وحشت در پادگان
ميثم، چقدر از او بد ميگفتند. هر كس كه براي گذراندن دوره آموزشي بهپادگان امام حسين(ع) در تهرانپارس ميرفت، از او بدميگفت. بد كه نهفحش بدهد، از سختگيريهايش ميگفت و از داد و فريادش. ولي آخرشچيزهاي ديگر هم ميگفتند. خيلي چيزها خلاف حرفهاي اول خودشان.
كسي او را به اسم اصلي صدا نميزد. يعني نميدانستند. معروف بود بهميثم. ميثم چي؟
هيچكس نميدانست. همين . شايد جرأت نميكردند بپرسندفاميلياش چيست.
با همه ترسي كه از او در وجودم سرازير شده بود، خيلي دوست داشتمببينمش. كنجكاو شده بودم. از آن كنجكاويهاي دوران جواني كه چه بسا سرآدم را به باد ميداد. ولي ارزش داشت كه سرّي را بشكافي! و شكافتم.
ميگفتند چند وقت ديگر عمليات است. عملياتي اشكي. سخت سخت.آنقدر سخت كه اشك آدم را در ميآورد. كسي نميدانست كجاست، ولي ازفشارهايي كه ميثم ميآورد، ميشد فهميد عمليات بعدي بايد خيلي سختباشد كه او تلاش داشت توان و استقامت نيروها را بالا ببرد. و ميبرد.
آخر ديدمش. ولي از دور. شانس آوردم زير دستش آموزش نداشتم. منكه اعزام مجددي بودم و عمراً نبايد آموزش ميديدم، ولي زير دست او رفتنيك هراس ديگري داشت.
آن روز، همه نيروهاي اعزامي را برده بودند به پادگان امام حسين(ع)؛توي خيابان كنار نيروها ايستاده بودم كه يكي از بچه محلهايمان دوان دوانآمد و با اضطراب گفت:
ـ بيا حميد... حميد بيا... ميثم... ميثم كه ميخواستي ببينيش اونجاست...
خوشحال شدم. هم خوشحال شدم،هم ترسيدم. اصلاً اسمش اينجوري بود. پاهايت را شل ميكرد و اگر يك مشت پول خورد توي جيبسمت چپ پيراهنت بود، سرو صدايش همه را خبر ميكرد!
دويدم آنجايي كه او گفت. از دور نگاهش كردم. جرأت جلو رفتن را هيچكس نداشت. ميگفتند هنگام آموزش اگر كسي نزديك يا مزاحم شود، خيليبد برخورد ميكند. به همين خاطر ترسيدم جلو بروم.
اول از پشت سر ديدمش. پيراهن تنش نبود. مثل نيروهاي آموزشي، نهپيراهن نه زير پيراهن.
شلواري پلنگي به پا داشت بدون جوراب و پوتين. مثل نيروها، بدنشسرخ سرخ شده بود. با تير بغل گوش بچهها ميزد كه روي آسفالت داغ سينهخيز بروند. و ميرفتند.
رويش را كه برگرداند، جا خوردم. اول ترسيدم. از اين ترسيدم كه نكندالكي گير بدهد كه براي چي آنجا ايستادهايم و داريم او را برّ و برّ نگاه ميكنيم.آن وقت بود كه ما را هم ميخواباند زمين و تا بياييم به خودمان بجنبيم و به اوحالي كنيم كه ما اصلاً نيروي آموزشي نيستيم ، تا ته پادگان را سينه خيز رفتهبوديم و لباسهاي نويي كه تحويلمان داده بودند، ميشد چهل تكه!
چقدر حيف شد. كاش مرا ميديد. شايد ديد ولي رويش را برگرداندكه مثلا نديده باشد. ولي من در همان نگاه اول شناختمش. هر چند كه خيليشك كردم. او واين كارها؟! اصلاً به او نميآيد اين كاره باشد. اين همهخشونت و تندي در او، اصلاً باور نميكردم. ولي خودش بود. خودِ خودش.
همه جوره از او ميگفتند. هم بد، هم خوب. آنها كه يكي دو روز اولآموزش بريده بودند و از پادگان در ميرفتند، خيلي از ميثم بد ميگفتند.ميگفتند:
ـ نصفه شب مياد داخل ساختمان و با تيراندازي و عربده كشي، دستورميدهد كه به شمارش 3 از طبقه پنجم آسايشگاه بدويم دم در. خودش همواميستد بالا، در حالي كه تير ميزند و همه را ميترساند، هُل ميدهد كهزودتر بدويم پايين. وقتي همه رفتند پايين، اول دستور ميدهد كه پوتينها وجورابها را درآوريم. بعد پيراهن و زير پيراهن. بعد همه را به دو راهميانداخت طرف تپههاي پشت پادگان. تا زانو توي برف بوديم. هي داد ميزدكه با بدنهاي لخت، توي برفهاي سرد غلت بزنيم...
از اين دست خيلي برايش ميگفتند، ولي آنها كه در دورههاي آموزشيميثم آبديده ميشدند و بعدها توي عمليات ثمرة اين سختگيريها راميفهميدند كه چيزي نبود جز استقامت، ميگفتند:
ـ خيلي دمش گرم بود. هر آموزش كه به بچهها ميداد، خودش هم آن راانجام ميداد. سينه خيز توي آسفالت داغ، غلت زدن توي برف و سرما.خلاصه هر نيرو كه ميآمد چهل و پنج روز آموزش ببيند و برود، خود ميثمدوباره با آنها تمام آموزشهاي سخت را انجام ميداد كه بچهها نگويند: به مادستور ميدهد ولي خودش انجام نميدهد.
شوخي نبود. با هر نيروي همراه بود و پا به پا جلو ميرفت.
آنهايي كه خيلي اهل عرفان و نماز شب بودند، ميگفتند:
ـ بعضي وقتها نصفههاي شب كه بچهها براي نماز شب بلند ميشدند،متوجه ميشدند يك نفر كه كلاه اوركتش را كشيده روي صورتش، ميآمدداخل آسايشگاه و كف پوتين بچهها را كه به حال آماده باش خوابيده بودند،ميبوسيد و ميرفت. گاهي ميديديم كه شبهايي كه آماده باش نيست، همانمرد كلاه بر سر ميآمد و پوتينهاي بچهها را ميبرد و ساعتي بعد واكس زده وتميز ميآورد ميگذاشت سرجايشان...
آنهايي كه تا آخرهاي دوره ميماندند، با گريه، ماجراي عجيبي تعريفميكردند :
ـ بابا اين ديگه كيه؟! آخرهاي دوره كه بود، يك شب همه را جمع كرد،آرام گفت: «حالا كه به لطف خدا تونستيد در 45 روز سختترين آموزشها راطي كنيد كه در عمليات به مشكل برنخوريد، از شما يك چيز ميخواهم،يعني يك دستور ميدهم كه هيچكس حق ندارد از جايش تكان بخورد،خودتان كه مرا ميشناسيد. پا از پا تكان بدهيد، خودتان ميدانيد.»
همه وحشت ميكردند. يا حضرت عباس. ديگه چيكار ميخواستبكند. يعني ديگه چي مونده بود؟! شايد ميخواست نارنجك بيندازد وسطجمع؟ بابا اين كه نفس ما را بريد، دل توي دل كسي نبود. همه آماده باشبودند بپرند دوروبر و جانپناه بگيرند. همه منتظر صداي فرياد ميثم بوديم كهبگويد: نارنجك... بخيزيد... ولي از اين خبرها نشد. با تعجب ديدم ميثمنيست. شك كرديم. ديدم نفرات جلوي ستون دارند گريه ميكنند. صدايگريه شان بلند بود و شانه هايشان تكان ميخورد. يك دفعه ديدم چيزي آمدروي پايم. جا خوردم. ترسيدم. يا خدا. اين چي بود. كي بود؟ افتاده بود رويپاهاي بچهها. گريه ميكرد. گريه و التماس كه اگر اذيتي و يا شدتي داشته او راببخشيم. خودش بود. ميثم، همان ميثم كه از اسمش تمام پادگان ميلرزيد وحالا از كاري كه او ميكرد، شانههاي بچهها از گريه ميلرزيد. پاي همه راميبوسيد و خاك پوتينهاي آنان را به صورت خودش ميماليد و ميگفت:شما رو به خدا منو حلال كنين... جبهه كه رفتين منو دعا كنين... دعا كنين منمبيام اونجا...
*
آن روز با علي رفته بوديم نماز جمعه. زمستان سال 1363 بود. در خيابانطالقاني، نرسيده به در شرقي دانشگاه. رفتيم جلو، هميشه همانجامينشست. هميشه با او سلام و احوالپرسي داشتم ولي نميدانستم او كيست.
كيست كه ميدانستم. از اولين روزهاي سال 58 با هم آشنا شده بوديم.در درگيريهاي جلوي دانشگاه با ضد انقلابيون و منافقين. جلو كه رفتيم وسلام و عليك و روبوسي كرديم، علي كمي خودش را عقب كشيد. باورنميكرد اين همان باشد. دستش را كه فشردم، با خنده گفتم:
ـ مرد مومن تو كه پدر بچههارو درمياري، يه ذره مراعاتشون رو بكن...همه از اسمت ميترسن.
جا خورد. با استغفرالله گفت:
ـ چي ميگي تو؟ من بچهها رو اذيت ميكنم؟ چه جوري؟
نه كه انكار كند و دروغ بگويد. ميخنديد و ميگفت:
ـ مطمئني كه اشتباه نگرفتي؟ من رو چه به اين كارها؟
راست ميگفت . من كه اسم آموزش رو نياوردم. همهاش ميگفتم بچههارا اذيت ميكني و خيلي خيلي بهشون فشار ميآوري. او هم نميپذيرفت.
شك كردم. علي هي در گوشم ميگفت:
ـ بابا به خدا خودشه... همينه ميثم...
روبوسي كرديم و خنديديم و خداحافظي. باور نميكردم از آن جوانمحجوب، آرام و سربه زير، چنين كارهايي هم بر بيايد. هر چي علي قسمميخورد، من شك كردم و نميپذيرفتم.
*
عمليات، كه انجام شد، زمزمهاي توي بچهها افتاده بود:
ـ ميثم پريد...
عجب، پس ميثم هم آخرش شهيد شد.
خيلي دوست داشتم عكسش را ببينم. شنيده بودم كه نميگذاشتند برود جبهه ، مربي آموزش تاكتيك پادگان امام حسين(ع) بود و تجربيات فراوانيداشت كه خيلي به درد نيروها ميخورد ، ولي سرانجام توانسته بود برودعمليات و حالا شهيد شده بود. آن هفته در نماز جمعه او را نديديم. جايشخالي بود. گفتم حتماً جبهه است. ولي علي عكسي را نشانم داد كه خيلي جاخوردم. خودش بود. رفيق خودم. همان كه هر هفته نماز جمعه سلام واحوالپرسي ميكرديم. زير عكس نوشته شده بود:
«شهيد مرتضي شكوري گركاني» (ميثم) »
[External Link Removed for Guests]
كاظمي، ميهمان خدا در زمين
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 4122
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۴, ۶:۱۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 4507 بار
- سپاسهای دریافتی: 4337 بار
- تماس:
ميهمان خدا در زمين
شهيد كاظمي به روايت همرزمان
[External Link Removed for Guests]
بسياري از پديدههاي دوران دفاع مقدس، بيبديل و از جهاتي شگرف و تكرارناشدني هستند، زيرا به لحاظ كالبدي، فضايي در مقطع جنگ هشت ساله ايجاد شد كه علل وقوع آن در بستر تاريخ تفكر سياسي اجتماعي شيعه و اتفاقاتي كه در صحنه روابط بينالملل در اواخر قرن بيستم و فراز و نشيبهايي كه در روند تحولات اجتماعي قرن اخير رخ داد، قابل جستجوست.
فرماندهان دوران دفاع مقدس به اقتضاي شرايط زماني و مكاني و سطح و شكل آموزههاي ديني، گاه از مسير عشق عبور ميكردند و گاه از راه عقل و البته بايد گفت شخصيت آنان، الهامگرفته از منش و تفكر حضرت امام خميني(ره) بود.
شهيد احمد كاظمي در زمره فرماندهاني بود كه به نحو بارزتري از تعليمات عرفاني مبارزه مبتني بر انديشه امام راحل به درستي بهره گرفت و حماسههاي تاريخي آفريد.
فرماندهان و مسئولان سپاه پاسداران اذعان دارند كه احمد كاظمي از يك سو در برابر تودههاي بسيجي متواضع و كاملا آشتيپذير بود، ليكن آنگاه كه آتش جنگ و دفاع و شبيخون دشمن شعلهور بود، بسيار سرسخت و آشتيناپذير ظاهر ميشد.
او نه تنها در آن سوي جبهه كه در اين سو نيز بر پايه عهد و پيماني كه تنها با خداي خود بسته بود، در جريان تصميمسازي و تصميمگيريهاي عملياتي بيدليل انعطاف نشان نميداد. تجزيه و تحليل اين تضاد رفتاري، تماما در چهارچوب فضاي مديريتي خاص زمان جنگ امكانپذير ميشود.
بيشك ميتوان گفت اين شيوه مديريتي در درجه نخست، براي راويان و در مراحل بعد براي اندك نزديكان احمد كاظمي، قابل فهم و درك بوده است. او به همان شدتي كه در برابر پاييندستان رزمنده و بسيجي، نرمخو، ملايم و حمايتگر بود، در هنگامه بحث و مجادله بر سر طرحهاي عملياتي و انتخاب، فلش حمله عليه دشمن بعثي، سرسختانه، قاطع و غيراحساساتي رفتار ميكرد و پس از ساعتها شناسايي شخصي و مستقيم منطقه هدف تهاجم و احتجاج با ديگر فرماندهان و ردههاي مافوق، آنگاه كه پاي در كارزار مينهاد، ولوله به راه ميانداخت و ستون به ستون دشمن را متزلزل ميساخت تا جايي كه حتي دشمن به فغان ميآمد و زبان به اعتراف ميگشود.
او به دليل همين ويژگيهاي منحصر به فردش، بارها قبل از هر عملياتي، اعتراضها و انتقادهاي زيادي را به خود معطوف ميكرد، ولي در پي كسب احساس تكليف و تشخيص براي اقدام به موقع، وقتي كاروان لشكرش را به راه ميانداخت و در خطوط اول جبهه؛ چه در پهندشت جنوب و چه در قلل مرتفع و درهها و يالهاي غرب كشور و چه در پشت خاكريزها آماج گلولههاي مستقيم تانك كه مثل رگبار تير اجراي آتش ميكردند قد ميافراشت، روحيهاي سرشار از موفقيت و ظفرمندي به سراسر اردوگاه خودي تزريق مينمود.
احمد در راستاي احساس مسئوليتي كه در برابر رزمندگان بسيجي داشت، در روزهاي باقيمانده به عمليات، كليه واحدهاي ستادي و پشتيباني را از نزديك بازديد ميكرد و از جمله برادران بهداري را به شركت دادن بيشتر پزشكان در خط و برادران اطلاعات و عمليات را به انتخاب بهترين معبر و راهكار و برادران مهندسي را به احداث به موقع خاكريز و سنگر و... توصيه اكيد مينمود و سپس شخصا براي كسب اطلاع از ميزان پيشرفت اين امور، حضوري پرمخاطره در خطوط مقدم پيدا ميكرد.
سادگي، خلوص و تواضع و فروتني او باعث شده بود در قلب رزمندگان و بسيجيها جا داشته باشد. به همه جا سركشي ميكرد و با ردههايي پايين لشكر از مسئول تعميرگاه گرفته تا مسئول حمام، اسلحهخانه، بسيجيها تا گردان و... حضورا نشست و برخاست داشت. هركس با او برخورد ميكرد، شيفته مرام و اخلاق و ادب و حجب و حياي او ميشد.
روحيات بسيجي و خلق و خو و رفتار و سخنانش، امكان ارتباط با نيروهاي بسيجي را به خوبي برايش فراهم ميساخت و به خوبي بر نيروهاي مردمي فرماندهي ميكرد.اگر زندگي فرماندههان شهيد لشكرها چون احمد كاظمي، مهدي باكري، حسين خرازي، همت و زينالدين عميقا بررسي شود، همه به اين واقعيت مسلم ايمان ميآورند كه اين فرماندهان، استادان بزرگ فن جنگ هستند و قطعا در رأس همه آنان، احمد كاظمي در قامت يك فرمانده نيرو كه حيات مبارك او شانزده سال پس از جنگ ادامه پيدا كرد، در اين فن از سرداران جاودانه تاريخ است.
كوبيدن دشمن براي تحميل اراده خود بر دشمن و متقاعد كردن دشمن به نحوي مطمئن كه در برابر اين فرمانده توانمند و نابغه در ميدان جنگ نميتوان تاب مقاومت آورد، از احمد كاظمي برميآمد و بس. وي پديدهاي بود كه ديگر ممكن نيست به آساني نظير او به وجود آيد.
شهيد كاظمي و لشكر هشت نجف قهر الهي بودند كه بر سر دشمن بعثي فرود ميآمدند و خداوند احمد كاظمي و لشكر هشت نجف را براي كيفر دادن به سربازان متجاوز به ايران اسلامي فرستاد.
احمد با صداقت و خلوص و شجاعت و تدبيري بيمانند، خويشتن را در خدمت به ولايت و اسلام و مسلمين و ايران اسلامي مستحيل و ذوب كرد و 28 سال خستگيناپذير و بيوقفه در قالب يك فرمانده مجاهد و عارف كوشيد. عشق و خدمت به ولايت و نظام اسلامي و ايران اسلامي بر روح او مسلط بود. فعاليتهاي فكري، هوش، تحرك فوقالعاده و گرايش دايم براي كوبيدن دشمن در هر نقطه و مكاني از خطوط برجسته احمد كاظمي بود.
شهيد كاظمي به اعتقاد تمام فرماندهان و صاحبنظران نظامي، برجستهترين تاكتيكدان (پيروزي در نبردها) و هم استراتژيستي خبره بود و تشخيصهاي صحيح راهبردي داشت. مثل شهيد مهدي باكري كم حرف ميزد ولي زياد عمل ميكرد. مهدي، حسين و احمد اهل اظهارنظرهاي مبسوط نبودند و در جلسهها، تطويل كلام نداشتند.
خيلي خلاصه اظهارنظر ميكردند و حرف ميزدند و اغلب خاموش بودند. امام علي(ع) در وصف يكي از برادران ديني خود در نهجالبلاغه ميفرمايد: بيشتر روزگار خاموش بود و اگر ميگفت، غلبه ميكرد و تشنگي پرسندگان را فرو مينشاند. كاظمي هم مثل مهدي، مصداق اين فرمايش مولي اميرالمؤمنين بود.
هرگز مشتي و دستي و شلاقي بر سربازش در ميدان نزد، بلكه رزمندهاش را با تشويق و افتخار و معنويت و ادب و شجاعت به جنگ وا داشت و سربازانش وقتي اراده آهنين و صلابت روح و شجاعت و ادب احمد را در ميدان جنگ ميديدند، براي پيشروي و حمله به دشمن، سر از پا نميشناختند.
عملياتها و جنگهاي احمد همه از روي اسلوب و قاعده بود. حركاتش سنجيده و با اصول و قواعد فن نظامي تطبيق داشت و درستترين تاكتيك را در صحنه رزم پياده ميكرد و بسياري از سرداران قادر نبودند به گرد پاي احمد هم برسند و از اين به بعد هم بايد بكوشند درخشانترين عملياتهاي جنگي خود را از او تقليد كنند.
احمد به خوبي نقشه جغرافيايي را ميشناخت و از همه افراد يگانهايش بهتر از نقشه استفاده ميكرد. با اين حال هيچ وقت به نقشه جغرافيايي محدود نميشد، چشم از نقشه برميداشت و به زمين عمليات پا ميگذاشت. پيش و پس از پرداختن به نقشه، زمين را كه توجيه ميشد و فرماندهان تحت امر را كه توجيه ميكرد، افراد را تهييج ميكرد، با خطابهاش هيجان به جان رزمندگان ميريخت. فرمان صادر ميكرد، «يازهرا» و «ياحسين» ميگفت.
به نماز و دعا و قرآن متوسل ميشد. اشك ميريخت، فرياد ميزد و فرمان صادر ميكرد و در نزديكترين نقطه به دشمن حاضر ميشد و ستونهاي مهيب رزمندگان را به حركت وا ميداشت. در چنين شرايطي، هيچ فرماندهي از دشمن در برابر نيروهاي پرشور احمد، تاب مقاومت نداشت چون بر توپخانه، ادوات زرهي، مكانيزه، پياده، لجستيك، اطلاعات و عمليات و ارتباطات مسلط بود و به همه فرمانهاي دقيق ميداد. از آتش توپخانه و ادواتش به بهترين شكل استفاده ميكرد و به شديدترين وجه ممكن عليه دشمن آن را به كار ميگرفت.
احمد كاظمي نه جنگ كلاسيك را كه براي دشمن شناخته شده بود، پياده ميكرد و نه واحدش را در دستههاي كوچك پراكنده ميكرد و عمليات چريكي و نامنظم ميكرد، بلكه شيوه جديدي كه در سپاه به تكامل رسيده بود به كار ميبست. جنگ انقلابي و مردم با لشكر، با تاكتيكهاي جديد و نو به نو و آرايشهاي فشرده و تازه كه دشمن را بياندازه آسيبپذير ميكرد.
احمد كاظمي و لشكرش، شمشير برنده فرمانده كل سپاه، در جنگ بود و تاكتيك ويژه و سر اصلي نبرد و طرز رسيدن به هدف اصلي را فرمانده كل سپاه با دو، سه فرمانده در جنگ از جمله احمد به نتيجه ميرساند.
در پايان آنچه بايد به عنوان قطرهاي به اين قطرات بازگوشده از سرگذشت احمد كاظمي اضافه كرد، اين است كه وي، چريك، رزمنده، برمانده و مؤمن بابصيرتي بود كه هميشه در وضعيت فعال وارد حوادث تاريخي ميشد و در اين حالت و با اين ويژگي بود كه به وقايع پيش روي انقلاب اسلامي مينگريست. او مانند همتاي خود، حسين خرازي در نگاه اوليه و سطحي، جزو فرماندهان عملگرايي به شمار ميرفتند كه در هشت سال دفاع مقدس با ظرفيتي بسيار عالي در حيطه مسئوليت نظامي خويش گاهي در مقياس ملي اقدام ميكردند و گاه با تأكيد بر جغرافياي تأسيس لشكر تحت فرماندهي خود به تجزيه و تحليل مسائل با عينك محلي و تصميمگيري براي نمايش مسئوليت و ايمان در محدوده شهري و زادگاهيشان مجبور ميشدند. طبيعي است در چنين فضايي تناقضنما (پارادوكسگونه) و بنا بر تأثيرات ذاتي جنگ و دفاع، كمابيش رفتار آنها رنگ پراگماتيسم به خود بگيرد و ناظران خارج از حوزههاي عملياتي و حيطههاي نظامي و لشكري را به قضاوتهاي غيرمنصفانه و بيراهه سوق دهد، اما همانگونه كه در سطور پيش آمد، احمد به دليل اينكه به روشني نشان ميداد نه نتيجهگراست و نه سودمحور، هيچ گاه دچار آفتهاي پراگماتيستي نشد و نظام تنبيه و تشويق خود و ديگران جز رضايت حق و سربلند نگاه داشتن پرچم دين، ارزش ديگري را موجد و منشأ نميپنداشت.
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
شهيد كاظمي به روايت همرزمان
[External Link Removed for Guests]
بسياري از پديدههاي دوران دفاع مقدس، بيبديل و از جهاتي شگرف و تكرارناشدني هستند، زيرا به لحاظ كالبدي، فضايي در مقطع جنگ هشت ساله ايجاد شد كه علل وقوع آن در بستر تاريخ تفكر سياسي اجتماعي شيعه و اتفاقاتي كه در صحنه روابط بينالملل در اواخر قرن بيستم و فراز و نشيبهايي كه در روند تحولات اجتماعي قرن اخير رخ داد، قابل جستجوست.
فرماندهان دوران دفاع مقدس به اقتضاي شرايط زماني و مكاني و سطح و شكل آموزههاي ديني، گاه از مسير عشق عبور ميكردند و گاه از راه عقل و البته بايد گفت شخصيت آنان، الهامگرفته از منش و تفكر حضرت امام خميني(ره) بود.
شهيد احمد كاظمي در زمره فرماندهاني بود كه به نحو بارزتري از تعليمات عرفاني مبارزه مبتني بر انديشه امام راحل به درستي بهره گرفت و حماسههاي تاريخي آفريد.
فرماندهان و مسئولان سپاه پاسداران اذعان دارند كه احمد كاظمي از يك سو در برابر تودههاي بسيجي متواضع و كاملا آشتيپذير بود، ليكن آنگاه كه آتش جنگ و دفاع و شبيخون دشمن شعلهور بود، بسيار سرسخت و آشتيناپذير ظاهر ميشد.
او نه تنها در آن سوي جبهه كه در اين سو نيز بر پايه عهد و پيماني كه تنها با خداي خود بسته بود، در جريان تصميمسازي و تصميمگيريهاي عملياتي بيدليل انعطاف نشان نميداد. تجزيه و تحليل اين تضاد رفتاري، تماما در چهارچوب فضاي مديريتي خاص زمان جنگ امكانپذير ميشود.
بيشك ميتوان گفت اين شيوه مديريتي در درجه نخست، براي راويان و در مراحل بعد براي اندك نزديكان احمد كاظمي، قابل فهم و درك بوده است. او به همان شدتي كه در برابر پاييندستان رزمنده و بسيجي، نرمخو، ملايم و حمايتگر بود، در هنگامه بحث و مجادله بر سر طرحهاي عملياتي و انتخاب، فلش حمله عليه دشمن بعثي، سرسختانه، قاطع و غيراحساساتي رفتار ميكرد و پس از ساعتها شناسايي شخصي و مستقيم منطقه هدف تهاجم و احتجاج با ديگر فرماندهان و ردههاي مافوق، آنگاه كه پاي در كارزار مينهاد، ولوله به راه ميانداخت و ستون به ستون دشمن را متزلزل ميساخت تا جايي كه حتي دشمن به فغان ميآمد و زبان به اعتراف ميگشود.
او به دليل همين ويژگيهاي منحصر به فردش، بارها قبل از هر عملياتي، اعتراضها و انتقادهاي زيادي را به خود معطوف ميكرد، ولي در پي كسب احساس تكليف و تشخيص براي اقدام به موقع، وقتي كاروان لشكرش را به راه ميانداخت و در خطوط اول جبهه؛ چه در پهندشت جنوب و چه در قلل مرتفع و درهها و يالهاي غرب كشور و چه در پشت خاكريزها آماج گلولههاي مستقيم تانك كه مثل رگبار تير اجراي آتش ميكردند قد ميافراشت، روحيهاي سرشار از موفقيت و ظفرمندي به سراسر اردوگاه خودي تزريق مينمود.
احمد در راستاي احساس مسئوليتي كه در برابر رزمندگان بسيجي داشت، در روزهاي باقيمانده به عمليات، كليه واحدهاي ستادي و پشتيباني را از نزديك بازديد ميكرد و از جمله برادران بهداري را به شركت دادن بيشتر پزشكان در خط و برادران اطلاعات و عمليات را به انتخاب بهترين معبر و راهكار و برادران مهندسي را به احداث به موقع خاكريز و سنگر و... توصيه اكيد مينمود و سپس شخصا براي كسب اطلاع از ميزان پيشرفت اين امور، حضوري پرمخاطره در خطوط مقدم پيدا ميكرد.
سادگي، خلوص و تواضع و فروتني او باعث شده بود در قلب رزمندگان و بسيجيها جا داشته باشد. به همه جا سركشي ميكرد و با ردههايي پايين لشكر از مسئول تعميرگاه گرفته تا مسئول حمام، اسلحهخانه، بسيجيها تا گردان و... حضورا نشست و برخاست داشت. هركس با او برخورد ميكرد، شيفته مرام و اخلاق و ادب و حجب و حياي او ميشد.
روحيات بسيجي و خلق و خو و رفتار و سخنانش، امكان ارتباط با نيروهاي بسيجي را به خوبي برايش فراهم ميساخت و به خوبي بر نيروهاي مردمي فرماندهي ميكرد.اگر زندگي فرماندههان شهيد لشكرها چون احمد كاظمي، مهدي باكري، حسين خرازي، همت و زينالدين عميقا بررسي شود، همه به اين واقعيت مسلم ايمان ميآورند كه اين فرماندهان، استادان بزرگ فن جنگ هستند و قطعا در رأس همه آنان، احمد كاظمي در قامت يك فرمانده نيرو كه حيات مبارك او شانزده سال پس از جنگ ادامه پيدا كرد، در اين فن از سرداران جاودانه تاريخ است.
كوبيدن دشمن براي تحميل اراده خود بر دشمن و متقاعد كردن دشمن به نحوي مطمئن كه در برابر اين فرمانده توانمند و نابغه در ميدان جنگ نميتوان تاب مقاومت آورد، از احمد كاظمي برميآمد و بس. وي پديدهاي بود كه ديگر ممكن نيست به آساني نظير او به وجود آيد.
شهيد كاظمي و لشكر هشت نجف قهر الهي بودند كه بر سر دشمن بعثي فرود ميآمدند و خداوند احمد كاظمي و لشكر هشت نجف را براي كيفر دادن به سربازان متجاوز به ايران اسلامي فرستاد.
احمد با صداقت و خلوص و شجاعت و تدبيري بيمانند، خويشتن را در خدمت به ولايت و اسلام و مسلمين و ايران اسلامي مستحيل و ذوب كرد و 28 سال خستگيناپذير و بيوقفه در قالب يك فرمانده مجاهد و عارف كوشيد. عشق و خدمت به ولايت و نظام اسلامي و ايران اسلامي بر روح او مسلط بود. فعاليتهاي فكري، هوش، تحرك فوقالعاده و گرايش دايم براي كوبيدن دشمن در هر نقطه و مكاني از خطوط برجسته احمد كاظمي بود.
شهيد كاظمي به اعتقاد تمام فرماندهان و صاحبنظران نظامي، برجستهترين تاكتيكدان (پيروزي در نبردها) و هم استراتژيستي خبره بود و تشخيصهاي صحيح راهبردي داشت. مثل شهيد مهدي باكري كم حرف ميزد ولي زياد عمل ميكرد. مهدي، حسين و احمد اهل اظهارنظرهاي مبسوط نبودند و در جلسهها، تطويل كلام نداشتند.
خيلي خلاصه اظهارنظر ميكردند و حرف ميزدند و اغلب خاموش بودند. امام علي(ع) در وصف يكي از برادران ديني خود در نهجالبلاغه ميفرمايد: بيشتر روزگار خاموش بود و اگر ميگفت، غلبه ميكرد و تشنگي پرسندگان را فرو مينشاند. كاظمي هم مثل مهدي، مصداق اين فرمايش مولي اميرالمؤمنين بود.
هرگز مشتي و دستي و شلاقي بر سربازش در ميدان نزد، بلكه رزمندهاش را با تشويق و افتخار و معنويت و ادب و شجاعت به جنگ وا داشت و سربازانش وقتي اراده آهنين و صلابت روح و شجاعت و ادب احمد را در ميدان جنگ ميديدند، براي پيشروي و حمله به دشمن، سر از پا نميشناختند.
عملياتها و جنگهاي احمد همه از روي اسلوب و قاعده بود. حركاتش سنجيده و با اصول و قواعد فن نظامي تطبيق داشت و درستترين تاكتيك را در صحنه رزم پياده ميكرد و بسياري از سرداران قادر نبودند به گرد پاي احمد هم برسند و از اين به بعد هم بايد بكوشند درخشانترين عملياتهاي جنگي خود را از او تقليد كنند.
احمد به خوبي نقشه جغرافيايي را ميشناخت و از همه افراد يگانهايش بهتر از نقشه استفاده ميكرد. با اين حال هيچ وقت به نقشه جغرافيايي محدود نميشد، چشم از نقشه برميداشت و به زمين عمليات پا ميگذاشت. پيش و پس از پرداختن به نقشه، زمين را كه توجيه ميشد و فرماندهان تحت امر را كه توجيه ميكرد، افراد را تهييج ميكرد، با خطابهاش هيجان به جان رزمندگان ميريخت. فرمان صادر ميكرد، «يازهرا» و «ياحسين» ميگفت.
به نماز و دعا و قرآن متوسل ميشد. اشك ميريخت، فرياد ميزد و فرمان صادر ميكرد و در نزديكترين نقطه به دشمن حاضر ميشد و ستونهاي مهيب رزمندگان را به حركت وا ميداشت. در چنين شرايطي، هيچ فرماندهي از دشمن در برابر نيروهاي پرشور احمد، تاب مقاومت نداشت چون بر توپخانه، ادوات زرهي، مكانيزه، پياده، لجستيك، اطلاعات و عمليات و ارتباطات مسلط بود و به همه فرمانهاي دقيق ميداد. از آتش توپخانه و ادواتش به بهترين شكل استفاده ميكرد و به شديدترين وجه ممكن عليه دشمن آن را به كار ميگرفت.
احمد كاظمي نه جنگ كلاسيك را كه براي دشمن شناخته شده بود، پياده ميكرد و نه واحدش را در دستههاي كوچك پراكنده ميكرد و عمليات چريكي و نامنظم ميكرد، بلكه شيوه جديدي كه در سپاه به تكامل رسيده بود به كار ميبست. جنگ انقلابي و مردم با لشكر، با تاكتيكهاي جديد و نو به نو و آرايشهاي فشرده و تازه كه دشمن را بياندازه آسيبپذير ميكرد.
احمد كاظمي و لشكرش، شمشير برنده فرمانده كل سپاه، در جنگ بود و تاكتيك ويژه و سر اصلي نبرد و طرز رسيدن به هدف اصلي را فرمانده كل سپاه با دو، سه فرمانده در جنگ از جمله احمد به نتيجه ميرساند.
در پايان آنچه بايد به عنوان قطرهاي به اين قطرات بازگوشده از سرگذشت احمد كاظمي اضافه كرد، اين است كه وي، چريك، رزمنده، برمانده و مؤمن بابصيرتي بود كه هميشه در وضعيت فعال وارد حوادث تاريخي ميشد و در اين حالت و با اين ويژگي بود كه به وقايع پيش روي انقلاب اسلامي مينگريست. او مانند همتاي خود، حسين خرازي در نگاه اوليه و سطحي، جزو فرماندهان عملگرايي به شمار ميرفتند كه در هشت سال دفاع مقدس با ظرفيتي بسيار عالي در حيطه مسئوليت نظامي خويش گاهي در مقياس ملي اقدام ميكردند و گاه با تأكيد بر جغرافياي تأسيس لشكر تحت فرماندهي خود به تجزيه و تحليل مسائل با عينك محلي و تصميمگيري براي نمايش مسئوليت و ايمان در محدوده شهري و زادگاهيشان مجبور ميشدند. طبيعي است در چنين فضايي تناقضنما (پارادوكسگونه) و بنا بر تأثيرات ذاتي جنگ و دفاع، كمابيش رفتار آنها رنگ پراگماتيسم به خود بگيرد و ناظران خارج از حوزههاي عملياتي و حيطههاي نظامي و لشكري را به قضاوتهاي غيرمنصفانه و بيراهه سوق دهد، اما همانگونه كه در سطور پيش آمد، احمد به دليل اينكه به روشني نشان ميداد نه نتيجهگراست و نه سودمحور، هيچ گاه دچار آفتهاي پراگماتيستي نشد و نظام تنبيه و تشويق خود و ديگران جز رضايت حق و سربلند نگاه داشتن پرچم دين، ارزش ديگري را موجد و منشأ نميپنداشت.
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]