داریم به 26دیماه سالروز فرار شاه وهمسرش ازایران نزدیک میشیم و چند روزی هم ازواقعه تلخ جانباختن تعدادی ازهنرمندان کشورمان درپروژه معراجیها میگذرد که درنوع خود اولین نبوده انشاالله آخرینش خواهد بود یکی از موارداین چنینی که در سینما ی ما اتفاق افتاده شهید «قاسم دهقانى سنگستانى» است که بخشی اززندگی ایشان فیلم شد ودرجریان ساخت فیلم قطعه ای از بهشت به شهادت رسید دوستان فیلم خونبارش (۱۳۵۹) ساخته مرحوم امیرقوی دل رادیدن داستان سه سرباز به نامهای (محمد محمدي خلص، علي غفوري سبزواري و قاسم دهقاني) که قراربود برای سرکوب قیام مردم در 17 شهریور 57 همراه باسایرین فرستاده بشوند به (قاسم دهقان) و همقطارهایش که قراره از لویزان برای سرکوب مردم به شهر فرستاده شوند ، به هر سرباز دو خشاب دادند، ولی به دلیل مهارت درتیراندازی به (شهید دهقان) چهار خشاب دادند که ازپادگان فرار میکنند یکی ازاین سه سرباز(محمد محمدي خلص) بدست ساواک شهید میشود ودوتن دیگری توسط ساواک دستگیر میشن والی آخر که به خواست ولطف خدا از اعدام نجات میابند دراین فیلم خود شهید دهقان و سرباز دیگری که زنده مانده بود و خواهرومادر وهمسایه شهید دهقان در نقش خودشان را بازی میکنند داستان ساخت این فیلم را آقای رسول صدر عاملی تهیه کننده این فیلم اینچنین تشریح میکند
[COLOR=#0070C0]من و امیر قویدل قبل از انقلاب با هم دوست بودیم و بیشتر وقتهای آزادمان را با یکدیگر میگذراندیم. او دستیاری کارگردان زیاد کرده بود، اما فرصتی فراهم نمیشد تا بتواند فیلم بسازد. به محض اینکه انقلاب شد ما با پرواز انقلاب به تهران آمدیم و سه روز بعد یعنی در 15 بهمن 57 امیر پیش من آمد و گفت میخواهم فیلم بسازم!
وی دربارهی دلیل ساخت فیلم «خونبارش» ادامه داد: آن روزها من در بخش اجتماعی روزنامهی اطلاعات فعالیت میکردم و گزارشی دستم آمد که داستان سه سرباز بود. آنها از تیراندازی به مردم در روز 17 شهریور در میدان ژاله امتناع کرده بودند و پس از آن برایشان مشکلاتی ایجاد شده بود. من این گزارش را به امیر قویدل دادم و او نیز خوشش آمد و قرار شد کار را انجام دهیم.
تهیهکنندهی «خونبارش» در ادامهی سخنانش به شهید قاسم دهقان که این مراسم به نوعی گرامیداشت او نیز محسوب میشد، خاطرنشان کرد: شهید قاسم دهقان یکی از همان سه سرباز آن گزارش بود و ما با ایشان دربارهی ساخت این فیلم صحبت کردیم و شرطمان این بود که همهی شخصیتها واقعی باشند و حتی جالب است بدانید که قاسم، خواهر، مادر و همسایهاش را هم به پروژه آورد.
ضمن عرذرخواهی ازدوستان عزیز بابت طولانی شدن مقدمه توجه شما را به یادداشت ناتمام شهید «قاسم دهقانى سنگستانى» درمورد این واقعه خواندنی جلب میکنم
[HR]
حمید داودآبادی: شهید «قاسم دهقان سنگستانیان» سال ۱۳۳۶ در همدان بهدنیا آمد. اواخر سال ۱۳۵۵ به سربازی رفت و در روزهای پر تبوتاب انقلاباسلامی که سرباز ارتش شاهنشاهی بود، هر چه بیشتر در درونخود نسبت به رژیم کینه یافت. در روز ۱۷ شهریور سال ۱۳۵۷ (جمعهٔ سیاه) هنگامی که برای سد کردن حرکت مردم به خیابانها برده میشوند، به همراه دوسرباز دیگر گریخته و بهمردم ملحق میشود. سرانجام در حملهٔ ساواک به محل اختفای آنان، «محمد محمدی خلَّص» در دم بهشهادت میرسد، «علی غفوریسبزواری» از ناحیهٔ مغز و سر مورداصابت گلوله قرار میگیرد - که اکنون بهعنوان جانبازی بزرگوار زنده است - و «قاسم دهقان» نیز از ناحیهٔ هر دو پا تیر خورده و دستگیر میشود.
تحمل شکنجههای فراوان او را از پای درنیاورد و درحالی که ایام را در زندان سپری میکرد، با پیروزی انقلاباسلامی آزادی خود را باز یافت. او تا شروع تجاوز همهجانبهٔ عراق و شروع جنگتحمیلی، صحنهٔ انقلاباسلامی و دفاع از آنرا ترک نکرد و در هر جا که صدای توطئهآمیزی بهگوش میرسید، جان بهکف آمادهٔ مقابله میشد. او در ایام جنگ، مسئولیت چند گردان رزمی را برعهده داشت و حماسههایی در خور ستایش آفرید. در دوران جنگ چندین نوبت بهسختی مجروح شد ولی از پای ننشست.
وی پس از پایان جنگ همراه با سید شهیدان اهل قلم «سیدمرتضی آوینی» برای تفحص و کشف شهدا، راهی منطقهٔ فکه شد. حضور قاسم دهقان در فکه، بهواسطهٔ آشناییاش به منطقهٔ عملیاتی، همراه بود با کشف محل صدها شهید مفقودالاثر توسط او. قاسم دهقان که دستی در هنر داشت و علاقهٔ خاصی در ارائهی اهداف و اثرات انقلاب و جنگ از طریق سینما در او موج میزد، سرانجام در روز ۱۵ شهریور سال ۱۳۷۴ به هنگام بازسازی صحنهای از حماسهٔ رزمندگان اسلام در فیلم «قطعهای از بهشت»، بر اثر انفجاری زودرس، بهشهادت رسید.
آنچه درپی میآید، بخشی است از یادداشتهای شهید قاسم دهقان که مربوط به روزهای اوج انقلاباسلامی است. متأسفانه این یادداشتها ناتمام مانده؛ چرا که او قصد داشته نوشتههای خود را تا زمان حال ادامه دهد.

… وقتی خبر مردن داداش را شنیدم، باورم نمیشد و خیلی ناراحت بودم که منجر به درگیری با گروهبان نگهبان شد و او من را در اسلحهخانه زندانی کرد. فردا که آنها متوجه شدند، به مرخصی رفتم. او را در شهر همدان دفن کرده بودند. حتی شبهفت هم گذشته بود. به هر حال سال خوبی برایم نبود. وقتی بهیاد داداش میافتادم فقط حرفهایش برایم آیندهساز بود. او با رژیم شاه مخالف بود و خیلی روشن میگفت در زندان روحانیها را چطور شکنجه میکنند خود او هم چندینبار به زندان افتاده بود. چندبار هم با دوستان او آشنا شده بودم. البته من چون کوچک بودم عقلم نمیرسید. ولی مشخص بود که فعالیتسیاسی دارد. درمورد جوانی و کارهایی که رژیم بر سر آنها که حق میگفتند و با حکومت مخالف بودند (آورده بود، میگفت.)
به هر حال چنین شخصی را که برایم هدایتگر بود از دست دادم. از آخرهای سال دیگر به تیم تیراندازی نمیرفتم. در گروهان بودم. حدوداً دو ماه بود تا اول اردیبهشت که سالنو بود. باید سربازان جدید همانسال را برای تیم تیراندازی انتخاب و آماده میکردند. من بهعنوان مربی و سرپرست آنها در گروهان انتخاب شدم که به آنها تیراندازی یاد بدهم و هر روز به تمرین و آموزش میرفتیم. این دو سه ماه که گروهان بودم ورزش سختی میکردم. طناب زدن و حتی در هفته دوشب بیرون میرفتم باشگاه ورزش بکس. خیلی برایم خوب بود.
سال ۵۷ حدوداً ۲۰ نیرو از گروهان، سرباز جدید داشتیم که من باید هر روز آنها را تمرین تیراندازی و دویدن بدهم که با یک گروهبان اینکار هر روز انجام میشد. داخل آسایشگاه سرباز جدیدی آمده بود. او خواهش کرد تا به تیم ما بیاید. من اینرا یکجوری درست کردم و او آمد. چون یکبار درمورد مسائل سیاسی و رژیم صحبت میکردیم و مشخص بود مخالف است. با چندتن از دوستان دیگر که آسایشگاه دیگر بودند، در اینمورد صحبت میکردیم و کتاب به هم ردوبدل میکردیم. وقتی هم از پادگان برای تمرین بیرون میرفتیم ـ] چون [گروهبان زن و بچه داشت، وقتی ماشین میایستاد میرفت خانه و برای تمرین نمیآمد ـ ما با سربازان صحبتهایی درمورد همه چی میکردیم. درمورد رژیم و ظلمهایی که میکرد. با یکی از بچههایی که دوروبر کاخ سعدآباد خانهشان بود، صحبت کردم. او کتابهای دارویی و دیگر کتابهای علمی بیشتر میخواند. بحثهای اعتقادی پیش میکشیدم. درمورد هدف خلقت صحبت میکردیم. چندوقت بود که در اینمورد مطالعه میکرد. با یکی دیگر درمورد نماز حرفمان شد. درمورد معنی آن قرار شد تحقیق کند. البته نمیشد زیاد حرف زد. چون یکروز وقتی از تمرین آمدیم، دیدم همه روی کمدها عکس رضا شاه را زدهاند، بیاختیار ناراحت شدم و عکس را کندم و خوابیدم روی تخت. یکمقدار هم درمورد عکس گفتم که این عکس] را برای [چی زدند روی کمدها. با آن دمپاییهای رضا شاه ـ چکمه رضاگری.
فردای آنروز فرمانده من را خواست و گفت که چرا عکس را کندی؟ افسر گروهبان مرد ورزشکاری بود و خیلی دوست داشت که معاون گروهان بشود. فهمیدم که خبرچین زیاد است. گفتم: بغلش کنده شده بود و من بهخاطر اینکه بد بود کندم. و بعد درمورد تیراندازی بچهها سوال کرد. گفتم: خوبه. گفت: باید گروهان ما اول بشود، برو هرچقدر هم مرخصی خواستن برایشان تشویقی بده تا گروهان اول بشود.
ما هر روز به تمرین میرفتیم. تا اینکه یکروز با افسر جدیدی که تازه فرمانده دسته ما شده بود آشنا شدم. او وظیفه بود. یکروز سر کلاس با بچهها درمورد منظومه شمسی صحبت میکرد و با من آشنا شد. در همین موضوع بحث زیادی شد. تا اینکه فرماندهکل گروهان هم آمد و همصحبت شدیم. او درمورد گردش زمین و آفتاب فصلهای مختلف صحبت کرد و بحث طولانی شد. بعد از کلاس، شخصاً با آن افسر رفیق شدیم و موضع صحبت خصوصی بود. کمکم او برای من کتاب توضیحالمسائل آورد و من میخواندم. یکروز آن افسر چندعکس به من داد و من داخل کمدم گذاشتم. هر روز درمورد موضوعهای مختلف با هم حرف میزدیم. یکروز که به مرخصی آمده بود، با موتور به منزل داییام رفتیم. به طبقه سوم اتاق پسردایی رفتیم. او با یکنفر نشسته بود و یک کتاب جلو ایشان بود و درمورد کتاب بحث میکردند. با من همصحبت شدند. عباس گفت: این کتاب را بخوان. یک نگاه کردم. یادم نیست اسمش چی بود. مشخص بود که ضدرژیم است.
یکمقدار درمورد پادگان و ارتش صحبت کردیم و] برگشتیم [. تازه داشت یک حرکتهایی ضدرژیم شروع میشد. تا اینکه] برنامه [آموزشهای داخل پادگان درمورد خرابکاری و سرکوب شورش و تظاهرات شد و تمرین آرایش ضدشورش و متفرق کردن جمعیت. البته باز ما بهکار خود ادامه میدادیم و به تیم تیراندازی میرفتیم. ولی صحبتهای بین بچههای مخالف زیاد شده بود و هرکس چیزی میگفت. تا اینکه یکروز مسئول گردان همه را بهخط کرد و درمورد اغتشاش صحبت کرد. طوری توجیه میکرد که حرکت ارتش را حق بجانب توصیف میکرد. کمکم سربازان آگاه شده بودند که بیرون، مردم بر ضدرژیم قیام میکنند. یکی از سربازان میگفت: قراره آیتالله خمینی بیاد و مردم قراره تمام زمین را فرش کنند.
هر روز آمادهباش میشد. بعضی از گروهانها را بیرون میبردند. تا اینکه من با بچههای تیم را آنروز نگذاشتند برویم برای تمرین. ما چندنفر بودیم. یکی از دسته دوم و دونفر هم از دسته سوم که بیشتر با هم در ارتباط بودیم و خیلی از حرکتها را تحلیل میکردیم. چندهفته بود که به اینصورت میگذشت و بیشتر آموزش درمورد اغتشاش و سرکوب تظاهرات] بود [و آمادهباش میخورد. تا اینکه چهارشنبهای بود که برای مرخصی] اسم [بچهها را نوشته بودیم. غروب، ساعت چهار شد. یکدفعه اعلام آمادهباش صددرصد خورد. این آمادهباش به این معنی بود که هیچکس نباید بیرون برود. من برگه مرخصی داشتم با یکی از سربازان از پشت پادگان از دیوار رفتیم و سیمخاردار مابین دو دیوار که بهفاصله ۳۰ سانتیمتر بود، دستوپای او را پاره کرد. مجبور شدیم برویم یکی از خانههای پشت پادگان. دستوپای او را با باند و دستمال که از یک خانم گرفتیم بستیم و به مرخصی رفتیم.] بحث [جریان سینما رکس آبادان که آتش زده بودند در مردم ردوبدل میشد. آنروز بهخانه اسماعیل (دامادمان) رفتم و ظهر روز جمعه پسرداییام عباسی آنجا بود. صحبت شد و اعلامیه امام را بهدستم دادند که درمورد دولت شریفامامی بود که امام رد کرده بود. درمورد] اینکه [چگونه از خود در تظاهرات دفاع کنند صحبت کردیم و کمی هم آموزش خیز ۵ ثانیه هم دادم. درمورد سیاست ارتش هم کلی صحبت شد. به آنها گفتم: میشود از اسلحه خوب استفاده کرد و میتوان خوب آنرا خارج کرد. خلاصه کلی صحبت کردیم و فردای آنروز به پادگان رفتیم.
روزها گذشت و هر روز در ماه رمضان نیرو بیرون میبردند. یکشب هم یکعده را بیرون بردند. ما یکهفته به اردو در نزدیک قم رفتیم. در آنجا صحبتهایی درمورد روزه و ماه رمضان شد. یکشب هم بهعلت نافرمانی افسری تنبیه شدم. از کوهی تا اردوگاه یک] قبضه [خمپاره بهدوش گرفتم و بردم. بعد از یکهفته به پادگان آمدیم. بعضیها روزه میگرفتند و بعضی نمیگرفتند. درمورد نماز با یکی از سربازان حرفم شد. یکروز هم چندعکس از افسر که باهم رفیق بودیم گرفتم و در لای کتاب توضیحالمسائل گذاشتم. یکشب هم بیرون بردند. گروهان را نزدیک حسینیه ارشاد بردند. آنجا در مسجد قبا، صحبتهای آقای مفتح بود. گاردشهربانی با وسایل مجهز آماده سرکوب بود. یک پیکان از خیابان میگذشت و شعار داد و رفت. پاسبانها دویدند دنبالش. در ترافیک پیکان ایستاد. او] راننده [را تا میخورد زدند. من یک لحظه خواستم اقدام بکنم و چند پاسبان را بزنم ولی صبر کردم و از آنجا بهطرف دیگر رفتم.
آنشب گذشت و من با افسر کلی صحبت در این موضوع کردیم. به پادگان آمدیم تا اینکه عید فطر بود. صبح همه را آماده کردند برای بیرون رفتن. ساعت ۶ صبح ما را به حسینیهارشاد بردند. ساعت ۸ صبح مردم از قیطریه تظاهرات را شروع کردند و به دم حسینیهارشاد رسیدند. من با یکی از دوستانم و بچه محلم سلام علیک کردیم و مخفیانه با یکی از پیرمردها روبوسی کردیم. درضمن یکی از سربازان را هم روی دوش بلند کردند و دستهگلی بهروی دوش او گذاشتند و به پیادهرو آمدند. دیگر ارتش حریف مردم نشد. آنها جلو رفتند و ارتش هم در داخل] کامیون [ریوهای قراضه بهدنبالشان. آنها شعار میدادند و بر در دیوار پر از شعار ضدشاه و مرگ بر او مینوشتند و مرگ بر امریکا هم مینوشتند. مردم به ما محبت میکردند. سربازان نفهم آنها را رد میکردند. مثلاً شیرینی میدادند و یا آب خوردن. چون صحبتهایی تخریبی داخل پادگان مغز سربازان را شستشو داده بود. آنها با مردم بدرفتار میکردند. هر چه] مردم [میدادند، نمیخوردند. میگفتند: زهر دارد، میخواهند ما را بکشند. ولی من همه چی میگرفتم و میان آنها] سربازان [پخش میکردم که بخورند و میدانستم برای من گران تمام میشود و خبرچینها همه حرکتهای منرا لو میدهند.
دم ظهر بود نزدیک سهراه تختجمشید] خیابان آیتالله طالقانی [یک سرهنگ در لای ماشینها، خیرسرش، داخل پیتی که گماشتهاش آورده بود، توالت کرد و بعد از اتمام گفت: اینرا بریزید بهسر سردسته تظاهرکنندهها. من یک لحظه انگار که دنیا بر سرم خراب شده با اینحرف آن سرهنگ، اسلحه را از بالای ماشین که نشسته بودم، بهطرف او گرفتم و میخواستم شلیک کنم ولی او سریع رفت. انگار کسی مثل یک روحانی سیاهپوش از غیب به من آرامش داد که صبر کن. ساعت ۳ بعد از ظهر بود که دیگر به خیابان آیزنهاور] آزادی [رسیدیم و بهطرف میدان شهیاد] آزادی [میرفتیم. در یک لحظه پشت ما را ماشینهای ساواک پر کرد و پشت ریوی ارتش، بهترتیب میآمدند و مشخص بود که مسلح هستند با لباسشخصی. یک کارتن پیراشکی در ماشین گذاشتیم و بین سربازان پخش میکردم که یک ساواکی به من خیره شده بود. به کس دیگری اینکار را واگذار کردم.
چندتن از دوستانم را دیدم که خسته شده بودند. از راهپیمایی به پیادهرو رفته بودند. بعد از سلام و علیک با] اشاره [دست از آنها گذشتم. ساعت ۱۲ به] میدان [شهیاد رسیدیم و برگشتیم پادگان. شب بهفکر این بودم که شعارهای: فردا صبح ساعت ۸ میدان ژاله (شهدا). چه میشود. شاید مردم را از بین ببرند. مگر میشود اینهمه مردم را از بین برد. خوابم نمیبرد. یکییکی با بچهها تماس گرفتم و جریان را گفتم. که شاید ارتش تیراندازی کند. یکموقع خر نشید. همه با ترس حرفهای منرا گوش میدادند. ولی قدرت جواب نداشتند. با سه نفر قرار گذاشتم اگر تیراندازی شد، فرماندهان را میزنیم و قول گرفتم. خوابیدم.
ساعت ۳ نیمهشب بود آمادهباش دادند. اسلحه و فشنگ هم پخش کردند. در همان موقع بهفکرم آمد که ارتش میخواهد قبل از مردم در میدان مستقر شود و نگذارد مردم مجتمع شوند. البته به ما آمادهباش دادند و گفتند با اسلحه بخوابید و ما هم همین کار را کردیم. ولی فکر و خیال نمیگذاشت خوابم ببرد. از خستگی تا ساعت ۹ صبح خوابیدم. صبح بیدار شدم، متوجه شدم که اعلام حکومتنظامی شده است و بهفکرم رسید که مردم را در میدان ژاله سرکوب کردند. یکییکی با بچهها تماس گرفتم و آنها را توجیه کردم. چهار نفر بودیم که با هم قرار گذاشتیم که اگر بیرون ببرند، فرماندهان را بزنیم و همه قول دادند که هرکاری تو بکنی ما هم با تو هستیم. یکنفر از تیم سال قبل بود و ۳ نفر هم از تیم تیراندازی سال جدید بودند. سربازهای جدید که منرا قبول داشتند و هر چه میگفتم انجام میدادند. یادم هست که یکموقع میخواستم ۳۰ اسلحه از بچههای تیم را از میدان، با برنامهریزی بیرون ببرم ولی چون از داداش شنیده بودم که یک سرباز اسلحه گم کرده بود و او را اعدام کرده بودند. من هم ترسیدم که امکان دارد این سربازان را هم بکشند و دست به اینکار نزدم.
خلاصه قرار گذاشتیم، که یکدفعه ساعت ۳ ماشین آمد، بچهها را بیرون بردند به چهارراه سبلان نظامآباد. هیچکس نبود ولی لاستیک توی خیابان ریخته شده بود و دود میکرد. همه پیاده شدند و هر دستهای سر یک خیابان را قبول کرده بود و رفتوآمد را کنترل میکرد. در همین موقع بود که یک پاسبان با افسر مأمور ما صحبت میکرد که در میدان ژاله همه مردم را کشتند، شما هم اینکار را بکنید. در همین موقع بود که از طرف مردم سنگ پرتاب شد و او به چندسرباز گفت تیراندازی کنید. سرباز نادان نفهم اینکار را کرد و من چند خشاب او را بلند کردم. در اینموقع یکییکی با بچهها تماس گرفتم. با آنانکه قرارگذاشته بودیم. دونفر آنها خیلی دور شده بودند. نمیشد از محدوده خود خارج شد و با آنها صحبت کنم. به یکی از آنها گفتم، او گفت: میترسم. و با کمی تلاش به یکی دیگر که بیسیمچی بود گفتم. در جواب گفت: مادرم در خانه منتظر است، من نمیتوانم…
افسرده و پریشان نمیدانستم چه کنم. رفتم داخل یک بهداری؛ به بهانه اینکه قمقمه آب کنم. در داخل توالت یک لحظه فکر کردم چه کنم. مردد مانده بودم. آخر تصمیم گرفتم که فرمانده را بزنم و آن پاسبان را هم از بین ببرم. بعد هم اگر شد فرار کنم یا اینکه به من تیراندازی میشود. در داخل راهرو یک پرستار را دیدم. با او صحبت کردم. به او گفتم: میروی منزل ما میگویی که من سلام میرسانم به پدر و مادرم و همه دوست و آشنا منرا حلال کنند. در اینموقع چندنفر سرباز آمدند تو. ایستادم تا مسلح کردم. در اینموقع یک سرباز مسئول آموزش که خیلی کم باهم برخورد کرده بودیم ـ یکدفعه فوتبال بازی کرده بودیم و چنددفعه هم وسایل آموزشی ردوبدل کرده بودیم ـ با قد نسبتاً کوتاه جلو آمد و گفت:
ـ سلام دهقان. چطوری؟ شنیدم تیراندازیت خیلی خوبه. چکار میکنی؟
اول فکر کردم که اینهم بادمجان دورقابچین است و بچههای دیگر یک حرفهایی به او زدهاند و او هم خبردار شده میخواهد از زیر زبانم حرف بکشد. چیزی نگفتم. کمی نگران شدم. گفتم: خوب منظورت چیه؟
گفت: هیچی. نکند یکدفعه تیراندازی کنی!
مقداری فکر کردم. یک لحظه برخورد] داخل [پادگان بهنظرم آمد که دم غروب بود، کنار شیرآب که همه سربازان لباس میشستند و آب میخوردند. همین غفوری با من برخورد کرده بود. دهنش بو میداد و من متوجه شدم که او هم در ماه رمضان روزه میگیرد و دلم میخواست با او همصحبت شوم. یکدفعه هم از او یک جمله انگلیسی سوال کرده بودم. به هر حال به او گفتم: خیالت راحت باشد من حواسم جمع است. گفت: راستی دهقان، این کوچهها را بلدی؟ تا حالا اینجا آمدی؟ گفتم: منظورت چیه؟ برای چی میخواهی؟ گفت:
ـ من و خلّص اینجا را میخواهیم بدانیم کجاست.
گفتم: اینجا نظامآباد. نکنه فکر فرار بهسر شما زده؟
گفت: آره ما میخواهیم فرار کنیم.
یک لحظه چهره محمد خلص بهنظرم آمد. دو سه دفعه با او برخورد کرده بودم. یکروز درمورد مرخصی از من سوال کرد و گفت: الان یکماه است که از آموزش آمدهام ولی مرخصی به من ندادند. او سرباز جدید بود. او را راهنمایی کردم. او موقع صحبت کردن گوشهایش سرخ میشد و مثل لبو. آنروز هم همینطور بود.
اسم آنیکی علی غفوری بود. یک لحظه از تیراندازی منصرف شدم و گفتم که بگویم، نگویم که چه تصمیمی داشتم. مردد بودم. خلاصه به آنها گفتم: بروید توی بهداری شاید یک راهفرار باشد. آنها سریع رفتند و شکی که به آنها داشتم برطرف شد. متوجه شدم که اینها هم میخواهند کاری انجام بدهند. بعد از لحظهای بهسر کوچهای رسیدم، علی و محمد را صدا زدم و گفتم: از اینجا خوبه. فرار میکنیم.
مقداری صبر کردیم. وقتی سربازها دور شدند، فرار کردیم بهطرف مردم. همه فکر میکردند که میخواهیم آنها را بکشیم و فرار میکردند. ولی ما با شعار درود بر خمینی نظر آنها را بهخود جلب کردیم. یک موتور درکنار خانهای بود آنرا روشن کردم و راه افتادم. ولی راه نمیرفت. سهترکه نمیکشید. یک پیکان از راه رسید، سریع سوار شدیم و او سرگردان و از ترس نمیتوانست چه کند. او را راهنمایی کردم بهطرف] منطقه [شرکتواحد و از بیابانهای پشت نظامآباد. بهطوری که کسی ما را تعقیب نکند بهسرعت میرفتیم که به اتوبان سیدخندان (رسالت) نزدیک رودخانه رسیدیم که جویآب جلوی ما بود. و نتوانستیم برویم. پیاده شدیم و پریدیم توی رودخانه و از آنجا از زیر پل خیابان رد شدیم. علی خسته شده بود. نشست یک لحظه پهلویش را گرفت. گفت: خیلی درد میکند. خوبه که وسایل و تجهیزات ماسک را از خود باز کنیم. من مخالفت کردم که: نه. نباید از خود چیزی باقی بگذاریم. امکان دارد دنبالمان بیایند و نشانهای از ما پیدا کنند و مسیر ما را پیدا میکنند. باید زود از اینجا دور بشویم.
محمد گفت: دهقان تو خیلی زود عمل کردی. خیلی خوشحالم. علی هم گفت: همه حرف میزدند ولی تو عمل کردی. به هر حال راه افتادیم که یک موتور جلو آمد ایستاد. گفت: میآیید برویم خانه ما لباس بهشما بدهم. گفتم: نه؛ موتور تو بده. گفت: نه، بایستید اینجا تا برای شما لباس بیاورم. و دور شد.
هر سه نفرمان عجیب به او شک کردیم و سریع از آنجا دور شدیم و سوار یک کامیون شدیم و بعد با یک وانت از آنجا طوری رفتیم که کسی دنبالمان نیاید. به منزل اسماعیل و خواهرم رسیدیم. اتفاقاً مادرم و خواهر کوچکم در آنجا بودند و دخترداییام هم آنجا بود. چون پای خواهرم عالیه شکسته بود و گچ کرده بودند. او تصادف کرده بود و همه برای دیدن او میآمدند. یکدفعه همه هول کردند. دیدند که ما لباسنظامی آمدیم و اسلحه هم داریم. سریع به خواهر کوچکم گفتم لباسشخصی بیاورید او آورد و سریع لباسهایمان را عوض کردیم. سبیل را زدیم و تجهیزاتنظامی را از قبیل ماسک و سرنیزه را به خواهرم دادم و گفتم مخفی کن و خشاب هم داخل جیبخشاب به کمر بستم و اسلحهها را هم در داخل گونی گذاشتم. وصیتنامه نوشتم و پیام خود را از طرف محمد و علی و قاسم نوشتم که به مردم بدهند از آنجا برای کمک به مردم راه افتادیم. البته ماشین نبود و سیداسماعیل موتورش را در اختیار ما گذاشت و از آنجا دور شدیم.

بهطرف یک ساختمان نیمساخته بزرگ رفتیم و از آنجا میخواستیم به پمپبنزین برویم، ولی به حکومتنظامی خورد؛ برگشتیم به همان منزل خواهرم. کنار خانه آنها یک ساختمان نیمساخته بود، در بالای آن خوابیدیم که فردا بهکمک مردم برویم یا از آن شهر برویم.
در طول شب مقداری صحبت کردیم. عجیب خسته بودیم. چون شب قبل هم خوب نخوابیدم محمد و علی خسته بودند و خواب آنها را گرفته بود؛ ولی من خوابم نمیبرد. کمی با علی صحبت کردم و کمکم منهم خوابیدم. صبحزود برای نماز بیدار شدیم. علی و محمد به پایین پشتبام رفتند. یادم هست طبق معمول مادرم درحال نمازشب خواندن بود. چون مقداری به اذانصبح مانده بود و او سرگرم نمازخواندن خود. من در همین زمان داشتم وسایل رختخواب و چیزهای دیگر را به پایین بام میدادم که ناگهان] ماشین [پژویی دیدم که از دم در حیاط گذشت. بهآرامی میرفت. شکم برد. گفتم نکند ساواک باشد؟ ولی دوباره گفتم، منزل ما را کجا میتوانند پیدا کنند. بعد از ده دقیقه دوباره یکی دیگر دیدم. به علی و محمد گفتم نکند ساواک آمده، زود نماز بخوانید بیایید پشتبام. دیگر اذان داده بودند. علی نماز خواند و محمد هم درحال خواندن نماز بود، که ناگهان خودرو و نفربر پر از نیرویی در کوچه پیدایش شد. در اینهنگام متوجه شدم که برای ما آمدهاند و میخواهند ما را دستگیر کنند. سریع علی و محمد را صدا کردم.] کامیون [دم در منزل ایستاد و نیروهای مخصوصی پیاده شدند و هرکدام از یکطرف سنگر گرفتند. بعد، دو سه کامیون پر از نیرو ماشینهای مخصوص ساواک که از جمله چند اکیپ نیروی سازمان امنیت یعنی ساواک بودند] آمدند [. سریع موضع گرفتند.
در اینهنگام با بلندگو اعلام کردند. اسم ما سه نفر را اعلام کردند که دستگیر شوید. من هنوز بالای پشتبام منزل سید بهطرف کوچه و ماشینهای ارتشی موضع گرفته بودم که ناگهان از پشت، سه نفر به نزدیکی دومتر روی دیوار همسایه عقب منزل سید دیدم که برق شیشههای کلاهکاسک آنها من را متوجه کرد. با اینکه هنوز گلنگدن نزده بودم و درازکش پشت به آنها خوابیده بودم، یک لحظه فکر کردم که دیگر دستگیر شدیم و آنها از عقب منزل سید، ما را دایرهوار محاصره کردهاند و هیچ حرکتی نمیتوانیم انجام بدهیم. آن سه نفر دقیقاً به من خیره شده بودند که ناگهان قوت خدایی بود و دیگر چیزی متوجه نشدم که بدون اینکه بگذارم حرکتی انجام بدهند، درحین اینکه سریع غلت زدم، به اذنخدا گلنگدن را زدم و در روبهروی آنها پشت به زمین رگبار بارانشان کردم. آن سه نفر به حیاط همسایه افتادند و با چند غلت سریع خود را به پشتبام علیآقا، همسایه سمت چپ سیداسماعیل رساندم. دیگر از همه طرف پشتبامهای دورتادور بهطرف ما تیراندازی میشد. به همه طرف تیراندازی میکردم. دیگر از علی و محمد خبر نداشتم. چون آنها در پشتبامی که در سمت راست خانه سید بود قرار گرفته بودند و ارتفاع آن پشتبام از پشتبام من حدود یکمتر ونیم بالاتر بود و چون دور بود و به هیچوجه نمیتوانستم آنها را ببینم و اگر سربالا میآوردم، تیراندازی که از همه طرف از سرم تیر میگذشت بهسرم میخورد. سریع با هر آتشی جایم را عوض میکردم. چون آتش تیرم باعث میشد که موضع من مشخص شود. تا اینکه سینهخیز خود را به پشت لبه پشتبام علیآقا معروف به «علی دختربس» رساندم و پشت لبه ۳۰ سانتی بالای پشتبام بهطرف کوچه و کامیون و پژو] که [رو بهسوی منزل پارک کرده بودند، شلیک کردم.
سعی کردم باکبنزین سواری پژوی ساواک را مورد هدف قرار بدهم تا آتش بگیرد و منطقه روشن شود ولی هرچه زدم نشد. به هر حال عظمت خدا را دیدم که چقدر ما را یاری میدهد. وقتی که تیراندازی میشد و جرقهها جلوی چشم میآمد، تیرها به دیوار و بغل میخورد و سر مگسک و خشاب و چندجای اسلحهام تیر خورده بود ولی به اذن خدا اسلحهام کار میکرد. تا اینکه از عقب پشتبامهایی که ارتفاع بیشتری داشتند بهطرفم تیراندازی شد و از دو پا مجروح شدم. پای سمت راست از قسمت ران و پای سمت چپ از پاشنه و کف. به هر حال با همان وضع بهطرف آنها تیراندازی کردم تا اینکه تیرم تمام شد. چند غلت زدم، خودم را داخل حیاط انداختم. سرم شکست و دست و بالم هم مجروح شد. خانوادهام را اول تیراندازی به زیرزمین هدایت کرده بودم و آنها بجز حسن خواهرزادهام، به زیرزمین رفته بودند. در همین هنگام چند نارنجک هم در روی زیرزمین انداختند که مادرم بیچاره بر اثر موج نارنجک پرده چشمش پاره شد یا به چشمش شنریز خورد. حسن هم در داخل اتاق که در انتهای ساختمان بود، خود را مخفی کرده بود، مادرم و دیگران فکر کرده بودند که حسن با نارنجک کشته شده است. سینهخیز خود را به جلو کشیدم. چون دیگر نمیتوانستم روی پاهایم راه بروم. خود را از بالکن به پایین کشیدم. از پنجره دیدم که خانوادهام در زیرزمین شیون میکنند. به زیرزمین رفتم و برای آنها صحبت کردم و دلداری دادم.
دوباره به حیاط آمدم و خودم را از دریچه آبانبار بهداخل آن انداختم. آبانبار تا نیمه آب داشت. به انتهای آن رفتم و مخفی شدم. تا به صبح افراد ساواک گشت زده بودند و همه منزلهای همسایهها را گشته و زیرورو کرده بودند و منرا پیدا نکردند. تا صبح شد و آفتاب بیرون زد. چنددفعه هم در آبانبار را بازدید کردند و با چراغقوه نگاه کردند ولی من بهزیرآب میرفتم و آنها نمیتوانستند منرا ببینند. تا اینکه ساعت ۸ روز، دیده شدم و خودشان داخل نشدند. سید را داخل کردند و منرا بیرون آورد. در آن شرایط خون زیادی از من رفته بود و حالت اغما به من دست داده بود. بدنم مثل جسد شده بود. بهروی برانکارد گذاشتند. مأموری دست در دهانم کرد، دنبال چیزی] احتمالاً سیانور [میگشت ولی پیدا نکرد و شروع بهزدن و شکنجه کردن کرد و بعدش هم چند سوال که عضو چه گروهی هستی؟ ولی من بیحال افتاده بودم. منرا بلند کردند و از حیاط بیرون بردند. نزدیک آمبولانس بردند و روی دو جسد گذاشتند. جسد علی و محمد و یکنفر کماندو هم که لباس ضدگلوله بهتن داشت بالای سر ما گذاشته بودند. او به بیمارستان ۵۰۱ ارتش واقع در عباسآباد] خیابان شهید بهشتی [رفت و دوباره من بیهوش شدم. همهاش بهفکر علی و محمد بودم که آنها چه شدند. نمیدانم بعد از چندروز بههوش آمدم که یک سرگرد بالای سرم بود و چند سوال کرد. فرمانده گردان هم بالای سرم آمد و با فریاد گفت: حتماً میخواهی رئیسجمهور شوی یا وزیر مملکت که دست به اینکار زدی. و دوباره بیهوش شدم.
وقتی بههوش آمدم، با دستبند به تخت بسته شده بودم و دومأمور هم از من نگهبانی میکردند. تا چندروز آنجا بودم که مرتب از ساواک و ارتش میآمدند و بازجویی میکردند. تا اینکه به زندان بردند. تنها خاطرهای که از بیمارستان بجا ماند، این بود که علی همرزمم، مثل مرده افتاده بود و مغرش بیرون آمده بود. همه دکترها میگفتند که او به هیچوجه نمیتواند حرکت کند و امید به ماندن او نیست. یکروز خودبهخود دست او بهحرکت درآمد و پشت سرش رفت و روی زنگی که پرستارها را صدا میکند، ماند و فشار داد. خیلی تعجبآور بود. چون آخرهای نیمهشب بود و نگهبانها ترسیده بودند که چرا یکدفعه دست او بهحرکت درآمد. پرستارها آمدند به اتاق؛ ولی علی نمیتوانست حرف بزند و مثل مرده افتاده بود. آنها متوجه نشدند و رفتند و علی دوباره زنگ زد. چندبار اینکار تکرار شد و همه به من بهحالت بدبینی نگاه میکردند. فکر کردند من هستم و دست منرا با دستبند به تخت بستند. ولی اینکار تکرار شد و متعجب شدند و دست علی را با باند بستند و علی ازشان شکایت داشت. بندهخدا از بس که بهپشت خوابیده بود، بدنش از پوست رفته بود و هر روز الکل میزدند.
واقعاً کار خدا بود؛ چون هر شب میآمدند برای بازجویی و علی اصلاً نمیتوانست حرکت کند و آنها میرفتند. اگر علی صحبت میکرد، مثل من او را بازجویی میکردند. صبح آنروز که بازجوها شنیده بودند علی حرکت کرده، به سروقتش آمدند ولی ناموفق ماندند. منرا به زندان بردند. در بین راه میخواستم فرار کنم. دستبند بهدستم بود ولی روی چرخ معلولین] ویلچر [بودم پایم هنوز سالم نبود و تیر داخل ران راستم بود و پاشنه پای چپم چرک کرده بود. اصلاً نمیتوانستم روی پایم بایستم. چندبار بهسرم زد که فرار کنم ولی در انتها میدانستم که بیخود کشته میشوم.
به زندان جمشیدیه رسیدیم. منرا به سلول بردند و در تنهایی ماندم. سلولها با درهای میلهای که راهرو را میشد ببینی، ساخته شده بود. وقتی یکییکی از در سلولها رد میشدم، هر زندانی با تعجب منرا میدید ولی حرف نمیزد. دست روی شانه یکی از مأمورین گذاشته بودم و با کمک آن لنگلنگان راه میرفتم. در داخل سلول درازکش خوابیدم و یک سرباز سیاه قدبلند هیکلدار که هیچزبانی حالیش نمیشد، روبهروی در مخصوص سلول ما نشسته بود. در اینهنگام صدای یکنفر که به افسر نگهبان فحش میداد، آمد از من پرسید: آی زندانی تازه وارد مجروح هستی، جرمت چیست؟ میتونی صحبت کنی؟ یکدفعه مامور سیاه بلندقد از روی چهارپایه بلند شده، رفت سروقتش و با لهجه دست و پا شکسته گفت: حرف نزن.
بعداً شنیدم او را دستبند، پابند زدند و به در آویزان کردند. بلند داد میکرد. اسمش انگار عباس بود. متوجه شدم هر کی با من صحبت کند، به اینروز گرفتار میشود. دم غروب شد. صدای اذان از یک سلول بلند شد و رنگ آبی سیاه غروب که از پنجره سالن دیده میشد، در راهرو افتاده بود. حالت زیبایی را در همین حال غمگین سلول شکست و حال دیگری به آن فضا داده شد، بلند شدم، خوردم زمین و مأمور آمد داخل سلول. دست و پاشکسته گفت چی میخواهی؟ گفتم: دستنماز میخواهم بگیرم. کمک کرد و تا دستشویی منرا برد و دستنماز گرفتم و درحال آمدن، با سلولی که اسمش علی بود، سلام علیک کردم و سریع بهطرف سلول رفتیم و نماز را خواندم. آنشب و چندروز گذشت و پایم مخصوصاً پاشنه پای چپم چرک کرده بود و گلویم هم چرک کرده بود بهطوری که دیگر نمیتوانستم حرف بزنم و غذای خیلی بدی که آنجا میدادند نمیخوردم.
یکنفر وارد سلول شد. بلند شدم، دیدم دیگر سرباز نیست. آن شخص زندانی بود و پایش ناقص نیست. رو بهسوی من سلام کرد و کمکم صحبت کرد. شروع کرد بهخواندن] کتاب [جواهر لعلنهرو. یکشب خوابید و فردای آنشب مرخص شد. دوباره سرباز آوردند و روبهروی من مأمور گذاشتند. اینبار یکمأمور دیگر بود. مقداری سوال کرد و دید جواب نمیدهم، دیگر صحبت نکرد. بعد زندانیان دیگر شروع کردند به صحبت کردن. کمکم سروصداها زیاد شد، تا اینکه پتوی چندنفر را و کتابهای آنها را گرفتند و هر که حرف زده بود تنبیه کردند. من خوابیدم.
هفتهها گذشت. منرا به سلول اول سالن برند. بعد از چند روز یکنفر داخل سلولم شد که او همان شخصی بود که اول دستبند زده بودند و فحش به شاه و دیگران میداد. یکهفته در داخل سلول ما بود. در این یکهفته کلی با هم صحبت کردیم و جرمش را گفت، چندمین بار بود که بهجرم سیاسی به زندان افتاده بود، اینبار اعلامیه پخش کرده بود و بهقول خودش میگفت پنج سال زندانی شدم. حدود یکماه از جرمش میگذشت. منهم مقداری از کارهایی که انجام داده بودم گفتم. بعد از چندروز یکدفعه او را خواستند و آزادش کردند. به هر حال فکر میکردم که خودش مأمور ساواک بود که میخواست حرف بکشد. بعد از رفتن او یک دیوانه را در سلول من انداختند که مرتب فریاد میکشید. شب و روز، نیمههای شب؛ غذا را با لگد میانداخت و ناخن پایش را میکند و خون پایش را میزد به دهانش، سه هفته با او گذراندم. شبها اسم یکنفر را با فریاد میگفت که بیاید و در سلول را میکوفت و تکانتکان میداد. یکشب آنقدر تشویقش کردم و او هم مرتب اینکار را میکرد. به او گفتم: آنفردی که تو صدایش میکنی، هست و نمیگذارند بیاید پیش تو. و بیشتر سرو صدا میکرد. تا صبح اینکار را کرد و افسرنگهبان چندینبار به آنجا آمد. چندشب اینکار را ادامه دادیم تا اینکه او را از سلول ما بیرون بردند.
بعد از این شیوه دیگری شروع شد. پشت سر هم زندانیان جنایی را بهسلول من میانداختند. یک یا شش نفر که جایمان نمیشد. یکبار دونفر را که باهم از پشت دستبند زده بودند. به همین منوال گذشت. سه ماه از زندانیام میگذشت.
حدود یکهفته هم ناراحتی روحی] شکنجه روانی [میداند. صدای شکنجه از جاهای دیگر میآمد و خیلی دلخراش و اعصاب خردکن بود. تا اینکه شنیدم علی به طبقه بالای ما آمده. خیلی دوست داشتم او را ببینم. تا اینکه برای محاکمه اولین دادگاه ما را بردند. از در زندان برای ماشین سوار شدن بیرون آمدیم که علی را دیدم. او هم مثل همه سالم و روی پایش ایستاده بود. خیلی تعجب کردم. همدیگر را بوسیدیم. دستبندم را از دست مأمور باز کردند و بهدست علی زدند. خیلی ذوقزده شده بودم. دم در که ایستاده بودیم یک افسر با سبیلکلفت زرد آمد. نگاه به قد و بالای ما کرد و به استوار بغلیش گفت: اینها همان دوسرباز هستند که حرفشونو میزدین؟ گفت: آره. افسر نگاه به علی کرد و گفت: اینکه مردنیه داره از دنیا میره ولی دومی اشاره به من کرد و گفت: سرحاله مگه چیزیش نشده؟ استوار گفت: تیر به کجای بدنت خورده؟ من جواب ندادم. انگار که کسی با من صحبت نمیکند. استوار مرا چرخاند و محل گلوله را نشان داد. افسر فحش بیخودی داد و رفت.
ما را سوار ماشین کردند و دست ما را به ماشین بستند. دو مأمور با ما بود. یکی شخصی بود که زندانی نیست. مأمور با لباس زندانی هم کنار علی نشسته بود و مرتب از علی سوال میکرد و همه اقوام او را و خانوادهاش را پرسوجو میکرد و خودش را هم محلی علی جا میزد. سوالها و نشانهایی که مأمور میداد، مشخص بود که جزو نیروهای اطلاعاتی است و میتوانست جوابهای او را بدهد. به بازپرسی رفتیم و ما را به دادگاه بردند. در اینهنگام بهیاد صحبتهای همسلولیهای بغلدستی میافتادم که میگفت: علی توی سیاه چال است و میخواهند شما را اعدام کنند. او را هم تیر کرده بودند که ما را شکنجه روحی بدهد. البته مشخص بود که او اینکار را با اکراه میکرد چون انگار مجبور شده بود، مثلاً میگفت: شما را میبرند چیتگر میدانتیر، برای اعدام و علی هم آنجاست. همین صحبتها را با زندانی دیگر میگفتند و این با هماهنگی زندانیان انجام شده بود که در اینوقت نگهبان نباشد که بتواند این حرفها را به من بزند توی اینمدت به خیلی از این افراد برخورد کرده بودم و تجربه داشتم و وقتی توی ماشین میرفتم، میدانستم که اینهم مأمور است و میخواهد اطلاعات از علی بگیرد و خود را زندانی جازده است.
وقتی بهدادگاه رفتیم. میز دادگاه مشخص بود که همه از کلهگندهها بودند. سه تا سرهنگ سمت چپ و سه تا سمت راست و یک تیمسار در وسط که میزش از همه بلندتر بود. همه کارها از قبل هماهنگ شده بود. من و علی روی یک صندلی آهنی نشستیم. من فکر میکردم که حکم اعدام ما را میخوانند و قبل از اینکه وارد دادگاه بشویم افراد مختلف به ما نگاه میکردند و کسی نمیتوانست با ما صحبت بکند. یک جوان به آرامی نزدیک ما شد. گفت: از شما، مردم مجسمه طلا درست میکنند. مردم جان خودشان را برای شما میدهند. اگر بدانید که چقدر مردم ایران شما را دوست دارند. اگر اعدام بشوید هیچوقت از یاد مردم ایران نمیروید.
بعد از همه کارهایی که مشخص بود از قبل چه تصمیمی برای ما گرفته بودند، انجام شد و حبسابد رأی دادند. وقتی داشتیم برمیگشتیم، در فکرم مشخص بود که این دادگاه فرمالیتهاش بود. فکر میکردم چرا اینها ما را اعدام نکردند. حتماً مردم موفق شده بودند و آنها نمیخواستند بیش از این ضعف دست مردم داشته باشند و یا از ما بهخوبی حرف نکشیده بودند یا اینکه سرشان شلوغ است و مرتب درحال درگیری با مردم و کارها را نمیتوانند کنترل کنند و این بود که آنها هنوز از کار ما سر درنیاورده بودند و هنوز یکعده که با ما رفیق یا هم صحبت] بودند و [سلام علیک داشتند را درحال بازجویی گرفته بودند و از آنها راجع به ما تحقیق میکردند چون عملکرد ما جرمش اعدام بود.
در دادگاه چند جرم را برای ما قرائت کردند: اول تبانی، دوم تمرد دستور فرماندهی، سوم در زمان حکومتنظامی، چهارم لغو دستور در همانزمان، پنجم فرار از محل خدمت، حمله مسلحانه علیه مأمورین نظامی و چندنفر را درحال درگیری کشتن و مجروح کردن، که همه جرمها بهجز اعدام چیزی نبود. این بود که مشخص شد هنوز بازجویی ما تمام نشده است، یا اینکه در زمان مناسب که سر وصداهای مردم تمام شد و آبها از آسیاب افتاد آنوقت بهحساب ما خواهند رسید. بالاخره ما را به زندان رساندند.
وقتی داخل سلول شدیم، قرار شد که علی دوستم را به سلول من بیاورند. همینهم شد و ما چندروز هم در یک سلول بودیم. در این چندروز احتمالاً آنها کارهایی انجام داده بودند که صداهای ما را میشنیدند که باهم چه میگوییم. خوبیش این بود که باهم صحبت میکردیم. نه راجع به کارهایی که انجام داده بودیم، بلکه بیشتر قرآن و کتابهایی که در آنجا بدست میآوردیم صحبت میکردیم. بعد از مدتی کوتاه ما را جدا کردند و قرار شد که زندانیان را منتقل کنند…
رجانیوز
