسليحات ما شامل چند قبضه ژ.3 ، آر.پى.جى 7 و سلاحهاى انفرادى بود.
عراقىها، در تلاش بودند تا روى رودخانه كرخه كور پل بزنند تا به اين طرف آب بيايند ولى ما با آنها درگير و مانع اين كار شديم. تا حدود ساعت 5 بعد از ظهر مقاومت كرديم و حركت دشمن را به تأخير انداختيم. بچههاى گروه چمران در اطراف كرخه كور آموزش مىديدند و خود را براى نبردى بىامان و نابرابر آماده مىكردند، قصد داشتند از آنجا به سمت دب حردان و سوسنگرد بيايند و جلو دشمن بايستند.
وقتى كه ما در كرخه كور مىجنگيديم، دشمن، كوشك (منطقهاى دشتى) را باز كرده، جنوب شرقى سوسنگرد يعنى دب حردان را گرفته بود و تا نزديكى بستان پيش آمده بود. علاوهبراين توپخانه دشمن در دامنه تپههاى الله اكبر استقرار يافته بود و از آنجا سوسنگرد و بستان را مىزد. بعد از اين كه دب حردان هم به اشغال آنها درآمد، از آنجا نيز آتش بارى مىكرد)18(.
نبرد و درگيرى ما در كرخه كور از اول تا چهارم مهرماه ادامه يافت، روز چهارم من در همان لب آب، از ناحيه كتف سمت چپ، تير خورده زخمى شدم. لذا به پشت خط انتقالم دادند.
مردم سوسنگرد كه چند ماهى به نگرانى و ترس زندگى مىكردند، حالا ديگر گريه و استمداد مىكردند و به اين سو و آن سو فرار مىكردند. من در وضع خوبى قرار نداشتم. مجروح و خون آلود بودم با اينحال زنهايى را مىديدم كه بچهها را در دست گرفته، گريه و زارى و خدا خدا مىكردند. گلولههاى توپخانه ارتش متجاوز همچنان بر شهر مىباريد. متأسفانه تعدادى از داخل با آنها تبانى كرده در شهر خرابكارى مىكردند.
مشاهده اين صحنهها قلبم را جريحهدار مىكرد. مىخواستم بمانم و به هر شكلى كه مىتوانم آنها را كمك كنم، اما زخمى بودم و نمىتوانستم. با آمبولانس به طرف اهواز رفتم. هنگامى كه در بيمارستانى در اهواز بسترى بودم هويزه تخليه شد. فقط يك محور در گل بهار از جاده اصلى سوسنگرد به حميديه باز بود. عراقىها قصدشان اين بود كه از يك طرف از “دب حردان” و از طرف ديگر با استفاده از نيروهايى كه در تپههاى اللهاكبر مستقر كرده بودند، حركت كرده، كرخهكور را بگيرند. بعد سوسنگرد را قيچى كنند و پس از ملحق شدن به سمت حميديه، محل استقرار “تيپ 3 لشكر 92” زرهى حركت كنند.
عمل جراحى كتف من خيلى سريع انجام شد و براى سپرى كردن دوره نقاهت به نهاوند رفتم. در مدتى كه در شهر خودمان بودم، مرتب اخبار مربوط به جنگ را دنبال مىكردم. تمام هوش و حواسم متوجه جبهه بود. با شنيدن هر خبرى، آتش به جانم زده مىشد تا اينكه طاقت نياوردم، غيرتم اجازه نمىداد كه بيش از اين معطل كنم.
روز 19 مهر، پانزده روز بعد از زخمى شدن، در حالىكه هنوز به سلامتى كامل نرسيده بودم و دستم به گردنم آويزان بود، به خط مقدم بازگشتم و فعاليتهايم را در مركز فرماندهى ژاندارمرى در سوسنگرد دنبال مىكردم و هر روز يك پزشك عرب پانسمان زخمم را تعويض مىكرد.
در پانزده روزى كه من در منطقه نبودم، اقدامات خوبى صورت گرفته بود. نيروهاى خط امام به “سوسنگرد” رفته دشمنان داخلى را شناسايى و مجازاتشان كرده بودند و زمينه مساعدى براى مقاومت فراهم كرده بودند.
هنگ ژاندارمرى آنجا سه گروهان داشت؛ گروهان مركزى به فرماندهى ستوان يوسفى فرد كه بعدها به شهادت رسيد، گروهان بستان كه فرماندهاش شهيد شده بود (نامش را به خاطر ندارم) و گروهان هويزه كه تحت فرماندهى من بود. در روزهاى آغازين جنگ موضع ما از گل بهار (حدود هفت كيلومترى سوسنگرد) تا بخشى از شهر “سوسنگرد” ادامه داشت. اداره بهداشت هم در اختيار ما بود. تقسيمبندى قبلى هم وجود نداشت و با تمام بچهها جمع شده بوديم، حدود دوازده افسر بوديم كه هر يك مسؤوليت گروهى نه نفره را به عهده داشتيم. گروههايى محلى و گروه نامنظم دكتر چمران و گروه بچههاى پيرو خط امام هم در آنجا حضور داشتند و مستقل از هم اما هماهنگ با ساير گروهها و نيروها كار مىكردند و مىجنگيدند؛و هنگ ژاندارمرى نيز به همينگونه.
“عراقىها” توانسته بودند نيمى از شهر را در آن طرف رودخانه كرخه كور “نهرمالكيه” بگيرند وبا پلهايى كه روى رودخانه كرخه زده بودند موفق به تصرف بستان شده بودند. دب حردان هم در اشغال آنها بود. ما بين گل بهار و آن قسمت از سوسنگرد كه در آن خانههاى سازمانى قرار داشت، مانده بوديم. نبرد سختى بين ما و دشمن در جريان بود، حدود يك ماه نيروهاى ما در مقابل متجاوزان عراقى ايستادند با اين نبرد دشواردر صدد بوديم كه از پيشروى دشمن جلوگيرى كنيم. در”سوسنگرد” واقعاً جنگ تن به تن كه نه، جنگ تن به تانك بود. ما به لحاظ تجهيزات و لجستيك نظامى در فقر و فشار قرار داشتيم، وعده وعيدهاى “بنىصدر” به عنوان فرمانده كل نيروهاى مسلح)19( همه تو خالى از آب در مىآمد. او وعده مىداد كه تانكها، زره پوشها و پيادههاى تازه نفس براى تقويت شما در حركت هستند، روحيه تان را حفظ كنيد!خود را نبازيد! مقاومت كنيد تا قواى كمكى از راه برسد. اما متأسفانه اين وعدهها محقق نمىشد و ما لحظه به لحظه بيشتر در فشار قرار مىگرفتيم و قوايمان روبه تحليل مىرفت.
در عوض عراقىها با تجهيزات مدرن و لجستيك كامل به ميدان آمده بودند. از دب حردان بيست دستگاهزره پوش مىآمدند، يك ساعت مىجنگيدند و بعد براى تجديد قوا و استراحت مىرفتند و به جاى آنها بيست دستگاه ديگر مىآمد ؛ اما ما مجموعاً چهار نفربر و چند قبضه آر. پى. جى7 داشتيم، منتها اختلاف واقعى در اين بود كه نيروهاى ما با ايمان كامل و با شجاعت مىجنگيدند اما عراقىها صرف وظيفه سربازى به جنگ آمده بودند و ما حدود يك ماه با اين وضعيت جنگيديم.
يك بار به همراه فرمانده هنگ و با دو - سه ماشين نيرو براى بررسى اوضاع به حوالى تپههاى “الله اكبر”، رفتيم، آنجا ديديم كه تعدادى از بچههاى خودمان در جاده حميديه (جنوب شرق دامنه تپههاى الله اكبر)گير افتادهاند. در اين منطقه گاهى دشمن مسلط مىشد، گاهى ما. بعضى مواقع صبح بلند مىشديم، مىگفتند:جاده سوسنگرد - حميديه بسته است، شب دشمن تا لب جاده آمده بعد گروهى از ما با چند تانك چيفتن از تيپ3 فعال مىشدند، آتش مىريختند، فشار مىآوردند و آنها را مجبور به عقب نشينى مىكردند. در همين باز وبسته شدن جاده بود كه آن بچهها گير افتاده بودند و در تيررس دشمن قرار گرفته بودند. با مشاهده اين وضع، جناب سرهنگ (فرمانده هنگ) دستور داد تا با توپخانه 106 در آن نقطه آتش بريزند، دشمن عقب نشست، بچههاى ما نجات يافتند.
جنگ ادامه داشت. وعدههاى داده شده، دروغ از آب در مىآمد و بر خلاف وعدهها، هيچ كس براى كمك و پشتيبانى ما نيامد. تحت تأثير القائات خاص و بىمنطق بنىصدر “زمين بدهيم، زمان بگيريم” بچهها تنها مانده بودند...)20(
چند روز به تاسوعاى حسينى مانده دكتر چمران با يارانش عاشوراى واقعى را در تاسوعا به پا مىكنند و سوسنگرد را از سقوط حتمى نجات مىدهند)21(.
25 آبان ماه در دهلاويه، مهمترين روز و مهمترين نقطه جنگى من محسوب مىشود. واقعاً آن روز در آنجا محشرى به پا بود، دهلاويه به راستى قتلگاه شده بود، بچهها با تمام وجود و غيرت با هر آنچه كه در دست داشتند، مىجنگيدند. شجاعت، مردانگى و حميت در ميان بچهها در پيكار با دشمن موج مىزد. مىتوان گفت: “خون امام حسين عليهالسلام در رگ همه مىجوشيد” بچهها مظلومانه مىجنگيدند، زيرا عقبه ما خالى بود و هيچ خبرى از تداركات، لجستيك و قواى كمكى نبود. با اينحال چون يقين به شهادت داشتند، مردانه مىجنگيدند يكى يكى و گروه گروه از دم تيغ مىگذشتند.
در همينحال از ناحيه كمر با اصابت تركش خمپاره مجروح شدم و افتادم.
منبع : سايت سوره (با تشكر از فريبرز)
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
غروب غمبار
با اصابت تركش خمپاره به كمرم، به زمين پرت شدم و زخم و جراحت كتفم عود كرد و دچار خونريزى شد. وقتى به خود آمدم، ديدم به همراه يك سرباز مجروح داخل باتلاق افتادهايم و در تيررس دشمن هستيم، به زحمت خود را درون يك شيار و نقب كشيديم تا در تيررس نباشيم.
خون زيادى از من رفته بود. سرباز مجروح هم از ناحيه شكم و پا زخمى شده بود. من لباسم را پاره كردم و زخم او را بستم و او هم با لباسش زخم و جراحت مرا بست. قادر به حركت نبوديم زيرا اگر از آن نقطه خارج مىشديم، حتماً دشمن ما را مىزد. منتظر بوديم تا هوا تاريك شود و بچهها براى تخليه شهدا و مجروحين اقدام كنند و ما را از اين مهلكه نجات دهند.به هم مىگفتيم تا غروب زير بوته و شيار مىمانيم، اگر بچهها آمدند كه چه بهتر اگر نيامدند، خودمان در تاريكى هوا از حاشيه جاده به سمت حميديه مىرويم. خورشيد بين ساعت 6-5 غروب مىكرد و ما بايد تا آن ساعت صبر مىكرديم.
همچنان كه در انتظار تاريك شدن هوا و آمدن بچهها بوديم به هم دلدارى مىداديم صداى زرهپوشى را شنيديم كه به ما نزديك مىشد. سرم را از شيار بالا آوردم ديدم شماره تانك فارسى است (شمارههاى عربى نيز به جز عدد3 مانند فارسى است)، از اين كه تا چند لحظه ديگر نجات خواهيم يافت، خوشحال شديم.
وقتى تانك به بالاى سرمان رسيد، ماتمان برده متحير و مبهوت شديم. نفرات اطراف تانك كلاهبره)22( عراقى بر سرشان بود. گويى آب سردى بر سرم ريختند. سرما تمام وجودم را فرا گرفت. يخ زدم، در آن لحظه احساس كردم غيرتم از دست رفت، آرزو كردم زمين دهان باز كند و مرا ببلعد...)23(
در آن لحظه غرور خود را خرد شده مىديدم باور كردنى نبود؛ من! شهبازى! گرفتار دشمن شده باشم. آن لحظه تلخترين، و ناراحت كنندهترين لحظه عمرم بود. 25 آبان ماه هوا گرگ و ميش بود، صداى جرو بحث عراقىها مرا از شوك در مىآورد، آنها با هم اختلاف پيدا كرده بودند كه ما را با خود ببرند يا بكشند. و خود را خلاص كنند. بالاخره تصميم خودشان را گرفتند. ما را به داخل نفر بر انداخته و به دب حردان بردند، دب حردانى كه به اشغال عراق درآمده بود و در آن منطقه مركز فرماندهىشان بود.
در دب حردان ساعت مچىام را گرفتند. دستها و چشمهايم را بستند و همراه آن سرباز داخل يك سنگر انداختند. به زور و زحمت دستم را باز كردم و حلقه ازدواج و شش قطعه عكس همسرم و مقدار پولى كه همراه بود از جيبم در آوردم و زير خاك مدفون كردم به غيراز ما حدود پانزده اسير ديگر را به آنجا آورده بودند. آن شب تا ساعت 4 صبح دوبار ما را براى بازجويى بردند. در آن موقع بود كه اولين “نه” را به آنها گفتم، هر چه مىپرسيدند، فقط مىگفتم: “من ستوان يكم ژاندارم، شهابالدين شهبازى، فرزند كريم هستم” هر چه آن شب كتكم زدند و فحشم دادند جز آن جمله مطلب ديگرى از من نشنيدند.
آن شب در غم، ماتم و اندوه بودم. احساس مىكردم تمام حيثيتم از دست رفته است، در خلوت خيلى گريه كردم و تأسف خوردم از اينكه چرا اسير شدهام، مدام خود را سرزنش مىكردم كه من آدم ترسويى نبودم، از جنگ و جدال هم واهمهاى نداشتم، پس چرا اينطور شد؟! اين سؤالات و سرزنشها تمام ذهن و جانم را فرا گرفته بود. آنچه كه مرا در اين جدال روحى تسكين مىداد، جواب “نه” اى بود كه به بازجوى عراقى مىدادم. اين سرسختى در برابر آنها موجب شد تا خيلى زود بر خود مسلط شوم، به سربازى كه همراهم بود گفتم:”ما در اينجا حق نداريم بيش از ذكر نام، نام خانوادگى، نام پدر و درجه چيز ديگرى به دشمن بگوييم. اين تنها وظيفه ماست، اگر زبانمان را هم از حلقوم بيرون بكشند، حق گفتن يك كلمه بيشتر را نداريم” در آن شب براى اداى اين وظيفه (مقاومت در برابر عراقىها) از خداوند استمداد كردم و عهد كردم جز اين نكنم.
در بازجويى آن شب، عراقىها وقتى سرسختى مرا ديدند، به كتك و مشت و لگد متوسل شدند، هر چه مىزدند، حرفم همان يك جمله بود. بازجو پشت ميز نشسته بود و من در برابر او بودم و دو نفر هم بالاى سرم ايستاده بودند وقتى جواب نمىدادم بازجو به آن دو نفر اشاره مىكرد و آنها هم با تمام قدرت به دهان، گوش، دماغ و چشمم مىزدند.
شب اسارت، بسيار سخت و دردناك گذشت، اتفاقى بود كه افتاده بود و كارى از دستم ساخته نبود. دائم به اين مىانديشيدم كه بعد از اين چه بايد بكنم، رسالتم و وظيفهام چيست...
گاهى فرصتى پيش مىآمد تا به گذشتهام نگاهى بكنم، اين نگاه از خانواده شروع و به مسائل اجتماعى و سياسى كشور كشيده مىشد. گاهى به فرزندم كه 45 روز بيشتر از تولدش نمىگذشت فكر مىكردم و گاهى به انقلاب نوپاى ايران. و در اين ميان خود را مىجستم.
با اصابت تركش خمپاره به كمرم، به زمين پرت شدم و زخم و جراحت كتفم عود كرد و دچار خونريزى شد. وقتى به خود آمدم، ديدم به همراه يك سرباز مجروح داخل باتلاق افتادهايم و در تيررس دشمن هستيم، به زحمت خود را درون يك شيار و نقب كشيديم تا در تيررس نباشيم.
خون زيادى از من رفته بود. سرباز مجروح هم از ناحيه شكم و پا زخمى شده بود. من لباسم را پاره كردم و زخم او را بستم و او هم با لباسش زخم و جراحت مرا بست. قادر به حركت نبوديم زيرا اگر از آن نقطه خارج مىشديم، حتماً دشمن ما را مىزد. منتظر بوديم تا هوا تاريك شود و بچهها براى تخليه شهدا و مجروحين اقدام كنند و ما را از اين مهلكه نجات دهند.به هم مىگفتيم تا غروب زير بوته و شيار مىمانيم، اگر بچهها آمدند كه چه بهتر اگر نيامدند، خودمان در تاريكى هوا از حاشيه جاده به سمت حميديه مىرويم. خورشيد بين ساعت 6-5 غروب مىكرد و ما بايد تا آن ساعت صبر مىكرديم.
همچنان كه در انتظار تاريك شدن هوا و آمدن بچهها بوديم به هم دلدارى مىداديم صداى زرهپوشى را شنيديم كه به ما نزديك مىشد. سرم را از شيار بالا آوردم ديدم شماره تانك فارسى است (شمارههاى عربى نيز به جز عدد3 مانند فارسى است)، از اين كه تا چند لحظه ديگر نجات خواهيم يافت، خوشحال شديم.
وقتى تانك به بالاى سرمان رسيد، ماتمان برده متحير و مبهوت شديم. نفرات اطراف تانك كلاهبره)22( عراقى بر سرشان بود. گويى آب سردى بر سرم ريختند. سرما تمام وجودم را فرا گرفت. يخ زدم، در آن لحظه احساس كردم غيرتم از دست رفت، آرزو كردم زمين دهان باز كند و مرا ببلعد...)23(
در آن لحظه غرور خود را خرد شده مىديدم باور كردنى نبود؛ من! شهبازى! گرفتار دشمن شده باشم. آن لحظه تلخترين، و ناراحت كنندهترين لحظه عمرم بود. 25 آبان ماه هوا گرگ و ميش بود، صداى جرو بحث عراقىها مرا از شوك در مىآورد، آنها با هم اختلاف پيدا كرده بودند كه ما را با خود ببرند يا بكشند. و خود را خلاص كنند. بالاخره تصميم خودشان را گرفتند. ما را به داخل نفر بر انداخته و به دب حردان بردند، دب حردانى كه به اشغال عراق درآمده بود و در آن منطقه مركز فرماندهىشان بود.
در دب حردان ساعت مچىام را گرفتند. دستها و چشمهايم را بستند و همراه آن سرباز داخل يك سنگر انداختند. به زور و زحمت دستم را باز كردم و حلقه ازدواج و شش قطعه عكس همسرم و مقدار پولى كه همراه بود از جيبم در آوردم و زير خاك مدفون كردم به غيراز ما حدود پانزده اسير ديگر را به آنجا آورده بودند. آن شب تا ساعت 4 صبح دوبار ما را براى بازجويى بردند. در آن موقع بود كه اولين “نه” را به آنها گفتم، هر چه مىپرسيدند، فقط مىگفتم: “من ستوان يكم ژاندارم، شهابالدين شهبازى، فرزند كريم هستم” هر چه آن شب كتكم زدند و فحشم دادند جز آن جمله مطلب ديگرى از من نشنيدند.
آن شب در غم، ماتم و اندوه بودم. احساس مىكردم تمام حيثيتم از دست رفته است، در خلوت خيلى گريه كردم و تأسف خوردم از اينكه چرا اسير شدهام، مدام خود را سرزنش مىكردم كه من آدم ترسويى نبودم، از جنگ و جدال هم واهمهاى نداشتم، پس چرا اينطور شد؟! اين سؤالات و سرزنشها تمام ذهن و جانم را فرا گرفته بود. آنچه كه مرا در اين جدال روحى تسكين مىداد، جواب “نه” اى بود كه به بازجوى عراقى مىدادم. اين سرسختى در برابر آنها موجب شد تا خيلى زود بر خود مسلط شوم، به سربازى كه همراهم بود گفتم:”ما در اينجا حق نداريم بيش از ذكر نام، نام خانوادگى، نام پدر و درجه چيز ديگرى به دشمن بگوييم. اين تنها وظيفه ماست، اگر زبانمان را هم از حلقوم بيرون بكشند، حق گفتن يك كلمه بيشتر را نداريم” در آن شب براى اداى اين وظيفه (مقاومت در برابر عراقىها) از خداوند استمداد كردم و عهد كردم جز اين نكنم.
در بازجويى آن شب، عراقىها وقتى سرسختى مرا ديدند، به كتك و مشت و لگد متوسل شدند، هر چه مىزدند، حرفم همان يك جمله بود. بازجو پشت ميز نشسته بود و من در برابر او بودم و دو نفر هم بالاى سرم ايستاده بودند وقتى جواب نمىدادم بازجو به آن دو نفر اشاره مىكرد و آنها هم با تمام قدرت به دهان، گوش، دماغ و چشمم مىزدند.
شب اسارت، بسيار سخت و دردناك گذشت، اتفاقى بود كه افتاده بود و كارى از دستم ساخته نبود. دائم به اين مىانديشيدم كه بعد از اين چه بايد بكنم، رسالتم و وظيفهام چيست...
گاهى فرصتى پيش مىآمد تا به گذشتهام نگاهى بكنم، اين نگاه از خانواده شروع و به مسائل اجتماعى و سياسى كشور كشيده مىشد. گاهى به فرزندم كه 45 روز بيشتر از تولدش نمىگذشت فكر مىكردم و گاهى به انقلاب نوپاى ايران. و در اين ميان خود را مىجستم.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
تنومه، العماره، بغداد
26 آبان، ساعت 4 صبح، مرا از سرباز اسير و مجروهى كه همراهم بود جدا كردند و به اتفاق دو نفر ديگر: سرگرد”ع”)24( و ستوان يكم رمضان آقازاده، از دب حردان به سوى نقطهاى نا معلوم حركتمان دادند. ما سوار بر وانتبارى شديم كه پشتش كاملاً پوشيده شده بود ساعتى در حركت بوديم. وقتى كه هوا روشن شد، به جايى رسيديم كه به آن تنومه مىگفتند. در تنومه ما را به يك پايگاه هوايى بردند، گويا محل استقرار و پشتيبانى هلى كوپترهايشان بود.)25(
در پايگاه تنومه ما را به داخل اتاقى انداختند و دو - سه قرص نان (شبيه نان شيرمال) دادند. از لحظه اسارت و (حتى پيش از آن) تا آن ساعت چيزى نخورده بوديم. خيلى گرسنه بوديم. با ولع نانها را خورديم و به عبارتى آماده شديم براى بازجويى.
وقتى مرا براى بازجويى بردند، دوباره در برابر اصرار افسر عراقى به ذكر همان مشخصات فردى اكتفا كردم. به مترجمى كه ندانستم ايرانى بود يا عراقى، گفتم به افسر عراقى بگويد كه غيراز اين مشخصات مطلب ديگرى از من به دست نخواهد آورد. افسر عراقى هم خيلى سخت نگرفت و ما برگشتيم.
توقف ما در تنومه كوتاه بود. بعد از يكى - دو ساعت ما را سوار ماشينى كردند كه هيچ روزنهاى به بيرون نداشت فضاى داخل آن كاملاً تاريك بود. خونريزى من قطع شده بود، اما خون بر لباس و بدن و پوستم خشكيده بود، كمر و كتف و پايم درد مىكردند و از گوشم چرك و خون مىآمد. هنگام غروب به العماره)26( رسيديم. با گذر از محوطهاى، درى را باز كردند و ما را به درون سالنى بردند كه سه اتاق داشت. ما را به درون يكى از آن اتاقها انداختند. لحظاتى بعد، در باز شد و دو افسر عراقى وارد اتاق شده ما را ورنداز كردند و برگشتند. در را هم قفل كردند.
اتاق با مساحتى كمتر از 4*3 متر مربع فاقد هر گونه امكانات اوليه بود؛ لخت و عور، بدون هيچ زيرانداز و رواندازى. علىرغم درد پاهايم، مغموم و افسرده ايستاده بودم. لحظه اولى كه در العماره چشم و دست ما را باز كردند و توانستيم همديگر را ببينيم، لحظه بسيار بسيار دردناك و ناراحتكنندهاى بود. هاج و واج بههم نگاه مىكرديم.
موقع اسير شدن خيلى محكم توى گوشم زده بودند. و اكنون به خاطر همان ضربه از آن چرك و خون مىآمد و شنوايىام كم شده بود. در اين اتاق فرصتى به دست آمد تا كمى به گذشته فكر كنيم، به زن، بچه (تازه متولد شدهام)، مادر و... و به اوضاع ايران، سپس آن دوره را با امروز كه در دست دشمن اسير بوديم، مقايسه مىكردم و احساس بسيار بد و ناراحتكنندهاى بر من غلبه مىكرد و خود را ملامت و سرزنش مىكردم. اگر خدا راهش را باز گذاشته بود و اگر گناه نبود، از روى غيرت و مردانگى، خود را مىكشتم. خودكشى، مردن و دقكردن از روى غصه، سرزنشى نداشت، همانطور كه حضرت امير(ع) مىفرمايند اگر مسلمانى بشنود به زور خلخال از پاى زنى يهودى و اهل ذمه درآورند و از روى ملامت و سرزنش بميرد، از نظر من سزاوار و بهجاست)27(.
وضعيت گوشم خيلى ناراحتكننده بود، مدام از آن چرك و خون مىآمد، با اين كه افسران عراقى اين وضع را ديدند اما كارى براى شستوشو و درمان آن نكردند.
24 ساعت ما را داخل اين اتاق كه فاقد هر نوع امكانات اوليه بود نگه داشتند، فقط شب، موقع خواب دو پتو به سه نفرمان دادند و چون من وضعيت جسمى مناسبى نداشتم و مجروح بودم دوستان لطف كردند و يكى از پتوها را به من دادند. عراقىها نه آبى دادند و نه گذاشتند كه ما به دستشويى برويم و وضو بگيريم، لذا براى نماز تيمم مىكرديم.
شب دوم اسارت مانند شب اول، خواب بر چشمانم نمىآمد، تا صبح بيدار و در افكارم مختلفى غوطهور بودم ؛ تصاوير زن، فرزندتازه متولد شدهام، مادرم، پدرم و...در ذهنم نقش مىبست، بعد صحنههاى جنگ و جدال با متجاوزان و وضعيت و موقعيت بچهها در جبههها به خاطرم مىآمد و همچنان به خاطر اينكه اسير شده بودم، تأسف مىخوردم و ناراحت و دل شكسته بودم، بعد از خود مىپرسيدم حالا وظيفه من چيست؟ منى كه به خاطر دفاع از انقلاب اسلامى و كيان ايران و حيثيت مسلمانى، داوطلبانه به نبرد با دشمن آمده بودم، الان، فردا و فرداها بايد چه كنم، تكليفم چيست؟ وقتى كه به انقلاب نوپاى ايران و حضرت امام و كار بزرگ و سترگى كه اين مرد بزرگ تاريخ ايران صورت داد، فكر مىكردم جواب سؤالات خود را مىيافتم. من سرباز كوچكى بودم براى اين ابر مرد و نبايد در برابر دشمن از خود ضعف نشان مىدادم، وظيفه سربازى من باقى بود، مأموريتم سرجايش بود فقط شكل عمل به آن تغيير كرده خطيرتر شده بود. ايستادگى، مقاومت، حفظ و وفادارى به امام و انقلاب تنها وظيفه من در برابر دشمن و فرداهاى مبهم بود. مىدانستم خواسته عراقىها، روى گردانى ما از امام و انقلاب است و اگر ما بر هدف انقلابى خود پايدارى كنيم و حتى بر سر آن جان ببازيم توانستهايم پيام امام را به گوش جهان برسانيم و عراقىها را هم مأيوس كنيم.
با اين افكار به وقت نماز صبح رسيدم، با همان لباس خونى و گوش چركين تيمم كردم. به سمت و سويى ايستادم و نماز صبح را خواندم و به راز و نياز با خدا پرداختم و عهد بر مقاومت و ايستادگى بستم. صبح كه در باز شد، براى هر كدام از ما يك قرص نان و ليوانى چاى آوردند.آن نان بزرگتر از نانهاى معمولى بود و بيشترش خمير بود.بعد از صبحانه، ما را يكى يكى به بازجويى بردند. در بازجويى سه نفر عراقى روبهرويم نشسته رگبار پرسشها را به سويم نشانه مىرفتند. من هم فقط همان يك جمله “ستوان يكم، ژاندارم، شهابالدين شهبازى فرزند كريم” را تكرار مىكردم. هر چه پرسيدند همان را تحويلشان مىدادم. در برابر اصرار زياد آنها گفتم: شما نبايد به ما فشار بياوريد، ما برابر مقررات و طبق كنوانسيون ژنو، تنها مجاز به گفتن و اعلام مشخصات شناسايى فردى هستيم)28(. سؤالات بازجوها درباره عمل استقرار و مراكز تجمع نيرو، استعداد نفرات، كميت و كيفيت تجهيزات و محل استقرار آنها، طرحهاى عملياتى دفاعى - تهاجمى، طرفداران بنىصدر، اختلافات بين حضرت امام و بنىصدر و سؤالاتى ديگر در ابعاد سياسى و نظامى بود كه همگى مسيرى هدايت شده داشتند.سكوت و”نه” واكنش من در برابر هجمه پرسشهاى آنان بود. وقتى بازجوها و افسران عراقى استنكاف مرا در حرف زدن ديدند، به طرز وحشيانهاى شروع به كتك زدنم كردند، خيلى ناجوانمردانه و غافلگيرانه از پشت سر به گوشم مىزدند، يا يك دفعه با پوتين لگد به شكم و جاهاى حساس بدنم زدند.
عراقىها از برخورد خشن هم، نتيجهاى نگرفتند و مرا به اتاق برگرداندند. وقتى در بار دوم هم با يكدندگى و ثبات رويهام مواجه شدند، خيلى عصبانى، بعد از چند سيلى و لگد، مرا به داخل توالتى انداختند و گفتند آنقدر اينجا مىمانى تا آدم شوى و جواب درست و حسابى بدهى. آن روز ناهار به من ندادند، نيرو و قواى من با آن همه زخم و درد رو به تحليل بود، دم غروب آمدند مرا با تندى و پرخاش و با ضرب و شتم از توالت بيرون كشيدند و به اتاق برگرداندند. در اين موقع كه هر سه نفرمان جمع بوديم، با هم به بحث نشستيم كه چه بايد بكنيم، در همين بحث و نظر بوديم كه فهميديم جناب سرگرد با رويه ما در مواجهه با عراقىها موافق نيست و برخوردهاى ما بابطبعش نبود. من و آقاى آقازاده، همنظر بوديم كه بايد مقاومت كنيم و نبايد كوتاه بياييم؛ مقاومت، پايدارى و تحمل شكنجه و سختى را وظيفه خود مىدانستيم و مىگفتيم آنها اجازه و حق ندارند خواستهاشان را به ما تحميل كنند. اما سرگرد با ما در بعضى موارد اختلاف نظرداشت.
شب را با همان سرو وضع خونين به صبح رسانديم. ساعت 8 و9 صبح ما را با همان ماشين حفاظتى و فاقد هر گونه روزنه و منفذ، به سوى بغداد حركت دادند. در ميانه راه توقف كوتاهى كردند و بعد به سرعت به سوى بغداد به راه افتادند. هوا تاريك شده بود كه به بغداد رسيديم. ما را يكراست به وزارت دفاع برده داخل اتاقى انداختند. لحظاتى بعد در اتاق باز شد و چند افسر عراقى وارد شدند، قصدشان بازديد از ما بود. مىخواستند ببينند افسران ايرانى چه شكل و قيافهاى دارند!
آن شب عراقىها از غذاى خودشان كه شامل يك كتلت، يك گوجه فرنگى و مقدارى نان و يك ليوان چاى بود به ما هم دادند. از ابتداى اسارت تا آن لحظه، اين بهترين غذايى بود كه خورديم. دردهاى كمر، پهلو، پا و نيز خونريزى گوشم، طاقتم را بريده بود. پزشكيارى آمد و گوشم را شست و تميز كرد و زخمهايم را پانسمان كرد. آن شب اجازه دادند كه ما براى گرفتن وضو به دستشويى برويم.
صبح هنگام بازجويى شروع شد. ابتدا سرگرد، بعد ستوان آقازاده و در آخر مرا براى بازجويى بردند. دقيق به خاطر دارم كه از من پرسيدند نظرت درباره (امام) خمينى چيست؟ گفتم: ايشان به نظرم با امام على(ع) و امام حسين(ع) فرقى ندارد. اين پاسخ براى بازجو مثل شوك بود، از جايش پريد و شروع كرد با جارو جنجال به صدا كردن ساير افسران، كه بياييد ببينيد اين ستوان چه مىگويد: “ما فرق بين الامامالعلى اِو الامامحسين او الامام الخمينى!!” او خيلى با تعجب و با دادو فرياد اين جمله را ادا مىكرد. افسرها دو رو بر ما جمع شدند پرسيدند: شت گول؟)29((چه مىگويد؟) او دوباره توضيح داد. افسرها خود از من سؤال كردند. دوباره گفتم ايشان مىپرسيدند نظرت درباره امام خمينى چيست؟ من هم گفتم به نظرم ايشان امامى است عين امام على و امام حسين، ايشان رهبر ماست همانطور كه امام على و امام حسين (ع) پيشوا و رهبر مردم عصر و زمانه بودند، و همانطور كه مردم آن زمان امامت آنها را پذيرفتند ما هم در اين زمان رهبرى امام خمينى را پذيرفتهايم. افسران با تعجب به من و به يكديگر نگاه مىكردند، يك دفعه زدند زير خنده و بعد از مسخره كردن، ناگهان عصبانى شده شروع به پرخاش و فحش كردند. يكى از آنها با لگد خيلى محكم زد به پهلويم كه مجروح بود، با پشت به ديوار خورده و افتادم. همگى بالاى سرم جمع شده با پوتينهايشان به سرو صورتم مىكوفتند.چهرهام غرق به خون شده بود. عراقىها با هم مشورت كردند و مرا خونين و مالين، كشانكشان به كنار درختى كه در محوطه بود آوردند و دست و پاهايم را با طناب محكم به درخت بستند و دورم حلقه زدند. خب حرف و سخن تازهاى شنيده بودند كه برايشان خيلى عجيب و غريب بود. هر يك مرا به شكلى خاص مىنواختند؛ يكى با مشت به دهانم مىزد. ديگرى تازيانهاى به گوشم مىنواخت و آن ديگرى با قنداق تفنگ به سينه و شكمم مىزد افسرى هم با كلاشينكف چند متر دورتر روبه رويم به زانو نشست؟ يعنى مىخواهيم تو را تيرباران كنيم.
وقوع چنين صحنهاى در آن محشر، خيلى خوشحالم مىكرد، در صورت تيرباران به آرزوى قلبى مىرسيدم، اما افسوس كه همه اينها سياهبازى بود، با مشاهده اين وضع روحيه گرفتم داد زدم: اگر مىخواهيد بزنيد، همين الان و همين جا بزنيد، با آن حالتى كه از خود نشان دادم فهميدند كه من ترس از اعدام ندارم. افسر مزبور تهديد كرد و گلنگدن را كشيد تا در من رعب و وحشت ايجاد كند، بعد آمدند چشمم را بستند، صداى گلنگدن اسلحه ديگرى نيز آمد و... سر و صدايشان بالا گرفت.
من با اينكه در درون آرزو داشتم آنها تهديدشان را عملى كنند، اما مطمئن بودم كه چنين نخواهند كرد، چرا كه آنها اجازه، قوه و قدرت چنان كارى را نداشتند تا يك افسر ايرانى را تير باران كنند. جرو بحث آنها ادامه داشت، تا آنجا كه من متوجه مىشدم، يكى مىگفت زودبكشيدش و خلاصش كنيد، ديگرى مىگفت نه! اگر بكشيم چه جوابى داريم بدهيم و...بعد يكى آمد چشم بند مرا پايين كشيد، بهظاهر بينشان اختلافنظر بود يكى مىگفت شليك كنيد، ديگرى مىگفت: “لا، هذا ضابط هنيفنا (نه، اين افسرميهمان ماست)”
من به خاطر شركت در كلاسهاى تفسير قرآن و نهج البلاغه در قبل از انقلاب، كمى عربى مىدانستم و حرفها و جرو بحثهاى عراقىها را متوجه مىشدم. در همينگيرودار عراقى عظيم الجثهاى از دور ظاهر شد، به او “سيدى” مىگفتند و احترامش مىكردند، نزديك كه آمد گزارش ما وقع را به او دادند، بعد او چيزهايى گفت كه همه در برابر حرفهايش “نعم سيدى” يا همان “بله قربان” ارتش خودمان مىگفتند. او گفت “لا، ممنوع” نبايد بكشيدش. پس از دستور او، دست و پايم را باز كردند و مرا به داخل اتاق برگرداندند.
در اتاق نه از سرگرد خبرى بود نه از ستوان، من از زور درد به خود مىپيچيدم تا اينكه هنگام غروب، ستوان آقازاده را آوردند، اما سرگرد”ع” را ديگر پيش ما نياوردند و من تا زمانى كه در عراق بودم ديگر او را نديدم. ولى او در اردوگاههاى ديگر تعريفهايى از من كرده بود كه به گوشم مىرسيد، بعدها هم كه به ايران بازگشتم، خبرى از او نشنيدم. ما مانديم و ستوان آقازاده و دردهاى روحى و جسمى بسيارى كه دچارش بوديم.
وجود آقاى آقازاده و آشنايى با او براى من نعمت بزرگى بود. او در طول دوران اسارت در برنامههاى مختلفى كه داشتيم همنظر و همرأى ما بود و شكنجههاى زياد و سخت و محروميتهاى بسيارى را از سر گذراند. آقازاده بخصوص در اردوگاه موصل خيلى از خود شهامت و جسارت نشان داد. بعدها، وقتى به اردوگاه عنبر و تكريت منتقل شديم او ديگر جوش و خروش اوليه را نداشت و بيشتر دنبال برنامههاى فردى و استفاده از فرصتها براى مطالعه بود، اما با ما در مواضع ؛ برنامهها و تصميمات همرأى بود. من از او هميشه به عنوان يك انسان پاك، به نيكى ياد مىكنم.
پس از آن بازجويى و نمايش مرگى كه عراقىها اجرا كردند، سختگيرى و محروميتها بيشتر شد؛ديگر در را براى رفتن به دستشويى باز نمىكردند، آب براى وضو نمىدادند، ديگر از غذاى خودشان به ما ندادند، قوت غالب ما قرص نان بود با يك پارچ آب. پنج روز و نيم ما در چنين وضعيت اسف بارى به سر مىبرديم و چند بار هم از ما بازجويى كردند، هر بار ما را با اين اميد به بازجويى مىبردندكه مثلاً آدم شده و به راه آمدهايم ولى با اولين پاسخى كه از ما مىشنيدند، مأيوس مىشدند و با كتك و ضرب و جرح، واكنش نشان مىدادند. در يكى از ضرب و شتمها در حالى كه من به زمين افتاده بودم، استوارى عراقى با عصبانيت و برافروختگى زياد بارها با پوتين به سرو صورتم لگد مىزد، طورى كه هر آن ممكن بود دچار خونريزى مغزى شوم، اما جان در دست قادر و قدرتمندى بود كه سرنوشت و حكمت ديگرى برايم رقم زده بود.
غروب روز ششم، دست و چشم ما را بسته داخل همان خودروى بىپنجره و بىروزنه انداختند و به سوى نقطه نامعلومى حركت كردند، اينبار آنها دائم در فواصل كوتاه توقف مىكردند و دوباره به راه مىافتادند گويى از جايى به جاى ديگر و از ادارهاى به اداره ديگر مىرفتند.
26 آبان، ساعت 4 صبح، مرا از سرباز اسير و مجروهى كه همراهم بود جدا كردند و به اتفاق دو نفر ديگر: سرگرد”ع”)24( و ستوان يكم رمضان آقازاده، از دب حردان به سوى نقطهاى نا معلوم حركتمان دادند. ما سوار بر وانتبارى شديم كه پشتش كاملاً پوشيده شده بود ساعتى در حركت بوديم. وقتى كه هوا روشن شد، به جايى رسيديم كه به آن تنومه مىگفتند. در تنومه ما را به يك پايگاه هوايى بردند، گويا محل استقرار و پشتيبانى هلى كوپترهايشان بود.)25(
در پايگاه تنومه ما را به داخل اتاقى انداختند و دو - سه قرص نان (شبيه نان شيرمال) دادند. از لحظه اسارت و (حتى پيش از آن) تا آن ساعت چيزى نخورده بوديم. خيلى گرسنه بوديم. با ولع نانها را خورديم و به عبارتى آماده شديم براى بازجويى.
وقتى مرا براى بازجويى بردند، دوباره در برابر اصرار افسر عراقى به ذكر همان مشخصات فردى اكتفا كردم. به مترجمى كه ندانستم ايرانى بود يا عراقى، گفتم به افسر عراقى بگويد كه غيراز اين مشخصات مطلب ديگرى از من به دست نخواهد آورد. افسر عراقى هم خيلى سخت نگرفت و ما برگشتيم.
توقف ما در تنومه كوتاه بود. بعد از يكى - دو ساعت ما را سوار ماشينى كردند كه هيچ روزنهاى به بيرون نداشت فضاى داخل آن كاملاً تاريك بود. خونريزى من قطع شده بود، اما خون بر لباس و بدن و پوستم خشكيده بود، كمر و كتف و پايم درد مىكردند و از گوشم چرك و خون مىآمد. هنگام غروب به العماره)26( رسيديم. با گذر از محوطهاى، درى را باز كردند و ما را به درون سالنى بردند كه سه اتاق داشت. ما را به درون يكى از آن اتاقها انداختند. لحظاتى بعد، در باز شد و دو افسر عراقى وارد اتاق شده ما را ورنداز كردند و برگشتند. در را هم قفل كردند.
اتاق با مساحتى كمتر از 4*3 متر مربع فاقد هر گونه امكانات اوليه بود؛ لخت و عور، بدون هيچ زيرانداز و رواندازى. علىرغم درد پاهايم، مغموم و افسرده ايستاده بودم. لحظه اولى كه در العماره چشم و دست ما را باز كردند و توانستيم همديگر را ببينيم، لحظه بسيار بسيار دردناك و ناراحتكنندهاى بود. هاج و واج بههم نگاه مىكرديم.
موقع اسير شدن خيلى محكم توى گوشم زده بودند. و اكنون به خاطر همان ضربه از آن چرك و خون مىآمد و شنوايىام كم شده بود. در اين اتاق فرصتى به دست آمد تا كمى به گذشته فكر كنيم، به زن، بچه (تازه متولد شدهام)، مادر و... و به اوضاع ايران، سپس آن دوره را با امروز كه در دست دشمن اسير بوديم، مقايسه مىكردم و احساس بسيار بد و ناراحتكنندهاى بر من غلبه مىكرد و خود را ملامت و سرزنش مىكردم. اگر خدا راهش را باز گذاشته بود و اگر گناه نبود، از روى غيرت و مردانگى، خود را مىكشتم. خودكشى، مردن و دقكردن از روى غصه، سرزنشى نداشت، همانطور كه حضرت امير(ع) مىفرمايند اگر مسلمانى بشنود به زور خلخال از پاى زنى يهودى و اهل ذمه درآورند و از روى ملامت و سرزنش بميرد، از نظر من سزاوار و بهجاست)27(.
وضعيت گوشم خيلى ناراحتكننده بود، مدام از آن چرك و خون مىآمد، با اين كه افسران عراقى اين وضع را ديدند اما كارى براى شستوشو و درمان آن نكردند.
24 ساعت ما را داخل اين اتاق كه فاقد هر نوع امكانات اوليه بود نگه داشتند، فقط شب، موقع خواب دو پتو به سه نفرمان دادند و چون من وضعيت جسمى مناسبى نداشتم و مجروح بودم دوستان لطف كردند و يكى از پتوها را به من دادند. عراقىها نه آبى دادند و نه گذاشتند كه ما به دستشويى برويم و وضو بگيريم، لذا براى نماز تيمم مىكرديم.
شب دوم اسارت مانند شب اول، خواب بر چشمانم نمىآمد، تا صبح بيدار و در افكارم مختلفى غوطهور بودم ؛ تصاوير زن، فرزندتازه متولد شدهام، مادرم، پدرم و...در ذهنم نقش مىبست، بعد صحنههاى جنگ و جدال با متجاوزان و وضعيت و موقعيت بچهها در جبههها به خاطرم مىآمد و همچنان به خاطر اينكه اسير شده بودم، تأسف مىخوردم و ناراحت و دل شكسته بودم، بعد از خود مىپرسيدم حالا وظيفه من چيست؟ منى كه به خاطر دفاع از انقلاب اسلامى و كيان ايران و حيثيت مسلمانى، داوطلبانه به نبرد با دشمن آمده بودم، الان، فردا و فرداها بايد چه كنم، تكليفم چيست؟ وقتى كه به انقلاب نوپاى ايران و حضرت امام و كار بزرگ و سترگى كه اين مرد بزرگ تاريخ ايران صورت داد، فكر مىكردم جواب سؤالات خود را مىيافتم. من سرباز كوچكى بودم براى اين ابر مرد و نبايد در برابر دشمن از خود ضعف نشان مىدادم، وظيفه سربازى من باقى بود، مأموريتم سرجايش بود فقط شكل عمل به آن تغيير كرده خطيرتر شده بود. ايستادگى، مقاومت، حفظ و وفادارى به امام و انقلاب تنها وظيفه من در برابر دشمن و فرداهاى مبهم بود. مىدانستم خواسته عراقىها، روى گردانى ما از امام و انقلاب است و اگر ما بر هدف انقلابى خود پايدارى كنيم و حتى بر سر آن جان ببازيم توانستهايم پيام امام را به گوش جهان برسانيم و عراقىها را هم مأيوس كنيم.
با اين افكار به وقت نماز صبح رسيدم، با همان لباس خونى و گوش چركين تيمم كردم. به سمت و سويى ايستادم و نماز صبح را خواندم و به راز و نياز با خدا پرداختم و عهد بر مقاومت و ايستادگى بستم. صبح كه در باز شد، براى هر كدام از ما يك قرص نان و ليوانى چاى آوردند.آن نان بزرگتر از نانهاى معمولى بود و بيشترش خمير بود.بعد از صبحانه، ما را يكى يكى به بازجويى بردند. در بازجويى سه نفر عراقى روبهرويم نشسته رگبار پرسشها را به سويم نشانه مىرفتند. من هم فقط همان يك جمله “ستوان يكم، ژاندارم، شهابالدين شهبازى فرزند كريم” را تكرار مىكردم. هر چه پرسيدند همان را تحويلشان مىدادم. در برابر اصرار زياد آنها گفتم: شما نبايد به ما فشار بياوريد، ما برابر مقررات و طبق كنوانسيون ژنو، تنها مجاز به گفتن و اعلام مشخصات شناسايى فردى هستيم)28(. سؤالات بازجوها درباره عمل استقرار و مراكز تجمع نيرو، استعداد نفرات، كميت و كيفيت تجهيزات و محل استقرار آنها، طرحهاى عملياتى دفاعى - تهاجمى، طرفداران بنىصدر، اختلافات بين حضرت امام و بنىصدر و سؤالاتى ديگر در ابعاد سياسى و نظامى بود كه همگى مسيرى هدايت شده داشتند.سكوت و”نه” واكنش من در برابر هجمه پرسشهاى آنان بود. وقتى بازجوها و افسران عراقى استنكاف مرا در حرف زدن ديدند، به طرز وحشيانهاى شروع به كتك زدنم كردند، خيلى ناجوانمردانه و غافلگيرانه از پشت سر به گوشم مىزدند، يا يك دفعه با پوتين لگد به شكم و جاهاى حساس بدنم زدند.
عراقىها از برخورد خشن هم، نتيجهاى نگرفتند و مرا به اتاق برگرداندند. وقتى در بار دوم هم با يكدندگى و ثبات رويهام مواجه شدند، خيلى عصبانى، بعد از چند سيلى و لگد، مرا به داخل توالتى انداختند و گفتند آنقدر اينجا مىمانى تا آدم شوى و جواب درست و حسابى بدهى. آن روز ناهار به من ندادند، نيرو و قواى من با آن همه زخم و درد رو به تحليل بود، دم غروب آمدند مرا با تندى و پرخاش و با ضرب و شتم از توالت بيرون كشيدند و به اتاق برگرداندند. در اين موقع كه هر سه نفرمان جمع بوديم، با هم به بحث نشستيم كه چه بايد بكنيم، در همين بحث و نظر بوديم كه فهميديم جناب سرگرد با رويه ما در مواجهه با عراقىها موافق نيست و برخوردهاى ما بابطبعش نبود. من و آقاى آقازاده، همنظر بوديم كه بايد مقاومت كنيم و نبايد كوتاه بياييم؛ مقاومت، پايدارى و تحمل شكنجه و سختى را وظيفه خود مىدانستيم و مىگفتيم آنها اجازه و حق ندارند خواستهاشان را به ما تحميل كنند. اما سرگرد با ما در بعضى موارد اختلاف نظرداشت.
شب را با همان سرو وضع خونين به صبح رسانديم. ساعت 8 و9 صبح ما را با همان ماشين حفاظتى و فاقد هر گونه روزنه و منفذ، به سوى بغداد حركت دادند. در ميانه راه توقف كوتاهى كردند و بعد به سرعت به سوى بغداد به راه افتادند. هوا تاريك شده بود كه به بغداد رسيديم. ما را يكراست به وزارت دفاع برده داخل اتاقى انداختند. لحظاتى بعد در اتاق باز شد و چند افسر عراقى وارد شدند، قصدشان بازديد از ما بود. مىخواستند ببينند افسران ايرانى چه شكل و قيافهاى دارند!
آن شب عراقىها از غذاى خودشان كه شامل يك كتلت، يك گوجه فرنگى و مقدارى نان و يك ليوان چاى بود به ما هم دادند. از ابتداى اسارت تا آن لحظه، اين بهترين غذايى بود كه خورديم. دردهاى كمر، پهلو، پا و نيز خونريزى گوشم، طاقتم را بريده بود. پزشكيارى آمد و گوشم را شست و تميز كرد و زخمهايم را پانسمان كرد. آن شب اجازه دادند كه ما براى گرفتن وضو به دستشويى برويم.
صبح هنگام بازجويى شروع شد. ابتدا سرگرد، بعد ستوان آقازاده و در آخر مرا براى بازجويى بردند. دقيق به خاطر دارم كه از من پرسيدند نظرت درباره (امام) خمينى چيست؟ گفتم: ايشان به نظرم با امام على(ع) و امام حسين(ع) فرقى ندارد. اين پاسخ براى بازجو مثل شوك بود، از جايش پريد و شروع كرد با جارو جنجال به صدا كردن ساير افسران، كه بياييد ببينيد اين ستوان چه مىگويد: “ما فرق بين الامامالعلى اِو الامامحسين او الامام الخمينى!!” او خيلى با تعجب و با دادو فرياد اين جمله را ادا مىكرد. افسرها دو رو بر ما جمع شدند پرسيدند: شت گول؟)29((چه مىگويد؟) او دوباره توضيح داد. افسرها خود از من سؤال كردند. دوباره گفتم ايشان مىپرسيدند نظرت درباره امام خمينى چيست؟ من هم گفتم به نظرم ايشان امامى است عين امام على و امام حسين، ايشان رهبر ماست همانطور كه امام على و امام حسين (ع) پيشوا و رهبر مردم عصر و زمانه بودند، و همانطور كه مردم آن زمان امامت آنها را پذيرفتند ما هم در اين زمان رهبرى امام خمينى را پذيرفتهايم. افسران با تعجب به من و به يكديگر نگاه مىكردند، يك دفعه زدند زير خنده و بعد از مسخره كردن، ناگهان عصبانى شده شروع به پرخاش و فحش كردند. يكى از آنها با لگد خيلى محكم زد به پهلويم كه مجروح بود، با پشت به ديوار خورده و افتادم. همگى بالاى سرم جمع شده با پوتينهايشان به سرو صورتم مىكوفتند.چهرهام غرق به خون شده بود. عراقىها با هم مشورت كردند و مرا خونين و مالين، كشانكشان به كنار درختى كه در محوطه بود آوردند و دست و پاهايم را با طناب محكم به درخت بستند و دورم حلقه زدند. خب حرف و سخن تازهاى شنيده بودند كه برايشان خيلى عجيب و غريب بود. هر يك مرا به شكلى خاص مىنواختند؛ يكى با مشت به دهانم مىزد. ديگرى تازيانهاى به گوشم مىنواخت و آن ديگرى با قنداق تفنگ به سينه و شكمم مىزد افسرى هم با كلاشينكف چند متر دورتر روبه رويم به زانو نشست؟ يعنى مىخواهيم تو را تيرباران كنيم.
وقوع چنين صحنهاى در آن محشر، خيلى خوشحالم مىكرد، در صورت تيرباران به آرزوى قلبى مىرسيدم، اما افسوس كه همه اينها سياهبازى بود، با مشاهده اين وضع روحيه گرفتم داد زدم: اگر مىخواهيد بزنيد، همين الان و همين جا بزنيد، با آن حالتى كه از خود نشان دادم فهميدند كه من ترس از اعدام ندارم. افسر مزبور تهديد كرد و گلنگدن را كشيد تا در من رعب و وحشت ايجاد كند، بعد آمدند چشمم را بستند، صداى گلنگدن اسلحه ديگرى نيز آمد و... سر و صدايشان بالا گرفت.
من با اينكه در درون آرزو داشتم آنها تهديدشان را عملى كنند، اما مطمئن بودم كه چنين نخواهند كرد، چرا كه آنها اجازه، قوه و قدرت چنان كارى را نداشتند تا يك افسر ايرانى را تير باران كنند. جرو بحث آنها ادامه داشت، تا آنجا كه من متوجه مىشدم، يكى مىگفت زودبكشيدش و خلاصش كنيد، ديگرى مىگفت نه! اگر بكشيم چه جوابى داريم بدهيم و...بعد يكى آمد چشم بند مرا پايين كشيد، بهظاهر بينشان اختلافنظر بود يكى مىگفت شليك كنيد، ديگرى مىگفت: “لا، هذا ضابط هنيفنا (نه، اين افسرميهمان ماست)”
من به خاطر شركت در كلاسهاى تفسير قرآن و نهج البلاغه در قبل از انقلاب، كمى عربى مىدانستم و حرفها و جرو بحثهاى عراقىها را متوجه مىشدم. در همينگيرودار عراقى عظيم الجثهاى از دور ظاهر شد، به او “سيدى” مىگفتند و احترامش مىكردند، نزديك كه آمد گزارش ما وقع را به او دادند، بعد او چيزهايى گفت كه همه در برابر حرفهايش “نعم سيدى” يا همان “بله قربان” ارتش خودمان مىگفتند. او گفت “لا، ممنوع” نبايد بكشيدش. پس از دستور او، دست و پايم را باز كردند و مرا به داخل اتاق برگرداندند.
در اتاق نه از سرگرد خبرى بود نه از ستوان، من از زور درد به خود مىپيچيدم تا اينكه هنگام غروب، ستوان آقازاده را آوردند، اما سرگرد”ع” را ديگر پيش ما نياوردند و من تا زمانى كه در عراق بودم ديگر او را نديدم. ولى او در اردوگاههاى ديگر تعريفهايى از من كرده بود كه به گوشم مىرسيد، بعدها هم كه به ايران بازگشتم، خبرى از او نشنيدم. ما مانديم و ستوان آقازاده و دردهاى روحى و جسمى بسيارى كه دچارش بوديم.
وجود آقاى آقازاده و آشنايى با او براى من نعمت بزرگى بود. او در طول دوران اسارت در برنامههاى مختلفى كه داشتيم همنظر و همرأى ما بود و شكنجههاى زياد و سخت و محروميتهاى بسيارى را از سر گذراند. آقازاده بخصوص در اردوگاه موصل خيلى از خود شهامت و جسارت نشان داد. بعدها، وقتى به اردوگاه عنبر و تكريت منتقل شديم او ديگر جوش و خروش اوليه را نداشت و بيشتر دنبال برنامههاى فردى و استفاده از فرصتها براى مطالعه بود، اما با ما در مواضع ؛ برنامهها و تصميمات همرأى بود. من از او هميشه به عنوان يك انسان پاك، به نيكى ياد مىكنم.
پس از آن بازجويى و نمايش مرگى كه عراقىها اجرا كردند، سختگيرى و محروميتها بيشتر شد؛ديگر در را براى رفتن به دستشويى باز نمىكردند، آب براى وضو نمىدادند، ديگر از غذاى خودشان به ما ندادند، قوت غالب ما قرص نان بود با يك پارچ آب. پنج روز و نيم ما در چنين وضعيت اسف بارى به سر مىبرديم و چند بار هم از ما بازجويى كردند، هر بار ما را با اين اميد به بازجويى مىبردندكه مثلاً آدم شده و به راه آمدهايم ولى با اولين پاسخى كه از ما مىشنيدند، مأيوس مىشدند و با كتك و ضرب و جرح، واكنش نشان مىدادند. در يكى از ضرب و شتمها در حالى كه من به زمين افتاده بودم، استوارى عراقى با عصبانيت و برافروختگى زياد بارها با پوتين به سرو صورتم لگد مىزد، طورى كه هر آن ممكن بود دچار خونريزى مغزى شوم، اما جان در دست قادر و قدرتمندى بود كه سرنوشت و حكمت ديگرى برايم رقم زده بود.
غروب روز ششم، دست و چشم ما را بسته داخل همان خودروى بىپنجره و بىروزنه انداختند و به سوى نقطه نامعلومى حركت كردند، اينبار آنها دائم در فواصل كوتاه توقف مىكردند و دوباره به راه مىافتادند گويى از جايى به جاى ديگر و از ادارهاى به اداره ديگر مىرفتند.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
P.W
ساعت حدود يازده شب ما را به ايستگاه قطار بردند و داخل يك واگن در قطار بارى انداختند، دستهايمان را باز كردند و در واگن را به رويمان بستند و رفتند.
اين قطار به قدرى درب و داغان، وحشتناك و سفر با آن عذابآور بود كه ما به آن “حيوان تور” مىگفتيم. هيچ منفذ و راه روشنايى و روزنهاى به بيرون بر در و ديوار واگن نبود، آنقدر تاريك بود كه ما نمىتوانستيم همديگر را ببينيم، اگر مىخواستيم حرف بزنيم بايد گوش هم را پيدا مىكرديم و داد مىكشيديم، چرا كه سر و صداى قطار نمىگذاشت صدا به صدا برسد.
تاريكى ،سرو صدا و سرماى قطار در حد ديوانهكنندهاى بود، آن واگن به زمهرير مىماند، ما تمام شب را از زور سرما به هم چسبيده بوديم يا هم ديگر را مشت مال مىداديم، اصلاً قادر به خوابيدن نبوديم، در آن تاريكى مطلق نمىدانستيم به كدام سمت و سو و به كجا در حركتيم، ظلماتى بود آن شب...صبح هنگام قطار متوقف شد، وقتى در واگن را به رويمان باز كردند و روشنايى به داخل اتاق دويد،گويى پنجرهاى از بهشت را به رويمان گشودهاند. گفتند اينجا “موصل” است.
چشمها و دستهايمان را بستند، وقتى چند قدمى در ايستگاه حركت كرديم دوباره چشمهايمان را باز كردند ولى دستها همچنان بسته بود، در اين لحظه متوجه جمعيتى در حدود150 نفر شدم كه با خشم و نفرت به ما مىنگريستند. حدس زدم برنامهاى براى ما تدارك ديدهاند. ما را جلوتر بردند، جمعيت كوچهاى درست كردند و ما را به آن سمت بردند، نفرات تشكيل دهنده كوچه هر يك با خشم و نفرت مشتى و لگدى به ما مىزدند، فحش مىدادند و آب دهان به رويمان مىانداختند. برخورد آنها خيلى بد و سخيف بود. جالب اينكه من از كار آنها ناراحت نشدم چرا كه فكر مىكردم بعيد است آنها مردم عادى باشند، به نظر من آنها براى اين كار اجير شده بودند تا بدين طريق در ما اين پندار را به وجود بياورند كه ما نزد مردم عراق هيچ جايگاهى نداريم و مورد نفرت و كينه آنها هستيم. شايد مىخواستند به ما بفهمانند كه عراق جاى انقلاب شما نيست.
آنها در تحليل ضعيف خود از صدور انقلاب ايران، بر اين باور بودند كه ايران مىخواهدبا لشكركشى به داخل خاك عراق، انقلاب خود را در آنجا حاكم كند آنها نمىدانستند كه منظور رهبران انقلاب اسلامى ايران از صدور انقلاب، تبيين ايدئولوژى و ايجاد انگيزه ميان ملتها براى قيام عليه ظالمين و ستمگران است. عراقىها مىخواستند با اين نمايش سخيف در ايستگاه قطار شهر موصل بگويند كه انقلاب ايران هيچ محبوبيتى در ميان مردم عراق ندارد. در ضمن در پى آن بودند كه شخصيت ما را خرد كنند و جان و روحمان را به درد آورند، اما اين هتك حرمت و توهين آنها ذرهاى در ما اثر نكرد، چرا كه مىدانستيم اين عمل كارى است حساب شده و نه خود جوش. پس از گذر از آن كوچه و ديوار انسانى (!) ما را سوار بر يك دستگاه مينىبوس كرده بهراه افتادند. از شهر خارج شديم، پس از طى مسافتى در بيابان به جايى رسيديم كه قلعه مانند بود. در قلعه باز شد و مينىبوس وارد آن شد و در پشت در ديگرى متوقف شد، از مينىبوس پياده شديم، مدتى بين دو در منتظر مانديم، بعد در ديگر باز شد. ما را به جايى بردند كه به آن مقر (ستاد و دفتر ادارى) مىگفتند. مأمورى كه ما را آورده بود، نامهاى به دست سرگروه آنجا داد. گويا در نامه مشخصات و مواضع ما را نوشته بودند. سرگروه پرسيد: شهبازى كدام يك از شماست؟ گفتم: من! بعد او شروع كرد به تهديد كه:”مىدانى اينجا كجاست، به اينجا مىگويند: “اردوگاه موصل يك” در اينجا من اختيار تام براى هر نوع برخوردى با شماها دارم. اينجا هيچ كس حق ندارد اسمى از انقلاب و (امام) خمينى ببرد، اگر تحريك بكنيد و فتنهاى راه بيندازيد و حرفى از دين و ديانت بزنيد به شديدترين وجه باشما برخورد خواهم كرد، بنابراين حواستان باشد، عقايدتان را براى خودتان نگه داريد.” او در حالى ما را به برخوردها و تنبيههاى مختلف تهديد مىكرد كه ما از فرط خستگى، درد و كوفتگى ناشى از سفر، ديگر ناى ايستادن نداشتيم. مىخواستيم خيلى زود حرفهاى او تمام شود و ما را ببرند. پس از اينكه سرگروه توضيح مقررات اردوگاه را به بحث تهديدات، افزود، چند درجهدار و سرباز ما را از آن مقر حركت داده به سوى در بردند، در باز شد و ما از آن گذشته وارد محوطهاى شديم، با ديدن منظرهاى كه پيش رويم بود وحشت كردم. عدهاى لباس زرد و بدشكلى پوشيده بودند كه بر پشت آن كلمه )03(P.W نوشته بودند سرهايشان را هم از ته تراشيده بودند، مثل ديوانهها و روانىها در محوطه دائم به اين سوى و آن سوى مىرفتند. منظرهاى چندشآور پيش روى ما بود كه با ديدن آن جا خورديم. من در دل دعا مىكردم كه ما را پيش آنها نبرند. اما طولى نكشيد كه ما را هم به رنگ آنها در آوردند؛ بعد از نيم ساعت از همان لباس زرد و بدشكل آوردند و به ما دادند كه بپوشيم. فهميدم كه اين لباس مخصوص اسراست و آنهايى كه در محوطه به اينور و آنمىرفتند از برادران ايرانى خودمان هستند كه در دو ماه گذشته به اسارت درآمده بودند.
اسراى اردوگاه)31(، تمام مدت شبانهروز خود را درون اتاقهايى كه با نور آفتاب بيگانه است مىگذراندند و در جايى نمناك و تاريك به سر مىبردند و فقط در طول 24 ساعت، يك ساعت اجازه داشتند براى هواخورى به محوطه باز بيايند. لذا در اين يك ساعت سعى مىكردند از فرصت حداكثر استفاده را بكنند و به اينطرف و آنطرف بروند و تحرك داشته باشند. حال ديدن اين چهرهاى افسرده و خموده با آن شمايل زردرنگ و با آن حركت ناموزون آيا موجب وحشت نمىشد؟
اردوگاه موصل آن زمان حدوداً 360 نفر اسير داشت. اين اردوگاه قلعهاى مستطيل شكل بود كه اطراف آن با ساختمانى سه طبقه و ديوارهايى بلند احاطه شده بود، در وسط آن محوطهاى محدود قرار داشت؛نگهبانانى بر بالاى ساختمانها بودند كه بر همه جا، حتى بيرون از اردوگاه اشراف داشتند، البته تعدادى نگهبان هم بالاى سرسرا بودند. هيچ راه و منفذى به خارج از اردوگاه ديده نمىشد. در تحقيق و تفحصهاى بعدى پى بردم كه اين قلعه به فاصله بيست متر از ديوار با رديفى از سيم خاردار كه به آن برق وصل بود، محصور است. بعد از حصار هم در چهار طرف قلعه، چهار چادر بر پا است كه در آنها 12 سرگرد عراقى بيرون از اردوگاه به محافظت و مراقبت مشغولاند
نجات از تنهايى
ما را به جرم افسر بودن، محدود كردند و به نزد ساير اسرا نبردند، بلكه به اتاقكى بردند كه در گوشهاى از قلعه و همكف با فضاى داخل بود. سه افسر با درجه ستوان سومى بنامهاى “تقوى”، “ر.س” و “ج.م”)33( قبل از ما در آنجا بودند، با هم سلام و عليك، احوالپرسى و روبوسى كرديم، سرباز راهنما لباسهاى زرد و وسايل اوليهاى در اختيار ما گذاشت و در اتاق را بست و رفت.
آن اضطراب و وحشت هنگام ورود به محوطه اردوگاه ديگر فروريخته بود، با هم از هر درى سخن گفتيم. اسراى قبلى وضعيت خودشان، اردوگاه و برنامههاى آنجا را شرح دادند، ما هم از اخبار و اطلاعاتى كه از ايران داشتيم به آنها داديم. لحظات اوليه لحظههاى خوبى بود چرا كه با برادران ايرانى خودمان هم صحبت بوديم اما اين دقايق ديرى نپاييد و در همان صحبتهاى ابتدايى دريافتيم كه بين ستوان تقوى و آن دو نفر ديگر اختلافنظر وجود دارد و تقوى از تنهايى در ميان آن جمع رنج مىبرد. به او دلدارى داديم كه از اين به بعد تو تنها نيستى و ما نيز در كنارت هستيم. تقوى از آن دو خيلى دلگير بود و با ما به درد دل نشست.
ما نيز از همان ابتدا پى به ماهيت منفى آن دو افسر برديم و در برخوردهايمان با ايشان مشكل پيدا كرديم. آن دو ستوان خيلى زود دستشان را رو كردند، وضعيتشان طورى نبود كه ما بتوانيم در برابرشان گذشت كنيم و كنار بياييم. آن دو منكر خدا و پيغمبر بودند و به راحتى كفر مىگفتند و ...)34(
ستوان “ج.م” توسط كردها به اسارت درآمده و مدتى را در زندان كركوك و موصل سركرده بود. او به كلى خودش را باخته و واداده بود. مانند مورچهاى بود كه آب مىبردش و مىگفت حالا كه مرا آب مىبرد بگذار دنيا را آب ببرد، تز “ج” اين بود كه اگر من نيستم مىخواهم هيچكس نباشد، او با قرارگرفتن در شرايط سخت زندانهاى عراق، دين و آيين خود را از دست داده بود. و آدمى بسيار كم اطلاع و كمسواد بود، مطالعهاى نداشت و درعين حال خيلى خود خواه و خود پرست بود.
ستوان “ر.س” اهل كرمانشاه بود و از ستوان “ج.م” طرفدارى مىكرد. “ر.س” آدم ترسو و بىدل و جرئتى بود، اگر سرباز عراقى (نه افسر و يا درجهدار) به او مىگفت رو به ديوار بايست و تكان نخور، او تمام روز را مىايستاد و جرئت نگاه كردن به پشت سرش را نداشت. اين دو آدمهاى بسيار كمجنبه و آشفتهذهن بودند و در ايده و عقيده خود پريشان فكر بودند، تفاسيرشكمى و تحليلهاى مبتذلى از مسائل سياسى كشور ارائه مىدادند كه گاهى از آنها خندهام مىگرفت، و البته متأسف بودم از اينكه چرا در جايى كه دو افسر بايد مظهر مقاومت، شجاعت و قدرت و ايمان باشند، به واقع هيچى نبودند. مثل دو تا بچه بىاطلاع و بىمصرف بودند. اگر چه عراقىها از آنها نخواسته بودند تا جاسوسى و خبرچينى كنند، ولى من مطمئنم اگر عراق مىخواست، آنها “نه” نمىگفتند. وضعيت آنها به قدرى اسفناك بود كه عراقىها هم آنها را نمىخواستند.
در ميان چنين آدمهاى پستى ستوان تقوى تك و تنها افتاده بود و جز عذاب كشيدن كارى از دستش بر نمىآمد، تقوى به شدت از دست آنها ناراحت بود و از كلنجار رفتن با ايشان خسته شده بود. وقتى من و ستوان آقازاده به عنوان دو همفكر او وارد اتاق شديم طبيعى است كه خيلى خوشحال شود از اينكه از تنهايى به درآمده است.
ستوان تقوى حاضر به همراهى و كرنش در برابر عراقىها نبود، كار خود را مىكرد، با اينكه زياد اهل برخورد نبود. تا جايى كه مىتوانست و برايش ممكن بود به سايرين كمك مىكرد. او در سال 59 در مرز 50 سالگى بود و حدود 29 سال سابقه خدمت در ارتش داشت در حالى كه من 26 سال سن داشتم. تقوى در حكم پدر ما بود، مرد متدينى كه ما را ترو خشك مىكرد و هر روز صبح براى نماز بيدارمان مىكرد. ستوان از روى دل سوزى ما را از برخودهاى تند و تحريكآميز بر حذر مىداشت، به خاطر تجربيات ارزندهاى كه داشت، سرد و گرم روزگار را چشيده بود و ما را به پرهيز از تند روى توصيه مىكرد و از خاطرات و تجربياتش برايمان تعريف مىكرد. او مىگفت: شما جوان هستيد و سر پر شورى داريد، حيف است كه با يك كار تند و بدون تأمل، خودتان را نفله كنيد. حرفهاى او همه از دل سوزى بود، تجربه مبارزات سياسى نداشت اما به خاطر تدين، از مواضع خوبى برخوردار بود. او سواد آنچنانى نداشت اما به خاطر كثرت سنوات خدمت به درجه ستوان سومى رسيده بود. در مسائل عبادى و مستحبات خيلى جدى بود. او از بيمارى معده رنج مىبرد و نحيف و زرد چهره بود، يك سال بعد با خبر شديم كه اين مرد پاك، زلال و با تقوا به خاطر سرطان معده، خيلى مظلومانه در گذشته است.
تقسيمبندى مذكور در اين اتاق به معناى جدايى و تفرقه نبود، چرا كه ما حزباللهىها نمىخواستيم با طرد و يا انزواى كسى او را به سوى عراقىها سوق دهيم بههمين خاطر بدرفتارىها و كج خلقىهاى آن دو افسر را تحمل مىكرديم. هيچ گاه از طرف ما كارى صورت نمىگرفت كه اختلاف و شكاف تشديد شود. چرا كه در اين صورت نفعش به عراقىها مىرسيد، دودستگى و تفرقه، خواسته دشمن بود تا به اين طريق در ميان ما نفوذ كند و آنجا را كنترل و اداره كند.
اولين وظيفه يك اسير جنگى از نظر ما نظامىها، فرار است و حتى اين در مقررات ارتش نيز گنجانده شده است)35( به همين خاطر ما وظيفه داشتيم در اولين فرصت و امكان فراهم شده به اين كار اقدام كنيم؛ لذا بايد موقعيت اردوگاه را شناسايى و راههاى احتمالى فرار را بررسى و نقشهاى براى اين منظور فراهم مىكرديم. ما چند روزى كه در آن اتاقك گوشه محوطه بوديم، توانستيم اطلاعات خوبى از موقعيت اردوگاه و نحوه استقرار نگهبانان به دست آوريم. ستوان”ج” و ستوان”ص” بااينكه فرار را از آنجا امرى محال و امكانناپذير مىدانستند و با ما هم فكر و هم نظر نبودند، اما مىگفتند اگر به نقشهاى عملى دست پيدا كنيد ما هم با شما هستيم و مىآييم. اين تنها موردى بود كه كاملاً با هم اختلاف نظر نداشتيم و براى آن نقشه مىكشيديم.
در اتاقك، حفره و سوراخى بود كه در آن سه ميله آهنى كار گذاشته بودند كه به سختى يك دست از آن عبور مىكرد تا چه رسد به عبور قامت درشت و هيكلى ما! از آن حفره به بيرون نگاه مىكرديم؛ با وجود سيم خاردار و ولتاژ قوى برق، كه در پشت ديوار قلعه بود، امكان گريز از آنجا وجود نداشت، علاوهبراين، ما بايد آن سه ميله آهنى دريچه را هم مىبريديم كه هيچ وسيلهاى براى اين كار در اختيار نداشتيم.
وقتى ما براى بررسى اوضاع و نقشه كشيدن به نزديك آن دريچه و حفره مىرفتيم غافل بوديم از اينكه سرباز عراقى ما را زير نظر گرفته است. يكبار هنگام غروب، ساعت هفت - هشت، كه اتاق تاريك بود، من به آن دريچه نزديك شده بودم كه در باز شد و عراقىها به داخل ريختند و داد و بيداد و پرخاش كردند كه اينجا چه كار مىكنيد؟ داشتيد چه مىگفتيد؟ مىخواهيد فرار كنيد؟و...گفتيم: نه، ما قصد فرار نداريم، مگر مىشود از اينجا فرار كرد! يعنى شما مىتوانيد بپذيريد كه از اينجا مىشود فرار كرد؟! بعد آنها كمى تهديد كردند و رفتند.
ساعت حدود 11 شب، عراقىها دوباره بازگشتند و ما را به اتاقى در زير پله بردند. اين اتاق خيلى كوچك، تاريك، نمدار و تنگ بود، طورى كه به سختى براى نماز و نرمش و استراحت جابه جا مىشديم. در طول شبانه روز، ما بيش از 23 ساعت در اين محيط غيرانسانى و خفقانآور به سر مىبرديم و از يك ساعت هواخورى كه براى ساير اسرا قايل بودند به ما اجازه مىدادند تنها در 15 دقيقه آخر به بيرون و براى هواخورى برويم. هشدار مىدادند كه شما به هيچ وجه حق نگاه كردن، هم كلام شدن و راه رفتن با ساير اسرا را نداريد، شما افسر هستيد و اينها افسر نيستند و ممكن است روى آنها تأثير بگذاريد. در ساعت هواخورى، همه اسرا با هم بودند و با هم صحبت مىكردند، به دستشويى مىرفتند و وضو مىگرفتند اما ما مجاز به هيچ كدام از اين كارها در آن مدت نبوديم. آنها مىترسيدند كه ساير اسرا از ما حرف شنوى داشته باشند و ما آنها را به كارهايى واداريم كه براى عراقىها درد سر ساز باشد.
ادامه دارد .....
ساعت حدود يازده شب ما را به ايستگاه قطار بردند و داخل يك واگن در قطار بارى انداختند، دستهايمان را باز كردند و در واگن را به رويمان بستند و رفتند.
اين قطار به قدرى درب و داغان، وحشتناك و سفر با آن عذابآور بود كه ما به آن “حيوان تور” مىگفتيم. هيچ منفذ و راه روشنايى و روزنهاى به بيرون بر در و ديوار واگن نبود، آنقدر تاريك بود كه ما نمىتوانستيم همديگر را ببينيم، اگر مىخواستيم حرف بزنيم بايد گوش هم را پيدا مىكرديم و داد مىكشيديم، چرا كه سر و صداى قطار نمىگذاشت صدا به صدا برسد.
تاريكى ،سرو صدا و سرماى قطار در حد ديوانهكنندهاى بود، آن واگن به زمهرير مىماند، ما تمام شب را از زور سرما به هم چسبيده بوديم يا هم ديگر را مشت مال مىداديم، اصلاً قادر به خوابيدن نبوديم، در آن تاريكى مطلق نمىدانستيم به كدام سمت و سو و به كجا در حركتيم، ظلماتى بود آن شب...صبح هنگام قطار متوقف شد، وقتى در واگن را به رويمان باز كردند و روشنايى به داخل اتاق دويد،گويى پنجرهاى از بهشت را به رويمان گشودهاند. گفتند اينجا “موصل” است.
چشمها و دستهايمان را بستند، وقتى چند قدمى در ايستگاه حركت كرديم دوباره چشمهايمان را باز كردند ولى دستها همچنان بسته بود، در اين لحظه متوجه جمعيتى در حدود150 نفر شدم كه با خشم و نفرت به ما مىنگريستند. حدس زدم برنامهاى براى ما تدارك ديدهاند. ما را جلوتر بردند، جمعيت كوچهاى درست كردند و ما را به آن سمت بردند، نفرات تشكيل دهنده كوچه هر يك با خشم و نفرت مشتى و لگدى به ما مىزدند، فحش مىدادند و آب دهان به رويمان مىانداختند. برخورد آنها خيلى بد و سخيف بود. جالب اينكه من از كار آنها ناراحت نشدم چرا كه فكر مىكردم بعيد است آنها مردم عادى باشند، به نظر من آنها براى اين كار اجير شده بودند تا بدين طريق در ما اين پندار را به وجود بياورند كه ما نزد مردم عراق هيچ جايگاهى نداريم و مورد نفرت و كينه آنها هستيم. شايد مىخواستند به ما بفهمانند كه عراق جاى انقلاب شما نيست.
آنها در تحليل ضعيف خود از صدور انقلاب ايران، بر اين باور بودند كه ايران مىخواهدبا لشكركشى به داخل خاك عراق، انقلاب خود را در آنجا حاكم كند آنها نمىدانستند كه منظور رهبران انقلاب اسلامى ايران از صدور انقلاب، تبيين ايدئولوژى و ايجاد انگيزه ميان ملتها براى قيام عليه ظالمين و ستمگران است. عراقىها مىخواستند با اين نمايش سخيف در ايستگاه قطار شهر موصل بگويند كه انقلاب ايران هيچ محبوبيتى در ميان مردم عراق ندارد. در ضمن در پى آن بودند كه شخصيت ما را خرد كنند و جان و روحمان را به درد آورند، اما اين هتك حرمت و توهين آنها ذرهاى در ما اثر نكرد، چرا كه مىدانستيم اين عمل كارى است حساب شده و نه خود جوش. پس از گذر از آن كوچه و ديوار انسانى (!) ما را سوار بر يك دستگاه مينىبوس كرده بهراه افتادند. از شهر خارج شديم، پس از طى مسافتى در بيابان به جايى رسيديم كه قلعه مانند بود. در قلعه باز شد و مينىبوس وارد آن شد و در پشت در ديگرى متوقف شد، از مينىبوس پياده شديم، مدتى بين دو در منتظر مانديم، بعد در ديگر باز شد. ما را به جايى بردند كه به آن مقر (ستاد و دفتر ادارى) مىگفتند. مأمورى كه ما را آورده بود، نامهاى به دست سرگروه آنجا داد. گويا در نامه مشخصات و مواضع ما را نوشته بودند. سرگروه پرسيد: شهبازى كدام يك از شماست؟ گفتم: من! بعد او شروع كرد به تهديد كه:”مىدانى اينجا كجاست، به اينجا مىگويند: “اردوگاه موصل يك” در اينجا من اختيار تام براى هر نوع برخوردى با شماها دارم. اينجا هيچ كس حق ندارد اسمى از انقلاب و (امام) خمينى ببرد، اگر تحريك بكنيد و فتنهاى راه بيندازيد و حرفى از دين و ديانت بزنيد به شديدترين وجه باشما برخورد خواهم كرد، بنابراين حواستان باشد، عقايدتان را براى خودتان نگه داريد.” او در حالى ما را به برخوردها و تنبيههاى مختلف تهديد مىكرد كه ما از فرط خستگى، درد و كوفتگى ناشى از سفر، ديگر ناى ايستادن نداشتيم. مىخواستيم خيلى زود حرفهاى او تمام شود و ما را ببرند. پس از اينكه سرگروه توضيح مقررات اردوگاه را به بحث تهديدات، افزود، چند درجهدار و سرباز ما را از آن مقر حركت داده به سوى در بردند، در باز شد و ما از آن گذشته وارد محوطهاى شديم، با ديدن منظرهاى كه پيش رويم بود وحشت كردم. عدهاى لباس زرد و بدشكلى پوشيده بودند كه بر پشت آن كلمه )03(P.W نوشته بودند سرهايشان را هم از ته تراشيده بودند، مثل ديوانهها و روانىها در محوطه دائم به اين سوى و آن سوى مىرفتند. منظرهاى چندشآور پيش روى ما بود كه با ديدن آن جا خورديم. من در دل دعا مىكردم كه ما را پيش آنها نبرند. اما طولى نكشيد كه ما را هم به رنگ آنها در آوردند؛ بعد از نيم ساعت از همان لباس زرد و بدشكل آوردند و به ما دادند كه بپوشيم. فهميدم كه اين لباس مخصوص اسراست و آنهايى كه در محوطه به اينور و آنمىرفتند از برادران ايرانى خودمان هستند كه در دو ماه گذشته به اسارت درآمده بودند.
اسراى اردوگاه)31(، تمام مدت شبانهروز خود را درون اتاقهايى كه با نور آفتاب بيگانه است مىگذراندند و در جايى نمناك و تاريك به سر مىبردند و فقط در طول 24 ساعت، يك ساعت اجازه داشتند براى هواخورى به محوطه باز بيايند. لذا در اين يك ساعت سعى مىكردند از فرصت حداكثر استفاده را بكنند و به اينطرف و آنطرف بروند و تحرك داشته باشند. حال ديدن اين چهرهاى افسرده و خموده با آن شمايل زردرنگ و با آن حركت ناموزون آيا موجب وحشت نمىشد؟
اردوگاه موصل آن زمان حدوداً 360 نفر اسير داشت. اين اردوگاه قلعهاى مستطيل شكل بود كه اطراف آن با ساختمانى سه طبقه و ديوارهايى بلند احاطه شده بود، در وسط آن محوطهاى محدود قرار داشت؛نگهبانانى بر بالاى ساختمانها بودند كه بر همه جا، حتى بيرون از اردوگاه اشراف داشتند، البته تعدادى نگهبان هم بالاى سرسرا بودند. هيچ راه و منفذى به خارج از اردوگاه ديده نمىشد. در تحقيق و تفحصهاى بعدى پى بردم كه اين قلعه به فاصله بيست متر از ديوار با رديفى از سيم خاردار كه به آن برق وصل بود، محصور است. بعد از حصار هم در چهار طرف قلعه، چهار چادر بر پا است كه در آنها 12 سرگرد عراقى بيرون از اردوگاه به محافظت و مراقبت مشغولاند
نجات از تنهايى
ما را به جرم افسر بودن، محدود كردند و به نزد ساير اسرا نبردند، بلكه به اتاقكى بردند كه در گوشهاى از قلعه و همكف با فضاى داخل بود. سه افسر با درجه ستوان سومى بنامهاى “تقوى”، “ر.س” و “ج.م”)33( قبل از ما در آنجا بودند، با هم سلام و عليك، احوالپرسى و روبوسى كرديم، سرباز راهنما لباسهاى زرد و وسايل اوليهاى در اختيار ما گذاشت و در اتاق را بست و رفت.
آن اضطراب و وحشت هنگام ورود به محوطه اردوگاه ديگر فروريخته بود، با هم از هر درى سخن گفتيم. اسراى قبلى وضعيت خودشان، اردوگاه و برنامههاى آنجا را شرح دادند، ما هم از اخبار و اطلاعاتى كه از ايران داشتيم به آنها داديم. لحظات اوليه لحظههاى خوبى بود چرا كه با برادران ايرانى خودمان هم صحبت بوديم اما اين دقايق ديرى نپاييد و در همان صحبتهاى ابتدايى دريافتيم كه بين ستوان تقوى و آن دو نفر ديگر اختلافنظر وجود دارد و تقوى از تنهايى در ميان آن جمع رنج مىبرد. به او دلدارى داديم كه از اين به بعد تو تنها نيستى و ما نيز در كنارت هستيم. تقوى از آن دو خيلى دلگير بود و با ما به درد دل نشست.
ما نيز از همان ابتدا پى به ماهيت منفى آن دو افسر برديم و در برخوردهايمان با ايشان مشكل پيدا كرديم. آن دو ستوان خيلى زود دستشان را رو كردند، وضعيتشان طورى نبود كه ما بتوانيم در برابرشان گذشت كنيم و كنار بياييم. آن دو منكر خدا و پيغمبر بودند و به راحتى كفر مىگفتند و ...)34(
ستوان “ج.م” توسط كردها به اسارت درآمده و مدتى را در زندان كركوك و موصل سركرده بود. او به كلى خودش را باخته و واداده بود. مانند مورچهاى بود كه آب مىبردش و مىگفت حالا كه مرا آب مىبرد بگذار دنيا را آب ببرد، تز “ج” اين بود كه اگر من نيستم مىخواهم هيچكس نباشد، او با قرارگرفتن در شرايط سخت زندانهاى عراق، دين و آيين خود را از دست داده بود. و آدمى بسيار كم اطلاع و كمسواد بود، مطالعهاى نداشت و درعين حال خيلى خود خواه و خود پرست بود.
ستوان “ر.س” اهل كرمانشاه بود و از ستوان “ج.م” طرفدارى مىكرد. “ر.س” آدم ترسو و بىدل و جرئتى بود، اگر سرباز عراقى (نه افسر و يا درجهدار) به او مىگفت رو به ديوار بايست و تكان نخور، او تمام روز را مىايستاد و جرئت نگاه كردن به پشت سرش را نداشت. اين دو آدمهاى بسيار كمجنبه و آشفتهذهن بودند و در ايده و عقيده خود پريشان فكر بودند، تفاسيرشكمى و تحليلهاى مبتذلى از مسائل سياسى كشور ارائه مىدادند كه گاهى از آنها خندهام مىگرفت، و البته متأسف بودم از اينكه چرا در جايى كه دو افسر بايد مظهر مقاومت، شجاعت و قدرت و ايمان باشند، به واقع هيچى نبودند. مثل دو تا بچه بىاطلاع و بىمصرف بودند. اگر چه عراقىها از آنها نخواسته بودند تا جاسوسى و خبرچينى كنند، ولى من مطمئنم اگر عراق مىخواست، آنها “نه” نمىگفتند. وضعيت آنها به قدرى اسفناك بود كه عراقىها هم آنها را نمىخواستند.
در ميان چنين آدمهاى پستى ستوان تقوى تك و تنها افتاده بود و جز عذاب كشيدن كارى از دستش بر نمىآمد، تقوى به شدت از دست آنها ناراحت بود و از كلنجار رفتن با ايشان خسته شده بود. وقتى من و ستوان آقازاده به عنوان دو همفكر او وارد اتاق شديم طبيعى است كه خيلى خوشحال شود از اينكه از تنهايى به درآمده است.
ستوان تقوى حاضر به همراهى و كرنش در برابر عراقىها نبود، كار خود را مىكرد، با اينكه زياد اهل برخورد نبود. تا جايى كه مىتوانست و برايش ممكن بود به سايرين كمك مىكرد. او در سال 59 در مرز 50 سالگى بود و حدود 29 سال سابقه خدمت در ارتش داشت در حالى كه من 26 سال سن داشتم. تقوى در حكم پدر ما بود، مرد متدينى كه ما را ترو خشك مىكرد و هر روز صبح براى نماز بيدارمان مىكرد. ستوان از روى دل سوزى ما را از برخودهاى تند و تحريكآميز بر حذر مىداشت، به خاطر تجربيات ارزندهاى كه داشت، سرد و گرم روزگار را چشيده بود و ما را به پرهيز از تند روى توصيه مىكرد و از خاطرات و تجربياتش برايمان تعريف مىكرد. او مىگفت: شما جوان هستيد و سر پر شورى داريد، حيف است كه با يك كار تند و بدون تأمل، خودتان را نفله كنيد. حرفهاى او همه از دل سوزى بود، تجربه مبارزات سياسى نداشت اما به خاطر تدين، از مواضع خوبى برخوردار بود. او سواد آنچنانى نداشت اما به خاطر كثرت سنوات خدمت به درجه ستوان سومى رسيده بود. در مسائل عبادى و مستحبات خيلى جدى بود. او از بيمارى معده رنج مىبرد و نحيف و زرد چهره بود، يك سال بعد با خبر شديم كه اين مرد پاك، زلال و با تقوا به خاطر سرطان معده، خيلى مظلومانه در گذشته است.
تقسيمبندى مذكور در اين اتاق به معناى جدايى و تفرقه نبود، چرا كه ما حزباللهىها نمىخواستيم با طرد و يا انزواى كسى او را به سوى عراقىها سوق دهيم بههمين خاطر بدرفتارىها و كج خلقىهاى آن دو افسر را تحمل مىكرديم. هيچ گاه از طرف ما كارى صورت نمىگرفت كه اختلاف و شكاف تشديد شود. چرا كه در اين صورت نفعش به عراقىها مىرسيد، دودستگى و تفرقه، خواسته دشمن بود تا به اين طريق در ميان ما نفوذ كند و آنجا را كنترل و اداره كند.
اولين وظيفه يك اسير جنگى از نظر ما نظامىها، فرار است و حتى اين در مقررات ارتش نيز گنجانده شده است)35( به همين خاطر ما وظيفه داشتيم در اولين فرصت و امكان فراهم شده به اين كار اقدام كنيم؛ لذا بايد موقعيت اردوگاه را شناسايى و راههاى احتمالى فرار را بررسى و نقشهاى براى اين منظور فراهم مىكرديم. ما چند روزى كه در آن اتاقك گوشه محوطه بوديم، توانستيم اطلاعات خوبى از موقعيت اردوگاه و نحوه استقرار نگهبانان به دست آوريم. ستوان”ج” و ستوان”ص” بااينكه فرار را از آنجا امرى محال و امكانناپذير مىدانستند و با ما هم فكر و هم نظر نبودند، اما مىگفتند اگر به نقشهاى عملى دست پيدا كنيد ما هم با شما هستيم و مىآييم. اين تنها موردى بود كه كاملاً با هم اختلاف نظر نداشتيم و براى آن نقشه مىكشيديم.
در اتاقك، حفره و سوراخى بود كه در آن سه ميله آهنى كار گذاشته بودند كه به سختى يك دست از آن عبور مىكرد تا چه رسد به عبور قامت درشت و هيكلى ما! از آن حفره به بيرون نگاه مىكرديم؛ با وجود سيم خاردار و ولتاژ قوى برق، كه در پشت ديوار قلعه بود، امكان گريز از آنجا وجود نداشت، علاوهبراين، ما بايد آن سه ميله آهنى دريچه را هم مىبريديم كه هيچ وسيلهاى براى اين كار در اختيار نداشتيم.
وقتى ما براى بررسى اوضاع و نقشه كشيدن به نزديك آن دريچه و حفره مىرفتيم غافل بوديم از اينكه سرباز عراقى ما را زير نظر گرفته است. يكبار هنگام غروب، ساعت هفت - هشت، كه اتاق تاريك بود، من به آن دريچه نزديك شده بودم كه در باز شد و عراقىها به داخل ريختند و داد و بيداد و پرخاش كردند كه اينجا چه كار مىكنيد؟ داشتيد چه مىگفتيد؟ مىخواهيد فرار كنيد؟و...گفتيم: نه، ما قصد فرار نداريم، مگر مىشود از اينجا فرار كرد! يعنى شما مىتوانيد بپذيريد كه از اينجا مىشود فرار كرد؟! بعد آنها كمى تهديد كردند و رفتند.
ساعت حدود 11 شب، عراقىها دوباره بازگشتند و ما را به اتاقى در زير پله بردند. اين اتاق خيلى كوچك، تاريك، نمدار و تنگ بود، طورى كه به سختى براى نماز و نرمش و استراحت جابه جا مىشديم. در طول شبانه روز، ما بيش از 23 ساعت در اين محيط غيرانسانى و خفقانآور به سر مىبرديم و از يك ساعت هواخورى كه براى ساير اسرا قايل بودند به ما اجازه مىدادند تنها در 15 دقيقه آخر به بيرون و براى هواخورى برويم. هشدار مىدادند كه شما به هيچ وجه حق نگاه كردن، هم كلام شدن و راه رفتن با ساير اسرا را نداريد، شما افسر هستيد و اينها افسر نيستند و ممكن است روى آنها تأثير بگذاريد. در ساعت هواخورى، همه اسرا با هم بودند و با هم صحبت مىكردند، به دستشويى مىرفتند و وضو مىگرفتند اما ما مجاز به هيچ كدام از اين كارها در آن مدت نبوديم. آنها مىترسيدند كه ساير اسرا از ما حرف شنوى داشته باشند و ما آنها را به كارهايى واداريم كه براى عراقىها درد سر ساز باشد.
ادامه دارد .....
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
اعتصاب غذا
روزها از پى هم مىگذشت و ما در سختى، فشار و محدوديت به سر مىبرديم، آنچه كه بيشتر از همه براى ما عذابآور بود وجود آن دو ستوان بود كه چون سوهانى روحمان را مىخراشيد. مدتى كه گذشت، مواضع ما به طريقى براى ساير بچههاى اردوگاه مشخص و روشن شد. ارتباط ما با ايشان از طريق آشپزخانه برقرار شد و براى هم، پيامهايى مىفرستاديم و از نيازها و خواستههاى يكديگر آگاه مىشديم.
در آشپزخانه شش يا هفت نفر از اسراى ايرانى كار مىكردند كه دو نفرشان را خيلى مورد اعتماد و اطمينان يافتيم. از اين رو حلقه واسط و ارتباط ما با ساير اسرا شدند. در همين ارتباط وقتى بچهها فهميدند كه من اطلاعاتى از قرآن و نهجالبلاغه دارم، در خواست كردند تا برايشان مطالبى از نهجالبلاغه بنويسم و بفرستم. چنين درخواستى را من با دل و جان پذيرفتم. براى اين منظور نياز به قلم و كاغذ داشتيم كه از طريق بچههاى آشپزخانه كاغذ زرورق سيگار و مداد فراهم شد.
كار نوشتن مطالب از ساعت 10 شب به بعد شروع مىشد. در اين كار ستوان تقوى خيلى كمك مىكرد، كنار در مىايستاد و از روزنه روى آن مواظب بود تا هنگامى كه عراقىها به آنجا نزديك مىشدند خبر دهد. به عبارتى او نگهبانى مىداد و من مىنوشتم، تقوى خيلى نگران حال من بود، مىترسيد كه لو بروم و اذيت و آزار شوم. او از ته دل براى من دلسوزى مىكرد. با كمك او من فرازهايى از نهجالبلاغه را كه از حفظ بودم، بر روى زرورق به خطى ريز مىنوشتم و بعد آن را از طريق بچههاى آشپزخانه به ساير اسرا مىرسانديم. اين نوشتهها دست به دست مىچرخيد و براى مدتى اوقات آنها را پر مىكرد. در حالى كه چنين پيوندى معنوى ميان ما برقرار شده بود، از وضع بسيار نامطلوب غذا، بهداشت و امكانات اردوگاه رنج مىبرديم. اين پيوند مىتوانست در ايجاد حركتى هماهنگ بين بچهها براى تغيير اوضاع مؤثر بيفتد، لذا به فكر اعتراض از طريق اعتصاب افتاديم. از همان كانال آشپزخانه، هماهنگىهاى لازم بين بچهها صورت گرفت و اعتصاب شروع شد.
بچهها در حالى دست به اعتصاب غذا زدندكه اغلب از سوء تغذيه رنج مىبردند و دچار بيمارىهاى گوارشى شده بودند و حال و وضع اتاقهاى نمور و نبود امكانات و اعتصاب غذا، وضعيت بچهها را رو به وخامت برد.
آنجا در هر شبانه روز فقط يك وعده غذا مىدادند. بيشتر اوقات برگ چغندر يا شلغم را درون آبى ريخته مىپختند، بعد به آن كمى رب مىزدند تا رنگ خورش بگيرد، اين خورش (!) را به همراه مشتى برنج به هر نفر مىدادند.
عراقىها از روز اول اعتصاب، متوجه قضيه شده با تنبيه و كتك كارى بچهها، نسبت به آن واكنش نشان دادند. بچهها را از اتاقها بيرون كشيده به محوطه مىآوردند و به زير مشت و لگد و باتوم مىگرفتند و تا سر حد مرگ آنها را مىزدند. خب عراقىهاى شاغل در اردوگاه از جيش و گارد رياست جمهورى انتخاب شده بودند. آنها هيكلهاى درشت و ورزيدهاى داشتند و در اين هيبت، چنان بچههاى ضعيف و نحيف را به زير ضربات مرگآور خود مىگرفتند كه دل ما از مشاهده آن خون مىشد، تا اينكه يك بار ديدم عراقىها يكى از همين بچههاى ضعيف را در زير ضربات باتوم و مشت و لگد دارند له مىكنند، بر آشفته شدم و اعتراض كردم: “اين چه وحشى بازى است آخر چطور سه نفرى يك بچه كم سن و سال را اين گونه مىزنيد! شما از اسرائيلىها و صهيونيستها بدتريدو...”
ظهر كه شد آمدند مرا به همراه دوستم آقاى آقازاده به داخل مقر فرماندهىشان بردند،خيلى خشمگين و عصبانى ما را به داخل هل دادند. فرمانده اردوگاه با تعدادى از بعثىها و عوامل اطلاعاتىشان در آنجا بودند، از چشمانشان غيظ و غضب مىباريد، تهديدها شروع شد:والله العلى العظيم كه مىكشيمت، نمىگذاريم زنده بمانى. مترجمى كه آنجا بود از ما سؤال مىكرد چرا، چى شد كه اعتصاب كرديد. گفتيم: كسى اعتصاب نكرده، اعتصاب كدام است؟! اين يك اعتراض ساده است، اين چه نحوه برخورد با اسير است، شما برابر با چه قوانين و مقرراتى چنين رفتارى مىكنيد؟!مگر كنوانسيون ژنو را قبول نداريد؟ وضع بهداشت و غذا در اينجا زير صفر است! جا و مكانمان نمناك و برخوردها همه خشونتآميز و اهانت بار است.
بيان اين مطالب نه تنها آنها را آرام نكرد، بلكه يقين كردند كه محرك اصلى من هستم، لذا گفتند: شما بايد به آسايشگاهها و اتاقها برويد و از تك تك اسرا بخواهيد كه دست از اعتصاب بكشند. گفتم: من چنين كارى نمىكنم، اينها (اسرا) اعتراض كرده و درخواست آنها خيلى اوليه و ابتدايى است به راحتى براى شما قابل حل است، اگر چنين كنيد نيازى به رفتن و گفتن من نيست، خود بچهها اعتراضشان را به پايان مىبرند، من كارهاى نيستم، نه رهبر و نه مرشد آنها هستم.
خوددارى من از پذيرش خواسته آنها، برخشمشان افزود. البته اگر من و آقازاده به بچهها مراجعه مىكرديم، با توجه به موقعيت و جايگاهى كه ميان اسرا داشتيم، درخواست ما را براى دست كشيدن از اعتصاب مىپذيرفتند. ولى ما هيچ گاه اين كار را نمىكرديم چرا كه ما خود با آنها هم رأى و هم نظر بوديم و خواسته آنها خواسته ما هم بود. و ديگر اينكه با تحقق خواسته عراقىها از طريق ما، ثابت مىشد كه ما محرك اصلى اين جريان هستيم عراقىها هر چه اصرار و تهديد كردند، ما زير بار خواستهشان نرفتيم، لذا با عتاب و خشم دستور دادند كه ما را به اتاقمان برگردانند.
اعتصاب كم وبيش ادامه يافت، بر سر ادامه اين كار ميان 360 اسيرى كه در پنج اتاق نگهدارى مىشدند اختلاف به وجود آمده بود همانطور كه در اتاق ما هم اين دوگانگى مشهود بود.
در تقسيمبندى موجود در اردوگاه موصل سه اتاق شامل كسانى مىشد كه مواضع و تصميمات و سياستهاى مسؤولين و رهبران نظام جمهورى اسلامى ايران را قبول داشتند و بر ادامه اعتصاب پاى مىفشردند. اما دو اتاق ديگر چنين وضعى نداشت و نظريات خاص خودشان را دنبال مىكردند و نمىخواستند اعتصاب ادامه بيابد و حتى در اقدامى مستقل، مىرفتند غذايشان را مىگرفتند.
شبى ساعت 11، عراقىها به اتاقها ريختند و از هر اتاق تعدادى از جمله من و آقازاده را به عنوان محرك جدا كرده به طبقه دوم بردند. نيم ساعت بعد، عراقىها به سراغ من آمدند و مرا از آن جمع نه نفره سوا كردند و به اتاق ديگرى در كنج محوطه اردوگاه بردند. در آن اتاق تاريك، پنج نفر از ورزشكاران و رزمى كاران و به عبارتى بزن بهادر هايشان منتظرم بودند. گفتند تو همان كسى هستى كه اعتراض مىكردى چرا ما سه نفرى يك نفر را مىزنيم! و مىگفتى ما از صهيونيستها بدتريم؟!حالا بيا به مبارزه تاببينيم كه چه كسى حريف است...؟! گفتم: يعنى چه؟ اين كارها براى چيست؟ مبارزه براى چه؟و...
چشم و دستم را بستند. گفتم: اين چه مبارزهاى است كه چشم و دستم را مىبنديد؟! اين چگونه مبارزهطلبى است؟!اگر راست مىگوييد دستم را باز كنيد... هر پنج نفر بر سرم ريختند، ضربات مشت ولگد بود كه بر من فرود مىآمد، با پوتين، با باتوم، شلاق و هرچه به دستشان مىرسيد، بر شكم، كمر، سرو صورتم مىزدند. از هرطرف ضربهاى وارد مىشد و من زير دست و پاى آنها داشتم خرد و له مىشدم، سعى مىكردم دهانم را باز نگه دارم تا وقتى به گوشم مىزنند پرده آن پاره نشود نيم ساعت با قساوت تمام مرا زدند، كوفتند و خرد كردند، خون از دماغ و دهانم بر زمين مىريخت. درد از اعماق وجودم بر مىخاست و فريادم را براى حفظ مردى و مردانگى در خود فرو مىشكستم و فقط گه گاه زار مىزدم و يا ناله خفيفى كه ناشى از خرد شدن استخوانم بود، بىاراده از من بر مىخاست...به وضعيت جانكاهى رسيدم...
ديگر قادر به حركتى نبودم، آنها خسته شدند و اگر نه تا جايى كه من نفس داشتم ادامه مىدادند، جسم بىجانم را كشانكشان آوردند و به نزد بچهها در اتاقى در طبقه دوم انداختند، بچهها هول كرده ترسيده بودند، با ديدن آن سرو وضع خونين جا خوردند و وحشت كردند. تا آن روز چنين صحنهاى را در اردوگاه نديده بودند، جمع شدن آنها را به دور وبرم احساس كردم و بعد هيچ...
بچهها دستپاچه شروع به در زدن كردند و داد و بيداد به راه انداختند. عراقىها متوجه وضعيت بحرانى من شدند و پزشكى بر بالينم آوردند، پس از تزريق آمپولى، نيم ساعت طول كشيد تا آرام آرام به هوش آمدم. وقتى چشم باز كردم ديدم آقازاده و يكى ديگر از بچهها در كنارم مىگريند، نمىتوانستم چشمم را خيلى باز نگه دارم و يا خود را تكان دهم؛ پرسيدم: چى شده؟ چرا گريه مىكنيد؟...
حدود دو هفته در شرايط بسيار بد جسمانى به سر مىبردم، قادر به ايستادن نبودم، نشستهنشسته و با تكيه بر دستهايم به اين طرف و آن طرف اتاق مىرفتم و بهقدرى به پاهايم ضربه زده بودند كه تحمل ايستادن بر روى كف پا را نداشتم.
در اينمدت فقط روزى يك قرص نان به هر نفر مىدادند. دو سطل كوچك در اتاق بود؛ يكى براى نگهدارى آب آشاميدنى و ديگرى براى قضاى حاجت. غروب به غروب يكى از بچهها مأمور مىشد تا آن دو سطل را به بيرون ببرد؛ يكى را خالى كند و بشويد و آن ديگرى را از آب پر كند.
هنگامى كه عراقىها مرا براى آن رويارويى و ضرب شست نشاندادن مىبردند، چند سرباز هم به داخل اتاق ريختند و آن هشت نفر را به سختى كتك زدند تا به اصطلاح خودشان اعتصاب را در هم بشكنند. ساير اسرا هم براى اينكه از درد و عذاب و شكنجه بيشتر ما جلوگيرى كنند، به تدريج اردوگاه را به حالت عادى خود باز گرداندند.
دكتر مجيد و داروخانه سيار
من در حالى وارد اردوگاه موصل شدم كه همچنان از گوشم چرك و خون مىآمد، اما جراحت پهلو و كتفم رو به بهبود بود، در اين ميان درد پايم به شدت آزارم مىداد. در اردوگاه موصل يك اتاق كوچك به عنوان بهدارى وجود داشت كه يك پزشك يار عراقى و يك دانشجوى ايرانى رشته پزشكى با حداقل امكانات و وسايل به مشكلات بهداشتى اسراى اردوگاه رسيدگى مىكردند.
دكتر مجيد جلالوند، هنگامى كه دوره انترنى را مىگذراند، به جبهه آمده و اسير شد. همه ما او را بهعنوان يك پزشك مىشناختيم و دكتر مجيد صدايش مىكرديم. دكتر مجيد بعد از هفت يا هشت ماه كه از حضور من در موصل مىگذشت، توانست به لطف خداوند عفونت گوشم را مداوا كند و از خونريزى آن جلوگيرى كند. دكتر جلال وند در آنجا با دلسوزى تمام به كار مداواى اسراى ايرانى مىپرداخت، او فردى متعهد و متدين بود و چنان در كارش مهارت داشت كه مىتوانست با حداقل امكانات و داروها، بيمارى بچهها را معالجه و درمان كند.
تهيه دارو از بزرگترين معضلات دوران اسارت بود كه پزشكانى چون دكتر جلال وند با زيركى و زبردستى توانسته بودند تا حد امكان بر آن فائق آيند. دكتر در اوقاتى كه در داروخانه به سر مىبرد، به انحاى مختلف از قرصها و شربتها (داروها)ى مختلف كش مىرفت و آنها را براى نگهدارى، در اختيار دوستان مورد اعتمادش قرار مىداد تا وقتى كسى به دارويى احتياج داشت، از آنها استفاده كنند. به اينترتيب او موفق شده بود يك داروخانه سيار درست كند.
چون ما را از ساير اسرا جدا كرده بودند، اگر مريض مىشديم، تنها با اجازه و تشخيص پزشكيار عراقى مىتوانستيم به بهدارى مراجعه كنيم. آن هم اگر وضع بيمارى ما را وخيم و خطرناك تشخيص مىداد.
بعد از واقعه اعتصاب و تنبيه مفصلى كه شده بودم چند بار مرا براى درمان به بهدارى بردند و در اين رفت و آمدها موفق مىشدم گاهى دكتر مجيد را ببينم، گاهى هم او نبود و پزشكيار به واسطه مترجم مىتوانست بفهمد كه من چه دردى دارم.
برخى بچهها كه به خاطر بيمارى خيلى ضعيف شده بودند، به تقويت نياز داشتند، براى اين منظور نيز بايد تدابيرى مىانديشيديم. در دوران اسارت به هر يك از اسرا، تعدادى بن مىدادند كه به آنها حانوت)36( مىگفتند. به ما افسران در ماه به ميزان 3000 فلس معادل سه دينار عراقى (و به سربازان و درجهداران و بسيجىها 1500 فلس) پرداخت مىشد. ما اين حانوت را جمع كرده و در اختيار دكتر مجيد قرار مىداديم، او هم با اين حانوتها از بوفه مايحتاجى چون شيرخشك، خرما، صابون و... را در حد ممكن تهيه مىكرد. مواد غذايى مثل خرما و شيرخشك به بيماران داده مىشد تا تقويت شوند.
روزها از پى هم مىگذشت و ما در سختى، فشار و محدوديت به سر مىبرديم، آنچه كه بيشتر از همه براى ما عذابآور بود وجود آن دو ستوان بود كه چون سوهانى روحمان را مىخراشيد. مدتى كه گذشت، مواضع ما به طريقى براى ساير بچههاى اردوگاه مشخص و روشن شد. ارتباط ما با ايشان از طريق آشپزخانه برقرار شد و براى هم، پيامهايى مىفرستاديم و از نيازها و خواستههاى يكديگر آگاه مىشديم.
در آشپزخانه شش يا هفت نفر از اسراى ايرانى كار مىكردند كه دو نفرشان را خيلى مورد اعتماد و اطمينان يافتيم. از اين رو حلقه واسط و ارتباط ما با ساير اسرا شدند. در همين ارتباط وقتى بچهها فهميدند كه من اطلاعاتى از قرآن و نهجالبلاغه دارم، در خواست كردند تا برايشان مطالبى از نهجالبلاغه بنويسم و بفرستم. چنين درخواستى را من با دل و جان پذيرفتم. براى اين منظور نياز به قلم و كاغذ داشتيم كه از طريق بچههاى آشپزخانه كاغذ زرورق سيگار و مداد فراهم شد.
كار نوشتن مطالب از ساعت 10 شب به بعد شروع مىشد. در اين كار ستوان تقوى خيلى كمك مىكرد، كنار در مىايستاد و از روزنه روى آن مواظب بود تا هنگامى كه عراقىها به آنجا نزديك مىشدند خبر دهد. به عبارتى او نگهبانى مىداد و من مىنوشتم، تقوى خيلى نگران حال من بود، مىترسيد كه لو بروم و اذيت و آزار شوم. او از ته دل براى من دلسوزى مىكرد. با كمك او من فرازهايى از نهجالبلاغه را كه از حفظ بودم، بر روى زرورق به خطى ريز مىنوشتم و بعد آن را از طريق بچههاى آشپزخانه به ساير اسرا مىرسانديم. اين نوشتهها دست به دست مىچرخيد و براى مدتى اوقات آنها را پر مىكرد. در حالى كه چنين پيوندى معنوى ميان ما برقرار شده بود، از وضع بسيار نامطلوب غذا، بهداشت و امكانات اردوگاه رنج مىبرديم. اين پيوند مىتوانست در ايجاد حركتى هماهنگ بين بچهها براى تغيير اوضاع مؤثر بيفتد، لذا به فكر اعتراض از طريق اعتصاب افتاديم. از همان كانال آشپزخانه، هماهنگىهاى لازم بين بچهها صورت گرفت و اعتصاب شروع شد.
بچهها در حالى دست به اعتصاب غذا زدندكه اغلب از سوء تغذيه رنج مىبردند و دچار بيمارىهاى گوارشى شده بودند و حال و وضع اتاقهاى نمور و نبود امكانات و اعتصاب غذا، وضعيت بچهها را رو به وخامت برد.
آنجا در هر شبانه روز فقط يك وعده غذا مىدادند. بيشتر اوقات برگ چغندر يا شلغم را درون آبى ريخته مىپختند، بعد به آن كمى رب مىزدند تا رنگ خورش بگيرد، اين خورش (!) را به همراه مشتى برنج به هر نفر مىدادند.
عراقىها از روز اول اعتصاب، متوجه قضيه شده با تنبيه و كتك كارى بچهها، نسبت به آن واكنش نشان دادند. بچهها را از اتاقها بيرون كشيده به محوطه مىآوردند و به زير مشت و لگد و باتوم مىگرفتند و تا سر حد مرگ آنها را مىزدند. خب عراقىهاى شاغل در اردوگاه از جيش و گارد رياست جمهورى انتخاب شده بودند. آنها هيكلهاى درشت و ورزيدهاى داشتند و در اين هيبت، چنان بچههاى ضعيف و نحيف را به زير ضربات مرگآور خود مىگرفتند كه دل ما از مشاهده آن خون مىشد، تا اينكه يك بار ديدم عراقىها يكى از همين بچههاى ضعيف را در زير ضربات باتوم و مشت و لگد دارند له مىكنند، بر آشفته شدم و اعتراض كردم: “اين چه وحشى بازى است آخر چطور سه نفرى يك بچه كم سن و سال را اين گونه مىزنيد! شما از اسرائيلىها و صهيونيستها بدتريدو...”
ظهر كه شد آمدند مرا به همراه دوستم آقاى آقازاده به داخل مقر فرماندهىشان بردند،خيلى خشمگين و عصبانى ما را به داخل هل دادند. فرمانده اردوگاه با تعدادى از بعثىها و عوامل اطلاعاتىشان در آنجا بودند، از چشمانشان غيظ و غضب مىباريد، تهديدها شروع شد:والله العلى العظيم كه مىكشيمت، نمىگذاريم زنده بمانى. مترجمى كه آنجا بود از ما سؤال مىكرد چرا، چى شد كه اعتصاب كرديد. گفتيم: كسى اعتصاب نكرده، اعتصاب كدام است؟! اين يك اعتراض ساده است، اين چه نحوه برخورد با اسير است، شما برابر با چه قوانين و مقرراتى چنين رفتارى مىكنيد؟!مگر كنوانسيون ژنو را قبول نداريد؟ وضع بهداشت و غذا در اينجا زير صفر است! جا و مكانمان نمناك و برخوردها همه خشونتآميز و اهانت بار است.
بيان اين مطالب نه تنها آنها را آرام نكرد، بلكه يقين كردند كه محرك اصلى من هستم، لذا گفتند: شما بايد به آسايشگاهها و اتاقها برويد و از تك تك اسرا بخواهيد كه دست از اعتصاب بكشند. گفتم: من چنين كارى نمىكنم، اينها (اسرا) اعتراض كرده و درخواست آنها خيلى اوليه و ابتدايى است به راحتى براى شما قابل حل است، اگر چنين كنيد نيازى به رفتن و گفتن من نيست، خود بچهها اعتراضشان را به پايان مىبرند، من كارهاى نيستم، نه رهبر و نه مرشد آنها هستم.
خوددارى من از پذيرش خواسته آنها، برخشمشان افزود. البته اگر من و آقازاده به بچهها مراجعه مىكرديم، با توجه به موقعيت و جايگاهى كه ميان اسرا داشتيم، درخواست ما را براى دست كشيدن از اعتصاب مىپذيرفتند. ولى ما هيچ گاه اين كار را نمىكرديم چرا كه ما خود با آنها هم رأى و هم نظر بوديم و خواسته آنها خواسته ما هم بود. و ديگر اينكه با تحقق خواسته عراقىها از طريق ما، ثابت مىشد كه ما محرك اصلى اين جريان هستيم عراقىها هر چه اصرار و تهديد كردند، ما زير بار خواستهشان نرفتيم، لذا با عتاب و خشم دستور دادند كه ما را به اتاقمان برگردانند.
اعتصاب كم وبيش ادامه يافت، بر سر ادامه اين كار ميان 360 اسيرى كه در پنج اتاق نگهدارى مىشدند اختلاف به وجود آمده بود همانطور كه در اتاق ما هم اين دوگانگى مشهود بود.
در تقسيمبندى موجود در اردوگاه موصل سه اتاق شامل كسانى مىشد كه مواضع و تصميمات و سياستهاى مسؤولين و رهبران نظام جمهورى اسلامى ايران را قبول داشتند و بر ادامه اعتصاب پاى مىفشردند. اما دو اتاق ديگر چنين وضعى نداشت و نظريات خاص خودشان را دنبال مىكردند و نمىخواستند اعتصاب ادامه بيابد و حتى در اقدامى مستقل، مىرفتند غذايشان را مىگرفتند.
شبى ساعت 11، عراقىها به اتاقها ريختند و از هر اتاق تعدادى از جمله من و آقازاده را به عنوان محرك جدا كرده به طبقه دوم بردند. نيم ساعت بعد، عراقىها به سراغ من آمدند و مرا از آن جمع نه نفره سوا كردند و به اتاق ديگرى در كنج محوطه اردوگاه بردند. در آن اتاق تاريك، پنج نفر از ورزشكاران و رزمى كاران و به عبارتى بزن بهادر هايشان منتظرم بودند. گفتند تو همان كسى هستى كه اعتراض مىكردى چرا ما سه نفرى يك نفر را مىزنيم! و مىگفتى ما از صهيونيستها بدتريم؟!حالا بيا به مبارزه تاببينيم كه چه كسى حريف است...؟! گفتم: يعنى چه؟ اين كارها براى چيست؟ مبارزه براى چه؟و...
چشم و دستم را بستند. گفتم: اين چه مبارزهاى است كه چشم و دستم را مىبنديد؟! اين چگونه مبارزهطلبى است؟!اگر راست مىگوييد دستم را باز كنيد... هر پنج نفر بر سرم ريختند، ضربات مشت ولگد بود كه بر من فرود مىآمد، با پوتين، با باتوم، شلاق و هرچه به دستشان مىرسيد، بر شكم، كمر، سرو صورتم مىزدند. از هرطرف ضربهاى وارد مىشد و من زير دست و پاى آنها داشتم خرد و له مىشدم، سعى مىكردم دهانم را باز نگه دارم تا وقتى به گوشم مىزنند پرده آن پاره نشود نيم ساعت با قساوت تمام مرا زدند، كوفتند و خرد كردند، خون از دماغ و دهانم بر زمين مىريخت. درد از اعماق وجودم بر مىخاست و فريادم را براى حفظ مردى و مردانگى در خود فرو مىشكستم و فقط گه گاه زار مىزدم و يا ناله خفيفى كه ناشى از خرد شدن استخوانم بود، بىاراده از من بر مىخاست...به وضعيت جانكاهى رسيدم...
ديگر قادر به حركتى نبودم، آنها خسته شدند و اگر نه تا جايى كه من نفس داشتم ادامه مىدادند، جسم بىجانم را كشانكشان آوردند و به نزد بچهها در اتاقى در طبقه دوم انداختند، بچهها هول كرده ترسيده بودند، با ديدن آن سرو وضع خونين جا خوردند و وحشت كردند. تا آن روز چنين صحنهاى را در اردوگاه نديده بودند، جمع شدن آنها را به دور وبرم احساس كردم و بعد هيچ...
بچهها دستپاچه شروع به در زدن كردند و داد و بيداد به راه انداختند. عراقىها متوجه وضعيت بحرانى من شدند و پزشكى بر بالينم آوردند، پس از تزريق آمپولى، نيم ساعت طول كشيد تا آرام آرام به هوش آمدم. وقتى چشم باز كردم ديدم آقازاده و يكى ديگر از بچهها در كنارم مىگريند، نمىتوانستم چشمم را خيلى باز نگه دارم و يا خود را تكان دهم؛ پرسيدم: چى شده؟ چرا گريه مىكنيد؟...
حدود دو هفته در شرايط بسيار بد جسمانى به سر مىبردم، قادر به ايستادن نبودم، نشستهنشسته و با تكيه بر دستهايم به اين طرف و آن طرف اتاق مىرفتم و بهقدرى به پاهايم ضربه زده بودند كه تحمل ايستادن بر روى كف پا را نداشتم.
در اينمدت فقط روزى يك قرص نان به هر نفر مىدادند. دو سطل كوچك در اتاق بود؛ يكى براى نگهدارى آب آشاميدنى و ديگرى براى قضاى حاجت. غروب به غروب يكى از بچهها مأمور مىشد تا آن دو سطل را به بيرون ببرد؛ يكى را خالى كند و بشويد و آن ديگرى را از آب پر كند.
هنگامى كه عراقىها مرا براى آن رويارويى و ضرب شست نشاندادن مىبردند، چند سرباز هم به داخل اتاق ريختند و آن هشت نفر را به سختى كتك زدند تا به اصطلاح خودشان اعتصاب را در هم بشكنند. ساير اسرا هم براى اينكه از درد و عذاب و شكنجه بيشتر ما جلوگيرى كنند، به تدريج اردوگاه را به حالت عادى خود باز گرداندند.
دكتر مجيد و داروخانه سيار
من در حالى وارد اردوگاه موصل شدم كه همچنان از گوشم چرك و خون مىآمد، اما جراحت پهلو و كتفم رو به بهبود بود، در اين ميان درد پايم به شدت آزارم مىداد. در اردوگاه موصل يك اتاق كوچك به عنوان بهدارى وجود داشت كه يك پزشك يار عراقى و يك دانشجوى ايرانى رشته پزشكى با حداقل امكانات و وسايل به مشكلات بهداشتى اسراى اردوگاه رسيدگى مىكردند.
دكتر مجيد جلالوند، هنگامى كه دوره انترنى را مىگذراند، به جبهه آمده و اسير شد. همه ما او را بهعنوان يك پزشك مىشناختيم و دكتر مجيد صدايش مىكرديم. دكتر مجيد بعد از هفت يا هشت ماه كه از حضور من در موصل مىگذشت، توانست به لطف خداوند عفونت گوشم را مداوا كند و از خونريزى آن جلوگيرى كند. دكتر جلال وند در آنجا با دلسوزى تمام به كار مداواى اسراى ايرانى مىپرداخت، او فردى متعهد و متدين بود و چنان در كارش مهارت داشت كه مىتوانست با حداقل امكانات و داروها، بيمارى بچهها را معالجه و درمان كند.
تهيه دارو از بزرگترين معضلات دوران اسارت بود كه پزشكانى چون دكتر جلال وند با زيركى و زبردستى توانسته بودند تا حد امكان بر آن فائق آيند. دكتر در اوقاتى كه در داروخانه به سر مىبرد، به انحاى مختلف از قرصها و شربتها (داروها)ى مختلف كش مىرفت و آنها را براى نگهدارى، در اختيار دوستان مورد اعتمادش قرار مىداد تا وقتى كسى به دارويى احتياج داشت، از آنها استفاده كنند. به اينترتيب او موفق شده بود يك داروخانه سيار درست كند.
چون ما را از ساير اسرا جدا كرده بودند، اگر مريض مىشديم، تنها با اجازه و تشخيص پزشكيار عراقى مىتوانستيم به بهدارى مراجعه كنيم. آن هم اگر وضع بيمارى ما را وخيم و خطرناك تشخيص مىداد.
بعد از واقعه اعتصاب و تنبيه مفصلى كه شده بودم چند بار مرا براى درمان به بهدارى بردند و در اين رفت و آمدها موفق مىشدم گاهى دكتر مجيد را ببينم، گاهى هم او نبود و پزشكيار به واسطه مترجم مىتوانست بفهمد كه من چه دردى دارم.
برخى بچهها كه به خاطر بيمارى خيلى ضعيف شده بودند، به تقويت نياز داشتند، براى اين منظور نيز بايد تدابيرى مىانديشيديم. در دوران اسارت به هر يك از اسرا، تعدادى بن مىدادند كه به آنها حانوت)36( مىگفتند. به ما افسران در ماه به ميزان 3000 فلس معادل سه دينار عراقى (و به سربازان و درجهداران و بسيجىها 1500 فلس) پرداخت مىشد. ما اين حانوت را جمع كرده و در اختيار دكتر مجيد قرار مىداديم، او هم با اين حانوتها از بوفه مايحتاجى چون شيرخشك، خرما، صابون و... را در حد ممكن تهيه مىكرد. مواد غذايى مثل خرما و شيرخشك به بيماران داده مىشد تا تقويت شوند.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
تلاشهاى عبث
در شرايطى كه براى به دست آوردن يك زرورق، مداد يا خودكار با سختى و دشوارى مواجه بوديم، بچههاى اردوگاه موفق شده بودند يك دستگاه راديوى ترانزيستورى از جايى تهيه و مخفى كنند. عراقىها كه از ناپديد شدن راديو با خبر شده بودند، يكى دو روز به داخل اتاقها ريختند و تمام وسايل بچههارا گشتند و همه جا را زير و رو كردند تا شايد راديو را پيدا كنند، اما موفق نشدند. عراقىها وقتى نتوانستند راديو را پيدا كنند از آنجا كه مىخواستند آبرويشان حفظ شود اعلام كردند كه راديو را پيدا كردهاند. ضمناً تعدادى از اسيران را هم كتك زده تنبيه كردند كه مثلاً كار آنها بوده است.
وقتى اوضاع آرام شد، بچهها راديو را بيرون آوردند و از طريق آن اخبار ايران را پى مىگرفتند و به ما هم انتقال مىدادند. در ميان اين خبرها، تلاشهايى كه براى صلح و آتشبس صورت مىگرفت، براى بچهها خيلى جالب بود. آنها وقتى خبر ورود هيئتى به سرپرستى احمد سكوتوره را به ايران شنيدند، خبر را به ما رساندند، ايشان اميد داشتند كه با وساطتها و تلاشهايى نظير اين)37( جنگ خاتمه يابد. وقتى اين خبر در ميان آن جمع نه نفره اعلام شد، من شروع به صحبت كردم:”...نه! اشتباه نكنيد، اين جنگ، جنگى نيست كه امثال اين آقا با واسطه گرى و دلالى بخواهند سروته قضيه را هم بياورند، اين جنگ، جنگ فكر و عقيده است. هماوردى مكتبها و بينشهاست. و به قول امام، جنگ حق و باطل است، واسطه نيز نيست، از همين حالا بدانيد كه او هيچ كارى نمىتواند صورت دهد و توفيقى بدست نخواهد آورد، بنابراين دل به اين خبرها خوش نكنيد، چرا كه رفتن به دنبال اين خبرها در دراز مدت موجب تضعيف روحيه شما خواهد شد، نگذاريد چنين اميدهاى واهى شما را از پا در آورد، شما خود را براى هجده سال ماندن در اينجا (عراق) آماده كنيد.”
مطالب من براى بچهها جالب بود، آنها مىپرسيدند:”تو اين هجده سال را از كجا آوردهاى؟”مىگفتم:”به استناد جنگ صفين كه هجده ماه به طول كشيد. اين جنگ (تحميلى) هم با ابعاد زمانى و مكانى خودش در مقايسه با جنگ صفين هجده سال زمان خواهد برد، ما بايد هجده سال مقاومت كنيم تا پيروز شويم. لذا من نيز چون شما كه در خط فكرى حضرت امام هستيد دل به اين شنيدهها و خبرها نمىبندم، و مطمئن باشيد كه حضرت امام هم چنين دلالىها، وساطتهايى را نخواهد پذيرفت، صدام خودش جنگ را شروع كرده و بايد تاوان آن را بدهد، چه بحثى؟ چه واسطهاى؟ اگر در اين شرايط جنگ تمام شود ما بازندهى اصلى هستيم و كشورمان به شدت متضرر خواهد شد، پس اين كار محقق نخواهد شد و از شما خواهش مىكنم اين خبرها را دنبال نكنيد و در ميان اسرا پخش نكنيد.”
هيئت سكوتوره آمد و مذاكرات و جلساتى با مسؤولين و مقامات ايرانى داشت، اما نتيجهاى نگرفت و دست خالى بازگشت.
دو هفته از حضور ما در آن جمع سوا شده در طبقه دوم مىگذشت كه دوباره به اتاقهاى قبلى برگردانده شديم و زندگى اردوگاهى و اسارت بار خويش را پى گرفتيم. من و آقازاده دوباره به نزد ستوان تقوى و ستوان”ج” و “ص” بازگشتيم. ارتباط ما با ساير بچهها از طريق همان آشپزخانه ادامه مىيافت. همچون گذشته، فرازهايى از نهج البلاغه را نوشته براى بچهها مىفرستادم. توصيهها عمدتاً شامل مطالبى در جهت مقاومت، حفظ وحدت و يكپارچگى و راههاى جلوگيرى از نفوذ دشمن در جمع اسرا بود.
شبى در بهار سال 1360، ناگهان در اتاق باز شد و سه نفر را با بىاحترامى به داخل هل دادند. برخورد بىادبانه و توهينآميز عراقىها با آنها موجب تعجب بود. از آن سه نفر، “سروان ابراهيم ايرانمنش” را از ژاندارمرى مىشناختم دو نفر ديگر يكى “ناصر عراقى” بود كه خود را ستوان يك رژيم شاه معرفى مىكرد. ديگرى “كسرايى” يك درجهدار بود كه خود را به جاى افسر جا زده بود. به دوستم آقازاده گفتم: من به وضع اينها مشكوكم، فكر مىكنم برخورد عراقىها با آنها تصنعى بود وگرنه اين حركت چه معنايى دارد؟! چرا بايد اين سه نفر را با بىاحترامى به داخل اتاق ما بيندازند، كاسهاى زير نيم كاسه است، آقازاده پرسيد: منظورت چيست؟ گفتم: آنها با منظور به اينجا آورده شدهاند، فكر مىكنم مأموريتى دارند، رفتار بد عراقىها هم با آنها ظاهرى بود، بايد مواظب باشيم، خدا كند كه برداشت من اشتباه باشد.
به هر روى ما به آنها خوشامد گفتيم و سلام و احوالپرسى و روبوسى كرديم. مقدارى شامى كه نگهداشته بوديم، آورديم و با آنها خورديم، حتى ما جاى خواب خودمان را هم به آنها داديم، من، آقازاده و ستوان” ر.س” و “ج.م” روى زمين خوابيديم و آنها در جاى ما روى پتو.
از حضور آن سه نفر ساعتى نمىگذشت كه حدس و برداشت من از ماهيت آنها درست از آب درآمد و مشخص شد كه همكار عراقىها هستند. از حركات، اشارات و صحبتهايشان پيدا بود كه آلت دست دشمن هستند و از براى مأموريتى به اينجا آمدهاند.
موقعى كه آمادهمىشديم براى خواب “كسرايى” در ميان صحبتهايش جملهاى بىادبانه گفت: “رهبر يك كشور 2500 ساله سلطنتى يك...”، توهين نسبت به امام و بزرگان نظام روا داشت. من بىدرنگ عكس العمل تندى نشان دادم و همان حرفها را به خودش برگرداندم و تهديد كردم؛ اگر يكبار ديگر از اين چرنديات و مزخرفات بگويى و نسبت به بزرگان و دولتمردان ما بىاحترامى و توهين كنى، دندانهايت را در دهانت خرد مىكنم و چنان زير گوشت مىزنم كه برق از چشمانت بپرد، مواظب باش اينجا، جاى تو نيست و بدان با كه طرف هستى!
ناصر عراقى - كه ماهيت كثيف و منافقانهاش بعدها برايم بيشتر رو شد - وقتى ديد اوضاع پريشان است، وسط دعواى ما را گرفت يكى به نعل مىزد و يكى به ميخ و به “كسرايى” گفت: چرا بىاحترامى مىكنى، نبايد به كسى توهين كنى، هر كس نظرى دارد و حداقل عقيدهاش براى خودش محترم است، ما كه قرار است چند صباحى پيش هم زندگى كنيم بهتر است احترام يكديگر را حفظ كنيم و...
از مباحث آن شب يقين حاصل كردم كه آنها براى كار ناصوابى مأموريت دارند، حال نقشه آنها چيست بايد منتظر بمانيم. و بايد سعى كنيم هر چه بيش تراز آنها فاصله بگيريم، من، آقازاده و تقوى بر اينكار مصمم شديم، اما ستوان “ج. م” و “ر.س” از آن سه نفر جانبدارى كردند و حتى به من ايراد گرفته اعتراض كردند كه اين چه طرز استقبال از تازه واردهاست، او فكر و نظر خودش را گفت، چرا با قلدرى زدى تو ذوقش. گفتم: يعنى چه؟ فكرش اين است كه باشد براى خودش نگه دارد، حق ابراز و اظهار آن را ندارد، كسى حق توهين به رهبران مملكت ما را ندارد وگرنه بدتر از اين برخوردها را هم با او خواهم كرد. كسى كه بىادبى و بىاحترامى مىكند بايد انتظار بىادبى و بىاحترامى با خودش را داشته باشد.
از فرداى آن شب متوجه شديم كه اين سه تازه وارد بدون درگيرى و برخورد با عراقىها به ميان ساير اسرا مىروند و با ايشان حرف مىزنند و بحث مىكنند. اين درحالى بود كه ما افسران مدتها از ملاقات و مواجهه با اسراى ديگر منع شده بوديم، سربازها و درجهدارها نيز حق هم كلامى با ما نداشتند و نمىتوانستند پيش ما بيايند، اما سه افسر تازه وارد به آسانى از صبح به ميان بچهها مىرفتند، هواخوريشان با آنها بود و بچهها هم دورو بر آنها جمع مىشدند و به حرفهاى آنها گوش مىدادند، شكى براى من باقى نمانده بود كه آنها مأموريتى دارند.
خيلى زود مشخص شد كه آنها مأمور هستند با ورود به ميان اسرا در اردوگاههاى مختلف، براى جذب هواداران به سوى شاپور بختيار)38( اقدام كنند. آنها مأموريت داشتند با بحث و مذاكره، افرادى را كه با نظام مشكل داشتند شناسايى كرده و براى تشكيل لشكرى به اصطلاح آزاديبخش جذبشان كنند.
بعدها وقتى ما را به اردوگاه عنبر بردند، متوجّه مسائل تازهترى شديم. بعد از ما، تعدادى اسير از اردوگاه ابوغريب به عنبر آوردند. آنها براى ما تعريف كردند، جانشين فرماندهى لشكر 92 زرهى اهواز بنام سرهنگ فرزانه - كه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى به عراق فرار كرده و پناهنده شده بود - از طرف شاپور بختيار نماينده بود تا افرادى را براى تشكيل جبهه ضدانقلاب گرد هم آورد، ورود فرزانه به ابوغريب و مذاكرات و وعده وعيدهايش موجب دودستگى و اختلاف ميان بچهها شده بود، كسانى را كه موافق اين حركت بودند سوا كرده و در دستههاى دو تايى و سه تايى قرار دادند تا به ساير اردوگاهها منتقل شوند و براى همين كار تبليغ كنند؛ بچههايى هم كه با اين حركت و با ورود آن سرهنگ و طرحهايش مخالف بودند به زندان و جاى ديگرى مىبرند تا مزاحمتى براى موافقين ايجاد نكنند.)39(
حال اين سه عنصر همراه با ضدانقلاب نصيب اين اردوگاه شده بودند و متأسفانه آنها را به اتاق ما آورده بودند. آنها طبق مأموريتى كه داشتند براى جذب و دعوت اسرا براى همراهى با گروه بختيار آمده بودند و مىخواستند از حال و هواى اردوگاه با خبر شوند و با گرايشهاى فكرى اسرا آشنا شوند. آن سه نفر سه روز آن جا ماندند، تفرقه و دو دستگى ايجاد كردند و رفتند. ستوان “ج” و “ر.س” نيز به خاطر وعدههاى آنها از خوشحالى در پوست خود نمىگنجيدند. ما از بروز چنين اتفاقى در اردوگاه ناراحت بوديم و مىپرسيديم چرا جمعى كه بنا بر عقيده و به خاطر دفاع از دين، آب و خاك ميهنمان جنگيدهاند، چنين بر اثر توطئه و ترفند ضدانقلاب و يا بر اثر فشار و محدوديت عراقىها بينشان دو دستگى ايجاد شده است!
كسانى كه فريب اين توطئه را خورده بودند روزها و سالها منتظر ماندند تا آن لشكر آزادى بخش (!) تشكيل بشود و روزى به ايران حمله كند و نظام اسلامى آ ن را ساقط كند. و چه انتظار عبث و بيهودهاى! ما به آنها مىگفتيم كه اين رويايى بيش نيست كه با آن فكر و تحليل ناقصتان تقويت مىشود، بىخودى به خودتان وعده ندهيد، رژيم كه بر مبناى اراده مردمى و بر اساس عقيده شكل گرفته، محال است با چنين اقدامات بىارزش، آن هم از طرف فرد مفلوكى چون بختيار، خطرى تهديدش بكند.
بختيار آن زمان كه نخست وزير بود و قدرتى داشت، نتوانست در برابر خواست و اراده مردم كارى از پيش ببرد، حالا كه خود آواره شده و چشم به كمكهاى دولتهايى چون عراق دوخته است. چه كارى از پيش خواهد برد؟ بدبختى او همان بس كه به كسانى متوسل شده كه در اسارت و در زير فشار و محدوديت هستند.
با آمدن و رفتن نمايندگان بختيار به اردوگاه موصل، بحثهاى تازهاى در ميان اسرا پديد آمد و ما را بر آن داشت كه در روزهاى آينده اسارت بايد منتظر اقداماتى از اين بدتر هم باشيم؛ لذا بايد خودمان را از نظر فكرى تقويت كنيم تا بتوانيم در برابر اين موجهاى نابكار بايستيم. بعد از اين اتفاق اتاق ما و ضعيت خاصى پيدا كرد؛ اختلافات به حد دشمنى رسيد و گاهى به دعوا و نزاع كشيده مىشد. آن دو ستوان؛ “ج.م” و “ر.س” رسماً اعلام كردند كه ما و سياستهاى دولتمردان ايران را قبول ندارند و بر ادامه جنگ شديداً اعتراض مىكردند.
بركنارى بنىصدر و انفجار دفتر حزب
اسرايى كه با نظام جمهورى اسلامى ايران مشكل داشتند و يا مخالف انقلاب بودند، از اين كه بنىصدر هم رئيس جمهور و هم فرمانده كل قوا است خوشحال بودند. فكر مىكردند كه به اين ترتيب و به تدريج روحانيان از عرصه سياست و حكومت كنار خواهند رفت. آنها مىگفتند بنىصدر فردى تحصيل كرده، آگاه به مسائل روز است، سياست را مىفهمد و مىداند كه با مشكلات سياسى چطور دست و پنجه نرم كند در حالى كه روحانيان با سياست بيگانهاند.
اما كسانى چون من كه با تصميمات غلط بنىصدر در اوايل جنگ آشنا بوديم، به او به ديده شك مىنگريستيم ودر صحيح بودن استراتژى جنگى وى “زمين بدهيم، زمان بگيريم” ترديد داشتيم. مىدانستيم كه يك جاى كار عيب دارد.
ما پيش از شروع جنگ گزارشهايى مبنى بر تحركات مشكوك دشمن مىنوشتيم و ارسال مىكرديم ولى وقعى نمىنهادند. از همان زمان به دستگاهتصميمگيرى بنىصدر بدبين بوديم. بعد هم كه آتش جنگ شعلهور شد، در حالى كه تيپ 3 لشكر 92 زرهى در 20 كيلومترى شهر سوسنگرد بود، دوبار اين شهر تحت فشار دشمن و حتى اعراب داخلى و تجزيه طلب قرار گرفت؛ اما هيچ اقدام مؤثرى از طرف بنىصدر براى كاستن از اين فشارها صورت نرفت. هنگامى كه مردم مناطق مرزى، ناجوانمردانه زير حملات توپخانه و آتش دشمن قرار داشتند، ما يك حركت صريح و قاطع از بنىصدر به عنوان فرمانده كل قوا نديديم. دب حردان به راحتى سقوط كرد در حالى كه مىشد با چهار تانك چيفتن و آتش چند توپ از چنين حادثهاى جلوگيرى كرد، ما نديديم حتى يك طرح عملياتى موفق به كار گرفته شود.
وقتى خبر عزل و بركنارى بنىصدر در اردوگاه منتشر شد)40(، طرفداران او و سياستهايش خيلى ناراحت و متأسف شدند و فرياد مىزدند كه نمىگذارند كشور روى آرامش به خود ببيند! با اين روند، اين كشور هيچ وقت ساخته نخواهد شد! بركنارى بنىصدر به خاطر قدرت خواهى روحانيان و انحصارطلبى آنهاست و...!
ولى ما اين واقعه را به فال نيك گرفتيم و فهميديم كه شك ما به بنىصدر بىمورد نبوده است. با اين حركت، اعتقادمان به امام بيشتر، شد امامى كه به نداى او وارد جنگ شديم و حال در دوران اسارت نيز تكيه گاهمان اقدامات و خط مشىهاى روشن و قاطع ايشان است.
عراقىها از اين رفتنها و آمدنها در كشور ما به نفع خود و عليه ما تبليغ مىكردند. گاهى ما را مورد سؤال قرار داده مسخره مىكردند. در اين مورد يك بار عراقىها آمدند و از دوستم على رجبعلى زاده (كه درباره او مفصل صحبت خواهم كرد) كه ترك بود پرسيدند:شريعتمدارى كجاست؟ او گفت: قم! بعد آنها ساعد دستشان را روى هم گذاشته و گفتند: لا! سجن! يعنى زندان است.
روزى در تيرماه 60 در اتاق نشسته بوديم كه يك دفعه ستوان “ص” پريد داخل اتاق و با وجد و شعف خاصى گفت: “حزب جمهورى رفت هوا!” من لبخند زدم تا خوشحالى او را در قدم اول سركوب كنم، بعد گفتم: “رفت كه رفت، دنيا كه به آخر نرسيده، انقلاب ما وابسته به حزب يا اشخاص نيست كه حالا حزب به هوا رفت، انقلاب تمام بشود، اولاً خداوند آنهايى را كه در اين قضيه شهيد شدند رحمتشان كند، آنها مقام “عند ربهم يرزقون” پيدا كردهاند، اين ما هستيم كه ماندهايم با مشكلاتى چون شما، ثانياً بدانيد آنهايى كه هنوز در ايران هستند كمتر از ايشان (شهدا) نيستند”. “ص” پرسيد: “يعنى تو ناراحت نشدى؟” گفتم: “خير! نه ناراحت و نه خوشحال شدم، اين تقدير خداست، در ضمن فكر مىكنم با انفجار دفتر حزب جمهورى اسلامى و شهيد شدن چهرههايى مانند آيتاللَّه بهشتى حقانيت انقلاب ما به ثبوت مىرسد، اين وقايع گر چه ناگوار است اما مىتواند در تثبيت نظام مؤثر باشد، اين جان فشانىها و قربانى دادنهاست كه ملت و انقلاب را بيمه مىكند.”
دشمن اخبارى را كه مىپنداشت موجب تفرقه و اختلاف بچهها مىشود از راديو و بلندگوهايى كه در اتاقها و سالنها وصل كرده بود، پخش مىكرد. از موارد مورد اختلاف ما، گوش دادن به چنين اخبارى آن هم از كانال دشمن بود. ما به هيچ وجه نمىخواستيم به اخبار دشمن گوش بدهيم اما كسانى مثل ستوان “ج” و “ص” مىگفتند اگر اخبار اينها را بشنويم، چه مىشود؟
عراقىها از ساعت 10 تا 12 شب اخبار و هر جور تبليغى را كه دوست داشتند به زبان فارسى براى ما پخش مىكردند كه در تمامى آن اهانت و ناسزا نسبت به رهبران و مقامات ايرانى موج مىزد. اخبار مربوط به بركنارى بنىصدر و انفجار دفتر حزب را مطابق با منافع و اميال خود تفسير و تحليل مىكردند.
تصور كنيد ما چه حال و روزى با شنيدن اين خبرها پيدا مىكرديم! در حالى كه از هر گونه امكانات و وسايل ابتدايى زندگى محروم بوديم. دور از بهداشت و حداقل تغذيه به سر مىبرديم و در آن حال بايد شاهد خوشحالى عراقىها از حوادث داخل ايران نيز باشيم و هتاكى، بىحرمتى و بىادبى نسبت به امام را هم بشنويم. طبيعى است كه دچار جنگ اعصاب بشويم و عذاب روحى بكشيم، بالتّبع بايد با آن مقابله مىكرديم. ما آموخته بوديم كه چطور صداى دستگاه پخش را با زدن يك سنجاق به يكى از سيمهاى پشت آن قطع كنيم، و چنين مىكرديم. بعدها عراقىها متوجه كار ما شدند، لذا هر از گاهى مىآمدند و چك مىكردند تا ببينند صدا هست يا نه اين توجه عراقىها ناشى از درز خبر اقدامات ما از ميان بچههاى اردوگاه بود در حالى كه ما به دنبال اين نكته بوديم كه چرا عراقىها بايد متوجه حركت ما و قطع صداى بلندگو بشوند و....
در شرايطى كه براى به دست آوردن يك زرورق، مداد يا خودكار با سختى و دشوارى مواجه بوديم، بچههاى اردوگاه موفق شده بودند يك دستگاه راديوى ترانزيستورى از جايى تهيه و مخفى كنند. عراقىها كه از ناپديد شدن راديو با خبر شده بودند، يكى دو روز به داخل اتاقها ريختند و تمام وسايل بچههارا گشتند و همه جا را زير و رو كردند تا شايد راديو را پيدا كنند، اما موفق نشدند. عراقىها وقتى نتوانستند راديو را پيدا كنند از آنجا كه مىخواستند آبرويشان حفظ شود اعلام كردند كه راديو را پيدا كردهاند. ضمناً تعدادى از اسيران را هم كتك زده تنبيه كردند كه مثلاً كار آنها بوده است.
وقتى اوضاع آرام شد، بچهها راديو را بيرون آوردند و از طريق آن اخبار ايران را پى مىگرفتند و به ما هم انتقال مىدادند. در ميان اين خبرها، تلاشهايى كه براى صلح و آتشبس صورت مىگرفت، براى بچهها خيلى جالب بود. آنها وقتى خبر ورود هيئتى به سرپرستى احمد سكوتوره را به ايران شنيدند، خبر را به ما رساندند، ايشان اميد داشتند كه با وساطتها و تلاشهايى نظير اين)37( جنگ خاتمه يابد. وقتى اين خبر در ميان آن جمع نه نفره اعلام شد، من شروع به صحبت كردم:”...نه! اشتباه نكنيد، اين جنگ، جنگى نيست كه امثال اين آقا با واسطه گرى و دلالى بخواهند سروته قضيه را هم بياورند، اين جنگ، جنگ فكر و عقيده است. هماوردى مكتبها و بينشهاست. و به قول امام، جنگ حق و باطل است، واسطه نيز نيست، از همين حالا بدانيد كه او هيچ كارى نمىتواند صورت دهد و توفيقى بدست نخواهد آورد، بنابراين دل به اين خبرها خوش نكنيد، چرا كه رفتن به دنبال اين خبرها در دراز مدت موجب تضعيف روحيه شما خواهد شد، نگذاريد چنين اميدهاى واهى شما را از پا در آورد، شما خود را براى هجده سال ماندن در اينجا (عراق) آماده كنيد.”
مطالب من براى بچهها جالب بود، آنها مىپرسيدند:”تو اين هجده سال را از كجا آوردهاى؟”مىگفتم:”به استناد جنگ صفين كه هجده ماه به طول كشيد. اين جنگ (تحميلى) هم با ابعاد زمانى و مكانى خودش در مقايسه با جنگ صفين هجده سال زمان خواهد برد، ما بايد هجده سال مقاومت كنيم تا پيروز شويم. لذا من نيز چون شما كه در خط فكرى حضرت امام هستيد دل به اين شنيدهها و خبرها نمىبندم، و مطمئن باشيد كه حضرت امام هم چنين دلالىها، وساطتهايى را نخواهد پذيرفت، صدام خودش جنگ را شروع كرده و بايد تاوان آن را بدهد، چه بحثى؟ چه واسطهاى؟ اگر در اين شرايط جنگ تمام شود ما بازندهى اصلى هستيم و كشورمان به شدت متضرر خواهد شد، پس اين كار محقق نخواهد شد و از شما خواهش مىكنم اين خبرها را دنبال نكنيد و در ميان اسرا پخش نكنيد.”
هيئت سكوتوره آمد و مذاكرات و جلساتى با مسؤولين و مقامات ايرانى داشت، اما نتيجهاى نگرفت و دست خالى بازگشت.
دو هفته از حضور ما در آن جمع سوا شده در طبقه دوم مىگذشت كه دوباره به اتاقهاى قبلى برگردانده شديم و زندگى اردوگاهى و اسارت بار خويش را پى گرفتيم. من و آقازاده دوباره به نزد ستوان تقوى و ستوان”ج” و “ص” بازگشتيم. ارتباط ما با ساير بچهها از طريق همان آشپزخانه ادامه مىيافت. همچون گذشته، فرازهايى از نهج البلاغه را نوشته براى بچهها مىفرستادم. توصيهها عمدتاً شامل مطالبى در جهت مقاومت، حفظ وحدت و يكپارچگى و راههاى جلوگيرى از نفوذ دشمن در جمع اسرا بود.
شبى در بهار سال 1360، ناگهان در اتاق باز شد و سه نفر را با بىاحترامى به داخل هل دادند. برخورد بىادبانه و توهينآميز عراقىها با آنها موجب تعجب بود. از آن سه نفر، “سروان ابراهيم ايرانمنش” را از ژاندارمرى مىشناختم دو نفر ديگر يكى “ناصر عراقى” بود كه خود را ستوان يك رژيم شاه معرفى مىكرد. ديگرى “كسرايى” يك درجهدار بود كه خود را به جاى افسر جا زده بود. به دوستم آقازاده گفتم: من به وضع اينها مشكوكم، فكر مىكنم برخورد عراقىها با آنها تصنعى بود وگرنه اين حركت چه معنايى دارد؟! چرا بايد اين سه نفر را با بىاحترامى به داخل اتاق ما بيندازند، كاسهاى زير نيم كاسه است، آقازاده پرسيد: منظورت چيست؟ گفتم: آنها با منظور به اينجا آورده شدهاند، فكر مىكنم مأموريتى دارند، رفتار بد عراقىها هم با آنها ظاهرى بود، بايد مواظب باشيم، خدا كند كه برداشت من اشتباه باشد.
به هر روى ما به آنها خوشامد گفتيم و سلام و احوالپرسى و روبوسى كرديم. مقدارى شامى كه نگهداشته بوديم، آورديم و با آنها خورديم، حتى ما جاى خواب خودمان را هم به آنها داديم، من، آقازاده و ستوان” ر.س” و “ج.م” روى زمين خوابيديم و آنها در جاى ما روى پتو.
از حضور آن سه نفر ساعتى نمىگذشت كه حدس و برداشت من از ماهيت آنها درست از آب درآمد و مشخص شد كه همكار عراقىها هستند. از حركات، اشارات و صحبتهايشان پيدا بود كه آلت دست دشمن هستند و از براى مأموريتى به اينجا آمدهاند.
موقعى كه آمادهمىشديم براى خواب “كسرايى” در ميان صحبتهايش جملهاى بىادبانه گفت: “رهبر يك كشور 2500 ساله سلطنتى يك...”، توهين نسبت به امام و بزرگان نظام روا داشت. من بىدرنگ عكس العمل تندى نشان دادم و همان حرفها را به خودش برگرداندم و تهديد كردم؛ اگر يكبار ديگر از اين چرنديات و مزخرفات بگويى و نسبت به بزرگان و دولتمردان ما بىاحترامى و توهين كنى، دندانهايت را در دهانت خرد مىكنم و چنان زير گوشت مىزنم كه برق از چشمانت بپرد، مواظب باش اينجا، جاى تو نيست و بدان با كه طرف هستى!
ناصر عراقى - كه ماهيت كثيف و منافقانهاش بعدها برايم بيشتر رو شد - وقتى ديد اوضاع پريشان است، وسط دعواى ما را گرفت يكى به نعل مىزد و يكى به ميخ و به “كسرايى” گفت: چرا بىاحترامى مىكنى، نبايد به كسى توهين كنى، هر كس نظرى دارد و حداقل عقيدهاش براى خودش محترم است، ما كه قرار است چند صباحى پيش هم زندگى كنيم بهتر است احترام يكديگر را حفظ كنيم و...
از مباحث آن شب يقين حاصل كردم كه آنها براى كار ناصوابى مأموريت دارند، حال نقشه آنها چيست بايد منتظر بمانيم. و بايد سعى كنيم هر چه بيش تراز آنها فاصله بگيريم، من، آقازاده و تقوى بر اينكار مصمم شديم، اما ستوان “ج. م” و “ر.س” از آن سه نفر جانبدارى كردند و حتى به من ايراد گرفته اعتراض كردند كه اين چه طرز استقبال از تازه واردهاست، او فكر و نظر خودش را گفت، چرا با قلدرى زدى تو ذوقش. گفتم: يعنى چه؟ فكرش اين است كه باشد براى خودش نگه دارد، حق ابراز و اظهار آن را ندارد، كسى حق توهين به رهبران مملكت ما را ندارد وگرنه بدتر از اين برخوردها را هم با او خواهم كرد. كسى كه بىادبى و بىاحترامى مىكند بايد انتظار بىادبى و بىاحترامى با خودش را داشته باشد.
از فرداى آن شب متوجه شديم كه اين سه تازه وارد بدون درگيرى و برخورد با عراقىها به ميان ساير اسرا مىروند و با ايشان حرف مىزنند و بحث مىكنند. اين درحالى بود كه ما افسران مدتها از ملاقات و مواجهه با اسراى ديگر منع شده بوديم، سربازها و درجهدارها نيز حق هم كلامى با ما نداشتند و نمىتوانستند پيش ما بيايند، اما سه افسر تازه وارد به آسانى از صبح به ميان بچهها مىرفتند، هواخوريشان با آنها بود و بچهها هم دورو بر آنها جمع مىشدند و به حرفهاى آنها گوش مىدادند، شكى براى من باقى نمانده بود كه آنها مأموريتى دارند.
خيلى زود مشخص شد كه آنها مأمور هستند با ورود به ميان اسرا در اردوگاههاى مختلف، براى جذب هواداران به سوى شاپور بختيار)38( اقدام كنند. آنها مأموريت داشتند با بحث و مذاكره، افرادى را كه با نظام مشكل داشتند شناسايى كرده و براى تشكيل لشكرى به اصطلاح آزاديبخش جذبشان كنند.
بعدها وقتى ما را به اردوگاه عنبر بردند، متوجّه مسائل تازهترى شديم. بعد از ما، تعدادى اسير از اردوگاه ابوغريب به عنبر آوردند. آنها براى ما تعريف كردند، جانشين فرماندهى لشكر 92 زرهى اهواز بنام سرهنگ فرزانه - كه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى به عراق فرار كرده و پناهنده شده بود - از طرف شاپور بختيار نماينده بود تا افرادى را براى تشكيل جبهه ضدانقلاب گرد هم آورد، ورود فرزانه به ابوغريب و مذاكرات و وعده وعيدهايش موجب دودستگى و اختلاف ميان بچهها شده بود، كسانى را كه موافق اين حركت بودند سوا كرده و در دستههاى دو تايى و سه تايى قرار دادند تا به ساير اردوگاهها منتقل شوند و براى همين كار تبليغ كنند؛ بچههايى هم كه با اين حركت و با ورود آن سرهنگ و طرحهايش مخالف بودند به زندان و جاى ديگرى مىبرند تا مزاحمتى براى موافقين ايجاد نكنند.)39(
حال اين سه عنصر همراه با ضدانقلاب نصيب اين اردوگاه شده بودند و متأسفانه آنها را به اتاق ما آورده بودند. آنها طبق مأموريتى كه داشتند براى جذب و دعوت اسرا براى همراهى با گروه بختيار آمده بودند و مىخواستند از حال و هواى اردوگاه با خبر شوند و با گرايشهاى فكرى اسرا آشنا شوند. آن سه نفر سه روز آن جا ماندند، تفرقه و دو دستگى ايجاد كردند و رفتند. ستوان “ج” و “ر.س” نيز به خاطر وعدههاى آنها از خوشحالى در پوست خود نمىگنجيدند. ما از بروز چنين اتفاقى در اردوگاه ناراحت بوديم و مىپرسيديم چرا جمعى كه بنا بر عقيده و به خاطر دفاع از دين، آب و خاك ميهنمان جنگيدهاند، چنين بر اثر توطئه و ترفند ضدانقلاب و يا بر اثر فشار و محدوديت عراقىها بينشان دو دستگى ايجاد شده است!
كسانى كه فريب اين توطئه را خورده بودند روزها و سالها منتظر ماندند تا آن لشكر آزادى بخش (!) تشكيل بشود و روزى به ايران حمله كند و نظام اسلامى آ ن را ساقط كند. و چه انتظار عبث و بيهودهاى! ما به آنها مىگفتيم كه اين رويايى بيش نيست كه با آن فكر و تحليل ناقصتان تقويت مىشود، بىخودى به خودتان وعده ندهيد، رژيم كه بر مبناى اراده مردمى و بر اساس عقيده شكل گرفته، محال است با چنين اقدامات بىارزش، آن هم از طرف فرد مفلوكى چون بختيار، خطرى تهديدش بكند.
بختيار آن زمان كه نخست وزير بود و قدرتى داشت، نتوانست در برابر خواست و اراده مردم كارى از پيش ببرد، حالا كه خود آواره شده و چشم به كمكهاى دولتهايى چون عراق دوخته است. چه كارى از پيش خواهد برد؟ بدبختى او همان بس كه به كسانى متوسل شده كه در اسارت و در زير فشار و محدوديت هستند.
با آمدن و رفتن نمايندگان بختيار به اردوگاه موصل، بحثهاى تازهاى در ميان اسرا پديد آمد و ما را بر آن داشت كه در روزهاى آينده اسارت بايد منتظر اقداماتى از اين بدتر هم باشيم؛ لذا بايد خودمان را از نظر فكرى تقويت كنيم تا بتوانيم در برابر اين موجهاى نابكار بايستيم. بعد از اين اتفاق اتاق ما و ضعيت خاصى پيدا كرد؛ اختلافات به حد دشمنى رسيد و گاهى به دعوا و نزاع كشيده مىشد. آن دو ستوان؛ “ج.م” و “ر.س” رسماً اعلام كردند كه ما و سياستهاى دولتمردان ايران را قبول ندارند و بر ادامه جنگ شديداً اعتراض مىكردند.
بركنارى بنىصدر و انفجار دفتر حزب
اسرايى كه با نظام جمهورى اسلامى ايران مشكل داشتند و يا مخالف انقلاب بودند، از اين كه بنىصدر هم رئيس جمهور و هم فرمانده كل قوا است خوشحال بودند. فكر مىكردند كه به اين ترتيب و به تدريج روحانيان از عرصه سياست و حكومت كنار خواهند رفت. آنها مىگفتند بنىصدر فردى تحصيل كرده، آگاه به مسائل روز است، سياست را مىفهمد و مىداند كه با مشكلات سياسى چطور دست و پنجه نرم كند در حالى كه روحانيان با سياست بيگانهاند.
اما كسانى چون من كه با تصميمات غلط بنىصدر در اوايل جنگ آشنا بوديم، به او به ديده شك مىنگريستيم ودر صحيح بودن استراتژى جنگى وى “زمين بدهيم، زمان بگيريم” ترديد داشتيم. مىدانستيم كه يك جاى كار عيب دارد.
ما پيش از شروع جنگ گزارشهايى مبنى بر تحركات مشكوك دشمن مىنوشتيم و ارسال مىكرديم ولى وقعى نمىنهادند. از همان زمان به دستگاهتصميمگيرى بنىصدر بدبين بوديم. بعد هم كه آتش جنگ شعلهور شد، در حالى كه تيپ 3 لشكر 92 زرهى در 20 كيلومترى شهر سوسنگرد بود، دوبار اين شهر تحت فشار دشمن و حتى اعراب داخلى و تجزيه طلب قرار گرفت؛ اما هيچ اقدام مؤثرى از طرف بنىصدر براى كاستن از اين فشارها صورت نرفت. هنگامى كه مردم مناطق مرزى، ناجوانمردانه زير حملات توپخانه و آتش دشمن قرار داشتند، ما يك حركت صريح و قاطع از بنىصدر به عنوان فرمانده كل قوا نديديم. دب حردان به راحتى سقوط كرد در حالى كه مىشد با چهار تانك چيفتن و آتش چند توپ از چنين حادثهاى جلوگيرى كرد، ما نديديم حتى يك طرح عملياتى موفق به كار گرفته شود.
وقتى خبر عزل و بركنارى بنىصدر در اردوگاه منتشر شد)40(، طرفداران او و سياستهايش خيلى ناراحت و متأسف شدند و فرياد مىزدند كه نمىگذارند كشور روى آرامش به خود ببيند! با اين روند، اين كشور هيچ وقت ساخته نخواهد شد! بركنارى بنىصدر به خاطر قدرت خواهى روحانيان و انحصارطلبى آنهاست و...!
ولى ما اين واقعه را به فال نيك گرفتيم و فهميديم كه شك ما به بنىصدر بىمورد نبوده است. با اين حركت، اعتقادمان به امام بيشتر، شد امامى كه به نداى او وارد جنگ شديم و حال در دوران اسارت نيز تكيه گاهمان اقدامات و خط مشىهاى روشن و قاطع ايشان است.
عراقىها از اين رفتنها و آمدنها در كشور ما به نفع خود و عليه ما تبليغ مىكردند. گاهى ما را مورد سؤال قرار داده مسخره مىكردند. در اين مورد يك بار عراقىها آمدند و از دوستم على رجبعلى زاده (كه درباره او مفصل صحبت خواهم كرد) كه ترك بود پرسيدند:شريعتمدارى كجاست؟ او گفت: قم! بعد آنها ساعد دستشان را روى هم گذاشته و گفتند: لا! سجن! يعنى زندان است.
روزى در تيرماه 60 در اتاق نشسته بوديم كه يك دفعه ستوان “ص” پريد داخل اتاق و با وجد و شعف خاصى گفت: “حزب جمهورى رفت هوا!” من لبخند زدم تا خوشحالى او را در قدم اول سركوب كنم، بعد گفتم: “رفت كه رفت، دنيا كه به آخر نرسيده، انقلاب ما وابسته به حزب يا اشخاص نيست كه حالا حزب به هوا رفت، انقلاب تمام بشود، اولاً خداوند آنهايى را كه در اين قضيه شهيد شدند رحمتشان كند، آنها مقام “عند ربهم يرزقون” پيدا كردهاند، اين ما هستيم كه ماندهايم با مشكلاتى چون شما، ثانياً بدانيد آنهايى كه هنوز در ايران هستند كمتر از ايشان (شهدا) نيستند”. “ص” پرسيد: “يعنى تو ناراحت نشدى؟” گفتم: “خير! نه ناراحت و نه خوشحال شدم، اين تقدير خداست، در ضمن فكر مىكنم با انفجار دفتر حزب جمهورى اسلامى و شهيد شدن چهرههايى مانند آيتاللَّه بهشتى حقانيت انقلاب ما به ثبوت مىرسد، اين وقايع گر چه ناگوار است اما مىتواند در تثبيت نظام مؤثر باشد، اين جان فشانىها و قربانى دادنهاست كه ملت و انقلاب را بيمه مىكند.”
دشمن اخبارى را كه مىپنداشت موجب تفرقه و اختلاف بچهها مىشود از راديو و بلندگوهايى كه در اتاقها و سالنها وصل كرده بود، پخش مىكرد. از موارد مورد اختلاف ما، گوش دادن به چنين اخبارى آن هم از كانال دشمن بود. ما به هيچ وجه نمىخواستيم به اخبار دشمن گوش بدهيم اما كسانى مثل ستوان “ج” و “ص” مىگفتند اگر اخبار اينها را بشنويم، چه مىشود؟
عراقىها از ساعت 10 تا 12 شب اخبار و هر جور تبليغى را كه دوست داشتند به زبان فارسى براى ما پخش مىكردند كه در تمامى آن اهانت و ناسزا نسبت به رهبران و مقامات ايرانى موج مىزد. اخبار مربوط به بركنارى بنىصدر و انفجار دفتر حزب را مطابق با منافع و اميال خود تفسير و تحليل مىكردند.
تصور كنيد ما چه حال و روزى با شنيدن اين خبرها پيدا مىكرديم! در حالى كه از هر گونه امكانات و وسايل ابتدايى زندگى محروم بوديم. دور از بهداشت و حداقل تغذيه به سر مىبرديم و در آن حال بايد شاهد خوشحالى عراقىها از حوادث داخل ايران نيز باشيم و هتاكى، بىحرمتى و بىادبى نسبت به امام را هم بشنويم. طبيعى است كه دچار جنگ اعصاب بشويم و عذاب روحى بكشيم، بالتّبع بايد با آن مقابله مىكرديم. ما آموخته بوديم كه چطور صداى دستگاه پخش را با زدن يك سنجاق به يكى از سيمهاى پشت آن قطع كنيم، و چنين مىكرديم. بعدها عراقىها متوجه كار ما شدند، لذا هر از گاهى مىآمدند و چك مىكردند تا ببينند صدا هست يا نه اين توجه عراقىها ناشى از درز خبر اقدامات ما از ميان بچههاى اردوگاه بود در حالى كه ما به دنبال اين نكته بوديم كه چرا عراقىها بايد متوجه حركت ما و قطع صداى بلندگو بشوند و....
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
تهديدات سروان محمودى
مقاومت در بازجويىها و پايدارى در برابر شكنجهها و كتكها و رخدادهايى چون اعتصاب غذاى موصل، ما را مردانى سازشناپذير در برابر عراقىها معرفى كرد. پروندهاى قطور براى ما شكل گرفت و اصطلاحاً ما را “رأس الفتنه” و “ام المشاكل” ناميدند. وقتى كه اختلافات و تفرقهها در ميان بچهها رو به اوج بود و از نظر عراقىها مشكلات رو به فزونى بود، در 17 شهريور 1360، من، مرحوم تقوى و مهران فرجى داور را از اردوگاه موصل خارج كردند و با همان قطار كذايى (حيوان تور) به سوى بغداد بردند.
مهران فرجى داور)41( از ديگر افسران ايرانى هم عقيده با ما بود كه در موصل در اتاقى ديگر به سر مىبرد و اكنون چشم و دست بسته با ما به بغداد مىآمد.
در بغداد دوباره ما را به وزارت دفاع بردند. هر سه نفر ما را به داخل اتاقى انداختند و رفتند. اين اتاق، بسيار كثيف و مرطوب بود و پشت توالت عمومى قرار داشت، و به همين خاطر هواى داخل آن سنگين و آكنده از بوى تعفن بود كه خيلى اذيتمان مىكرد.ما همراه خود، كيسهاى داشتيم كه يك پتو، يك حوله، لباسهاى زير و يك جفت دمپايى درون آن جاى داده بوديم. پتوها را از داخل كيسههايمان در آورديم و در كف لخت و عور اتاق پهن كرديم، دو شبانه روز در آن فضاى كثيف و نمدار سر كرديم.
بعد از 48 ساعت، حدود ساعت 5-4 صبح، هر سه نفر مارا سوار بر وانتى سرپوشيده و بدون منفذ و روشنايى كردند و راه افتادند. ساعت 8-9 صبح بود كه به شهر رماديه)42( در استان انبار رسيديم. در انبار اردوگاههايى به نام رمادى)43(؛ رمادى 1، رمادى2 (كمپ7(، رمادى 3 (كمپ9( و... وجود داشت. ما را به رمادى شماره 1 كه به آن “عنبر” هم مىگفتند بردند. اردوگاه رمادى يك شامل دو ساختمان دو طبقه در كنار هم بود كه در محدودهاى وسيع با سيم خاردار محصور شده بود. وضعيت حساب شدهاى داشت و كاملاً از آن مراقبت و محافظت مىكردند.)44(
مقر اردوگاه خارج از محوطه و بيرون از محوطه سيم خاردار بود. ما را در مقابل مقر از ماشين پياده كردند و به همراه معرفى نامهاى تحويل مسؤولان مقر دادند. در مقر (ستاد) دفتر سرگرد (فرمانده اردوگاه) و دفتر افسر توجيه عقيدتى به نام سروان محمودى قرار داشت.
سروان محمودى از اكراد عراقى بود كه مدتى در ايران زندگى كرده زبان فارسى را هم آموخته بود. او فردى اهل خدعه و نيرنگ بود، هدفش خوش خدمتى به رژيم پر از ظلم و ستم بعثى بود. سروان به دليل تسلط به زبان فارسى با ترفندهاى خاص به ميان بچهها نفوذ مىكرد و از افكار و عقايد ايشان مطلع مىشد و براى برنامههايى كه در سر داشت از اسراى ضعيف جاسوس مىساخت.
سروان محمودى وقتى معرفى نامه را گرفت و خواند، چهرهاش در هم كشيده شد، گفت: “شما را به علت اينكه در موصل اسرا را عليه ما تحريك مىكرديد و به قوانين و مقررات گردن نمىگذاشتيد به اينجا فرستادهاند. شما مىخواستيد در آنجا بلوا و شورش راه بيندازيد! به ما اجازه دادهاند كه به هر نحو ممكن با شما رفتار كنيم، شما ابوالمشاكل و دردسر آفرين هستيد اما بدانيد اينجا وضع فرق مىكند و مقررات مشخص و معينى دارد. همه چيز حساب و كتاب دارد كه تخطى از آن ممكن نيست، چرا كه اردوگاه زير نظر من اداره مىشود. هر كس دنبال دردسر و سرو صدا باشد صدايش را خفه مىكنم. اگر بخواهيد اسراى ديگر را تحريك و تبليغ كنيد به شديدترين وجه تنبيه خواهيد شد. اين تنبيه حدى ندارد اگر لازم باشد شما را خواهيم كشت به ما اين اجازه را دادهاند. بنابراين از گوشتان بيرون كنيد و از فكرتان به در آوريد كه در اينجا مىتوانيد اسرا را تحريك كنيد. از تشكيل دسته و گروه هم پرهيز كنيد، سر مسايل دينى تعصب به خرج ندهيد، حالا كه به ماه محرم نزديك مىشويم بساط سينهزنى و عزادارى راه نيندازيد. هر عقيده و مرامى داريد براى خودتان نگهداريد. اينجا عراق است و اردوگاه عنبر من با تبليغ هر اعتقاد و بينشى برخورد خواهم كرد.” سروان خيلى محكم، خشن و با صلابت، بىترديد، مستقيم و غيرمستقيم براى ما خط و نشان كشيد، تحذير داد و تهديد كرد به اصطلاح مىخواست گربه را دم حجله بكشد.
شنيدن اين جملات براى ما عادى بود فقط اينجا لحن سروان فرق مىكرد. هر جا كه مىرفتيم همين تهديدها و توصيهها را به اشكال مختلف و با لحنهاى متفاوت مىشنيديم، اما اين تهديدات هرگز موجب نشد كه ما از هدف و عقيدهاى كه داشتيم دست بكشيم، هر جا كه بوديم وظيفه خود مىدانستيم تا از ايدئولوژى و عقيده خود دفاع كنيم. كما اينكه ما به خاطر دفاع از آرمان، عقيده، ناموس و حيثيت كشور و انقلابمان به جبههها رفته بوديم حال فقط صحنه كارزار تغيير كرده بود و بايد در دل دشمن به وظيفه خود عمل مىكرديم. حاضر بوديم براى حفظ و رسيدن به هدف و منظورى كه داشتيم بهايش را نيز بپردازيم و دست از جان بشوييم.
ما براى اجابت از دستورات و منويات حضرت امام، داوطلبانه به جبهه آمده بوديم و تقدير بر آن قرار گرفته بود كه مجروح شويم و به اسارت در آييم. اسارت معنايش تغيير در بينش و عقيده نبود بلكه تغيير در استراتژى و شيوه برخورد بود. در اسارت سلاح از دست ما گرفته شده بود اما فكر، هدف، آرمان و آرزوهايمان را كه نگرفته بودند. تجربياتى از انقلاب و مطالعاتى در خصوص انقلابهاى بزرگ دنيا داشتيم، بر اين اساس مىدانستيم كه در فضاى جديد بايد چه كار كنيم و چه استراتژيى را به كار بنديم، تا با كمترين آسيب و هزينه به هدف خود نزديك شويم.
آن روز در مقابل سروان محمودى استراتژيمان اين بود كه سكوت كنيم و چند جمله بيشتر نگوييم. گفتم: “ما هم به مقررات، نظم و حساب اهميت مىدهيم، اما مشروط ومنوط به آنكه اين نظم و مقررات عادلانه و منطبق با قوانين صليب سرخ جهانى و كنوانسيون ژنو باشد. اما اگر وضع مقررات به معنى محدوديت و اذيت باشد اين ديگر نظم، نظام و مقررات نيست ما طبق قوانين ژنو در انجام مراسم دينى خود آزاديم)45( و شما نمىتوانيد مانع شويد...”
يك دفعه سروان محمودى از كوره در رفت و گفت:”مثل اينكه نفهميدى چه گفتم!، معلوم است كه تو آرام بشو نيستى و دنبال دردسر مىگردى، گوشزد مىكنم ما قانون و مقررات از صليب نگرفتهايم، ما قانون خودمان را داريم و هر جا كه منافعمان به خطر بيفتد دفاع مىكنيم و عكسالعمل شديد و خشونتبارى خواهيم داشت.” گفتم: “خب طبيعى است ما هم هر جا كه عقيده و منافعمان در معرض خطر قرار بگيرد با چنگ و دندان از آن دفاع خواهيم كرد. ما نمىتوانيم ببينيم و بپذيريم كه كسى عقيده، دين و ايمان ما را ناديده بگيرد و يا به آن اهانت بكند.” محمودى گفت:”البته ما هم مسلمانيم، عقيده به اسلام داريم و اسلام از ما به شما رسيده است، ولى عقيده و دين را براى خود نگهداريد، حق تبليغ آن را نداريد و...”
مرزبندىها در رمادى
پس از آن تهديد و ارعاب مفصل، در اردوگاه را باز كردند و ما را به داخل بردند، ستوان تقوى را از ما جدا كردند و به اتاق درجه داران بردند، چرا كه افسر بودن او را قبول نداشتند زيرا سن او بيشتر نشان مىداد. من و مهران فرجى داور هم توسط يك سرباز عراقى به اتاق افسران راهنمايى شديم. ساعت هواخورى بچهها بود، منتظر شديم تا آنها آمدند، با آمدن ايشان سرباز عراقى رفت.
بچهها با ما سلام و عليك و احوال پرسى كردند، بعد در گوشهاى از اتاق نشستيم و نفسى تازه كرديم. نگاههايم بر چهرهها لغزيد، چشمهاى آنها نيز به ما دوخته شده بود. رسم بود كه پس از آشنا شدن با هم، درباره واحد و يگان مربوطه، زمان و محل اسارت گفت گو مىكرديم.
در نگاه اول همه ايرانى بودند؛ هم دين و هم عقيده و هم وطن. فرقى بينشان نبود، اما گذشت زمان و نگاههاى عميقتر، نشان از اختلاف نظر، تفاوت ماهيت و دوگانگى داشت. در اين ميان، بچههاى مذهبى خيلى زود يكديگر را مىشناختند. آنها از رفتار، تعريفها و حرفهاى ما پى بردند كه با ايشان همسنگ هستيم و نسبت به ما احساس قرابت و نزديكى مىكردند.
در روزهاى بعد هم كسانى كه در پيرامون ما ماندند بچههاى همفكر و مذهبى بودند، و آنانى كه مىانديشيدند كه در اسارت بايد فقط خود را حفظ كنند از ما فاصله گرفتند چرا كه وجود ما به اين هدف آنها لطمه مىزد و ممكن بود آنهارا در مواجهه با عراقىها دچار مشكل كند.
من در اين اردوگاه به لطف خدا با اسرايى خيلى خوب، قرص و محكم مثل على رجبعلى زاده و مهندس بهروز فرجى داور (برادر مهران) و نادر بيگدلى و... دوست و صميمى شديم، در واقع دوستى با ايشان براى من نعمت بزرگى بود و موجب تقويت روحيه و آرامش احساس بود، با بودن آنها ديگر احساس تنهايى نمىكرديم.
دوستى عميق با بچههاى هم فكر و معتقد، به معناى رها كردن سايرين نبود، بلكه ما هميشه در صدد بوديم كه اتحاد و يكپارچگى خود را با تمام اسرا در برابر عراقىها حفظ كنيم، چرا كه ما به اين نكته قايل بوديم كه در اينجا بچههايى دور هم جمع شدهاند كه روزى براى دفاع از كيان و مملكت و دينشان به جبهه آمده جنگيده بودند و حال از بد حادثه گرفتار دشمن شده بودند. وظيفه به ما حكم مىكرد كه آنها را در برابر دشمن تضعيف نكنيم و در كنار هم باشيم. اما متأسفانه با افزايش تلاش ما براى وحدت و يكدلى و يكپارچگى آنها به خاطر همان بينش كه داشتند (حفظ خود در هر شرايطى و به هر قيمتى) از ما فاصله مىگرفتند آنقدر كه ديگر مرز بين ما با آنها كاملاً شفاف و مشهود شد.
مقاومت در بازجويىها و پايدارى در برابر شكنجهها و كتكها و رخدادهايى چون اعتصاب غذاى موصل، ما را مردانى سازشناپذير در برابر عراقىها معرفى كرد. پروندهاى قطور براى ما شكل گرفت و اصطلاحاً ما را “رأس الفتنه” و “ام المشاكل” ناميدند. وقتى كه اختلافات و تفرقهها در ميان بچهها رو به اوج بود و از نظر عراقىها مشكلات رو به فزونى بود، در 17 شهريور 1360، من، مرحوم تقوى و مهران فرجى داور را از اردوگاه موصل خارج كردند و با همان قطار كذايى (حيوان تور) به سوى بغداد بردند.
مهران فرجى داور)41( از ديگر افسران ايرانى هم عقيده با ما بود كه در موصل در اتاقى ديگر به سر مىبرد و اكنون چشم و دست بسته با ما به بغداد مىآمد.
در بغداد دوباره ما را به وزارت دفاع بردند. هر سه نفر ما را به داخل اتاقى انداختند و رفتند. اين اتاق، بسيار كثيف و مرطوب بود و پشت توالت عمومى قرار داشت، و به همين خاطر هواى داخل آن سنگين و آكنده از بوى تعفن بود كه خيلى اذيتمان مىكرد.ما همراه خود، كيسهاى داشتيم كه يك پتو، يك حوله، لباسهاى زير و يك جفت دمپايى درون آن جاى داده بوديم. پتوها را از داخل كيسههايمان در آورديم و در كف لخت و عور اتاق پهن كرديم، دو شبانه روز در آن فضاى كثيف و نمدار سر كرديم.
بعد از 48 ساعت، حدود ساعت 5-4 صبح، هر سه نفر مارا سوار بر وانتى سرپوشيده و بدون منفذ و روشنايى كردند و راه افتادند. ساعت 8-9 صبح بود كه به شهر رماديه)42( در استان انبار رسيديم. در انبار اردوگاههايى به نام رمادى)43(؛ رمادى 1، رمادى2 (كمپ7(، رمادى 3 (كمپ9( و... وجود داشت. ما را به رمادى شماره 1 كه به آن “عنبر” هم مىگفتند بردند. اردوگاه رمادى يك شامل دو ساختمان دو طبقه در كنار هم بود كه در محدودهاى وسيع با سيم خاردار محصور شده بود. وضعيت حساب شدهاى داشت و كاملاً از آن مراقبت و محافظت مىكردند.)44(
مقر اردوگاه خارج از محوطه و بيرون از محوطه سيم خاردار بود. ما را در مقابل مقر از ماشين پياده كردند و به همراه معرفى نامهاى تحويل مسؤولان مقر دادند. در مقر (ستاد) دفتر سرگرد (فرمانده اردوگاه) و دفتر افسر توجيه عقيدتى به نام سروان محمودى قرار داشت.
سروان محمودى از اكراد عراقى بود كه مدتى در ايران زندگى كرده زبان فارسى را هم آموخته بود. او فردى اهل خدعه و نيرنگ بود، هدفش خوش خدمتى به رژيم پر از ظلم و ستم بعثى بود. سروان به دليل تسلط به زبان فارسى با ترفندهاى خاص به ميان بچهها نفوذ مىكرد و از افكار و عقايد ايشان مطلع مىشد و براى برنامههايى كه در سر داشت از اسراى ضعيف جاسوس مىساخت.
سروان محمودى وقتى معرفى نامه را گرفت و خواند، چهرهاش در هم كشيده شد، گفت: “شما را به علت اينكه در موصل اسرا را عليه ما تحريك مىكرديد و به قوانين و مقررات گردن نمىگذاشتيد به اينجا فرستادهاند. شما مىخواستيد در آنجا بلوا و شورش راه بيندازيد! به ما اجازه دادهاند كه به هر نحو ممكن با شما رفتار كنيم، شما ابوالمشاكل و دردسر آفرين هستيد اما بدانيد اينجا وضع فرق مىكند و مقررات مشخص و معينى دارد. همه چيز حساب و كتاب دارد كه تخطى از آن ممكن نيست، چرا كه اردوگاه زير نظر من اداره مىشود. هر كس دنبال دردسر و سرو صدا باشد صدايش را خفه مىكنم. اگر بخواهيد اسراى ديگر را تحريك و تبليغ كنيد به شديدترين وجه تنبيه خواهيد شد. اين تنبيه حدى ندارد اگر لازم باشد شما را خواهيم كشت به ما اين اجازه را دادهاند. بنابراين از گوشتان بيرون كنيد و از فكرتان به در آوريد كه در اينجا مىتوانيد اسرا را تحريك كنيد. از تشكيل دسته و گروه هم پرهيز كنيد، سر مسايل دينى تعصب به خرج ندهيد، حالا كه به ماه محرم نزديك مىشويم بساط سينهزنى و عزادارى راه نيندازيد. هر عقيده و مرامى داريد براى خودتان نگهداريد. اينجا عراق است و اردوگاه عنبر من با تبليغ هر اعتقاد و بينشى برخورد خواهم كرد.” سروان خيلى محكم، خشن و با صلابت، بىترديد، مستقيم و غيرمستقيم براى ما خط و نشان كشيد، تحذير داد و تهديد كرد به اصطلاح مىخواست گربه را دم حجله بكشد.
شنيدن اين جملات براى ما عادى بود فقط اينجا لحن سروان فرق مىكرد. هر جا كه مىرفتيم همين تهديدها و توصيهها را به اشكال مختلف و با لحنهاى متفاوت مىشنيديم، اما اين تهديدات هرگز موجب نشد كه ما از هدف و عقيدهاى كه داشتيم دست بكشيم، هر جا كه بوديم وظيفه خود مىدانستيم تا از ايدئولوژى و عقيده خود دفاع كنيم. كما اينكه ما به خاطر دفاع از آرمان، عقيده، ناموس و حيثيت كشور و انقلابمان به جبههها رفته بوديم حال فقط صحنه كارزار تغيير كرده بود و بايد در دل دشمن به وظيفه خود عمل مىكرديم. حاضر بوديم براى حفظ و رسيدن به هدف و منظورى كه داشتيم بهايش را نيز بپردازيم و دست از جان بشوييم.
ما براى اجابت از دستورات و منويات حضرت امام، داوطلبانه به جبهه آمده بوديم و تقدير بر آن قرار گرفته بود كه مجروح شويم و به اسارت در آييم. اسارت معنايش تغيير در بينش و عقيده نبود بلكه تغيير در استراتژى و شيوه برخورد بود. در اسارت سلاح از دست ما گرفته شده بود اما فكر، هدف، آرمان و آرزوهايمان را كه نگرفته بودند. تجربياتى از انقلاب و مطالعاتى در خصوص انقلابهاى بزرگ دنيا داشتيم، بر اين اساس مىدانستيم كه در فضاى جديد بايد چه كار كنيم و چه استراتژيى را به كار بنديم، تا با كمترين آسيب و هزينه به هدف خود نزديك شويم.
آن روز در مقابل سروان محمودى استراتژيمان اين بود كه سكوت كنيم و چند جمله بيشتر نگوييم. گفتم: “ما هم به مقررات، نظم و حساب اهميت مىدهيم، اما مشروط ومنوط به آنكه اين نظم و مقررات عادلانه و منطبق با قوانين صليب سرخ جهانى و كنوانسيون ژنو باشد. اما اگر وضع مقررات به معنى محدوديت و اذيت باشد اين ديگر نظم، نظام و مقررات نيست ما طبق قوانين ژنو در انجام مراسم دينى خود آزاديم)45( و شما نمىتوانيد مانع شويد...”
يك دفعه سروان محمودى از كوره در رفت و گفت:”مثل اينكه نفهميدى چه گفتم!، معلوم است كه تو آرام بشو نيستى و دنبال دردسر مىگردى، گوشزد مىكنم ما قانون و مقررات از صليب نگرفتهايم، ما قانون خودمان را داريم و هر جا كه منافعمان به خطر بيفتد دفاع مىكنيم و عكسالعمل شديد و خشونتبارى خواهيم داشت.” گفتم: “خب طبيعى است ما هم هر جا كه عقيده و منافعمان در معرض خطر قرار بگيرد با چنگ و دندان از آن دفاع خواهيم كرد. ما نمىتوانيم ببينيم و بپذيريم كه كسى عقيده، دين و ايمان ما را ناديده بگيرد و يا به آن اهانت بكند.” محمودى گفت:”البته ما هم مسلمانيم، عقيده به اسلام داريم و اسلام از ما به شما رسيده است، ولى عقيده و دين را براى خود نگهداريد، حق تبليغ آن را نداريد و...”
مرزبندىها در رمادى
پس از آن تهديد و ارعاب مفصل، در اردوگاه را باز كردند و ما را به داخل بردند، ستوان تقوى را از ما جدا كردند و به اتاق درجه داران بردند، چرا كه افسر بودن او را قبول نداشتند زيرا سن او بيشتر نشان مىداد. من و مهران فرجى داور هم توسط يك سرباز عراقى به اتاق افسران راهنمايى شديم. ساعت هواخورى بچهها بود، منتظر شديم تا آنها آمدند، با آمدن ايشان سرباز عراقى رفت.
بچهها با ما سلام و عليك و احوال پرسى كردند، بعد در گوشهاى از اتاق نشستيم و نفسى تازه كرديم. نگاههايم بر چهرهها لغزيد، چشمهاى آنها نيز به ما دوخته شده بود. رسم بود كه پس از آشنا شدن با هم، درباره واحد و يگان مربوطه، زمان و محل اسارت گفت گو مىكرديم.
در نگاه اول همه ايرانى بودند؛ هم دين و هم عقيده و هم وطن. فرقى بينشان نبود، اما گذشت زمان و نگاههاى عميقتر، نشان از اختلاف نظر، تفاوت ماهيت و دوگانگى داشت. در اين ميان، بچههاى مذهبى خيلى زود يكديگر را مىشناختند. آنها از رفتار، تعريفها و حرفهاى ما پى بردند كه با ايشان همسنگ هستيم و نسبت به ما احساس قرابت و نزديكى مىكردند.
در روزهاى بعد هم كسانى كه در پيرامون ما ماندند بچههاى همفكر و مذهبى بودند، و آنانى كه مىانديشيدند كه در اسارت بايد فقط خود را حفظ كنند از ما فاصله گرفتند چرا كه وجود ما به اين هدف آنها لطمه مىزد و ممكن بود آنهارا در مواجهه با عراقىها دچار مشكل كند.
من در اين اردوگاه به لطف خدا با اسرايى خيلى خوب، قرص و محكم مثل على رجبعلى زاده و مهندس بهروز فرجى داور (برادر مهران) و نادر بيگدلى و... دوست و صميمى شديم، در واقع دوستى با ايشان براى من نعمت بزرگى بود و موجب تقويت روحيه و آرامش احساس بود، با بودن آنها ديگر احساس تنهايى نمىكرديم.
دوستى عميق با بچههاى هم فكر و معتقد، به معناى رها كردن سايرين نبود، بلكه ما هميشه در صدد بوديم كه اتحاد و يكپارچگى خود را با تمام اسرا در برابر عراقىها حفظ كنيم، چرا كه ما به اين نكته قايل بوديم كه در اينجا بچههايى دور هم جمع شدهاند كه روزى براى دفاع از كيان و مملكت و دينشان به جبهه آمده جنگيده بودند و حال از بد حادثه گرفتار دشمن شده بودند. وظيفه به ما حكم مىكرد كه آنها را در برابر دشمن تضعيف نكنيم و در كنار هم باشيم. اما متأسفانه با افزايش تلاش ما براى وحدت و يكدلى و يكپارچگى آنها به خاطر همان بينش كه داشتند (حفظ خود در هر شرايطى و به هر قيمتى) از ما فاصله مىگرفتند آنقدر كه ديگر مرز بين ما با آنها كاملاً شفاف و مشهود شد.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
مرزبندىها در رمادى
پس از آن تهديد و ارعاب مفصل، در اردوگاه را باز كردند و ما را به داخل بردند، ستوان تقوى را از ما جدا كردند و به اتاق درجه داران بردند، چرا كه افسر بودن او را قبول نداشتند زيرا سن او بيشتر نشان مىداد. من و مهران فرجى داور هم توسط يك سرباز عراقى به اتاق افسران راهنمايى شديم. ساعت هواخورى بچهها بود، منتظر شديم تا آنها آمدند، با آمدن ايشان سرباز عراقى رفت.
بچهها با ما سلام و عليك و احوال پرسى كردند، بعد در گوشهاى از اتاق نشستيم و نفسى تازه كرديم. نگاههايم بر چهرهها لغزيد، چشمهاى آنها نيز به ما دوخته شده بود. رسم بود كه پس از آشنا شدن با هم، درباره واحد و يگان مربوطه، زمان و محل اسارت گفت گو مىكرديم.
در نگاه اول همه ايرانى بودند؛ هم دين و هم عقيده و هم وطن. فرقى بينشان نبود، اما گذشت زمان و نگاههاى عميقتر، نشان از اختلاف نظر، تفاوت ماهيت و دوگانگى داشت. در اين ميان، بچههاى مذهبى خيلى زود يكديگر را مىشناختند. آنها از رفتار، تعريفها و حرفهاى ما پى بردند كه با ايشان همسنگ هستيم و نسبت به ما احساس قرابت و نزديكى مىكردند.
در روزهاى بعد هم كسانى كه در پيرامون ما ماندند بچههاى همفكر و مذهبى بودند، و آنانى كه مىانديشيدند كه در اسارت بايد فقط خود را حفظ كنند از ما فاصله گرفتند چرا كه وجود ما به اين هدف آنها لطمه مىزد و ممكن بود آنهارا در مواجهه با عراقىها دچار مشكل كند.
من در اين اردوگاه به لطف خدا با اسرايى خيلى خوب، قرص و محكم مثل على رجبعلى زاده و مهندس بهروز فرجى داور (برادر مهران) و نادر بيگدلى و... دوست و صميمى شديم، در واقع دوستى با ايشان براى من نعمت بزرگى بود و موجب تقويت روحيه و آرامش احساس بود، با بودن آنها ديگر احساس تنهايى نمىكرديم.
دوستى عميق با بچههاى هم فكر و معتقد، به معناى رها كردن سايرين نبود، بلكه ما هميشه در صدد بوديم كه اتحاد و يكپارچگى خود را با تمام اسرا در برابر عراقىها حفظ كنيم، چرا كه ما به اين نكته قايل بوديم كه در اينجا بچههايى دور هم جمع شدهاند كه روزى براى دفاع از كيان و مملكت و دينشان به جبهه آمده جنگيده بودند و حال از بد حادثه گرفتار دشمن شده بودند. وظيفه به ما حكم مىكرد كه آنها را در برابر دشمن تضعيف نكنيم و در كنار هم باشيم. اما متأسفانه با افزايش تلاش ما براى وحدت و يكدلى و يكپارچگى آنها به خاطر همان بينش كه داشتند (حفظ خود در هر شرايطى و به هر قيمتى) از ما فاصله مىگرفتند آنقدر كه ديگر مرز بين ما با آنها كاملاً شفاف و مشهود شد.
محورهاى هويت بخشى
مشكلات اصلى ما در اردوگاه برخاسته از دل بچهها بود نه از محدوديتها و فشارهاى عراقىها. اسرا با شخصيتها، علايق و بينشهاى مختلفى كه داشتند، براى خود خط و ربطى به وجود آورده بودند. ما بزرگترين درسها و تجربيات زندگى خود را در اين دوران آموختيم و ديديم. ما در اردوگاه با تيپهاى فكرى گوناگون و شخصيتهاى متفاوتى برخورد داشتيم كه هر يك بسته به داشتههاى خود رفتار و مواضع خاصى از خود بروز مىداد.
عواملى كه شخصيت انسان را مىسازد، به اعتبارى خاص يكى دانش است و ديگرى بينش. مجموعه علم، آگاهى، صداقت، محبت، رأفت، نوع دوستى، خودخواهى وساير علايق، گرايشها و خصوصيات و در زير چتر يكى از اين دو جاى مىگيرد به همين اعتبار انسانها به چهار گروه تقسيم مىشوند.
گروه اول، شامل انسانهايى است كه هم از دانش و هم از بينش خوبى برخوردارند. در عصر حاضر شخصيتهايى چون حضرت امام (ره) و شهيد مطهرى نمونههاى خوبى از انسانهاى صاحب دانش و بينش هستند. امام در مقايسه با ساير علماى همتراز خويش از آگاهى و بينش بيشترى برخوردار بودند. ضمن دارا بودن مقام علمى بالا به مسائل روز و عصر و زمانه خويش صاحب درايت و بينش بلندى بودند.
گروه دوم، انسانهايى را در بر مىگيرد كه نه بينش دارند و نه دانش. كار آنها تمام شده است،تكليفشان نيز مشخص است، كار با آنها راه به جايى نخواهد برد.
گروه سوم، انسانهايى هستند دانشمند، علامه و متخصص اما بدون بينش و آگاهى. اين افراد علىرغم دانش و مهارت خوبى كه دارند، نمىدانند كه جايشان كجاست و در كجا و در كدام زمان ايستاده قرار دارند. در مواجهه با پديدهها و موضوعات اجتماعى و سياسى عصر و زمانه خويش، قادر به اتخاذ موضع و تصميم نيستند. آنها عوامل مؤثر در فرايند فراز و نشيب جامعه را خوب نمىتوانند تشخيص دهند و ببينند كه امروز منافع اسلام در كجاست، نمىتوانند اولويتهاى جهان اسلام را تشخيص دهند.
گروه چهارم، شامل كسانى مىشود كه فاقد دانش لازم و مهارت و تخصص كافى هستند، اما از بينش و آگاهى خوبى برخوردارند، خوشبختانه تعداد اين افراد بسيار است. جبههها مملو از چنين انسانهايى صادق و با بينش بود كه مىدانستند و در مىيافتند كه كجا بايد بايستند و چه كار بايد بكنند، اما فاقد دانش و مهارت كافى بودند. دانشى و يا كمدانشى ايشان شايد به خاطر اين بود كه ابتدا مسائل انقلاب و بعد بلافاصله وقوع جنگ، فرصت مطالعه، پى جويى و علم آموزى را از آنها گرفته بود. آنها پرشور و كمتر از بيست سال سن داشتند. هم سن و سالهاى من نيز پيش از جنگ درگير انقلاب و مبارزه با رژيم بودند و بعد هم در جنگ جزو پيشگامان دفاع ازمملكت و اسلام شدند. آنها هم مجال كافى براى مطالعه و كسب دانش نيافتند و مىبينيم كه بيشتر اينها پس از پايان جنگ و دوران اسارت توانستند به مقامهاى علمى بالايى دست يابند و البته برخى از ايشان در دوران اسارت متأسفانه در معرض ضدانقلاب و دشمن قرار گرفتند و ظرف دانششان از مظروف دانش و اطلاعات غلط دشمن پر شد و بينششان هم تغيير كرد، و راه به انحطاط و سقوط پيمودند به قول حضرت مولانا:
دائماً صياد ريزد دانها
دانه پيدا باشد و پنهان دغا
هر كجا دانه بديدى الحذر
تا نبندد دام بر تو بال و پر)46( در شرايطى كه برخى از اسرا، به غيراز بچههاى حزباللهى، با عراقىها كنار مىآمدند و اغلب مطيع برنامههاى آنها بودند، ما تمام تلاش و سعى خود را معطوف خنثىسازى اين اطاعت و كنار آمدن مىكرديم. در بحثها و مناظرههايى كه با آنها داشتيم عنوان مىكرديم كه وضعيت ما از چهار حالت خارج نيست:
اول اينكه ما مسلمان و شيعه هستيم و بر اين عقيده بايد از يك مرجع تقليد تبعيت كنيم، حالا اين مرجع مىتواند، امام باشد يا از ميان ساير علما (در آنجا افرادى بودند كه نه از امام، بلكه از آقايان شريعتمدارى، گلپايگانى، خوئى و نجفىمرعشى تقليد مىكردند) . آنها كه از امام تبعيت مىكنند مشكلى در اطاعت از دستورات و مشى امام ندارند و آنها كه از مرجع ديگرى تقليد مىكنند بدانند كه ميان مراجع انس و الفت است و همگى از امام پشتيبانى مىكنند. لذا ما مقلدين بايد سياستها و خط مشىهاى امام را به ويژه در مسائل حكومتى و جنگ بپذيريم.
حالت دوم اينكه ما ايرانى هستيم و به حكم مليت بايد دنباله رو ايرانىها باشيم. مىدانيم كه ملت ايران با اكثريت آراء )98%( به جمهورى اسلامى و قانون اساسى رأى دادهاند، پس در حقيقت رهبريت امام را پذيرفتهاند، لذا جايز نيست، حال كه ما اسير دشمن هستيم خلاف نظر و رأى مردم موضع بگيريم، بايد ما نيز اين رهبرى و پيشوايى امام را قبول كنيم.
حالت سوم اينكه ما نظامى هستيم، و در نظامى گرى بايد تابع سلسله مراتب فرماندهى باشيم. در رأس قواى نظامى هم امام فرمانده كل قواست، اگر عقيدهاى نداريم و شيعه بودنمان را قبول نداريم و هم اگر مليت و قوميت خودمان را نمىتوانيم بپذيريم، نظامى بودنمان را كه نمىتوانيم انكار كنيم چرا كه در آن صورت اسارتمان را هم انكار كردهايم. پس بايد پذيرفت در نظامىگرى تعهدات و مقررات نظامى وجود دارد كه سرآمد آنها اطاعت از مافوق است پس ما ناگزير از تبعيت و اطاعت از فرمانده كل قوا يعنى حضرت امام هستيم.
حالت چهارمى وجود ندارد، جز حال شيطانى و انحرافى. اگر كسى بخواهد خارج از سه گروه فوقالذكر ادعايى بكند،حرفى بزند، عملى صورت دهد و خواستهاى داشته باشد به طور قطع و يقين جزء اصحاب شيطان است و تن به فرامين شيطانى داده و منحرف شده است. شق چهارم شق باطل و محكوم است و پيروانش را به نيستى و تباهى مىكشاند. كسى كه غيراز سه حالت بالا، حالت ديگرى برگزيند، خائن به وطن و دشمن دين و ملت است. ما بر اساس اين محورها به دنبال هويتهاى قرينه بوديم تا به سبب آن يكپارچگى و اتحادمان را در برابر دشمن حفظ كنيم و نگذاريم كه دشمن در ما رخنه كند و ما را بشكند و از پاى درآورد.
آنهايى كه در حالت چهارم بودند، چنين استدلال مىكردند كه ما هيچ وسيلهاى براى دفاع از جان خويش نداريم و بايد با دشمن بسازيم، ما براى اينكه بتوانيم سالم به مملكت بازگرديم، نياز داريم كه خودرا به هر نحوى حفظ كنيم، حتى اگر اين كار با پشت كردن به نظام، انقلاب و امام محقق بشود. براى ما اصل، حفظ خودمان است و... ما حتى با كسانى كه در حالت چهارم به سر مىبرند، سرخصومت و دشمنى نداشتيم و نمىخواستيم كه اختلافات ما در برابر عراقىها نمايان شود. لذا خيلى تلاش مىكرديم تا با ايشان تقابل آشكار نداشته باشيم.
پس از آن تهديد و ارعاب مفصل، در اردوگاه را باز كردند و ما را به داخل بردند، ستوان تقوى را از ما جدا كردند و به اتاق درجه داران بردند، چرا كه افسر بودن او را قبول نداشتند زيرا سن او بيشتر نشان مىداد. من و مهران فرجى داور هم توسط يك سرباز عراقى به اتاق افسران راهنمايى شديم. ساعت هواخورى بچهها بود، منتظر شديم تا آنها آمدند، با آمدن ايشان سرباز عراقى رفت.
بچهها با ما سلام و عليك و احوال پرسى كردند، بعد در گوشهاى از اتاق نشستيم و نفسى تازه كرديم. نگاههايم بر چهرهها لغزيد، چشمهاى آنها نيز به ما دوخته شده بود. رسم بود كه پس از آشنا شدن با هم، درباره واحد و يگان مربوطه، زمان و محل اسارت گفت گو مىكرديم.
در نگاه اول همه ايرانى بودند؛ هم دين و هم عقيده و هم وطن. فرقى بينشان نبود، اما گذشت زمان و نگاههاى عميقتر، نشان از اختلاف نظر، تفاوت ماهيت و دوگانگى داشت. در اين ميان، بچههاى مذهبى خيلى زود يكديگر را مىشناختند. آنها از رفتار، تعريفها و حرفهاى ما پى بردند كه با ايشان همسنگ هستيم و نسبت به ما احساس قرابت و نزديكى مىكردند.
در روزهاى بعد هم كسانى كه در پيرامون ما ماندند بچههاى همفكر و مذهبى بودند، و آنانى كه مىانديشيدند كه در اسارت بايد فقط خود را حفظ كنند از ما فاصله گرفتند چرا كه وجود ما به اين هدف آنها لطمه مىزد و ممكن بود آنهارا در مواجهه با عراقىها دچار مشكل كند.
من در اين اردوگاه به لطف خدا با اسرايى خيلى خوب، قرص و محكم مثل على رجبعلى زاده و مهندس بهروز فرجى داور (برادر مهران) و نادر بيگدلى و... دوست و صميمى شديم، در واقع دوستى با ايشان براى من نعمت بزرگى بود و موجب تقويت روحيه و آرامش احساس بود، با بودن آنها ديگر احساس تنهايى نمىكرديم.
دوستى عميق با بچههاى هم فكر و معتقد، به معناى رها كردن سايرين نبود، بلكه ما هميشه در صدد بوديم كه اتحاد و يكپارچگى خود را با تمام اسرا در برابر عراقىها حفظ كنيم، چرا كه ما به اين نكته قايل بوديم كه در اينجا بچههايى دور هم جمع شدهاند كه روزى براى دفاع از كيان و مملكت و دينشان به جبهه آمده جنگيده بودند و حال از بد حادثه گرفتار دشمن شده بودند. وظيفه به ما حكم مىكرد كه آنها را در برابر دشمن تضعيف نكنيم و در كنار هم باشيم. اما متأسفانه با افزايش تلاش ما براى وحدت و يكدلى و يكپارچگى آنها به خاطر همان بينش كه داشتند (حفظ خود در هر شرايطى و به هر قيمتى) از ما فاصله مىگرفتند آنقدر كه ديگر مرز بين ما با آنها كاملاً شفاف و مشهود شد.
محورهاى هويت بخشى
مشكلات اصلى ما در اردوگاه برخاسته از دل بچهها بود نه از محدوديتها و فشارهاى عراقىها. اسرا با شخصيتها، علايق و بينشهاى مختلفى كه داشتند، براى خود خط و ربطى به وجود آورده بودند. ما بزرگترين درسها و تجربيات زندگى خود را در اين دوران آموختيم و ديديم. ما در اردوگاه با تيپهاى فكرى گوناگون و شخصيتهاى متفاوتى برخورد داشتيم كه هر يك بسته به داشتههاى خود رفتار و مواضع خاصى از خود بروز مىداد.
عواملى كه شخصيت انسان را مىسازد، به اعتبارى خاص يكى دانش است و ديگرى بينش. مجموعه علم، آگاهى، صداقت، محبت، رأفت، نوع دوستى، خودخواهى وساير علايق، گرايشها و خصوصيات و در زير چتر يكى از اين دو جاى مىگيرد به همين اعتبار انسانها به چهار گروه تقسيم مىشوند.
گروه اول، شامل انسانهايى است كه هم از دانش و هم از بينش خوبى برخوردارند. در عصر حاضر شخصيتهايى چون حضرت امام (ره) و شهيد مطهرى نمونههاى خوبى از انسانهاى صاحب دانش و بينش هستند. امام در مقايسه با ساير علماى همتراز خويش از آگاهى و بينش بيشترى برخوردار بودند. ضمن دارا بودن مقام علمى بالا به مسائل روز و عصر و زمانه خويش صاحب درايت و بينش بلندى بودند.
گروه دوم، انسانهايى را در بر مىگيرد كه نه بينش دارند و نه دانش. كار آنها تمام شده است،تكليفشان نيز مشخص است، كار با آنها راه به جايى نخواهد برد.
گروه سوم، انسانهايى هستند دانشمند، علامه و متخصص اما بدون بينش و آگاهى. اين افراد علىرغم دانش و مهارت خوبى كه دارند، نمىدانند كه جايشان كجاست و در كجا و در كدام زمان ايستاده قرار دارند. در مواجهه با پديدهها و موضوعات اجتماعى و سياسى عصر و زمانه خويش، قادر به اتخاذ موضع و تصميم نيستند. آنها عوامل مؤثر در فرايند فراز و نشيب جامعه را خوب نمىتوانند تشخيص دهند و ببينند كه امروز منافع اسلام در كجاست، نمىتوانند اولويتهاى جهان اسلام را تشخيص دهند.
گروه چهارم، شامل كسانى مىشود كه فاقد دانش لازم و مهارت و تخصص كافى هستند، اما از بينش و آگاهى خوبى برخوردارند، خوشبختانه تعداد اين افراد بسيار است. جبههها مملو از چنين انسانهايى صادق و با بينش بود كه مىدانستند و در مىيافتند كه كجا بايد بايستند و چه كار بايد بكنند، اما فاقد دانش و مهارت كافى بودند. دانشى و يا كمدانشى ايشان شايد به خاطر اين بود كه ابتدا مسائل انقلاب و بعد بلافاصله وقوع جنگ، فرصت مطالعه، پى جويى و علم آموزى را از آنها گرفته بود. آنها پرشور و كمتر از بيست سال سن داشتند. هم سن و سالهاى من نيز پيش از جنگ درگير انقلاب و مبارزه با رژيم بودند و بعد هم در جنگ جزو پيشگامان دفاع ازمملكت و اسلام شدند. آنها هم مجال كافى براى مطالعه و كسب دانش نيافتند و مىبينيم كه بيشتر اينها پس از پايان جنگ و دوران اسارت توانستند به مقامهاى علمى بالايى دست يابند و البته برخى از ايشان در دوران اسارت متأسفانه در معرض ضدانقلاب و دشمن قرار گرفتند و ظرف دانششان از مظروف دانش و اطلاعات غلط دشمن پر شد و بينششان هم تغيير كرد، و راه به انحطاط و سقوط پيمودند به قول حضرت مولانا:
دائماً صياد ريزد دانها
دانه پيدا باشد و پنهان دغا
هر كجا دانه بديدى الحذر
تا نبندد دام بر تو بال و پر)46( در شرايطى كه برخى از اسرا، به غيراز بچههاى حزباللهى، با عراقىها كنار مىآمدند و اغلب مطيع برنامههاى آنها بودند، ما تمام تلاش و سعى خود را معطوف خنثىسازى اين اطاعت و كنار آمدن مىكرديم. در بحثها و مناظرههايى كه با آنها داشتيم عنوان مىكرديم كه وضعيت ما از چهار حالت خارج نيست:
اول اينكه ما مسلمان و شيعه هستيم و بر اين عقيده بايد از يك مرجع تقليد تبعيت كنيم، حالا اين مرجع مىتواند، امام باشد يا از ميان ساير علما (در آنجا افرادى بودند كه نه از امام، بلكه از آقايان شريعتمدارى، گلپايگانى، خوئى و نجفىمرعشى تقليد مىكردند) . آنها كه از امام تبعيت مىكنند مشكلى در اطاعت از دستورات و مشى امام ندارند و آنها كه از مرجع ديگرى تقليد مىكنند بدانند كه ميان مراجع انس و الفت است و همگى از امام پشتيبانى مىكنند. لذا ما مقلدين بايد سياستها و خط مشىهاى امام را به ويژه در مسائل حكومتى و جنگ بپذيريم.
حالت دوم اينكه ما ايرانى هستيم و به حكم مليت بايد دنباله رو ايرانىها باشيم. مىدانيم كه ملت ايران با اكثريت آراء )98%( به جمهورى اسلامى و قانون اساسى رأى دادهاند، پس در حقيقت رهبريت امام را پذيرفتهاند، لذا جايز نيست، حال كه ما اسير دشمن هستيم خلاف نظر و رأى مردم موضع بگيريم، بايد ما نيز اين رهبرى و پيشوايى امام را قبول كنيم.
حالت سوم اينكه ما نظامى هستيم، و در نظامى گرى بايد تابع سلسله مراتب فرماندهى باشيم. در رأس قواى نظامى هم امام فرمانده كل قواست، اگر عقيدهاى نداريم و شيعه بودنمان را قبول نداريم و هم اگر مليت و قوميت خودمان را نمىتوانيم بپذيريم، نظامى بودنمان را كه نمىتوانيم انكار كنيم چرا كه در آن صورت اسارتمان را هم انكار كردهايم. پس بايد پذيرفت در نظامىگرى تعهدات و مقررات نظامى وجود دارد كه سرآمد آنها اطاعت از مافوق است پس ما ناگزير از تبعيت و اطاعت از فرمانده كل قوا يعنى حضرت امام هستيم.
حالت چهارمى وجود ندارد، جز حال شيطانى و انحرافى. اگر كسى بخواهد خارج از سه گروه فوقالذكر ادعايى بكند،حرفى بزند، عملى صورت دهد و خواستهاى داشته باشد به طور قطع و يقين جزء اصحاب شيطان است و تن به فرامين شيطانى داده و منحرف شده است. شق چهارم شق باطل و محكوم است و پيروانش را به نيستى و تباهى مىكشاند. كسى كه غيراز سه حالت بالا، حالت ديگرى برگزيند، خائن به وطن و دشمن دين و ملت است. ما بر اساس اين محورها به دنبال هويتهاى قرينه بوديم تا به سبب آن يكپارچگى و اتحادمان را در برابر دشمن حفظ كنيم و نگذاريم كه دشمن در ما رخنه كند و ما را بشكند و از پاى درآورد.
آنهايى كه در حالت چهارم بودند، چنين استدلال مىكردند كه ما هيچ وسيلهاى براى دفاع از جان خويش نداريم و بايد با دشمن بسازيم، ما براى اينكه بتوانيم سالم به مملكت بازگرديم، نياز داريم كه خودرا به هر نحوى حفظ كنيم، حتى اگر اين كار با پشت كردن به نظام، انقلاب و امام محقق بشود. براى ما اصل، حفظ خودمان است و... ما حتى با كسانى كه در حالت چهارم به سر مىبرند، سرخصومت و دشمنى نداشتيم و نمىخواستيم كه اختلافات ما در برابر عراقىها نمايان شود. لذا خيلى تلاش مىكرديم تا با ايشان تقابل آشكار نداشته باشيم.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
حد پايين شرايط سربازى
اردوگاه رمادى (عنبر) داراى سه ساختمان بود كه آسايشگاه افسران در طبقه دوم يكى از اين ساختمانها قرار داشت. اتاق افسران شبيه يك سالن بود كه در سمت غرب و شرق آن سه يا چهار پنجره نصب بود كه بعدها از پايين تا بالاى آنها را با آجر و سيمان مسدود كردند و فقط روزنههايى كوچك براى تهويه در بالاى آن تعبيه كردند. دَرِ اين آسايشگاه بسته و قفل بود و حتى روزها احتياج به روشنايى و لامپ برق داشت. آشپزخانه در گوشهاى از محوطه اردوگاه قرار داشت و دو سرويس دستشويى و توالت يكى در بالا و ديگرى در پايين ساختمان بود.
با افزوده شدن من و آقا مهران (فرجى داور)، تعداد افراد اتاق به نوزده نفر رسيد كه تقريباً ظرفيتش تكميل شد.
برنامه روزانه افسران با برنامه درجهداران، سربازان، سپاهىها و بسيجىها و... فرق مىكرد. عراقىها اجازه نمىدادند كه افسران با ديگر اسرا برخورد داشته باشند. نمىگذاشتند كه افسران با ساير گروهها ملاقات و يا صحبت كنند. بههمين منظور طورى برنامهريزى كرده بودند كه ساعت هواخورى و اوقات استفاده از دستشويى و حمام اين دو گروه با هم تلاقى نداشته باشد.علت اين سختگيرى از آنان جهت بود كه عراقىها بيم داشتند درجه داران و سربازان و ساير اسرا به خاطر رعايت سلسله مراتب نظامى از مافوق خود (افسران) حرفشنوى و تبعيت كنند، عراقىها مىدانستند كه حرف افسر در نزد ايشان نافذ است و اين امتياز براى افسران مىتوانست دردسرهايى براى عراقىها توليد كند. آنها مىترسيدند از اينكه افسران طرحها و نقشههايى را با كمك اسراى تحت امر خويش اجرا كنند و از سوى اسراى ديگر حمايت شوند پس براى جلوگيرى از اين برخورد در اقدامى پيشگيرانه از چنان اتفاقى جلوگيرى مىكردند.
شرايط حاكم بر فضاى اردوگاه در پايينترين سطح خود بود هرگاه كه از چيزى ناراحت مىشدند و يا قصد آزار و اذيت اسرا را داشتند، آن شرايط كمترين را نيز محدودتر مىكردند، مثلاً به جاى دو پتو، يك پتو به هر نفر مىدادند از كيفيت غذا نيز مىكاستند.
در اين اردوگاه مانند ساير اردوگاهها، صبحانه چيزى شبيه آش بود و ظهرها مانند اردوگاه موصل براى ناهار، خورش شلغم يا برگ چغندر آغشته به كمى رب گوجهفرنگى بايك مشت برنج مىدادند. البته وقتى نمايندگان صليب سرخ)47( براى بازديد به اردوگاه مىآمدند كمى بر حجم غذا افزوده مىشد و به حدى مىرسيد كه يك بچه را سير كند. مىشود گفت در طول اسارت، ما هيچ وقت يك وعده غذاى مناسب نخورديم و هيچ وقت سير نشديم!
نمايندگان صليب سرخ در اوايل دوران اسارت كه تعداد اسرا كم بود، حدوداً هر دو ماه يكبار براى بازديد از اردوگاه مىآمدند، اما بعدها كه تعداد اسرا بيشتر شد، هر سه ماه يكبار هم نمىآمدند.
اردوگاه عنبر پر از مشكلات و محدوديتهاى جور وا جور براى اسرا بود، با اينحال براى پويايى و حيات خود، دست به كار شديم. قرآن و در كنارش نهج البلاغه بهترين اسباب انسانسازى براى ما بود. برگزارى كلاسهاى قرآن و نهج البلاغه و شرح و تفسير آنها يكى از بهترين گريزگاههاى ما از يك نواختى و سكون بود. آن زمان هنوز هيچ كتابى اجازه ورود به اردوگاه را نداشت، فقط قرآنى بدون ترجمه در اختيار بچهها بود كه براى خواندن آن نوبتبندى كرده بوديم. كاغذ وقلم هم با دشوارى به دست مىآمد. بخشهايى از نهج البلاغه و آياتى از قرآن را براى دوستان ترجمه كرده مىخواندم، مىنوشتم و مىفرستادم.
راديوى گم شده
در اردوگاه رمادى، سروان محمودى نقش مرموزى داشت و شيوههاى خاصى براى برخورد با مشكلات اردوگاه و اسرا به كار مىبست. او خيلى راحت توانسته بود به ميان اسرا نفوذ كند و افكار آنها را بخواند.
در يك مقطع، بچهها توانسته بودند راديويى از عراقىها به دست آورند. ربودن راديو دردسرهايى براى ما به وجود آورد. عراقىها پس از اطلاع از قضيه به آسايشگاه ريختند و همه جا را جستجو كردند و بچهها را كتك زدند و شكنجه دادند. سروان محمودى خود در عمليات جستجوى راديو دخيل بود و دستور ضرب وشتم اسرا را صادر كرده بود، اما وقتى كه عراقىها ما را مىزدند، آمد و گفت: چرا اينها را مىزنيد، اينها افسرند، افسر احترام دارد، شما نبايد آنها را بزنيد و با آنان بىاحترامى كنيد، اينها (افسران) آدمهاى منطقى هستند و مىدانند كه زير پا گذاشتن مقررات و قوانين اردوگاه چه عواقبى دارد. خودشان با ما براى بر قرارى نظم و آرامش همكارى خواهند كرد. بعد دستور داد مرا به وسط محوطه اردوگاه آوردند، افسران و اسراى ديگر خيلى نگران از پشت پنجره به اين صحنه نگاه مىكردند.
در محوطه در نقطهاى ايستادم كه سروان دستور داده بود. در آنجا من به صورت آزادباش نظامى، در حالى كه پاها را به عرض شانه باز كرده و دو دستم را در پشتم قلاب كرده بودم، ايستادم. سروان گفت: “ام المشاكل راديو كجاست؟” گفتم:”راديو چيست؟ما كه راديو نداريم، يعنى شما به ما راديو ندادهايد،بعد از اين همه سال اسمش هم براى ما تازگى دارد.” گفت:”برو راديو را بياور!” گفتم:”من سر از حرفهاى شما در نمىآورم.” با خشم و عتاب پرسيد: “يعنى شما نمىدانيد كه راديو كجاست؟” گفتم: “من چه مىدانم.” فحشى داد و گفت: “چرا، الان مىگويى!” بعد به دو نفر كه با كابل در طرفينم ايستاده بودند اشاره كرد كه بزنيد. در حالى كه من به صورت آزادباش ايستاده بودم، آن دو با تمام قوا، با كابلى كه در دست داشتند، به جانم افتادند و ضرباتى به سرو روى و بدنم زدند. كابل آنها طورى بود كه با اولين ضربه بدن را سياه مىكرد و از آن خون جارى مىشد.
وقتى كه شلاق بر سر و صورتم فرود مىآمد من با غرور درد را در عمق جانم مدفون مىكردم و حتى چين و چروكى در چهره نشان نمىدادم تا خداى ناكرده ضعفى در برابر دشمن نشان داده باشم. مىخواستم روحيه بچهها را كه از پنجره به اين صحنه نگاه مىكردند، تقويت كنم و آنها را نيز براى كتك احتمالى كه در انتظارشان بود آماده كنم. دلم مىخواست كه آنها نيز جا نزنند و كوتاه نيايند و محكم در برابر دشمن بايستند. در همان لحظه كه به اين مسائل فكر مىكردم و خون از سر و صورتم جارى بود، عهد كردم كه اگر بر اثر ضربات، تمام صورتم چاك چاك شود و فرق سرم به دو نيمه شود، هرگز عجز و ضعفى از خود نشان ندهم...
اصلاً از جاى خود تكان نمىخوردم، سروان كه فكر مىكرد من در برابر چند ضربه شلاق و كابل جا خالى كرده باشم گفت: اوقف! (دست نگه داريد) بعد رو كرد به من و پرسيد:”حالا فهميدى كدام راديو؟” گفتم:”من مىفهمم اما نمىدانم از كدام راديو صحبت مىكنيد، من نه راديويى ديدم و نه از آن خبرى دارم...” سروان كه خسته شده بود شروع به داد و بيداد كرد و گفت:”من اين راديو را پيدا خواهم كرد، اگر شده آن را از چشمان شما بيرون خواهم كشيد!” بعد دستور داد مرا بردند و چند نفر ديگر را آوردند و همين برنامه را سرشان پياده كردند. من واقعاً از موضوع ربوده شدن راديو توسط بچهها بىاطلاع بودم.
گويا اوايل اسفند ماه بود كه بچهها اين راديو را از بهداريى كه دكتر جلال وند در آن مشغول به كار بود برداشته بودند، و آن را همان روز قطعه قطعه كرده در جاهاى مختلف و در نزد چند نفر مخفى كرده بودند، تا در اثر گذشت زمان پس از آنكه آبها از آسياب افتاد، آن را سر هم كرده به كار بيندازند. با شروع سال جديد )61( بچهها آن را راه انداخته بودند تا اخبار مربوط به سال جديد را بشنوند كه ناگهان خبر عمليات پيروزمندانه فتح المبين)48( را مىشنوند، عملياتى كه منجر به آزادسازى مناطقى از خوزستان شد.
طبيعى است كه بچهها با شنيدن اين خبر خوشحال مىشوند و اردوگاه شور و شعف و وجد خاصى به خود مىگيرد. عراقىها هم كه متوجه موج شادى بچهها شده بودند، شك مىكنند كه چطور با سانسور و تحريفى كه در اخبار مىكنند، خبر عمليات به گوش ما رسيده است. لذا حدس ميزنند كه بچهها كانال ديگرى براى كسب خبر يافتهاند و چنين مىشود كه از قضيه گم شدن راديو مطلع مىشوند و اردوگاه را به هم مىريزند.
اردوگاه رمادى (عنبر) داراى سه ساختمان بود كه آسايشگاه افسران در طبقه دوم يكى از اين ساختمانها قرار داشت. اتاق افسران شبيه يك سالن بود كه در سمت غرب و شرق آن سه يا چهار پنجره نصب بود كه بعدها از پايين تا بالاى آنها را با آجر و سيمان مسدود كردند و فقط روزنههايى كوچك براى تهويه در بالاى آن تعبيه كردند. دَرِ اين آسايشگاه بسته و قفل بود و حتى روزها احتياج به روشنايى و لامپ برق داشت. آشپزخانه در گوشهاى از محوطه اردوگاه قرار داشت و دو سرويس دستشويى و توالت يكى در بالا و ديگرى در پايين ساختمان بود.
با افزوده شدن من و آقا مهران (فرجى داور)، تعداد افراد اتاق به نوزده نفر رسيد كه تقريباً ظرفيتش تكميل شد.
برنامه روزانه افسران با برنامه درجهداران، سربازان، سپاهىها و بسيجىها و... فرق مىكرد. عراقىها اجازه نمىدادند كه افسران با ديگر اسرا برخورد داشته باشند. نمىگذاشتند كه افسران با ساير گروهها ملاقات و يا صحبت كنند. بههمين منظور طورى برنامهريزى كرده بودند كه ساعت هواخورى و اوقات استفاده از دستشويى و حمام اين دو گروه با هم تلاقى نداشته باشد.علت اين سختگيرى از آنان جهت بود كه عراقىها بيم داشتند درجه داران و سربازان و ساير اسرا به خاطر رعايت سلسله مراتب نظامى از مافوق خود (افسران) حرفشنوى و تبعيت كنند، عراقىها مىدانستند كه حرف افسر در نزد ايشان نافذ است و اين امتياز براى افسران مىتوانست دردسرهايى براى عراقىها توليد كند. آنها مىترسيدند از اينكه افسران طرحها و نقشههايى را با كمك اسراى تحت امر خويش اجرا كنند و از سوى اسراى ديگر حمايت شوند پس براى جلوگيرى از اين برخورد در اقدامى پيشگيرانه از چنان اتفاقى جلوگيرى مىكردند.
شرايط حاكم بر فضاى اردوگاه در پايينترين سطح خود بود هرگاه كه از چيزى ناراحت مىشدند و يا قصد آزار و اذيت اسرا را داشتند، آن شرايط كمترين را نيز محدودتر مىكردند، مثلاً به جاى دو پتو، يك پتو به هر نفر مىدادند از كيفيت غذا نيز مىكاستند.
در اين اردوگاه مانند ساير اردوگاهها، صبحانه چيزى شبيه آش بود و ظهرها مانند اردوگاه موصل براى ناهار، خورش شلغم يا برگ چغندر آغشته به كمى رب گوجهفرنگى بايك مشت برنج مىدادند. البته وقتى نمايندگان صليب سرخ)47( براى بازديد به اردوگاه مىآمدند كمى بر حجم غذا افزوده مىشد و به حدى مىرسيد كه يك بچه را سير كند. مىشود گفت در طول اسارت، ما هيچ وقت يك وعده غذاى مناسب نخورديم و هيچ وقت سير نشديم!
نمايندگان صليب سرخ در اوايل دوران اسارت كه تعداد اسرا كم بود، حدوداً هر دو ماه يكبار براى بازديد از اردوگاه مىآمدند، اما بعدها كه تعداد اسرا بيشتر شد، هر سه ماه يكبار هم نمىآمدند.
اردوگاه عنبر پر از مشكلات و محدوديتهاى جور وا جور براى اسرا بود، با اينحال براى پويايى و حيات خود، دست به كار شديم. قرآن و در كنارش نهج البلاغه بهترين اسباب انسانسازى براى ما بود. برگزارى كلاسهاى قرآن و نهج البلاغه و شرح و تفسير آنها يكى از بهترين گريزگاههاى ما از يك نواختى و سكون بود. آن زمان هنوز هيچ كتابى اجازه ورود به اردوگاه را نداشت، فقط قرآنى بدون ترجمه در اختيار بچهها بود كه براى خواندن آن نوبتبندى كرده بوديم. كاغذ وقلم هم با دشوارى به دست مىآمد. بخشهايى از نهج البلاغه و آياتى از قرآن را براى دوستان ترجمه كرده مىخواندم، مىنوشتم و مىفرستادم.
راديوى گم شده
در اردوگاه رمادى، سروان محمودى نقش مرموزى داشت و شيوههاى خاصى براى برخورد با مشكلات اردوگاه و اسرا به كار مىبست. او خيلى راحت توانسته بود به ميان اسرا نفوذ كند و افكار آنها را بخواند.
در يك مقطع، بچهها توانسته بودند راديويى از عراقىها به دست آورند. ربودن راديو دردسرهايى براى ما به وجود آورد. عراقىها پس از اطلاع از قضيه به آسايشگاه ريختند و همه جا را جستجو كردند و بچهها را كتك زدند و شكنجه دادند. سروان محمودى خود در عمليات جستجوى راديو دخيل بود و دستور ضرب وشتم اسرا را صادر كرده بود، اما وقتى كه عراقىها ما را مىزدند، آمد و گفت: چرا اينها را مىزنيد، اينها افسرند، افسر احترام دارد، شما نبايد آنها را بزنيد و با آنان بىاحترامى كنيد، اينها (افسران) آدمهاى منطقى هستند و مىدانند كه زير پا گذاشتن مقررات و قوانين اردوگاه چه عواقبى دارد. خودشان با ما براى بر قرارى نظم و آرامش همكارى خواهند كرد. بعد دستور داد مرا به وسط محوطه اردوگاه آوردند، افسران و اسراى ديگر خيلى نگران از پشت پنجره به اين صحنه نگاه مىكردند.
در محوطه در نقطهاى ايستادم كه سروان دستور داده بود. در آنجا من به صورت آزادباش نظامى، در حالى كه پاها را به عرض شانه باز كرده و دو دستم را در پشتم قلاب كرده بودم، ايستادم. سروان گفت: “ام المشاكل راديو كجاست؟” گفتم:”راديو چيست؟ما كه راديو نداريم، يعنى شما به ما راديو ندادهايد،بعد از اين همه سال اسمش هم براى ما تازگى دارد.” گفت:”برو راديو را بياور!” گفتم:”من سر از حرفهاى شما در نمىآورم.” با خشم و عتاب پرسيد: “يعنى شما نمىدانيد كه راديو كجاست؟” گفتم: “من چه مىدانم.” فحشى داد و گفت: “چرا، الان مىگويى!” بعد به دو نفر كه با كابل در طرفينم ايستاده بودند اشاره كرد كه بزنيد. در حالى كه من به صورت آزادباش ايستاده بودم، آن دو با تمام قوا، با كابلى كه در دست داشتند، به جانم افتادند و ضرباتى به سرو روى و بدنم زدند. كابل آنها طورى بود كه با اولين ضربه بدن را سياه مىكرد و از آن خون جارى مىشد.
وقتى كه شلاق بر سر و صورتم فرود مىآمد من با غرور درد را در عمق جانم مدفون مىكردم و حتى چين و چروكى در چهره نشان نمىدادم تا خداى ناكرده ضعفى در برابر دشمن نشان داده باشم. مىخواستم روحيه بچهها را كه از پنجره به اين صحنه نگاه مىكردند، تقويت كنم و آنها را نيز براى كتك احتمالى كه در انتظارشان بود آماده كنم. دلم مىخواست كه آنها نيز جا نزنند و كوتاه نيايند و محكم در برابر دشمن بايستند. در همان لحظه كه به اين مسائل فكر مىكردم و خون از سر و صورتم جارى بود، عهد كردم كه اگر بر اثر ضربات، تمام صورتم چاك چاك شود و فرق سرم به دو نيمه شود، هرگز عجز و ضعفى از خود نشان ندهم...
اصلاً از جاى خود تكان نمىخوردم، سروان كه فكر مىكرد من در برابر چند ضربه شلاق و كابل جا خالى كرده باشم گفت: اوقف! (دست نگه داريد) بعد رو كرد به من و پرسيد:”حالا فهميدى كدام راديو؟” گفتم:”من مىفهمم اما نمىدانم از كدام راديو صحبت مىكنيد، من نه راديويى ديدم و نه از آن خبرى دارم...” سروان كه خسته شده بود شروع به داد و بيداد كرد و گفت:”من اين راديو را پيدا خواهم كرد، اگر شده آن را از چشمان شما بيرون خواهم كشيد!” بعد دستور داد مرا بردند و چند نفر ديگر را آوردند و همين برنامه را سرشان پياده كردند. من واقعاً از موضوع ربوده شدن راديو توسط بچهها بىاطلاع بودم.
گويا اوايل اسفند ماه بود كه بچهها اين راديو را از بهداريى كه دكتر جلال وند در آن مشغول به كار بود برداشته بودند، و آن را همان روز قطعه قطعه كرده در جاهاى مختلف و در نزد چند نفر مخفى كرده بودند، تا در اثر گذشت زمان پس از آنكه آبها از آسياب افتاد، آن را سر هم كرده به كار بيندازند. با شروع سال جديد )61( بچهها آن را راه انداخته بودند تا اخبار مربوط به سال جديد را بشنوند كه ناگهان خبر عمليات پيروزمندانه فتح المبين)48( را مىشنوند، عملياتى كه منجر به آزادسازى مناطقى از خوزستان شد.
طبيعى است كه بچهها با شنيدن اين خبر خوشحال مىشوند و اردوگاه شور و شعف و وجد خاصى به خود مىگيرد. عراقىها هم كه متوجه موج شادى بچهها شده بودند، شك مىكنند كه چطور با سانسور و تحريفى كه در اخبار مىكنند، خبر عمليات به گوش ما رسيده است. لذا حدس ميزنند كه بچهها كانال ديگرى براى كسب خبر يافتهاند و چنين مىشود كه از قضيه گم شدن راديو مطلع مىشوند و اردوگاه را به هم مىريزند.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
عاشوراى زينبيان
من يكى - دو روز قبل از فرا رسيدن تاسوعا و عاشوراى حسينى در سال 59 اسير شدم. لذا در تمام آن لحظات از عاشوراى حسينى براى خود صحنههايى ترسيم مىكردم و به دنبال جاى واقعى خود در آن صحنهها مىگشتم. اكنون يك سال از اسارت من مىگذشت و اردوگاه رمادى به همراه ساير برادران اسير در شرايطى به استقبال ايام محرم مىرفت كه از عزادارى و سينه زنى منع شده بوديم!
محرم براى ما كه در بند و اسارت بوديم معنا و مفهومى بيش از دوران آزادى داشت. اگر ما سنجيده حركت مىكرديم، محرم مىتوانست عامل وحدت و يكپارچگى بچهها و تقويت روحيه آنها باشد. در ابتداى ورودمان به اردوگاه؛ سروان محمودى قاطعانه ما را از برگزارى مراسم و برپايى برنامه سينه زنى منع كرده بود، خط و نشان كشيده بود كه اگر از بروز عقايد مذهبى خود جلوگيرى نكنيد با شما به شدت برخورد مىكنم. حالا وظيفه ما در برابر اين بزرگترين حادثه عالم شيعه چه مىتوانست باشد؟! معلوم بود كه ما به خاطر تداوم و بقاى عقيده امام حسين(ع) كه همان “هيهات مناالذلة”بود جبهه آمده و اسير شده بوديم. اكنون چگونه مىتوانستيم شاهد تعطيل شدن اين مراسم عزادارى باشيم كه بزرگترين عامل پويايى و حفظ مكتب تشيع بود.
با بچهها مشورت كرديم، قرار شد به تهديدات عراقىها اعتنايى نكنيم. از شب سوم محرم در همان اتاق خودمان، مجلس عزادارى و سينه زنى راه انداختيم و رفته رفته در شبهاى بعد بر ابعاد آن افزوديم. تا اينكه در شب هفتم كه سينه زنى اوج گرفته بود، ناگهان عراقىها به داخل اتاق ريختند و شروع به تهديد و ارعاب كردند. از قيافههايشان پيدا بود كه خيلى ناراحت و عصبانى هستند. بيم داشتند كه اين عزادارى و سينهزنى به ساير اتاقهاى اردوگاه هم سرايت كند، و خيلى مىترسيدند كه اين برنامه در شب عاشورا، موجب يكپارچگى و وحدت بچهها شود و شور و هيجان، آنها را به سوى اعلام موجوديتى تازه و ابراز قدرت يا عرض اندام در برابر آنها سوق دهد.كتكها، تهديدها و ارعاب عراقىها مؤثر واقع نشد و ما مراسم شب هشتم را نيز مثل شب هفتم برگزار كرديم، تا شب نهم كه شب تاسوعا بود. بچهها آن شب حال عجيبى داشتند. شور و حال غيرقابل وصفى وجودشان را فرا گرفته بود، با اخلاص تمام سينه مىزدند، حالى كه آنها داشتند برخاسته از همان حال و فضاى اسارت و يادآور اسراى كربلا بود.
اين وضع براى عراقىها غيرقابل تحمل بود، در اين شب نيز عراقىها سراسيمه به اتاق ريختند و پس از فحاشى و هتاكى، من، على رجبعلىزاده و مهران فرجى داور را از آن جمع جدا كرده به عنوان محرك از اتاق خارج كردند و در اتاقى ديگر در انتهاى اردوگاه زندانى كردند. گفتند: پانزده روزى كه اينجا بمانيد، حالتان جا مىآيد.
قصد واقعى عراقىها از اين كار آن بود كه ما را در اين فاصله زمانى از بچهها دور نگهدارند تا آتش روشن شده براى مراسم عزادارى امامحسين عليهالسلام - فروكش كند و در روز عاشورا مسئلهاى به وجود نيايد.
اتاقى كه ما را در آن محبوس كردند، خيلى سرد بود. در مجموع چهار تخته پتو داشتيم. دو تا را روى زمين پهن مىكرديم و دو تا را رويمان مىكشيديم. با اينحال باز سردمان مىشد. آن منطقه بيابانى بود و در پاييز بادهاى سردى توأم با گرد و خاك مىوزيد)49(، و از زير در اتاق كه باز بود به داخل اتاق دزديده سرك مىكشيد.
هنگام هواخورى بچهها، لحظهاى بود كه در اين پانزده شبانه روز، ساعتها انتظارش را مىكشيديم. در اين زمان (هواخورى) بود كه بعضى از دوستان، هنگامى كه نگهبان دور بود خود را به مجاورت اين اتاق رسانده برايمان نان خشك مىآوردند و كمى از اوضاع اردوگاه حرف مىزدند. به ياد دارم لحظهاى را در آن روزها كه مرحوم ستوان تقوى خودش را به اين اتاق رسانده بود و از زير در، نان خشك به داخل رد مىكرد و مىگفت: شهبازى! چطورى؟ چيزى احتياج نداريد؟ و اين از حساسترين لحظههايى بود كه تقوى با آن حال بيمار و نزارش، جان خود را به خطر مىانداخت و به ما نزديك مىشد و جوياى حال و احتياجاتمان مىشد. يادش گرامى باد!
در يكى از روزهاى اول زندانى بودن در آن اتاق بود كه بچهها از موضوع سرد بودن اين اتاق با خبر شده بودند و وقتى كه نگهبان ما را به دستشويى برده بود، در باز مانده بود. وقتى برگشتيم، ديديم سه تا پتو كه مقدارى نان خشك در ميانش بود، در گوشهاى از اتاق هست؛ بچهها آنها را در اين فرصت به اتاقمان آورده بودند. آن پانزده روز با تمام سختىها و رنجهايش گذشت و ما را به ميان بچهها برگرداندند. روز عاشورا را برخى بچهها عزادارى كرده بودند و بعضى نه. نكته جالب اينكه عراقىها در اين مدت پانزده روز به هيچ وجه ما را نزدند؛ شايد به خاطر حرمتى بود كه براى محرم قايل بودند و شايد هم نمىخواستند با اين كار موجب جريحهدار شدن احساسات اسرا و بعد تحريك ايشان و ايجاد و بلوا در اردوگاه شوند.
پس از آن، من در تمامى ايام محرم سالهاى بعد، هميشه به ياد لحظه اسير شدنم و آن پانزده روز مىافتم.
در جمع 51 نفر
چند روز پس از آنكه به ميان بچهها برگشتيم، 32 نفر از افسران اردوگاه ابوغريب را به عنبر آوردند و در دو اتاق خالى جاى دادند. به اين ترتيب جمعيت افسران به 51 نفر رسيد كه همگى در سه اتاق نگهدارى مىشديم.
افسرانى كه از ابوغريب آمده بودند، همانهايى بودند كه در جريان يارگيرى نماينده بختيار، به مخالفت برخاسته بودند و با آنان همراه نشده بودند. ايشان افسرانى معتدل و يا حزباللهى و مخالف ضدانقلاب بودند كه مدتى به جاى ديگر و بعد به اينجا انتقال داده شده بودند.
با آمدن افسران اسير ابوغريب، بچههاى حزباللهى در اكثريت قرار گرفتند و اين فرصت خوبى بود تا تشكيلاتى سياسى براى مبارزه با دشمن پى بريزيم. تعداد ما زياد بود و حدود بيست نفر مىشديم. در قدم اول به يك آسايشگاه غربال شديم و براى خود گروهى تشكيل داديم كه من، بهروز و مهران فرجى داور، ستوان رضا شيبانى، سرهنگ رحيم اسفنديارى)50(، على آقا(رجبعلى زاده)، سرهنگ محمدى، سرگرد خلبان سفيدبى (مردى بسيار مؤدب و موقر)، حسن لقماننژاد، ابوالفضل مهراسبى، خلبان پرويز( نام خانوادگىاش را به ياد ندارم) و خلبان اسدالله اكبرى همگى جزء اين گروه بوديم. حدود پنج، شش نفر خلبان در ميان ما بودند.
در دومين سال اسارت بود كه چند افسر مبارز ديگر را نيز به جمع ما آوردند؛ از جمله: سرهنگ غلامعباس مدارايى، على داورى، مهندس رضا طاهرى، مهندس سلامى، ستوان وظيفه اسدى؛ ايشان كسانى بودند كه در حركتهاى آن اردوگاه و نيز اردوگاه صلاح الدين باما همراه شدند و به عبارتى پاى ثابت حركتهاى مخالف با دشمن بودند.
از اين جمع افسران )51 نفر) افرادى هم بودندكه موضع ثابتى نداشتند، بسته به شرايط اردوگاه - برخورد مىكردند، گاهى به سمت ما مىآمدند و گاهى عقب نشينى مىكردند. تعدادى هم بودند كه با ما در مسائل سياسى هم عقيده نبودند ولى در رويارويى با دشمن آدمهاى بسيار مبارز، مطلع، مقاوم و خوبى بودند مانند مهندس كيخسرو كيارش كه مقام و مرام قابل احترامى داشت، يا خودش حركتى صورت مىداد يا با ما همراه مىشد.
در ميان تمامى اين دوستان، جايگاه سرهنگ مدارايى خاص و ويژه بود، برترىهاى بينش و اعتقادى او خيلى واضح بود، انسانى با سواد و معتقد كه درباره او بعداًصحبت خواهم كرد. اين جمع ما (گروه حزباللهى) از اين به بعد تا پايان دوره اسارت هيچ گاه از چهل نفر تجاوز نكرد و هيچ گاه از ده نفر هم كمتر نشد، تعداد ما اغلب در زمانى به كمترين حد خود مىرسيد كه اسرا را به جاهاى ديگر منتقل مىكردند.
با رسيدن به اكثريت در اردوگاه عنبر، زمينهاى براى فعاليت بيشتر و ايجاد اتحاد و وفاق فراهم شد. البته اين به معناى به هم ريختن اردوگاه نبود، بلكه مىخواستيم براى همه از جمله خودمان تفهيم شود كه براى چه اينجا هستيم، براى چه به جبهه آمدهايم و حال كه اسير شدهايم وظيفه و رسالتمان چيست.
دچار “چه بايد كرد”هايى بوديم كه پاسخ يكى از آنها در اتحاد و وفاق بود تا روحيهها حفظ و از پژمردن و افسردن و افسرده شدن بچهها جلوگيرى شود و از ايجاد زمينه و بستر خيانت و جاسوسى جلوگيرى شود. عراقىها بر اين باور بودند كه با اذيت، آزار و شكنجه و اعمال فشار و محدوديت، بچهها را از هم جدا كرده عقايدشان را در هم بشكند و در گام بعدى، با خود همراه و همگام سازند.
براى اين مهم( وحدت و وفاق)، بچههاى حزباللهى وظيفه و تكليف خود مىدانستند كه فداكارى و گذشت كنند.
ما در سطح اردوگاه و در ميان افسران، كسانى را داشتيم كه بر عرق ملى و يا وظيفه نظامى گرى خود پاى مىفشردند كه ما با ايشان مشكلى، نداشتيم. مشكل ما با كسانى بود كه به هيچ چيز و هيچكس اعتقادى نداشتند، هشتالهفت بودند! نه عقيدهاى، نه دينى، نه عرقى، نه وظيفهاى؛هيچى!: به هيچ چيز اعتقاد نداشتند. آدمهاى هرهرى مذهب بودند، مصداق آيه مباركه:”مذبذبين بين ذلك لا الى هؤلاء و لا الى هؤلاء”)51( بودند كه تعدادشان هم متأسفانه كم نبود. دشمن با استفاده از وجود چنين عناصر بىهويت و بىفكر به جمع اسرا رسوخ مىكرد.
من يكى - دو روز قبل از فرا رسيدن تاسوعا و عاشوراى حسينى در سال 59 اسير شدم. لذا در تمام آن لحظات از عاشوراى حسينى براى خود صحنههايى ترسيم مىكردم و به دنبال جاى واقعى خود در آن صحنهها مىگشتم. اكنون يك سال از اسارت من مىگذشت و اردوگاه رمادى به همراه ساير برادران اسير در شرايطى به استقبال ايام محرم مىرفت كه از عزادارى و سينه زنى منع شده بوديم!
محرم براى ما كه در بند و اسارت بوديم معنا و مفهومى بيش از دوران آزادى داشت. اگر ما سنجيده حركت مىكرديم، محرم مىتوانست عامل وحدت و يكپارچگى بچهها و تقويت روحيه آنها باشد. در ابتداى ورودمان به اردوگاه؛ سروان محمودى قاطعانه ما را از برگزارى مراسم و برپايى برنامه سينه زنى منع كرده بود، خط و نشان كشيده بود كه اگر از بروز عقايد مذهبى خود جلوگيرى نكنيد با شما به شدت برخورد مىكنم. حالا وظيفه ما در برابر اين بزرگترين حادثه عالم شيعه چه مىتوانست باشد؟! معلوم بود كه ما به خاطر تداوم و بقاى عقيده امام حسين(ع) كه همان “هيهات مناالذلة”بود جبهه آمده و اسير شده بوديم. اكنون چگونه مىتوانستيم شاهد تعطيل شدن اين مراسم عزادارى باشيم كه بزرگترين عامل پويايى و حفظ مكتب تشيع بود.
با بچهها مشورت كرديم، قرار شد به تهديدات عراقىها اعتنايى نكنيم. از شب سوم محرم در همان اتاق خودمان، مجلس عزادارى و سينه زنى راه انداختيم و رفته رفته در شبهاى بعد بر ابعاد آن افزوديم. تا اينكه در شب هفتم كه سينه زنى اوج گرفته بود، ناگهان عراقىها به داخل اتاق ريختند و شروع به تهديد و ارعاب كردند. از قيافههايشان پيدا بود كه خيلى ناراحت و عصبانى هستند. بيم داشتند كه اين عزادارى و سينهزنى به ساير اتاقهاى اردوگاه هم سرايت كند، و خيلى مىترسيدند كه اين برنامه در شب عاشورا، موجب يكپارچگى و وحدت بچهها شود و شور و هيجان، آنها را به سوى اعلام موجوديتى تازه و ابراز قدرت يا عرض اندام در برابر آنها سوق دهد.كتكها، تهديدها و ارعاب عراقىها مؤثر واقع نشد و ما مراسم شب هشتم را نيز مثل شب هفتم برگزار كرديم، تا شب نهم كه شب تاسوعا بود. بچهها آن شب حال عجيبى داشتند. شور و حال غيرقابل وصفى وجودشان را فرا گرفته بود، با اخلاص تمام سينه مىزدند، حالى كه آنها داشتند برخاسته از همان حال و فضاى اسارت و يادآور اسراى كربلا بود.
اين وضع براى عراقىها غيرقابل تحمل بود، در اين شب نيز عراقىها سراسيمه به اتاق ريختند و پس از فحاشى و هتاكى، من، على رجبعلىزاده و مهران فرجى داور را از آن جمع جدا كرده به عنوان محرك از اتاق خارج كردند و در اتاقى ديگر در انتهاى اردوگاه زندانى كردند. گفتند: پانزده روزى كه اينجا بمانيد، حالتان جا مىآيد.
قصد واقعى عراقىها از اين كار آن بود كه ما را در اين فاصله زمانى از بچهها دور نگهدارند تا آتش روشن شده براى مراسم عزادارى امامحسين عليهالسلام - فروكش كند و در روز عاشورا مسئلهاى به وجود نيايد.
اتاقى كه ما را در آن محبوس كردند، خيلى سرد بود. در مجموع چهار تخته پتو داشتيم. دو تا را روى زمين پهن مىكرديم و دو تا را رويمان مىكشيديم. با اينحال باز سردمان مىشد. آن منطقه بيابانى بود و در پاييز بادهاى سردى توأم با گرد و خاك مىوزيد)49(، و از زير در اتاق كه باز بود به داخل اتاق دزديده سرك مىكشيد.
هنگام هواخورى بچهها، لحظهاى بود كه در اين پانزده شبانه روز، ساعتها انتظارش را مىكشيديم. در اين زمان (هواخورى) بود كه بعضى از دوستان، هنگامى كه نگهبان دور بود خود را به مجاورت اين اتاق رسانده برايمان نان خشك مىآوردند و كمى از اوضاع اردوگاه حرف مىزدند. به ياد دارم لحظهاى را در آن روزها كه مرحوم ستوان تقوى خودش را به اين اتاق رسانده بود و از زير در، نان خشك به داخل رد مىكرد و مىگفت: شهبازى! چطورى؟ چيزى احتياج نداريد؟ و اين از حساسترين لحظههايى بود كه تقوى با آن حال بيمار و نزارش، جان خود را به خطر مىانداخت و به ما نزديك مىشد و جوياى حال و احتياجاتمان مىشد. يادش گرامى باد!
در يكى از روزهاى اول زندانى بودن در آن اتاق بود كه بچهها از موضوع سرد بودن اين اتاق با خبر شده بودند و وقتى كه نگهبان ما را به دستشويى برده بود، در باز مانده بود. وقتى برگشتيم، ديديم سه تا پتو كه مقدارى نان خشك در ميانش بود، در گوشهاى از اتاق هست؛ بچهها آنها را در اين فرصت به اتاقمان آورده بودند. آن پانزده روز با تمام سختىها و رنجهايش گذشت و ما را به ميان بچهها برگرداندند. روز عاشورا را برخى بچهها عزادارى كرده بودند و بعضى نه. نكته جالب اينكه عراقىها در اين مدت پانزده روز به هيچ وجه ما را نزدند؛ شايد به خاطر حرمتى بود كه براى محرم قايل بودند و شايد هم نمىخواستند با اين كار موجب جريحهدار شدن احساسات اسرا و بعد تحريك ايشان و ايجاد و بلوا در اردوگاه شوند.
پس از آن، من در تمامى ايام محرم سالهاى بعد، هميشه به ياد لحظه اسير شدنم و آن پانزده روز مىافتم.
در جمع 51 نفر
چند روز پس از آنكه به ميان بچهها برگشتيم، 32 نفر از افسران اردوگاه ابوغريب را به عنبر آوردند و در دو اتاق خالى جاى دادند. به اين ترتيب جمعيت افسران به 51 نفر رسيد كه همگى در سه اتاق نگهدارى مىشديم.
افسرانى كه از ابوغريب آمده بودند، همانهايى بودند كه در جريان يارگيرى نماينده بختيار، به مخالفت برخاسته بودند و با آنان همراه نشده بودند. ايشان افسرانى معتدل و يا حزباللهى و مخالف ضدانقلاب بودند كه مدتى به جاى ديگر و بعد به اينجا انتقال داده شده بودند.
با آمدن افسران اسير ابوغريب، بچههاى حزباللهى در اكثريت قرار گرفتند و اين فرصت خوبى بود تا تشكيلاتى سياسى براى مبارزه با دشمن پى بريزيم. تعداد ما زياد بود و حدود بيست نفر مىشديم. در قدم اول به يك آسايشگاه غربال شديم و براى خود گروهى تشكيل داديم كه من، بهروز و مهران فرجى داور، ستوان رضا شيبانى، سرهنگ رحيم اسفنديارى)50(، على آقا(رجبعلى زاده)، سرهنگ محمدى، سرگرد خلبان سفيدبى (مردى بسيار مؤدب و موقر)، حسن لقماننژاد، ابوالفضل مهراسبى، خلبان پرويز( نام خانوادگىاش را به ياد ندارم) و خلبان اسدالله اكبرى همگى جزء اين گروه بوديم. حدود پنج، شش نفر خلبان در ميان ما بودند.
در دومين سال اسارت بود كه چند افسر مبارز ديگر را نيز به جمع ما آوردند؛ از جمله: سرهنگ غلامعباس مدارايى، على داورى، مهندس رضا طاهرى، مهندس سلامى، ستوان وظيفه اسدى؛ ايشان كسانى بودند كه در حركتهاى آن اردوگاه و نيز اردوگاه صلاح الدين باما همراه شدند و به عبارتى پاى ثابت حركتهاى مخالف با دشمن بودند.
از اين جمع افسران )51 نفر) افرادى هم بودندكه موضع ثابتى نداشتند، بسته به شرايط اردوگاه - برخورد مىكردند، گاهى به سمت ما مىآمدند و گاهى عقب نشينى مىكردند. تعدادى هم بودند كه با ما در مسائل سياسى هم عقيده نبودند ولى در رويارويى با دشمن آدمهاى بسيار مبارز، مطلع، مقاوم و خوبى بودند مانند مهندس كيخسرو كيارش كه مقام و مرام قابل احترامى داشت، يا خودش حركتى صورت مىداد يا با ما همراه مىشد.
در ميان تمامى اين دوستان، جايگاه سرهنگ مدارايى خاص و ويژه بود، برترىهاى بينش و اعتقادى او خيلى واضح بود، انسانى با سواد و معتقد كه درباره او بعداًصحبت خواهم كرد. اين جمع ما (گروه حزباللهى) از اين به بعد تا پايان دوره اسارت هيچ گاه از چهل نفر تجاوز نكرد و هيچ گاه از ده نفر هم كمتر نشد، تعداد ما اغلب در زمانى به كمترين حد خود مىرسيد كه اسرا را به جاهاى ديگر منتقل مىكردند.
با رسيدن به اكثريت در اردوگاه عنبر، زمينهاى براى فعاليت بيشتر و ايجاد اتحاد و وفاق فراهم شد. البته اين به معناى به هم ريختن اردوگاه نبود، بلكه مىخواستيم براى همه از جمله خودمان تفهيم شود كه براى چه اينجا هستيم، براى چه به جبهه آمدهايم و حال كه اسير شدهايم وظيفه و رسالتمان چيست.
دچار “چه بايد كرد”هايى بوديم كه پاسخ يكى از آنها در اتحاد و وفاق بود تا روحيهها حفظ و از پژمردن و افسردن و افسرده شدن بچهها جلوگيرى شود و از ايجاد زمينه و بستر خيانت و جاسوسى جلوگيرى شود. عراقىها بر اين باور بودند كه با اذيت، آزار و شكنجه و اعمال فشار و محدوديت، بچهها را از هم جدا كرده عقايدشان را در هم بشكند و در گام بعدى، با خود همراه و همگام سازند.
براى اين مهم( وحدت و وفاق)، بچههاى حزباللهى وظيفه و تكليف خود مىدانستند كه فداكارى و گذشت كنند.
ما در سطح اردوگاه و در ميان افسران، كسانى را داشتيم كه بر عرق ملى و يا وظيفه نظامى گرى خود پاى مىفشردند كه ما با ايشان مشكلى، نداشتيم. مشكل ما با كسانى بود كه به هيچ چيز و هيچكس اعتقادى نداشتند، هشتالهفت بودند! نه عقيدهاى، نه دينى، نه عرقى، نه وظيفهاى؛هيچى!: به هيچ چيز اعتقاد نداشتند. آدمهاى هرهرى مذهب بودند، مصداق آيه مباركه:”مذبذبين بين ذلك لا الى هؤلاء و لا الى هؤلاء”)51( بودند كه تعدادشان هم متأسفانه كم نبود. دشمن با استفاده از وجود چنين عناصر بىهويت و بىفكر به جمع اسرا رسوخ مىكرد.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
ابوترابى سهل و ممتنع
من با آقاى ابوترابى)52( در اردوگاه رمادى (عنبر) آشنا شدم و در حدود پانزده روز از نزديك با او به گفتوگو نشستم. در اين پانزده روز من فقط در اوقات هواخورى اورا مىديدم و با او همكلام مىشدم. مطالبى كه بين ما رد و بدل مىشد عمدتاً معطوف به سياستهاى نظام جمهورى اسلامى، حضرت امام و وضعيت اسرا و نيز وظايف ما در اوران اسارت بود .
صحبت كردن درباره شخصيت ابوترابى در دوره اسارت، هم سهل است هم ممتنع. سهل است از آن جهت كه ايشان شخصيت بسيارسادهاى داشت. براى همه خوشايند، دلپذير و دوست داشتنى بود. هر كس كه به نحوى و يا به دليل و سببى به او نزديك مىشد، مجذوب جاذبه شخصيت او مىشد. كه به ظاهر از مقام معنوى و روحانى او ناشى مىشد. او علاوه بر صداقت فروتن و متواضع نيز بود، از اين رو شناخت شخصيت ايشان سهل و آسان بود.
و اما ممتنع بود، از آن جهت كه در پس رفتار و حركاتش، هدف و منظورى نهفته بود، كه شناخت آن براى همه ممكن نبود. براى انسانهاى عميق و كسانى كه به مسائل عميقتر نگاه مىكنند و هر شخصيتى را از چند منظر و از چند بعد مىنگرند، شناخت عميق ايشان مشكل بود. ابوترابى افعال، اعمال و روابطى داشت كه قابل تأمل بود. حتى فروتنى و سادگى وى انسان را تحت تأثير قرار مىداد و به فكر وا مىداشت. جاى سؤال بود كه چرا ايشان اين همه براى رفع مشكلات اسرا سينه سپر مىكند، در حالى كه مىتوانست چون سايرين به فكر حفظ و آرامش خود باشد، تا اگر خدا خواست و برگشتى در كار بود، او هم صحيح و سالم به وطن بازگردد. اين همه اظهار محبت و تلاش براى وفاق و وحدت بين اسرا و اين همه گذشت در مورد مسائل و مشكلات و چشم پوشى از خطاها و اشتباهات، براى برخى جاى سئوال بود: چرا و چرا...؟
مىتوانم بگويم ابوترابى، با ديد بالا (اگر اغراق نكنم) و خليفةالهى به تمامى اسرا (چه خوب و چه بد) نگاه مىكرد كه به راستى اين نگرش و ديد او جاى تأمل داشت! معلوم نبود چه كسى اين مسؤوليت را به ايشان تفويض كرده بود كه بخواهد اينقدر در مورد مسائل اسرا حساس باشد. او از روى وظيفه و تكليفى كه احساس مىكرد، براى حل مشكلات اسيران دل سوزى مىكرد و قصد داشت به هر نحوى - آن هم به دور از چشم عراقىها - مشكلاتشان را حل كند. ابوترابى مىخواست تمامى اسرا از عالىترين درجه تا پستترين درجه (خائنين و ضدانقلابها) با هم روابط عادى و معمولى داشته باشند و كوچكترين برخوردى ميانشان رخ ندهد.در حالى كه حل مسئله و مشكل عمرو و زيد به ابوترابى مربوط نمىشد. او حتى به پراكندگى فكرى اسرا نيز توجه داشت اما در عينحال با همه آنها هم ارتباط برقرار مىكرد. اينجاست كه شناخت شخصيت ابوترابى دشوار و سخت مىشود.
مرحوم ابوترابى به تمام معنا در همه شرايط آگاهانه قدم مىگذاشت، همدوش و همقدم تمامى اسيران بود و به خاطر همين، هرگاه اسيرى از هر جماعتى در برخورد با عراقىها دچار لطمه و آسيب مىشد ابوترابى نيز از اين لطمه و آسيب و شكنجه و كتك نيز بىبهره نمىماند. او خيلى آزار مىديد و محبوس مىشد. حضور ابوترابى در كنار اسرا در هنگامه مشكلات و مصايب به معناى داشتن نقشى در حركت آنها نبود، بلكه خودش مىخواست كه در مسائل و دشوارىهاى اسرا شريك باشد تا آنها احساس تنهايى وپناهى نكنند.
گاهى به ما اطلاع مىدادند كه ابوترابى پذيراى منافقين وانقلاب است و در داخل اتاق يا در محوطه اردوگاه در جمع آنها مشغول بحث و گفت و گو است، آن هم بحث و گفت و گويى از سر رأفت و مهربانى و نه براى طرد و يا رنجش آنها. او نمىخواست كه دست رد به سينه آنها بزند. ابوترابى براى منحرفين و منحطترين افراد نيز هميشه پلى براى عبور از پرتگاهها باز مىگذاشت تا اگر به خواست خدا، روزى اين افراد نادم و تائب شدند و خواستند صادقانه مواضع نادرست خود را اصلاح كنند بتوانند راهى را پيش روى خود ببينند و تمام درها به رويشان بسته نباشد، و ما مىديديم كه ابوترابى نزد جاسوسها، منافقين و دشمنان امام و نظام خيلى محبوب و مقبول بود. ابوترابى باقدرتى كه خداوند به او عنايت كرده بود، مىتوانست سختترين دلها را نرم كند. او براى آنها خيلى عزيز و دوست داشتنى بود، و دائم در نصيحت ايشان مىكوشيد و سنگ صبور آنها بود.
اما از جهت ديگر ايشان از طرف برخى بچههاى حزباللهى و خوب و مثبت مورد سؤال و انتقاد قرار مىگرفت كه چرا اين همه اغماض؟ چرا اين همه توجه نسبت به اسراى واخورده؟ و اينكه چرا ابوترابى با اين وضعيت علمى و مقام و مرتبت روحانى وتقوايى با چنين افراد معلوم الحالى نشست و برخاست مىكند؟...
وقتى يكى از بچههاى مؤمن و معتقد مريض و بيمار مىشد و يا برايش مشكلى پديد مىآمد گله مىكردند كه همه ما حاج آقا را دوست داريم اما چرا بايد ايشان از فلان شخص منحط و مردود و آلت دست عراقىها دلجويى كند و احوال پرسى از ما را به مرتبه آخر بگذارد؟ شخصيت اخلاقى و روحانى ايشان در بين كل اسرا (افسر و غيرافسر) با هر فكر و مرامى به گونهاى بود كه همه طالبش بودند، گويى در اسارت همه منتظر بودند كه مثلاً روزى آقاى ابوترابى بيايد و احوالشان را بپرسد.
اين نياز روحى در وجود من، نسبت به فرد ديگرى نبود، و من صرفاً نسبت به آقاى ابوترابى چنين حسى داشتم. ابوترابى را مىخواستند، تا سنگ صبورشان باشد؛ با او درددل كنند؛ از نواقص، از خطايا از شكستهاى زندگى خود برايش بگويند، اگر حاج آقا پيش آنها نمىرفت، گله داشتند، ابوترابى شخصيتى واجد دانش و بينش بود. هم دانش و هم بينش در رفتار، كردار و كلام و نگاه او تجلى داشت اكنون اگر از بچهها(ى دوره اسارت) درباره ابوترابى سؤال شود همه از او به عنوان شخصيتى دوست داشتنى ياد مىكنند. در حالى كه نسبت به او انتقادهايى هم دارند كه مثلاً چرا ايشان آنقدر كه به احياى بچههاى واخورده و منحرف توجه داشت و در پى حل مسائل آنها بود به بچههاى حزباللهى توجه نداشت و اين اشاره به همان شخصيت ممتنع ابوترابى دارد.
در واقع ايشان اگر كتك بود با همه مىخورد، اگر محروميت بود با همه مىكشيد و اگر فشار بود با همه آن را تحمل مىكرد و در عين حال براى نجات همه، بخصوص بچههاى منحرف و واداده مىكوشيد. شايد اگر او روحانى نبود، نمىتوانست اين گونه سختىها را تحمل كند، اين مسؤوليت ناشى از خصلت روحانى او بود و مىخواست در كارها نقش روحانى خود را حفظ كند.
در مجموع شخصيت مرحوم ابوترابى در رديف شخصيتهاى عالى قرار داشت و عالىترين و بارزترين ويژگى اش تواضع و تقوا بود. در محافل و در جمع كه مىنشست از گذشتهاش براى بچهها نمونه مىآورد و خاطره و تجربياتش را مىگفت، اينكه مدت زمانى در نجف بوده و درس مىخوانده و با چه مشكلات اعتقادى دست به گريبان بوده است و چه سختىها و دشوارىها، و مرارتهايى در راه كسب علم كشيده است. او معتقد بود كه سختىها و دشوارىها، انسان را به خدا نزديكتر مىكند و مىتواند بهتر خدا را بشناسد.
ابوترابى را دائم از اين اردوگاه به اردوگاه ديگر مىبردند، شايد كمتر كسى مثل ايشان بتوان يافت كه غالب اردوگاههاى عراق را تجربه كرده باشد. علت اين رفت و آمد هم به خاطر استيصال عراقىها در حل آن دسته از مناقشات و مشكلات اردوگاهها بود كه از حلش عاجز بودند. ابوترابى را به اسارت گاههاى مختلف مىبردند تا با نفوذ كلام و رهبريتى كه داشت بتواند مسائل و بحرانهاى داخل خود اسرا يا اسرا با عراقىها را به صورت مسالمتآميز حل كند، بدون اينكه درگيرى و زد و خوردى پيش آيد. در درگيرىها، اين اسرا بودند كه آسيب مىديدند و كتك مىخوردند و شكنجه مىشدند. همانگونه كه در اردوگاه موصل در قضيه اعتصاب غذا، تعدادى دچار محروميت و شكنجه شدند.
عراقىها ابوترابى را رهبر اسراى ايرانى مىدانستند كه همه گوش به سخنان و توصيههاى او داشتند، اگر او كارى را از اسرا مىخواست، قطعاً محقق مىشد و اگر آنها را از كارى باز مىداشت ديگر در پى اش نمىرفتند. به همين خاطر در مناقشات و بلواهاى اردوگاه، طرف اصلى عراقىها ابوترابى بود، و گاهى كه موضوع به ضرر و زيان عراقىها تمام مىشد، ابوترابى جورش را مىكشيد و حسابى كتك مىخورد و شكنجه مىشد.
هر فرمانده اردوگاه علاقهمند بود كه حوزه مسؤوليتش بىسر و صدا باشد، نمىخواست كه به خاطر هر مسئله ريز و درشتى، از طرف بعثيون مؤاخذه شود كه مثلاً چرا فلان مسئله در اردوگاه تحت فرماندهى شما روى داده است و يا دو نفر اسير كشته و چهار نفر زخمى شدهاند. لذا هر فرمانده دوست داشت كه ابوترابى در اردوگاه تحت فرمان او باشد.
مقابله با فيلم موهن امام
پس از اينكه افسران از ابوغريب به عنبر آمدند و جمع ما در اكثريت قرار گرفت، روزى خبر رسيد كه منافقين فيلمى توهينآميز عليه حضرت امام و رهبران سياسى و دينى كشورمان تهيه و توليد كردهاند. گويا در اين فيلم به حد بىشرمانهاى به امام توهين شده بود. اين حادثه در زمانى شكل مىگرفت كه مرحوم ابوترابى در اين اردوگاه بود و محور وحدت و يك دلى بچهها به حساب مىآمد و كلامش در بين بچهها خريدار داشت و عراقىها نيز از او حساب مىبردند .
با شنيدن خبر و تعاريفى كلى از محتواى آن فيلم موهن كه قرار بود در اتاقها براى بچهها به نمايش در آيد، خيلى ناراحت و نگران شدم، به جنب و جوش افتادم تا چارهاى براى آن بيابم. براى اين منظور و گرفتن مشورت و راهكار، نزد آقاى ابوترابى رفتم، او هم خبر داشت، كمى با هم درباره آن صحبت كرديم. پرسيدم حالا كه قرار است اين فيلم در اتاقها به نمايش در آيد تكليف چيست؟ گفت: من اين فيلم را تحريم كردهام و نگاه نمىكنم، طبيعى است آنهايى كه مرا قبول دارند نگاه نمىكنند. پرسيدم: فقط تحريم مىكنيد؟ او سكوت كرد و فقط نگاهم كرد...
تحريم يك بعد مسئله بود، من به دنبال منظور ديگرى بودم. مىخواستم بدانم كه آيا براى مقابله با آن بايد چه كنيم؟ وقتى به پيش افسران باز گشتم و نتيجه مذاكراتم را با آنها در ميان گذاشتم شاهد چند برخورد مختلف بودم. دوستانم بر اين مشورت صحه گذاشتند. اما يكى دو نفر كه مىخواستند از اين قضيه به نفع خود قطعنامه صادر كنند و بين بچهها تفرقه ايجاد نمايند ايراد گرفته و گفتند:تو يك افسر هستى براى خودت كسى هستى و نظرى و بينشى دارى، نبايد خودت را كوچك مىكردى و سراغ كسى مىرفتى كه مورد رجوع عوام است؛ خط مشىهاى او به درد ساير اسرا مىخورد، نه شما كه يك افسر هستيد و افراد بسيارى گوش به سخنان و صحبتهايت هستند. بعد براى اينكه نقشه خود را كامل كنند به سراغ آقاى ابوترابى هم رفته و مىگفتند: او (شهبازى) يك افسر است، يك ژاندارم و از بقاياى ارتش شاه، چطور اجازه مىدهيد چنين كسى در اردوگاه عرض اندام كند و جولان بدهد. ابوترابى هم فقط مىشنيد ولى گوش نمىداد و از خواسته واقعى آنها مطلع بود. من هم كه با آنها (تفرقه اندازها) زندگى كرده بودم و كاملاً از افكار آنان مطلع بودم.مىدانستم كه با اين سخنان در پى چه هستند، بر كار خود هيچ شكى نداشتم، ايمان داشتم كه ابوترابى بهترين كس براى طرف مشورت شدن بود.
بالاخره اين فيلم موهن را به اردوگاه عنبر آوردند و در دو اتاق به نمايش در آوردند،گروهى آن را نگاه و گروهى هم تحريمش كرده بودند. در اتاق ما هم تعدادى افسر ارتشى، ژاندارمرى و خلبان بودند كه برخى از ايشان مانعى براى ديدن فيلم نمىديدند، اما كسانى كه نمىخواستند به هيچ وجه فيلم را ببينند در اكثريت بودند و آنها كه نه تنها به تحريم بلكه به برخورد و مقابله معتقد بودند در اقليت قرار داشتند.
يك روز، بين عصر و غروب بود، هنوز هنگام اذان مغرب نشده بود كه ناگهان در اتاق باز شد و عراقىها چهار پايه و سيم سياربه داخل اتاق آوردند، وقتى فهميدم اين اسباب مقدمات نمايش آن فيلم موهن است، حرارت تمام وجودم را گرفت و به جوش آمدم و منقلب شدم. گفتم خدايا چه كار كنم! خداوند فكرى در سرم انداخت، به كنار پنجرهاى كه رو به قاطع (بند) ديگر بود رفتم و با صدايى بلند آن چنان كه اردوگاه را در برگيرد شروع به گفتن اذان كردم.
با طنين انداز شدن اذان بىوقت در اردوگاه، سروان محمودى هراسان و متعجب به سراغ ابوترابى مىرود كه اين چه بساطى است؟ چرا اذان بىموقع مىگويند؟اين كار چه معنايى دارد؟! مرحوم ابوترابى كه فرصت را براى جلوگيرى از نمايش فيلم مغتنم ديده بود گفت: اذان بى موقع براى شيعيان مفاهيم زيادى دارد و از آن جمله هشدار و انذار به شيعيان كه عقيده اشان و مقدساتشان در معرض خطر و تهديد است. ما شيعيان وقتى احساس كنيم كه خداى ناكرده خطر حادثهاى فكرمان وعقيدهمان يا مجتهد و رهبر دينى ما را تهديد مىكند و يا كه ثلمهاى بر جهان تشيع وارد شده باشد، آن گاه اذان بىوقت سر مىدهيم كه به منزله هشدار و آماده باش است...
با شنيدن اين جملات و توضيحات، سروان محمودى دستپاچه شد و از بيم اغتشاش و بحران در اردوگاه، دستور داد كه بساط فيلم را از اتاق ما جمع كردند و ديگر در هيچ اتاق و سالن ديگرى به نمايش نگذاشتند.
وحدتى كه با سردادن اذان تا جمع شدن بساط نمايش فيلم ميان اسيران ايجاد شده بود، خيلى لذت بخش بود و همه از موفقيت به دست آمده خرسند بودند. و تا مدتها پيرامون آن صحبت مىكردند.
من با آقاى ابوترابى)52( در اردوگاه رمادى (عنبر) آشنا شدم و در حدود پانزده روز از نزديك با او به گفتوگو نشستم. در اين پانزده روز من فقط در اوقات هواخورى اورا مىديدم و با او همكلام مىشدم. مطالبى كه بين ما رد و بدل مىشد عمدتاً معطوف به سياستهاى نظام جمهورى اسلامى، حضرت امام و وضعيت اسرا و نيز وظايف ما در اوران اسارت بود .
صحبت كردن درباره شخصيت ابوترابى در دوره اسارت، هم سهل است هم ممتنع. سهل است از آن جهت كه ايشان شخصيت بسيارسادهاى داشت. براى همه خوشايند، دلپذير و دوست داشتنى بود. هر كس كه به نحوى و يا به دليل و سببى به او نزديك مىشد، مجذوب جاذبه شخصيت او مىشد. كه به ظاهر از مقام معنوى و روحانى او ناشى مىشد. او علاوه بر صداقت فروتن و متواضع نيز بود، از اين رو شناخت شخصيت ايشان سهل و آسان بود.
و اما ممتنع بود، از آن جهت كه در پس رفتار و حركاتش، هدف و منظورى نهفته بود، كه شناخت آن براى همه ممكن نبود. براى انسانهاى عميق و كسانى كه به مسائل عميقتر نگاه مىكنند و هر شخصيتى را از چند منظر و از چند بعد مىنگرند، شناخت عميق ايشان مشكل بود. ابوترابى افعال، اعمال و روابطى داشت كه قابل تأمل بود. حتى فروتنى و سادگى وى انسان را تحت تأثير قرار مىداد و به فكر وا مىداشت. جاى سؤال بود كه چرا ايشان اين همه براى رفع مشكلات اسرا سينه سپر مىكند، در حالى كه مىتوانست چون سايرين به فكر حفظ و آرامش خود باشد، تا اگر خدا خواست و برگشتى در كار بود، او هم صحيح و سالم به وطن بازگردد. اين همه اظهار محبت و تلاش براى وفاق و وحدت بين اسرا و اين همه گذشت در مورد مسائل و مشكلات و چشم پوشى از خطاها و اشتباهات، براى برخى جاى سئوال بود: چرا و چرا...؟
مىتوانم بگويم ابوترابى، با ديد بالا (اگر اغراق نكنم) و خليفةالهى به تمامى اسرا (چه خوب و چه بد) نگاه مىكرد كه به راستى اين نگرش و ديد او جاى تأمل داشت! معلوم نبود چه كسى اين مسؤوليت را به ايشان تفويض كرده بود كه بخواهد اينقدر در مورد مسائل اسرا حساس باشد. او از روى وظيفه و تكليفى كه احساس مىكرد، براى حل مشكلات اسيران دل سوزى مىكرد و قصد داشت به هر نحوى - آن هم به دور از چشم عراقىها - مشكلاتشان را حل كند. ابوترابى مىخواست تمامى اسرا از عالىترين درجه تا پستترين درجه (خائنين و ضدانقلابها) با هم روابط عادى و معمولى داشته باشند و كوچكترين برخوردى ميانشان رخ ندهد.در حالى كه حل مسئله و مشكل عمرو و زيد به ابوترابى مربوط نمىشد. او حتى به پراكندگى فكرى اسرا نيز توجه داشت اما در عينحال با همه آنها هم ارتباط برقرار مىكرد. اينجاست كه شناخت شخصيت ابوترابى دشوار و سخت مىشود.
مرحوم ابوترابى به تمام معنا در همه شرايط آگاهانه قدم مىگذاشت، همدوش و همقدم تمامى اسيران بود و به خاطر همين، هرگاه اسيرى از هر جماعتى در برخورد با عراقىها دچار لطمه و آسيب مىشد ابوترابى نيز از اين لطمه و آسيب و شكنجه و كتك نيز بىبهره نمىماند. او خيلى آزار مىديد و محبوس مىشد. حضور ابوترابى در كنار اسرا در هنگامه مشكلات و مصايب به معناى داشتن نقشى در حركت آنها نبود، بلكه خودش مىخواست كه در مسائل و دشوارىهاى اسرا شريك باشد تا آنها احساس تنهايى وپناهى نكنند.
گاهى به ما اطلاع مىدادند كه ابوترابى پذيراى منافقين وانقلاب است و در داخل اتاق يا در محوطه اردوگاه در جمع آنها مشغول بحث و گفت و گو است، آن هم بحث و گفت و گويى از سر رأفت و مهربانى و نه براى طرد و يا رنجش آنها. او نمىخواست كه دست رد به سينه آنها بزند. ابوترابى براى منحرفين و منحطترين افراد نيز هميشه پلى براى عبور از پرتگاهها باز مىگذاشت تا اگر به خواست خدا، روزى اين افراد نادم و تائب شدند و خواستند صادقانه مواضع نادرست خود را اصلاح كنند بتوانند راهى را پيش روى خود ببينند و تمام درها به رويشان بسته نباشد، و ما مىديديم كه ابوترابى نزد جاسوسها، منافقين و دشمنان امام و نظام خيلى محبوب و مقبول بود. ابوترابى باقدرتى كه خداوند به او عنايت كرده بود، مىتوانست سختترين دلها را نرم كند. او براى آنها خيلى عزيز و دوست داشتنى بود، و دائم در نصيحت ايشان مىكوشيد و سنگ صبور آنها بود.
اما از جهت ديگر ايشان از طرف برخى بچههاى حزباللهى و خوب و مثبت مورد سؤال و انتقاد قرار مىگرفت كه چرا اين همه اغماض؟ چرا اين همه توجه نسبت به اسراى واخورده؟ و اينكه چرا ابوترابى با اين وضعيت علمى و مقام و مرتبت روحانى وتقوايى با چنين افراد معلوم الحالى نشست و برخاست مىكند؟...
وقتى يكى از بچههاى مؤمن و معتقد مريض و بيمار مىشد و يا برايش مشكلى پديد مىآمد گله مىكردند كه همه ما حاج آقا را دوست داريم اما چرا بايد ايشان از فلان شخص منحط و مردود و آلت دست عراقىها دلجويى كند و احوال پرسى از ما را به مرتبه آخر بگذارد؟ شخصيت اخلاقى و روحانى ايشان در بين كل اسرا (افسر و غيرافسر) با هر فكر و مرامى به گونهاى بود كه همه طالبش بودند، گويى در اسارت همه منتظر بودند كه مثلاً روزى آقاى ابوترابى بيايد و احوالشان را بپرسد.
اين نياز روحى در وجود من، نسبت به فرد ديگرى نبود، و من صرفاً نسبت به آقاى ابوترابى چنين حسى داشتم. ابوترابى را مىخواستند، تا سنگ صبورشان باشد؛ با او درددل كنند؛ از نواقص، از خطايا از شكستهاى زندگى خود برايش بگويند، اگر حاج آقا پيش آنها نمىرفت، گله داشتند، ابوترابى شخصيتى واجد دانش و بينش بود. هم دانش و هم بينش در رفتار، كردار و كلام و نگاه او تجلى داشت اكنون اگر از بچهها(ى دوره اسارت) درباره ابوترابى سؤال شود همه از او به عنوان شخصيتى دوست داشتنى ياد مىكنند. در حالى كه نسبت به او انتقادهايى هم دارند كه مثلاً چرا ايشان آنقدر كه به احياى بچههاى واخورده و منحرف توجه داشت و در پى حل مسائل آنها بود به بچههاى حزباللهى توجه نداشت و اين اشاره به همان شخصيت ممتنع ابوترابى دارد.
در واقع ايشان اگر كتك بود با همه مىخورد، اگر محروميت بود با همه مىكشيد و اگر فشار بود با همه آن را تحمل مىكرد و در عين حال براى نجات همه، بخصوص بچههاى منحرف و واداده مىكوشيد. شايد اگر او روحانى نبود، نمىتوانست اين گونه سختىها را تحمل كند، اين مسؤوليت ناشى از خصلت روحانى او بود و مىخواست در كارها نقش روحانى خود را حفظ كند.
در مجموع شخصيت مرحوم ابوترابى در رديف شخصيتهاى عالى قرار داشت و عالىترين و بارزترين ويژگى اش تواضع و تقوا بود. در محافل و در جمع كه مىنشست از گذشتهاش براى بچهها نمونه مىآورد و خاطره و تجربياتش را مىگفت، اينكه مدت زمانى در نجف بوده و درس مىخوانده و با چه مشكلات اعتقادى دست به گريبان بوده است و چه سختىها و دشوارىها، و مرارتهايى در راه كسب علم كشيده است. او معتقد بود كه سختىها و دشوارىها، انسان را به خدا نزديكتر مىكند و مىتواند بهتر خدا را بشناسد.
ابوترابى را دائم از اين اردوگاه به اردوگاه ديگر مىبردند، شايد كمتر كسى مثل ايشان بتوان يافت كه غالب اردوگاههاى عراق را تجربه كرده باشد. علت اين رفت و آمد هم به خاطر استيصال عراقىها در حل آن دسته از مناقشات و مشكلات اردوگاهها بود كه از حلش عاجز بودند. ابوترابى را به اسارت گاههاى مختلف مىبردند تا با نفوذ كلام و رهبريتى كه داشت بتواند مسائل و بحرانهاى داخل خود اسرا يا اسرا با عراقىها را به صورت مسالمتآميز حل كند، بدون اينكه درگيرى و زد و خوردى پيش آيد. در درگيرىها، اين اسرا بودند كه آسيب مىديدند و كتك مىخوردند و شكنجه مىشدند. همانگونه كه در اردوگاه موصل در قضيه اعتصاب غذا، تعدادى دچار محروميت و شكنجه شدند.
عراقىها ابوترابى را رهبر اسراى ايرانى مىدانستند كه همه گوش به سخنان و توصيههاى او داشتند، اگر او كارى را از اسرا مىخواست، قطعاً محقق مىشد و اگر آنها را از كارى باز مىداشت ديگر در پى اش نمىرفتند. به همين خاطر در مناقشات و بلواهاى اردوگاه، طرف اصلى عراقىها ابوترابى بود، و گاهى كه موضوع به ضرر و زيان عراقىها تمام مىشد، ابوترابى جورش را مىكشيد و حسابى كتك مىخورد و شكنجه مىشد.
هر فرمانده اردوگاه علاقهمند بود كه حوزه مسؤوليتش بىسر و صدا باشد، نمىخواست كه به خاطر هر مسئله ريز و درشتى، از طرف بعثيون مؤاخذه شود كه مثلاً چرا فلان مسئله در اردوگاه تحت فرماندهى شما روى داده است و يا دو نفر اسير كشته و چهار نفر زخمى شدهاند. لذا هر فرمانده دوست داشت كه ابوترابى در اردوگاه تحت فرمان او باشد.
مقابله با فيلم موهن امام
پس از اينكه افسران از ابوغريب به عنبر آمدند و جمع ما در اكثريت قرار گرفت، روزى خبر رسيد كه منافقين فيلمى توهينآميز عليه حضرت امام و رهبران سياسى و دينى كشورمان تهيه و توليد كردهاند. گويا در اين فيلم به حد بىشرمانهاى به امام توهين شده بود. اين حادثه در زمانى شكل مىگرفت كه مرحوم ابوترابى در اين اردوگاه بود و محور وحدت و يك دلى بچهها به حساب مىآمد و كلامش در بين بچهها خريدار داشت و عراقىها نيز از او حساب مىبردند .
با شنيدن خبر و تعاريفى كلى از محتواى آن فيلم موهن كه قرار بود در اتاقها براى بچهها به نمايش در آيد، خيلى ناراحت و نگران شدم، به جنب و جوش افتادم تا چارهاى براى آن بيابم. براى اين منظور و گرفتن مشورت و راهكار، نزد آقاى ابوترابى رفتم، او هم خبر داشت، كمى با هم درباره آن صحبت كرديم. پرسيدم حالا كه قرار است اين فيلم در اتاقها به نمايش در آيد تكليف چيست؟ گفت: من اين فيلم را تحريم كردهام و نگاه نمىكنم، طبيعى است آنهايى كه مرا قبول دارند نگاه نمىكنند. پرسيدم: فقط تحريم مىكنيد؟ او سكوت كرد و فقط نگاهم كرد...
تحريم يك بعد مسئله بود، من به دنبال منظور ديگرى بودم. مىخواستم بدانم كه آيا براى مقابله با آن بايد چه كنيم؟ وقتى به پيش افسران باز گشتم و نتيجه مذاكراتم را با آنها در ميان گذاشتم شاهد چند برخورد مختلف بودم. دوستانم بر اين مشورت صحه گذاشتند. اما يكى دو نفر كه مىخواستند از اين قضيه به نفع خود قطعنامه صادر كنند و بين بچهها تفرقه ايجاد نمايند ايراد گرفته و گفتند:تو يك افسر هستى براى خودت كسى هستى و نظرى و بينشى دارى، نبايد خودت را كوچك مىكردى و سراغ كسى مىرفتى كه مورد رجوع عوام است؛ خط مشىهاى او به درد ساير اسرا مىخورد، نه شما كه يك افسر هستيد و افراد بسيارى گوش به سخنان و صحبتهايت هستند. بعد براى اينكه نقشه خود را كامل كنند به سراغ آقاى ابوترابى هم رفته و مىگفتند: او (شهبازى) يك افسر است، يك ژاندارم و از بقاياى ارتش شاه، چطور اجازه مىدهيد چنين كسى در اردوگاه عرض اندام كند و جولان بدهد. ابوترابى هم فقط مىشنيد ولى گوش نمىداد و از خواسته واقعى آنها مطلع بود. من هم كه با آنها (تفرقه اندازها) زندگى كرده بودم و كاملاً از افكار آنان مطلع بودم.مىدانستم كه با اين سخنان در پى چه هستند، بر كار خود هيچ شكى نداشتم، ايمان داشتم كه ابوترابى بهترين كس براى طرف مشورت شدن بود.
بالاخره اين فيلم موهن را به اردوگاه عنبر آوردند و در دو اتاق به نمايش در آوردند،گروهى آن را نگاه و گروهى هم تحريمش كرده بودند. در اتاق ما هم تعدادى افسر ارتشى، ژاندارمرى و خلبان بودند كه برخى از ايشان مانعى براى ديدن فيلم نمىديدند، اما كسانى كه نمىخواستند به هيچ وجه فيلم را ببينند در اكثريت بودند و آنها كه نه تنها به تحريم بلكه به برخورد و مقابله معتقد بودند در اقليت قرار داشتند.
يك روز، بين عصر و غروب بود، هنوز هنگام اذان مغرب نشده بود كه ناگهان در اتاق باز شد و عراقىها چهار پايه و سيم سياربه داخل اتاق آوردند، وقتى فهميدم اين اسباب مقدمات نمايش آن فيلم موهن است، حرارت تمام وجودم را گرفت و به جوش آمدم و منقلب شدم. گفتم خدايا چه كار كنم! خداوند فكرى در سرم انداخت، به كنار پنجرهاى كه رو به قاطع (بند) ديگر بود رفتم و با صدايى بلند آن چنان كه اردوگاه را در برگيرد شروع به گفتن اذان كردم.
با طنين انداز شدن اذان بىوقت در اردوگاه، سروان محمودى هراسان و متعجب به سراغ ابوترابى مىرود كه اين چه بساطى است؟ چرا اذان بىموقع مىگويند؟اين كار چه معنايى دارد؟! مرحوم ابوترابى كه فرصت را براى جلوگيرى از نمايش فيلم مغتنم ديده بود گفت: اذان بى موقع براى شيعيان مفاهيم زيادى دارد و از آن جمله هشدار و انذار به شيعيان كه عقيده اشان و مقدساتشان در معرض خطر و تهديد است. ما شيعيان وقتى احساس كنيم كه خداى ناكرده خطر حادثهاى فكرمان وعقيدهمان يا مجتهد و رهبر دينى ما را تهديد مىكند و يا كه ثلمهاى بر جهان تشيع وارد شده باشد، آن گاه اذان بىوقت سر مىدهيم كه به منزله هشدار و آماده باش است...
با شنيدن اين جملات و توضيحات، سروان محمودى دستپاچه شد و از بيم اغتشاش و بحران در اردوگاه، دستور داد كه بساط فيلم را از اتاق ما جمع كردند و ديگر در هيچ اتاق و سالن ديگرى به نمايش نگذاشتند.
وحدتى كه با سردادن اذان تا جمع شدن بساط نمايش فيلم ميان اسيران ايجاد شده بود، خيلى لذت بخش بود و همه از موفقيت به دست آمده خرسند بودند. و تا مدتها پيرامون آن صحبت مىكردند.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
هفده ماه دوزخى
اذان بىوقتى كه در مخالفت با نمايش فيلم موهن سردادم، از طرف عراقىها بىجواب نماند. دو روز بعد از حادثه، ساعت 8 صبح، وقتى در باز شد تا بچهها به دستشويى بروند، من و هفت نفر ديگر از دوستان را يكى يكى گرفته به اتاقى در بيرون و در قسمت بالاى اردوگاه بردند و محبوس كردند. اين اتاق، كوچك و فاقد منفذ و روزنهاى به بيرون بود. البته پنجرهاى داشت كه روز قبل مسدودش كرده بودند. ما را در اين تاريكى رها كردند و رفتند. بدون اينكه توضيح دهند به چه خاطر و به چه دليلى ما را محبوس كردهاند. ما هم اصرارى براى دانستن نداشتيم چرا كه مىدانستيم آن تاوان آن اذان بىموقع بود.
تا غروب هيچ خبرى نشد، اما بعد دو سطل يكى براى آب آشاميدنى و ديگرى براى قضاى حاجت و نيز به هر نفر يك قرص نان دادند و رفتند. مشخص شد كه براى روزهاى زيادى آنجا خواهيم ماند.
روزها و شبها از پى هم مىآمد و مىرفت و اين تكرار همچنان ادامه داشت، هيچكارى نداشتيم جز اينكه منتظر بمانيم تا غروب از راه برسد و در را به رويمان باز كنند و يكى از ما سطلها را به محوطه ببرد يكى را تخليه و آن ديگرى را پر از آب كند و بياورد.
اتاق از ابتدايىترين امكانات و وسايل زندگى بىبهره بود. خيلى كثيف و مرطوب و به خاطر مجاورت با دشتشويى و توالت، بوى تعفن و آزاردهندهاى فضاى آن را پر كرده بود. با اينكه فصل سرما بود، اما فضاى آن به قدرى كوچك بود كه از نفس ما هشت نفر سرما حس نمىشد.
چهارده روز در اين وضعيت بد و كثيف و در محيطى يكنواخت و كاملاً غيرانسانى سپرى شد. در اين مدت برخى از دوستان (از هر سه اتاق افسران) كه متوجه وضعيت بد و نامناسب ما شده بودند، براى جلوگيرى از وخامت اوضاع، تلاشها و اقداماتى صورت داده و با عراقىها مذاكره كرده بودند و به آنها گفته بودند كه همه اينها آدمهاى تندى نيستند و... خلاصه توانسته بودند عراقىها را راضى كنند تا سه نفر از ما را آزاد كنند.
با رفتن آن سه نفر، ما تنهاتر شديم. روزهاى خستهكننده و تكرارى به سختى سپرى مىشد اين اتاق ماهيت و موقعيت خاصى نزد عراقىها يافت. از آن به بعد هركس اعتراض مىكرد و يا مشكل ساز مىشد او را براى تنبيه به اين اتاق مىآوردند و محبوس مىكردند. تا اينكه در مقطعى تعداد به دوازده نفر رسيد. اتاق ديگرى به كاربرى و ماهيت همين اتاق در آنجا ايجاد شد.
بعد از يك ماه دوباره نه نفر را از ميان اين جمع به اتاقهايشان برگرداندند، و ما شديم سه نفر؛ من، على آقا (رجبعلى زاده) و مهندس بهروز پس از مدتى نفرات ديگرى را آوردند و... مدام نفرات اين اتاق كم و زياد مىشد، اما ما سه نفر از اولين نفرات آنجا بوديم و به استقبال و بدرقه افراد ديگر مىرفتيم.
هفده ماه ما را در چنين شرايط سخت، وحشتناك و محيطى غيرانسانى نگه داشتند كه يادآورى و نقل آن هم دردآور است. هر ساعتش به درازى سالى مىگذشت، ديگر در روزهاى آخر از هم خسته و دلزده شده بوديم، از هم بدمان مىآمد، آخر تا كى بايد هر روز و هر لحظه اين چهرههاى تكرارى را مىديديم. به هر جا كه نگاه مىكرديم، تاريكى بود و تاريكى. حرفهايمان در همان روزهاى اول ته كشيد، مىنشستيم و بِر و بِر به هم نگاه مىكرديم و يا براى ساعتى به نقطهاى خيره مىمانديم، روز و شب برايمان يكى بود. زمان را تنها از طريق باز و بسته شدن در براى تعويض سطلها متوجه مىشديم. از هم خسته شده بوديم خسته خسته...
آسايشگاه افسران داراى سه حمام بود كه عراقىها هر پانزده روز يكبار ما را از راهى كه با كسى مواجه نشويم براى حمام كردن به آن جا مىبردند. يك ساعت وقت داشتيم با آب سرد حمام كنيم. پنجرهاى باز در آنجا بود كه باد سرد از آن داخل مىشد؛ آب سرد، باد سرد، هوا سرد، چه حمامى! سخت و مشقت بار. طورى كه بعد از هر حمامى بيماريمان تشديد مىشد ما در آنجا دائمالمريض بوديم سرماخوردگى، چرك سينه سرفههاى پىدرپى، تب از ما جدا ناشدنى بود. هميشه دچار اسهال بوديم و...
از بهداشت نبايد حرفى بزنم، تغذيه هم در حد صفر بود. در حدى كه ما را زنده نگه دارد و نفسمان را برقرار. گاهى كه عراقىها سر شوق بودند يا نمايندگان صليب سرخ بنا بود بيايند كمى آش بىمحتوا ومزه مىدادند. ما آنقدر محروميت كشيده بوديم كه چنين آشى در آن لحظه برايمان بهترين غذاى عالم بود!
در ماه رمضان، انتظار داشتيم كه عراقىها به عنوان يك مسلمان، تسهيلات و شرايطى آسانتر برايمان فراهم كنند و از فشارها و محدوديتها بكاهند، اما چنين توقعى بيجا بود. تنها امتيازى كه قايل شدند تغيير در غذا بود و از آن غذايى كه به ساير اسرا مىدادند، براى ما هم مىآوردند، صبحانه را ساعت 4 صبح به عنوان سحرى و ناهار را در شب به جاى افطار مىدادند.
ديگر طاقت از كف داده بوديم، هيچ حادثهاى، مسئلهاى و خبرى نبود، در و ديوار تكرارى و چهرهها تكرارى و خستهكننده، اوقات يكنواخت و همه شبيه به هم بود. آفتاب بود ولى ما رنگ آفتاب را نمىديديم. اينجا آخر دنيا بود، هيچ اميدى نبود الا خدا، هر جا كه نگاه مىكرديم تاريك بود و تاريكى، مىپرسيديم: آيا پايانى بر اين مرثيه هست...؟
ما اين شرايط را به راحتى نپذيرفته بوديم، در طول اين مدت به انحاى مختلف اعتراضمان را نسبت به اين حبس و به اين برخورد اعلام كرده بوديم. حتى نمايندگان صليب سرخ هم آمده و وضع ما را ديده بودند، ولى كارى از دستشان برنمىآمد، آنها نامهبرى بيش نبودند و خودشان هم بر اين ناكارآيى خود، صحه مىگذاشتند و مىگفتند ما نمىتوانيم در سياستها و نحوه اداره اردوگاهها دخالتى بكنيم، همينقدر را از ما بپذيريد كه نامهاى براى شما بياوريم و ببريم، اگر ما اعتراضى بر كار عراقىها بكنيم، به بهانههاى مختلف مانع ورودمان مىشوند و ديگر قادر به انجام همين حداقل كار هم نخواهيم شد.
در اوج نااميدى و در سياهى وظلمت مطلق بوديم كه آن يگانه اميدمان و خالق و هستى بخشمان سبب ساز شد تا پس از گذر از يك خوان مخوف ديگر از آن دوزخ نجات پيدا كنيم.
خوان مخوف
حدود فروردين 1362، ما را از آن دوزخ رمادى خلاص كرده به دوزخ ديگرى انتقال دادند. ما حدود پانزده روز در استخبارات عراق، محيطى سراسر رعب و وحشت و فاقد بهداشت اوليه به سر برديم. با قرار گرفتن در فضاى استخبارات آن هفده ماه دوزخى رمادى را آرزو كرديم. اينجا ديگر نقطه پايان بود، نقطه نااميدى مطلق، از همه چيز و همه كس، الا خدا... آن هفده ماه رمادى در قياس با جهنم استخبارات شرايط بهترى داشت. استخبارات مركزى براى كارهاى اطلاعاتى، جاسوسى و ضدجاسوسى عراق بود، كسانى كه در زندان آن محبوس بودند، عموماً دچار مشكلات و مسائل سياسى بودند، از اينرو برخوردها و رفتارها در استخبارات وحشيانه و بىمرز بود.
ما را يك شب در ميان، يعنى هفت شب مرتب از ساعت 1 تا 3 بامداد براى بازجويى و شكنجه مىبردند و با قساوت تمام و شديدترين وجه شكنجه مىكردند. از پنكه آويزان مىكردند و يا وارونه به تسمه و قرقرهاى مىبستند و بعد پايين مىآوردند و سرمان را داخل وان آب مىكردند، 10 دقيقه، 15 دقيقه تا جايى كه نفس باقى بود سر را در آب نگه مىداشتند. شوكالكتريكى وارد مىكردند دستگاهها و تجهيزات فراهم آمده درآنجابراى فعالين و مخالفين سياسى عراق بود كه اكنون براى ماهم استفاده مىشد در دوران اسارت افراد را يكبار به استخبارات و استثنائاً برخى را دوبار به آنجا مىبردند ولى من در آنجا يك بسيجى را ديدم كه براى بار سوم به آنجا مىآمد، و اما من در طول اسارت مجموعاً هفت بار به اين مكان رفتم و هر بار تا سر حد مرگ شكنجه مىشدم.
محيط اتاقهاى زندان استخبارات خيلى كثيف و تاريك بود، تمام بچهها در اينجا مريض مىشدند. همه دچار اسهال بوديم. اينجا كثيفترين نقطه عالم تا به امروز برايم به حساب مىآيد، ديواره مملو از چرك و خون و كثافت بود، وضعيت بسيار كثيف و رقتآور و ناراحتكنندهاى داشت.
پس از پانزده روز، وقتى به خيال خود، ما را به اندازه كافى ادب كردند و زهره چشم گرفتند دوباره به رمادى (عنبر) برگرداندند، پانزده روز ديگر در آنجا مانديم تا به سوى اردوگاهى ديگر انتقال يافتيم.
اذان بىوقتى كه در مخالفت با نمايش فيلم موهن سردادم، از طرف عراقىها بىجواب نماند. دو روز بعد از حادثه، ساعت 8 صبح، وقتى در باز شد تا بچهها به دستشويى بروند، من و هفت نفر ديگر از دوستان را يكى يكى گرفته به اتاقى در بيرون و در قسمت بالاى اردوگاه بردند و محبوس كردند. اين اتاق، كوچك و فاقد منفذ و روزنهاى به بيرون بود. البته پنجرهاى داشت كه روز قبل مسدودش كرده بودند. ما را در اين تاريكى رها كردند و رفتند. بدون اينكه توضيح دهند به چه خاطر و به چه دليلى ما را محبوس كردهاند. ما هم اصرارى براى دانستن نداشتيم چرا كه مىدانستيم آن تاوان آن اذان بىموقع بود.
تا غروب هيچ خبرى نشد، اما بعد دو سطل يكى براى آب آشاميدنى و ديگرى براى قضاى حاجت و نيز به هر نفر يك قرص نان دادند و رفتند. مشخص شد كه براى روزهاى زيادى آنجا خواهيم ماند.
روزها و شبها از پى هم مىآمد و مىرفت و اين تكرار همچنان ادامه داشت، هيچكارى نداشتيم جز اينكه منتظر بمانيم تا غروب از راه برسد و در را به رويمان باز كنند و يكى از ما سطلها را به محوطه ببرد يكى را تخليه و آن ديگرى را پر از آب كند و بياورد.
اتاق از ابتدايىترين امكانات و وسايل زندگى بىبهره بود. خيلى كثيف و مرطوب و به خاطر مجاورت با دشتشويى و توالت، بوى تعفن و آزاردهندهاى فضاى آن را پر كرده بود. با اينكه فصل سرما بود، اما فضاى آن به قدرى كوچك بود كه از نفس ما هشت نفر سرما حس نمىشد.
چهارده روز در اين وضعيت بد و كثيف و در محيطى يكنواخت و كاملاً غيرانسانى سپرى شد. در اين مدت برخى از دوستان (از هر سه اتاق افسران) كه متوجه وضعيت بد و نامناسب ما شده بودند، براى جلوگيرى از وخامت اوضاع، تلاشها و اقداماتى صورت داده و با عراقىها مذاكره كرده بودند و به آنها گفته بودند كه همه اينها آدمهاى تندى نيستند و... خلاصه توانسته بودند عراقىها را راضى كنند تا سه نفر از ما را آزاد كنند.
با رفتن آن سه نفر، ما تنهاتر شديم. روزهاى خستهكننده و تكرارى به سختى سپرى مىشد اين اتاق ماهيت و موقعيت خاصى نزد عراقىها يافت. از آن به بعد هركس اعتراض مىكرد و يا مشكل ساز مىشد او را براى تنبيه به اين اتاق مىآوردند و محبوس مىكردند. تا اينكه در مقطعى تعداد به دوازده نفر رسيد. اتاق ديگرى به كاربرى و ماهيت همين اتاق در آنجا ايجاد شد.
بعد از يك ماه دوباره نه نفر را از ميان اين جمع به اتاقهايشان برگرداندند، و ما شديم سه نفر؛ من، على آقا (رجبعلى زاده) و مهندس بهروز پس از مدتى نفرات ديگرى را آوردند و... مدام نفرات اين اتاق كم و زياد مىشد، اما ما سه نفر از اولين نفرات آنجا بوديم و به استقبال و بدرقه افراد ديگر مىرفتيم.
هفده ماه ما را در چنين شرايط سخت، وحشتناك و محيطى غيرانسانى نگه داشتند كه يادآورى و نقل آن هم دردآور است. هر ساعتش به درازى سالى مىگذشت، ديگر در روزهاى آخر از هم خسته و دلزده شده بوديم، از هم بدمان مىآمد، آخر تا كى بايد هر روز و هر لحظه اين چهرههاى تكرارى را مىديديم. به هر جا كه نگاه مىكرديم، تاريكى بود و تاريكى. حرفهايمان در همان روزهاى اول ته كشيد، مىنشستيم و بِر و بِر به هم نگاه مىكرديم و يا براى ساعتى به نقطهاى خيره مىمانديم، روز و شب برايمان يكى بود. زمان را تنها از طريق باز و بسته شدن در براى تعويض سطلها متوجه مىشديم. از هم خسته شده بوديم خسته خسته...
آسايشگاه افسران داراى سه حمام بود كه عراقىها هر پانزده روز يكبار ما را از راهى كه با كسى مواجه نشويم براى حمام كردن به آن جا مىبردند. يك ساعت وقت داشتيم با آب سرد حمام كنيم. پنجرهاى باز در آنجا بود كه باد سرد از آن داخل مىشد؛ آب سرد، باد سرد، هوا سرد، چه حمامى! سخت و مشقت بار. طورى كه بعد از هر حمامى بيماريمان تشديد مىشد ما در آنجا دائمالمريض بوديم سرماخوردگى، چرك سينه سرفههاى پىدرپى، تب از ما جدا ناشدنى بود. هميشه دچار اسهال بوديم و...
از بهداشت نبايد حرفى بزنم، تغذيه هم در حد صفر بود. در حدى كه ما را زنده نگه دارد و نفسمان را برقرار. گاهى كه عراقىها سر شوق بودند يا نمايندگان صليب سرخ بنا بود بيايند كمى آش بىمحتوا ومزه مىدادند. ما آنقدر محروميت كشيده بوديم كه چنين آشى در آن لحظه برايمان بهترين غذاى عالم بود!
در ماه رمضان، انتظار داشتيم كه عراقىها به عنوان يك مسلمان، تسهيلات و شرايطى آسانتر برايمان فراهم كنند و از فشارها و محدوديتها بكاهند، اما چنين توقعى بيجا بود. تنها امتيازى كه قايل شدند تغيير در غذا بود و از آن غذايى كه به ساير اسرا مىدادند، براى ما هم مىآوردند، صبحانه را ساعت 4 صبح به عنوان سحرى و ناهار را در شب به جاى افطار مىدادند.
ديگر طاقت از كف داده بوديم، هيچ حادثهاى، مسئلهاى و خبرى نبود، در و ديوار تكرارى و چهرهها تكرارى و خستهكننده، اوقات يكنواخت و همه شبيه به هم بود. آفتاب بود ولى ما رنگ آفتاب را نمىديديم. اينجا آخر دنيا بود، هيچ اميدى نبود الا خدا، هر جا كه نگاه مىكرديم تاريك بود و تاريكى، مىپرسيديم: آيا پايانى بر اين مرثيه هست...؟
ما اين شرايط را به راحتى نپذيرفته بوديم، در طول اين مدت به انحاى مختلف اعتراضمان را نسبت به اين حبس و به اين برخورد اعلام كرده بوديم. حتى نمايندگان صليب سرخ هم آمده و وضع ما را ديده بودند، ولى كارى از دستشان برنمىآمد، آنها نامهبرى بيش نبودند و خودشان هم بر اين ناكارآيى خود، صحه مىگذاشتند و مىگفتند ما نمىتوانيم در سياستها و نحوه اداره اردوگاهها دخالتى بكنيم، همينقدر را از ما بپذيريد كه نامهاى براى شما بياوريم و ببريم، اگر ما اعتراضى بر كار عراقىها بكنيم، به بهانههاى مختلف مانع ورودمان مىشوند و ديگر قادر به انجام همين حداقل كار هم نخواهيم شد.
در اوج نااميدى و در سياهى وظلمت مطلق بوديم كه آن يگانه اميدمان و خالق و هستى بخشمان سبب ساز شد تا پس از گذر از يك خوان مخوف ديگر از آن دوزخ نجات پيدا كنيم.
خوان مخوف
حدود فروردين 1362، ما را از آن دوزخ رمادى خلاص كرده به دوزخ ديگرى انتقال دادند. ما حدود پانزده روز در استخبارات عراق، محيطى سراسر رعب و وحشت و فاقد بهداشت اوليه به سر برديم. با قرار گرفتن در فضاى استخبارات آن هفده ماه دوزخى رمادى را آرزو كرديم. اينجا ديگر نقطه پايان بود، نقطه نااميدى مطلق، از همه چيز و همه كس، الا خدا... آن هفده ماه رمادى در قياس با جهنم استخبارات شرايط بهترى داشت. استخبارات مركزى براى كارهاى اطلاعاتى، جاسوسى و ضدجاسوسى عراق بود، كسانى كه در زندان آن محبوس بودند، عموماً دچار مشكلات و مسائل سياسى بودند، از اينرو برخوردها و رفتارها در استخبارات وحشيانه و بىمرز بود.
ما را يك شب در ميان، يعنى هفت شب مرتب از ساعت 1 تا 3 بامداد براى بازجويى و شكنجه مىبردند و با قساوت تمام و شديدترين وجه شكنجه مىكردند. از پنكه آويزان مىكردند و يا وارونه به تسمه و قرقرهاى مىبستند و بعد پايين مىآوردند و سرمان را داخل وان آب مىكردند، 10 دقيقه، 15 دقيقه تا جايى كه نفس باقى بود سر را در آب نگه مىداشتند. شوكالكتريكى وارد مىكردند دستگاهها و تجهيزات فراهم آمده درآنجابراى فعالين و مخالفين سياسى عراق بود كه اكنون براى ماهم استفاده مىشد در دوران اسارت افراد را يكبار به استخبارات و استثنائاً برخى را دوبار به آنجا مىبردند ولى من در آنجا يك بسيجى را ديدم كه براى بار سوم به آنجا مىآمد، و اما من در طول اسارت مجموعاً هفت بار به اين مكان رفتم و هر بار تا سر حد مرگ شكنجه مىشدم.
محيط اتاقهاى زندان استخبارات خيلى كثيف و تاريك بود، تمام بچهها در اينجا مريض مىشدند. همه دچار اسهال بوديم. اينجا كثيفترين نقطه عالم تا به امروز برايم به حساب مىآيد، ديواره مملو از چرك و خون و كثافت بود، وضعيت بسيار كثيف و رقتآور و ناراحتكنندهاى داشت.
پس از پانزده روز، وقتى به خيال خود، ما را به اندازه كافى ادب كردند و زهره چشم گرفتند دوباره به رمادى (عنبر) برگرداندند، پانزده روز ديگر در آنجا مانديم تا به سوى اردوگاهى ديگر انتقال يافتيم.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]