با لهجه کاشونی بخونید! :-)
آقا جون مي خوام برات قصه بگم قصه از روزاي پر غصه بگم
او روزا ما همه مو فقير بوديم توي دست زندگي اسير بوديم
جو مي كنديم بِرا يَه قرص نون همَمو از بچه تا پير و جوون
غذا مو اشكنه بود و ماست و دوغ به دور از هياهو مكر و دروغ
كسي نمي دونست كه پيتزا چي چيه سوسيس و كوكتل و سويا چي چيه
تلفن تلويزيون پس كُدومه سالاد اولويه و سس كُدومه
توي آشپز خونه كابينت ِنبو خبر از ساندويچ و باكت نِبو
يَه اجاق بود و يَه مُش چوب وزغال يَه كماجدون و يَه مُش ظرف سفال
نون ماست و كره ها يادش بخير كرسي و شب چره ها يادش بخير
منم او روزا كمي شيطو بودم شيطون و پرّو و خنده رو بودم
پِدرم بِشم مي گف اِقِده نِخَ مادرم بشم ميگف چِقِده يخَ
اِگه دستش مي رسيد باباي ما گاهي هم گوش مي خِريد براي ما
شش درم گوشت مي خريد يه عباسي ولي تازه تازه بود راس راسي
كسي يخچال و فريزري نداشت گاز وجوجه گردون و فري نداشت
خبر از ماشين و اين قبيل نِبو حرفي از بنزين و گازوئيل نِبو
هنوز اينجاها كسي اُپل نداشت الاغام شماره و مدل نداشت
حرفي از طياره و ميگي نبود توي كفش كسي ريگي نبود
كسي پا تو كفش مردم نمي كرد كسي جو قاطي گندم نمي كرد
اي همه دكتر و درموني نبو ويزيت و سِكْرِتر و دربوني نبو
يَه حكيم باشي بود وچندتا حكيم يَه شكسته بند نامش اوسه كريم
مرغ سوخاري و كنتاكي نبو كِسي از چربي خون شاكي نبو
هوش و عقل و هواسا قاطي نبو اينهمه اعصابا خط خطي نبو
هر كسي ، قرص اعصاب نمي خورد ميون مرگ وبلا تاب نمي خورد
دكترا هِي نمي دادن آزمايش برا يه مختصر درد و خارش
فكر مال و پله و پول نِبودن دنبال كپسول و آمپول نِبودن
لا اقل مي مُرديم از درد و بلا نمي كردن ما رو هي پرت و پلا
نمي دونم بايد بري ارتوپدي يا بري هف هش جا آزمايش بدي
كسي از سكته شكايتي نداشت مرض قند و ديابتي نداشت
هِي تو سي تي اسكنت كنن آتيش تو مال واسكنت كنن
ممكنه رودت اومده تو سرت يا مُخت رفته ميونه كمرت
گل گاب زبون بود و سكنجبين شور و چارتخمه و گزنگبين
زنمو چادر كَن كَن نمي خواس دامن جير و پيچ اسكن نمي خواس
بليز و مانتو و كاپشني نبو ايهمه چادر و پيراهن نبو
پولامو خرج آرايش نمي شد خرج رنگ و كرم و مِش نمي شد
هاوايي،چارلي،تيُرزي نبو ايقِده افاده و پزي نبو
آخه خرج بي خودي يعني كه چه سشوار وبي گودي يعني كه چه
عروس اقِدِه دنگ و فنگ نداشت خريدش ايهمه آب و رنگ نداشت
يه روزي گفتم بابا مَ َز مي خوام يَه زن خوشگل و حرف بِزَ مي خوام
اولش فكري شد و چيزي نگفت حرف تلخ و سخن تيزي نگفت
گفتم جدي ميگم مَ زَ مي خوام چرا هي ايطوري مي كني نگام
يِهودِي مثل فنر از جا پريد دسته گوش كوب و ورداشت دويد
تو خونه هِي مَ بودو هي او بدو گُرمَمو از پشت سر گرفت يُهو
گف مي خواي حالا بشد حالي كنم مختو تو دهنت خالي كنم
يا مي خواي يَه مُش تو بُقِت بزنم با اي گوش كوب رو زمين شيدت كنم
گفتم بابا بِشِد بر نِخورَ ولي سير خبر از گشنه نِدارَ
اَ قديما رسم بوده در هر زمونه هر كسي بزرگ شده زَ بسّونه
همچي كه وايساده بود بالاي سرم به شوخي اشاره كرد به مادرم
گف اي كپه ظلم كه مَ دارم چه گلي مي زنه هر رو به سرم
كه تو هم مي خواي گرفتارش بشي اسير اي قر واطوارش بشي
آخه تو اي وقت سال پول ندارم تو خودت مي دوني مَ گرفتارم
گفتم كار نداره زَ اسّده همه خرجش ميشه هزار تومه
دختري كه مَ مي خوام ژست نمي خواد ماشينه فلانو، عكاس نمي خواد
كرواتو كت وشلوار نمي خواد دو سه روز خريد بازار نمي خواد
نمي گم دختر مَ هتل مي خواد بَدِشم خونه مستقل مي خواد
ما مي خوام شهره اي سرش كنيم هزار تا سكه مرش كنيم
نمي گن صبر بكنيد درس بخونه او بايد درس بخونه تا بدونه
دختري كه فوق ليسانس نداره ميگن اصلا شوهرش شانس نداره
صبر بكن خان داداشم امروز بياد آبجي بزرگم از تهرون بياد
مثل حالا نبودن فك و فاميل يكي تو كاشو يكي تو اردبيل
يكي تو كيش ، يكي توس يكي تهرون ،يكي لوس آنجلس
معمولا فاميل دور هم بوديم شريك شادي و درد و غم بوديم
نمي گن عروس رفته گل بچينه او بايد چند تا هزاري ببينه
باس بياد يه پاكتي پول و پله تا عروس يه بار بلند بگه بله
نمي خواد براش بريم به اصفهون خونه عمه كجاست تو كوچمون
تا كه اسم دختر عمه رو شنيد يَهودِي لبخندي از لبش پريد
فهميدم كه راضي شد باباي ما با اي جمله تموم شد دعواي ما
خلاصه درد سرت نِدم برم ما جونت گفته برش گوشت بخرم
هُمو شب لطف خداوندي كاري شد دختر عمه بِرَم خاستگاري شد
بدون دردسر و بي ساز وسوز همه كاراش تموم شد تو دو سه روز
من و ماجونت شديم همسر هم شريك همدگه تو شادي و غم[align=justify]
