سوسک پسر: آه ...ول کن بابا! سر و وضعم درست است.
سوسک پدر : باباجان!برو آن شاخک هايت را کوتاه کن.
سوسک پسر: نمی روم.
سوسک پدر: امان از دست بچه های اين دوره و زمانه.
سوسک پسر: تازه بايد يک کم پول بهم بدهی بروم جراحی پلاستيک .
سوسک پدر: جراحی ديگر برای چه؟
سوسک پسر: می خواهم بدهم تيغ های پايم را سر بالا کنند.
سوسک پدر: ای خدايا! من از دست اين بچه ها چکار کنم؟پسرجان اين قرتی بازی ها را بگذار کنار. روز اول عيد بايد سنگين باشی .می خواهيم برويم فاضلاب همسايه ديدن آقای سوسکيان .زشت است.آقای سوسکيان بدش می آيد.
سوسک پسر: بدش می آيد که بيايد.من اصلا خانه آنها نمی آيم .من روز اول عيد با سوسی قرار گذاشته ام. می خواهيم با هم برويم فاضلاب های جنوب شهر. می گويند فاضلاب های آنجا سيفون ندارد.همه سوسک های پولدار آن جا زندگی می کنند .دوست سوسی هم آنجاست .
سوسک پدر : باباجان!کم با اين سوسی جانت برو اين طرف و آن طرف. برايمان حرف در می آورند. آخر اين سوسک قرتی کيه؟
سوسک پسر : آه....بابا! اين قدر حواسم را پرت نکن ديگر . می بينی که دارم به شاخک هايم ژل می مالم!








