مکانها و بناهای تاریخی

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

مکانها و بناهای تاریخی

پست توسط ganjineh »

در این تاپیک مطالبی در باره مکانها و بناهای تاریخی ایرانی و خارجی ارایه می شود.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

دارالفنون يكي از كهن‌ترين بنيادهاي آموزشي نوين ايران است كه به كوشش ميرزا تقي‌خان امير نظام فراهاني، اميركبير، وزير نامدار ناصرالدين شاه قاجار بنيان‌گذاري شد. اين بنياد در سال 1268 قمري/1231 خورشيدي/1851 ميلادي، سيزده روز پيش از كشته شدن آن مرد بزرگ با هفت نفر آموزگار اتريشي و چند مترجم، كه از ميان دانش‌آموخته‌هاي فرستاده شده به فرانسه برگزيده شده بودند، بازگشايي شد. دانش‌آموخته‌هاي دارالفنون، در دگرگون كردن چهره‌ي بازمانده از تمدن ايران، گسترش دانش در ايران و هم‌چنين در انقلاب مشروطه، نقش چشم‌گيري داشتند.

جنگ‌هاي بيدار كننده

در دوران قاجار جنگ‌هاي ايران و روس رخ داد كه با شكست ايرانيان و از دست رفتن بخش‌هاي زيادي از ايران همراه بود. البته آن شكست‌ دردناك باعث شد كه دولت‌مردان دلسوز و فرهيختگان جامعه‌ي آن روز به علت شكست ايرانيان آگاه شوند كه همانا بي‌خبري از دانش و فن آن روزگار بود. از اين رو، عباس ميرزا، نايب السلطنه، در سال 1266 قمري چند نفر و چهار سال پس از آن، 5 نفر ديگر را براي فراگيري دانش به اروپا فرستاد. در همين سال‌ها كارهاي مهم ديگري انجام شد كه زمينه‌ي گسترش آموزش نوين را در ايران فراهم كرد. از جمله، نخستين چاپخانه‌ي سربي در 1227 قمري در تبريز به كار افتاد؛ نخستين روزنامه را ميرزا صالح، از دانشجويان فرستاده شده به انگليس، به نام كاغذ اخبار در 1253 قمري منتشر كرد و نخستين مدرسه به شيوه‌ي امروزي با همت ميرزا حسن‌خان رشديه در 1254 قمري در اروميه و در سال پس از آن، در تبريز كار خود را آغاز كرد.

بنيان‌گذاري دارالفنون

بنيان گذاري دارالفنون مهم‌ترين كار آموزشي در آن دوران بود كه با كوشش ميرزا تقي‌خان امير نظام فراهاني، اميركبير، وزير نامدار ناصرالدين شاه قاجار انجام شد. ميرزا تقي‌خان در سال 1244 قمري، هنگامي كه تنها 22 سال داشت، همراه گروهي به سرپرستي خسروميرزا براي پوزش‌خواهي از كشته‌شدن گريبايدوف، كاردار روسيه در ايران، به روسيه سفر كرده بود و در آن‌جا مدرسه‌هاي نوين، كارخانه‌ها و بنيادهاي علمي و فني روسيه را ديده بود. همچنين، در سال 1259 قمري سرپرست گروه ايراني در نشست ارزنه‌الروم در خاك عثماني بود و در سه سالي كه در آن‌جا بود نيز با مدرسه‌هاي نوين عثماني آشنا شد و حتي از فرصت بهره‌ گرفت و جان‌داوود‌خان، مترجم نخست دولت ايران، خواست چند كتاب شناخته‌شده‌ي تاريخي، جغرافيايي و سياسي را كه خود برگزيده بود، به زبان فارسي برگرداند. اين كتاب‌ها نيز بر آگاهي امير از بنيادهاي علمي غربي افزود.

پس از اين كه ميرزا‌تقي‌خان به صدراعظمي ايران برگزيده شد و اميركبير نام گرفت، به جاي آن‌كه به گسترش شهر و برآوردن برج و بارو و برافراشتن كاخ و كوشك بپردازد، در بنيان‌گذاري دارالفنون كوشيد. ساختمان بنياد آموزشي دارالفنون با معماري ميرزا رضا مهندس باشي در بخشي از ارگ سلطنتي و زمين‌هاي پيرامون آن پي‌ريزي و كار ساختن آن از 1266 قمري آغاز شد. كار ساخت و ساز بخش شرقي در 1267 قمري به پايان رسيد و در همين سال بود كه جان داوود، مترجم اول دولت، براي به خدمت گرفتن آموزگار به دربار امپراتور اتريش فرستاده شد.

كار ساخت و ساز دارالفنون در سال 1232 خورشيدي به پايان رسيد. بر چهار سوي آن 50 اتاق هم‌اندازه، هر يك با چهار متر درازا و چهار متر پهنا، ساخته و بخش‌هايي از ديوار آن‌ها را با گچ‌بري و نقش‌هاي زيبا آراسته بودند. جلوي اتاق‌ها ايوان بود و در ميان حياط نيز حوضي ساخته و پيرامون آن درختان و سبزه كاشته بودند. آب قناتي بسيار گوارا، كه با آب شاهي شناخته مي‌شد، از لوله‌اي زيرزميني به فواره‌ي حوض جريان داشت و شاگردان براي نوشيدن از آن بهره مي‌گرفتند. اين بنا در سال 1266 خورشيدي به كوشش نيرالملك، وزير علوم، اندكي گسترش يافت و چند اتاق و تالار بزرگ در آن ساخته شد.

آغاز به كار دارالفنون

استادان اتريشي زماني به تهران رسيدند كه اميركبير از كار بر كنار شده بود و ميرزا آقاخان نوري به‌سردي و نامهرباني آنان را پذيرفت. دكتر پلاك، از جمله‌ي آن استادان، سرگذشت پذيرايي سرد ايرانيان را اين گونه نوشته است: " ما در 24 نوامبر 1851 به تهران وارد شديم. پذيرايي سردي از ما نمودند. كسي به پيش‌واز ما نيامد و اندكي پس از آن آگاه شديم كه در اين ميانه اوضاع دگرگون شده است و چند روز پيش از ورود ما، در پي كارشكني‌هاي درباريان و به ويژه‌ي دسيسه‌هاي مادر شاه، كه از دشمنان سر سخت اميرنظام بود، ميرزا تقي‌خان از كار بر كنار شده بود. ... اما همين‌كه امير از ورود ما آگاه شد، به ميرزا داوودخان گفته بود اين نمساوي‌هاي بيچاره را من به ايران آورده‌ام. اگر سر كار بودم، اسباب آرامش آن‌ها را فراهم مي‌كردم، اما اكنون نگرانم به آنان خوش نگذرد. سعي كن كارشان رو به راه شود."

سرهنگ شيل(1871-1803)، كه از سال 1228 تا 1232 خورشيدي وزير مختار انگليس در ايران بود، اعتمادالدوله را برانگيخت تا استادان اتريشي را به بهانه‌اي بازگرداند و به‌جاي آنان استادان انگليسي بخواهد. هر چند ميرزا آقاخان نوري با اين كار موافق بود، اما ناصرالدين‌شاه زير بار نرفت و جان‌داوودخان را كه زمينه‌ي آمدن آن استادان را به ايران فراهم كرده بود، به حمايل سرخ سرتيپي مفتخر كرد. از آن‌جا كه جان‌داوودخان از كارمندان وزارت امور خارجه بود و قرارداد استخدام استادان اتريشي را از سوي وزارت خارجه تنظيم كرده بود، مديريت و زمينه‌سازي براي آغاز به كار دارالفنون به وزارت خارجه سپرده شد. از اين رو، محمدعلي‌خان شيرازي، وزير خارجه، با راهنمايي چند نفر از دولت‌مردان نزديك 100 نفر از فرزندان بزرگان قاجار، ثروتمندان و وابستگان دولتي را به عنوان نخستين شاگردان دارالفنون نام‌نويسي كرد.

سرانجام دارالفنون روز يك‌شنبه پنجم ربيع‌الاول 1268 قمري(1231 خورشيدي)، سيزده روز پس از كشته شدن بنيان‌گذار آن، كار آموزشي خود را آغاز كرد. در آن روز ناصرالدين‌شاه پيش از رفتن به شكار به مدرسه آمد و جشن با شكوهي در حضور شاه و درباريان و استادان خارجي و ايراني برگزار شد. نخستين درسي كه آموزش آن در همان روز آغاز شد، مشق پياده نظام بود و سپس آموزش رشته‌هاي ديگر نيز آغاز شد. در همان آغاز كار، نزديك 50 نفر ديگر نيز به شمار دانش‌جويان دارالفنون افزوده شد و به اين ترتيب شمار آنان، كه بيش‌ترشان بين 14 تا 16 سال بودند، در سال نخست به نزديك 150 نفر رسيد.

توجه داشته باشيد كه دارالفنون از آغاز به اين نام خوانده نمي‌شد. در نامه‌هاي خصوصي و رسمي اميركبير از آن با نام مدرسه، مدرسه‌ي جديد، مدرسه‌ي نظاميه و مكتب‌خانه‌ي پادشاهي ياد شده است و نام مكتب‌خانه‌ي پادشاهي يا شاهي بيش‌تر به كار مي‌رفته و در متن قرارداد ايران با استادان اتريشي نيز همين نام به كار رفته است. در روزنامه‌ي وقايع اتفاقيه سال 1267 قمري، نام‌هاي تعليم‌خانه و معلم‌خانه نيز آمده است. نام دارالفنون پس از آغاز به كار آن بنياد آموزشي بر سر زبان‌ها افتاد و به نظر مي‌رسد نخستين‌بار محمد‌علي‌خان، وزير امور خارجه، در نامه‌ي كه به برخي دولت‌مردان براي گزينش شاگردان دارالفنون نوشت، آن را به كار برده باشد. در روزنامه‌ي وقايع التفاقيه نيز نخستين‌بار در شماره‌ي سوم صفر 1268 به كار رفته است.

استادان دارالفنون

در سال 1266 قمري، اميركبير جان‌داوود‌خان را به اتريش فرستاد تا چند استاد برجسته و توانا را به كار در دارالفنون فراخواند. اميركبير از جان‌داوود‌خان خواست 6 استاد توانمند در كارهاي نظامي و زمينه‌هاي وابسته، براي شش سال استخدام كند كه حقوق ساليانه‌ي همه‌ي آنان بيش از 4400 تومان نباشد و البته هزينه‌ي رفت و برگشت آن‌ها را نيز دولت ايران بدهد. پس از مدتي سفارش كرد يك استاد كه بتواند فيزيك و شيمي درس بدهد و داروسازي را به شاگردان بياموزد و دو معدن‌چي، كه در كار معدن توانمند باشند، نيز به خدمت بگيرد كه حقوق سالينه‌ي آن 9 نفر روي‌هم از 5 هزار تومان نگذرد.

در آن زمان فرانسوا ژوزف(1916-1830) امپراتور اتريش و مجارستان بود و جان‌داوودخان را به گرمي پذيرفت و او توانست هفت استاد اتريشي را به خدمت دولت ايران بگيرد. با هر يك از استادان جداگانه قرارداد بسته شد كه ماده‌ي سوم و چهارم آن شايان توجه است. بر اساس ماده‌ي سوم استادان اتريشي هر گونه شكايت خود را بايد بدون واسطه‌ي ديگري به آگاهي دولت ايران برسانند و بر اساس ماده‌ي چهارم، آنان بايد به آداب و رسوم و قانون‌هاي ايران احترام بگذارند و خلاف آن انجام ندهند.

آن هفت استاد كه به ايران آمدند، عبارت بودند از:

• دكتر ادوارد ژاكوب پولاك (Polak). در سال 1818 ميلادي در بوهم به دنيا آمد. او نخستين پزشك و جراح پزشكي نوين است كه به خدمت دولت ايران درآمد و استاد پزشكي دارالفنون بود.

• كاپيتان زاتي (Zattie). مهندس نظام و استاد هندسه بود، اما چون كم به مدرسه مي‌آمد، ميرزا ملكم‌خان به جاي او هندسه آموزش مي‌داد. زاتي در سال 1269 قمري در پي شيوع وبا در ايران، جان باخت و او را در كليساي ارمني‌ها در محله‌ي دروازه به خاك سپردند. عبدالرسول‌خان، يكي از بهترين دانش‌آموخته‌هاي دارالفنون، مترجم او بود.

• كرشيش (Kreziz). به عنوان استاد توپخانه به دارالفنون آمد، اما چون تاريخ، جغرافيا و حساب و هندسه مي‌دانست، اين رشته‌ها را نيز آموزش مي‌داد. او به كمك دانش‌جويان خود كتاب‌هاي زيادي نوشت يا ترجمه كرد.

• چارنوتا (Carnotta). استاد معدن‌شناسي بود و در پي همه‌گيري وبا در سال 1269 قمري جان باخت. نخست ميرزا رضا كاشاني، كه در زمان محمدشاه به اروپا رفته بود، و سپس ميرزا آقاي تبريزي مترجم او بودند. او پيرامون معدن‌هاي البرز برسي‌هايي انجام داد و به مازندران نيز سفر كرد. به سال 1270 قمري در تهران درگذشت.

• فوكاتي (Focatti). شيمي و داروسازي را آموزش مي‌داد. ميرزا كاظم محلاتي، مشهور به محمد كاظم‌خان شيمي، برجسته‌ترين دانش‌آموخته‌ي او بود كه پايه‌گذار شيمي نوين در ايران است. ميرزا رضاي كاشي مترجم او بود.

• نميرو (Nemiro). استاد سواره نظام و روش‌هاي نظامي بود و همانند كرشيش پس از پايان قرارداد خود زماني در ايران ماند. اندره خياط اتريشي، كه پيش از او به ايران آمده بود، مترجم او بود. در كار جراحي با دكتر پولاك همكاري داشت و بيماران را با اتر بي‌هوش مي‌كرد.

• كاپيتان گومنز (Gumones). استاد پياده نظام و روش‌هاي نظامي و مشاور اميركبير در اصلاح نظام بود. او براي دو سال به ايران آمده بود، اما چند ماهي پيش از پايان آن در آغاز 1269 قمري، استعفا داد و از ايران رفت.

اميركبير باهوشمندي و دورانديشي به جاي انگليس و روسيه از اتريش آموزگار برگزيد. دكتر پولاك، كه كتابي درباره‌ي سفرش به ايران نوشته، اين دورانديشي امير را اين گونه بيان كرده است:" نظر امير آن بود كه معلمان خارجي بايد از مداخله در كارهاي سياسي مملكت پرهيز كنند و تنها به كار تدريس بپردازند. به همين ملاحظه از استخدام معلم روسي و انگليسي و فرانسوي پرهيز كرد.". با اين همه، امير براي كامل شدن شمار استادان و تنظيم برنامه‌ي درسي دارالفنون از بيگانگاني كه در خدمت دولت ايران بودند، مترجم‌هاي دولتي و نيز ايرانياني كه در بيرون از ايران آموزش ديده بودند، براي استادي يا مترجمي استادان خارجي بهره گرفت.

ديگر استادان دوره‌ي نخست، كه به خدمت دارالفنون گرفته شدند، عبارتند از:

• بوهلر فرانسوي(Bohler). دانش‌اموخته‌ي مدرسه‌ي عالي پلي‌تكنيك فرانسه بود كه در سال 1269 قمري به ايران آمد و پس از مرگ زاتي به آموزش رياضيات و نقشه‌كشي پرداخت. در اصول رياضي و فن اردوكشي چند كتاب نوشت كه عبدالرسول‌خان و جعفرقلي‌خان آن‌ها را ترجمه و چاپ كردند. محمد حسن خان قاجار مترجم او بود. در جنگ هرات به ايرانيان كمك زيادي كرد و از اين رو انگليسي‌ها كوشيدند او را از ايران برانند.

• دكتر شليمر هلندي. از سوي اميركبير به گيلان فرستاده شده بود و سپس استاد دارالفنون شد. او در كنار چند كتاب پزشكي يك فرهنگ فرانسه به فارسي نيز نوشت. كتاب‌هاي جلاءالعيون در چشم‌پزشكي، زينته‌الابدان در بيماري‌هاي پوست، سر الحكمه در كالبدشناسي و شفائيه در فن پزشكي از آثار اوست.

• متراتسو ايتاليايي. استاد پياده ‌نظام و آرايش لشكر بود. حاجي‌شيخ محسن، مشيرالدوله، مترجم او بود. دو كتاب در فن نظام نوشت.

• ريشارخان فرانسوي. استاد زبان فرانسه بود و فن عكاسي را در زمان محمدشاه به ايران آورد. از مترجمان دولت بود و به دين اسلام گرويد و به نام محمدرضاخان شناخته شد. چند كتاب در دستور زبان فرانسه نوشت. ميرزا عبدالوهاب يزدي مترجم او بود.

كاژرپلو ايتاليايي. استاد نقاشي بود.

• ميرزا ملك‌خان. در فرانسه علوم طبيعي آموخته بود و از سوي اميركبير به مترجمي دولت برگزيده شد. هندسه و گاهي جغرافيا آموزش مي‌داد.

• ميرزا سيد علي. نزد دكتر پلاك و دكتر كلوكه، پزشك دربار، پزشكي نوين آموخت و شرح نفيسي، نوشته‌ي ابن‌نفيس، و چكيده‌ي قانون را نيز آموزش مي‌داد.

• ميرزا احمد طبيب كاشاني. او نيز پزشكي سنتي را آموزش مي‌داد.

• شيخ محمد صالح اصفهاني. استاد زبان فارسي و عربي و پيش‌نماز دارالفنون بود.

پس از مرگ اميركبير، مخالفان او با هر آن‌چه او ساخته و پرداخته بود مخالفت مي‌كردند و اگر توجه ناصرالدين شاه و علي‌قلي ميرزا، اعتضاد السلطنه، كه وزير علوم بود، كار ساز نمي‌شد، از دارالفنون اثري نمي‌ماند. با اين همه، اندك‌اندك استاداني به دارالفنون راه يافتند كه شايسته‌ي آن جايگاه نبودند، چنان‌كه ريشارخان فرانسوي در نامه‌اي كه در 28 ژانويه‌ي 1853 ميلادي به يكي از دوستانش نوشته است، مي‌گويد: " ... پسر مادام ژاكب، بي آن‌كه بررسي كنند چيزي مي‌داند يا نه، به‌تازگي استاد رياضيات شده و يك ارمني ديگر كه دو سالي بيش‌تر نزد كشيش‌ها در اسلامبول درس نخوانده است، استاد جغرافيا و زبان فرانسه شده است. اگر امير زنده بود هرگز به اين اوضاع اسفناك راضي نمي شد و اين كارهاي نادرست را هيچ نمي‌گذاشت انجام شود."

در سال 1273 قمري چند استاد فرانسوي به خدمت دارالفنون گرفته شدند: مسيو بنزك، مسيو پتي(استاد پياده نظام)، مسيو نيكولا(معلم توپ‌خانه)، مسيو يش(استاد زبان فرانسه) و دكتر تالوزان(استاد پزشكي). از ميان اين استادان، دكتر تالوزان براي هميشه در ايران ماند و پزشك ويژه‌ي ناصرالدين شاه شد. او در سفرهاي ناصرالدين‌شاه به اروپا از همراهان شاه بود و چون در سفر سوم مي‌خواست چندي در پاريس بماند، دكتر فوريه را به جاي خود به شاه معرفي كرد. دكتر فوريه سه سال در ايران ماند و در بازگشت با اروپا كتابي با نام "سه سال در دربار ايران" نوشت و منتشر كرد. تولوزان نيز در سال 1276 خورشيدي(1897 ميلادي) در تهران درگذشت و در اكبرآباد دولاب به خاك سپرده شد. زبده‌الحكمه، بدايع الحكمه، رساله‌اي در طب، رساله‌اي درباره‌ي طرز جلوگيري از بيماري طاعون و چند نوشته‌ي ديگر، از آثار اوست.

برخي از استاداني كه در سال 1288 قمري در دارالفنون به كار آموزش مي‌پرداختند، اينان بودند: ميرزا رضا دكتر، استاد پزشكي فرنگي، ميرزا عبدالوهاب حكيم‌باشي، استاد پزشكي ايراني، ملا اسدالله، استاد زبان فارسي، ميرزاعبدالغفار نجم الملك، استاد رياضي، ميرزا كاظم(شيمي)، استاد فيزيك و شيمي، ميرزا علي‌اكبر كاشاني، استاد نقاشي، ملا محمدحسين، استاد زبان فارسي و عربي و پيش‌نماز، مسيو ريشارد(با نام ميرزا رضاخان)، استاد زبان فرانسه، مادروسخان، استاد زبان روسي، مسيو تلبر، استاد زبان انگليسي، مسيو ويليه، استاد راه‌سازي و قلعه‌سازي، مسيو اندره‌ني، استاد پياده‌نظام .

سازمان اداري و آموزشي

دارالفنون تا زمان آغاز به كار وزارت علوم، زير نظر وزير امورخارجه، ميرزا محمد علي‌خان، اداره مي‌شد. عزيزخان سردار كل نخستين مدير دارالفنون بود و اين جايگاه پس از او به محمدخان اميرتومان رسيد. رياست اين بنياد آموزشي، كه مي‌توان آن را نخستين دانشگاه نوين ايران دانست، در سال 1237 خورشيدي به علي‌قلي ميرزا، اعتضاد السلطنه، واگذار شد كه در سال 1240 خورشيدي، نخستين وزير علوم ايران شد. پس از دوران كوتاه مديريت عزيزخان، رضا قلي‌خان هدايت(1288-1215 قمري) تا 1279 قمري زير نظر وزير علوم به اداره‌ي دارالفنون پرداخت و كارهاي مهمي براي پيشرفت آن انجام داد. او در لغت، فلسفه، حكمت، عرفان، شعر و ادب فارسي و تازي و تاريخ‌نگاري چيره بود و كتاب‌هاي زيادي از او بر جاي مانده است. سفرنامه‌ي خوارزم، انجمن‌آراي ناصري و بحرالحقايق از جمله‌ي آن‌هاست. پس از وي نيز دو پسرش، علي‌قلي‌خان، مخبرالدوله، و جعفرقلي‌خان، نيرالملك، به اداره‌ي دارالفنون پرداختند.

از آن‌جا كه دارالفنون همواره يكي از سازمان‌هاي زير فرمان دربار به شمار مي‌آمد و مديران و استادان آن به پيشنهاد صدراعظم و فرمان ناصرالدين شاه برگزيده مي‌شدند، بودجه‌ي آن نيز از خزانه‌ي سلطنتي پرداخت مي‌شد و در سال آغاز به كار آن( 1268 قمري) 7750 تومان(در آن زمان يك ليره‌ي انگليس دو تومان بود) و در سال 1307 قمري سي‌هزار تومان بود(در آن زمان يك ليره سه تومان ارزش داشت). چون گاهي خزانه‌ي سلطنتي به شدن كاهش مي‌يافت و اعتبار مالي نيز كفايت نمي‌كرد و گاهي پرداخت هزينه‌‌هاي مدرسه به دشواري انجام مي‌شد، اعتضاد السلطنه، وزير علوم، بر آن شد كه درآمد ثابت و پابرجايي براي هزينه‌ي مدرسه بيابد. از اين رو از شاه خواست ماليات ملاير را به دارالفنون اختصاص دهد. اين درخواست پذيرفته شد و اين كار به شكوفايي بيش از پيش دارالفنون انجاميد.

اعتضادالسلطنه كارهاي مهم ديگري نيز در راستاي شكوفايي بيش از پيش دارالفنون انجام داد. او پيوسته از دارالفنون بازديد مي‌كرد و حتي براي آن‌كه هيچ‌گاه از رسيدگي به كار دارالفنون باز نماند چندان كه مي‌توانست از سفركردن پرهيز مي‌كرد. افزايش روزهاي كارآموزشي و نظم بخشيدن به برنامه‌ي روزهاي تعطيل، از ديگر كارهاي مهم او بود. تا سال 1240 خورشيدي روزهاي عيد ملي و مذهبي، روزهاي سوگواري، روزهاي دوشنبه و جمعه‌ي هر هفته و روزهاي ماه رمضان تعطيل بود و طي سال بيش از 180 روز مدرسه باز نبود. اعتضاد السلطنه تعطيلي روزهاي دوشنبه و تعطيلات ديگر را محدود كرد. از اين رو، روزهاي كاري دارالفنون پس از كسر روزهاي تعطيلات تابستاني و روزهاي جشن نوروز، به يش از 200 روز افزايش يافت.

كارمندان اصلي دارالفنون، جدا از مديران و استادان، عبارت بودند از: سرهنگ آجودان، سرهنگ تحويل‌دار، ناظر، كتاب‌دار، مستوفي، حسابدار، رئيس الكتاب(احكام‌نويس)،خياط ويژه، صحاف، نجارباشي و چند قراول. از سال 1272 قمري نيز كارمندي به نام روزنامه‌نگار افزوده شد كه همه‌ي روي‌د‌ادهاي مهم روزانه‌ي مدرسه را در دفتري مي‌نوشتند و نگهداري مي‌كردند. در آن دفترها، كه برخي آن‌ها در كتاب‌خانه‌ي ملي نگهداري مي‌شود، حضور و غياب معلمان، درس‌هايي كه مي‌دادند، غيبت شاگردان، جريمه‌ها، درگيري‌ها، بازديد‌هاي سرشناسان و هر چه كه به نظر مديران و گردانندگان مدرسه مهم به نظر مي‌رسيد نوشته مي‌شد. هم‌چنين، با فرمان ناصرالدين شاه در هر سال چند بار گزارش‌هايي از چگونگي پيشرفت دانشجويان تنظيم مي‌شد و در روزنامه‌ي وقايع‌التفاقيه به چاپ مي‌رسيد.

در گوشه‌ي شمال شرقي مدرسه تالار بزرگي براي نمايش ساخته بودند كه موسيو لمر، استاد موسيقي و ميرزا علي‌اكبرخان نقاش‌باشي، مزين الدوله، نمايش‌هايي در آن اجرا كردند. همين مزين‌الدوله درس‌هاي نظري موسيقي را كه لومر به زبان فرانسوي نوشته بود به زبان فارسي برگرداند و نخستين كتاب موسيقي نظري(تئوري موسيقي) را به روش پرسش و پاسخ به دو زبان فرانسه و فارسي تنظيم و در سال 1301 قمري در چاپ‌خانه‌ي دارالفنون به جاپ رساند. هم‌چنين دارالفنون عكاسخانه‌ي خوبي نيز داشت و در دفتر رويدادهاي روزانه‌ي مدرسه به سال 1306قمري نوشته شده است كه از مظفرالدين ميرزا در همان عكاس‌خانه عكس گرفته شده است.

دارالفنون چاپ‌خانه نيز داشت و محمد حسن‌خان اعتمادالسلطنه پسر حاجي علي‌خان فراش‌باشي، مامور قتل اميركبير تا زنده بود بر اين چاپ‌خانه نظارت داشت و بي‌اجازه‌ي او هيچ جزوه يا كتابي چاپ نمي‌شد. در همين زمان مسوول چاپ‌خانه‌ي دارالفنون را كه بدون اجازه‌ي او جزوه‌اي به زبان ارمني در ستايش اميركبير چاپ كرده بود، به فلك بستند و چوب زيادي به پايش زدند. هم‌چنين، ناصرالدين شاه، كه از نشر افكار آزادي‌خواهي ميان مردمان به‌ويژه جوانان سخت بيم‌ناك بود و به همين سبب از گشودن كلاس‌هاي رشته‌ي حقوق و سياسي و تاريخ در دارالفنون به شدت جلوگيري مي‌كرد، فرمان داد كتاب شيرين و پندآموز تلماك، اثر دانشمند فرانسوي، كه ميرزا علي‌خان ناظم‌العلم(1317-1267 قمري)، استاد توپ‌خانه و از بنيان‌گذاران فرهنگ نوين ايران، از فرانسه به فارسي برگرداند و چاپ كرد بود را به دليل آن‌كه در جاهايي از آن به آيين كشورداري و شرايط پادشاهي اشاره‌هايي داشت، در زيرزمين‌هاي مرطوب دارالفنون انبار كردند تا بپوسد و تباه شود.

برنامه‌ها‌ي آموزشي

شاخه‌هاي آموزشي كهن‌ترين بنياد آموزشي نوين ايران عبارت بود از: پياده‌نظام، سواره‌نظام، توپخانه، مهندسي، پزشكي و جراحي، داروسازي و كان‌شناسي. با اين همه، زبان فرانسه، علوم طبيعي، رياضي، تاريخ و جغرافيا، در همه‌ي اين شاخه‌ها آموزش داده مي‌شد. سپس، زبان انگليسي، روسي، نقاشي و موسيقي نيز در برنامه‌ي آموزشي دارالفنون وارد شد. شاگردان هر كدام از رشته‌هايي آموزشي، پوشش ويژه‌اي داشتند كه رشته‌ي آموزشي آنان از روي آن شناخته مي‌شد و كمك‌هزينه‌ي ماهانه و سالي دو دست لباس تابستاني و زمستاني دريافت مي‌كردند.

سالي سه بار آزمون برگزار مي‌شد و شاگرداني كه در آزمون‌هاي مدرسه رتبه‌هاي برتر را به دست مي‌آوردند و استاداني كه در راه آموزش آنان كوشش كرده بودند، در حضور شاه نشان سلطنتي مي‌‌گرفتند و دريافتي ماهانه‌ي آنان را افزايش مي‌دادند. آن آزمون‌ها سالي سه بار برگزار مي‌شد. استادان و شاگردان كم‌پيشرفت نيز بازخواست و گاهي اخراج مي‌شدند براي مثال بر اساس گزارش روزنامه‌ي وقايع التفاقيه به سال 1278 قمري، رضاقلي‌خان، مدير دارالفنون، محمدحسن خان قاجار، از شاگردان، و مسيو بنزك از استادان و بسياري ديگر، نشان طلا دريافت كردند. در دفتر روزانه‌ي مدرسه به سال 1301 قمري نيز آمده است كه يكي از شاگردان در پي غيبت و كوتاهي در كار آموزش از مدرسه اخراج شد و شاگرد ديگري نيز چند روز زنداني شد.

براي آن‌كه همه‌ي كساني كه در يك رشته تحصيل مي‌كردند در يك سطح آموزشي قرار گيرند و برخي بر اثر سستي يا كم‌تواني ذهني از ديگران پس نمانند، شاگرداني را كه توانايي و پيشرفت بيش‌تري داشتند وادار مي‌كردند به آنان درس‌هاي نخوانده يا نياموخته را بياموزند. اينان اگر در پيشرفت شاگرداني كه به ايشان سپرده شده بود كوشش مي‌كردند، پاداش مي‌گرفتند و اگر در اين كار سستي مي‌كردند، تنبيه مي‌شدند.

برخي از اين رشته‌هاي به كارگاه و كار در بيرون نياز داشت كه آرام‌آرام شرايط آن فراهم شد. براي نمونه، در سال 1304 قمري ساختمان بزرگ آزمايشگاه شيمي و معدن به پايان رسيد. در آن آزمايشگاه كوره‌هايي براي ذوب فلز ساخته بودند و دانش‌جويان و استادان به برخي كارهاي شيميايي مي‌پرداختند. به نوشته‌ي شماره‌ي 102 روزنامه‌ي وقايع التفاقيه به سال 1269 قمري، برخي از دانش‌آموخته‌هاي دارالفنون موادي مانند نمك فرنگي، سولفات دوزنگ، اكسيد دورنگ، سولفات دوفر، استات دو پتاس، سيزات دوفر، اكسيد دو پتاس، نيترات دراژان و كربنات دو پتاس را مي‌ساختند. ميرزا كاظم محلاتي(شيمي)، كه زماني را نيز در فرانسه آموزش ديده بود، اداره‌ي آزمايشگاه شيمي و فيزيك را بر عهده داشت.

مسيو كرشيش اتريشي، كه معلم توپخانه و رياضي بود، نيز كارهاي عملي خوبي همراه دانشجويان خود انجام داد. در سال 1275 قمري، نخست بلندي كاخ ناصرالدين شاه را از سطح تهران و سپس بلندي كوه دماوند و برخي جاهاي ديگر را مشخص كردند. در همان سال طي سه ماه نقشه‌ي تهران را كشيدند بنا به فرمان شاه 1200 نسخه از آن ساختند. همين كرشيش به كمك دانش‌جويان خود دستگاه فرستنده‌ي تلگراف ساخت كه آغازي براي گسترش ارتباط از راه دور در ايران بود.

نخستين كارآموزي باليني دانشجويان دارالفنون درآوردن سنگ مثانه از بيماري در محله‌ي سنگلج بود كه گزارش آن در روزنامه‌ي وقايه اتفاقيه به سال 1269 قمري به چاپ رسيده است. با اين همه، درس كالبدشناسي تا سال 1270 قمري/1232 خورشيدي به صورت نظري بود و جز اسكلت و برخي ابزارهاي آموزشي ساده چيز ديگر نبود. تا آن زمان استادان دارلفنون اجازه‌ي كالبدشكافي نداشتند و در آن سال يكي از بيگانگان درگذشت و چون مرگش مشكوك بود، به درخواست بازماندگانش از سوي دكتر پولاك و در حضور شاگردان پزشكي دارالفنون كالبدشكافي شد. سال‌ها پس از آن، بارنه‌ئود، استاد زبان فرانسه، پيش از مرگش پيكر خود را به مدرسه‌ي دارالفنون فروخت و با پول آن بر شكوفايي كتاب‌خانه‌ي خود، كه در تهران بر پا كرده بود، افزود. به اين ترتيب، دانش‌جويان دارالفنون براي نخستين‌بار با پيكر او درس كالبدشناسي را به صورت عملي آموختند.

تا زماني كه مردم تهران به خواندن روزنامه عادت نكرده بودند، رياست دارالفنون به‌ناچار در پايان تعطيلات تابستان با كمك مستخدمان مدرسه شاگردان را از بازشدن كلاس‌ها و آغاز كار آموزشي آگاه مي‌كرد. اما پس از اين كه شمارگان روزنامه بيش‌تر شد و مردم به خواندن روزنامه روي آوردند، خبر باگشايي مدرسه در روزنامه مي‌آمد و از اين راه از شاگردان براي نام‌نويسي در كلاس اول و ادامه‌ي تحصيل در كلاس بالاتر خواسته مي‌شد. شاگردان بايد دو ساعت برآمده از روز به مدرسه مي‌آمدند و حضور و غياب انجام مي‌شد. اگر غايبين پس از يك ساعت ديگر به مدرسه وارد نمي‌شدند، در پي آنان مي‌فرستادند و سپس كار آموزشي آغاز مي‌شد. نزديك ظهر زنگ نهار زده مي‌شد و دانش‌جويان به اتاق‌هاي ويژه‌ي خود مي‌رفتند و فراش‌ها از آشپزخانه براي آنان نهار مي‌آوردند. پس از خوردن نهار همه‌ي دانش‌جويان براي برپايي نماز ظهر به نمازخانه فراخوانده مي‌شدند و فراشان به فرمان ناظم مدرسه به همه‌ي اتاق‌ها سر مي‌زدند تا كسي از نماز دور نمانده باشد.

فراز و فرود

دارالفنون در دوره‌ي نخست، هر چند از وجود بنيان‌گذار هوشمند و دلسوز خود بي‌بهره بود، اما بنيان‌گذاري درست و توجه ناصرالدين شاه به آن بنياد علمي باعث شكوفايي آن و پيشرفت توانمندي‌هاي علمي ايرانيان شد. دليل‌هاي زيادي در دست است كه ناصرالدين‌شاه به پيشرفت دارالفنون توجه داشت. او پيوسته از مدرسه بازديد مي‌كرد و در جريان پيشرفت دانشجويان قرار مي‌گرفت. او تنها نگران پيشرفت آگاهي سياسي ايرانيان بود و از انتشار كتاب‌هايي كه آگاهي سياسي مردم را بالا مي‌برد بيم داشت و جلوي آن را مي‌گرفت. براي نمونه، زماني كه مخبرالدوله را به جاي اعتضادالسلطنه به وزارت علوم گماشت به او گفته بود: "وزارت علوم را بايد اداره كني، اما از آن كتاب‌ها نبايد بخوانند ..." و منظورش كتاب تاريخ انقلاب فرانسه بود.

با اين همه، دارالفنون اثر فرهنگي خود را بر جامعه‌ي ايراني گذاشت و گسترش دانش نوين در جامعه‌ي ايراني نشان داد كه همه‌ي آن‌چه از پيشينيان بيان مي‌شود درست نيست و بايد به انديشه‌هاي تازه‌تري نيز توجه داشت. دانش‌آموخته‌هاي دارالفنون، كه با همكاري استادان اروپايي خود به ترجمه و نگارش كتاب‌هاي درسي و غيردرسي پرداختند، چشم ايرانيان را به روي جهان در حال گسترش دانش نوين باز كردند و از اين راه به طور غيرمستقيم در دگرگوني‌هاي اجتماعي آن دوران نقش آفريدند. برخي از آنان به اروپا فرستاده شدند و پس از آموزش‌هاي تكميلي به ايران بازگشتند و از نخستين روشنفكران و نوخواهان ايراني شدند و در جنبش مشروطه نقش آفريدند. البته، اين نوخواهي گاهي به زياده‌رويي گراييد و برخي از آنان بر هر چه ظاهر كهنه‌اي داشت پشت و پا زدند.

دارالفنون امروز

هشتاد سال پس از آغاز به كار دارالفنون، در سال ۱۳۰۸ خورشيدي وزارت فرهنگ از مهندس ماركوف روسي خواست بناي دارالفنون را بازسازي كند. ماركوف دارالفنون را بر اساس آميزه‌اي از معماري عصر هخامنشي و صفوي بازسازي كرد و به جز چند بخش محدود مانند حياط و آب‌نما و ايوان حياط شمالي، همه‌ي بخش ها را دگرگون كرد. اين بنا از آن پس يكي از دبيرستان‌هاي پيشرو و شناخته شده‌ي تهران شد. پس از انقلاب، آموزش و پرورش كاربري دارالفنون را از دبيرستان به مركز آموزش تربيت معلم، خوابگاه و مركز آموزش هاي ضمن خدمت تغيير داد و در ۱۳۷۵ آن را بست.

دارالفنون در تاريخ 25/4/1367 به شماره‌ي 1748 در فهرست آثار ملي كشور ثبت شد و در سال 1378 بنا شد جايگاه اسناد آموزش و پرورش ايران شود. اما كار بازسازي اين بنا، كه با همكاري ميراث فرهنگي و وزارت آموزش و پرورش انجام مي‌شود، به دليل كمبود اعتبار مالي به كندي پيش مي‌رود. با اين همه، دارالفنون با عنوان "گنجينه و مركز اسناد آموزش و پرورش"، كه زير مجموعه‌ي پژوهشگاه آموزش و پرورش به شمار مي‌آيد، كارهاي فرهنگي و پژوهشي خود را آغاز كرده است. گردآوري و نگهداري سندهاي آموزش و پرورش ايران در 150 سال گذشته، فهرست كردن مقاله‌ها و گزارش‌هايي كه پيرامون دارالفنون در روزنامه‌هاي دوران قاجار چاپ شده است، تنظيم و نشر زندگي‌نامه‌ي فرهيختگان دارالفنون و برگزاري همايش‌ها و سخنراني‌هايي پيرامون دارالفنون و جايگاه آن در تاريخ معاصر ايران، از جمله‌ي كارهاي دارالفنون امروزي است.

منبع:

1. دهخدا، علي‌اكبر. لغت‌نامه(واژه‌ي دارافنون)، انتشارات دانشگاه تهران، 1377

2. مصاحب، غلام‌حسين. دايره‌المعارف فارسي(مقاله‌ي دارالفنون، اعزام به خارج). انتشارات فرانكلين، 1345

3. يغمايي، اقبال. مدرسه‌ي دارالفنون. انتشارات سروا، 1376

4. آدميت، فريدون. اميركبير و ايران. انتشارات خوارزمي، 1378
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

بيت‌الحكمه


بيت‌الحكمه، كه به معناي خانه‌ي دانش است، نخستين بنياد علمي در تمدن اسلامي است كه در زمان هارون‌الرشيد، خليفه‌ي عباسي، بنيان‌گذاري شد و در زمان مامون عباسي، در سده‌ي دوم هجري(هشتم ميلادي)، به شكوفايي رسيد. در آن بنياد علمي، كه ايرانيان در بنيان‌گذاري و شكوفايي آن نقش چشم‌گيري داشتند، كتاب‌هايي از زبان‌هاي گوناگون، به‌ويژه پهلوي، سرياني و يوناني، به عربي برگردانده شد. به‌زودي، خانه‌ي دانش از يك مركز ترجمه‌اي به يك مركز پژوهشي دگرگون شد و رصدخانه‌اي نيز در كنار آن ساخته شد.

بنيان‌گذاري بغداد

در سال 145 هجري قمري، در زمان منصور خليفه‌ي دوم عباسي و به راهنمايي خالدبن برمك ايراني، نقشه‌ي بغداد را مهندسان ايراني طراحي كردند و آن را نزديك يكي از آبادي‌هاي قديم ايران به نام بغداد، به معناي شهر خدا، ساختند. تعيين ساعتي خوش‌يمن براي آغاز كار نيز به دو تن از اخترشناسان ايراني، نوبخت و ماشاءالله، گذاشته شد. نام اين شهر نيز ريشه‌ي ايراني دارد و از واژه‌ي بگه‌داته به معناي خداداد گرفته شده است. برخي نوشته‌اند در ساخت برخي بناهاي حكومتي از مصالح برجاي مانده از كاخ‌هاي تيسفون بهره گرفتند. مهم‌تر از همه، آيين كشورداري بود كه برمكيان همراه خود به بغداد بردند كه در شكوفايي تمدن اسلامي نقش شاياني داشت.

در سال 148 هجري قمري، منصور به بيماري معده دچار شد كه پزشكان بغداد نتوانستند او را درمان كنند. از اين رو، منصور نشاني پزشك ماهري را در بيرون از بغداد خواست. آنان جرجيس پسر بختيشوع، مدير بيمارستان گنديشاپور، را نام بردند و او را ماهرترين و آگاه‌ترين پزشك روزگار خود معرفي كردند. منصور جرجيس را به بغداد فراخواند و او همراه دو تن از شاگردانش به آن شهر رفت. اين پزشك ايراني پس از درمان منصور چهار سال در بغداد بماند و پزشكي ايراني را در بغداد آموزش داد. او كه زبان يوناني، سرياني، پهلوي و عربي مي‌دانست، كتاب‌هايي به عربي ترجمه و نگارش كرد. سپس، عيس‌بن‌ شهلافا را جانشين خود در بغداد كرد و به گندي‌شاپور بازگشت.

گردآوري كتاب

گردآوري و ترجمه‌ي كتاب‌هاي پيشينيان، كه اندكي پس از كشورگشايي‌هاي عرب‌هاي مسلمان آغاز شده بود، در زمان منصور عباسي و سپس در زمان هارون شتاب گرفت و در زمان مامون عباسي به اوج خود رسيد. در مورد گرايش مامون به گردآوري كتاب، روايت‌هاي گوناگوني وجود دارد. برخي مي‌گويند كه گرايش او به باورهاي معتزلي باعث شد او در پي گردآوري كتاب‌هاي فلسفه‌ي يونان برآيد تا بتواند باورهاي خود را با بهره‌گيري از آن كتاب‌ها توجيه كند. برخي نيز مانند ابن‌نديم نوشته‌اند كه مامون در خواب با ارسطو ديدار كرد و از آن زمان در پي كتاب‌هاي فلسفي افتاد و چون در سرزمين‌هاي اسلامي نيافت، از قيصر روم خواست تا كتاب‌هاي فلسفه را براي او بفرستد. قيصر نيز 5 بار شتر كتاب براي او فرستاد.

با اين كه نوشته‌ي ابن‌نديم با داستان پردازي همراه است، گردآوري كتاب‌هاي يونان باستان و ترجمه‌ي آن‌ها به عربي مورد توجه مسلمانان بود. آن كتاب‌ها از سرزمين‌هاي زير فرمان روم شرقي(از جمله سوريه‌ي امروزي) و گنجينه‌هايي كه ايرانيان فراهم كرده بودند، به دست مسلمانان مي‌رسيد. بر پايه‌ي نوشته‌‌هاي نويسندگاني مانند قاضي صاعد اندلسي، ابن‌نديم، ابن‌اصيبعه، صفدي و حاجي‌خليفه، مامون در نامه‌اي به امپراتوري بيزانس(روم شرقي) از او خواست كه گزيده‌اي از كتاب‌هاي كتابخانه‌ي بيزانس را به بغداد بياورند. امپراتور در آغاز سر باز زد، اما سرانجام براي پيش‌گيري از درگيري‌ها احتمالي پذيرفت و مامون حجاج‌بن‌يوسف‌بن‌مطر، ابن‌بطريق، سلم صاحب بيت‌الحكمه و ابن‌ماسويه را براي گزينش كتاب به بيزانس فرستاد.

تاريخ‌نگاران از گردآوري كتاب از ايران و هندوستان نيز خبر داده‌اند. براي نمونه، برخي نوشته‌اند كه از خراسان صد بار شتر كتاب به بيت‌الحكمه آورده شد. هم‌چنين، دانشگاه گندي‌شاپور نيز گنجينه‌ي از كتاب‌هاي يوناني و هندي، ترجمه‌هاي پهلوي و سرياني آن‌ها، كتاب‌هاي ايراني و دستاوردهاي پژوهشي استادان گندي‌شاپور را در خود داشت كه آرام‌آرام به بيت‌الحكمه راه يافت. از جمله‌ي آن كتاب‌ها مي‌توان زيج شهريار و سند هند را نام برد. زيج شهريار درباره‌ي اخترشناسي است و در سال 555 ميلادي به روزگار انوشيروان تهيه شد و در سال 790 ميلادي از پهلوي به عربي ترجمه شد. سند هند نيز كتاب اخترشناسي هندي‌ها بود كه به فرمان منصور و به كوشش فزاري به عربي ترجمه شد.

سهم ايران و يونان

درباره‌ي اين كه سهم ايران و يونان در فراهم كردن دانش آغازين مسلمانان تا چه اندازه بوده است، نظرهاي گوناگوني وجود دارد. براي نمونه، ابن‌خلدون ريشه‌هاي دانش مسلمانان را يوناني مي‌داند و بر اين باور است كه اسكندر مقدوني دانش ايرانيان را نابود كرد. اما او شكوفايي دانش را در دوران ساسانيان در نظر ندارد و حتي به بنيان‌گذاري گندي‌شاپور و شكوفايي كارهاي علمي و پژوهشي و كتابخانه‌ي بزرگ آن نمي‌پردازد. پذيرفتن اين كه همه‌ي دانش ايرانيان طي يورش سپاهيان اسكندر نابود شده باشد نيز سخت است. فواد سزگين، پژوهشگر آلماني كه تاريخ نگارش‌هاي عربي را گردآوري كرده است، نيز به سهم بيش‌تر دانش يوناني را خاطر نشان مي‌كند.

از سوي ديگر، برخي از پژوهشگران سهم دانش ايراني را بيش‌تر مي‌دانند و حتي بيت‌الحكمه‌ را ترجمه‌ي نامي مي‌دانند كه ساسانيان بر كتاب‌خانه‌هاي خود مي‌گذاشتند. براي نمونه، ديميتري گوتاس، استاد پژوهش‌هاي اسلامي و عربي در دانشگاه يل آمريكا، از اين دسته است و اين نوشته‌ي حمزه‌ي اصفهاني را يادآوري مي‌كند كه در ايران ساساني كتاب‌ها را در گنجينه‌هايي نگهداري مي‌كردند كه خود او از آن‌ها با نام بيوت‌الحكمه ياد كرده است. برخي از اين پژوهشگران حتي بر اين باورند كه بيش‌تر كتاب‌ها يوناني نيز از ترجمه‌ي پهلوي به عربي برگردانده شدند. حتي برخي پژوهشگران بنيان‌گذاري بيت‌الحكمه را به سفارش جبرئيل‌بن‌بختيشوع مي‌دانند.

به هر حال، ميراث ايرانيان، هنديان و يونانيان در بيت‌الحكمه گردآوري شد كه شمار آن‌ها به نزديك يك ميليون مي‌رسيد. با در نظر گرفتن اين كه در آن زمان دستگاه چاپ وجود نداشت، آن شمار از كتاب جاي شگفتي دارد. سرمايه‌گذاري مامون، پي‌گيري‌هاي وزيران ايراني و كوشش‌هاي دانشمنداني مانند خاندان بختيشوع و مترجماني چون يوحنا ماسويه، حنين‌ابن اسحاق و ثابت‌بن قره كه همه از حوزه‌ي ايران برخاسته بودند، در گردآوري آن مجموعه‌ي كم‌نظير موثر بوده است. مامون حتي كساني را براي گردآوري كتاب به شهرهاي روم و به هندوستان فرستاد و براي به دست آوردن كتاب‌ها سكه‌هاي فراواني ‌پرداخت. براي آن گنجينه‌ي ارزشمند، فهرستي نيز فراهم شده بود كه ابوعلي‌مسكويه، دانشمند ايراني، در كتاب جاويدان خرد از آن ياد كرده است.

از ترجمه تا پژوهش

بيت‌الحكمه در آغاز كار به يك بنيگاه ترجمه مي‌ماند. از پركارترين و شناخته شده‌ترين مترجمان آن بنياد مي‌توان يحيي‌بن‌بطريق، عبدالله‌بن‌موفق، يوحنابن‌ماسويه، حجاج‌بن‌مطر، حنين‌بن‌اسحاق، اسحاق‌بن‌حنين، حبيش‌بن‌حسن و ثابت‌بن‌قره را نام برد. اما آرام‌ارام پژوهشگراني نيز در كنار نسخه‌نويسان و مترجمان به كار پژوهشي پرداختند. خوارزمي و پسران موسي از جمله‌ي آنان هستند كه در رياضي، اخترشناسي و مكانيك پژوهش مي‌كردند. كندي، فيلسوف عرب، نيز كار نگارش كتاب‌هاي فلسفي را آغاز كرده بود. به كوشش اين دانشمندان و حكيمان كار نگارش كتاب و دانشنامه‌هاي گوناگون و پژوهش‌هاي پزشكي، نجومي، زبان‌شناسي و ادبى رونق گرفت و نشست‌ها و گفت‌وگوي‌هاي علمي پرباري برگذار شد.

ترجمه‌ي كتاب‌هاي اخترشناسي ايراني، هندي و يوناني زمينه را براي پژوهش‌هاي اخترشناسي فراهم كرد. از اين رو، رصدخانه‌اي در بغداد برپا شد.

.... (كامل نيست)

مديران و استادان

مديران بيت‌الحكمه را از ميان دانشمندان و مترجمان برجسته‌ي آن روزگار برمي‌گزيدند كه ابن‌ماسويه، ابوسهل‌بن‌نوبخت، حنين‌بن‌اسحاق، سهل‌بن‌هارون، سعيد‌بن‌هارون، سلمان، خطيب بغدادي، ابن‌عبدربه و شبلي نعماني از آن جمله نام برده شده‌اند. گويا نخستين كسي كه به اين جايگاه دست يافت، فردي به نام سلم يا سليمان بود كه در منابع گوناگون از او به عبارت "سلم صاحب بيت‌الحكمه" ياد شده است. بر اساس آن‌چه كه ابن‌نديم درباره‌ي سلم آورده است مي‌دانيم كه يحيي‌بن‌خالد برمكي، كه از نخستين ترجمه‌ي كتاتب مجسطي خشنود نبود، ابوحسان و سلم صاحب بيت‌الحكمه را به ترجمه‌ي بهتري از آن فراخواند. سلم از جمله‌ي كساني است كه مامون براي گزينش كتاب به بيزانس در روم شرقي فرستاد.

از جمله‌ي كساني كه به عنوان صاحب بيت‌الحكمه ياد شده‌اند، يكي از اديبان برجسته‌ي ايراني به نام سهل‌بن‌هارون‌بن‌راهيون دستميساني(اهل دشت ميشان)، شناخته شده با نام ابن‌راهيون، كه از مترجمان برجسته‌ي فارسي به عربي بوده و ديگري به نام سعيد‌بن هريم( يا هارون) كه او نيز از مترجمان فارسي به عربي بوده است، كه در زمان مامون به چنين جايگاهي رسيده بودند. در ميان اين مديران، سهل‌بن هارون شناخته‌شده‌ترين و برجسته‌ترين مدير بيت‌الحكمه بوده است.

دانشمندان، مترجمان و دانش‌آ‌اموخته‌هاي بيت‌الحكمه

1. ابوسهل‌فضل‌بن‌نوبخت: مترجم آثار فارسي به عربي بود.

2. ابوالعباس نوبختي. فرزند ابوسهل كه آثاري را از پهلوي به عربي بازگرداند.

3. محمدبن‌موسي‌ خوارزمي(فوت 232 قمري). رياضي‌دان و اخترشناس ايراني كه مبحث پراكنده‌ي دانش جبر را گردآوري كرد و كتاب جبر و المقابله را نوشت.

4. يحيي‌بن‌ابي‌منصور. اخترشناس برجسته‌ي ايراني كه پسران موسي زير نظر او پرروش يافتند.

5. بنوموسي(پسران موسي). دانشمندان ايراني‌تبار كه يكي در رياضي، يكي در مكانيك و ديگري در اخترشناسي چيره بود و آثاري را نيز ترجمه و نگارش كرده‌اند.

6. حنين بن اسحاق(فوت 259 قمري). برجسته‌ترين مترجم جهان اسلام بود كه در سال 214 به سفارش پسران موسي به رياست بيت الحكمه برگزيده شد.

7. اسحاق‌بن‌حنين(فوت 298 قمري). برخي از آثار اقليدوس و ارشميدوس و بخشي از رساله‌ي متافيزيك ارسطو را ترجمه كرده است.

8. حبيش‌بن‌حسن(فوت 260 قمري). خواهرزاده‌ي حنين‌بن‌اسحاق و پزشك و مترجم توانايي بود كه به گفته‌ي حنين‌بن‌اسحاق، 35 رساله از آثار جالينوس را به عربي ترجمه كرده است.

9. ثابت‌بن‌قره. از بزرگ‌ترين مترجمان بيت‌الحكمه بود كه با همكاري گروهي از مترجمان كه زير نظر او كار مي‌كردند، توانست آثار بسياري را از اقليدوس، ارشميدوس، بطلميوس، جالينوس و آپولونيوس به عربي ترحمه كرده است.

10. حجاج‌بن‌يوسف‌بن‌مطر. مامون او را به روم شرقي فرستاد و كتاب‌هايي را به بيت‌الحكمه آورد و ترجمه كرد. ترجمه‌ي اصول هندسه‌ي اقليدوس و ترجمه‌ي مجستي بطلميوس به عربي از كارهاي اوست.

رو به نشيب

در زمان معتصم عباسي(227-218 قمري) پايتخت اسلامي از بغداد به سامرا رسيد كه زمينه‌ي براي از رونق افتادن بيت‌الحكمه شد با اين همه، بيت‌الحكمه‌ي بغداد تا قرن چهارم مركز رفت و آمد و پژوهش‌هاي دانشمندان بود و حتي برخي بر اين باورند كه تا يورش مغول‌ها به بغداد نيز به كار آموزشي و پژوهشي خود ادامه داد.



ميراث خانه‌ي دانش

به كوشش استادان بيت‌الحكمه، بسياري از آثار ارزشمند پيشينيان ماندگار شد و به دست ما رسيد و اكنون ما مي‌توانيم از نظرهاي ارسطو، افلاطون، جالينوس و ديگران بزرگان دنياي باستان آگاه شويم. هم‌چنين، بيت‌الحكمه دانشمندان بزرگي چون خوارزمي را پرورش داد كه پژوهش‌هاي آنان پايه‌گذار دانش امروزي ماست. به علاوه، آن بيناد علمي و آموزشي الگويي براس ساختن بنيادهاي همانند آن در ديگر سرزمين‌هاي اسلامي شد. براي نمونه، العزيزبالله، خليفه‌ي فاطمي مصر، خزانه‌الكتب و الحاكم‌بامرالله، دارالحكمه‌ را در قاهره با الگو‌گرفتن از بيت‌الحكمه‌ي بغداد ساخت. هم‌چنين، المستنصر‌بالله، خليفه‌ي اموي، كتاب‌خانه‌ي بزرگي را در اندلس(اسپانياي امروزي) بنيان گذاشت كه الگويي براي نخستين كتاب‌خانه‌هاي اروپايي، از جمله كتاب‌خانه‌ي ....، شد.

منبع:

1. قطبي، سيمين. بيت‌الحكمه(از مجموعه مقاله‌هاي دانشنامه‌ي جهان اسلام، به كوشش حداد عادل)، انتشارات بنياد دايره‌المعارف اسلامي، 1379

2. مصاحب، غلام‌حسين. دايره‌المعارف فارسي(مقاله‌ي بيت‌الحكمه). انتشارات فرانكلين، 1345

3. گرگين، ايران. بيت‌الحكمه(از مقاله‌هاي فرهنگ‌نامه‌ي كودكان و نوجوانان، به كوشش توران ميرهادي)، شركت تهيه و نشر فرهنگ‌نامه‌ي كودكان و نوجوانان، 1383

4. كرامتي، يونس. بيت‌الحكمه(از مجموعه مقاله‌هاي دايره‌المعارف بزرگ اسلامي، به كوشش سيدكاظم بجنوردي)، انتشارات دايره‌المعارف بزرگ اسلامي، 1383

5. فاني، كامران. بيت الحكمه و دارالترجمه. نشر دانش، سال 2، شماره‌ي 1(آذر و دي 1360)، ص 18 تا 29
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
Major I
Major I
پست: 5234
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1747 بار
سپاس‌های دریافتی: 4179 بار
تماس:

پست توسط ganjineh »

دانشگاه گندي‌شاپور

دانشگاه گندي‌شاپور نخستين دانشگاه جهان بود كه در سال 271 پيش از ميلاد در شهر گندي‌شاپور در خوزستان، به فرمان شاپور دوم بنيان‌گذاري شد. در آن دانشگاه، كه عرب‌ها آن را جندي‌شاپور خوانده‌اند، رشته‌هاي پزشكي، فلسفه، الاهيات و علوم، به‌ويژه اخترشناسي، آموزش داده مي‌شد. گندي‌شاپور يك بيمارستان آموزشي، رصدخانه و كتاب‌خانه‌ي بزرگي نيز داشت كه نوشته‌هايي به زبان‌هاي پهلوي، يوناني، هندي و سرياني در آن نگهداري مي‌شد. آن دانشگاه الگويي براي بنيان‌گذاري بيت‌الحكمه در بغداد شد.

بنيان‌گذاري گندي‌شاپور

گندي‌شاپور يكي از هفت شهر اصلي امپراتوري ايرانيان در ايالت خوزستان بود. برخي نويسندگان بنيان‌گذاري اين شهر را به اشكانيان نسبت مي‌دهند، اما برخي ديگر براين باورند كه اين شهر را شاپور اول، دومين پادشاه ساساني، پس از شكست ارتش والريانوس، امپراتور روم، به سال 260 ميلادي، ساخت و از آن به عنوان پايگاه نظامي و جاي نگهداري 70 هزار اسير رومي بهره مي‌گرفت. واژه‌ي وندوي‌شاپور، كه به مفهوم "تسخير شده به دست شاپور" است، از اين نظر پشتباني مي‌كند. فردوسي نيز در چگونگي پديد آمدن اين شهر آورده است:

نگه كرد جايي كه بد خارسان از او كرد خرم يكي شارسان

كجا گندشاپور خواني ورا جز اين نام نامي نراني ورا

در خوزيان دارد اين بوم و بر كه دارند هر كس بر او برگذر

از او تازه شد كشور خوزيان پر از مردم و آب و سود و زيان

يكي شارسان بود آباد بوم كه پر دخت بهر اسران روم

برخي ديگر از تاريخ‌نگاران نوشته‌اند كه بنيان‌گذاري گندي‌شاپور را اردشير اول آغاز كرد و پسرش شاپور آن را به پايان رساند. براي نمونه، ابن نديم مي‌نويسد: " اردشير براي گردآوري كتاب از هند و روم و بقاياي آثاري كه در عراق مانده بود، كساني را بدان ناحيه‌ها فرستاد و از آن‌ها هرچه را متفرق بود گردآورد و آنچه را متباين بود تاليف كرد." به نظر او، اردشير مي‌خواست مدرسه‌اي بسازد كه به بزرگي و شكوه آن مانندي وجود نداشته باشد. اما زمان اين كار را پيدا نكرد و پسرش شاپور اول راه او را ادامه داد.

گندي‌شاپور كه در آغاز روستاي كوچكي به نام نيلاوه بود در زمان شاپور دوم،ذوالاكتاف، شهري گسترده و آباد شد. هنگامي كه ژولين، امپراتور روم، در سال 363 ميلادي به ايران يورش آورد، شاپور دوم لشكر خود را در آن شهر گرد آورد. از اين رو، وندوي‌شاپور يا شاپور گرد به گنده شاپور، به معناي لشكرگاه شاپور، شناخته شد و آرام‌آرام به صورت گندي‌شاپور در آمد و زمان زيادي پايتخت ساسانيان بود. آن شهر تا زمان يورش عرب‌هاي مسلمان هم‌چنان از شهرهاي مهم خوزستان و ايران بود و در زبان آنان به جندي‌شاپور شناخته مي‌شد كه در زبان فارسي نيز به همين نام شهرت يافت. اما پس از بنيان‌گذاري بيت‌الحكمه در بغداد و رفتن بسياري از دانشمندان وبزرگان آن شهر به آن مركز علمي اسلامي، آرام‌آرام اهميت خود را از دست داد و پس از 900 سال شكوفايي رو به ويراني نهاد و اكنون ويرانه‌هاي آن در نزديكي شوشتر در جايي به نام شاه آباد، بر جاي مانده است.

از پادگان نظامي تا پايگاه دانش

گندي‌شاپور كه در آغاز به يك شهر نظامي مي‌ماند، آرام‌آرام چهره‌ي شهر دانش را خود گرفت. گردآمدن برخي از ماهرترين پزشكان روزگار و به وجود آمدن مركزهاي آموزش پزشكي در آن شهر، سرآغاز آن دگرگوني بزرگ بود. قفطي، نويسنده‌ي كتاب اخبار الحكما، آغاز آموزش پزشكي در شهر گندي‌شاپور را از زمان اردشير مي‌داند و نوشته است كه دانشمندان و پزشكان سرياني به آن شهر آمدند و آموزش پزشكي را آغاز كردند. هم او نوشته است كه شكوفايي علمي گندي‌شاپور در زمان شاپور دوم بوده است و از زبان شاپور نوشته است كه گفت:"شمشيرهاي ما مرزها را مي‌گشايد و دانش و فرهنگ ما، قلب‌ها و مغزها را تسخير مي‌كند."

گندي‌شاپور در زمان خسرو انوشيروان(531- 579 ميلادي) به شهرت تاريخي خود رسيد، چرا كه به خواست او نهضت علمي توانمندي در ايران پيدا شد. وي بنا بر نوشته‌هاي اكاثياس، فلسفه را از اورانوس طبيب و فيلسوف آموخته بود و به عالمان و حكيمان و مترجمان و اديبان توجهي ويژه داشت و هر يك را به كاري مي‌گماشت. چنان‌كه بولس ايراني را مأمور تأليف كتابي در منطق ارسطو كرد و با كمك جبراييل درست‌بد(Dorostbad)، يعني وزير يا رئيس بهداري، در سال بيستم از سلطنت خود پزشكان گندي‌شاپور را گرد آورد تا به روش پرسش و پاسخ كتابي در علوم طب بنويسند. بهره‌گيري او از برزويه‌ي پزشك در ترجمه‌ي كتاب‌هاي هندي و هم‌نشيني حكيمانه او با بزرگمهر، كه به نظر مي‌رسد همان برزويه باشد، مشهور است.

انوشيروان بزرگمهر را، كه رياست دانشكده‌ي پزشكي را داشت، به هندوستان فرستاد تا كتاب‌هاي خوب هندي را به ايران بياورد. از جمله كارهاي ماندگار برزويه‌، ترجمه‌ي كتابي از سانسكريت به نام Panchatantra به زبان پهلوي بود كه با نام كليله و دمنه مشهور شد. او علاوه بر این اثر ارزشمند چند تن از پزشكان هندی را همراه خود به ایران آورد. كتابی هم به نام حكمت هندی، كه در 462 هجری/1070 میلادی با تلاش شمعون انطاكی از عربی به یونانی ترجمه شد، نیز به او منسوب است.

از روي‌دادهاي علمي مهم دوره‌ي انوشيروان، پناه جستن هفت تن از دانشمندان و فيلسوفان مدرسه‌هاي روم شرقي به سال 529 ميلادي است كه از بيم تعصب ژوستي‌نيانوس، امپراطور روم شرقي، به ايران آمدند و به فرمان خسرو به مهرباني پذيرفته شدند. آن حكيمان پيروان شيوه‌ي نوافلاطوني بودند و انوشيروان با برخي از آنان به‌ويژه پريسكيانوس، گفت‌وگوهاي علمي داشت و از پرسش‌ها و پاسخ‌هاي آن دو ،كتابي فراهم شده بود كه اكنون ترجمه‌ي ناقصي از آن به لاتين در كتابخانه‌ي سن‌ژرمن پاريس با عنوان "حل مسائلي درباره‌ي مشكلات خسرو پادشاه ايران" موجود است. اين كتاب شامل گفت‌وگوهاي كوتاهي در موضوع‌هاي گوناگون روانشناسي، كارهاي اندام‌ها، حكمت طبيعي، اخترشناسي و تاريخ طبيعي است.

از آن‌جا كه در دانشگاه گندي‌شاپور، به‌ويژه در دوره‌ي انوشيروان، نسبت به دانشمندان از هر آيين و ملتي به گرمي رفتار مي‌شد، آن نهاد آموزشي و پژوهشي بزرگ‌ترين مركز علمي جهان آن روزگار شد و دانشمندان و پزشكاني از جاي‌جاي جهان، از چين و هند، از مصر و يونان، از مسيحي و زدشتي و با هر نگرش فلسفي گردهم آمدند. از اين رو، جرج سارتون، پژوهشگر تاريخ علم، بر خلاف بسياري ديگر از پژوهشگران و نويسندگان، از آن مركز علمي و پژوهشي، نه با عنوان مدرسه‌ي كه با عنوان دانشگاه گندي‌شاپور ياد كرده است. گندي‌شاپور به بيان او:" بزرگ‌ترين مركز فكري عصر بود و افكار يوناني، يهودي، مسيحي، سرياني، هندي و ايراني مي‌توانستند در آن‌جا با هم مقايسه شوند و به هم درآميزند."

سازمان آموزشي

در دانشگاه گندي‌شاپور آموزش پزشكي اهميت زيادي داشت و آموزش اخترشناسي و فلسفه پس از آن مورد توجه بود. آموزش پزشكي آميزه‌اي از پزشكي هندي، يوناني و ايراني بود و شيوه‌ي آموزشي آن به اندازه‌ي پيشرفت كرد كه برخي از تاريخ‌نگاران آن را شهر بقراط نام داده‌اند و قفطي، نويسنده‌ي كتاب اخبارالحكما آن را از پزشكي يونان كامل‌تر مي‌داند. اين نظر چندان مبالغه‌آميز نمي‌نمايد، چرا كه پزشكاني از هند، چين، اسكندريه، فينيقيه، ميان‌رودان و ايران در گندي‌شاپور گردآمده بودند و باعث آميزش و پيوند روي‌كردهاي پزشكي گوناگون و نقد آن‌ها شده بودند و چنين پيوند و آميزش علمي و فرهنگي تا آن زمان در جهان به وجود نيامده بود. جهان دانش از اين رو به گندي‌شاپور وامدار است كه در دوراني كه براي ارتباط دانشمندان ملت‌هاي گوناگون و گسترش و پراكنش دانسته‌هاي علمي ابزارهاي كارآمدي وجود نداشته، چنين فرصت ارزشمندي را فراهم كرده است.

شهر گندي‌شاپور كهن‌ترين بيمارستان آموزشي جهان را نيز در خود داشت. پزشكان آن بيمارستان، هم‌زمان به كار درمان بيماران و آموزش دانشجويان مي‌پرداختند. به نظر مي‌رسد داراي گونه‌اي از سازمان پزشكي نيز بوده‌اند. بهترين پزشك، كه به رياست همه‌ي پزشكان مي‌رسيد، با لقب درست‌بد شناخته مي‌شد كه علاوه بر رياست بيمارستان گندي‌شاپور، پزشك ويژه‌ي پادشاه ساساني نيز بود. جبراييل درست‌بد از شناخته‌شدهترين آنان بود كه اجازه‌نامه‌ي پزشكي را نيز او صادر مي‌كرد. بيادق، كه كتاب الماكول و المشروب، به نام او شناخته شده است، استفان ادسي، تريبونوس و برزويه، از جمله‌ي ديگر پزشكاني بودند كه به چنان جايگاهي دست پيدا كردند و بسيار مورد توجه شاهان ساساني بودند.

در گندي‌شاپور رصدخانه‌اي نيز برپا شده بود كه دانشجويان دانشكده‌ي اخترشناسي از آن بهره مي‌گرفتند. پژوهش‌هاي اخترشناسي شامل گاه‌شماري و نگهداري دقيق زمان، تعيين سال كبيسه، رصد كردن ستارگان، برسي گرفتگي خورشيد و ماه، تعيين طول و عرض جغرافيايي شهرها و برخي پژوهش‌ها جغرافيايي بود كه پس از آمدن اسلام به ايران به عربي ترجمه شد و دانشمندان مسلمان از آن‌ها بهره گرفتند. از آن‌جا كه براي برسي‌هاي اخترشناسي به دانش رياضي نياز هست، پژوهش‌هاي رياضي نيز مورد توجه آنان بود. پژوهش‌هاي رياضي نيز در كار تعيين مساحت زمين، اندازه‌ي ماليات و چگونگي كندن كاريز و مديريت آب، به كار گرفته مي‌شد.

در دانشگاه گندي‌شاپور انجمن‌هاي علمي ويژه‌اي برپا مي‌شد كه به كنگره‌هاي پزشكي امروزي شباهت زيادي داشت. براي مثال، در دوران انوشيروان، به سال 550 ميلادي، جلسه‌هاي مناظره و گفت و گوي طولاني تشكيل شد. در اين جلسه‌ها پزشكان مشهور از جاي‌جاي جهان آن روز در گندي‌شاپور گردهم آمده بودند و نظرها و تجربه‌هاي خود را به يكديگر در ميان مي‌گذاشتند. گاهي خسرو انوشيروان نيز در آن نشست‌ها شركت مي‌كرد و خود نيز در گفت و گوها وارد مي‌شد. البته، به نظر مي‌رسد مناظره‌هاي علمي پيش از دوران انوشيروان نيز وجود داشته است، چرا كه قفطي، از قول تاريخ‌نگاران مي‌گويد:"شاپور هر دانشمند جديدي را كه براي درس دادن در دانشگاه برگزيده مي‌شد، پيش از درس در مجلس دانشمندان احضار مي‌نمود و سپس به مناظره امر مي‌كرد. اگر دانشمند نو رسيده از اين آزمون پيروز بيرون مي‌آمد، لباس ويژه‌ي استادي را بر تن مي‌كرد كه بسيار آراسته بود. "

آمدن دانشمنداني از روم شرقي به ايران باعث توجه بيش‌تر به فلسفه و گفت و گوهاي علمي شد. آن دانشمندان عبارت بودند از: دمسكيوس سورياني(از دمشق)، سيمپليكوس كيليايي(از كيليكيه)، پولاميوس فروگي(از فريگيه)، پريسكيانوس لودي(از ليديه)، هرمياس فنيقي(از فينيقيه)، ديوجاني فينيقي(از فينيقيه) و ايسيدوروس غزي(از غزه). اين استادان، كه انوشيروان آنان را گرامي داشت، باعث ورود فلسفه‌ي نوافلاطوني به ايران شدند و گندي‌شاپور زمينه‌ا‌ي براي پيشرفت اين گونه از فلسفه شد. ترجمه‌ي آثار فلسفي يونان به پهلوي نيز در همين دوران اوج گرفت و به شهادت بسياري از تاريخ‌نگاران، از جمله ابن‌نديم و ابن‌خلدون، همين كتاب‌ها بودند كه از پهلوي به عربي برگردانده شدند.

بزرگ‌ترين كتاب‌خانه ي جهان آن روز نيز در گندي‌شاپور پديد آمد. در آن‌جا كتاب‌هاي گوناگوني در زمينه‌ي پزشكي، دامپزشكي، گياه‌شناسي و داروسازي، فلسفه و رياضي به زبان‌هاي پهلوي، سرياني، يوناني و سانسكريت نگهداري مي شد. آن كتاب‌ها با كوشش دانشمندان و پژوهشگران و نيز همراهي شاهان ساساني از گوشه و كنار جهان گردآوري شده بود. چنان كه گفتيم، انوشيروان برزويه را به هندوستان فرستاد و او كتاب‌هاي ارزشمندي از آن‌جا به گندي‌شاپور آورد. آن كتاب‌ها، كه شمار آن‌ها را بيش از 400 هزار نوشته‌اند، ترجمه‌هايي از كتاب‌هاي پيشينيان و تاليف‌هايي از پژوهش‌هاي استادان گندي‌شاپور بود كه بسياري از آن‌ها در دوره‌ي اسلامي به عربي ترجمه شد و پاره‌اي از آن‌ها به زبان عربي در دست است. براي نمونه، حنين بن اسحاق، پزشك عرب، اثري را از جورجس‌بن‌جبريل‌بن‌بختيشوع، از دانشمندان گندي‌شاپور، به نام كناش به عربي ترجمه كرده است.

استادان گندي‌شاپور

گندي‌شاپور جايگاه برخورد نظريه‌هاي ايراني، هندي و يوناني بود كه يكديگر را بارور مي‌ساختند. اين برخورد نظريه‌ها نتيجه‌ي اهميت دادن برخي از پادشاهان ساساني، به‌ويژه خسرو انوشيروان، به گردآوري كتاب از جاي‌جاي جهان و نيز فراهم كردن فضايي بود كه انديشمندان سراسر جهان را به سوي گندي‌شاپور فرامي‌خواند.

برزويه: دانشمند و پزشك نامدار دوره‌ي ساساني كه برخي گمان مي‌كنند همان بزرگمهر، وزير دانشمند خسرو انوشيروان است. وي در قرن ششم ميلادي مي‌زيسته به فرمان انوشيروان به هندوستان سفر كرده است. رهاورد سفرش نيز كتاب هندي پنچاتانترا (Panchatantara) بود كه آن را از زبان سانسكريت به زبان پارسي ميانه يا پهلوي ترجمه كرد و نام كليله و دمنه را براي آن برگزيد. اين كتاب مجموعه‌اي از داستان‌هاي پندآموز است كه جانوران بازيگران اصلي آن هستند. اما برزويه در مقدمه‌ي اين كتاب درباره‌ي پزشكي سخن گفته است كه آن را كهن‌ترين مقاله درباره‌ي اخلاق پزشكي مي‌دانند. اين مقدمه شرح حال يك پزشك به قلم خودش نيز هست. او مي‌گويد كه چرا و كي به پزشكي روي آورده است و هدف نهايي پزشك چه بايد باشد:

" چون نوشتن آموختم پدر و مادر را سپاس گفتم و به علم روي آوردم. نخستين دانشي كه بدان گرايش پيدا كردم، پزشكي بود كه با علاقه‌ي بسيار به فراگرفتن آن پرداختم. چندان كه اندك بهره‌اي از آن بردم، برتري‌هاي آن بشناختم و علاقه‌ي من بدان فزوني يافت و با گرايش بيش‌تر روي به آموختن آن نهادم. چون در اين دانش به آن‌جا رسيدم كه به درمان بيماران پرداختم، نفس خويش را ميان 4 چيز، كه تكاپوي اهل دنيا از آن نتواند گذشت، مخير گردانيدم و با خود گفتم: براي شخصي مانند من و در چنين دانشي سزاوار چنان است كه از ميان اين 4 چيز يعني فراواني مال، لذات حال، ذكر ساير و ثواب باقي، شايسته‌ترين را برگزينم و در اين اختيار چنين استدلال كردم كه علم پزشكي نزد همه‌ي خردمندان و در همه‌ي دين‌ها ستوده است و در نظر هيچ‌يك از اهل دين ناپسند نيست ...

و در كتاب‌هاي پزشكي آورده‌اند كه برترين پزشكان آن است كه بر درمان از جهت ثواب آخرت توجه داشته باشد. پس بر آن شدم كه من نيز در اين كار پاداش آخرت بخواهم و در پي مزد نكوشم و گرنه مانند آن بزرگان باشم كه ياقوت خويش را كه مي‌توانست با بهاي آن ثروت روزگار را به چنگ آورد، در برابر خرمهره‌اي بي‌ارزش مي‌فروخت ... پس به اميد پاداش جهان باقي به درمان بيماران روي آوردم. هرجا بيماري يافتم كه در وي اميد تندرستي بود به ياريش شتافتم و آن كسان را نيز كه در ايشان اميد سلامت نبود، اما كاستن از درد و رنج ايشان ممكن مي‌نمود، باري از دست ننهادم و در مداواي آنان كوشش فراوان كردم. هر كسي را توانستم خود به پرستاريش پرداختم و آن كه را توان پرستاري نداشتم، به راهنماييش پرداختم و داروهاي لازم را در اختيارش نهادم و از هيچ‌فردي در برابر اين كارها مزد و پاداش نخواستم و بر هيچ‌يك از مانندان خويش، كه در دانش مانند من و در مال و جاه برتر از من بودند، رشك نبردم" .

بختيشوع اول: نيادي بزرگ و پزشك شناخته شده‌ي گندي‌شاپور كه فرزندان او پايه‌هاي پزشكي اسلامي را پي افكندند. بخت از واژه‌ي بختن مشتق شده است و در زبان پارسي باستان به معناي رهايي و نجات است. واژه‌ي يشوع نيز در عبري و سرياني به معناي مسيح است. بنابراين، بختيشوع به معناي نجات يافته‌ي عيسي است.

ماسرجويه: پزشكي ايراني سرياني‌زبان يهودي كه در دربار امويان به پزشكي پرداخت و نخستين فردي است كه در دوره‌ي اسلاي كتابي را با نام كناش اهرن القس(در داروشناسي) به زبان عربي ترجمه كرد. برخي به نادرست او را با ماسرجويه‌ي مسيحي گندي‌شاپوري، يكي گرفته‌اند.

جورجس بن جبريل بن بختيشوع: در آغاز حكومت عباسيان پزشك ارشد بيمارستان گندي‌شاپور بود. در 148 هجري/765 ميلادي، در كهن‌سالي از سوي منصور، خليفه‌ي عباسي، به بغداد فراخوانده شد تا در معده‌اش را درمان كند. او مدتي در بغداد بماند و كتاب‌هايي را از يوناني به عربي ترجمه كرد. وي پس از 4 سال كار در بغداد در 152 هجري/ 769 ميلادي به وطن خود بازگشت و شاگردش، عيسي بن شهلافا، به عنوان جانشين وي به بغداد فراخوانده شد.

جورجس در گندي‌شاپور كتاب‌هايي به سرياني تاليف كرده بود كه اثري از او به نام كناش را حنين بن اسحاق به عربي ترجمه كرده است. كتاب الاخلاط و ديابطا( درباره‌ي بيماري قند) دو اثر از وي است كه در كتاب الحاوي رازي از آن‌ها مطالب زيادي نقل شده است. رازي در الحاوي بر اهميت درمان يك بيماري حاد به دست جورجس نيز تاكيد كرده است.

عيسي بن شهلافا: شاگرد جورجس

ابراهيم: شاگرد جورجس

سرجس: شاگرد جورجس

بختيشوع بن جورجس: در گندي‌شاپور به عنوان جانشين پدر خدمت كرد و در 171 هجري/787 ميلادي به بغداد فراخوانده شد. وي را بهترين پزشك زمان خود مي‌دانستند. كتاب الكناش و كتاب التذكره را به وي نسبت مي‌دهند كه نقل قول‌هايي از آن‌ها در الحاوي رازي آمده است.

جبريل بن بختيشوع جورجس: در 175 هجري/791 ميلادي از سوي پدر به يحي‌بن‌خالد برمكي معرفي شد و پس از درمان موفقيت‌آميز بيماري يكي از كنيزان هارون در 190 هجري/805 ميلادي به عنوان پزشك ويژه‌ي دربار منسوب شد. ولي هنگامي كه در آخرين ابتلاي هارون به بيماري در توس( در خراسان بزرگ) به وظيفه‌ي خود به عنوان مشاور پزشكي بي‌پروا عمل كرد، مورد بي‌توجهي قرار گرفت. اسقفي كه خليفه به جاي بختيشوع با وي مشورت كرد، خليفه را عليه او برانگيخت و سرانجام هارون فرمان به مرگ او داد. با وجود اين، فضل برمكي اجراي فرمان را به تاخير انداخت و امين، پسر هارون، او به بار ديگر به سمت پزشك ويژه برگزيد.

هنگامي كه مامون بر امين پيروز شد، جبريل به زندان افتاد و در 202 هجري/817 ميلادي، آزادي خود را بازيافت. اما بار ديگر مورد بي‌مهري قرار گرفت و دامادش، ميخاييل، را به جاي وي قرار دادند. با وجود اين، در 212 هجري/827 ميلادي، مامون به ناچار او را فراخواند، زيرا بيماري وي را پزشكان ديگر نتوانسته بودند درمان كنند. درمان خليفه باعث بازگرداندن جايگاه و دارايي‌ها وي شد، اما ديري نپاييد كه جبرييل سال پس از آن زندگي را بدرود گفت. وي را در صومعه‌ي سرگيوس در تيسفون(مداين) به خاك سپردند.

فهرست آثار

1. صفات نافعه كتبها للمامون

2. رساله الي‌مامون في المطعم و المشرب

3. كتاب في الباء

4. مقاله في العين

5. رساله الي المامون يامره بما اجتمعت عليه فلاسفه الروم و الفرس

6. ورم الخصي (در الحاوي رازي از آن ياد شده است)

بختيشوع بن جبريل: پس از مرگ پدر به جايگاه پزشك ويژه‌ي مامون رسيد و خليفه را در لشكركشي‌هايش به آسياي صغير همراهي كرد و تا زمان مرگش در 256 هجري/870 ميلادي به عنوان پزشك دربار خليفه فعاليت كرد. با وجود اين، يك‌بار به گندي‌شاپور فرستاده شد و در دوره‌ي متوكل به بحرين تبعيد شد.

فهرست آثار

1. رساله التي عملها الي المامون في تدبير البدن جوابا عن كتابه يسال ذلك

2. نصائح الرهبان في الدويه المركبه

3. مختصر بحسب الامكان في علم الازمان و الابدان

4. رساله فيها نكت من مخفيات الرموز في الطب

5. نبذه في الطب

ابن ابي‌اصيبعه از كتاب الحجامه عي طريق المساله و الجواب نيز نام برده است.

ابويوحنا ماسويه: ابو زكريا يوحنابن‌ماسويه‌ي‌خوزي(خوزستاني) پدر ماسويه‌ي معروف است كه 30 سال در گندي‌شاپور به كار مشغول بود تا جبريل، پزشك ويژه‌ي هارون الرشيد، كه رييس بيمارستان بود به دلايل شخصي او را از كار بركنار كرد. ماسويه به بغداد رفت و فضل بن ربيع او را گرامي داشت. وي با پشتيباني فضل به عنوان پزشك ويژه‌ي خليفه و مدير بيمارستان بغداد برگزيده شد و بر شهرت جبراييل سايه افكند. ماسويه در چشم‌پزشكي مهارت چشمگيري داشت و نخستين پزشكي است كه در دربار خليفه‌هاي عباسي به يك شاخه‌ي تخصصي پزشكي(چشم پزشكي) پرداخت ماسويه در يك‌چهارم آغازين سده‌ي ‌3 هجري/9 ميلادي، ديده از جهان فروبست. درباره‌ي آثار وي چيزي نمي‌دانيم، اما پسرش ابويوحنابن‌ماسويه، مولف توانايي بوده است.

ماسويه: يوحنابن‌ماسويه مشهور به ابن ماسويه، در سال 160 هجري/776 ميلادي در گندي‌شاپور به عنوان پسر يك داروشناس و پزشك گندي‌شاپور، به دنيا آمد. وي سال‌ها در گندي‌شاپور به كار پزشكي پرداخت تا اين كه همراه پدر به بغداد رفت و پس از او به عنوان پزشك ويژه‌ي خليفه و مدير بيمارستان بغداد برگزيده شد. وي مدتي نيز در بيمارستان سامرا كار كرد(247 هجري/861 ميلادي).

ماسويه استاد حنين بن اسحاق بود و برخي از آثار پزشكي يوناني‌ها را به سرياني ترجمه كرده است. به فرمان خليفه‌ي بزرگ، مامون عباسي، ميمون‌هاي انسان‌ريخت براي ماسويه فراهم مي‌شد تا ‌ پژوهش‌هاي كالبدشناسي خود را انجام دهد. همچنين به فرمان مامون به بيزانس فرستاده شد تا كتاب‌هاي يوناني تهيه كند. آثار و در كنار آثار جالينوس و ديوسكوريدس از مهم‌ترين منابع رازي براي نگارش الحاوي بوده است. رازي در اين كتاب بيش از هزار بار از ماسويه ياد كرده است و اعتماد اين پزشك نامدار ايراني به آثار ماسويه، ما را از چيره‌دستي و دانايي او در پزشكي آگاه مي‌سازد.

هر چند ماسويه پيرو آيين مسيح بود، بيش‌تر به زبان‌هاي سرياني و عربي نوشته است. او رساله‌هايي در موضوع‌هايي ماند چشم‌پزشكي، تب‌ها، سردرد، ماليخوليا، صرع ، آزمون پزشكان و فوريت‌هاي پزشكي نوشته است. نوشته‌هاي پزشكي و كالبدشناسي با ارزشي به او نسبت داده شده است. ابن ابي‌اصيبعه 24 اثر پزشكي از وي گزارش كرده است به ويژه، دغل‌العين (نارسايي چشم) كه نخستين رساله‌ي منظم در چشم‌پزشكي است و ترجمه‌ي لاتين آن در قرون وسطي شهرت فراواني پيدا كرد. كتاب الحميات او كهن‌ترين تك‌نگاري دوره‌ي اسلامي درباره‌ي تب‌هاست و پتروس اسپانيايي آن را به لاتين تفسير كرده است. او كتابي نيز پيرامون آموزش پزشكان نوشته بود كه در دست ما نيست، اما در كتاب‌ها پزشكان و تاريخ‌نگاران از آن بسيار سخن گفته شده است.

فهرست آثار

1. نوادر الطب يا الفصول الحكميه و النوادر الطبيه التي كتبها يحي بن ماسويه الي تلميذه

2. كتاب الحميات

3. دغل العين

4. معرفه محنه الكحالين (درباره‌ي چشم پزشكي)

5. الكناش المشجر

6. كتاب في جواهر الطب المفرده باسمائها و صفاتها و معادنها

7. كتاب اصلاح الادويه المسهله

8. كتاب خواص الاغذيه و البقول و الفواكه و اللحوم و الالبان و اعضاء الحيوان و الابازير و الافاويه

9. كتاب ماءالشعير

10. كتاب الازمنه

11. كتاب الجواهر و صفتها و صفه الغواصين و التجار

12. ذكر خواص مختبره علي ترتيب العلل

13. المره السوداء

14. المنجح في التداوي من صنوف المراض و الشكاوي

15. نبذه لطيفه عن ابن ماسويه

16. البستان و قاعده الحكمه و شمس الاداب

17. مختصر في معرفه اجناس الطب و ذكر معادنه

18. كتاب تركيب العين و عللها و ادويتها

19. رساله في العين

20. كتاب في الاغذيه

21. كتاب في الاشربه

22. كتاب في الفصد و الحجامه

23. كتاب في الجذام

24. كتاب في البلغم

25. كتاب علاج النساء اللواتي لايحبلن

26. كتاب الماليخوليا و اسبابها و علاماتها و علاجها

27. كتاب في صداع و علله و اوجاعه و ادويته

28. كتاب السموم و علاجها

29. كتاب التشريح

30. كتاب الصوت و البحه

31. كتاب دفع مضار الادويه

32. الجامع يا جامع الطب مما اجتمع عليه اطباء فارس و الروم

33. كتاب الكمال و التمام

34. الكامل في (الادويه) المنقيه

35. كتاب الاسهال

36. كتاب السدر و الدوار

37. كتاب في ضرر الاغذيه

38. كتاب شراب الفاكهه

39. كتاب الرحم(الارحام)

40. كتاب في وجع المفاصل

41. كتاب محنه الاطباء(الطبيب)

42. المسائل

43. كتاب الابدال

44. مقاله في الجنين و كونه في الرحم( درباره‌ي جنين و رشد آن در زهدان)

ابن ابي‌اصيبعه كتاب‌هاي ديگري را نيز به او نسبت مي‌دهد: البرهان در 30 فصل، كتاب البصيره، كتاب الجوهر، كتاب الرجحان، كتاب السر الكامل، كتاب الديباج، كتاب الطبيخ، كتاب لما امتنع الاطباء من علاج الحوامل في بعض شهور حملهن، كتاب مجسه العروق، كتاب المعده، كتاب القولنج، كتاب في ترتيب سقي الادويه المسهله بحسب الازمنه و بحسب الامجزه، كتاب في دخول الحمام، كتاب في السواك و السنونات.

ميخائيل‌بن‌ماسويه: فرزند ابويوحنا ماسويه و برادر ماسويه‌ي نامدار كه به خاطر احتياط بيش از اندازه در پزشكي شناخته مي‌شود. او هيچ دارويي را به كار نمي‌برد مگر آن‌ كه پيش از آن دست‌كم 200 سال به كهر رفته باشد. هر چند او به شهرت برادر خود نرسيد، همواره از پزشكان مورد اعتماد مامون بود.

كوسج: سهل‌بن‌شاپور كوسج اهوازي، پزشك مشهور قرن 2 هجري/8 ميلادي كه پسرش شاپور به شهرتي افزون‌تر رسيد. اثري به نام اقراباذين نوشت كه از آن فراوان به نيكي ياد شده و بخش‌هايي از آن را بايد در بين آثار داروشناسي عربي جست وجو كرد. وي در آغاز قرن 3 هجري/9 ميلادي درگذشت.

شاپوربن‌سهل: پزشك پارسي قرن نهم ميلادي كه پيرو آيين مسيح بود. او نخستين پزشكي است كه درباره‌ي پادزهرها كتاب نوشته است. وي در سال 247 هجري/861 ميلادي از سوي متوكل عباسي به بغداد فراخوانده شد و در 255 هجري/869 ميلادي درگذشت.

فهرست آثار

1. كتاب القرباذين الكبير(كتاب پدزهرها)

2. كتاب قوي الاطعمه و مضارها و منفعها

3. كتاب الاشربه و منافعها و مضارها

4. ترجمه كتاب صنعه الدويه المركبه از سرياني

ابن ماسرجويه: اين ماسرجويه‌ي مسيحي گندي‌شاپوري، اغلب با ماسرجويه‌ي بصري يهودي كه در زمان مروان مي‌زيسته است، اشتباه گرفته مي‌شود. وي پدر صحاربخت پزشك بوده و عيسي‌بن‌ماسرجويه، كه وي نيز پزشك شناخته شده‌اي بوده ، نوي وي و به نوشته‌ي برخي ديگر، فرزند دوم او بوده است.

فهرست آثار

1. رساله في ابدال الادويه و ما يقوم مقام غيرها

2. كتاب في الغذا

3. كتاب في الشراب

4. كتاب في العين

چهاربخت: يا صهاربخت، فرزند ماسرجويه‌ي مسيحي كه كناش جورجس را از متن سرياني به عربي ترجمه و تفسير كرده است. ابوريحان در كتاب الصيدنه‌ي خود از نوشته‌ي او بهره‌ي فراوان برده است. بيروني نام‌هاي ايراني گياهان دارويي را از كتاب او برگرفته است. عيسي پسر چهاربخت نيز در كار پزشكي بود.

عيسي‌بن‌ماسرجويه: فرزند يا نوه‌ي ماسرجويه‌ي مسيحي كه در ترجمه‌ي آثار سرياني به عربي دست داشته است. او دو كتاب الالوان و الروائح و كتاب الطعوم را نيز نوشته بود كه هر دو از بين رفته است.

حارث بن كلده: از معاصران پيامبر اسلام(ص) و از پيشگامان پزشكي در ميان عرب‌ها بود. بر اساس روايت‌ها وي در گندي‌شاپور آموزش ديد و پيوسته با آن‌جا ارتباط داشت. به علاوه، در برخي منبع‌ها از گفت و گوي او با خسرو انوشيروان پيرامون پزشكي نوشته شده است. وي پس از پيامبر نيز زنده بوده و به احتمال زياد به اسلام نگرويده است. بخش‌هايي از كتاب وي با نام المحاورات في الطب بينه و بين نوشيروان، در دست است.

فرزند خوانده‌ي او، نظر، نيز پزشكي مي‌دانست و ابن‌اسحاق تاريخ‌نگار درباره‌ي او گفته است كه كتاب‌هاي ايراني مي‌خوانده است و اگر حب "ابن‌حارث" كه ابن‌سينا تركيب آن را در القانون آورده است، به‌راستي از او باشد، بايد گفت كه با داروهاي ايراني آشنا بوده است.

حنین‌بن‌اسحاق: با لاتینی ، یكی از دانشمندان مسیحی كه به عنوان مترجم سهم بزرگی در پیدایش علوم اسلامی داشته است. وی در حیره به دنیا آمد و پدرش در آن جا داروفروشی داشت. حنین در گندی‌شاپور و در بغداد زیر دست پزشك مشهوری چون ابن‌ماسویه، پزشكی آموخت. او با پشتيباني خاندان بختيشوع و سلمويه توانست آثار بسياري را از يوناني به سرياني ترجمه كند. سپس، شاگردانش همين ترجمه‌ها را با پشتيباني بنوموسي، دانشمندان ايراني، بار ديگر به عربي ترجمه كردند.

سلمويه‌بن‌بنان: از سرياني‌زبانان گندي‌شاپور و از منتقدان برجسته‌ي ابن‌ماسويه كه در زبان معتصم در 218 قمري از پزشكان دربار و پزشك شخصي خليفه شد. اسحاق‌بن‌حنين به بيان پدر خود او را داناترين مردم روزگار خود در كار پزشكي مي‌داند. رازي 2 بار در بخش درماني و 13 بار در بخش داروشناسي از او ياد كرده است.

يوحنابن‌سرابيون: يا يحيي‌بن سرافيون مشهور به ابن‌سرابيون، از شناخته‌شده‌ترين پزشكان سرياني‌زبان دوره‌ي اسلامي بود. گرچه خاستگاه او را به‌درستي نمي‌دانيم، او بررسي آثار او نشان مي‌دهد كه از دانش‌آموخته‌هاي گندي‌شاپور است. دو كناش به سرياني نوشت: كناش بزرگ(الكناش الكبير) در 12 فصل و كناش كوچك(الكناش الصغير) در 7 فصل. كناش كوچك او را در زماني اندك سه بار به عربي برگداندند و شناخته شده ترين كتاب داروشناسي در ميان پزشكان مسلمان بود. ابن‌سينا نزديك يك سوم كتاب پنجم القانون خود را از روي مقاله‌ي هفتم كناش كوچك رونويسي كرده است. رازي، سيد اسماعيل گرگاني، ابن‌بيطار اندلسي(اسپانيايي) و بسياري ديگر، بارها از او در نوشته‌هاي خود ياد كرده‌اند. از كتاب او چند ترجمه‌ي لاتين نيز در دست است كه ما را از اثرگذاري او بر پزشكان اروپايي در ونيز و جاهاي ديگر آگاه مي‌سازد.

احمد نهاوندي

احمد بن محمد نهاوندي(وفات در 220 تا 230 قمري) اخترشناس و رياضي‌دان ايراني كه در گندي‌شاپور به رصدهاي اخترشناختي پرداخت و مورد توجه يحيي ين خالد برمكي بود. او بر پايه‌ي رصدهايي كه انجام داد، كتابي با نام الزيج المشتمل را به نگارش درآورد. هر چند از اين كتاب چيزي بر جاي نمانده، اما از آن در نوشته‌هاي دانشمندان مسلمان بارها ياد شده است. سه كتاب ديگر نيز به او منسوب است: الجمع و التفريق، المدخل الي علم النجوم و كتاب الي محمد بن موسي في النيل.

سرانجام گندي‌شاپور

در سال 148 هجري قمري، منصور به بيماري سختي مبتلا شد كه پزشكان نتوانستند او را درمان كنند. از اين رو، جرجيس پسر بختيشوع، مدير بيمارستان گندي‌شاپور، براي درمان او به بغداد دعوت شد. اين پزشك ايراني پس از درمان منصور، چهار سال در بغداد ماند و پزشكي ايراني را در بغداد آموزش داد. او پس از بازگشت به ايران، عيس‌بن‌ شهلافا را جانشين خود كرد و به اين ترتيب، پزشكي ايراني به دنياي اسلام راه يافت. آرام‌آرام در دوران هارون و مامون عباسي پزشكان مشهور دانشگاه گندي‌شاپور نيز به پايتخت جهان اسلام، بغداد، فراخوانده شدند و جايگاه شايسته‌اي در آن شهر پيدا كردند. با اين همه، از پويايي دانشگاه گندي‌شاپور و بيمارستان مشهور آن كاسته نشد و دست كم تا يك سده‌ي ديگر همچنان پيشرفته‌ترين مركز علمي جهان بود.

با روي آوردن دانشمندان گندي‌شاپور به مركز جهان اسلام، دستاوردهاي علمي گندي‌شاپور نيز از راه آنان به بغداد و ديگر سرزمين‌هاي اسلامي رسيد و باعث شكوفايي دانش در آن‌جا شد. بنابراين، هر چند ساختمان گندي‌شاپور در سده‌هاي پس از سوم و چهارم هجري آرام‌آرام به ويراني روي نهاد، اما نفوذ معنوي آن ادامه پيدا كرد و اگر پيشرفت دانش را كاري پيوسته به درازاي تاريخ بدانيم، هنوز هم از دستاورردهاي آن بهره‌منديم. چنان‌كه بيش‌تر بيمارستان‌هاي جهان اسلام با الگوبرداري از بيمارستان گندي‌شاپور ساخته شدند و خود پيشگام بيمارستان‌هاي اروپا گرديدند.

چه بسيار داروهايي كه با نام فارسي خود در كتاب‌هاي پزشكي عربي نوشته شده‌اند و هنوز هم در زبان عرب با همان نام‌ها خوانده مي‌شوند. چه بسيار كاني‌هايي كه با نام فارسي خود در زبان عرب وارد شدند. چه بسيار فيلسوفاني كه به عربي نوشتند، اما ايراني بودند و چه بسيار رياضي‌دان و اخترشناس مسلمان كه كتاب‌هايي مانند زيج‌الشاه، زيج‌الشهريار را از پهلوي به عربي بازگرداندند. بنابراين، مسلمانان از راه ايرانيان و بنياد علمي گندي‌شاپور با دانش پيشينيان، هندي‌ها، يوناني‌ها، ايراني‌ها، چيني‌ها و بسياري ديگر، آشنا شدند. دانشمندان مسلمان نيز، كه بيش‌ترشان ايراني بودند، آن دانش‌ها را گسترش دادند و سپس به اروپايي‌ها هديه كردند.

منبع:

1. صفا، ذبيح‌ ‌الله. علم در ايران، از مجموعه مقاله‌هاي كتاب ايرانشهر، جلد اول، صفحه‌ي 695، چاپخانه‌ي دانشگاه(كميسيون ملي يونسكو در ايران) 1342

2. سزگين، فواد. تاريخ نگارش‌هاي عربي، ترجمه‌ي كيكاووس جهانداري و به سرويراستاري احمد رضا رحيمي ريسه، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ اول 1380

3. تكميل‌همايون، ناصر. دانشگاه گندي‌شاپور. دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي، 1384

4. صفا، ذبيح‌ ‌الله. مدرسه، از مجموعه مقاله‌هاي كتاب ايرانشهر، جلد اول، صفحه‌ي 714، چاپخانه‌ي دانشگاه(كميسيون ملي يونسكو در ايران)1342

5. نيرنوري، حميد. سهم ايرانيان در تمدن جهاني، انتشارات فردوس، چاپ اول 1372

6. نصر، سيد حسين. علم و تمدن در اسلام، انتشارات خوارزمي، چاپ دوم ترجمه‌ي فارسي 1359

7. دهخدا، علي‌اكبر. لغت‌نامه(واژه‌ي گندي‌شاپور)، انتشارات دانشگاه تهران، 1377

8. كرامتي، يونس. پزشكي(از مقاله‌هاي دايره‌المعارف بزرگ اسلامي، به كوشش سيدكاظم بجنوردي)، انتشارات دايره‌المعارف بزرگ اسلامي، 1383

9. مولوي، محمدعلي. احمد نهاوندي(از مقاله‌هاي دايره‌المعارف بزرگ اسلامي، به كوشش سيدكاظم بجنوردي)، انتشارات دايره‌المعارف بزرگ اسلامي، 1377

10. سارتن. جرج. مقدمه‌اي بر تاريخ علم. ترجمه‌ي غلامحسين صدري افشار. انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ دوم، 1383
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “تاريخ ايران”