خود. تنها ترانه جاری رگهایم
چه بی غزل
مرا پشت این پنجره دلتنگ . سنجاق کرده است
بالهایم را که بی بهانه از هم دریده است
چه بی پناه
پای گلدانهای خالی رها کرده است
انسوی پنجره باد می وزد
بر فراز ارزوهای شبزده بی تاویل
ارزوهایی که چه اسان در پوچی ریشه دوانده است
انسوی پنجره باد می وزد
وچه مغرور و خسته
پژواک لالایی کودکی را در خود گم کرده است
بر فراز اسمان تمثیل دختری تنها
چه غمگنانه باد می وزد چه سر کش و عاصی باد می وزد....
انسوی پنجره
کور سوی ستاره ای مبهوت در اسمانی دور
چه بی رمق
از باد بی سامان در امان مانده است
ستاره ای که چه هراسان
در هیچ
نام تو را اواز کرده است
اما
انسوی پنجره
باد
اخرین شعله را
بر مزار من
خاموش کرده است.
susan

