ساعت 8 کلاس داشتم صبح زود بیدار شدم که برم دانشگاه ...
چون عجله داشتم حواسم نبود جای 5000 تومنی یه پونصدی از کشوم برداشتمو زدم بیرون ...
سوار تاکسی که شدم دیدم اووووف یکی از دخترای آس و خوشتیپ کلاس جلو نشسته ...
یه کم که گذشت گفتم بزار کرایه شو حساب کنم نمک گیر شه بلکه یه فرجی شد !! [عکس: 22.gif]
با صدایی که دو رگه شده بود پونصدی رو دادم به راننده و گفتم :
کرایه ی خانم رو هم حساب کنید لوطفن!! اقا دختره برگشت عقب تا منو دید کلی سلام و احوالپرسی و تعارف کرد كه اجازه بدین خودم حساب میکنم و این حرفا ...
منم که عمرا این موقعیتو از دست نمیدادمو کوتاه نمی اومدم ..میگفتم خدا به سر شاهده كه اگه بزارم ! اصن نمیشه ! تمام این مدتم دستم دراز بود جلوی رارنده ... [عکس: 22.gif]
ولی نمیدونم چرا رانندهه نیشش یكسره باز بود!! ولی گذاش تا خودمو و گلومو پاره وجر جر کنم
بعدش كه چن دیقه گذشت با همون پوسخند گفت: خب اقا پسر.. نگفتی چطور ی با این پونصدی میخوای هم كرایه خودتو هم کرایه ی بقیه رو تو حساب میکنی ؟!
انگار اب یخ ریخته باشن روم ... انگار فلج شدم . آخه پول دیگه ای نداشتم ...))
الکی سَرمو کردم تو کیفمو الكی دنبال پول دیگه گشتن ..كلا تابلوُ بود دارم وقت كُشی میكنم
بعد دیدم دختره کرایه ی جفتمونو حساب کرد ... ولی از خنده داشت میترکید ...
منم عصبی ; داشت گریه ام می گرفت که برام اِس داد و گفت :
پیش میاد عزیزم ناراحت نباش ! موافقی ناهارو با هم بخوریم ...
حالا من بیچاره شارژ هم نداشتم جواب بدم ...
خلاصه عین اُسگل ها اونقد بهش زل زدم تا نگام کنه و گفتم : باشه ...
الانی یه دوماه میشه باهم دوستیم!!
یه بار که گوشیشو یواشكی نگاه کردم دیدم اسمِ منو "مستضعف" سیو
خاطره ی زیبای یک دانشجو
مدیر انجمن: شوراي نظارت

-
- پست: 155
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲, ۹:۴۱ ب.ظ
- محل اقامت: تبریز
- سپاسهای ارسالی: 221 بار
- سپاسهای دریافتی: 247 بار

-
- پست: 24
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۶, ۹:۴۵ ق.ظ
- سپاسهای دریافتی: 3 بار
- تماس:
Re: خاطره ی زیبای یک دانشجو
حسنعلی ابراهیمی سعید نوشته شده:ساعت 8 کلاس داشتم صبح زود بیدار شدم که برم دانشگاه ...
چون عجله داشتم حواسم نبود جای 5000 تومنی یه پونصدی از کشوم برداشتمو زدم بیرون ...
سوار تاکسی که شدم دیدم اووووف یکی از دخترای آس و خوشتیپ کلاس جلو نشسته ...
یه کم که گذشت گفتم بزار کرایه شو حساب کنم نمک گیر شه بلکه یه فرجی شد !! [عکس: 22.gif]
با صدایی که دو رگه شده بود پونصدی رو دادم به راننده و گفتم :
کرایه ی خانم رو هم حساب کنید لوطفن!! اقا دختره برگشت عقب تا منو دید کلی سلام و احوالپرسی و تعارف کرد كه اجازه بدین خودم حساب میکنم و این حرفا ...
منم که عمرا این موقعیتو از دست نمیدادمو کوتاه نمی اومدم ..میگفتم خدا به سر شاهده كه اگه بزارم ! اصن نمیشه ! تمام این مدتم دستم دراز بود جلوی رارنده ... [عکس: 22.gif]
ولی نمیدونم چرا رانندهه نیشش یكسره باز بود!! ولی گذاش تا خودمو و گلومو پاره وجر جر کنم
بعدش كه چن دیقه گذشت با همون پوسخند گفت: خب اقا پسر.. نگفتی چطور ی با این پونصدی میخوای هم كرایه خودتو هم کرایه ی بقیه رو تو حساب میکنی ؟!
انگار اب یخ ریخته باشن روم ... انگار فلج شدم . آخه پول دیگه ای نداشتم ...))
الکی سَرمو کردم تو کیفمو الكی دنبال پول دیگه گشتن ..كلا تابلوُ بود دارم وقت كُشی میكنم
بعد دیدم دختره کرایه ی جفتمونو حساب کرد ... ولی از خنده داشت میترکید ...
منم عصبی ; داشت گریه ام می گرفت که برام اِس داد و گفت :
پیش میاد عزیزم ناراحت نباش ! موافقی ناهارو با هم بخوریم ...
حالا من بیچاره شارژ هم نداشتم جواب بدم ...
خلاصه عین اُسگل ها اونقد بهش زل زدم تا نگام کنه و گفتم : باشه ...
الانی یه دوماه میشه باهم دوستیم!! یه بار که گوشیشو یواشكی نگاه کردم دیدم اسمِ منو "مستضعف" سیو


