دست می سایم بر حاشیه گناه آرزویت
می گشایم مشت گره کرده تنهاییم را
واین اشک سردیست زدوده از چشم ایمانم
و این تن من است گذشته از روزن خونین زمان
که می پیماید یکی یکی قصه رهایی و جدایی را...
کدام انصاف٬ کدام تقدس...؟!!
مریم مقدست همه قصه ها را سر کشیده است به نسیان..
اینک این من!
ایستاده بر فراز نردبانهای کوتاه خواهش ها
بی فروغ روشن نگاهت در پس تمام آیینه ها.
به نگاهت دلخوش بوده ام
که همه عریانی شعرمرا مستور می کند
به دستانت
که همه بغض نباریده ام را مغلوب می کند
به صدایت دلخوش بوده ام
که یاءس سرد نفسهایم را پر پر می کند
و لبانت
سرود بوسه را پر ترانه ساز می کند...
هرگز رها نخواهم شد
روشنی آیینه ام می مانی...
susan


