به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، یکی پاسداران یگان تخریبِ «سپاه 11 قدر»، این گونه روایت می کند:
شب «عملیات والفجر مقدماتی»، من به یکی از گردان های لشکر8 نجف اشرف مامور شده بودم که الان اسمش خاطرم نیست. آن شب در ابتدای ستون قرار گرفتم و نیروها را از معبری که چند شب قبل کارش تمام شده بود جلو بردم. یکی از بسیجی های لشکر به نام «حمید زارع» که 16 یا شاید 17 سال بیشتر نداشت، در اختیار ما قرار گرفته بود تا در آوردن وسایل کمکمان کند. قیچی سیم بری که برای بریدن سیم خاردار در نظر گرفته بودیم، دست حمید بود.
در میانه ی راه، یک خمپاره خورد وسط ستون که تعدادی از بچه ها را زخمی کرد. در آن ظلمات شب که چشم چشم را نمی دید، از اوضاعِ حمید متوجه شدم که زخمی شده است. با این حال به حرکت ادامه دادیم تا رسیدیم پشت سیم خاردار. به حمید گفتم قیچی را بده. گفت همان جا که خمپاره خورد، موج انفجار، قیچی را پرت کرد و در تاریکی نتوانستم پیدایش کنم.
وقتی برای تلف کردن نداشتیم. سریع گفتم به امدادگرها بگویید برانکاردها را بیاندازند روی سیم خاردارها تا بچه ها رد شوند. معلوم شد امداد گرها، قبلا زخمی ها را با برانکارد برده اند عقب و خلاصه این که چیزی برای خلاص شدن از سد سیم خاردار نداریم. حمید زارع که معلوم بود درد هم دارد، آمد و گفت من می خوابم روی سیم خاردار.
دلم لرزید. این کار زجر و عذاب وحشتناکی داشت و معلوم هم نبود بعد از گذشتن چند گروهان از روی آدم، عمرت به دنیا بماند. از طرفی، خمپاره های تک و توکی که دور و برمان زمین می خورد، نشان می داد، معبر حساس شده است.
چانه نزدم و گفتم یا علی. حمید خوابید روی سم خاردارها. نیروها یکی یکی دورخیزمی کردند و از روی کمر حمید، جست می زدند آن طرف سیم خاردار. هر ضربه ی پایی که به پشت حمید می خورد، به جای ناله، یک ذکری می گفت که الان یادم نیست چه بود. گمانم نام یکی از ائمه(صلوات الله علیهم) بود. تک شروع شد و بعثی ها چتری از آتش روی معبر انداختند. حمید به آخر کار نرسید و همان طور که روی سیم خاردار دراز کشیده بود، ترکش خورد و شهید شد و جنازه اش هم عقب نیامد.
از «حمید زارع»، هیچ اثر و نشانی نیافتیم. او ستاره ی درخشانِ آسمانِ گمنامی است.
روحمان با یادش شاد
(راوی: م.ش)
یک ماجرای واقعی از یک سردار گمنام
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 985
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱, ۶:۰۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 4905 بار
- سپاسهای دریافتی: 6798 بار
Re: یک ماجرای واقعی از یک سردار گمنام
اقا یکی ما را راهنمایی کنه اولا توی تمام عملیاتها کلاشینکوف بوده و سرنیزه کلاش همراه با غلافش تشکیل قیچی سیم بر میده ثانیا اگه یه سنگ بگیری دستت و سرنیزه قراضه ژ3 یا چاقوی کنسرو باز کنی را بگذاری روی سیم و با سنگ بکوبی روی اون و سنگی که دستته سیم میبره چرا به جای این همه هی میرفتن میخوابیدن روی سیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- پست: 985
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱, ۶:۰۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 4905 بار
- سپاسهای دریافتی: 6798 بار
Re: یک ماجرای واقعی از یک سردار گمنام
conarmis نوشته شده:اقا یکی ما را راهنمایی کنه اولا توی تمام عملیاتها کلاشینکوف بوده و سرنیزه کلاش همراه با غلافش تشکیل قیچی سیم بر میده ثانیا اگه یه سنگ بگیری دستت و سرنیزه قراضه ژ3 یا چاقوی کنسرو باز کنی را بگذاری روی سیم و با سنگ بکوبی روی اون و سنگی که دستته سیم میبره چرا به جای این همه هی میرفتن میخوابیدن روی سیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوست عزیز با توجه به متن اونها در تاریکی شب بودن و دشمن متوجه اونها شده بوده و داشته اونجارو خمپاره بارون می کرده و اینها تلفات و مجروح داشتن می دادن وقت نبوده برای این که سیم خاردارهارو ببرند یا کارهایی که شما می گی انجام بدن باید نیروها هرچه سریع تر جابه جا میشده.
Re: یک ماجرای واقعی از یک سردار گمنام
از راهنماییتون ممنونم اما خودش میگه قیچی را بده ببرم میگه گم کردم خوب با سرنیزه کلاش میبرید ( حتما دیدید که فقط با یک حرکت سرنیزه و قلاف قیچی میشوند ) یعنی اینهمه سرباز یه نفر سرنیزه کلاش نداشته در حالیکه سلاح کلاش در زمان جنک دست همه بوده ؟ ثانیا این موضوع یک دفعه و یکجا تکرار نشده هر وقت صحبت جنگ میشه همه همین خاطره را در محل خدمتشون تعریف میکنن یعنی 8 سال کافی نبود درس بگیرن که حتما قیچی ببرن یا دو تا ببرن ؟

- پست: 46
- تاریخ عضویت: یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۸, ۲:۵۳ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 121 بار
- سپاسهای دریافتی: 97 بار
Re: یک ماجرای واقعی از یک سردار گمنام
conarmis نوشته شده:از راهنماییتون ممنونم اما خودش میگه قیچی را بده ببرم میگه گم کردم خوب با سرنیزه کلاش میبرید ( حتما دیدید که فقط با یک حرکت سرنیزه و قلاف قیچی میشوند ) یعنی اینهمه سرباز یه نفر سرنیزه کلاش نداشته در حالیکه سلاح کلاش در زمان جنک دست همه بوده ؟ ثانیا این موضوع یک دفعه و یکجا تکرار نشده هر وقت صحبت جنگ میشه همه همین خاطره را در محل خدمتشون تعریف میکنن یعنی 8 سال کافی نبود درس بگیرن که حتما قیچی ببرن یا دو تا ببرن ؟
خدمت شما دوست عزیز عرض کنم،زمان عملیات والفجر مقدماتی سال 61 بوده و اون موقع هنوز نیرو های ما به اون صورت تجهیز نبودن که سرنیزه کلاش یا خیلی سلاح های پیشرفته تر داشته باشن،در واقع سلاح اصلیشون ایثار بوده.
