کتاب داوران

در اين بخش مي‌توانيد در مورد تمامي مسائل مرتبط با کتاب و فرهنگ مطالعه به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

کتاب داوران

پست توسط ganjineh »

مقدمه

ترجمه تفسیری(کتاب داوران)


كتاب‌ داوران‌ حاوي‌ 350 سال‌ رويدادهاي‌ قبل‌ از دوران‌ سلطنتي‌ اسرائيل‌ است‌. پيش‌ از اينكه‌ شائول‌ بعنوان‌ نخستين‌ پادشاه‌ اسرائيل‌، حكومت‌ اين‌ قوم‌ را عهده‌دار شود، رهبراني‌ اسرائيل‌ را اداره‌ مي‌كردند. واژه‌ «داوران‌» كه‌ عنوان‌ اين‌ كتاب‌ است‌، به‌ همين‌ رهبران‌ اشاره‌ مي‌كند.
در اين‌ كتاب‌ مي‌خوانيم‌ كه‌ قوم‌ اسرائيل‌ خداي‌ خود را كه‌ آنان‌ را از مصر بيرون‌ آورده‌ بود تا به‌ سرزمين‌ موعود برساند، فراموش‌ مي‌كنند و مانند قوم‌هاي‌ مجاور به‌ پرستش‌ بتها مي‌پردازند. گاه‌ دوازده‌ قبيله‌ اسرائيل‌ بجاي‌ جنگيدن‌ با دشمنان‌ خود، با يكديگر وارد كارزار مي‌شوند. گويا هر قبيله‌اي‌ فقط‌ منافع‌ خود را جستجو مي‌كند و نه‌ مصالح‌ تمام‌ قوم‌ را.
در زمان‌ داوران‌، در سرزمين‌ كنعان‌ هنوز قوم‌ها و قبيله‌هايي‌ باقي‌ مانده‌ بودند كه‌ بر اسرائيل‌ يورش‌ مي‌بردند. اينان‌ عبارت‌ بودند از فلسطينيها، حيتيها و اموريها. زماني‌ كه‌ قوم‌ اسرائيل‌ مورد تاخت‌ و تاز دشمن‌ قرار مي‌گرفت‌، از خداوند طلب‌ ياري‌ مي‌نمود و خداوند نيز يك‌ «داور» به‌ كمك‌ آنان‌ مي‌فرستاد تا آنان‌ را رهبري‌ كرده‌، دشمن‌ را شكست‌ دهد. سپس‌ براي‌ مدتي‌ صلح‌ برقرار مي‌شد. اما بمجرد فوت‌ داور، قوم‌ اسرائيل‌ دوباره‌ به‌ روش‌ گناه‌آلود خود روي‌ مي‌آورد. در اين‌ كتاب‌ شرح‌ كارهاي‌ دوازده‌ «داور» آمده‌ است‌.
در اين‌ كتاب‌ همچنين‌ مي‌خوانيم‌ كه‌ قوم‌ اسرائيل‌ هنگامي‌ كه‌ از عبادت‌ خداوند دست‌ برمي‌دارند تا چه‌ حد ظالم‌ و ستمكار مي‌شوند و مانند قوم‌هاي‌ ديگر به‌ شرارت‌ مي‌پردازند.
در داوران‌ 2:11-19 مي‌توان‌ خلاصه‌ تمام‌ كتاب‌ را ديد. فراز و نشيبهاي‌ قوم‌ اسرائيل‌، يكي‌ پس‌ از ديگري‌، بصورت‌ هفت‌ دوره‌ در اين‌ كتاب‌ ثبت‌ شده‌ است‌. بنظر مي‌رسد كه‌ قوم‌ اسرائيل‌ متوجه‌ نمي‌شوند كه‌ گناه‌ هميشه‌ مجازات‌ دارد. بارها مي‌خوانيم‌ كه‌ قوم‌ اسرائيل‌ هر چه‌ دلشان‌ مي‌خواست‌ انجام‌ مي‌دادند و با اين‌ كار، راه‌ را براي‌ مشكلات‌ بيشتر باز مي‌كردند.
كتاب‌ داوران‌ گوياي‌ اين‌ واقعيت‌ است‌ كه‌ خداوند هرگز گناه‌ را بي‌سزا نمي‌گذارد، اما در ضمن‌، بمجرد اينكه‌ شخص‌ خاطي‌ متوجه‌ خطاي‌ خود مي‌شود و با تأسف‌ قلبي‌ و حقيقي‌، دست‌ توبه‌ بسوي‌ خداوند دراز مي‌كند، خداوند او را مي‌بخشد و از گناهش‌ چشم‌پوشي‌ مي‌كند.


راهنما
داوران‌

300 سال‌ اول‌ در سرزمين‌ موعود
اسارت‌ها و رهايي‌هاي‌ متوالي‌
گزارشي‌ از كارهاي‌ برجسته‌

پس‌ از مرگ‌ يوشع‌، ملت‌ يهود دولت‌ مركزي‌ قدرتمندي‌ نداشتند، بلكه‌ بصورت‌ كنفدراسيوني‌ از دوازده‌ قبيلة‌ مستقل‌ بودند كه‌ بجز خدايشان‌ هيچ‌ عامل‌ وحدت‌ بخش‌ ديگري‌ نداشتند. نوع‌ حكومتي‌ كه‌ در دوران‌ داوران‌ حاكم‌ بود، بعنوان‌ «يزدان‌ سالاري‌» (Theocracy) شناخته‌ مي‌شود يعني‌ خود خدا مي‌بايست‌ مستقيماً بر ملت‌ حكومت‌ كند. اما مردم‌ چندان‌ اهميتي‌ به‌ خدا نمي‌دادند و دائماً در دامن‌ بت‌پرستي‌ مي‌افتادند. ملت‌ يهود كمابيش‌ در يك‌ وضعيت‌ هرج‌ و مرج‌ بسر مي‌بردند و از جنگهاي‌ داخلي‌ ميان‌ خود بستوه‌ آمده‌ بودند و در احاطة‌ دشمنان‌ قرار داشتند كه‌ پي‌ در پي‌ سعي‌ در نابودي‌ قوم‌ داشتند؛ از اين‌ رو رشد ملي‌ آنها بسيار كند بود و تا زمان‌ سموئيل‌ و داود كه‌ قوم‌ را بصورت‌ يك‌ حكومت‌ سازمان‌ دادند، به‌ ملتي‌ عظيم‌ تبديل‌ نشدند.
طول‌ مدت‌ حكومت‌ داوران‌ دقيقاً مشخص‌ نيست‌. دوراني‌ كه‌ تحت‌ ظلم‌ و ستم‌ دشمنان‌ قرار داشتند 111 سال‌، و مدت‌ حكومت‌ داوران‌ كه‌ همراه‌ با دوران‌ آرامي‌ بود، 299 سال‌ مي‌توان‌ تخمين‌ زد، كه‌ مجموعاً مي‌شود 410 سال‌. ولي‌ برخي‌ از ارقام‌ زير ممكن‌ است‌ با يكديگر همپوشاني‌ داشته‌ باشند. يفتاح‌ كه‌ در اواخر اين‌ دوران‌ مي‌زيست‌، دوران‌ داوران‌ را 300 سال‌ بحساب‌ مي‌آورد (26:11). اين‌ دوران‌ بصورت‌ گِرد شده‌، 300 سال‌، يعني‌ تقريباً از 1400 تا 1100 ق‌. م‌. است‌. از زمان‌ خروج‌ تا سليمان‌ كه‌ شامل‌ دوران‌ سرگرداني‌ در بيابان‌ و زمان‌ عيلي‌، سموئيل‌، شاول‌ و داود مي‌شود، در اول‌ پادشاهان‌ 6 : 1، 480 سال‌ محسوب‌ مي‌شود.




ظلم‌ و ستم‌ به‌ دست‌: داوران يا دوران‌ آرامي‌:

اهالي‌ بين‌ النهرين‌ 8 سال‌ عُتنَئيل‌، اهل‌ قرية‌ سفير از سبط‌ يهودا 40 سال‌
موآبيان‌
عمونيان‌ 18 سال‌ ايهود، از سبط‌ بنيامين‌ 80 سال‌
عماليق‌
فلسطينيان‌ شَمجَر
كنعانيان‌ 20 سال‌ دبوره‌، از سبط‌ افرايم‌، باراق‌، از سبط‌ نفتالي‌ 40 سال‌
مديانيان‌
عماليق‌ 7 سال‌ جدعون‌، از سبط‌ منسي‌ 40 سال‌
ابيملك‌ (غاصب‌)، از سبط‌ منسي‌ 3 سال‌
تولَع‌، از سبط‌ يساكار 23 سال‌
يائير، اهل‌ جلعاد در شرق‌ منسي‌ 22 سال‌
عمونيان‌ 18 سال‌ يفتاح‌، اهل‌ جلعاد در شرق‌ منسي‌ 6 سال‌
ابصان‌، اهل‌ بيت‌لحم‌ از سبط‌ يهودا (؟) 7 سال‌
ايلون‌، از سبط‌ زبولون‌ 10 سال‌
عَبدون‌، از سبط‌ افرايم‌ 8 سال‌
فلسطينيان‌ 40 سال‌ شمشون‌، از سبط‌ دان‌ 20 سال‌
ــــــــــــ ــــــــــــ
مجموع‌ سالها 111 سال‌ 299 سال‌


«40 سال‌»
گفته‌ مي‌شود عتنئيل‌، دبوره‌ و باراق‌، و جدعون‌، هر يك‌ 40 سال‌ بر اسرائيل‌ داوري‌ كرده‌اند؛ و ايهود دو دورة‌ 40 ساله‌. بعدها عيلي‌ 40 سال‌ داوري‌ كرد، و شائول‌، داود و سليمان‌ هر يك‌ 40 سال‌ سلطنت‌ كردند. بنظر مي‌رسد «40 سال‌» يك‌ عدد گِرد شده‌ بود كه‌ براي‌ اشاره‌ به‌ يك‌ نسل‌ بكار مي‌رفت‌. توجه‌ كنيد كه‌ عدد 40 بارها در كلّ كتاب‌مقدس‌ بكار رفته‌ است‌: در زمان‌ طوفان‌ 40 روز باران‌ باريد؛ موسي‌ در 40 سالگي‌ فرار كرد؛ 40 سال‌ در مديان‌ زندگي‌ كرد؛ 40 روز در كوه‌ بسر برد. اسرائيل‌ 40 سال‌ سرگردان‌ بود؛ جاسوسان‌ 40 روز در كنعان‌ ماندند؛ ايليا 40 روز روزه‌ گرفت‌؛ به‌ شهر نينوا 40 روز مهلت‌ داده‌ شد؛ عيسي‌ 40 روز روزه‌ گرفت‌؛ و پس‌ از قيامش‌ 40 روز بر زمين‌ اقامت‌ كرد.
نقشه‌ 32 - قوم‌هاي‌ مجاور اسرائيل‌
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

1 جنگ با بقیه کنعانیان


جنگ‌ با بقية‌ كنعانيان‌
و بعد از وفات‌ يوشع‌، واقع‌ شد كه‌بني‌اسرائيل‌ از خداوند سؤال‌ كرده‌، گفتند: «كيست‌ كه‌ براي‌ ما بر كنعانيان‌، اول‌ برآيد و با ايشان‌ جنگ‌ نمايد؟» 2 خداوند گفت‌: «يهودا برآيد، اينك‌ زمين‌ را به‌ دست‌ او تسليم‌ كرده‌ام‌.» 3 و يهودا به‌ برادر خود شَمْعُون‌ گفت‌: «به‌ قرعة‌ من‌ همراه‌ من‌ برآي‌، و با كنعانيان‌ جنگ‌ كنيم‌، و من‌ نيز همراه‌ تو به‌ قرعة‌ تو خواهم‌ آمد.» پس‌ شَمْعُون‌ همراه‌ او رفت‌. 4 و يهودا برآمد، و خداوند كنعانيان‌ و فَرِزّيان‌ را به‌ دست‌ ايشان‌ تسليم‌ نمود، و ده‌هزار نفر از ايشان‌ را در بازَق‌ كشتند. 5 و اَدُوني‌ بازَق‌ را در بازَق‌ يافته‌، با او جنگ‌ كردند، و كنعانيان‌ و فَرِزّيان‌ را شكست‌ دادند. 6 و اَدُوني‌ بازَق‌ فرار كرد و او را تعاقب‌ نموده‌، گرفتندش‌، و شستهاي‌ دست‌ و پايش‌ را بريدند. 7 و اَدُوني‌ بازَق‌ گفت‌: «هفتاد مَلِك‌ با شستهاي‌ دست‌ و پا بريده‌ زير سفرة‌ من‌ خورده‌هـا برمي‌چيدنـد. موافـق‌ آنچه‌ مـن‌ كردم‌ خـدا به‌ من‌ مكافات‌ رسانيـده‌ است‌.» پس‌ او را به‌ اورشليم‌ آوردند و در آنجـا مـرد.
8 و بني‌يهودا با اورشليم‌ جنگ‌ كرده‌، آن‌ را گرفتند، و آن‌ را به‌ دم‌ شمشير زده‌، شهر را به‌ آتش‌ سوزانيدند. 9 و بعد از آن‌ بني‌يهودا فرود شدند تا با كنعانياني‌ كه‌ در كوهستان‌ و جنوب‌ و بيابان‌ ساكن‌ بودند، جنگ‌ كنند. 10 و يهودا بر كنعانياني‌ كه‌ در حَبْرون‌ ساكن‌ بودند برآمد، و اسم‌ حَبْرون‌ قبل‌ از آن‌ قريه‌ اَرْبَع‌ بود. و شيشاي‌ و اَخيمان‌ و تَلْماي‌ را كشتند.
11 و از آنجا بر ساكنان‌ دَبير برآمد و اسم‌ دَبير قبل‌ از آن‌، قريه‌ سَفير بود. 12 و كاليب‌ گفت‌: «آنكه‌ قريه‌ سَفير را زده‌، فتح‌ نمايد، دختر خود عَكْسَه‌ را به‌ او به‌ زني‌ خواهم‌ داد.» 13 و عُتْنيئيل‌ بن‌قناز برادر كوچك‌ كاليب‌ آن‌ را گرفت‌؛ پس‌ دختر خود عَكْسَه‌ را به‌ او به‌ زني‌ داد. 14 و چون‌ دختر نزد وي‌ آمد، او را ترغيب‌ كرد كه‌ از پدرش‌ زميني‌ طلب‌ كند. و آن‌ دختر از الاغ‌ خود پياده‌ شده‌، كاليب‌ وي‌ را گفت‌: «چه‌ مي‌خواهي‌؟» 15 به‌ وي‌ گفت‌: «مرا بركت‌ ده‌ زيرا كه‌ مرا در زمين‌ جنوب‌ ساكن‌ گردانيدي‌، پس‌ مرا چشمه‌هـاي‌ آب‌ بده‌.» و كاليب‌ چشمه‌هاي‌ بالا و چشمه‌هاي‌ پايين‌ را به‌ او داد.
16 و پسران‌ قِينِي‌ پدر زن‌ موسي‌ از شهر نخلستان‌ همراه‌ بني‌يهودا به‌ صحراي‌ يهودا كه‌ به‌ جنوب‌ عَراد است‌ برآمده‌، رفتند و با قوم‌ ساكن‌ شدند. 17 و يهودا همراه‌ برادر خود شَمْعُون‌ رفت‌، و كنعانياني‌ را كه‌ در صَفَت‌ ساكن‌ بودند، شكست‌ دادند، و آن‌ را خراب‌ كرده‌، اسم‌ شهر را حُرما ناميدند. 18 و يهودا غَزَّه‌ و نواحي‌اش‌ و اَشْقَلون‌ و نواحي‌اش‌ و عَقْرُون‌ و نواحي‌اش‌ را گرفت‌. 19 و خداوند با يهودا مي‌بود، و او اهل‌ كوهستان‌ را بيرون‌ كرد، ليكن‌ ساكنان‌ وادي‌ را نتوانست‌ بيرون‌ كند، زيرا كه‌ ارابه‌هاي‌ آهنين‌ داشتند. 20 و حَبْرون‌ را برحسب‌ قول‌ موسي‌ به‌ كاليب‌ دادند، و او سه‌ پسر عناق‌ را از آنجا بيرون‌ كرد. 21 و بني‌بنيامين‌ يَبُوسيان‌ را كه‌ در اورشليم‌ساكن‌ بودند بيرون‌ نكردند، و يبوسيان‌ با بني‌بنيامين‌ تا امروز در اورشليم‌ ساكنند.
22 و خاندان‌ يوسف‌ نيز به‌ بيت‌ئيل‌ برآمدند، و خداوند با ايشان‌ بود. 23 و خاندان‌ يوسف‌ بيت‌ئيل‌ را جاسوسي‌ كردند، و نام‌ آن‌ شهر قبل‌ از آن‌ لُوز بود. 24 و كشيكچيان‌ مردي‌ را كه‌ از شهر بيرون‌ مي‌آمد ديده‌، به‌ وي‌ گفتند: «مدخل‌ شهر را به‌ ما نشان‌ بده‌ كه‌ با تو احسان‌ خواهيم‌ نمود.» 25 پس‌ مدخل‌ شهر را به‌ ايشان‌ نشان‌ داده‌، پس‌ شهر را به‌ دم‌ شمشير زدند، و آن‌ مرد را با تمامي‌ خاندانش‌ رها كردند. 26 و آن‌ مرد به‌ زمين‌ حِتّيان‌ رفته‌، شهري‌ بنا نمود و آن‌ را لوز ناميد كه‌ تا امروز اسمش‌ همان‌ است‌.
27 و مَنَسّي‌ اهل‌ بيت‌شان‌ و دهات‌ آن‌ را و اهل‌ تَعَنَك‌ و دهات‌ آن‌ و ساكنان‌ دُوْر و دهات‌ آن‌ و ساكنان‌ يِبْلَعام‌ و دهات‌ آن‌ و ساكنان‌ مَجِدّو و دهات‌ آن‌ را بيرون‌ نكرد، و كنعانيان‌ عزيمت‌ داشتند كه‌ در آن‌ زمين‌ ساكن‌ باشند. 28 و چون‌ اسرائيل‌ قوي‌ شدند، بر كنعانيان‌ جزيه‌ نهادند، ليكن‌ ايشان‌ را تماماً بيرون‌ نكردند.
29 و افرايم‌ كنعانياني‌ را كه‌ در جازَر ساكن‌ بودند، بيرون‌ نكرد، پس‌ كنعانيان‌ در ميان‌ ايشان‌ در جازَر ساكن‌ ماندند. 30 و زَبُولون‌ ساكنان‌ فِطرون‌ و ساكنان‌ نَهْلول‌ را بيرون‌ نكرد، پس‌ كنعانيان‌ در ميان‌ ايشان‌ ساكن‌ ماندند، و جزيه‌ بر آنها گذارده‌ شد.
31 و اَشير ساكنان‌ عَكّو و ساكنان‌ صِيدون‌ و اَحْلَب‌ و اَكْزِيب‌ و حَلْبَه‌ و عَفيق‌ و رَحُوب‌ را بيرون‌ نكرد. 32 پس‌ اَشيريان‌ در ميان‌ كنعانياني‌ كه‌ ساكن‌ آن‌ زمين‌ بودند سكونت‌ گرفتند، زيرا كه‌ ايشان‌ رابيرون‌ نكردند.
33 و نفتالي‌ ساكنان‌ بيت‌ شمس‌ و ساكنان‌ بيت‌عنات‌ را بيرون‌ نكرد، پس‌ در ميان‌ كنعانياني‌ كه‌ ساكن‌ آن‌ زمين‌ بودند، سكونت‌ گرفت‌. ليكن‌ ساكنان‌ بيت‌شمس‌ و بيت‌عَنات‌ به‌ ايشان‌ جزيه‌ مي‌دادند.
34 و اَموريان‌ بني‌دان‌ را به‌ كوهستان‌ مسدود ساختند زيرا كه‌ نگذاشتند كه‌ به‌ بيابان‌ فرود آيند. 35 پس‌ اموريان‌ عزيمت‌ داشتند كه‌ در اَيَّلُون‌ و شَعَلُبّيم‌ در كوه‌ حارَس‌ ساكن‌ باشند، و ليكن‌ چون‌ دست‌ خاندان‌ يوسف‌ قوت‌ گرفت‌، جزيه‌ برايشان‌ گذارده‌ شد. 36 و حد اموريان‌ از سر بالاي‌ عَقْرَبّيم‌ و از سالَع‌ تا بالاتر بود.
ترجمه تفسیری

جنگ‌ بني‌اسرائيل‌ با بقيه‌ كنعانيها
پس‌ از مرگ‌ يوشع‌، بني‌اسرائيل‌ از خداوند سؤال‌ كردند: «خداوندا، كداميك‌ از قبيله‌هاي‌ ما اول‌ بايد به‌ جنگ‌ كنعانيها برود؟»
2 خداوند به‌ ايشان‌ فرمود: «قبيله‌ يهودا برود. من‌ زمين‌ كنعانيها را به‌ تصرف‌ آنها درخواهم‌ آورد.»
3 رهبران‌ قبيله‌ يهودا از قبيله‌ شمعون‌ خواستند تا ايشان‌ را در اين‌ جنگ‌ ياري‌ نمايند، و به‌ ايشان‌ گفتند: «كمك‌ كنيد تا كنعانيها را از سرزميني‌ كه‌ به‌ قبيله‌ ما تعلق‌ دارد، بيرون‌ كنيم‌. ما نيز به‌ شما كمك‌ خواهيم‌ كرد تا زمين‌ خود را تصاحب‌ نماييد.» پس‌ قبيله‌ شمعـون‌ همـراه‌ قبيله‌ يهـودا عازم‌ جنـگ‌ شدنـد. 4و5و6 خداوند ايشان‌ را در شكست‌ دادن‌ كنعاني‌ها و فرزي‌ها كمك‌ كرد بطوري‌ كه‌ ده‌ هزار تن‌ از دشمنان‌را در بازق‌ كشتند. پادشاه‌ آنها، ادوني‌ بازق‌ گريخت‌ ولي‌ طولي‌ نكشيد كه‌ اسرائيليها او را دستگير نموده‌، شستهاي‌ دست‌ و پاي‌ او را بريدند.
7 ادوني‌ بازق‌ گفت‌: «هفتاد پادشاه‌ با دست‌ و پاي‌ شست‌ بريده‌ از خرده‌ نانهاي‌ سفره‌ من‌ مي‌خوردند. اكنون‌ خدا مرا به‌ سزاي‌ اعمالم‌ رسانيده‌ است‌.» ادوني‌ بازق‌ را به‌ اورشليم‌ بردند و او در آنجا مرد.
8 قبيله‌ يهودا شهر اورشليم‌ را گرفته‌، اهالي‌ آنجا را قتل‌ عام‌ نمودند و شهر را به‌ آتش‌ كشيدند. 9 بعد از آن‌، آنها با كنعاني‌هايي‌ كه‌ در نواحي‌ كوهستاني‌ و صحراي‌ نِگِب‌ و كوهپايه‌هاي‌ غربي‌ ساكن‌ بودند وارد جنگ‌ شدند. 10 آنگاه‌ قبيله‌ يهودا بر كنعانيهاي‌ ساكن‌ حبرون‌ (كه‌ قبلاً قريه‌ اربع‌ ناميده‌ مي‌شد) حمله‌ بردند و طايفه‌هاي‌ شيشاي‌، اخيمان‌ و تلماي‌ را شكست‌ دادند. 11 سپس‌ به‌ شهر دبير (كه‌ قبلاً به‌ قريه‌ سفر معروف‌ بود) هجوم‌ بردند.
12 كاليب‌ به‌ افراد خود گفت‌: «هركه‌ برود و قريه‌ سفر را تصرف‌ نمايد، دخترم‌ عكسه‌ را به‌ او به‌ زني‌ خواهم‌ داد.»
13 عتن‌ئيل‌، پسر قناز (قناز برادر كوچك‌ كاليب‌ بود) شهر را تصرف‌ نمود و كاليب‌ عكسه‌ را به‌ او به‌ زني‌ داد. 14 عتن‌ئيل‌ وقتي‌ عكسه‌ را به‌ خانه‌ خود مي‌برد، او را ترغيب‌ نمود تا از پدرش‌ قطعه‌ زميني‌ بخواهد. عكسه‌ از الاغش‌ پياده‌ شد تا در اين‌ باره‌ با پدرش‌ كاليب‌ صحبت‌ كند. كاليب‌ از او پرسيد: «چه‌ مي‌خواهي‌؟» 15 عكسه‌ گفت‌: «يك‌ هديه‌ ديگر هم‌ به‌ من‌ بده‌! آن‌ زميني‌ كه‌ به‌ من‌ داده‌اي‌، زمين‌ بي‌آبي‌ است‌. يك‌ قطعه‌ زمين‌ كه‌ چشمه‌ در آن‌ باشد به‌ من‌ بده‌.» پس‌ كاليب‌ چشمه‌هاي‌ بالا و پايين‌ را به‌ او بخشيد.
16 وقتي‌ كه‌ قبيله‌ يهودا به‌ ملك‌ تازه‌ خود واقع‌ در بيابان‌ نگب‌، نزديك‌ عراد، وارد شدند، قبيله‌ قيني‌ (از نسل‌ پدر زن‌ موسي‌) نيز به‌ آنها پيوستند. آنها خانه‌هاي‌ خود را در اريحا (معروف‌ به‌ شهر نخلستان‌) ترك‌ نموده‌، از آن‌ پـس‌ در ميـان‌ قبيله‌ يهودا ساكن‌ شدند. 17 آنگاه‌ قبيله‌ يهودا همراه‌ قبيله‌ شمعون‌، كنعاني‌هايي‌ را كه‌ در شهر صَفَت‌ زندگي‌ مي‌كردندشكست‌ دادند و شهرشان‌ را بكلي‌ نابود كرده‌، آن‌ را حرمه‌ (يعني‌ «نابودي‌») ناميدند. 18 همچنين‌ قبيله‌ يهودا شهرهاي‌ غزه‌، اشقلون‌، عقرون‌ و روستاهاي‌ اطراف‌ آنها را فتح‌ كردند. 19 خداوند به‌ قبيله‌ يهودا ياري‌ نمود تا نواحي‌ كوهستاني‌ را تصرف‌ كنند؛ اما موفق‌ نشدند ساكنان‌ دشتها را بيرون‌ رانند، چون‌ ساكنان‌ آنجا داراي‌ عرابه‌هاي‌ آهنين‌ بودند.
20 همانطور كه‌ موسي‌ قول‌ داده‌ بود شهر حبرون‌ به‌ كاليب‌ داده‌ شد و كاليب‌ اهالي‌ اين‌ شهر را كه‌ از نسل‌ سه‌ پسر عناق‌ بودند، بيرون‌ راند.
21 قبيله‌ بنيامين‌، يبوسي‌هايي‌ را كه‌ در اورشليم‌ سكونت‌ داشتند بيرون‌ نكردند بنابراين‌ آنها تا به‌ امروز در آنجا در ميان‌ قبيله‌ بنيامين‌ زندگي‌ مي‌كنند.
22و23 خداوند با قبيله‌ يوسف‌ بود، و آنها توانستند بيت‌ئيل‌ را (كه‌ قبلاً لوز ناميده‌ مي‌شد) تصرف‌ كنند. آنها نخست‌ جاسوساني‌ به‌ شهر فرستادند. 24 آن‌ جاسوسان‌ مردي‌ را كه‌ از شهر بيرون‌ مي‌آمد گرفتند و به‌ او گفتند كه‌ اگر به‌ آنها راه‌ نفوذ به‌ شهر را نشان‌ دهد جان‌ او و خانواده‌اش‌ در امان‌ خواهد بود. 25 او راه‌ نفوذ به‌ شهر را به‌ آنها نشان‌ داد. پس‌ وارد شده‌، اهالي‌ شهر را قتل‌ عام‌ نمودند، ولي‌ آن‌ مرد و خانواده‌اش‌ را نكشتند. 26 بعد اين‌ مرد به‌ سرزمين‌ حيتي‌ها رفت‌ و در آنجا شهري‌ بنا كرد و آن‌ را لوز ناميد كه‌ تا به‌ امروز به‌ همان‌ نام‌ باقي‌ است‌.
27 قبيله‌ منسي‌ نتوانستند ساكنان‌ شهرهاي‌ بيت‌شان‌، تعنك‌، دُر، يبلعام‌، مجدو و اهالي‌ روستاهاي‌ اطراف‌ آنها را بيرون‌ كنند. پس‌ كنعاني‌ها همچنان‌ در آنجا ماندند. 28 وقتي‌ اسرائيلي‌ها نيرومندتر شدند، كنعاني‌ها را مثل‌ برده‌ بكار گرفتند ولي‌ آنها را بكلي‌ از آن‌ سرزمين‌ بيرون‌ نكردند. 29 قبيله‌ افرايم‌ نيز كنعانيهاي‌ ساكن‌ جازر را بيرون‌ نكردند و آنها هنوز هم‌ در ميان‌ قبيله‌ افرايم‌ زندگي‌ مي‌كنند. 30 قبيله‌ زبولون‌ نيز اهالي‌ فطرون‌ و نهلول‌ را بيرون‌ نراندند، پس‌ اين‌ كنعانيها در ميان‌ قبيله‌ زبولون‌ باقي‌ ماندند و بصورت‌ برده‌ بكار گرفته‌ شدند. 31و32 همچنين‌ قبيله‌ اشير، ساكنان‌ عكو، صيدون‌، احلب‌، اكزيب‌، حلبه‌، عفيق‌ و رحوب‌ را بيرون‌ نراندند. بنابراين‌ قبيله‌ اشير در ميان‌ كنعاني‌هاي‌آن‌ سرزمين‌ زندگي‌ مي‌كنند. 33 قبيله‌ نفتالي‌ هم‌ ساكنان‌ بيت‌شمس‌ و بيت‌عنات‌ را بيرون‌ نكردند، بنابراين‌ ايشان‌ مثل‌ برده‌ در ميان‌ اين‌ قبيله‌ به‌ زندگي‌ خود ادامه‌ مي‌دهند. 34 اما قبيله‌ دان‌ توسط‌ اموري‌ها به‌ كوهستان‌ رانده‌ شدند و نتوانستند از آنجا پايين‌ بيايند و در دشت‌ ساكن‌ شوند. 35 اموري‌ها قصد داشتند، اَيَلون‌، شَعَلُبيم‌ و كوه‌ حارس‌ را تصرف‌ كنند ولي‌ قبيله‌ يوسف‌ آنها را مغلوب‌ ساخته‌، به‌ بردگي‌ گرفتند. 36 سرحد اموري‌ها از گردنه‌ عقربها شروع‌ شده‌، به‌ سالع‌ مي‌رسيد و از آنجا نيز فراتر مي‌رفت‌.

راهنما

باب‌ 1 . كنعانياني‌ كه‌ در سرزمين‌ باقي‌ مانده‌ بودند
يوشع‌ در برخي‌ از قسمتهاي‌ سرزمين‌، كنعانيان‌ را از بين‌ برده‌ بود و برخي‌ را به‌ تبعيت‌ خود درآورده‌ بود (يوشع‌ 40:10،43؛ 23:11؛ 2:13-7؛ 43:21-45؛ 4:23؛ 18:24). پس‌ از مرگ‌ او، تعداد قابل‌ ملاحظه‌اي‌ از كنعانيان‌ باقي‌ مانده‌ بودند (داوران‌ 28:1، 29، 30، 32، 33، 35).
خدا به‌ اسرائيل‌ فرمان‌ داده‌ بود كه‌ كنعانيان‌ را بكلي‌ نابود كنند يا از سرزمين‌ بيرون‌ برانند (تثنيه‌ 2:7 - 4). اگر اسرائيل‌ از اين‌ فرمان‌ كاملاً اطاعت‌ كرده‌ بودند، از دردسر فراواني‌ بركنار مي‌ماندند.

نكتة‌ باستان‌ شناختي‌:
آهن‌ در فلسطين‌. در كتاب‌مقدس‌ آمده‌ است‌ كه‌ بخاطر آهني‌ كه‌ در اختيار كنعانيان‌ و فلسطينيان‌ بود، بني‌اسرائيل‌ نتوانستند آنها را بيرون‌ برانند (1 : 19 ؛ 4 : 3 ؛ يوشع‌ 17 : 16 - 18؛ اول‌ سموئيل‌ 19:13-22). و اينكه‌ تنها پس‌ از آنكه‌ شاؤل‌ و داود قدرت‌ فلسطينيان‌ را در هم‌ شكستند، اسرائيل‌ توانست‌ از آهن‌ استفاده‌ كند (دوم‌ سموئيل‌ 12 : 31 ؛ اول‌ تواريخ‌ 22 : 3 ؛ 29 : 7).
در حفاريها، تعداد زيادي‌ آثار باستاني‌ آهني‌ متعلق‌ به‌ 1100 ق‌. م‌. در فلسطيه‌ (سرزمين‌ كنعان‌) بدست‌ آمده‌ است‌، اما در سرزمين‌ مرتفع‌ فلسطين‌ تا سال‌ 1000 ق‌. م‌. نشاني‌ از اين‌ آثار نيست‌.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

2 ملاقات فرشته خدا


ملاقاتِ فرشتة‌ خدا
و فرشتة‌ خداوند از جِلْجال‌ به‌ بُوكيم‌ آمده‌،گفت‌: «شما را از مصر برآوردم‌ و به‌ زميني‌ كه‌ به‌ پدران‌ شما قسم‌ خوردم‌ داخل‌ كردم‌، و گفتم‌ عهد خود را با شما تا به‌ ابد نخواهم‌ شكست‌. 2 پس‌ شما با ساكنان‌ اين‌ زمين‌ عهد مبنديد و مذبح‌هاي‌ ايشان‌ را بشكنيد. ليكن‌ شما سخن‌ مرا نشنيديد. اين‌ چه‌ كار است‌ كه‌ كرده‌ايد؟ 3 لهذا من‌ نيز گفتم‌ ايشان‌ را از حضور شما بيرون‌ نخواهم‌ كرد، و ايشان‌ در كمرهاي‌ شما خارها خواهند بود، و خدايان‌ ايشان‌ براي‌ شما دام‌ خواهند بود.» 4 و چون‌ فرشتة‌ خداوند اين‌ سخنان‌ را به‌ تمامي‌ بني‌اسرائيل‌ گفت‌، قوم‌ آواز خود را بلند كرده‌، گريستند. 5 و آن‌ مكان‌ را بُوكيم‌ نام‌ نهادند، و در آنجا براي‌ خداوند قرباني‌ گذرانيدند.
نتيجة‌ نااطاعتي‌
6 و چون‌ يوشع‌ قوم‌ را روانه‌ نموده‌ بود، بني‌اسرائيل‌ هر يكي‌ به‌ ملك‌ خود رفتند تا زمين‌ را به‌ تصرف‌ آورند. 7 و در تمام‌ ايام‌ يوشع‌ و تمامي‌ ايام‌ مشايخي‌ كه‌ بعد از يوشع‌ زنده‌ ماندند، و همة‌ كارهاي‌ بزرگ‌ خداوند را كه‌ براي‌ اسرائيل‌ كرده‌ بود، ديدند، قومْ خداوند را عبادت‌ نمودند. 8 و يوشع‌ بن‌نون‌، بندة‌ خداوند ، چون‌ صد و ده‌ ساله‌ بود، مرد. 9 و او را در حدود ملكش‌ در تِمْنَه‌ حارس‌ در كوهستان‌ افرايم‌ به‌ طرف‌ شمال‌ كوه‌ جاعش‌ دفن‌ كردند.
10 و تمامي‌ آن‌ طبقه‌ نيز به‌ پدران‌ خود پيوستند، و بعد از ايشان‌ طبقة‌ ديگر برخاستند كه‌ خداوند و اعمالي‌ را كه‌ براي‌ اسرائيل‌ كرده‌ بود، ندانستند.
11 و بني‌اسرائيل‌ در نظر خداوند شرارت‌ ورزيدند، و بَعْلها را عبادت‌ نمودند. 12 و يهوه‌ خداي‌ پدران‌ خود را كه‌ ايشان‌ را از زمين‌ مصر بيرون‌ آورده‌ بود، ترك‌ كردند، و خدايان‌ غير را از خدايان‌ طوايفي‌ كه‌ در اطراف‌ ايشان‌ بودند پيروي‌ نموده‌، آنها را سجده‌ كردند. و خشم‌ خداوند را برانگيختند. 13 و يهوه‌ را ترك‌ كرده‌، بعل‌ و عشتاروت‌ را عبادت‌ نمودند. 14 پس‌ خشم‌ خداوند بر اسرائيل‌ افروخته‌ شده‌، ايشان‌ را به‌ دست‌ تاراج‌كنندگان‌ سپرد تا ايشان‌ را غارت‌ نمايند، و ايشان‌ را به‌ دست‌ دشمناني‌ كه‌ به‌ اطراف‌ ايشان‌ بودند، فروخت‌، به‌ حدي‌ كه‌ ديگر نتوانستند با دشمنان‌ خود مقاومت‌ نمايند. 15 و به‌ هرجا كه‌ بيرون‌ مي‌رفتند، دست‌ خداوند براي‌ بدي‌ بر ايشان‌ مي‌بود، چنانكه‌ خداوند گفته‌، وچنانكه‌ خداوند براي‌ ايشان‌ قسم‌ خورده‌ بود و به‌ نهايت‌ تنگي‌ گرفتار شدند.
16 و خداوند داوران‌ برانگيزانيد كه‌ ايشان‌ را از دست‌ تاراج‌كنندگان‌ نجات‌ دادند. 17 و باز داوران‌ خود را اطاعت‌ ننمودند، زيرا كه‌ در عقب‌ خدايان‌ غير زناكار شده‌، آنها را سجده‌ كردند، و از راهي‌ كه‌ پدران‌ ايشان‌ سلوك‌ مي‌نمودند، و اوامر خداوند را اطاعت‌ مي‌كردند، به‌ زودي‌ برگشتند، و مثل‌ ايشان‌ عمل‌ ننمودند. 18 و چون‌ خداوند براي‌ ايشان‌ داوران‌ برمي‌انگيخت‌، خداوند با داور مي‌بود، و ايشان‌ را در تمام‌ ايام‌ آن‌ داور از دست‌ دشمنان‌ ايشان‌ نجات‌ مي‌داد، زيرا كه‌ خداوند به‌ خاطر ناله‌اي‌ كه‌ ايشان‌ از دست‌ ظالمان‌ و ستم‌كنندگان‌ خود برمي‌آوردند، پشيمان‌ مي‌شد. 19 و واقع‌ مي‌شد چون‌ داور وفات‌ يافت‌ كه‌ ايشان‌ برمي‌گشتند و از پدران‌ خود بيشتر فتنه‌انگيز شده‌، خدايان‌ غير را پيروي‌ مي‌كردند، و آنها را عبادت‌ نموده‌، سجده‌ مي‌كردند، و از اعمال‌ بد و راههاي‌ سركشي‌ خود چيزي‌ باقي‌ نمي‌گذاشتند. 20 لهذا خشم‌ خداوند بر اسرائيل‌ افروخته‌ شد و گفت‌: «چونكه‌ اين‌ قوم‌ از عهدي‌ كه‌ با پدران‌ ايشان‌ امر فرمودم‌، تجاوز نموده‌، آواز مرا نشنيدند، 21 من‌ نيز هيچ‌ يك‌ از امتها را كه‌ يوشع‌ وقت‌ وفاتش‌ واگذاشت‌، از حضور ايشان‌ ديگر بيرون‌ نخواهم‌ نمود. 22 تا اسرائيل‌ را به‌ آنها بيازمايم‌ كه‌ آيا طريق‌ خداوند را نگهداشته‌، چنانكه‌ پدران‌ ايشان‌ نگهداشتند، در آن‌ سلوك‌ خواهند نمود يا نه‌.» 23 پس‌ خداوند آن‌ طوايف‌ را واگذاشته‌، به‌ سرعت‌ بيرون‌ نكرد و آنها را به‌ دست‌ يوشع‌ تسليم‌ ننمود.
ترجمه تفسیری

فرشته‌ خداوند دربوكيم‌
روزي‌ فرشتـه‌ خداوند از جلجـال‌ به‌ بوكيـم‌ آمده‌، به‌ قوم‌ اسرائيل‌ گفت‌: «من‌ شما را از مصر به‌ سرزميني‌ كه‌ وعده‌ آن‌ را به‌ اجدادتان‌ دادم‌ آوردم‌ و گفتم‌ كه‌ هرگز عهدي‌ را كه‌ با شما بسته‌ام‌ نخواهم‌ شكست‌، بشرطي‌ كه‌ شما نيز با اقوامي‌ كه‌ در سرزمين‌ موعود هستند هم‌ پيمان‌ نشويد و قربانگاه‌هاي‌ آنها را خراب‌ كنيد؛ ولي‌ شما اطاعت‌ نكرديد. 3 پس‌ من‌ نيز اين‌ قومها را از اين‌ سرزمين‌ بيرون‌ نمي‌كنم‌ و آنها چون‌ خار به‌ پهلوي‌ شما فرو خواهند رفت‌ و خدايان‌ ايشان‌ چون‌ تله‌ شما را گرفتار خواهند كرد.»
4 وقتي‌ فرشته‌ سخنان‌ خود را به‌ پايان‌ رسانيد، قوم‌ اسرائيل‌ با صداي‌ بلند گريستند. 5 آنها آن‌ مكان‌ را بوكيم‌ (يعني‌ «آناني‌ كه‌ مي‌گريند») ناميده‌، در آنجا براي‌ خداوند قرباني‌ كردند.

مرگ‌ يوشع‌
6 يوشع‌ قوم‌ اسرائيل‌ را پس‌ از ختم‌ سخنراني‌ خود مرخص‌ كرد و آنها رفتند تا زمينهايي‌ را كه‌ به‌ ايشان‌ تعلق‌ مي‌گرفت‌، به‌ تصرف‌ خود درآورند. 7و8و9 يوشع‌ خدمتگزار خداوند، در سن‌ صد و ده‌ سالگي‌ درگذشت‌ و او را در ملكش‌ در تمنه‌ حارس‌ واقع‌ در كوهستان‌ افرايم‌ بطرف‌ شمال‌ كوه‌ جاعش‌ به‌ خاك‌ سپردند. قوم‌ اسرائيل‌ در طول‌ زندگاني‌ يوشع‌ و نيز ريش‌ سفيدان‌ قوم‌ كه‌ پس‌ از او زنده‌ مانده‌ بودند و شخصاً اعمال‌ شگفت‌انگيز خداوند را در حق‌ اسرائيل‌ديده‌ بودند، نسبت‌ به‌ خداوند وفادار ماندند.

بني‌اسرائيل‌ از خداوند روگردان‌ مي‌شوند
10 ولي‌ بالاخره‌ تمام‌ مردم‌ آن‌ نسل‌ مردند و نسل‌ بعدي‌ خداوند را فراموش‌ كردند و هر آنچه‌ كه‌ او براي‌ قـوم‌ اسرائيـل‌ انجام‌ داده‌ بود، به‌ يـاد نياوردند. 11 ايشان‌ نسبت‌ به‌ خداوند گناه‌ ورزيدند و به‌ پرستش‌ بتها روي‌ آوردند. 12و13و14 آنها خداوند، خداي‌ پدران‌ خود را كه‌ ايشان‌ را از مصر بيرون‌ آورده‌ بود، ترك‌ نموده‌، بتهاي‌ طايفه‌هاي‌ همسايه‌ خود را عبادت‌ و سجده‌ مي‌كردند. بنابراين‌ خشم‌ خداوند بر تمام‌ اسرائيل‌ افروخته‌ شده‌ و ايشان‌ را به‌ دست‌ دشمنانشان‌ سپرد تا غارت‌ شوند، زيرا او را ترك‌ نموده‌، بتهاي‌ بعل‌ و عشتاروت‌ را عبادت‌ مي‌كردند.
15 هرگاه‌ قوم‌ اسرائيل‌ با دشمنان‌ مي‌جنگيدند، خداوند برضد اسرائيل‌ عمل‌ مي‌كرد، همانطور كه‌ قبلاً در اين‌ مورد هشدار داده‌ و قسم‌ خورده‌ بود. اما وقتي‌ كه‌ قوم‌ به‌ اين‌ وضع‌ فلاكت‌بار دچار گرديدنـد 16 خداوند رهبراني‌ فرستاد تا ايشان‌ را از دست‌ دشمنانشان‌ برهانند. 17 ولي‌ از رهبران‌ نيز اطاعت‌ ننمودند و با پرستش‌ خدايان‌ ديگر، نسبت‌ به‌ خداوند خيانت‌ ورزيدند. آنها برخلاف‌ اجدادشان‌ عمل‌ كردند و خيلي‌ زود از پيروي‌ خداوند سرباز زده‌، او را اطاعت‌ ننمودند. 18 هر يك‌ از رهبران‌ در طول‌ عمر خود، به‌ كمك‌ خداوند قوم‌ اسرائيل‌ را از دست‌ دشمنانشان‌ مي‌رهانيد، زيرا خداوند به‌ سبب‌ ناله‌ قوم‌ خود و ظلم‌ و ستمي‌ كه‌ بر آنها مي‌شد، دلش‌ بر آنها مي‌سوخت‌ و تا زماني‌ كه‌ آن‌ رهبر زنده‌ بود به‌ آنها كمك‌ مي‌كرد. 19 اما وقتي‌ كه‌ آن‌ رهبر مي‌مرد، قوم‌ به‌ كارهاي‌ زشت‌ خود بر مي‌گشتند و حتي‌ بدتر از نسل‌ قبل‌ رفتار مي‌كردند. آنها باز بسوي‌ خدايان‌ بت‌پرستان‌ روي‌ آورده‌، جلو آنها زانو مي‌زدند و آنها را عبادت‌ مي‌نمودند و با سرسختي‌ به‌ پيروي‌ از رسوم‌ زشت‌ بت‌پرستان‌ ادامه‌ مي‌دادند.
20 پس‌ خشم‌ خداوند بر بني‌اسرائيل‌ افروخته‌ شد و فرمود: «چون‌ اين‌ قوم‌ پيماني‌ را كه‌ با پدران‌ ايشان‌ بستم‌ شكسته‌اند و از من‌ اطاعت‌ نكرده‌اند، 21 من‌ نيزقبايلي‌ را كه‌ هنگام‌ فوت‌ يوشع‌ هنوز مغلوب‌ نشده‌ بودند، بيرون‌ نخواهم‌ كرد. 22 بلكه‌ آنها را براي‌ آزمودن‌ قوم‌ خود مي‌گذارم‌ تا ببينم‌ آيا آنها چون‌ پدران‌ خود، مرا اطاعت‌ خواهند كرد يا نه‌.»
23 پس‌ خداوند آن‌ قبايل‌ را در سرزمين‌ كنعان‌ واگذاشت‌. او ايشان‌ را توسط‌ يوشع‌ بكلي‌ شكست‌ نداده‌ بود و بعد از مرگ‌ يوشع‌ نيز فوري‌ آنها را بيرون‌ نكرد.

راهنما

باب‌ 2 . ارتداد پس‌ از مرگ‌ يوشع‌
هنگاميكه‌ نسل‌ پر طاقت‌ و بيابان‌ ديده‌اي‌ كه‌ تحت‌ رهبري‌ پر قدرت‌ يوشع‌ سرزمين‌ را به‌ تصرف‌ خود درآورده‌ بودند، درگذشتند، نسل‌ جديد كه‌ در سرزميني‌ حاصلخيز ساكن‌ شده‌ بودند، بزودي‌ به‌ دام‌ طريق‌هاي‌ بي‌قيد و بند مذهب‌ همسايگان‌ بت‌پرستشان‌ افتادند.


ترجيع‌ بندي‌ كه‌ در طول‌ كتاب‌ تكرار مي‌شود
هر كس‌ آنچه‌ را كه‌ در نظرش‌ پسند مي‌آمد بجا مي‌آورد. آنها همواره‌ و فوراً از خدا دور مي‌شدند و به‌ پرستش‌ بتها روي‌ مي‌آوردند. هنگامي‌ كه‌ اينكار را مي‌كردند، خدا اسرائيل‌ را بدست‌ ستم‌ كنندگانشان‌ مي‌سپرد. و سپس‌ وقتيكه‌ اسرائيل‌ در عذاب‌ و تنگي‌ خود بسوي‌ خدا باز مي‌گشتند و از او طلب‌ كمك‌ مي‌كردند، خدا دلش‌ بحال‌ آنها مي‌سوخت‌ و داوراني‌ را برمي‌انگيزانيد، كه‌ اسرائيل‌ را از دست‌ دشمنانشان‌ نجات‌ دهند تا زمانيكه‌ داور زنده‌ بود، مردم‌ به‌ خدا خدمت‌ مي‌كردند. اما پس‌ از مرگ‌ داور، قوم‌ دوباره‌ در پي‌ بتها زنا مي‌كردند.
بدون‌ استثناء، هنگامي‌ كه‌ قوم‌ به‌ خدا خدمت‌ مي‌كردند، موفق‌ و كامياب‌ مي‌شدند، و زمانيكه‌ در پي‌ بتها مي‌رفتند، رنج‌ مي‌كشيدند. دردسرهاي‌ اسرائيل‌ مستقيماً نتيجة‌ بي‌اطاعتي‌ آنها بود. آنها از پرستش‌ بتها اجتناب‌ نمي‌كردند. قوم‌ بر خلاف‌ فرمان‌ خدا، ساكنان‌ سرزمين‌ را نابود نكردند، و هر از چند گاهي‌ ستيز بر سر حاكميت‌ زمين‌ از سر گرفته‌ مي‌شد.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

3 قبایلی که در سرزمین کنعان باقی ماندند

پس‌ اينانند طوايفي‌ كه‌ خداوند واگذاشت تا به‌ واسطة‌ آنها اسرائيل‌ را بيازمايد، يعني‌ جميع‌ آناني‌ كه‌ همة‌ جنگهاي‌ كنعان‌ را ندانسته‌ بودند، 2 تا طبقات‌ بني‌اسرائيل‌ دانشمند شوند و جنگ‌ را به‌ ايشان‌ تعليم‌ دهد، يعني‌ آناني‌ كه‌ آن‌ را پيشتر به‌ هيچ‌ وجه‌ نمي‌دانستند. 3 پنج‌ سردار فلسطينيان‌ و جميع‌ كنعانيان‌ و صيدونيان‌ و حِوّيان‌ كه‌ در كوهستان‌ لبنان‌ از كوه‌ بَعْل‌ حَرْمون‌ تا مدخل‌ حمات‌ ساكن‌ بودند. 4 و اينها براي‌ آزمايش‌ بني‌اسرائيل‌ بودند، تا معلوم‌ شود كه‌ آيا احكام‌ خداوند را كه‌ به‌ واسطة‌ موسي‌ به‌ پدران‌ ايشان‌ امر فرموده‌ بود، اطاعت‌ خواهند كرد يا نه‌. 5 پس‌ بني‌اسرائيل‌ در ميان‌ كنعانيان‌ و حتيان‌ و اموريان‌ و فَرِزّيان‌ و حويان‌ و يبوسيان‌ ساكن‌ مي‌بودند. 6 دختران‌ ايشان‌ را براي‌ خود به‌ زني‌ مي‌گرفتند، و دختران‌ خود را به‌ پسران‌ ايشان‌ مي‌دادند، و خدايان‌ آنها را عبادت‌ مي‌نمودند.
عُتنَئيل‌
7 و بني‌اسرائيل‌ آنچه‌ در نظر خداوند ناپسند بود، كردند، و يهوه‌ خداي‌ خود را فراموش‌ نموده‌، بعلها و بتها را عبادت‌ كردند. 8 و غضب‌ خداوند بر اسرائيل‌ افروخته‌ شده‌، ايشان‌ را به‌ دست‌ كوشان‌ رِشْعَتايم‌، پادشاه‌ ارام‌ نهرين‌، فروخت‌، و بني‌اسرائيل‌ كوشان‌ رِشْعَتايم‌ را هشت‌ سال‌ بندگي‌ كردند. 9 و چون‌ بني‌اسرائيل‌ نزد خداوند فرياد كردند، خداوند براي‌ بني‌اسرائيل‌ نجات‌دهنده‌اي‌ يعني‌ عُتْنَئيل‌ بن‌قناز برادر كوچك‌ كاليب‌ را برپا داشت‌، و او ايشان‌ را نجات‌ داد. 10 و روح‌ خداوند بر او نازل‌ شد، پس‌ بني‌اسرائيل‌ را داوري‌ كرد، و براي‌ جنگ‌ بيرون‌ رفت‌، و خداوند كوشان‌ رِشْعَتايم‌، پادشاه‌ ارام‌ را به‌ دست‌ او تسليم‌كرد، و دستش‌ بر كوشان‌ رِشْعَتايم‌ مستولي‌ گشت‌. 11 و زمين‌ چهل‌ سال‌ آرامي‌ يافت‌. پس‌ عتنئيل‌ بن‌قناز مرد.
ايهود
12 و بني‌اسرائيل‌ بار ديگر در نظر خداوند بدي‌ كردند، و خداوند عجلون‌، پادشاه‌ موآب‌ را بر اسرائيل‌ مستولي‌ ساخت‌، زيرا كه‌ در نظر خداوند شرارت‌ ورزيده‌ بودند. 13 و او بني‌عَمّون‌ و عَماليق‌ را نزد خود جمع‌ كرده‌، آمد، و بني‌اسرائيل‌ را شكست‌ داد، و ايشان‌ شهر نخلستان‌ را گرفتند. 14 و بني‌اسرائيل‌ عَجلون‌، پادشاه‌ موآب‌ را هجده‌ سال‌ بندگي‌ كردند.
15 و چون‌ بني‌اسرائيل‌ نزد خداوند فرياد برآوردند، خداوند براي‌ ايشان‌ نجات‌دهنده‌اي‌ يعني‌ ايهود بن‌جيراي‌ بنياميني‌ را كه‌ مرد چپ‌دستي‌ بود، برپا داشت‌، و بني‌اسرائيل‌ به‌ دست‌ او براي‌ عجلون‌، پادشاه‌ موآب‌، ارمغاني‌ فرستادند. 16 و اِيهود خنجر دودمي‌ كه‌ طولش‌ يك‌ ذراع‌ بود، براي‌ خود ساخت‌ و آن‌ را در زيرِ جامه‌ بر ران‌ راست‌ خود بست‌. 17 و ارمغان‌ را نزد عجلون‌، پادشاه‌ موآب‌ عرضه‌ داشت‌. و عجلون‌ مرد بسيار فربهي‌ بود. 18 و چون‌ از عرضه‌داشتن‌ ارمغان‌ فارغ‌ شد، آناني‌ را كه‌ ارمغان‌ را آورده‌ بودند، روانه‌ نمود. 19 و خودش‌ از معدنهاي‌ سنگ‌ كه‌ نزد جلجال‌ بود، برگشته‌، گفت‌: «اي‌ پادشاه‌ سخني‌ مخفي‌ براي‌ تو دارم‌.» گفت‌: «ساكت‌ باش‌.» و جميع‌ حاضران‌ از پيش‌ او بيرون‌ رفتند. 20 و ايهود نزد وي‌ داخل‌ شد و او بتنهايي‌ در بالاخانة‌ تابستاني‌ خود مي‌نشست‌. ايهود گفت‌: «كلامي‌ از خدا براي‌ تو دارم‌.» پس‌ از كرسي‌ خود برخاست‌. 21 و ايهود دست‌ چپ‌ خود را درازكرده‌، خنجر را از ران‌ راست‌ خويش‌ كشيد و آن‌ را در شكمش‌ فرو برد. 22 و دستة‌ آن‌ با تيغه‌اش‌ نيز فرو رفت‌ و پيه‌، تيغه‌ را پوشانيد زيرا كه‌ خنجر را از شكمش‌ بيرون‌ نكشيد و به‌ فضلات‌ رسيد. 23 و ايهود به‌ دهليز بيرون‌ رفته‌، درهاي‌ بالاخانه‌ را بر وي‌ بسته‌، قفل‌ كرد.
24 و چون‌ او رفته‌ بود، نوكرانش‌ آمده‌، ديدند كه‌ اينك‌ درهاي‌ بالاخانه‌ قفل‌ است‌. گفتند، يقيناً پايهاي‌ خود را در غرفة‌ تابستاني‌ مي‌پوشاند. 25 و انتظار كشيدند تا خجل‌ شدند، و چون‌ او درهاي‌ بالاخانه‌ را نگشود پس‌ كليد را گرفته‌، آن‌ را باز كردند، و اينك‌ آقاي‌ ايشان‌ بر زمين‌ مرده‌ افتاده‌ بود.
26 و چون‌ ايشان‌ معطل‌ مي‌شدند، اِيهود به‌ در رفت‌ و از معدنهاي‌ سنگ‌ گذشته‌، به‌ سِعيرَت‌ به‌ سلامت‌ رسيد. 27 و چون‌ داخل‌ آنجا شد، كَرِنّا را در كوهستان‌ افرايم‌ نواخت‌ و بني‌اسرائيل‌ همراهش‌ از كوه‌ به‌ زير آمدند، و او پيش‌ روي‌ ايشان‌ بود. 28 و به‌ ايشان‌ گفت‌: «از عقب‌ من‌ بياييد زيرا خداوند ، موآبيان‌، دشمنان‌ شما را به‌ دست‌ شما تسليم‌ كرده‌ است‌.» پس‌ از عقب‌ او فرود شده‌، معبرهاي‌ اُرْدُنّ را پيش‌ روي‌ موآبيان‌ گرفتند، و نگذاشتند كه‌ احدي‌ عبور كند. 29 و در آن‌ وقت‌ به‌ قدر ده‌هزار نفر از موآبيان‌ را، يعني‌ هر زورآور و مرد جنگي‌ را كشتند و كسي‌ رهايي‌ نيافت‌. 30 و در آن‌ روز موآبيان‌ زير دست‌ اسرائيل‌ ذليل‌ شدند، و زمين‌ هشتاد سال‌ آرامي‌ يافت‌.
شمجر
31 و بعد از او شَمْجَر بن‌ عَنات‌ بود كه‌ ششصد نفر از فلسطينيان‌ را با چوب‌ گاوراني‌ كشت‌، و او نيز اسرائيل‌ را نجات‌ داد.
ترجمه تفسیری

قبايلي‌ كه‌ در سرزمين‌ كنعان‌ باقي‌ ماندند
خداوند برخـي‌ قبايل‌ را در سرزمين‌ كنعان‌ واگذاشت‌ تا نسل‌ جديد اسرائيل‌ را كه‌ هنوز مزه‌ جنگ‌ با كنعاني‌ها را نچشيده‌ بودند، بيازمايد. 2 خداوند به‌ اين‌ وسيله‌ مي‌خواست‌ به‌ نسل‌ جديد اسرائيل‌ كه‌ در جنگيدن‌ بي‌تجربه‌ بودند، فرصتي‌ بدهد تا جنگيدن‌ را بياموزند. 3 اين‌ قبايل‌ عبارت‌ بودند از: فلسطيني‌هايي‌ كه‌ هنوز در پنج‌ شهر خود باقي‌ مانده‌ بودند، تمام‌ كنعاني‌ها، صيدوني‌ها و حوي‌هايي‌ كه‌ در كوهستان‌ لبنان‌ از كوه‌ بعل‌ حرمون‌ تا گذرگاه‌ حمات‌ ساكن‌ بودند. 4 اين‌ قبايل‌ براي‌ آزمايش‌ نسل‌ جديد اسرائيل‌ در سرزمين‌ كنعان‌ باقي‌ مانده‌ بودند تا معلوم‌ شود آيا اسرائيل‌ دستوراتي‌ را كه‌ خداوند بوسيله‌ موسي‌ به‌ ايشان‌ داده‌ بود، اطاعت‌ خواهند كرد يا نه‌.
5 پس‌ اسرائيلي‌ها در ميان‌ كنعانيها، حيتيها، اموريها، فرزيها، حويها و يبوسيها ساكن‌ شدند. 6 مردم‌ اسرائيل‌ بجاي‌ اينكه‌ اين‌ قبايل‌ را نابود كنند، با ايشان‌ وصلت‌ نمودند. مردان‌ اسرائيلي‌ با دختران‌ آنها ازدواج‌ كردند و دختران‌ اسرائيلي‌ به‌ عقد مردان‌ ايشان‌ درآمدند و به‌ اين‌ طريق‌ بني‌اسرائيل‌ به‌ بت‌پرستي‌ كشيده‌ شدند.

عتني‌ئيل‌
7 مردم‌ اسرائيل‌ خداوند، خداي‌ خود را فراموش‌ كرده‌، دست‌ به‌ كارهايي‌ زدند كه‌ در نظر خداوند زشت‌ بـود و بتهـاي‌ بعـل‌ و اشيـره‌ را عبـادت‌ كردنـد. 8 آنگاه‌ خشم‌ خداوند بر بني‌اسرائيل‌ افروخته‌ شد و ايشان‌ را تسليم‌ كوشان‌ رشعتايم‌، پادشاه‌ بين‌النهرين‌نمود و آنها مدت‌ هشت‌ سال‌ او را بندگي‌ كردند. 9 اما چون‌ براي‌ كمك‌ نزد خداوند فرياد برآوردند، خداوند عتني‌ئيل‌ پسر قناز را فرستاد تا ايشان‌ را نجات‌ دهد. (قناز برادر كوچك‌ كاليب‌ بود.) 10 روح‌ خداوند بر عتني‌ئيل‌ قرار گرفت‌ و او اسرائيل‌ را رهبري‌ كرده‌، با كوشان‌ رشعتايم‌ پادشاه‌ وارد جنگ‌ شد و خداوند به‌ او كمك‌ نمود تا كوشان‌ رشعتايم‌ را بكلي‌ شكست‌ دهد. 11 مدت‌ چهل‌ سالي‌ كه‌ عتني‌ئيل‌ رهبري‌ اسرائيل‌ را بعهده‌ داشت‌، در سرزمين‌ بني‌اسرائيل‌ صلح‌ حكمفرما بود.

ايهود
12 بعد از مرگ‌ عتني‌ئيل‌، مردم‌ اسرائيل‌ بار ديگر به‌ راه‌هاي‌ گناه‌آلود خود بازگشتند. بنابراين‌ خداوند عجلون‌، پادشاه‌ موآب‌ را بر اسرائيل‌ مسلط‌ ساخت‌. 13 قوم‌ عمون‌ و عماليق‌ نيز با عجلون‌ متحد شده‌، اسرائيل‌ را شكست‌ دادند و اريحا را كه‌ به‌ «شهر نخلها» معروف‌ بود به‌ تصرف‌ خود درآوردند. 14 از آن‌ به‌ بعد، اسرائيليها مدت‌ هجده‌ سال‌ به‌ عجلون‌ پادشاه‌ جزيه‌ مي‌پرداختند.
15 اما وقتي‌ بني‌اسرائيل‌ نزد خداوند فرياد برآوردند، خداوند ايهود، پسر جيراي‌ بنياميني‌ را كه‌ مرد چپ‌ دستي‌ بود فرستاد تا آنها را برهاند. اسرائيلي‌ها ايهود را انتخاب‌ كردند تا جزيه‌ را به‌ پايتخت‌ موآب‌ برده‌، به‌ عجلون‌ تحويل‌ دهد. 16 ايهود پيش‌ از رفتن‌، يك‌ خنجر دو دم‌ به‌ طول‌ نيم‌ متر براي‌ خود ساخت‌ و آن‌ را زير لباسش‌ بر ران‌ راست‌ خود بست‌. 17و18و19 او جزيه‌ را به‌ عجلون‌ كه‌ مرد بسيار چاقي‌ بود تحويل‌ داده‌، همراه‌ افراد خود راهي‌ منزل‌ شد. اما بيرون‌ شهر نزديك‌ معدنهاي‌ سنگ‌ در جلجال‌، افراد خود را روانه‌ نمود و خود به‌ تنهايي‌ نزد عجلون‌ پادشاه‌ بازگشت‌ و به‌ او گفت‌: «من‌ يك‌ پيغام‌ محرمانه‌ براي‌ تو دارم‌.» پادشاه‌ ملازمان‌ خود را بيرون‌ كرد تا پيغام‌ محرمانه‌ او را بشنود. 20 پس‌ ايهود با عجلون‌ در قصر ييلاقي‌ پادشاه‌ تنها ماند. ايهود به‌ عجلون‌ نزديك‌ شده‌ گفت‌: «پيغامي‌ كه‌ من‌ دارم‌ از جانب‌ خداست‌!» عجلون‌ از جاي‌ خود برخاست‌ تاآن‌ را بشنود. 21 ايهود با دست‌ چپ‌ خود خنجر را از زير لباسش‌ بيرون‌ كشيده‌، آن‌ را در شكم‌ پادشاه‌ فرو برد. 22و23 تيغه‌ با دسته‌ خنجر در شكم‌ او فرو رفت‌ و روده‌هايش‌ بيرون‌ ريخت‌. ايهود بدون‌ آنكه‌ خنجر را از شكم‌ او بيرون‌ بكشد درها را به‌ روي‌ او بست‌ و از راه‌ بالاخانه‌ گريخت‌.
24 وقتي‌ ملازمان‌ پادشاه‌ برگشتند و درها را بسته‌ ديدند، در انتظار ماندند چون‌ فكر كردند كه‌ عجلون‌ به‌ دستشويي‌ رفته‌ است‌. 25 اما وقتي‌ انتظار آنها بطول‌ انجاميد و از او خبري‌ نشد، نگران‌ شده‌، كليدي‌ آوردند و در را باز كردند و ديدند كه‌ اربابشان‌ به‌ زمين‌ افتاده‌ و مرده‌ است‌!
26 در اين‌ موقع‌ ايهود از معدنهاي‌ سنگ‌ گذشته‌، به‌ سعيرت‌ گريخته‌ بود. 27و28 وقتي‌ او به‌ كوهستان‌ افرايم‌ رسيد شيپور را به‌ صدا درآورد و مردان‌ اسرائيلي‌ را دور خود جمع‌ كرد و به‌ آنها گفت‌: «همراه‌ من‌ بياييد، زيرا خداوند، دشمنانتان‌ موآبي‌ها را به‌ دست‌ شما تسليم‌ كرده‌ است‌!» پس‌ مردان‌ اسرائيلي‌ بدنبال‌ او از كوهستان‌ پايين‌ آمدند و گذرگاههاي‌ رود اردن‌ نزديك‌ موآب‌ را گرفتند و نگذاشتند هيچكس‌ از آنها بگذرد. 29 آنگاه‌ بر موآبي‌ها تاخته‌، حدود ده‌ هزار نفر از سربازان‌ نيرومند آنها را كشتند و نگذاشتند حتي‌ يكي‌ از آنها جان‌ سالم‌ بدر برد. 30 آن‌ روز اسرائيلي‌ها، موآبي‌ها را شكست‌ دادند و تا هشتاد سال‌ صلح‌ در سرزمين‌ بني‌اسرائيل‌ برقرار گرديد.

شمجر
31 بعد از ايهود، شمجر پسر عنات‌ رهبر اسرائيل‌ شد. او يك‌ بار با چوب‌ گاوراني‌ ششصد نفر از فلسطيني‌ها را كشت‌ و بدين‌ وسيله‌ اسرائيلي‌ها را از دست‌ آنها نجات‌ داد.

راهنما

باب‌ 3 . عتنئيل‌، ايهود، شمجر
عتنئيل‌، اهل‌ قريه‌ سفير واقع‌ در جنوبي‌ترين‌ قسمت‌ سرزمين‌، اسرائيل‌ را از دست‌ اهالي‌ بين‌النهرين‌ يعني‌ مهاجماني‌ از شمال‌ شرق‌، نجات‌ داد.
ايهود اسرائيل‌ را از چنگ‌ موآبيان‌، عمونيان‌ و عماليق‌ رهايي‌ بخشيد.
موآبيان‌ نوادگان‌ لوط‌ بودند، و در فلات‌ شرق‌ درياي‌ مرده‌ ساكن‌ بودند. پرستش‌ خداي‌ آنها كه‌ چِموش‌ نام‌ داشت‌، بصورت‌ قرباني‌ انسان‌ بود. آنها مكرراً با اسرائيل‌ مي‌جنگيدند.
عمونيان‌ نيز نوادگان‌ لوط‌ بودند و قلمرو آنها در مجاورت‌ قلمرو موآبيان‌ بود، و از 30 مايلي‌ شرق‌ اردن‌ آغاز مي‌شد. در پرستش‌ خداي‌ آنها كه‌ مولك‌ نام‌ داشت‌، كودكان‌ سوزانده‌ مي‌شدند.
عماليق‌ نوادگان‌ عيسو، و قبيله‌اي‌ سيار بودند كه‌ عمدتاً در بخش‌ شمالي‌ شبه‌ جزيرة‌ سينا سكونت‌ داشتند، اما به‌ مناطق‌ دورتر حتي‌ تا يهودا، و در سمت‌ شرق‌ به‌ دور دستها كوچ‌ مي‌كردند. هنگام‌ خروج‌ اسرائيل‌ از مصر، نخستين‌ قومي‌ بودند كه‌ به‌ اسرائيل‌ حمله‌ كردند. موسي‌ اجازة‌ انهدام‌ آنها را داد (خروج‌ 17 : 8 - 16). اين‌ قوم‌ از صحنة‌ تاريخ‌ محو شده‌اند.
شمجر، كه‌ مطلب‌ زيادي‌ دربارة‌ او نوشته‌ شده‌، اسرائيل‌ را از دست‌ فلسطينيان‌ نجات‌ بخشيد.
فلسطينيان‌ نوادگان‌ حام‌ بودند ودر دشت‌ ساحلي‌ جنوب‌ غربي‌ مرز كنعان‌ سكونت‌ داشتند. واژة‌ «فلسطين‌» از نام‌ آنها مشتق‌ شده‌ است‌. آنها بار ديگر در زمان‌ شمشون‌ به‌ اسرائيل‌ آزار رساندند.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

4 دبوره


دبوره‌
و بني‌اسرائيل‌ بعد از وفات‌ اِيهود، بار ديگر در نظر خداوند شرارت‌ ورزيدند. 2 و خداوند ايشان‌ را به‌ دست‌ يابين‌، پادشاه‌ كنعان‌، كه‌ در حاصور سلطنت‌ مي‌كرد، فروخت‌؛ و سردار لشكرش‌ سِيسَرا بود كه‌ در حَروشَت‌ امتها سكونت‌ داشت‌. 3 و بني‌اسرائيل‌ نزد خداوند فرياد كردند، زيرا كه‌ او را نهصد ارابة‌ آهنين‌ بود و بر بني‌اسرائيل‌ بيست‌ سال‌ بسيار ظلم‌ مي‌كرد.
4 و در آن‌ زمان‌ دَبورَة‌ نبيه‌، زن‌ لَفِيدُوت‌، اسرائيل‌ را داوري‌ مي‌نمود. 5 و او زير نخل‌ دَبورَه‌ كه‌ در ميان‌ رامه‌ و بيت‌ئيل‌ در كوهستان‌ افرايم‌ بود، مي‌نشست‌، و بني‌اسرائيل‌ به‌ جهت‌ داوري‌ نزد وي‌ مي‌آمدند. 6 پس‌ او فرستاده‌، باراق‌ بن‌ اَبينوعَم‌ را از قادش‌ نفتالي‌ طلبيد و به‌ وي‌ گفت‌: «آيا يهوه‌، خداي‌ اسرائيل‌، امر نفرموده‌ است‌ كه‌ برو و به‌ كوه‌ تابور رهنمايي‌ كن‌، و ده‌ هزار نفر از بني‌نفتالي‌ و بني‌زبولون‌ را همراه‌ خود بگير؟ 7 و سِيسَرا، سردار لشكر يابين‌ را با ارابه‌ها و لشكرش‌ به‌ نهر قيشون‌ نزد تو كشيده‌، او را به‌ دست‌ تو تسليم‌ خواهم‌ كرد.» 8 باراق‌ وي‌ را گفت‌: «اگر همراه‌ من‌ بيايي‌ مي‌روم‌ و اگر همراه‌ من‌ نيايي‌ نمي‌روم‌.» 9 گفت‌: «البته‌ همراه‌ تو مي‌آيم‌، ليكن‌ اين‌ سفر كه‌ مي‌روي‌ براي‌ تو اكرام‌ نخواهد بود، زيرا خداوند سِيسَرا را به‌ دست‌ زني‌ خواهد فروخت‌.» پس‌ دَبورَه‌ برخاسته‌، همراه‌ باراق‌ به‌ قادش‌ رفت‌. 10 و باراق‌، زبولون‌ و نفتالي‌ را به‌ قادش‌ جمع‌ كرد و ده‌هزار نفر در ركاب‌ او رفتند، و دَبورَه‌ همراهش‌ برآمد.11 و حابَر قيني‌ خود را از قينيان‌ يعني‌ از بني‌حوباب‌ برادر زن‌ موسي‌ جدا كرده‌، خيمة‌ خويش‌ را نزد درخت‌ بلوط‌ در صَعَنايم‌ كه‌ نزدقادش‌ است‌، برپا داشت‌.
12 و به‌ سِيسَرا خبر دادند كه‌ باراق‌ بن‌اَبينوعَم‌ به‌ كوه‌ تابور برآمده‌ است‌. 13 پس‌ سِيسَرا همة‌ ارابه‌هايش‌، يعني‌ نهصد ارابة‌ آهنين‌ و جميع‌ مرداني‌ را كه‌ همراه‌ وي‌ بودند، از حَروشَت‌ امتها تا نهر قيشون‌ جمع‌ كرد. 14 و دَبورَه‌ به‌ باراق‌ گفت‌: «برخيز، اين‌ است‌ روزي‌ كه‌ خداوند سِيسَرا را به‌ دست‌ تو تسليم‌ خواهد نمود؛ آيا خداوند پيش‌ روي‌ تو بيرون‌ نرفته‌ است‌؟» پس‌ باراق‌ از كوه‌ تابور به‌ زير آمد و ده‌هزار نفر از عقب‌ وي‌. 15 و خداوند سِيسَرا و تمامي‌ ارابه‌ها و تمامي‌ لشكرش‌ را به‌ دم‌ شمشير پيش‌ باراق‌ منهزم‌ ساخت‌، و سِيسَرا از ارابة‌ خود به‌ زير آمده‌، پياده‌ فرار كرد. 16 و باراق‌ ارابه‌ها و لشكر را تا حَروشَتِ امتها تعاقب‌ نمود، و جميع‌ لشكر سِيسَرا به‌ دم‌ شمشير افتادند، به‌ حدي‌ كه‌ كسي‌ باقي‌ نماند.
17 و سِيسَرا به‌ چادر ياعيل‌، زن‌ حابَر قيني‌، پياده‌ فرار كرد، زيرا كه‌ در ميان‌ يابين‌، پادشاه‌ حاصور، و خاندان‌ حابرقيني‌ صلح‌ بود. 18 و ياعيل‌ به‌ استقبال‌ سِيسَرا بيرون‌ آمده‌، وي‌ را گفت‌: «برگرد اي‌ آقاي‌ من‌؛ به‌ سوي‌ من‌ برگرد، و مترس‌.» پس‌ به‌ سوي‌ وي‌ به‌ چادر برگشت‌ و او را به‌ لحافي‌ پوشانيد. 19 و او وي‌ را گفت‌: «جرعه‌اي‌ آب‌ به‌ من‌ بنوشان‌، زيرا كه‌ تشنه‌ هستم‌.» پس‌ مشك‌ شير را باز كرده‌، به‌ وي‌ نوشانيـد و او را پوشانيد. 20 او وي‌ را گفت‌: «به‌ در چادر بايست‌ و اگر كسي‌ بيايد و از تو سؤال‌ كرده‌، بگويد كه‌ آيا كسي‌ در اينجاست‌، بگو ني‌.» 21 و ياعيل‌ زن‌ حابر ميخ‌ چادر را برداشت‌، و چكشي‌ به‌ دست‌ گرفته‌، نزد وي‌ به‌ آهستگي‌ آمده‌، ميخ‌ را به‌ شقيقه‌اش‌كوبيد، چنانكه‌ به‌ زمين‌ فرو رفت‌، زيرا كه‌ او از خستگي‌ در خواب‌ سنگين‌ بود و بمرد. 22 و اينك‌ باراق‌ سِيسَرا را تعاقب‌ نمود و ياعيل‌ به‌ استقبالش‌ بيرون‌ آمده‌، وي‌ را گفت‌: «بيا تا كسي‌ را كه‌ مي‌جويي‌ تو را نشان‌ بدهم‌.» پس‌ نزد وي‌ داخل‌ شد و اينك‌ سِيسَرا مرده‌ افتاده‌، و ميخ‌ در شقيقه‌اش‌ بود.
23 پس‌ در آن‌ روز خدا يابين‌، پادشاه‌ كنعان‌ را پيش‌ بني‌اسرائيل‌ ذليل‌ ساخت‌. 24 و دست‌ بني‌اسرائيل‌ بر يابين‌ پادشاه‌ كنعان‌ زياده‌ و زياده‌ استيلا مي‌يافت‌ تا يابين‌، پادشاه‌ كنعان‌ را هلاك‌ ساختند.
ترجمه تفسیری

دبوره‌
بعـد از مرگ‌ ايهود، مردم‌ اسرائيل‌ بار ديگر نسبت‌ به‌ خداوند گناه‌ ورزيدند. 2و3 پس‌ خداوند آنها را مغلوب‌ يابين‌، پادشاه‌ كنعاني‌ كه‌ در حاصور سلطنت‌ مي‌كرد، نمود. فرمانده‌ قواي‌ اوسيسَرا بود كه‌ در حروشت‌ حقوئيم‌ زندگي‌ مي‌كرد. او نهصد عرابه‌ آهنين‌ داشت‌ و مدت‌ بيست‌ سال‌ بر اسرائيلي‌ها ظلم‌ مي‌كرد. سرانجام‌ اسرائيليها نزد خداوند فرياد برآوردند و از او كمك‌ خواستند.
4 در آن‌ زمان‌ رهبر بني‌اسرائيل‌ نبيه‌اي‌ به‌ نام‌ دبوره‌، همسر لفيدوت‌ بود. 5 دبوره‌ زير نخلي‌ كه‌ بين‌ راه‌ رامه‌ و بيت‌ئيل‌ در كوهستان‌ افرايم‌ قرار دارد و به‌ نخل‌ دبوره‌ معروف‌ است‌، مي‌نشست‌ و مردم‌ اسرائيل‌ براي‌ رسيدگي‌ به‌ شكايتهايشان‌ نزد او مي‌آمدند.
6 روزي‌ او باراق‌، پسر ابينوعم‌ را كه‌ در قادش‌ در سرزمين‌ نفتالي‌ زندگي‌ مي‌كـرد، نزد خود احضار كرده‌، به‌ وي‌ گفت‌: «خداوند، خداي‌ اسرائيل‌ به‌ تو دستور مي‌دهد كه‌ ده‌ هزار نفر از قبايل‌ نفتالي‌ و زبولون‌ را بسيج‌ نموده‌، به‌ كوه‌ تابور ببري‌. 7 خداوند مي‌فرمايد: من‌ سيسرا را كه‌ فرمانده‌ قواي‌ يابيـن‌ پادشـاه‌ است‌ با تمام‌ لشكر و عرابه‌هايش‌ به‌ كنار رود قيشون‌ مي‌كشانم‌ تا تو در آنجا ايشان‌ را شكست‌ دهي‌.»
8 باراق‌ در پاسخ‌ دبوره‌ گفت‌: «فقط‌ بشرطي‌ مي‌روم‌ كه‌ تو با من‌ بيايي‌.» 9 دبوره‌ گفت‌: «بسيار خوب‌، من‌ هـم‌ با تو خواهم‌ آمـد. ولـي‌ بدان‌ كه‌ در اين‌ جنگ‌ افتخاري‌ نصيب‌ تو نخواهد شد زيرا خداوند سيسرا را به‌ دست‌ يك‌ زن‌ تسليم‌ خواهد كرد.» پس‌ دبوره‌ برخاست‌ و همراه‌ باراق‌ به‌ قادش‌ رفت‌.
10 وقتي‌ باراق‌ مردان‌ زبولون‌ و نفتالي‌ را به‌ قادش‌ احضار كرد، ده‌ هزار نفر نزد او جمع‌ شدند. دبوره‌ نيز همراه‌ ايشان‌ بود.
11 (حابر قيني‌، از ساير افراد قبيله‌ قيني‌ كه‌ از نسل‌ حوباب‌ برادر زن‌ موسي‌ بودند جدا شده‌، نزديك‌ درخت‌ بلوطي‌ در صعنايم‌ كه‌ مجاور قادش‌ است‌ چادر زده‌ بود.)
12 وقتي‌ سيسرا شنيد كه‌ باراق‌ و سپاه‌ او در كوه‌ تابور اردو زده‌اند، 13 تمام‌ سپاه‌ خود را با نهصد عرابه‌ آهنين‌ بسيج‌ كرد و از حروشت‌ حقوئيم‌ به‌ كنار رود قيشون‌ حركت‌ نمود.
14 آنـگاه‌ دبوره‌ به‌ باراق‌ گفت‌: «برخيز، زيراخداوند پيشاپيش‌ تو حركت‌ مي‌كند. او امروز سيسرا را بدست‌ تو تسليم‌ مي‌كند.
پس‌ باراق‌ با سپاه‌ ده‌ هزار نفره‌ خود براي‌ جنگ‌ از دامنه‌ كوه‌ تابور سرازير شد. 15 وقتي‌ او به‌ دشمن‌ حمله‌ برد خداوند سيسرا، سربازان‌ و عرابه‌سوارانش‌ را دچار ترس‌ نمود و سيسرا از عرابه‌ خود بيرون‌ پريده‌، پياده‌ گريخت‌. 16 باراق‌ و مردان‌ او، دشمن‌ و عرابه‌هاي‌ آنها را تاحروشت‌ حقوئيم‌ تعقيب‌ كردند و تمام‌ سربازان‌ سيسرا را كشتند و حتي‌ يكي‌ از آنها را زنده‌ نگذاشتند. 17 اما سيسرا به‌ چادر ياعيل‌، همسر حابر قيني‌ گريخت‌ زيرا ميان‌ يابين‌، پادشاه‌ حاصور و قبيله‌ حابر قيني‌ رابطه‌ دوستانه‌ برقرار بود.
18 ياعيل‌ به‌ استقبال‌ سيسرا بيرون‌ آمده‌، به‌ وي‌ گفت‌: «سرورم‌، به‌ چادر من‌ بيا تا در امان‌ باشي‌. نترس‌!» پس‌ او وارد چادر شده‌ دراز كشيد و ياعيل‌ روي‌ او لحافي‌ انداخت‌.
19 سيسرا گفت‌: «تشنه‌ام‌، خواهش‌ مي‌كنم‌ كمي‌ آب‌ به‌ من‌ بده‌.» ياعيل‌ مقداري‌ شير به‌ او داد و دوباره‌ او را پوشانيد. 20 سيسرا به‌ ياعيل‌ گفت‌: «دم‌ در چادر بايست‌ و اگر كسي‌ سراغ‌ مرا گرفت‌، بگو كه‌ چنين‌ شخصي‌ در اينجا نيست‌.»
21 طولي‌ نكشيد كه‌ سيسرا از فرط‌ خستگي‌ به‌ خواب‌ عميقي‌ فرو رفت‌. آنگاه‌ ياعيل‌ يكي‌ از ميخهاي‌ چادر را با چكشي‌ برداشته‌ آهسته‌ بالاي‌ سر او رفت‌ و ميخ‌ را بر شقيقه‌ وي‌ كوبيد و سرش‌ را به‌ زمين‌ دوخت‌ و او جابجا مرد.
22 وقتي‌ كه‌ باراق‌ براي‌ پيدا كردن‌ سيسرا سر رسيد، ياعيل‌ به‌ استقبالش‌ شتافت‌ و گفت‌: «بيا تا مردي‌ را كه‌ در جستجوي‌ او هستي‌ به‌ تو نشان‌ دهم‌.» پس‌ باراق‌ بدنبال‌ او وارد چادر شده‌، ديد كه‌ سيسرا در حاليكه‌ ميخ‌ چادري‌ در شقيقه‌اش‌ فرو رفته‌، بر زمين‌ افتاده‌ و مرده‌ است‌.
23 به‌ اين‌ طريق‌ در آن‌ روز خداوند اسرائيل‌ را بر يابين‌، پادشاه‌ كنعاني‌ پيروز گردانيد. 24 از آن‌ پس‌ اسرائيلي‌هـاهر روز بيـش‌ از پيش‌ بر يابين‌ پادشاه‌ مسلـط‌ شدنـدتااينكه سرانجـام‌او را نابـودكردنـد.

راهنما

باب‌هاي‌ 4 و 5 . دبوره‌ و باراق‌
اين‌ دو، اسرائيل‌ را از دست‌ كنعانيان‌ نجات‌ دادند. كنعانيان‌ بدست‌ يوشع‌ سركوب‌ شده‌ بودند، اما دوباره‌ به‌ قدرت‌ رسيده‌ بودند و با ارابه‌هاي‌ آهنينشان‌ حيات‌ اسرائيل‌ را پايمال‌ مي‌كردند.
نقشه‌ 33

نكتة‌ باستان‌ شناختي‌:
ظلم‌ و ستم‌ كنعانيان‌ (4 : 3). پيروزي‌ اسرائيل‌ در مجدّو (5 : 19).
انستيتوي‌ خاور كه‌ در مجدو مشغول‌ حفاري‌ بود، در سال‌ 1937 در قشر مربوط‌ به‌ قرن‌ 12 ق‌. م‌.، نشانه‌هايي‌ از يك‌ آتش‌سوزي‌ مهيب‌ يافت‌. و در زير كف‌ قصر، حدود 200 قطعه‌ زيور آلات‌ حكاكي‌ شدة‌ زيبا از جنس‌ عاج‌ و طلا پيدا شد كه‌ يكي‌ از آنها پادشاه‌ كنعاني‌ را در حالي‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ اسيران‌ مختون‌ شده‌ را بحضور مي‌پذيرد. بنظر مي‌رسد اين‌ شاهدي‌ است‌ از شكستي‌ فوق‌العاده‌ براي‌ كنعانيان‌ و نيز ظلمي‌ كه‌ آنها بر اسرائيل‌ روا مي‌داشتند.

ظلم‌ و ستم‌ كنعانيان‌ (4 : 3). پيروزي‌ اسرائيل‌ در مجدّو (5 : 19).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

5 سرود دبوره

سرود دبوره‌
و در آن‌ روز دَبورَه‌ و باراق‌ بن‌ اَبينوعَم‌ سرود خوانده‌، گفتند:
2 «چونكه‌ پيشروان‌ در اسرائيل‌ پيشروي‌ كردند، چونكه‌ قوم‌ نفوس‌ خود را به‌ ارادت‌ تسليم‌ نمودند، خداوند را متبارك‌ بخوانيد.
3 اي‌ پادشاهان‌ بشنويد! اي‌ زورآوران‌ گوش‌ دهيد! من‌ خود براي‌ خداوند خواهم‌ سراييد. براي‌ يهوه‌ خداي‌ اسرائيل‌ سرود خواهم‌ خواند.
4 اي‌ خداوند وقتي‌ كه‌ از سعير بيرون‌ آمدي‌، وقتي‌ كه‌ از صحراي‌ اَدُوم‌ خراميدي‌، زمين‌ متزلزل‌ شد و آسمان‌ نيز قطره‌ها ريخت‌، و ابرها هم‌ آبها بارانيد.
5 كوهها از حضور خداوند لرزان‌ شد و اين‌ سينا از حضور يهوه‌، خداي‌ اسرائيل‌.
6 در ايام‌ شَمْجَر بن‌عَنات‌، در ايام‌ ياعيل‌ شاهراهها ترك‌ شده‌ بود، و مسافران‌ از راههاي‌ غيرمتعارف‌مي‌رفتند.
7 حاكمان‌ در اسرائيل‌ ناياب‌ و نابود شدند، تا من‌، دَبورَه‌، برخاستم‌، در اسرائيل‌، مادر برخاستم‌.
8 خدايان‌ جديد را اختيار كردند. پس‌ جنگ‌ در دروازه‌ها رسيد. در ميان‌ چهل‌هزار نفر در اسرائيل‌، سپري‌ و نيزه‌اي‌ پيدا نشد.
9 قلب‌ من‌ به‌ حاكمان‌ اسرائيل‌ مايل‌ است‌، كه‌ خود را در ميان‌ قوم‌ به‌ ارادت‌ تسليم‌ نمودند. خداوند را متبارك‌ بخوانيد.
10 اي‌ شما كه‌ بر الاغهاي‌ سفيد سواريد و بر مسندها مي‌نشينيد، و بر طريق‌ سالك‌ هستيد، اين‌ را بيان‌ كنيد.
11 دور از آواز تيراندازان‌، نزد حوضهاي‌ آب‌ در آنجا اعمال‌ عادلة‌ خداوند را بيان‌ مي‌كنند، يعني‌ احكام‌ عادلة‌ او را در حكومت‌ اسرائيل‌. آنگاه‌ قوم‌ خداوند به‌ دروازه‌ها فرود مي‌آيند.
12 بيدار شو، بيدار شو اي‌ دَبورَه‌. بيدار شو بيدار شو و سرود بخوان‌. برخيز اي‌ باراق‌ و اي‌ پسر اَبينوعَم‌، اسيران‌ خود را به‌ اسيري‌ ببر.
13 آنگاه‌ جماعت‌ قليل‌ بر بزرگان‌ قوم‌ تسلط‌ يافتند و خداوند مرا بر جباران‌ مسلط‌ ساخت‌.
14 از افرايم‌ آمدند، آناني‌ كه‌ مقر ايشان‌ در عماليق‌ است‌. در عقب‌ تو بنيامين‌ با قومهاي‌ تو، و از ماكير داوران‌ آمدند. و از زبولون‌ آناني‌ كه‌ عصاي‌ صف‌آرا را به‌ دست‌ مي‌گيرند.
15 و سروران‌ يساكار همراه‌ دَبورَه‌ بودند؛ چنانكه‌ باراق‌ بود همچنان‌ يساكار نيز بود. در عقب‌ او به‌ وادي‌ هجوم‌ آوردند. فكرهاي‌ دل‌ نزد شعوب‌ رؤبين‌ عظيم‌ بود.
16 چرا در ميان‌ آغلها نشستي‌؟ آيا تا ني‌ گله‌ها را بشنوي‌؟ مباحثات‌ دل‌، نزد شعوب‌ رؤبين‌ عظيم‌ بود.
17 جِلْعاد به‌ آن‌ طرف‌ اُرْدُنّ ساكن‌ ماند. و دان‌ چرا نزد كشتيها درنگ‌ نمود؟ اشير به‌ كنارة‌ دريا نشست‌، و نزد خليجهاي‌ خود ساكن‌ ماند.
18 و زبولون‌ قومي‌ بودند كه‌ جان‌ خود را به‌ خطر موت‌ تسليم‌ نمودند، و نفتالي‌ نيز در بلنديهاي‌ ميدان‌.
19 پادشاهان‌ آمده‌، جنگ‌ كردند. آنگاه‌ پادشاهان‌ كنعان‌ مقاتله‌ نمودند. در تَعَنَك‌ نزد آبهاي‌ مَجِدّو. و هيچ‌ منفعت‌ نقره‌ نبردند.
20 از آسمان‌ جنگ‌ كردند. ستارگان‌ از منازل‌ خود با سِيسَرا جنگ‌ كردند.
21 نهر قيشون‌ ايشان‌ را در ربود. آن‌ نهر قديم‌ يعني‌ نهر قيشون‌. اي‌ جان‌ من‌ قوت‌ را پايمال‌ نمودي‌.
22 آنگاه‌ اسبان‌، زمين‌ را پازدن‌ گرفتند، به‌ سبب‌ تاختن‌ يعني‌ تاختن‌ زورآوران‌ ايشان‌.
23 فرشتة‌ خداوند مي‌گويد ميروز را لعنت‌ كنيد، ساكنانش‌ را به‌ سختي‌ لعنت‌ كنيد، زيرا كه‌ به‌ امداد خداوند نيامدند تا خداوند را در ميان‌ جباران‌ اعانت‌ نمايند.
24 ياعيل‌، زن‌ حابرقيني‌، از ساير زنان‌ مبارك‌ باد! از زنان‌ چادرنشين‌ مبارك‌ باد!
25 او آب‌ خواست‌ و شير به‌ وي‌ داد، و سرشير را در ظرف‌ ملوكانه‌ پيش‌ آورد.
26 دست‌ خود را به‌ ميخ‌ دراز كرد، و دست‌ راست‌ خود را به‌ چكش‌ عمله‌. و به‌ چكش‌ سِيسَرا را زده‌، سرش‌ را سفت‌، و شقيقة‌ او را شكافت‌ و فرو دوخت‌.
27 نزد پايهايش‌ خم‌ شده‌، افتاد و دراز شد.نزد پايهايش‌ خم‌ شده‌، افتاد. جايي‌ كه‌ خم‌ شد در آنجا كشته‌ افتاد.
28 از دريچه‌ نگريست‌ و نعره‌ زد، مادر سِيسَرا ازشبكه‌ (نعره‌ زد): چرا ارابه‌اش‌ در آمدن‌ تأخير مي‌كند؟ و چرا چرخهاي‌ ارابه‌هايش‌ توقف‌ مي‌نمايد؟
29 خاتونهاي‌ دانشمندش‌ در جواب‌ وي‌ گفتند. ليكن‌ او سخنان‌ خود را به‌ خود تكرار كرد.
30 آيا غنيمت‌ را نيافته‌، و تقسيم‌ نمي‌كنند؟ يك‌ دختر، دو دختر براي‌ هر مرد. و براي‌ سِيسَرا غنيمت‌ رختهاي‌ رنگارنگ‌، غنيمت‌ رختهاي‌ رنگارنگ‌ قلابدوزي‌، رخت‌ رنگارنگ‌ قلابدوزي‌ دورو. بر گردنهاي‌ اسيران‌.
31 همچنين‌ اي‌ خداوند جميع‌ دشمنانت‌ هلاك‌ شوند. و اما محبان‌ او مثل‌ آفتاب‌ باشند، وقتي‌ كه‌ در قوتش‌ طلوع‌ مي‌كند.»
و زمين‌ چهل‌ سال‌ آرامي‌ يافت‌.
ترجمه تفسیری

سرود دبوره‌ و باراق‌
آنگاه‌ دبوره‌ و باراق‌ اين‌ سرود را به‌ مناسبت‌ پيروزي‌ خود سراييدند:
2 خداوند را ستايش‌ كنيد!
رهبران‌ اسرائيل‌ شجاعانه‌ به‌ جنگ‌ رفتند،
و قوم‌ با اشتياق‌ از آنها پيروي‌ نمودند.
3 اي‌ پادشاهان‌ و اي‌ حكام‌ گوش‌ كنيد!
من‌ در وصف‌ خداوند خواهم‌ سراييد،
و براي‌ خداي‌ اسرائيل‌ سرود خواهم‌ خواند.
4 اي‌ خداوند، وقتي‌ از سعير بيرون‌ آمدي‌
و صحراي‌ ادوم‌ را ترك‌ فرمودي‌،
زمين‌ متزلزل‌ گرديد
و آسمان‌ قطرات‌ بارانش‌ را فرو ريخت‌.
5 آري‌، حتي‌ كوه‌ سينا از حضور خداي‌ اسرائيل‌ به‌ لرزه‌ درآمد!
6 در ايام‌ شمجر و ياعيل‌ شاهراه‌ها متروك‌ بودند.
مسافران‌ از كوره‌ راه‌هاي‌ پرپيچ‌ و خم‌ عبور مي‌كردند.
7 اسرائيل‌ رو به‌ زوال‌ مي‌رفت‌،
تا اينكه‌ دبوره‌ برخاست‌ تا همچون‌ مادري‌ از اسرائيل‌ حمايت‌ كند.
8 چون‌ اسرائيل‌ بدنبال‌ خدايان‌ تازه‌ رفت‌،
جنگ‌ به‌ دروازه‌هاي‌ ما رسيد.
در ميان‌ چهل‌ هزار مرد اسرائيلي‌،
نه‌ نيزه‌اي‌ يافت‌ مي‌شد و نه‌ سپري‌.
9 قلب‌ من‌ مشتاق‌ رهبران‌ اسرائيل‌ است‌
كه‌ با اشتياق‌ تمام‌، خود را وقف‌ كردند.
خداوند را ستايش‌ كنيد،
10 اي‌ كساني‌ كه‌ بر الاغهاي‌ سفيد سواريد
و بر فرشهاي‌ گران‌ قيمت‌ مي‌نشينيد،
و اي‌ كساني‌ كه‌ پاي‌ پياده‌ راه‌ مي‌رويد.
11 گوش‌ كنيد! سرايندگان‌، گرد چاهها جمع‌ شده‌اند
تا پيروزيهاي‌ خداوند را بسرايند.
آري‌، آنان‌ مي‌سرايند
كه‌ چگونه‌ خداوند اسرائيل‌ را پيروز ساخت‌،
و چگونه‌ قوم‌ خداوند از دروازه‌هاي‌ دشمن‌ گذشتند!
12 بيدار شو اي‌ دبوره‌! بيدار شو و سرود بخوان‌.
برخيز اي‌ باراق‌!
اي‌ فرزند ابينوعم‌، برخيز و اسيرانت‌ را به‌ اسارت‌ ببر!
13 مردان‌ امين‌ از كوه‌ سرازير شدند،
قوم‌ خداوند براي‌ جنگ‌ نزد او آمدند.
14 مردان‌ جنگي‌ از قبايل‌ افرايم‌ و بنيامين‌
و از ماخير و زبولون‌ آمدند.
15 رهبران‌ يساكار با دبوره‌ و باراق‌،
به‌ دره‌ هجوم‌ بردند.
اما قبيله‌ رئوبين‌ مردد بود.
16 چرا رئوبين‌ درميان‌ آغلها ماند؟
آيا مي‌خواست‌ به‌ نواي‌ ني‌ شبانان‌ گوش‌ دهد؟
آري‌ قبيله‌ رئوبين‌ مردد بود!
17 چرا جلعاد در آنسوي‌ رود اردن‌ ماند؟
چرا دان‌ نزد كشتي‌هايش‌ توقف‌ نمود؟
چرا اشير كنار دريا نزد بنادر خود ساكت‌ نشست‌؟
18 اما قبايل‌ زبولون‌ و نفتالي‌
جان‌ خود را در ميدان‌ نبرد به‌ خطر انداختند.
19 پادشاهان‌ كنعان‌ در تعنك‌
نزد چشمه‌هاي‌ مجدو جنگيدند،
اما پيروزي‌ را به‌ چنگ‌ نياوردند.
20 ستارگان‌ از آسمان‌ با سيسرا جنگيدند.
21 رود خروشان‌ قيشون‌، دشمن‌ را با خود برد.
اي‌ جان‌ من‌ با شهامت‌ به‌ پيش‌ برو.
22 صداي‌ پاي‌ اسبان‌ دشمن‌ را بشنويد!
ببينيد چگونه‌ چهار نعل‌ مي‌تازند و دور مي‌شوند!
23 فرشته‌ خداوند مي‌گويد:
ميروز را لعنت‌ كنيد،
ساكنانش‌ را به‌ سختي‌ لعنت‌ نماييد،
زيرا به‌ كمك‌ خداوند نيامدند
تا او را در جنگ‌ با دشمنان‌ ياري‌ دهند.»
24 آفرين‌ بر ياعيل‌، زن‌ حابرقيني‌،
خداوند او را بركت‌ دهد، بيش‌ از تمامي‌ زنان‌ خيمه‌ نشين‌!
25 سيسرا آب‌ خواست‌، اما ياعيل‌ در جامي‌ ملوكانه‌ به‌ وي‌ شير داد!
26 آنگاه‌ ميخ‌ چادر و چكش‌ را برداشت‌
و ميخ‌ را بر شقيقه‌اش‌ كوبيد و سرش‌ را به‌ زمين‌ دوخت‌.
27 او نزد پايهاي‌ ياعيل‌ افتاد و جان‌ سپرد.
28 مادر سيسرا از پنجره‌ اطاقش‌
چشم‌ براه‌ او دوخته‌ بود و مي‌گفت‌:
چرا عرابه‌اش‌ نمي‌آيد؟
چرا صداي‌ چرخهاي‌ عرابه‌اش‌ را نمي‌شنوم‌؟»
29 نديمه‌هاي‌ خردمندش‌ با او هم‌ صدا شده‌ گفتند:
30 غنيمت‌ فراوان‌ به‌ چنگ‌ آورده‌اند
و براي‌ تقسيم‌ آن‌ وقت‌ لازم‌ دارند.
يك‌ يا دو دختر نصيب‌ هر سرباز مي‌شود.
سيسرا جامه‌هاي‌ رنگارنگ‌ به‌ ارمغان‌ خواهد آورد،
شالهاي‌ قلابدوزي‌ براي‌ گردن‌ ما با خود خواهد آورد.
31 اي‌ خداوند تمامي‌ دشمنانت‌
همچون‌ سيسرا نابود گردند.
اما كساني‌ كه‌ تو را دوست‌ دارند
مثل‌ خورشيد تابان‌ بدرخشند.

بعد از آن‌، به‌ مدت‌ چهل‌ سال‌ آرامش‌ در سرزمين‌ بني‌اسرائيل‌ برقرار گرديد.

راهنما

باب‌هاي‌ 4 و 5 . دبوره‌ و باراق‌
اين‌ دو، اسرائيل‌ را از دست‌ كنعانيان‌ نجات‌ دادند. كنعانيان‌ بدست‌ يوشع‌ سركوب‌ شده‌ بودند، اما دوباره‌ به‌ قدرت‌ رسيده‌ بودند و با ارابه‌هاي‌ آهنينشان‌ حيات‌ اسرائيل‌ را پايمال‌ مي‌كردند.
نقشه‌ 33

نكتة‌ باستان‌ شناختي‌:
ظلم‌ و ستم‌ كنعانيان‌ (4 : 3). پيروزي‌ اسرائيل‌ در مجدّو (5 : 19).
انستيتوي‌ خاور كه‌ در مجدو مشغول‌ حفاري‌ بود، در سال‌ 1937 در قشر مربوط‌ به‌ قرن‌ 12 ق‌. م‌.، نشانه‌هايي‌ از يك‌ آتش‌سوزي‌ مهيب‌ يافت‌. و در زير كف‌ قصر، حدود 200 قطعه‌ زيور آلات‌ حكاكي‌ شدة‌ زيبا از جنس‌ عاج‌ و طلا پيدا شد كه‌ يكي‌ از آنها پادشاه‌ كنعاني‌ را در حالي‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ اسيران‌ مختون‌ شده‌ را بحضور مي‌پذيرد. بنظر مي‌رسد اين‌ شاهدي‌ است‌ از شكستي‌ فوق‌العاده‌ براي‌ كنعانيان‌ و نيز ظلمي‌ كه‌ آنها بر اسرائيل‌ روا مي‌داشتند.

ظلم‌ و ستم‌ كنعانيان‌ (4 : 3). پيروزي‌ اسرائيل‌ در مجدّو (5 : 19).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

6 جدعون

جدعون‌
و بني‌اسرائيل‌ در نظر خداوند شرارت‌ورزيدند. پس‌ خداوند ايشان‌ را به‌ دست‌ مديان‌ هفت‌ سال‌ تسليم‌ نمود. 2 و دست‌ مديان‌ بر اسرائيل‌ استيلا يافت‌، و به‌ سبب‌ مديان‌ بني‌اسرائيل‌ شكافها و مغاره‌ها و ملاذها را كه‌ در كوهها مي‌باشند، براي‌ خود ساختند. 3 و چون‌ اسرائيل‌ زراعت‌ مي‌كردند، مديان‌ و عماليق‌ و بني‌مشرق‌ آمده‌، بر ايشان‌ هجوم‌ مي‌آوردند. 4 و بر ايشان‌ اردو زده‌، محصول‌ زمين‌ را تا به‌ غَزَّه‌ خراب‌ كردند، و در اسرائيل‌ آذوقه‌ و گوسفند و گاو و الاغ‌ باقي‌ نگذاشتند. 5 زيرا كه‌ ايشان‌ با مواشي‌ و خيمه‌هاي‌ خود برآمده‌، مثل‌ ملخ‌ بي‌شمار بودند، و ايشان‌ و شتران‌ ايشان‌ را حسابي‌ نبود و به‌ جهت‌ خراب‌ ساختن‌ زمين‌ داخل‌ شدند. 6 و چون‌ اسرائيل‌ به‌ سبب‌ مديان‌ بسيار ذليل‌شدند، بني‌اسرائيل‌ نزد خداوند فرياد برآوردند.
7 و واقع‌ شد چون‌ بني‌اسرائيل‌ از دست‌ مديان‌ نزد خداوند استغاثه‌ نمودند، 8 كه‌ خداوند نبي‌اي‌ براي‌ بني‌اسرائيل‌ فرستاد، و او به‌ ايشان‌ گفت‌: «يهوه‌ خداي‌ اسرائيل‌ چنين‌ مي‌گويد: من‌ شما را از مصر برآوردم‌ و شما را از خانة‌ بندگي‌ بيرون‌ آوردم‌، 9 و شما را از دست‌ مصريان‌ و از دست‌ جميع‌ ستمكاران‌ شما رهايي‌ دادم‌، و اينان‌ را از حضور شما بيرون‌ كرده‌، زمين‌ ايشان‌ را به‌ شما دادم‌. 10 و به‌ شما گفتم‌، من‌، يهوه‌، خداي‌ شما هستم‌، از خدايان‌ امورياني‌ كه‌ در زمين‌ ايشان‌ ساكنيد، مترسيد. ليكن‌ آواز مرا نشنيديد.»
11 و فرشته‌ خداوند آمده‌، زير درخت‌ بلوطي‌ كه‌ در عُفْرَه‌ است‌ كه‌ مال‌ يوآش‌ اَبيعَزَري‌ بود، نشست‌؛ و پسرش‌ جِدْعُون‌ گندم‌ رادر چرخشت‌ مي‌كوبيد تا آن‌ را از مديان‌ پنهان‌ كند. 12 پس‌ فرشتة‌ خداوند بر او ظاهر شده‌، وي‌ را گفت‌: «اي‌ مرد زورآور، يهوه‌ با تو است‌.» 13 جِدْعُون‌ وي‌ را گفت‌: «آه‌ اي‌ خداوند من‌، اگر يهوه‌ با ماست‌، پس‌ چرا اين‌ همه‌ بر ما واقع‌ شده‌ است‌، و كجاست‌ جميع‌ اعمال‌ عجيب‌ او كه‌ پدران‌ ما براي‌ ما ذكر كرده‌، و گفته‌اند كه‌ آيا خداوند ما را از مصر بيرون‌ نياورد؟ ليكن‌ الا´ن‌ خداوند ما را ترك‌ كرده‌، و به‌ دست‌ مديان‌ تسليم‌ نموده‌ است‌.» 14 آنگاه‌ يهوه‌ بر وي‌ نظر كرده‌، گفت‌: «به‌ اين‌ قوت‌ خود برو و اسرائيل‌ را از دست‌ مديان‌ رهايي‌ ده‌! آيا من‌ تو را نفرستادم‌؟» 15 او در جواب‌ وي‌ گفت‌: «آه‌ اي‌ خداوند ، چگونه‌ اسرائيل‌ را رهايي‌ دهم‌؟ اينك‌ خاندان‌ من‌ در منسي‌ ذليل‌تر از همه‌ است‌ و من‌ در خانه‌ پدرم‌ كوچكترين‌ هستم‌.» 16 خداوند وي‌ را گفت‌: «يقيناً من‌ با تو خواهم‌ بود و مديان‌ را مثل‌ يك‌ نفر شكست‌ خواهي‌ داد.» 17 او وي‌ را گفت‌:«اگر الا´ن‌ در نظر تو فيض‌ يافتم‌، پس‌ آيتي‌ به‌ من‌ بنما كه‌ تو هستي‌ آنكه‌ با من‌ حرف‌ مي‌زني‌. 18 پس‌ خواهش‌ دارم‌ كه‌ از اينجا نروي‌ تا نزد تو برگردم‌، و هدية‌ خود را آورده‌ ، به‌ حضور تو بگذرانم‌.» گفت‌: «من‌ مي‌مانم‌ تا برگردي‌.»
19 پس‌ جِدْعُون‌ رفت‌ و بزغاله‌اي‌ را با قرصهاي‌ نان‌ فطير از يك‌ ايفة‌ آرد نرم‌ حاضر ساخت‌، و گوشت‌ را در سبدي‌ و آب‌ گوشت‌ را در كاسه‌اي‌ گذاشته‌، آن‌ را نزد وي‌، زير درخت‌ بلوط‌ آورد و پيش‌ وي‌ نهاد. 20 و فرشته‌ خدا او را گفت‌: «گوشت‌ و قرصهاي‌ فطير را بردار و بر روي‌ اين‌ صخره‌ بگذار، و آب‌ گوشت‌ را بريز.» پس‌ چنان‌ كرد. 21 آنگاه‌ فرشتة‌ خداوند نوك‌ عصا را كه‌ در دستش‌ بود، دراز كرده‌، گوشت‌ و قرصهاي‌ فطير را لمس‌ نمود كه‌ آتش‌ از صخره‌ برآمده‌، گوشت‌ و قرصهاي‌ فطير را بلعيد، و فرشتة‌ خداوند از نظرش‌ غايب‌ شد. 22 پس‌ جِدْعُون‌ دانست‌ كه‌ او فرشتة‌ خداوند است‌. و جِدْعُون‌ گفت‌: «آه‌ اي‌ خداوند يهوه‌، چونكه‌ فرشتة‌ خداوند را روبرو ديدم‌.» 23 خداوند وي‌ را گفت‌: «سلامتي‌ برتو باد! مترس‌، نخواهي‌ مرد.» 24 پس‌ جِدْعُون‌ در آنجا براي‌ خداوند مذبحي‌ بنا كرد و آن‌ را يهوه‌ شالوم‌ ناميد كه‌ تا امروز در عُفْرَه‌ اَبيعَزَرِيان‌ باقي‌ است‌.
25 و در آن‌ شب‌، خداوند او را گفت‌: «گاو پدر خود، يعني‌ گاو دومين‌ را كه‌ هفت‌ ساله‌ است‌ بگير، و مذبح‌ بعل‌ را كه‌ از آن‌ پدرت‌ است‌ منهدم‌ كن‌، و تمثال‌ اشيره‌ را كه‌ نزد آن‌ است‌، قطع‌ نما. 26 و براي‌ يهوه‌، خداي‌ خود، بر سر اين‌ قلعه‌ مذبحي‌ موافق‌ رسم‌ بنا كن‌، و گاو دومين‌ را گرفته‌، با چوب‌ اشيره‌ كه‌ قطع‌ كردي‌ براي‌ قرباني‌ سوختني‌ بگذران‌.» 27 پس‌ جِدْعُون‌ ده‌ نفر از نوكران‌ خود را برداشت‌ و به‌ نوعي‌ كه‌ خداوند وي‌ را گفته‌ بود،عمل‌ نمود؛ اما چونكه‌ از خاندان‌ پدر خود و مردان‌ شهر مي‌ترسيد، اين‌ كار را در روز نتوانست‌ كرد، پس‌ آن‌ را در شب‌ كرد.
28 و چون‌ مردمان‌ شهر در صبح‌ برخاستند، اينك‌ مذبح‌ بعل‌ منهدم‌ شده‌، و اشيره‌ كه‌ نزد آن‌ بود، بريده‌، و گاو دومين‌ بر مذبحي‌ كه‌ ساخته‌ شده‌ بود، قرباني‌ گشته‌. 29 پس‌ به‌ يكديگر گفتند: «كيست‌ كه‌ اين‌ كار را كرده‌ است‌؟» و چون‌ دريافت‌ و تفحص‌ كردند، گفتند: «جِدْعُون‌ بن‌يوآش‌ اين‌ كار را كرده‌ است‌.» 30 پس‌ مردان‌ شهر به‌ يوآش‌ گفتند: «پسر خود را بيرون‌ بياور تا بميرد زيرا كه‌ مذبح‌ بعل‌ را منهدم‌ ساخته‌، و اشيره‌ را كه‌ نزد آن‌ بود، بريده‌ است‌.» 31 اما يوآش‌ به‌ همة‌ كساني‌ كه‌ بر ضد او برخاسته‌ بودند، گفت‌: «آيا شما براي‌ بعل‌ محاجه‌ مي‌كنيد؟ و آيا شما او را مي‌رهانيد؟ هر كه‌ براي‌ او محاجه‌ نمايد، همين‌ صبح‌ كشته‌ شود؛ و اگر او خداست‌، براي‌ خود محاجه‌ نمايد چونكه‌ كسي‌ مذبح‌ او را منهدم‌ ساخته‌ است‌.» 32 پس‌ در آن‌ روز او را يَرُبَّعْل‌ ناميد و گفت‌: «بگذاريد تا بعل‌ با او محاجه‌ نمايد زيرا كه‌ مذبح‌ او را منهدم‌ ساخته‌ است‌.»
33 آنگاه‌ جميع‌ اهل‌ مديان‌ و عماليق‌ و بني‌مشرق‌ با هم‌ جمع‌ شدند و عبور كرده‌، در وادي‌ يزرعيل‌ اردو زدند. 34 و روح‌ خداوند جِدْعُون‌ را ملبس‌ ساخت‌. پس‌ كَرِنّا را نواخت‌ و اهل‌ اَبيعَزَر در عقب‌ وي‌ جمع‌ شدند. 35 و رسولان‌ در تمامي‌ مَنَسي‌ فرستاد كه‌ ايشان‌ نيز در عقب‌ وي‌ جمع‌ شدند و در اشير و زبولون‌ و نفتالي‌ رسولان‌ فرستاد و به‌ استقبال‌ ايشان‌ برآمدند.
36 و جِدْعُون‌ به‌ خدا گفت‌: «اگر اسرائيل‌ را برحسب‌ سخن‌ خود به‌ دست‌ من‌ نجات‌ خواهي‌ داد، 37 اينك‌ من‌ در خرمنگاه‌، پوست‌ پشميني‌مي‌گذارم‌ و اگر شبنم‌ فقط‌ بر پوست‌ باشد و بر تمامي‌ زمين‌ خشكي‌ بُوَد، خواهم‌ دانست‌ كه‌ اسرائيل‌ را برحسب‌ قول‌ خود به‌ دست‌ من‌ نجات‌ خواهي‌ داد.» 38 و همچنين‌ شد و بامدادان‌ به‌ زودي‌ برخاسته‌، پوست‌ را فشرد و كاسه‌اي‌ پر از آب‌ شبنم‌ از پوست‌ بيفشرد. 39 و جِدْعُون‌ به‌ خدا گفت‌: «غضب‌ تو بر من‌ افروخته‌ نشود و همين‌ يك‌ مرتبه‌ خواهم‌ گفت‌، يك‌ دفعة‌ ديگر فقط‌ با پوست‌ تجربه‌ نمايم‌؛ اين‌ مرتبه‌ پوست‌ به‌ تنهايي‌ خشك‌ باشد و بر تمامي‌ زمين‌ شبنم‌.» 40 و خدا در آن‌ شب‌ چنان‌ كرد كه‌ بر پوست‌ فقط‌، خشكي‌ بود و بر تمامي‌ زمين‌ شبنم‌.
ترجمه تفسیری

جدعون‌
بار ديگر قوم‌ اسرائيل‌ نسبت‌ به‌ خداوند گناه‌ ورزيدند و خداوند نيز آنها را مدت‌ هفت‌ سال‌ به‌ دست‌ قوم‌ مديان‌ گرفتار نمود. 2 مدياني‌ها چنان‌ بيرحم‌ بودند كه‌ اسرائيليها از ترس‌ آنها به‌ كوهستانها مي‌گريختند و به‌ غارها پناه‌ مي‌بردند. 3و4 وقتي‌ اسرائيليها بذر خود را مي‌كاشتند، مديانيها و عماليقي‌ها و قبايل‌ همسايه‌ هجوم‌ مي‌آوردند و محصولات‌ آنها را تا شهر غزه‌ نابود و پايمال‌ مي‌نمودند. آنها گوسفندان‌ و گاوان‌ و الاغهاي‌ ايشان‌ را غارت‌ مي‌كردند و آذوقه‌اي‌ براي‌ آنها باقي‌ نمي‌گذاشتند. 5 دشمنان‌ مهاجم‌ با گله‌ها، خيمه‌ها و شترانشان‌ آنقدر زياد بودند كه‌ نمي‌شد آنها را شمرد. آنها مانند مور و ملخ‌ هجوم‌ مي‌آوردند و تمام‌ مزارع‌ را از بين‌ مي‌بردند. 6و7 اسرائيلي‌ها از دست‌ مدياني‌ها به‌ تنگ‌ آمدند و نزد خداوند فرياد برآوردند تا به‌ ايشان‌ كمك‌ كند.
8 خداوند، خداي‌ اسرائيل‌ توسط‌ يك‌ نبي‌ كه‌ نزدآنها فرستاد چنين‌ فرمود: «من‌ شما را از بردگي‌ در مصر رهانيـدم‌، 9 و از دست‌ مصريها و همه‌ كساني‌ كه‌ به‌ شما ظلم‌ مي‌كردند نجات‌ دادم‌ و دشمنانتان‌ را از پيش‌ روي‌ شما رانده‌، سرزمين‌ ايشان‌ را به‌ شما دادم‌. 10 به‌ شما گفتم‌ كه‌ من‌ خداوند، خداي‌ شما هستم‌ و شمـا نبايد خدايان‌ اموري‌ها را كه‌ در اطرافتان‌ سكونت‌ دارند عبادت‌ كنيد. ولي‌ شما به‌ من‌ گوش‌ نداديد.»
11 روزي‌ فرشته‌ خداوند آمده‌، زير درخت‌ بلوطي‌ كه‌ در عفره‌ در مزرعه‌ يوآش‌ ابيعزري‌ بود نشست‌. جدعون‌ پسر يوآش‌ مخفيانه‌ و دور از چشم‌ مدياني‌ها در چرخشت‌ انگور، با دست‌ گندم‌ مي‌كوبيد 12 كه‌ فرشته‌ خداوند بر او ظاهر شده‌، گفت‌: «اي‌ مرد شجاع‌، خداوند با توست‌!»
13 جدعون‌ جواب‌ داد: «اي‌ سرورم‌، اگر خداوند با ماست‌، چرا اينهمه‌ بر ما ظلم‌ مي‌شود؟ پس‌ آنهمه‌ معجزاتي‌ كه‌ اجدادمان‌ براي‌ ما تعريف‌ مي‌كردند كجاست‌؟ مگر خداوند اجداد ما را از مصر بيرون‌ نياورد؟ پس‌ چرا حالا ما را ترك‌ نموده‌ و در چنگ‌ مدياني‌ها رها ساخته‌ است‌؟»
14 آنگاه‌ خداوند رو به‌ وي‌ نموده‌ گفت‌: «با همين‌ قدرتي‌ كه‌ داري‌ برو و اسرائيليها را از دست‌ مديانيها نجات‌ ده‌. من‌ هستم‌ كه‌ تو را مي‌فرستم‌!»
15 اما جدعون‌ در جواب‌ گفت‌: «اي‌ خداوند، من‌ چطور مي‌توانم‌ اسرائيل‌ را نجات‌ دهم‌؟ در بين‌ تمام‌ خاندانهاي‌ قبيله‌ منسي‌، خاندان‌ من‌ از همه‌ حقيرتر است‌ و من‌ هم‌ كوچكترين‌ فرزند پدرم‌ هستم‌.»
16 خداوند به‌ او گفت‌: «ولي‌ بدان‌ كه‌ من‌ با تو خواهم‌ بود و مدياني‌ها را به‌ آساني‌ شكست‌ خواهي‌ داد!»
17 جدعون‌ پاسخ‌ داد: «اگر تو كه‌ با من‌ سخن‌ مي‌گويي‌ واقعاً خود خداوند هستي‌ و با من‌ خواهي‌ بود، پس‌ با نشاني‌ اين‌ را ثابت‌ كن‌. 18 خواهش‌ مي‌كنم‌ همينجا بمان‌ تا من‌ بروم‌ و هديه‌اي‌ برايت‌ بياورم‌.»
او گفت‌: «من‌ همينجا مي‌مانم‌ تا تو برگردي‌.»
19 جدعون‌ به‌ خانه‌ شتافت‌ و بزغاله‌اي‌ سر بريد و گوشت‌ آن‌ را پخت‌ و با ده‌ كيلوگرم‌ آرد، چند نان‌فطير درست‌ كرد. سپس‌ گوشت‌ را در سبدي‌ گذاشت‌ و آب‌ گوشت‌ را در كاسه‌اي‌ ريخت‌ و آن‌ را نزد فرشته‌ كه‌ زير درخت‌ بلوط‌ نشسته‌ بود آورده‌، پيش‌ وي‌ نهاد.
20 فرشته‌ به‌ او گفت‌: «گوشت‌ و نان‌ را روي‌ آن‌ صخره‌ بگذار و آب‌ گوشت‌ را روي‌ آن‌ بريز.» وقتي‌ كه‌ جدعون‌ دستورات‌ وي‌ را انجام‌ داد، 21 فرشته‌ با نوك‌ عصاي‌ خود گوشت‌ و نان‌ را لمس‌ نمود، و آتش‌ از صخره‌ برآمده‌، گوشت‌ و نان‌ را بلعيد! همان‌ وقت‌ فرشته‌ ناپديد شد!
22 وقتي‌ جدعون‌ فهميد كه‌ او در حقيقت‌ فرشته‌ خداوند بود، از ترس‌ فرياد زده‌، گفت‌: «آه‌ اي‌ خداوند! من‌ فرشته‌ تو را روبرو ديدم‌!»
23 خداوند به‌ وي‌ فرمود: «آرام‌ باش‌! نترس‌، تو نخواهي‌ مرد!»
24 جدعون‌ در آنجا قربانگاهي‌ براي‌ خداوند ساخت‌ و آن‌ را «خداوند آرامش‌ است‌» ناميد. (اين‌ قربانگاه‌ هنوز درملك‌ عفره‌ كه‌ متعلق‌ به‌ خاندان‌ ابيعزر است‌، باقيست‌.) 25 همان‌ شب‌ خداوند به‌ جدعون‌ گفت‌: «يكي‌ از گاوهاي‌ قوي‌ پدر خود را بگير و قربانگاه‌ بت‌ بعل‌ را كه‌ در خانه‌ پدرت‌ هست‌ به‌ آن‌ ببند و آن‌ را واژگون‌ كن‌ و بت‌ چوبي‌ اشيره‌ را هم‌ كه‌ كنار قربانگاه‌ است‌ بشكن‌. 26 بجاي‌ آن‌ قربانگاهي‌ براي‌ خداوند، خداي‌ خود روي‌ اين‌ تپه‌ بساز و سنگهاي‌ آن‌ را بدقت‌ كار بگذار. آنگاه‌ گاو را بعنوان‌ قرباني‌ سوختني‌ به‌ خداوند تقديم‌ كن‌ و چوب‌ بت‌ اشيره‌ را براي‌ آتش‌ قربانگاه‌ بكار ببر.»
27 پس‌ جدعون‌ ده‌ نفر از نوكران‌ خود را برداشت‌ و آنچه‌ را كه‌ خداوند به‌ او دستور داده‌ بود، انجام‌ داد. اما او از ترس‌ خاندان‌ پدرش‌ و ساير مردم‌ شهر، اين‌ كار را در شب‌ انجام‌ داد. 28 صبح‌ روز بعد، وقتي‌ مردم‌ از خواب‌ بيدار شدند، ديدند قربانگاه‌ بت‌ بعل‌ خراب‌ شده‌ و اثري‌ از اشيره‌ نيست‌. آنها قربانگاه‌ ديگري‌ كه‌ آثار قرباني‌ روي‌ آن‌ بود، ديدند.
29 مردم‌ از يكديگر مي‌پرسيدند: «چه‌ كسي‌ اينكار را كرده‌ است‌؟ بالاخره‌ فهميدند كه‌ كار جدعون‌ پسريوآش‌ است‌. 30 پس‌ با عصبانيت‌ به‌ يوآش‌ گفتند: «پسر خود را بيرون‌ بياور! او بايد بخاطر خراب‌ كردن‌ قربانگاه‌ بعل‌ و شكستن‌ بت‌ اشيره‌ كشته‌ شود.»
31 اما يوآش‌ به‌ همه‌ كساني‌ كه‌ بضد او برخاسته‌ بودند گفت‌: «آيا بعل‌ محتاج‌ كمك‌ شماست‌؟ اين‌ توهين‌ به‌ اوست‌! شما هستيد كه‌ بايد بخاطر توهين‌ به‌ بعل‌ كشته‌ شويد! اگر بعل‌ واقعاً خداست‌ بگذاريد خودش‌ از كسي‌ كه‌ قربانگاهش‌ را خراب‌ كرده‌ است‌ انتقام‌ بگيرد.» 32 از آن‌ پس‌ جدعون‌، يَرُبعل‌ (يعني‌ «بگذاريد بعل‌ از خودش‌ دفاع‌ كند») ناميده‌ شد، زيرا يوآش‌ گفت‌: «بگذاريد بعل‌ از خودش‌ دفاع‌ كند، چون‌ قربـانگاهي‌ كه‌ خـراب‌ شده‌ متعلـق‌ به‌ بـعل‌ است‌.»
33 بعد از اين‌ واقعه‌، تمام‌ مدياني‌ها، عماليقي‌ها و ساير قبايل‌ همسايه‌ با هم‌ متحد شدند تا با اسرائيلي‌ها بجنگند. آنها از رود اردن‌ گذشته‌، در دره‌ يزرعيل‌ اردو زدند. 34 در اين‌ موقع‌ روح‌ خداوند بر جدعون‌ قرار گرفت‌ و او شيپور را نواخت‌ و مردان‌ خاندان‌ ابيعزر نزد او جمع‌ شدند. 35 همچنين‌ قاصداني‌ نزد قبايل‌ منسي‌، اشير، زبولون‌ و نفتالي‌ فرستاد و آنها نيز آمدند و به‌ او ملحق‌ شدند.
36 آنگاه‌ جدعـون‌ به‌ خدا چنين‌ گفت‌: «اگر همانطور كه‌ وعده‌ فرمودي‌، واقعاً قوم‌ اسرائيل‌ را بوسيله‌ من‌ نجات‌ خواهي‌ داد، 37 به‌ اين‌ طريق‌ آن‌ را به‌ من‌ ثابت‌ كن‌: من‌ مقداري‌ پشم‌ در خرمنگاه‌ مي‌گذارم‌. اگر فردا صبح‌ فقط‌ روي‌ پشم‌ شبنم‌ نشسته‌ باشد ولي‌ زمين‌، خشك‌ باشد، آنگاه‌ مطمئن‌ مي‌شوم‌ كه‌ قوم‌ اسرائيل‌ را بوسيله‌ من‌ نجات‌ خواهي‌ داد.» 38 عيناً همينطور شد! صبح‌ زود كه‌ او از خواب‌ برخاست‌ و پشم‌ را فشرد به‌ اندازه‌ يك‌ كاسه‌ آب‌ از آن‌ خارج‌ شد!
39 آنگاه‌ جدعون‌ به‌ خدا گفت‌: «غضب‌ تو بر من‌ افروخته‌ نشود. اجازه‌ بده‌ فقط‌ يك‌ بار ديگر امتحان‌ كنم‌. اين‌ دفعه‌ بگـذار پشم‌ خشك‌ بماند و زمين‌ اطراف‌ آن‌ از شبنم‌ تر شود!» 40 خداوند چنين‌ كرد. آن‌ شب‌ زمين‌ اطراف‌ را شبنم‌ پوشانيد اما پشم‌ خشك‌ بود!

راهنما

راهنما
باب‌هاي‌ 6 و 7 و 8 . جدعون‌
مديانيان‌، عماليق‌ و عرب‌ها (6 : 3 ؛ 8 : 24)، به‌ مدت‌ 7 سال‌ و چنان‌ به‌ دفعات‌ به‌ اسرائيل‌ حمله‌ كرده‌ بودند، كه‌ اسرائيليان‌ به‌ غارها پناه‌ برده‌ بودند و براي‌ ذخيره‌ كردن‌ غله‌هاي‌ خود گودال‌هاي‌ مخفي‌ ساخته‌ بودند (6 : 2 - 4 ، 11). جدعون‌ به‌ همراه‌ 300 نفر كه‌ مسلح‌ به‌ مشعلهاي‌ مخفي‌ در كوزه‌ها بودند، در موره‌ با كمك‌ مستقيم‌ خدا، چنان‌ ضربه‌اي‌ به‌ آنها زدند كه‌ اين‌ اقوام‌ ديگر به‌ اسرائيل‌ نزديك‌ نشدند.
عماليق‌: اين‌ دومين‌ حملة‌ آنها بود. (به‌ مطالب‌ مربوط‌ به‌ باب‌ 3 مراجعه‌ كنيد).
مديانيان‌ نوادگان‌ ابراهيم‌ و قطوره‌ بودند. مركز اصلي‌ آنها در شرق‌ كوه‌ سينا بود ولي‌ به‌ اطراف‌ و اكناف‌ نيز كوچ‌ مي‌كردند. موسي‌ 40 سال‌ در ميان‌ آنان‌ زندگي‌ كرده‌ و با يكي‌ از دختران‌ آنها ازدواج‌ كرده‌ بود. مديانيان‌ بتدريج‌ با اعراب‌ متحد شدند.
اعراب‌ نوادگان‌ اسماعيل‌ بودند. عربستان‌ شبه‌ جزيره‌اي‌ بزرگ‌ بود كه‌ شمال‌ تا جنوب‌ آن‌ 2300 و شرق‌ تا غرب‌ آن‌ 1200 كيلومتر فاصله‌ داشت‌ و مساحت‌ آن‌ 150 برابر مساحت‌ فلسطين‌ بود.
اين‌ شبه‌ جزيره‌ بصورت‌ فلاتي‌ مرتفع‌ بود كه‌ به‌ سمت‌ شمال‌ و صحراي‌ سوريه‌ از ارتفاع‌ آن‌ كم‌ مي‌شد. قبايل‌ كوچ‌نشين‌ بطور پراكنده‌ در آن‌ سكونت‌ داشتند.

نكتة‌ باستان‌ شناختي‌:
گودال‌هاي‌ غلّه‌. در حفاريهايي‌ كه‌ توسط‌ مدرسة‌ الهيات‌ خنيا و مدرسة‌ آمريكايي‌ و تحت‌ سرپرستي‌ كايل‌ و آلبرايت‌ در سالهاي‌ 28-1926 در «قيريات‌ سفير» بعمل‌ آورد، در لايه‌اي‌ كه‌ به‌ دوران‌ داوران‌ تعلق‌ دارد، تعداد زيادي‌ گودال‌هاي‌ مخفي‌ نگهداري‌ غله‌ پيدا شد، كه‌ نشاندهندة‌ ناامن‌ بودن‌ زندگي‌ و مايملك‌ مردم‌ است‌.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

7 پیروزی بر مدیان

پيروزي‌ بر مديان‌
و يَرُبَّعْل‌ كه‌ جِدْعُون‌ باشد با تمامي‌ قوم‌ كه‌ با وي‌ بودند، صبح‌ زود برخاسته‌، نزد چشمة‌ حرود اردو زدند، و اردوي‌ مديان‌ به‌ شمال‌ ايشان‌ نزد كوه‌ موره‌ در وادي‌ بود.
2 و خداوند به‌ جِدْعُون‌ گفت‌: «قومي‌ كه‌ با تو هستند، زياده‌ از آنند كه‌ مديان‌ را به‌ دست‌ ايشان‌ تسليم‌ نمايم‌، مبادا اسرائيل‌ بر من‌ فخر نموده‌، بگويند كه‌ دست‌ ما، ما را نجات‌ داد. 3 پس‌ الا´ن‌ به‌ گوش‌ قوم‌ ندا كرده‌، بگو: هر كس‌ كه‌ ترسان‌ و هراسان‌ باشد از كوه‌ جِلْعاد برگشته‌، روانه‌ شود.» و بيست‌ و دو هزار نفر از قوم‌ برگشتند و ده‌ هزار باقي‌ ماندند.
4 و خداوند به‌ جِدْعُون‌ گفت‌: «باز هم‌ قوم‌ زياده‌اند؛ ايشان‌ را نزد آب‌ بياور تا ايشان‌ را آنجا براي‌ تو بيازمايم‌، و هر كه‌ را به‌ تو گويم‌ اين‌ با تو برود، او همراه‌ تو خواهد رفت‌، و هر كه‌ را به‌ توگويم‌ اين‌ با تو نرود، او نخواهد رفت‌.» 5 و چون‌ قوم‌ را نزد آب‌ آورده‌ بود، خداوند به‌ جِدْعُون‌ گفت‌: «هر كه‌ آب‌ را به‌ زبان‌ خود بنوشد، چنانكه‌ سگ‌ مي‌نوشد، او را تنها بگذار، و همچنين‌ هر كه‌ بر زانوي‌ خود خم‌ شده‌، بنوشد.» 6 و عدد آناني‌ كه‌ دست‌ به‌ دهان‌ آورده‌، نوشيدند، سيصد نفر بود؛ و جميع‌ بقية‌ قوم‌ بر زانوي‌ خود خم‌ شده‌، آب‌ نوشيدند. 7 و خداوند به‌ جِدْعُون‌ گفت‌: «به‌ اين‌ سيصد نفر كه‌ به‌ كف‌ نوشيدند، شما را نجات‌ مي‌دهم‌، و مديان‌ را به‌ دست‌ تو تسليم‌ خواهم‌ نمود. پس‌ ساير قوم‌ هر كس‌ به‌ جاي‌ خود بروند.» 8 پس‌ آن‌ گروه‌ توشه‌ و كَرِنّاهاي‌ خود را به‌ دست‌ گرفتند و هر كس‌ را از ساير مردان‌ اسرائيل‌ به‌ خيمة‌ خود فرستاد؛ ولي‌ آن‌ سيصد نفر را نگاه‌ داشت‌. و اردوي‌ مديان‌ در واديِ پايينْ دست‌ او بود.
9 و در همان‌ شب‌ خداوند وي‌ را گفت‌: «برخيز و به‌ اردو فرود بيا زيرا كه‌ آن‌ را به‌ دست‌ تو تسليم‌ نموده‌ام‌. 10 ليكن‌ اگر از رفتن‌ مي‌ترسي‌، با خادم‌ خود فُورَهْ به‌ اردو برو. 11 و چون‌ آنچه‌ ايشان‌ بگويند بشنوي‌، بعد از آن‌ دست‌ تو قوي‌ خواهد شد، و به‌ اردو فرود خواهي‌ آمد.» پس‌ او و خادمش‌، فُورَه‌ به‌ كنارة‌ سلاح‌داراني‌ كه‌ در اردو بودند، فرود آمدند. 12 و اهل‌ مِدْيان‌ و عَماليق‌ و جميع‌ بني‌مشرق‌ مثل‌ ملخ‌، بي‌شمار در وادي‌ ريخته‌ بودند؛ و شتران‌ ايشان‌ را مثل‌ ريگ‌ كه‌ بر كنارة‌ دريا بي‌حساب‌ است‌، شماره‌اي‌ نبود. 13 پس‌ چون‌ جِدْعُون‌ رسيد، ديد كه‌ مردي‌ به‌ رفيقش‌ خوابي‌ بيان‌ كرده‌، مي‌گفت‌ كه‌ «اينك‌ خوابي‌ ديدم‌، و هان‌ گِرده‌اي‌ نان‌ جوين‌ در ميان‌اردوي‌ مديان‌ غلطانيده‌ شده‌، به‌ خيمه‌اي‌ برخورد و آن‌ را چنان‌ زد كه‌ افتاد و آن‌ را واژگون‌ ساخت‌، چنانكه‌ خيمه‌ بر زمين‌ پهن‌ شد.» 14 رفيقش‌ در جواب‌ وي‌ گفت‌ كه‌ «اين‌ نيست‌ جز شمشير جِدْعُون‌ بن‌يوآش‌ ، مرد اسرائيلي‌، زيرا خدا مديان‌ و تمام‌ اردو را به‌ دست‌ او تسليم‌ كرده‌ است‌.»
15 و چون‌ جِدْعُون‌ نقل‌ خواب‌ و تعبيرش‌ را شنيد، سجده‌ نمود، و به‌ لشكرگاه‌ اسرائيل‌ برگشته‌، گفت‌: «برخيزيد زيرا كه‌ خداوند اردوي‌ مديان‌ را به‌ دست‌ شما تسليم‌ كرده‌ است‌.» 16 و آن‌ سيصد نفر را به‌ سه‌ فرقه‌ منقسم‌ ساخت‌، و به‌ دست‌ هر يكي‌ از ايشان‌ كَرِنّاها و سبوهاي‌ خالي‌ داد و مشعلها در سبوها گذاشت‌. 17 و به‌ ايشان‌ گفت‌: «بر من‌ نگاه‌ كرده‌، چنان‌ بكنيد. پس‌ چون‌ به‌ كنار اردو برسم‌، هر چه‌ من‌ مي‌كنم‌، شما هم‌ چنان‌ بكنيد. 18 و چون‌ من‌ و آناني‌ كه‌ با من‌ هستند كَرِنّاها را بنوازيم‌، شما نيز از همة‌ اطراف‌ اردو كَرِنّاها را بنوازيد و بگوييد (شمشير) خداوند و جِدْعُون‌.»
19 پس‌ جِدْعُون‌ و صد نفر كه‌ با وي‌ بودند، در ابتداي‌ پاس‌ دوم‌ شب‌ به‌ كنار اردو رسيدند و در همان‌ حين‌ كشيكچي‌اي‌ تازه‌ گذارده‌ بودند، پس‌ كَرِنّاها را نواختند و سبوها را كه‌ در دست‌ ايشان‌ بود، شكستند. 20 و هر سه‌ فرقه‌ كَرِنّاها را نواختند و سبوها را شكستند و مشعلها را به‌ دست‌ چپ‌ و كَرِنّاها را به‌ دست‌ راست‌ خود گرفته‌، نواختند، و صدا زدند: «شمشير خداوند و جِدْعُون‌.» 21 و هر كس‌ به‌ جاي‌ خود به‌ اطراف‌ اردو ايستادند و تمامي‌ لشكر فرار كردند و ايشان‌ نعره‌ زده‌، آنها را منهزم‌ ساختند. 22 و چون‌ آن‌ سيصد نفر كَرِنّاها رانواختند، خداوند شمشير هر كس‌ را بر رفيقش‌ و بر تمامي‌ لشكر گردانيد، و لشكر ايشان‌ تا بيت‌شِطَّه‌ به‌ سوي‌ صَرِيَرت‌ و تا سر حد آبَل‌ مَحُولَه‌ كه‌ نزد طَبات‌ است‌، فرار كردند. 23 و مردان‌ اسرائيل‌ از نفتالي‌ و اشير و تمامي‌ منسي‌ جمع‌ شده‌، مديان‌ را تعاقب‌ نمودند.
24 و جِدْعُون‌ به‌ تمامي‌ كوهستان‌ افرايم‌، رسولان‌ فرستاده‌، گفت‌: «به‌ جهت‌ مقابلة‌ با مديان‌ به‌ زير آييد و آبها را تا بيت‌ باره‌ و اُرْدُنّ پيش‌ ايشان‌ بگيريد.» پس‌ تمامي‌ مردان‌ افرايم‌ جمع‌ شده‌، آبها را تا بيت‌بارَه‌ و اُرْدُنّ گرفتند. 25 و غُراب‌ و ذِئب‌، دو سردار مديان‌ را گرفته‌، غُراب‌ را بر صخرة‌ غراب‌ و ذِئب‌ را در چرخشت‌ ذِئب‌ كشتند، و مديان‌ را تعاقب‌ نمودند، و سرهاي‌ غُراب‌ و ذِئب‌ را به‌ آن‌ طرف‌ اُرْدُنّ، نزد جِدْعُون‌ آوردند.
ترجمه تفسیری

جدعون‌ مدياني‌ها را شكست‌ مي‌دهد
جدعون‌ با سپاهش‌ صبح‌ زود حركت‌ كرد و تا چشمه‌ حرود پيش‌ رفت‌ و در آنجا اردو زد. مدياني‌ها نيز در سمت‌ شمالي‌ آنها در دره‌ كوه‌ موره‌ اردو زده‌ بودند.
2 خداوند به‌ جدعون‌ فرمود: «عده‌ شما زياد است‌! نمي‌خواهم‌ همه‌ اين‌ افراد با مدياني‌ها بجنگند، مبادا قوم‌ اسرائيل‌ مغرور شده‌، بگويند: اين‌ ما بوديم‌ كه‌ دشمن‌ را شكست‌ داديم‌! 3 پس‌ به‌ افراد خود بگو: هر كه‌ مي‌ترسد به‌ خانه‌اش‌ بازگردد.» بنابراين‌ بيست‌ و دو هزار نفر برگشتند و فقط‌ ده‌ هزار نفر ماندند تا بجنگند. 4 اما خداوند به‌ جدعون‌ فرمود: «هنوزهم‌ عده‌ زياد است‌! آنها را نزد چشمه‌ بياور تا به‌ تونشان‌ دهم‌ كه‌ چه‌ كساني‌ بايد با تو بيايند و چه‌ كساني‌ بايد برگردند.»
5و6 پس‌ جدعون‌ آنها را به‌ كنار چشمه‌ برد. در آنجا خداوند به‌ او گفت‌: «آنها را از نحوه‌ آب‌ خوردنشان‌ به‌ دو گروه‌ تقسيم‌ كن‌. افرادي‌ را كه‌ با كفِ دست‌، آب‌ را جلو دهان‌ خود آوردند و آن‌ را مثل‌ سگ‌ مي‌نوشند از كساني‌ كه‌ زانو مي‌زنند و دهان‌ خود را در آب‌ مي‌گذارند، جدا ساز.» تعداد افرادي‌ كه‌ با دست‌ آب‌ نوشيدند سيصد نفر بود.
7 آنگاه‌ خداوند به‌ جدعون‌ فرمود: «من‌ بوسيله‌ اين‌ سيصد نفر، مدياني‌ها را شكست‌ خواهم‌ داد و شما را از دستشان‌ خواهم‌ رهانيد. پس‌ بقيه‌ را به‌ خانه‌هايشان‌ بفرست‌.»
8و9 جدعون‌ كوزه‌ها و شيپورهاي‌ آنها را جمع‌آوري‌ كرد و ايشان‌ را به‌ خانه‌هايشان‌ فرستاد و تنها سيصد نفر برگزيده‌ را پيش‌ خود نگاهداشت‌.
شب‌ هنگام‌ درحاليكه‌ مديانيها در دره‌ پايين‌ اردو زده‌ بودند، خداوند به‌ جدعون‌ فرمود: «برخيز و به‌ اردوي‌ دشمن‌ حمله‌ كن‌ زيرا آنها را به‌ دست‌ تو تسليم‌ كرده‌ام‌. 10 اما اگر مي‌ترسي‌ اول‌ با نوكر خود فوره‌ مخفيانه‌ به‌ اردوگاه‌ آنها برو.
11 در آنجا به‌ سخناني‌ كه‌ ايشان‌ مي‌گويند گوش‌ بده‌. وقتي‌ سخنان‌ آنها را بشنوي‌ جرأت‌ يافته‌، به‌ ايشان‌ حمله‌ خواهي‌ كرد!» پس‌ جدعون‌ فوره‌ را با خود بـرداشت‌ و مخفيـانه‌ به‌ اردوگاه‌ دشمن‌ نـزديك‌شد. 12و13 مديانيها، عماليقيها و ساير قبايل‌ همسايه‌ مانند مور و ملخ‌ در وادي‌ جمع‌ شده‌ بودند. شترهايشان‌ مثل‌ ريگ‌ بيابان‌ بي‌شمار بود. جدعون‌ به‌ كنار چادري‌ خزيد. در اين‌ موقع‌ در داخل‌ آن‌ چادر مردي‌ بيدار شده‌، خوابي‌ را كه‌ ديده‌ بود براي‌ رفيقش‌ چنين‌ تعريف‌ كرد: «در خواب‌ ديدم‌ كه‌ يك‌ قرص‌ نان‌ جوين‌ به‌ ميان‌ اردوي‌ ما غلطيد و چنان‌ به‌ خيمه‌اي‌ برخورد نمود كه‌ آن‌ را واژگون‌ كرده‌، برزمين‌ پهن‌ نمود.» 14 رفيق‌ او گفت‌: «تعبير خواب‌ تو اين‌ است‌ كه‌ خدا ما را به‌ دست‌ جدعون‌ پسر يوآش‌ اسرائيلي‌ تسليم‌ مي‌كند و جدعون‌ همه‌ مديانيها و نيروهاي‌ متحدش‌ را از دم‌ شمشير خواهد گذراند.»
15 جدعون‌ چون‌ اين‌ خواب‌ و تعبيرش‌ را شنيد خدا را شكر كرد. سپس‌ به‌ اردوگاه‌ خود بازگشت‌ و فرياد زد: «برخيزيد! زيرا خداوند سپاه‌ مديان‌ را به‌ دست‌ شما تسليم‌ مي‌كند!»
16 جدعون‌ آن‌ سيصد نفر را به‌ سه‌ دسته‌ تقسيم‌ كرد و به‌ هر يك‌ از افراد يك‌ شيپور و يك‌ كوزه‌ سفالي‌ كه‌ مشعلي‌ در آن‌ قرار داشت‌، داد. 17 بعد نقشه‌ خود را چنين‌ شرح‌ داد: «وقتي‌ به‌ كنار اردو رسيديم‌ به‌ من‌ نگاه‌ كنيد و هر كاري‌ كه‌ من‌ مي‌كنم‌ شما نيز بكنيد. 18 بمحض‌ اينكه‌ من‌ و همراهانم‌ شيپورها را بنوازيم‌، شما هم‌ در اطراف‌ اردو شيپورهاي‌ خود را بنوازيد و با صداي‌ بلند فرياد بزنيد: ما براي‌ خداوند و جدعون‌ مي‌جنگيم‌!»
19و20 نصف‌ شب‌، بعد از تعويض‌ نگهبانان‌، جدعون‌ به‌ همراه‌ صد نفر به‌ كنار اردوي‌ مديان‌ رسيد. ناگهان‌ آنها شيپورها را نواختند و كوزه‌ها را شكستند. در همين‌ وقت‌ دويست‌ نفر ديگر نيز چنين‌ كردند. درحالي‌ كه‌ شيپورها را بدست‌ راست‌ گرفته‌، مي‌نواختند و مشعلهاي‌ فروزان‌ را در دست‌ چپ‌ داشتند همه‌ فرياد زدند: «ما براي‌ خداوند و جدعون‌ مي‌جنگيم‌!» 21 سپس‌ هر يك‌ در جاي‌ خود در اطراف‌ اردوگاه‌ ايستادند در حاليكه‌ افراد دشمن‌ فريادكنان‌ مي‌گريختند. 22 زيرا وقتي‌ صداي‌ شيپورها برخاست‌ خداوند سربازان‌ دشمن‌ را در سراسر اردو به‌ جان‌ هم‌ انداخت‌. آنها تا بيت‌شطه‌ نزديك‌ صريرت‌ وتا سرحد آبل‌ محوله‌، نزديك‌ طبات‌ گريختند.
23 آنگاه‌ سپاهيان‌ نفتالي‌، اشير و منسي‌ سپاهيان‌ فراري‌ مديان‌ را تعقيب‌ كردند. 24 جدعون‌ براي‌ ساكنان‌ سراسر كوهستان‌ افرايم‌ پيغام‌ فرستاد كه‌ گذرگاه‌هاي‌ رود اردن‌ را تا بيت‌باره‌ ببندند و نگذارند مديانيها از رودخانه‌ عبور كرده‌، فرار كنند. پس‌ تمام‌ مردان‌ افرايم‌ جمع‌ شده‌، چنين‌ كردند. 25 آنها غراب‌ و ذئب‌ دو سردار مدياني‌ را گرفتند و غراب‌ را بر صخره‌اي‌ كه‌ اكنون‌ به‌ نام‌ او معروف‌ است‌ و ذئب‌ را در چرخشتي‌ كه‌ به‌ اسم‌ او ناميده‌ مي‌شود كشتند. سپس‌ به‌ تعقيب‌ مدياني‌ها ادامه‌ داده‌، سرهاي‌ غراب‌ و ذئب‌ را به‌ آنطرف‌ اردن‌ نزد جدعون‌ آوردند.

راهنما

راهنما
باب‌هاي‌ 6 و 7 و 8 . جدعون‌
مديانيان‌، عماليق‌ و عرب‌ها (6 : 3 ؛ 8 : 24)، به‌ مدت‌ 7 سال‌ و چنان‌ به‌ دفعات‌ به‌ اسرائيل‌ حمله‌ كرده‌ بودند، كه‌ اسرائيليان‌ به‌ غارها پناه‌ برده‌ بودند و براي‌ ذخيره‌ كردن‌ غله‌هاي‌ خود گودال‌هاي‌ مخفي‌ ساخته‌ بودند (6 : 2 - 4 ، 11). جدعون‌ به‌ همراه‌ 300 نفر كه‌ مسلح‌ به‌ مشعلهاي‌ مخفي‌ در كوزه‌ها بودند، در موره‌ با كمك‌ مستقيم‌ خدا، چنان‌ ضربه‌اي‌ به‌ آنها زدند كه‌ اين‌ اقوام‌ ديگر به‌ اسرائيل‌ نزديك‌ نشدند.
عماليق‌: اين‌ دومين‌ حملة‌ آنها بود. (به‌ مطالب‌ مربوط‌ به‌ باب‌ 3 مراجعه‌ كنيد).
مديانيان‌ نوادگان‌ ابراهيم‌ و قطوره‌ بودند. مركز اصلي‌ آنها در شرق‌ كوه‌ سينا بود ولي‌ به‌ اطراف‌ و اكناف‌ نيز كوچ‌ مي‌كردند. موسي‌ 40 سال‌ در ميان‌ آنان‌ زندگي‌ كرده‌ و با يكي‌ از دختران‌ آنها ازدواج‌ كرده‌ بود. مديانيان‌ بتدريج‌ با اعراب‌ متحد شدند.
اعراب‌ نوادگان‌ اسماعيل‌ بودند. عربستان‌ شبه‌ جزيره‌اي‌ بزرگ‌ بود كه‌ شمال‌ تا جنوب‌ آن‌ 2300 و شرق‌ تا غرب‌ آن‌ 1200 كيلومتر فاصله‌ داشت‌ و مساحت‌ آن‌ 150 برابر مساحت‌ فلسطين‌ بود.
اين‌ شبه‌ جزيره‌ بصورت‌ فلاتي‌ مرتفع‌ بود كه‌ به‌ سمت‌ شمال‌ و صحراي‌ سوريه‌ از ارتفاع‌ آن‌ كم‌ مي‌شد. قبايل‌ كوچ‌نشين‌ بطور پراكنده‌ در آن‌ سكونت‌ داشتند.

نكتة‌ باستان‌ شناختي‌:
گودال‌هاي‌ غلّه‌. در حفاريهايي‌ كه‌ توسط‌ مدرسة‌ الهيات‌ خنيا و مدرسة‌ آمريكايي‌ و تحت‌ سرپرستي‌ كايل‌ و آلبرايت‌ در سالهاي‌ 28-1926 در «قيريات‌ سفير» بعمل‌ آورد، در لايه‌اي‌ كه‌ به‌ دوران‌ داوران‌ تعلق‌ دارد، تعداد زيادي‌ گودال‌هاي‌ مخفي‌ نگهداري‌ غله‌ پيدا شد، كه‌ نشاندهندة‌ ناامن‌ بودن‌ زندگي‌ و مايملك‌ مردم‌ است‌.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

8 ملوک مدیان؛ ایفود جدعون


ملوك‌ مديان‌
و مردان‌ افرايم‌ او را گفتند: «اين‌ چه‌ كار است‌ كه‌ به‌ ما كرده‌اي‌ كه‌ چون‌ براي‌ جنگ‌ مديان‌ مي‌رفتي‌ ما را نخواندي‌؟» و به‌ سختي‌ با وي‌ منازعت‌ كردند. 2 او به‌ ايشان‌ گفت‌: «الا´ن‌ من‌ بالنسبه‌ به‌ كار شما چه‌ كردم‌؟ مگر خوشه‌چيني‌ افرايم‌ از ميوه‌چيني‌ اَبيعَزَر بهتر نيست‌؟ 3 به‌ دست‌ شما خدا دو سردار مديان‌، يعني‌ غُراب‌ و ذِئب‌ را تسليم‌ نمود و من‌ مثل‌ شما قادر بر چه‌ كار بودم‌؟» پس‌ چون‌ اين‌ سخن‌ را گفت‌، خشم‌ ايشان‌ بر وي‌ فرو نشست‌.
4 و جِدْعُون‌ با آن‌ سيصد نفر كه‌ همراه‌ او بودند به‌ اُرْدُنّ رسيده‌، عبور كردند، و اگر چه‌ خسته‌ بودند، ليكن‌ تعاقب‌ مي‌كردند. 5 و به‌ اهل‌ سُكُّوت‌گفت‌: «تمنا اين‌ كه‌ چند نان‌ به‌ رفقايم‌ بدهيد زيرا خسته‌اند، و من‌ زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌، ملوك‌ مديان‌ را تعاقب‌ مي‌كنم‌.» 6 سرداران‌ سُكُّوت‌ به‌ وي‌ گفتند: «مگر دستهاي‌ زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ الا´ن‌ در دست‌ تو مي‌باشد تا به‌ لشكر تو نان‌ بدهيم‌؟» 7 جِدْعُون‌ گفت‌: «پس‌ چون‌ خداوند زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ را به‌ دست‌ من‌ تسليم‌ كرده‌ باشد، آنگاه‌ گوشت‌ شما را با شوك‌ و خار صحرا خواهم‌ دريد.» 8 و از آنجا به‌ فَنُوعِيل‌ برآمده‌، به‌ ايشان‌ همچنين‌ گفت‌، و اهل‌ فَنُوعِيل‌ مثل‌ جواب‌ اهل‌ سكّوت‌ او را جواب‌ دادند. 9 و به‌ اهل‌ فَنُوعِيل‌ نيز گفت‌: «وقتي‌ كه‌ به‌ سلامت‌ برگردم‌، اين‌ برج‌ را منهدم‌ خواهم‌ ساخت‌.»
10 و زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ در قَرْقُورْ با لشكر خود به‌ قدر پانزده‌ هزار نفر بودند. تمامي‌ بقيه‌ لشكر بني‌مشرق‌ اين‌ بود، زيرا صد و بيست‌ هزار مرد جنگي‌ افتاده‌ بودند. 11 و جِدْعُون‌ به‌ راه‌ چادرنشينان‌ به‌ طرف‌ شرقي‌ نُوبَح‌ و يُجْبَهاه‌ برآمده‌، لشكر ايشان‌ را شكست‌ داد، زيرا كه‌ لشكر مطمئن‌ بودند. 12 و زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ فرار كردند و ايشان‌ را تعاقب‌ نموده‌، آن‌ دو ملك‌ مديان‌ يعني‌ زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ را گرفت‌ و تمامي‌ لشكر ايشان‌ را منهزم‌ ساخت‌.
13 و جِدْعُون‌ بن‌يوآش‌ از بالاي‌ حارَس‌ از جنگ‌ برگشت‌. 14 و جواني‌ از اهل‌ سكوت‌ را گرفته‌، از او تفتيش‌ كرد و او براي‌ وي‌ نامهاي‌ سرداران‌ سكوت‌ و مشايخ‌ آن‌ را كه‌ هفتاد و هفت‌ نفر بودند، نوشت‌. 15 پس‌ نزد اهل‌ سكوت‌ آمده‌، گفت‌: «اينك‌ زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ كه‌ دربارة‌ ايشان‌ مرا طعنه‌ زده‌، گفتيد مگر دست‌ زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ الا´ن‌ در دست‌ تو است‌ تا به‌ مردان‌ خستة‌ تو نان‌ بدهيم‌.» 16 پس‌ مشايخ‌ شهر و شوك‌ و خارهاي‌ صحرارا گرفته‌، اهل‌ سُكُّوت‌ را به‌ آنها تأديب‌ نمود. 17 و برج‌ فَنُوعِيل‌ را منهدم‌ ساخته‌، مردان‌ شهر را كشت‌.
18 و به‌ زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ گفت‌: «چگونه‌ مردماني‌ بودند كه‌ در تابور كشتيد.» گفتند: «ايشان‌ مثل‌ تو بودند؛ هر يكي‌ شبيه‌ شاهزادگان‌.» 19 گفت‌: «ايشان‌ برادرانم‌ و پسران‌ مادر من‌ بودند؛ به‌ خداوند حي‌ قسم‌ اگر ايشان‌ را زنده‌ نگاه‌ مي‌داشتيد، شما را نمي‌كشتم‌.» 20 و به‌ نخست‌زادة‌ خود، يَتَر، گفت‌: «برخيز و ايشان‌ را بكش‌.» ليكن‌ آن‌ جوان‌ شمشير خود را از ترس‌ نكشيد چونكه‌ هنوز جوان‌ بود. 21 پس‌ زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ گفتند: «تو برخيز و ما را بكش‌ زيرا شجاعت‌ مرد مثل‌ خود اوست‌.» پس‌ جِدْعُون‌ برخاسته‌، زَبَح‌ و صَلْمُونَّع‌ را بكشت‌ و هلالهايي‌ كه‌ بر گردن‌ شتران‌ ايشان‌ بود، گرفت‌.
ايفود جدعون
‌22 پس‌ مردان‌ اسرائيل‌ به‌ جِدْعُون‌ گفتند: «بر ما سلطنت‌ نما، هم‌ پسر تو و پسر پسر تو نيز چونكه‌ ما را از دست‌ مديان‌ رهانيدي‌.» 23 جِدْعُون‌ در جواب‌ ايشان‌ گفت‌: «من‌ بر شما سلطنت‌ نخواهم‌ كرد، و پسر من‌ بر شما سلطنت‌ نخواهد كرد، خداوند بر شما سلطنت‌ خواهد نمود.» 24 و جِدْعُون‌ به‌ ايشان‌ گفت‌: «يك‌ چيز از شما خواهش‌ دارم‌ كه‌ هر يكي‌ از شما گوشواره‌هاي‌ غنيمت‌ خود را به‌ من‌ بدهد.» زيرا كه‌ گوشواره‌هاي‌ طلا داشتند، چونكه‌ اسمعيليان‌ بودند. 25 در جواب‌ گفتند: «البته‌ مي‌دهيم‌». پس‌ ردايي‌ پهن‌ كرده‌، هر يكي‌ گوشواره‌هاي‌ غنيمت‌ خود را در آن‌ انداختند. 26 و وزن‌ گوشواره‌هاي‌ طلايي‌ كه‌ طلبيده‌ بود، هزار و هفتصد مثقال‌ طلا بود، سواي‌آن‌ هلالها و حلقه‌ها و جامه‌هاي‌ ارغواني‌ كه‌ بر ملوك‌ مديان‌ بود، و سواي‌ گردنبندهايي‌ كه‌ بر گردن‌ شتران‌ ايشان‌ بود. 27 و جِدْعُون‌ از آنها ايفودي‌ ساخت‌ و آن‌ را در شهر خود عُفْرَه‌ برپا داشت‌، و تمامي‌ اسرائيل‌ به‌ آنجا در عقب‌ آن‌ زنا كردند، و آن‌ براي‌ جِدْعُون‌ و خاندان‌ او دام‌ شد. 28 پس‌ مديان‌ در حضور بني‌اسرائيل‌ مغلوب‌ شدند و ديگر سر خود را بلند نكردند، و زمين‌ در ايام‌ جِدْعُون‌ چهل‌ سال‌ آرامي‌ يافت‌.
29 و يَرُبَّعْل‌ بن‌يوآش‌ رفته‌، در خانة‌ خود ساكن‌ شد. 30 و جِدْعُون‌ را هفتاد پسر بود كه‌ از صلبش‌ بيرون‌ آمده‌ بودند، زيرا زنان‌ بسيار داشت‌. 31 و كنيز او كه‌ در شكيم‌ بود او نيز براي‌ وي‌ پسري‌ آورد، و او را اَبيمَلِك‌ نام‌ نهاد. 32 و جِدْعُون‌ بن‌يوآش‌ پير و سالخورده‌ شده‌، مرد، و در قبر پدرش‌ يوآش‌ در عُفْرَه‌ اَبيعَزَري‌ دفن‌ شد.
33 و واقع‌ شد بعد از وفات‌ جِدْعُون‌ كه‌ بني‌اسرائيل‌ برگشته‌، در پيروي‌ بعلها زنا كردند، و بعل‌ بَرِيت‌ را خداي‌ خود ساختند. 34 و بني‌اسرائيل‌ يهوه‌، خداي‌ خود را كه‌ ايشان‌ را از دست‌ جميع‌ دشمنان‌ ايشان‌ از هر طرف‌ رهايي‌ داده‌ بود، به‌ ياد نياوردند. 35 و با خاندان‌ يَرُبَّعْل‌ جِدْعُون‌ موافق‌ همة‌ احساني‌ كه‌ با بني‌اسرائيل‌ نموده‌ بود، نيكويي‌ نكردند.
ترجمه تفسیری

شكست‌ نهايي‌ مدياني‌ها
اما رهبران‌ قبيله‌ افرايم‌ بشدت‌ نسبت‌ به‌ جدعون‌ خشمناك‌ شده‌، گفتند: «چرا اول‌ كه‌ به‌ جنگ‌ مدياني‌ها رفتي‌ ما را خبر نكردي‌؟»
2و3 جدعون‌ در جواب‌ ايشان‌ گفت‌: «خدا غراب‌ و ذئب‌، سرداران‌ مديان‌ را به‌ دست‌ شما تسليم‌ نمود. در مقايسه‌ با كار شما، من‌ چه‌ كرده‌ام‌؟ عمليات‌ شما در آخر جنگ‌ مهم‌تر از عمليات‌ ما در آغاز جنگ‌ بود.» پس‌ آنها آرام‌ شدند.
4 آنگاه‌ جدعون‌ و سيصد نفري‌ كه‌ همراهش‌ بودند از رود اردن‌ گذشتند. با اينكه‌ خيلي‌ خسته‌ بودند، ولي‌ هنوز دشمن‌ را تعقيب‌ مي‌كردند. 5 جدعون‌ از اهالي‌ سوكوت‌ غذا خواست‌ و گفت‌: «ما بخاطر تعقيب‌ زبح‌ و صلمونع‌، پادشاهان‌ مدياني‌ بسيار خسته‌ هستيم‌.»
6 اما رهبران‌ سوكوت‌ جواب‌ دادند: «شما هنوز زبح‌ و صلمونع‌ را نگرفته‌ايد كه‌ ما به‌ شما نان‌ بدهيم‌.»
7 جدعون‌ به‌ آنها گفت‌: «وقتي‌ كه‌ خداوند آنها را به‌ دست‌ من‌ تسليم‌ كند، برمي‌گردم‌ و گوشت‌ بدن‌ شما را با خارهاي‌ صحرا مي‌درم‌.»
8 سپس‌ نزد اهالي‌ فنوئيل‌ رفت‌ و از آنها نان‌ خواست‌ اما همان‌ جواب‌ را شنيد. 9 پس‌ به‌ ايشان‌ گفت‌: «وقتي‌ از اين‌ جنگ‌ سلامت‌ برگردم‌، اين‌ برج‌ را منهدم‌ خواهم‌ كرد.»
10 در اين‌ هنگام‌ زبح‌ و صلمونع‌ با قريب‌ پانزده‌هزار سرباز باقيمانده‌ در قرقور بسر مي‌بردند. از آن‌ سپاه‌ عظيم‌ دشمنان‌ فقط‌ همين‌ عده‌ باقيمانده‌ بودند. صد و بيست‌ هزار نفر كشته‌ شده‌ بودند. 11 پس‌ جدعون‌ از راه‌ چادرنشينان‌ در شرق‌ نوبح‌ و يجبهاه‌ بر مديانيها شبيخون‌ زد. 12 زبح‌ و صلمونع‌ فرار كردند، اما جدعون‌ به‌ تعقيب‌ آنها پرداخته‌، ايشان‌ را گرفت‌ و سپاه‌ آنها را بكلي‌ تارو مار ساخت‌. 13 بعد از آن‌، وقتي‌ جدعون‌ از راه‌ گردنه‌ حارس‌ از جنگ‌ باز مي‌گشت‌ 14 در راه‌، جواني‌ از اهالي‌ سوكوت‌ را گرفت‌ و از او خواست‌ تا نامهاي‌ رهبران‌ و بزرگان‌ شهر سوكوت‌ را بنويسد. او هم‌ نامهاي‌ آنها را كه‌ هفتاد و هفت‌ نفر بودند، نوشت‌.
15 پس‌ جدعون‌ نزد اهالي‌ سوكوت‌ بازگشته‌، به‌ ايشان‌ گفت‌: «اين‌ هم‌ زبح‌ و صلمونع‌ كه‌ به‌ من‌ طعنه‌ زده‌، گفتيد: شما كه‌ هنوز زبح‌ و صلمونع‌ را نگرفته‌ايد؛ و به‌ ما كه‌ خسته‌ و گرسنه‌ بوديم‌ نان‌ نداديد.»
16 آنگاه‌ رهبران‌ سوكوت‌ را با خارهاي‌ صحرا مجازات‌ كرد تا درس‌ عبرتي‌ براي‌ اهالي‌ آن‌ شهر باشد. 17 همچنين‌ به‌ فنوئيل‌ رفت‌ و برج‌ شهر را خراب‌ كرده‌، تمام‌ مردان‌ آنجا را كشت‌.
18 آنگاه‌ جدعون‌ رو به‌ زبح‌ و صلمونع‌ كرده‌، از ايشان‌ پرسيد: «مرداني‌ را كه‌ در تابور كشتيد چه‌ كساني‌ بودنـد؟» گفتند: «ماننـد شما و چون‌ شاهزادگان‌ بودند.»
19 جدعون‌ گفت‌: «آنها برادران‌ من‌ بودند. به‌ خداي‌ زنده‌ قسم‌ اگر آنها را نمي‌كشتيد، من‌ هم‌ شما را نمي‌كشتم‌.» 20 آنگاه‌ به‌ يَتَر، پسر بزرگش‌ دستور داد كه‌ آنها را بكشد. ولي‌ او شمشيرش‌ را نكشيد، زيرا نوجواني‌ بيش‌ نبود و مي‌ترسيد.
21 زبح‌ و صلمونع‌ به‌ جدعون‌ گفتند: «خودت‌ ما را بكش‌، چون‌ مي‌خواهيم‌ به‌ دست‌ يك‌ مرد كشته‌ شويم‌.» پس‌ او آنها را كشت‌ و زيورآلات‌ گردن‌ شترهايشان‌ را برداشت‌.
22 اسرائيلي‌ها به‌ جدعون‌ گفتند: «پادشاه‌ ما باش‌. تو و پسـرانت‌ و نسلهاي‌ آينده‌ شما بـر ما فرمانروايي‌ كنيد؛ زيرا تو ما را از دست‌ مدياني‌ها رهايي‌ بخشيدي‌.»
23و24 اما جدعون‌ جواب‌ داد: «نه‌ من‌ پادشاه‌ شما مي‌شوم‌ و نه‌ پسرانم‌. خداوند پادشاه‌ شماست‌! من‌ فقط‌ يك‌ خواهش‌ از شما دارم‌، تمام‌ گوشواره‌هايي‌ را كه‌ از دشمنان‌ مغلوب‌ خود به‌ چنگ‌ آورده‌ايد به‌ من‌ بدهيد.» (سپاهيان‌ مديان‌ همه‌ اسماعيلي‌ بودند و گوشواره‌هاي‌ طلا به‌ گوش‌ داشتند.)
25 آنها گفتند: «با كمال‌ ميل‌ آنها را تقديم‌ مي‌كنيم‌.» آنگاه‌ پارچه‌اي‌ پهن‌ كرده‌، هر كدام‌ از آنها گوشواره‌هايي‌ را كه‌ به‌ غنيمت‌ گرفته‌ بود روي‌ آن‌ انداخت‌. 26 به‌ غير از زيورآلات‌، آويزها و لباسهاي‌ سلطنتي‌ و زنجيرهاي‌ گردن‌ شتران‌، وزن‌ گوشواره‌ها حدود بيست‌ كيلوگرم‌ بود. 27 جدعون‌ از اين‌ طلاها يك‌ ايفود ساخت‌ و آن‌ را در شهر خود عفره‌ گذاشت‌. طولي‌ نكشيد كه‌ تمام‌ مردم‌ اسرائيل‌ به‌ خدا خيانت‌ كرده‌، به‌ پرستش‌ آن‌ پرداختند. اين‌ ايفود براي‌ جدعون‌ و خاندان‌ او دامي‌ شد.
28 به‌ اين‌ ترتيب‌، مدياني‌ها از اسرائيلي‌ها شكست‌ خوردند و ديگر هرگز قدرت‌ خود را باز نيافتند. در سرزمين‌ اسرائيل‌ مدت‌ چهل‌ سال‌ يعني‌ در تمام‌ طول‌ عمر جدعون‌ صلح‌ برقرار شد.

مرگ‌ جدعون‌
29 جدعون‌ به‌ خانه‌ خود بازگشت‌. 30 او صاحب‌ هفتاد پسر بود، زيرا زنان‌ زيادي‌ داشت‌. 31 وي‌ همچنين‌ در شكيم‌ كنيزي‌ داشت‌ كه‌ برايش‌ پسري‌ بدنيا آورد و او را ابيملك‌ نام‌ نهاد. 32 جدعون‌ در كمال‌ پيري‌ درگذشت‌ و او را در مقبره‌ پدرش‌ يوآش‌ در عفره‌ در سرزمين‌ طايفه‌ ابيعزر دفن‌ كردند.
33 پس‌ از مرگ‌ جدعون‌، اسرائيلي‌ها دوباره‌ از خدا برگشتند و به‌ پرستش‌ بتها پرداخته‌، بت‌ بعل‌ بريت‌ را خداي‌ خود ساختند. 34 آنها خداوند، خداي‌ خود را كه‌ ايشان‌ را از دست‌ دشمنان‌ اطرافشان‌ رهانيده‌ بود فراموش‌ كردند، 35 و نيز براي‌ خاندان‌ جدعون‌، كه‌ آنهمه‌ به‌ آنها خدمت‌ كرده‌ بود احترامي‌ قايل‌ نشدند.


راهنما
باب‌هاي‌ 6 و 7 و 8 . جدعون‌
مديانيان‌، عماليق‌ و عرب‌ها (6 : 3 ؛ 8 : 24)، به‌ مدت‌ 7 سال‌ و چنان‌ به‌ دفعات‌ به‌ اسرائيل‌ حمله‌ كرده‌ بودند، كه‌ اسرائيليان‌ به‌ غارها پناه‌ برده‌ بودند و براي‌ ذخيره‌ كردن‌ غله‌هاي‌ خود گودال‌هاي‌ مخفي‌ ساخته‌ بودند (6 : 2 - 4 ، 11). جدعون‌ به‌ همراه‌ 300 نفر كه‌ مسلح‌ به‌ مشعلهاي‌ مخفي‌ در كوزه‌ها بودند، در موره‌ با كمك‌ مستقيم‌ خدا، چنان‌ ضربه‌اي‌ به‌ آنها زدند كه‌ اين‌ اقوام‌ ديگر به‌ اسرائيل‌ نزديك‌ نشدند.
عماليق‌: اين‌ دومين‌ حملة‌ آنها بود. (به‌ مطالب‌ مربوط‌ به‌ باب‌ 3 مراجعه‌ كنيد).
مديانيان‌ نوادگان‌ ابراهيم‌ و قطوره‌ بودند. مركز اصلي‌ آنها در شرق‌ كوه‌ سينا بود ولي‌ به‌ اطراف‌ و اكناف‌ نيز كوچ‌ مي‌كردند. موسي‌ 40 سال‌ در ميان‌ آنان‌ زندگي‌ كرده‌ و با يكي‌ از دختران‌ آنها ازدواج‌ كرده‌ بود. مديانيان‌ بتدريج‌ با اعراب‌ متحد شدند.
اعراب‌ نوادگان‌ اسماعيل‌ بودند. عربستان‌ شبه‌ جزيره‌اي‌ بزرگ‌ بود كه‌ شمال‌ تا جنوب‌ آن‌ 2300 و شرق‌ تا غرب‌ آن‌ 1200 كيلومتر فاصله‌ داشت‌ و مساحت‌ آن‌ 150 برابر مساحت‌ فلسطين‌ بود.
اين‌ شبه‌ جزيره‌ بصورت‌ فلاتي‌ مرتفع‌ بود كه‌ به‌ سمت‌ شمال‌ و صحراي‌ سوريه‌ از ارتفاع‌ آن‌ كم‌ مي‌شد. قبايل‌ كوچ‌نشين‌ بطور پراكنده‌ در آن‌ سكونت‌ داشتند.

نكتة‌ باستان‌ شناختي‌:
گودال‌هاي‌ غلّه‌. در حفاريهايي‌ كه‌ توسط‌ مدرسة‌ الهيات‌ خنيا و مدرسة‌ آمريكايي‌ و تحت‌ سرپرستي‌ كايل‌ و آلبرايت‌ در سالهاي‌ 28-1926 در «قيريات‌ سفير» بعمل‌ آورد، در لايه‌اي‌ كه‌ به‌ دوران‌ داوران‌ تعلق‌ دارد، تعداد زيادي‌ گودال‌هاي‌ مخفي‌ نگهداري‌ غله‌ پيدا شد، كه‌ نشاندهندة‌ ناامن‌ بودن‌ زندگي‌ و مايملك‌ مردم است ...
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

9 ابیملک


ابيملك‌
و اَبيمَلِك‌ بن‌يَرُبَّعْل‌ نزد برادران‌ مادر خود به‌شَكيم‌ رفته‌، ايشان‌ و تمامي‌ قبيلة‌ خاندان‌ پدر مادرش‌ را خطاب‌ كرده‌، گفت‌: 2 «الا´ن‌ در گوشهاي‌ جميع‌ اهل‌ شكيم‌ بگوييد: براي‌ شما كدام‌ بهتر است‌؟ كه‌ هفتاد نفر يعني‌ همة‌ پسران‌ يَرُبَّعْل‌ بر شما حكمراني‌ كنند؟ يا اينكه‌ يك‌شخص‌ بر شما حاكم‌ باشد؟ و بياد آوريد كه‌ من‌ استخوان‌ و گوشت‌ شما هستم‌.» 3 و برادران‌ مادرش‌ دربارة‌ او در گوشهاي‌ جميع‌ اهل‌ شكيم‌ همة‌ اين‌ سخنان‌ را گفتند، و دل‌ ايشان‌ به‌ پيروي‌ اَبيمَلِك‌ مايل‌ شد، زيرا گفتند او برادر ماست‌. 4 و هفتاد مثقال‌ نقره‌ از خانة‌ بعل‌ بَرِيت‌ به‌ او دادند، و اَبيمَلِك‌ مردان‌ مهمل‌ و باطل‌ را به‌ آن‌ اجير كرد كه‌ او را پيروي‌ نمودند. 5 پس‌ به‌ خانة‌ پدرش‌ به‌ عُفْرَه‌ رفته‌، برادران‌ خود پسران‌ يَرُبَّعْل‌ را كه‌ هفتاد نفر بودند بر يك‌ سنگ‌ بكشت‌؛ ليكن‌ يوتام‌ پسر كوچك‌ يَرُبَّعْل‌ زنده‌ ماند، زيرا خود را پنهان‌ كرده‌ بود. 6 و تمامي‌ اهل‌ شكيم‌ و تمامي‌ خاندان‌ مِلّو جمع‌ شده‌، رفتند، و اَبيمَلِك‌ را نزد بلوط‌ ستون‌ كه‌ در شكيم‌ است‌، پادشاه‌ ساختند.
7 و چون‌ يوتام‌ را از اين‌ خبر دادند، او رفته‌، به‌ سر كوه‌ جَرِزِّيم‌ ايستاد و آواز خود را بلند كرده‌، ندا در داد و به‌ ايشان‌ گفت‌: «اي‌ مردان‌ شكيم‌ مرا بشنويد تا خدا شما را بشنود. 8 وقتي‌ درختان‌ رفتند تا بر خود پادشاهي‌ نصب‌ كنند؛ و به‌ درخت‌ زيتون‌ گفتند بر ما سلطنت‌ نما. 9 درخت‌ زيتون‌ به‌ ايشان‌ گفت‌: آيا روغن‌ خود را كه‌ به‌ سبب‌ آن‌ خدا و انسان‌ مرا محترم‌ مي‌دارند ترك‌ كنم‌ و رفته‌، بر درختان‌ حكمراني‌ نمايم‌؟ 10 و درختان‌ به‌ انجير گفتند كه‌ تو بيا و بر ما سلطنت‌ نما. 11 انجير به‌ ايشان‌ گفت‌: آيا شيريني‌ و ميوة‌ نيكوي‌ خود را ترك‌ بكنم‌ و رفته‌، بر درختان‌ حكمراني‌ نمايم‌؟ 12 و درختان‌ به‌ مو گفتند كه‌ بيا و بر ما سلطنت‌ نما. 13 مو به‌ ايشان‌ گفت‌: آيا شيرة‌ خود را كه‌ خدا و انسان‌ را خوش‌ مي‌سازد، ترك‌ بكنم‌ و رفته‌، بر درختان‌ حكمراني‌ نمايم‌؟ 14 و جميع‌ درختان‌ به‌ خار گفتند كه‌ تو بيا و بر ما سلطنت‌ نما. 15 خار به‌ درختان‌ گفت‌: اگر به‌ حقيقت‌ شما مرا بر خودپادشاه‌ نصب‌ مي‌كنيد، پس‌ بياييد و در ساية‌ من‌ پناه‌ گيريد، و اگر نه‌ آتش‌ از خار بيرون‌ بيايد و سروهاي‌ آزاد لبنان‌ را بسوزاند. 16 و الا´ن‌ اگر براستي‌ و صداقت‌ عمل‌ نموديد در اينكه‌ اَبيمَلِك‌ را پادشاه‌ ساختيد، و اگر به‌ يَرُبَّعْل‌ و خاندانش‌ نيكويي‌ كرديد و برحسب‌ عمل‌ دستهايش‌ رفتار نموديد. 17 زيرا كه‌ پدر من‌ به‌ جهت‌ شما جنگ‌ كرده‌، جان‌ خود را به‌ خطر انداخت‌ و شما را از دست‌ مديان‌ رهانيد. 18 و شما امروز بر خاندان‌ پدرم‌ برخاسته‌، پسرانش‌، يعني‌ هفتاد نفر را بر يك‌ سنگ‌ كشتيد، و پسر كنيز او اَبيمَلِك‌ را چون‌ برادر شما بود، بر اهل‌ شكيم‌ پادشاه‌ ساختيد. 19 پس‌ اگر امروز به‌ راستي‌ و صداقت‌ با يَرُبَّعْل‌ و خاندانش‌ عمل‌ نموديد، از اَبيمَلِك‌ شاد باشيد و او از شما شاد باشد. 20 و اگرنه‌ آتش‌ از اَبيمَلِك‌ بيرون‌ بيايد، و اهل‌ شكيم‌ و خاندان‌ مِلّو را بسوزاند، و آتش‌ از اهل‌ شكيم‌ و خاندان‌ ملو بيرون‌ بيايد و اَبيمَلِك‌ را بسوزاند.» 21 پس‌ يوتام‌ فرار كرده‌، گريخت‌ و به‌ بَئِير آمده‌، در آنجا از ترس‌ برادرش‌، اَبيمَلِك‌، ساكن‌ شد.
22 و اَبيمَلِك‌ بر اسرائيل‌ سه‌ سال‌ حكمراني‌ كرد. 23 و خدا روحي‌ خبيث‌ در ميان‌ اَبيمَلِك‌ و اهل‌ شكيم‌ فرستاد، و اهل‌ شكيم‌ با اَبيمَلِك‌ خيانت‌ ورزيدند، 24 تا انتقام‌ ظلمي‌ كه‌ بر هفتاد پسر يَرُبَّعْل‌ شده‌ بود، بشود، و خون‌ آنها از برادر ايشان‌ اَبيمَلِك‌ كه‌ ايشان‌ را كشته‌ بود، و از اهل‌ شكيم‌ كه‌ دستهايشان‌ را براي‌ كشتن‌ برادران‌ خود قوي‌ ساخته‌ بودند، رفته‌ شود. 25 پس‌ اهل‌ شكيم‌ بر قله‌هاي‌ كوهها براي‌ او كمين‌ گذاشتند، و هر كس‌ را كه‌ از طرف‌ ايشان‌ در راه‌ مي‌گذشت‌، تاراج‌ مي‌كردند. پس‌ اَبيمَلِك‌ را خبر دادند.
26 و جَعْل‌ بن‌عابد با برادرانش‌ آمده‌، به‌ شكيم‌رسيدند و اهل‌ شكيم‌ بر او اعتماد نمودند. 27 و به‌ مزرعه‌ها بيرون‌ رفته‌، موها را چيدند و انگور را فشرده‌، بزم‌ نمودند، و به‌ خانه‌ خداي‌ خود داخل‌ شده‌، اَكل‌ و شُرب‌ كردند و اَبيمَلِك‌ را لعنت‌ نمودند. 28 و جَعْل‌ بن‌عابد گفت‌: «اَبيمَلِك‌ كيست‌ و شكيم‌ كيست‌ كه‌ او را بندگي‌ نماييم‌؟ آيا او پسر يَرُبَّعْل‌ و زبول‌، وكيل‌ او نيست‌؟ مردان‌ حامور پدر شكيم‌ را بندگي‌ نماييد. ما چرا بايد او را بندگي‌ كنيم‌؟ 29 كاش‌ كه‌ اين‌ قوم‌ زير دست‌ من‌ مي‌بودند تا اَبيمَلِك‌ را رفع‌ مي‌كردم‌.» و به‌ اَبيمَلِك‌ گفت‌: لشكر خود را زياد كن‌ و بيرون‌ بيا.»
30 و چون‌ زَبُول‌، رئيس‌ شهر، سخن‌ جَعْل‌ بن‌عابد را شنيد، خشم‌ او افروخته‌ شد. 31 پس‌ به‌ حيله‌ قاصدان‌ نزد اَبيمَلِك‌ فرستاده‌، گفت‌: «اينك‌ جَعْل‌ بن‌عابد با برادرانش‌ به‌ شكيم‌ آمده‌اند و ايشان‌ شهر را به‌ ضد تو تحريك‌ مي‌كنند. 32 پس‌ الا´ن‌ در شب‌ برخيز، تو و قومي‌ كه‌ همراه‌ توست‌، و در صحرا كمين‌ كن‌. 33 و بامدادان‌ در وقت‌ طلوع‌ آفتاب‌ برخاسته‌، به‌ شهر هجوم‌ آور، و اينك‌ چون‌ او و كساني‌ كه‌ همراهش‌ هستند بر تو بيرون‌ آيند، آنچه‌ در قوّت‌ توست‌، با او خواهي‌ كرد.»
34 پس‌ اَبيمَلِك‌ و همة‌ كساني‌ كه‌ با وي‌ بودند، در شب‌ برخاسته‌، چهار دسته‌ شده‌، در مقابل‌ شكيم‌ در كمين‌ نشستند. 35 و جَعْل‌ بن‌عابد بيرون‌ آمده‌، به‌ دهنة‌ دروازة‌ شهر ايستاد، و اَبيمَلِك‌ و كساني‌ كه‌ با وي‌ بودند از كمينگاه‌ برخاستند. 36 و چون‌ جَعْل‌ آن‌ گروه‌ را ديد به‌ زَبُول‌ گفت‌: «اينك‌ گروهي‌ از سر كوهها به‌ زير مي‌آيند.» زَبُول‌ وي‌ را گفت‌: «ساية‌ كوهها را مثل‌ مردم‌ مي‌بيني‌.» 37 بار ديگر جَعْل‌ متكلم‌ شده‌، گفت‌: «اينك‌ گروهي‌ از بلندي‌ زمين‌ به‌ زير مي‌آيند و جمعي‌ ديگر از راه‌ بلوط‌ مَعُونِيم‌ مي‌آيند.» 38 زَبُول‌ وي‌ را گفت‌:«الا´ن‌ زبان‌ تو كجاست‌ كه‌ گفتي‌ اَبيمَلِك‌ كيست‌ كه‌ او را بندگي‌ نماييم‌؟ آيا اين‌ آن‌ قوم‌ نيست‌ كه‌ حقير شمردي‌؟ پس‌ حال‌ بيرون‌ رفته‌، با ايشان‌ جنگ‌ كن‌.» 39 و جَعْل‌ پيش‌ روي‌ اهل‌ شكيم‌ بيرون‌ شده‌، با اَبيمَلِك‌ جنگ‌ كرد. 40 و اَبيمَلِك‌ او را منهزم‌ ساخت‌ كه‌ از حضور وي‌ فرار كرد و بسياري‌ تا دهنة‌ دروازه‌ مجروح‌ افتادند. 41 و اَبيمَلِك‌ در اَرُوْمَه‌ ساكن‌ شد، و زَبُول‌، جَعْل‌ و برادرانش‌ را بيرون‌ كرد تا در شكيم‌ ساكن‌ نباشند.
42 و در فرداي‌ آن‌ روز واقع‌ شد كه‌ مردم‌ به‌ صحرا بيرون‌ رفتند، و اَبيمَلِك‌ را خبر دادند. 43 پس‌ مردان‌ خود را گرفته‌، ايشان‌ را به‌ سه‌ فرقه‌ تقسيم‌ نمود، و در صحرا در كمين‌ نشست‌؛ و نگاه‌ كرد و اينك‌ مردم‌ از شهر بيرون‌ مي‌آيند، پس‌ بر ايشان‌ برخاسته‌، ايشان‌ را شكست‌ داد. 44 و اَبيمَلِك‌ با فرقه‌اي‌ كه‌ با وي‌ بودند حمله‌ برده‌، در دهنة‌ دروازة‌ شهر ايستادند؛ و آن‌ دو فرقه‌ بر كساني‌ كه‌ در صحرا بودند هجوم‌ آوردند، و ايشان‌ را شكست‌ دادند. 45 و اَبيمَلِك‌ در تمامي‌ آن‌ روز با شهر جنگ‌ كرده‌، شهر را گرفت‌ و مردم‌ را كه‌ در آن‌ بودند، كشت‌، و شهر را منهدم‌ ساخته‌، نمك‌ در آن‌ كاشت‌.
46 و چون‌ همة‌ مردان‌ برجِ شكيم‌ اين‌ را شنيدند، به‌ قلعة‌ بيت‌ئيل‌ بَرِيت‌ داخل‌ شدند. 47 و به‌ اَبيمَلِك‌ خبر دادند كه‌ همة‌ مردان‌ برج‌ شكيم‌ جمع‌ شده‌اند. 48 آنگاه‌ اَبيمَلِك‌ با همة‌ كساني‌ كه‌ با وي‌ بودند به‌ كوه‌ صلمون‌ برآمدند، و اَبيمَلِك‌ تبري‌ به‌ دست‌ گرفته‌، شاخه‌اي‌ از درخت‌ بريده‌، آن‌ را گرفت‌ و بر دوش‌ خود نهاده‌، به‌ كساني‌ كه‌ با وي‌ بودند، گفت‌: «آنچه‌ مرا ديديد كه‌ كردم‌تعجيل‌ نموده‌، مثل‌ من‌ بكنيد.» 49 و تمامي‌ قوم‌، هر كس‌ شاخة‌ خود را بريده‌، در عقب‌ اَبيمَلِك‌ افتادند و آنها را به‌ اطراف‌ قلعه‌ نهاده‌، قلعه‌ را بر سر ايشان‌ به‌ آتش‌ سوزانيدند، به‌ طوري‌ كه‌ همة‌ مردمان‌ برج‌ شكيم‌ كه‌ تخميناً هزار مرد و زن‌ بودند، بمردند.
50 و اَبيمَلِك‌ به‌ تاباص‌ رفت‌ و بر تاباص‌ اردو زده‌، آن‌ را گرفت‌. 51 و در ميان‌ شهر برج‌ محكمي‌ بود و همة‌ مردان‌ و زنان‌ و تمامي‌ اهل‌ شهر در آنجا فرار كردند، و درها را بر خود بسته‌، به‌ پشت‌بام‌ برج‌ برآمدند. 52 و اَبيمَلِك‌ نزد برج‌ آمده‌، با آن‌ جنگ‌ كرد، و به‌ دروازة‌ برج‌ نزديك‌ شد تا آن‌ را به‌ آتش‌ بسوزاند. 53 آنگاه‌ زني‌ سنگ‌ بالائين‌ آسيايي‌ گرفته‌، بر سر اَبيمَلِك‌ انداخت‌ و كاسة‌ سرش‌ را شكست‌. 54 پس‌ جواني‌ را كه‌ سلاحدارش‌ بود به‌ زودي‌ صدا زده‌، وي‌ را گفت‌: «شمشير خود را كشيده‌، مرا بكش‌، مبادا دربارة‌ من‌ بگويند زني‌ او را كشت‌.» پس‌ غلامش‌ شمشير را به‌ او فرو برد كه‌ مرد. 55 و چون‌ مردان‌ اسرائيل‌ ديدند كه‌ اَبيمَلِك‌ مرده‌ است‌، هر كس‌ به‌ مكان‌ خود رفت‌. 56 پس‌ خدا شر اَبيمَلِك‌ را كه‌ به‌ پدر خود به‌ كشتن‌ هفتاد برادر خويش‌ رسانيده‌ بود، مكافات‌ كرد. 57 و خدا تمامي‌ شر مردم‌ شكيم‌ را بر سر ايشان‌ برگردانيد، و لعنت‌ يوتام‌ بن‌يَرُبَّعْل‌ بر ايشان‌ رسيد.
ترجمه تفسیری

ابيملك‌
روزي‌ ابيملك‌ پسرجدعون‌ براي‌ ديدن‌ خاندان‌ مادرش‌ به‌ شكيم‌ رفت‌ و به‌ ايشان‌ گفت‌: «برويد و به‌ اهالي‌ شكيم‌ بگوييد كه‌ آيا مي‌خواهند هفتاد پسر جدعون‌ بر آنها پادشاهي‌ كنند يا فقط‌ يك‌ نفر يعني‌ خودم‌ كه‌ از گوشت‌ و استخوان‌ ايشان‌ هستم‌؟» 3 پس‌ آنها پيشنهاد ابيملك‌ را با اهالي‌ شهر در ميان‌ گذاشتند و ايشان‌ تصميم‌ گرفتند از ابيملك‌ پيروي‌ كنند، زيرا مادرش‌ اهل‌ شكيم‌ بود. 4 آنها از بتخانه‌ بعل‌بريت‌، هفتاد مثقال‌ نقره‌ به‌ ابيملك‌ دادند و او افراد ولگردي‌ را براي‌ اجراي‌ مقاصد خود اجير كرد. 5 پس‌ آنها را با خود برداشته‌، به‌ خانه‌ پدرش‌ در عفره‌ رفت‌ و در آنجا بر روي‌ سنگي‌ هفتاد برادر خود را كشت‌. اما يوتام‌ كوچكتريـن‌ برادرش‌ خـود را پنهان‌ كرد و او زنده‌ ماند. 6 آنگاه‌ تمام‌ اهالي‌ شكيم‌ و بيت‌ملو كنار درخت‌ بلوطي‌ كه‌ در شكيم‌ است‌ جمع‌ شده‌، ابيملك‌ را به‌ پادشاهي‌ اسرائيل‌ برگزيدند.
7 چون‌ يوتام‌ اين‌ را شنيد، به‌ كوه‌ جرزيم‌ رفت‌ و ايستاده‌، با صداي‌ بلند به‌ اهالي‌ شكيم‌ گفت‌: «اگر طالب‌ بركت‌ خداوند هستيد، به‌ من‌ گوش‌ كنيد! 8 روزي‌ درختان‌ تصميم‌ گرفتند براي‌ خود پادشاهي‌ انتخاب‌ كنند. اول‌ از درخت‌ زيتون‌ خواستند كه‌ پادشاه‌ آنها شود، 9 اما درخت‌ زيتون‌ نپذيرفت‌ و گفت‌: آيا درست‌ است‌ كه‌ من‌ تنها به‌ دليل‌ سلطنت‌ بر درختان‌ ديگر، از توليد روغن‌ زيتون‌ كه‌ باعث‌ عزت‌ واحترام‌ خدا و انسان‌ مي‌شود، دست‌ بكشم‌؟ 10 سپس‌ درختان‌ نزد درخت‌ انجير رفتند و از او خواستند تا بر ايشان‌ سلطنت‌ نمايد. 11 درخت‌ انجير نيز قبول‌ نكرد و گفت‌: آيا توليد ميوه‌ خوب‌ و شيرين‌ خود را ترك‌ نمايم‌ صرفاً براي‌ اينكه‌ بر درختان‌ ديگر حكمراني‌ كنم‌؟ 12 بعد به‌ درخت‌ انگور گفتند كه‌ بر آنها پادشاهي‌ كند. 13 درخت‌ انگور نيز جواب‌ داد: آيا از توليد شيره‌ كه‌ خدا و انسان‌ را به‌ وجد مي‌آورد دست‌ بردارم‌، فقط‌ براي‌ اينكه‌ بر درختان‌ ديگر سلطنت‌ كنم‌؟ 14 سرانجام‌ همه‌ درختان‌ به‌ بوته‌ خار روي‌ آوردند و از آن‌ خواستند تا بر آنها سلطنت‌ كند. 15 خار در جواب‌ گفت‌: اگر واقعاً مي‌خواهيد كه‌ من‌بر شما حكمراني‌ كنم‌، بياييد و زير سايه‌ من‌ پناه‌ بگيريد! در غيراينصورت‌ آتش‌ از من‌ زبانه‌ خواهد كشيد و سروهاي‌ بزرگ‌ لبنان‌ را خواهد سوزاند.
16 «حال‌ فكر كنيد و ببينيد آيا با پادشاه‌ ساختن‌ ابيملك‌ عمل‌ درستي‌ انجام‌ داده‌ايد و نسبت‌ به‌ جدعون‌ و فرزندانش‌ به‌ حق‌ رفتار نموده‌ايد؟ 17 پدرم‌ براي‌ شما جنگيد و جان‌ خود را به‌ خطر انداخت‌ و شما را از دست‌ مديانيها رهانيد. 18 با وجود اين‌، شما عليه‌ او قيام‌ كرديد و هفتاد پسرش‌ را روي‌ يك‌ سنگ‌ كشتيد و ابيملك‌ پسر كنيز پدرم‌ را به‌ پادشاهي‌ خود برگزيده‌ايـد فقط‌ بسبب‌ اينكـه‌ بـا شما خويـش‌ است‌. 19 اگر يقين‌ داريد كه‌ رفتارتان‌ در حق‌ جدعون‌ و پسرانش‌ درست‌ بوده‌ است‌، پس‌ باشد كه‌ شما و ابيملك‌ با يكديگر خوش‌ باشيد. 20 اما اگر بر جدعون‌ و فرزندانش‌ ظلم‌ كرده‌ايد، آتشي‌ از ابيملك‌ بيرون‌ بيايد و اهالي‌ شكيم‌ و بيت‌ملو را بسوزاند و از آنها هم‌ آتشي‌ بيرون‌ بيايد و ابيملك‌ را بسوزاند.»
21 آنگاه‌ يوتام‌ از ترس‌ برادرش‌ ابيملك‌ به‌ بئير گريخت‌ و در آنجا ساكن‌ شد. 22و23 سه‌ سال‌ پس‌ از حكومت‌ ابيملك‌، خدا رابطه‌ بين‌ ابيملك‌ و مردم‌ شكيم‌ را بهم‌ زد و آنها شورش‌ كردند. 24 خدا اين‌ كار را كرد تا ابيملك‌ و مردمان‌ شكيم‌ كه‌ او را در كشتن‌ هفتاد پسر جدعون‌ ياري‌ كرده‌ بودند، به‌ سزاي‌ اعمال‌ خود برسند. 25 اهالي‌ شكيم‌ افرادي‌ را بر قله‌ كوه‌ها گذاشتند تا در كمين‌ ابيملك‌ باشند. آنها هر كسي‌ را از آنجا مي‌گذشت‌، تاراج‌ مي‌كردند. اما ابيملك‌ از اين‌ توطئه‌ باخبرشد.
26 در اين‌ هنگام‌ جعل‌ پسر عابد با برادرانش‌ به‌ شكيم‌ كوچ‌ كرد و اعتماد اهالي‌ شهر را به‌ خود جلب‌ نمود. 27 در عيد برداشت‌ محصول‌ كه‌ در بتكده‌ شكيم‌ برپا شده‌ بود مردم‌ شراب‌ زيادي‌ نوشيدند وبه‌ ابيملك‌ ناسزا گفتند. 28 سپس‌ جعل‌ به‌ مردم‌ گفت‌: «ابيملك‌كيست‌ كه‌ بر ما پادشاهي‌ كند؟ چرا ما بايد خدمتگذار پسر جدعون‌ و دستيارش‌ زبول‌ باشيم‌؟ ما بايد به‌ جد خود حامور وفادار بمانيم‌. 29 اگر من‌ پادشاه‌ شما بودم‌ شما را از شر ابيملك‌ خلاص‌ مي‌كردم‌. به‌ او مي‌گفتم‌ كه‌ لشكر خود را جمع‌ كرده‌، به‌ جنگ‌ من‌ بيايد.»
30 وقتي‌ زبول‌، حاكم‌ شهر، شنيد كه‌ جعل‌ چه‌ مي‌گويد بسيار خشمگين‌ شد. 31 پس‌ قاصداني‌ به‌ ارومه‌ نزد ابيملك‌ فرستاده‌، گفت‌: «جعل‌ پسر عابد و برادرانش‌ آمده‌، در شكيم‌ زندگي‌ مي‌كنند و مردم‌ شهر را برضد تو تحريك‌ مي‌نمايند. 32 پس‌ شبانه‌ لشكري‌ با خود برداشته‌، بيا و در صحرا كمين‌ كن‌. 33 صبحگاهان‌، همين‌ كه‌ هوا روشن‌ شد به‌ شهر حمله‌ كن‌. وقتي‌ كه‌ او و همراهانش‌ براي‌ جنگ‌ با تو بيرون‌ آيند، آنچه‌ خواهي‌ با ايشان‌ بكن‌.»
34 ابيملك‌ و دارو دسته‌اش‌ شبانه‌ عازم‌ شكيم‌ شده‌، به‌ چهار دسته‌ تقسيم‌ شدند و در اطراف‌ شهر كمين‌ كردند. 35 آنها جعل‌ را ديدند كه‌ بطرف‌ دروازه‌ شهر آمده‌، در آنجا ايستاد. پس‌، از كمينگاه‌ خود خارج‌ شدند.
36 وقتي‌ جعل‌ آنها را ديد به‌ زبول‌ گفت‌: «نگاه‌ كن‌، مثل‌ اينكه‌ عده‌اي‌ از كوه‌ سرازير شده‌، بطرف‌ ما مي‌آيند!» زبول‌ در جواب‌ گفت‌: «نه‌، اين‌ كه‌ تو مي‌بيني‌ سايه‌ كوه‌هاست‌.»
37 پس‌ از مدتي‌ جعل‌ دوباره‌ گفت‌: «نگاه‌ كن‌! عده‌اي‌ از دامنه‌ كوه‌ بطرف‌ ما مي‌آيند. نگاه‌ كن‌! گروهي‌ ديگر از راه‌ بلوط‌ معونيم‌ مي‌آيند!»
38 آنگاه‌ زبول‌ رو به‌ وي‌ نموده‌، گفت‌: «حال‌ آن‌ زبانت‌ كجاست‌ كه‌ مي‌گفت‌ ابيملك‌ كيست‌ كه‌ بر ما پادشاهي‌ كند؟ اكنون‌ آناني‌ را كه‌ ناسزا مي‌گفتي‌ در بيرون‌ شهر هستند؛ برو و با آنها بجنگ‌!»
39 جعل‌ مردان‌ شكيم‌ را به‌ جنگ‌ ابيملك‌ برد، 40 ولي‌ ابيملك‌ او را شكست‌ داد و عده‌ زيادي‌ از اهالي‌ شكيم‌ زخمي‌ شدند و در هر طرف‌ تا نزديك‌ دروازه‌ شهر به‌ زمين‌ افتادند. 41 ابيملك‌ به‌ ارومه‌ برگشت‌ و در آنجا ماند و زبول‌، جعل‌ و برادرانش‌ را از شكيم‌ بيرون‌ راند و ديگر نگذاشت‌ در آن‌ شهر بمانند.
42 روز بعد، مردان‌ شكيم‌ تصميم‌ گرفتند به‌ صحرا بروند. خبر توطئه‌ ايشان‌ به‌ گوش‌ ابيملك‌ رسيد. 43 او مردان‌ خود را به‌ سه‌ دسته‌ تقسيم‌ كرد و در صحرا در كمين‌ نشست‌. وقتي‌ كه‌ اهالي‌ شكيم‌ از شهر خارج‌ مي‌شدند، ابيملك‌ و همراهانش‌ از كمينگاه‌ بيرون‌ آمدند و به‌ ايشان‌ حمله‌ كردند. 44 ابيملك‌ و همراهانش‌ به‌ دروازه‌ شهر هجوم‌ بردند و دو دسته‌ ديگر به‌ مردان‌ شكيم‌ كه‌ در صحرا بودند حمله‌ور شده‌، آنها را شكست‌ دادند. 45 جنگ‌ تمام‌ روز ادامه‌ داشت‌ تا اينكه‌ بالاخره‌ ابيملك‌ شهر را تصرف‌ كرد و اهالي‌ آنجا را كشت‌ و شهر را با خاك‌ يكسان‌ كرد. 46 ساكنان‌ برج‌ شكيم‌ وقتي‌ از اين‌ واقعه‌ با خبر شدند از ترس‌ به‌ قلعه‌ بت‌ بعل‌بريت‌ پناه‌ بردند.
47و48 وقتي‌ كه‌ ابيملك‌ از اين‌ موضوع‌ باخبر شد، با نيروهاي‌ خود به‌ كوه‌ صلمون‌ آمد. در آنجا تبري‌ بدست‌ گرفته‌، شاخه‌هايي‌ از درختان‌ را بريد و آنها را بر دوش‌ خود نهاد و به‌ همراهانش‌ نيز دستور داد كه‌ آنها هم‌ فوراً چنين‌ كنند. 49 پس‌ هر يك‌ هيزمي‌ تهيه‌ كرده‌، بر دوش‌ نهادند و بدنبال‌ ابيملك‌ روانه‌ شدند. آنها هيزمها را به‌ پاي‌ ديوار قلعه‌ روي‌ هم‌ انباشته‌، آتش‌ زدند. در نتيجه‌ همه‌ مردان‌ و زناني‌ كه‌ تعدادشان‌ قريب‌ به‌ هزار نفر بود و به‌ آن‌ قلعه‌ پناه‌ برده‌ بودند جان‌ سپردند.
50 سپس‌ ابيملك‌ به‌ شهر تاباص‌ حمله‌ كرد و آن‌ را تسخير نمود. 51 در داخل‌ شهر قلعه‌اي‌ محكم‌ وجود داشت‌ كه‌ تمام‌ اهالي‌ شهر به‌ آنجا گريختند. آنها درهاي‌ آن‌ را محكم‌ بستند و به‌ پشت‌بام‌ رفتند. 52 اما در حاليكه‌ ابيملك‌ آماده‌ مي‌شد تا آن‌ را آتش‌ بزند، 53 زني‌ از پشت‌ بام‌ يك‌ سنگ‌ آسياب‌دستي‌ بر سر ابيملك‌ انداخت‌ و كاسه‌ سرش‌ را شكست‌.
54 ابيملك‌ فوراً به‌ جواني‌ كه‌ اسلحه‌ او را حمل‌ مي‌كرد دستور داده‌، گفت‌: «شمشيرت‌ را بكش‌ و مرا بكش‌ مبادا بگويند كه‌ ابيملك‌ به‌ دست‌ زني‌ كشته‌ شد!» پس‌ آن‌ جوان‌ شمشير خود را به‌ شكم‌ وي‌ فرو برد و او بلافاصله‌ جان‌ سپرد. 55 اسرائيلي‌ها چون‌ ديدند كه‌ او مرده‌ است‌ به‌ خانه‌هاي‌ خود بازگشتند. 56و57 بدين‌ طريق‌ خدا ابيملك‌ و مردان‌ شكيم‌ رابسبب‌ گناه‌ كشتن‌ هفتاد پسر جدعون‌ مجازات‌ نمود و آنها به‌ نفرين‌ يوتام‌ پسر جدعون‌ گرفتار شدند.

راهنما
باب‌ 9 . ابيملك‌
او فرزند پدري‌ فوق‌العاده‌ خوب‌، ولي‌ خود مردي‌ بي‌رحم‌ بود. اين‌ داستان‌ نمونه‌اي‌ از نزاع‌ ابدي‌ تبهكاران‌ براي‌ بدست‌ گرفتن‌ قدرت‌ است‌.

نكتة‌ باستان‌ شناختي‌:
نابودي‌ شكيم‌ بدست‌ ابيملك‌. او با پول‌ معبد بعل‌ (4)، مرداني‌ را اجير كرد تا برادرانش‌ را به‌ قتل‌ رسانند، و «شهر را منهدم‌ ساخته‌ و نمك‌ در آن‌ كاشت‌» (45).
«سلين‌» (Sellin) (14-1913، 28-1926)، در نزديكي‌ شهر جديد شكيم‌، تلي‌ را بعنوان‌ ويرانه‌هاي‌ شهر باستاني‌ شكيم‌ شناسايي‌ كرد. او قشري‌ از ويرانه‌هاي‌ كنعاني‌ متعلق‌ به‌ 1600 ق‌. م‌. يافت‌، كه‌ بالاي‌ آن‌ قشري‌ اسرائيلي‌ همراه‌ با نشانه‌هايي‌ دال‌ بر اينكه‌ شهر در حدود 1100 ق‌. م‌. نابود و متروك‌ شده‌، قرار داشت‌. او ويرانه‌هاي‌ يك‌ معبد بعل‌ را يافت‌ كه‌ تصور مي‌شود همان‌ معبد مذكور در آية‌ 4 است‌.

نابودي‌ شكيم‌ بدست‌ ابيملك‌. او با پول‌ معبد بعل‌ (4)، مرداني‌ را اجير كرد تا برادرانش‌ را به‌ قتل‌ رسانند، و «شهر را منهدم‌ ساخته‌ و نمك‌ در آن‌ كاشت‌» (45).
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

11 یفتاح

يفتاح‌
و يَفْتاح‌ جِلْعادي‌ مردي‌ زورآور، شجاع‌، و پسر فاحشه‌اي‌ بود؛ و جِلْعاد يَفْتاح‌ را توليد نمود. 2 و زن‌ جِلْعاد پسران‌ براي‌ وي‌ زاييد، و چون‌ پسران‌ زنش‌ بزرگ‌ شدند، يَفْتاح‌ را بيرون‌ كرده‌، به‌ وي‌ گفتند: «تو در خانه‌ پدر ما ميراث‌ نخواهي‌ يافت‌، زيرا كه‌ تو پسر زن‌ ديگر هستي‌.» 3 پس‌ يَفْتاح‌ از حضور برادران‌ خود فرار كرده‌، در زمين‌ طوب‌ ساكن‌ شد؛ و مردان‌ باطل‌ نزد يَفْتاح‌ جمع‌ شده‌، همراه‌ وي‌ بيرون‌ مي‌رفتند.
4 و واقع‌ شد بعد از مرور ايام‌ كه‌ بني‌عَمّون‌ با اسرائيل‌ جنگ‌ كردند. 5 و چون‌ بني‌عَمّون‌ با اسرائيل‌ جنگ‌ كردند، مشايخ‌ جِلْعاد رفتند تا يَفْتاح‌ را از زمين‌ طوب‌ بياورند. 6 و به‌ يَفْتاح گفتند: «بيا سردار ما باش‌ تا با بني‌عَمّون‌ جنگ‌ نماييم‌.» 7 يَفْتاح‌ به‌ مشايخ‌ جِلْعاد گفت‌: «آيا شما به‌ من‌ بغض‌ ننموديد؟ و مرا از خانة‌ پدرم‌ بيرون‌ نكرديد؟ و الا´ن‌ چونكه‌ در تنگي‌ هستيد چرا نزد من‌ آمده‌ايد؟»
8 مشايخ‌ جِلْعاد به‌ يَفْتاح‌ گفتند: «از اين‌ سبب‌ الا´ن‌ نزد تو برگشته‌ايم‌ تا همراه‌ ما آمده‌، با بني‌عَمّون‌ جنگ‌ نمايي‌، و بر ما و بر تمامي‌ ساكنان‌ جِلْعاد سردار باشي‌.» 9 يَفْتاح‌ به‌ مشايخ‌ جِلْعاد گفت‌: «اگر مرا براي‌ جنگ‌ كردن‌ با بني‌عَمّون‌ باز آوريد و خداوند ايشان‌ را به‌ دست‌ من‌ بسپارد، آيا من‌ سردار شما خواهم‌ بود؟»
10 و مشايخ‌ جِلْعاد به‌ يَفْتاح‌ گفتند: « خداوند در ميان‌ ما شاهد باشد كه‌ البته‌ برحسب‌ سخن‌ تو عمل‌ خواهيم‌ نمود. 11 پس‌ يَفْتاح‌ با مشايخ‌ جِلْعاد رفت‌ و قوم‌ او را بر خود رئيس‌ و سردار ساختند، و يَفْتاح‌ تمام‌ سخنان‌ خود را به‌ حضور خداوند در مِصْفَه‌ گفت‌.
12 و يَفْتاح‌ قاصدان‌ نزد ملك‌ بني‌عَمّون‌ فرستاده‌، گفت‌: «تو را با من‌ چه‌ كار است‌ كه‌ نزد من‌ آمده‌اي‌ تا با زمين‌ من‌ جنگ‌ نمايي‌؟» 13 ملك‌ بني‌عَمّون‌ به‌ قاصدان‌ يَفْتاح‌ گفت‌: «از اين‌ سبب‌ كه‌ اسرائيل‌ چون‌ از مصر بيرون‌ آمدند، زمين‌ مرا از اَرْنُون‌ تا يبوق‌ و اُرْدُنّ گرفتند. پس‌ الا´ن‌ آن‌ زمينها را به‌ سلامتي‌ به‌ من‌ رد نما.»
14 و يَفْتاح‌ بار ديگر قاصدان‌ نزد ملك‌ بني‌عَمّون‌ فرستاد، 15 و او را گفت‌ كه‌ «يَفْتاح‌ چنين‌ مي‌گويد: اسرائيل‌ زمين‌ موآب‌ و زمين‌ بني‌عَمّون‌ را نگرفت‌. 16 زيرا كه‌ چون‌ اسرائيل‌ از مصر بيرون‌ آمدند، در بيابان‌ تا بحر قلزم‌ سفر كرده‌، به‌ قادش‌رسيدند. 17 و اسرائيل‌ رسولان‌ نزد ملك‌ ادوم‌ فرستاده‌، گفتند: تمنا اينكه‌ از زمين‌ تو بگذريم‌. اما ملك‌ ادوم‌ قبول‌ نكرد، و نزد ملك‌ موآب‌ نيز فرستادند و او راضي‌ نشد. پس‌ اسرائيل‌ در قادش‌ ماندند. 18 پس‌ در بيابان‌ سير كرده‌، زمين‌ ادوم‌ و زمين‌ موآب‌ را دور زدند و به‌ جانب‌ شرقي‌ زمين‌ موآب‌ آمده‌، به‌ آن‌ طرف‌ اَرْنُون‌ اردو زدند، و به‌ حدود موآب‌ داخل‌ نشدند، زيرا كه‌ اَرْنُون‌ حد موآب‌ بود. 19 و اسرائيل‌ رسولان‌ نزد سيحون‌، ملك‌ اموريان‌، ملك‌ حشبون‌، فرستادند، و اسرائيل‌ به‌ وي‌ گفتند: تمنا اينكه‌ از زمين‌ تو به‌ مكان‌ خود عبور نماييم‌. 20 اما سيحون‌ بر اسرائيل‌ اعتماد ننمود تا از حدود او بگذرند، بلكه‌ سيحون‌ تمامي‌ قوم‌ خود را جمع‌ كرده‌، در ياهَص‌ اردو زدند و با اسرائيل‌ جنگ‌ نمودند. 21 و يهوه‌ خداي‌ اسرائيل‌، سيحون‌ و تمامي‌ قومش‌ را به‌ دست‌ اسرائيل‌ تسليم‌ نمود كه‌ ايشان‌ را شكست‌ دادند. پس‌ اسرائيل‌ تمامي‌ زمين‌ امورياني‌ كه‌ ساكن‌ آن‌ ولايت‌ بودند، در تصرف‌ آوردند. 22 و تمامي‌ حدود اموريان‌ را از اَرْنُون‌ تا بيوق‌ و از بيابان‌ تا اُرْدُنّ به‌ تصرف‌ آوردند. 23 پس‌ حال‌ يهوه‌، خداي‌ اسرائيل‌، اموريان‌ را از حضور قوم‌ خود اسرائيل‌ اخراج‌ نموده‌ است‌؛ و آيا تو آنها را به‌ تصرف‌ خواهي‌ آورد؟ 24 آيا آنچه‌ خداي‌ تو، كموش‌ به‌ تصرف‌ تو بياورد، مالك‌ آن‌ نخواهي‌ شد؟ و همچنين‌ هركه‌ را يهوه‌، خداي‌ ما از حضور ما اخراج‌ نمايد، آنها را مالك‌ خواهيم‌ بود. 25 و حال‌ آيا تو از بالاق‌ بن‌صفور، ملك‌ موآب‌ بهتر هستي‌؟ و آيا او با اسرائيل‌ هرگز مقاتله‌ كرد يا با ايشان‌ جنگ‌ نمود؟ 26 هنگامي‌ كه‌ اسرائيل‌ در حشبون‌ ودهاتش‌ و عروعير و دهاتش‌ و در همة‌ شهرهايي‌ كه‌ بر كنارة‌ اَرْنُون‌ است‌، سيصد سال‌ ساكن‌ بودند، پس‌ در آن‌ مدت‌ چرا آنها را باز نگرفتيد؟ 27 من‌ به‌ تو گناه‌ نكردم‌ بلكه‌ تو به‌ من‌ بدي‌ كردي‌ كه‌ با من‌ جنگ‌ مي‌نمايي‌. پس‌ يهوه‌ كه‌ داور مطلق‌ است‌، امروز در ميان‌ بني‌اسرائيل‌ و بني‌عَمّون‌ داوري‌ نمايد.» 28 اما ملك‌ بني‌عَمّون‌ سخن‌ يَفْتاح‌ را كه‌ به‌ او فرستاده‌ بود، گوش‌ نگرفت‌.
29 و روح‌ خداوند بر يَفْتاح‌ آمد و او از جِلْعاد و منسي‌ گذشت‌ و از مِصْفَهِ جِلْعاد عبور كرد و از مِصْفَهِ جِلْعاد به‌ سوي‌ بني‌عَمّون‌ گذشت‌. 30 و يَفْتاح‌ براي‌ خداوند نذر كرده‌، گفت‌: «اگر بني‌عَمّون‌ را به‌ دست‌ من‌ تسليم‌ نمايي‌، 31 آنگاه‌ وقتي‌ كه‌ به‌ سلامتي‌ از بني‌عَمّون‌ برگردم‌، هر چه‌ به‌ استقبال‌ من‌ از در خانه‌ام‌ بيرون‌ آيد، از آن‌ خداوند خواهد بود، و آن‌ را براي‌ قرباني‌ سوختني‌ خواهم‌ گذرانيد.» 32 پس‌ يَفْتاح‌ به‌ سوي‌ بني‌عَمّون‌ گذشت‌ تا با ايشان‌ جنگ‌ نمايد، و خداوند ايشان‌ را به‌ دست‌ او تسليم‌ كرد. 33 و ايشان‌ را از عروعير تا مِنِّيت‌ كه‌ بيست‌ شهر بود و تا آبيل‌ كراميم‌ به‌ صدمة‌ بسيار عظيم‌ شكست‌ داد، و بني‌عَمّون‌ از حضور بني‌اسرائيل‌ مغلوب‌ شدند.
34 و يَفْتاح‌ به‌ مِصْفَه‌ به‌ خانة‌ خود آمد و اينك‌ دخترش‌ به‌ استقبال‌ وي‌ با دف‌ و رقص‌ بيرون‌ آمد و او دختر يگانة‌ او بود و غير از او پسري‌ يا دختري‌ نداشت‌. 35 و چون‌ او را ديد، لباس‌ خود را دريده‌، گفت‌: «آه‌ اي‌ دختر من‌، مرا بسيار ذليل‌ كردي‌ و تو يكي‌ از آزارندگان‌ من‌ شدي‌، زيرا دهان‌ خود را به‌ خداوند باز نموده‌ام‌ و نمي‌توانم‌ برگردم‌.» 36 و او وي‌ را گفت‌: «اي‌ پدر من‌، دهان‌ خود را نزد خداوند باز كردي‌. پس‌ با من‌ چنانكه‌ از دهانت‌ بيرون‌ آمد عمل‌ نما، چونكه‌ خداوند انتقام‌تو را از دشمنانت‌ بني‌عَمّون‌ كشيده‌ است‌.» 37 و به‌ پدر خود گفت‌: «اين‌ كار به‌ من‌ معمول‌ شود. دو ماه‌ مرا مهلت‌ بده‌ تا رفته‌ بر كوهها گردش‌ نمايم‌ و براي‌ بكريت‌ خود با رفقايم‌ ماتم‌ گيرم‌.» 38 او گفت‌: «برو». و او را دو ماه‌ روانه‌ نمود. پس‌ او با رفقاي‌ خود رفته‌، براي‌ بكريتش‌ بر كوهها ماتم‌ گرفت‌. 39 و واقع‌ شد كه‌ بعد از انقضاي‌ دو ماه‌ نزد پدر خود برگشت‌ و او موافق‌ نذري‌ كه‌ كرده‌ بود به‌ او عمل‌ نمود. و آن‌ دختر مردي‌ را نشناخت‌. پس‌ در اسرائيل‌ عادت‌ شد، 40 كه‌ دختران‌ اسرائيل‌ سال‌ به‌ سال‌ مي‌رفتند تا براي‌ دختر يَفْتاح‌ جِلْعادي‌ چهار روز در هر سال‌ ماتم‌ گيرند.
ترجمه تفسیری

«يفتاح‌» جلعادي‌، جنگجويي‌ بسيار شجاع‌، و پسر زني‌ بدكاره‌ بود. پدرش‌ (كه‌ نامش‌ جلعاد بود) از زن‌ عقدي‌ خود چندين‌ پسر ديگر داشت‌. وقتي‌ برادران‌ ناتني‌ يفتاح‌ بزرگ‌ شدند، او را از شهر خود رانده‌، گفتند: «تو پسر زن‌ ديگري‌ هستي‌ و از دارايي‌ پدر ما هيچ‌ سهمي‌ نخواهي‌ داشت‌.»
3 پس‌ يفتاح‌ از نزد برادران‌ خود گريخت‌ و در سرزمين‌ طوب‌ ساكن‌ شد. ديري‌ نپاييد كه‌ عده‌اي‌ از افراد ولگرد دور او جمع‌ شده‌، او را رهبر خود ساختند.
4 پس‌ از مدتي‌ عموني‌ها با اسرائيليها وارد جنگ‌ شدند. 5 رهبران‌ جلعاد به‌ سرزمين‌ طوب‌ نزد يفتاح‌ رفتند 6 و از او خواهش‌ كردند كه‌ بيايد و سپاه‌ ايشان‌ را در جنگ‌ با عموني‌ها رهبري‌ نمايد. 7 اما يفتاح‌ به‌ ايشان‌ گفت‌: «شما آنقدر از من‌ نفرت‌ داشتيد كه‌ مرا از خانه‌ پدرم‌ بيرون‌ رانديد. چرا حالا كه‌ در زحمت‌ افتاده‌ايد پيش‌ من‌ آمده‌ايد؟»
8 آنها گفتند: «ما آمده‌ايم‌ تو را همراه‌ خود ببريم‌. اگر تو ما را در جنگ‌ با عموني‌ها ياري‌ كني‌، تو را فرمانرواي‌ جلعاد مي‌كنيم‌.»
9 يفتاح‌ گفت‌: «چطور مي‌توانم‌ سخنان‌ شما را باور كنم‌؟»
10 ايشان‌ پاسخ‌ دادند: «خداوند در ميان‌ ما شاهد است‌ كه‌ اين‌ كار را خواهيم‌ كرد.»
11 پس‌ يفتاح‌ اين‌ مأموريت‌ را پذيرفت‌ و مردم‌ او را فرمانده‌ لشكر و فرمانرواي‌ خود ساختند. همه‌ قوم‌ اسرائيل‌ در مصفه‌ جمع‌ شدند و در حضور خداوند با يفتاح‌ پيمان‌ بستند. 12 آنگاه‌ يفتاح‌ قاصداني‌ نزد پادشاه‌ عمون‌ فرستاد تا بداند به‌ چه‌ دليل‌ با اسرائيليها وارد جنگ‌ شده‌ است‌. 13 پادشاه‌ عمون‌ جواب‌ داد: «هنگامي‌ كه‌ اسرائيلي‌ها از مصر بيرون‌ آمدند، سرزمين‌ ما را تصرف‌ كردند. آنها تمام‌ سرزمين‌ ما را از رود ارنون‌ تا رود يبوق‌ و اردن‌ گرفتند. اكنون‌ شما بايد اين‌ زمينها را بدون‌ جنگ‌ و خونريزي‌ پس‌ بدهيد.»
14و15 يفتاح‌ قاصدان‌ را با اين‌ پاسخ‌ نزد پادشاه‌ عمون‌ فرستاد: «اسرائيليها اين‌ زمينها را به‌ زور تصرف‌ نكرده‌اند، 16 بلكه‌ وقتي‌ قوم‌ اسرائيل‌ از مصر بيرون‌ آمده‌، از درياي‌ سرخ‌ عبور كردند و به‌ قادش‌ رسيدند، 17 براي‌ پادشاه‌ ادوم‌ پيغام‌ فرستاده‌، اجازه‌ خواستند كه‌ از سرزمين‌ او عبور كنند. اما خواهش‌ آنها پذيرفته‌ نشد. سپس‌ از پادشاه‌ موآب‌ همين‌ اجازه‌ را خواستند. او هم‌ قبول‌ نكرد. پس‌ اسرائيلي‌ها به‌ ناچار در قادش‌ ماندند. 18 سرانجام‌ از راه‌ بيابان‌، ادوم‌ و مـوآب‌ را دور زدند و در مرز شرقي‌ موآب‌ به‌ راه‌ خود ادامه‌ دادند تا اينكه‌ بالاخره‌ در آنطرف‌ مرز موآب‌ در ناحيه‌ رود ارنون‌ اردو زدند ولي‌ وارد موآب‌ نشدند. 19 آنگاه‌ اسرائيليها قاصداني‌ نزد سيحون‌ پادشاه‌ اموري‌ها كه‌ در حشبون‌ حكومت‌ مي‌كرد فرستاده‌، از او اجازه‌ خواستند كه‌ از سرزمين‌ وي‌ بگذرند و بجانب‌ مقصد خود بروند. 20 ولي‌ سيحون‌ پادشاه‌ به‌ اسرائيليها اعتماد نكرد، بلكه‌ تمام‌ سپاه‌ خود را در ياهص‌ بسيج‌ كرد و به‌ ايشان‌ حمله‌ برد. 21و22 اما خداوند، خداي‌ ما به‌ بني‌اسرائيل‌ كمك‌ نمود تا سيحون‌ و تمام‌ سپاه‌ او را شكست‌ دهند. بدين‌ طريق‌ بني‌اسرائيل‌ همه‌ زمينهاي‌ اموريها را از رود ارنون‌ تا رود يبوق‌، و از بيابان‌ تا رود اردن‌ تصرف‌ نمودند.
23 «اكنون‌ كه‌ خداوند، خداي‌ اسرائيل‌ زمينهاي‌ اموريها را از آنها گرفته‌، به‌ اسرائيليها داده‌ است‌ شما چه‌ حق‌ داريد آنها را از ما بگيريد؟ 24 آنچه‌ را كه‌ كموش‌، خداي‌ تو به‌ تو مي‌دهد براي‌ خود نگاه‌دار و ما هم‌ آنچه‌ را كه‌ خداوند، خداي‌ ما به‌ ما مي‌دهد براي‌ خود نگاه‌ خواهيم‌ داشت‌. 25 آيا فكر مي‌كني‌ تو از بالاق‌، پادشاه‌ موآب‌ بهتر هستي‌؟ آيا او هرگز سعي‌ نمود تا زمينهايش‌ را بعـد از شكست‌ خـود از اسرائيليها پس‌ بگيرد؟ 26 اينك‌ تو پس‌ از سيصد سال‌ اين‌ قضيه‌ را پيش‌ كشيده‌اي‌؟ اسرائيليها در تمام‌ اين‌ مدت‌ در اينجا ساكن‌ بوده‌ و در سراسر اين‌ سرزمين‌ از حشبون‌ و عروعير و دهكده‌هاي‌ اطراف‌ آنها گرفته‌ تا شهرهاي‌ كنار رود ارنون‌ زندگي‌ مي‌كرده‌اند. پس‌ چرا تابحال‌ آنها را پس‌ نگرفته‌ايد؟ 27 من‌ به‌ تو گناهي‌ نكرده‌ام‌. اين‌ تو هستي‌ كه‌ به‌ من‌ بدي‌ كرده‌ آمده‌اي‌ با من‌ بجنگي‌، اما خداوند كه‌ داور مطلق‌ است‌ امروز نشان‌ خواهد داد كه‌ حق‌ با كيست‌ اسرائيل‌ يا عمون‌.» 28 ولي‌ پادشاه‌ عمون‌ به‌ پيغام‌ يفتاح‌ توجهي‌ ننمود.
29 آنگاه‌ روح‌ خداوند بر يفتاح‌ قرار گرفت‌ و او سپاه‌ خود را از سرزمينهاي‌ جلعاد و منسي‌ عبور داد و از مصفه‌ واقع‌ در جلعاد گذشته‌، به‌ جنگ‌ سپاه‌ عمون‌ رفت‌. 30و31 يفتاح‌ نزد خداوند نذر كرده‌ بود كه‌ اگر اسرائيليها را ياري‌ كند تا عمونيها را شكست‌ دهند وقتي‌ كه‌ بسلامت‌ به‌ منزل‌ بازگردد، هر چه‌ را كه‌ از در خانه‌اش‌ به‌ استقبال‌ او بيرون‌ آيد بعنوان‌ قرباني‌ سوختني‌ به‌ خداوند تقديم‌ خواهد كرد.
32 پس‌ يفتاح‌ با عموني‌ها وارد جنگ‌ شد و خداوند او را پيروز گردانيد. 33 او آنها را از عروعير تا منيت‌ كه‌ شامل‌ بيست‌ شهر بود و تا آبيل‌ كراميم‌ با كشتار فراوان‌ شكست‌ داد. بدين‌ طريق‌ عمونيها به‌ دست‌ قوم‌ اسرائيل‌ سركوب‌ شدند.

دختر يفتاح‌
34 هنگامي‌ كه‌ يفتاح‌ به‌ خانه‌ خود در مصفه‌ بازگشت‌، دختر وي‌ يعني‌ تنها فرزندش‌ در حاليكه‌ از شادي‌ دف‌ مي‌زد و مي‌رقصيد به‌ استقبال‌ او از خانه‌ بيرون‌ آمد. 35 وقتي‌ يفتاح‌ دخترش‌ را ديد از شدت‌ناراحتي‌ جامه‌ خود را چاك‌ زد و گفت‌: «آه‌، دخترم‌! تو مرا غصه‌دار كردي‌؛ زيرا من‌ به‌ خداوند نذر كرده‌ام‌ و نمي‌توانم‌ آن‌ را ادا نكنم‌.»
36 دخترش‌ گفت‌: «پدر، تو بايد آنچه‌ را كه‌ به‌ خداوند نذر كرده‌اي‌ بجا آوري‌، زيرا او تو را بر دشمنانت‌ عموني‌ها پيروز گردانيده‌ است‌. 37 اما اول‌ به‌ من‌ دو ماه‌ مهلت‌ بده‌ تا به‌ كوهستان‌ رفته‌، با دختراني‌ كه‌ دوست‌ من‌ هستند گردش‌ نمايم‌ و بخاطر اينكه‌ هرگز ازدواج‌ نخواهم‌ كرد، گريه‌ كنم‌.» 38 پدرش‌ گفت‌: «بسيار خوب‌، برو.»
پس‌ او با دوستان‌ خود به‌ كوهستان‌ رفت‌ و دو ماه‌ ماتم‌ گرفت‌. 39 سپس‌ نزد پدرش‌ برگشت‌ و يفتاح‌ چنانكه‌ نذر كرده‌ بود عمل‌ نمود. بنابراين‌ آن‌ دختر هرگز ازدواج‌ نكرد. پس‌ از آن‌ در اسرائيل‌ رسم‌ شـد 40 كه‌ هر ساله‌ دخترها به‌ مدت‌ چهار روز بيرون‌ مي‌رفتند و به‌ ياد دختر يفتاح‌ ماتم‌ مي‌گرفتند.

راهنما

باب‌هاي‌ 10 ، 11 ، 12 . تولع‌، يائير، يفتاح‌، ابصان‌، ايلون‌، عبدون‌
از تولع‌ و يائير، بعنوان‌ داور نام‌ برده‌ شده‌ است‌.
يفتاح‌ اهل‌ مصفه‌ جلعاد (سرزمين‌ ايوب‌ و ايليا)، در شرق‌ منسي‌ بود. عمونيان‌ كه‌ بدست‌ ايهود، يكي‌ از داوران‌ پيشين‌ شكست‌ خورده‌ بودند، دوباره‌ قدرت‌ يافته‌ و اسرائيل‌ را تاراج‌ مي‌كردند. خدا به‌ يفتاح‌ پيروزي‌ بزرگ‌ بر عمونيان‌ داد و اسرائيل‌ را رهايي‌ بخشيد. مطلب‌ تأثرانگيز در سرگذشت‌ يفتاح‌، قرباني‌ كردن‌ دخترش‌ است‌.
ابصان‌، ايلون‌ و عبدون‌ بعنوان‌ داور ذكر شده‌اند.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

12 یفتاح و افرایمی ها؛ سایر داوران

و مردان‌ افرايم‌ جمع‌ شده‌، به‌ طرف‌شمال‌ گذشتند، و به‌ يَفْتاح‌ گفتند: «چرا براي‌ جنگ‌ كردن‌ با بني‌عَمّون‌ رفتي‌ و ما را نطلبيدي‌ تا همراه‌ تو بياييم‌؟ پس‌ خانة‌ تو را بر سر تو خواهيم‌ سوزانيد.» 2 و يَفْتاح‌ به‌ ايشان‌ گفت‌: «مرا و قوم‌ مرا با بني‌عَمّون‌ جنگ‌ سخت‌ مي‌بود، و چون‌ شما را خواندم‌ مرا از دست‌ ايشان‌ رهايي‌ نداديد. 3 پس‌ چون‌ ديدم‌ كه‌ شما مرا رهايي‌ نمي‌دهيد، جان‌ خود را به‌ دست‌ خود گرفته‌، به‌ سوي‌ بني‌عَمّون‌ رفتم‌ و خداوند ايشان‌ را به‌ دست‌ من‌ تسليم‌ نمود. پس‌ چرا امروز نزد من‌ برآمديد تا با من‌ جنگ‌ نماييد؟» 4 پس‌ يَفْتاح‌ تمامي‌ مردان‌ جِلْعاد را جمع‌ كرده‌، با افرايم‌ جنگ‌ نمود و مردان‌ جِلْعاد افرايم‌ را شكست‌ دادند، چونكه‌ گفته‌ بودند: «اي‌ اهل‌ جِلْعاد، شما فراريان‌ افرايم‌ در ميان‌ افرايم‌ و در ميان‌ منسي‌ هستيد.» 5 و اهل‌ جِلْعاد معبرهاي‌ اُرْدُن‌ را پيش‌ روي‌ افرايم‌ گرفتند و واقع‌ شد كه‌ چون‌ يكي‌ از گريزندگان‌ افرايم‌ مي‌گفت‌: «بگذاريد عبور نمايم‌.» اهل‌ جِلْعاد مي‌گفتند: «آيا تو افرايمي‌ هستي‌؟» و اگر مي‌گفت‌ني‌، 6 پس‌ او را مي‌گفتند: «بگو شِبُّولِت‌»، و او مي‌گفت‌: «سِبُّولِت‌»، چونكه‌ نمي‌توانست‌ به‌ درستي‌ تلفظ‌ نمايد. پس‌ او را گرفته‌، نزد معبرهاي‌ اُرْدُنّ مي‌كشتند. و در آن‌ وقت‌ چهل‌ و دو هزار نفر از افرايم‌ كشته‌ شدند.
7 و يَفْتاح‌ بر اسرائيل‌ شش‌ سال‌ داوري‌ نمود. پس‌ يَفْتاح‌ جِلْعادي‌ وفات‌ يافته‌، در يكي‌ از شهرهاي‌ جِلْعاد دفن‌ شد.
ساير داوران‌
8 و بعد از او اِبْصانِ بيت‌لحمي‌ بر اسرائيل‌ داوري‌ نمود. 9 و او را سي‌ پسر بود و سي‌ دختر كه‌ بيرون‌ فرستاده‌ بود و از بيرون‌ سي‌ دختر براي‌ پسران‌ خود آورد؛ و هفت‌ سال‌ بر اسرائيل‌ داوري‌ نمود. 10 و اِبْصان‌ مُرد و در بيت‌لحم‌ دفن‌ شد. 11 و بعد از او اَيَّلُون‌ زبولوني‌ بر اسرائيل‌ داوري‌ نمود و داوري‌ او بر اسرائيل‌ ده‌ سال‌ بود. 12 و اَيَّلُون‌ زبولوني‌ مُرد و در اَيَّلُون‌ در زمين‌ زبولون‌ دفن‌ شد.
13 و بعد از او عَبْدون‌ بن‌هِلّيل‌ فِرْعَتُوني‌ بر اسرائيل‌ داوري‌ نمود. 14 و او را چهل‌ پسر و سي‌ نواده‌ بود، كه‌ بر هفتاد كره‌ الاغ‌ سوار مي‌شدند و هشت‌ سال‌ بر اسرائيل‌ داوري‌ نمود. 15 و عَبْدون‌ بن‌ هِلِّيل‌ فِرْعَتُوني‌ مُرد و در فِرْعَتُون‌ در زمين‌ افرايم‌ در كوهستان‌ عَماليقيان‌ دفن‌ شد.
ترجمه تفسیری

يفتاح‌ و افرايمي‌ها
قبيله‌ افرايم‌ سپاه‌ خود را در صافون‌ جمع‌كرد و براي‌ يفتاح‌ اين‌ پيغام‌ را فرستاد: «چرا از ما نخواستي‌ تا آمده‌، تو را در جنگ‌ با عمونيها كمك‌ كنيم‌؟ اكنون‌ مي‌آييم‌ تا تو و خانه‌ات‌ را بسوزانيم‌!»
2 يفتاح‌ پاسخ‌ داد: «من‌ براي‌ شما پيغام‌ فرستادم‌ كه‌ بياييد، ولي‌ نيامديد. موقعي‌ كه‌ در تنگي‌ بوديم‌ شما ما را ياري‌ نكرديد. 3 پس‌ من‌ جان‌ خود را به‌ خطر انداخته‌، بدون‌ شما به‌ جنگ‌ رفتم‌ و خداوند مرا امداد نمود تا بر دشمن‌ پيروز شوم‌. حال‌ دليلي‌ ندارد كه‌ شما با من‌ بجنگيد.»
4 يفتاح‌ از اين‌ سخن‌ افرايمي‌ها كه‌ گفته‌ بودند، مردان‌ جلعاد به‌ افرايم‌ و منسي‌ خيانت‌ كرده‌اند خشمناك‌ شده‌، سپاه‌ خود را بسيج‌ نمود و به‌ افرايم‌ حمله‌ برده‌، آنها را شكست‌ داد. 5 مردان‌ جلعاد تمام‌ گذرگاه‌هاي‌ رود اردن‌ را گرفتند تا از فرار افرايميها جلوگيري‌ كنند. هر وقت‌ يكي‌ از فراريان‌ افرايم‌ مي‌خواست‌ از رود اردن‌ عبور كند، مردان‌ جلعاد راه‌ را بر او مي‌بستند و از او مي‌پرسيدند: «آيا تو از قبيله‌افرايم‌ هستي‌؟» اگر مي‌گفت‌: «نه‌!» 6 آنوقت‌ از او مي‌خواستند بگويد: «شبولت‌.» ولي‌ او مي‌گفت‌: «سبولت‌.» و از اين‌ راه‌ مي‌فهميدند كه‌ او افرايمي‌ است‌، زيرا افرايمي‌ها، «ش‌» را «س‌» تلفظ‌ مي‌كردند. پس‌ او را مي‌گرفتند و مي‌كشتند. به‌ اين‌ ترتيب‌ چهل‌ و دوهزار نفر افرايمي‌ به‌ دست‌ مردم‌ جلعاد كشته‌ شدند.
7 يفتاح‌ مدت‌ شش‌ سال‌ رهبري‌ اسرائيل‌ را بعهده‌ داشت‌. وقتي‌ مرد او را در يكي‌ از شهرهاي‌ جلعاد دفن‌ كردند.

ابصان‌، ايلون‌ و عبدون‌
8 رهبر بعدي‌، «ابصان‌» بيت‌لحمي‌ بود. 9و10 او سي‌ پسر و سي‌ دختر داشت‌. وي‌ دختران‌ خود را به‌ عقد مرداني‌ درآورد كه‌ خارج‌ از قبيله‌ او بودند و سي‌ دختر بيگانه‌ هم‌ براي‌ پسرانش‌ به‌ زني‌ گرفت‌. او هفت‌ سال‌ رهبر اسرائيل‌ بود و بعد از مرگش‌ او را در بيت‌لحم‌ دفن‌ كردند.
11و12 پس‌ از ابصان‌، «ايلون‌» زبولوني‌ مدت‌ ده‌ سال‌ رهبري‌ اسرائيل‌ را بعهده‌ گرفت‌. وقتي‌ مرد او را در ايلون‌ واقع‌ در زبولون‌ به‌ خاك‌ سپردند.
13 پس‌ از او، «عبدون‌» پسر هيلل‌ فرعتوني‌ رهبر اسرائيل‌ شد. 14 او چهل‌ پسر و سي‌ نوه‌ داشت‌ كه‌ بر هفتاد الاغ‌ سوار مي‌شدند. عبدون‌ مدت‌ هشت‌ سال‌ رهبر اسرائيل‌ بود. 15 پس‌ از مرگش‌ در فرعتون‌ واقع‌ در افرايم‌ در كوهستان‌ عماليقي‌ها به‌ خاك‌ سپرده‌ شد.

راهنما

باب‌هاي‌ 10 ، 11 ، 12 . تولع‌، يائير، يفتاح‌، ابصان‌، ايلون‌، عبدون‌
از تولع‌ و يائير، بعنوان‌ داور نام‌ برده‌ شده‌ است‌.
يفتاح‌ اهل‌ مصفه‌ جلعاد (سرزمين‌ ايوب‌ و ايليا)، در شرق‌ منسي‌ بود. عمونيان‌ كه‌ بدست‌ ايهود، يكي‌ از داوران‌ پيشين‌ شكست‌ خورده‌ بودند، دوباره‌ قدرت‌ يافته‌ و اسرائيل‌ را تاراج‌ مي‌كردند. خدا به‌ يفتاح‌ پيروزي‌ بزرگ‌ بر عمونيان‌ داد و اسرائيل‌ را رهايي‌ بخشيد. مطلب‌ تأثرانگيز در سرگذشت‌ يفتاح‌، قرباني‌ كردن‌ دخترش‌ است‌.
ابصان‌، ايلون‌ و عبدون‌ بعنوان‌ داور ذكر شده اند...
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “کتاب و فرهنگ مطالعه”