ستاره

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain I
Captain I
پست: 602
تاریخ عضویت: جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴, ۱۱:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

ستاره

پست توسط susan »

روی بام خیال تو با دستانت رازی سرودی و من چشمانم با چشمان ستاره هم خانه شد با هرثانیه ز پژمان تو قطره های اشک ز بغض دریای چشمانم جاری شد تو نغمه بدرود را در گوشم زمزمه کردی و من در قلعه رویا ز آسمان عشقم گوشه عزلت گزیدم و به ستاره معتکف شدم شاید برایم جشمانت را تداعی کند و نوازش نگاه گرمت را یاد آور باشد.

تو رفتی و شاید ستاره دگر گزیدی و یاری دگر ولیک من سالها پیش به عشقم به قلبت به ستاره ایمان آوردم و ثانیه به ثانیه عشق را در دل ستاره جستجو کردم تا شاید از دلت برایم پیغامی بخواند . افسوس که آسمان عشق ابری شد و ستاره به کاشانه غربت کوچ کرد و مرا تا اوج بیراهه های سرگردانی عشقت کشانید. من در گوشه آسمان آشیانه ای ساختم که پر بود ز بوی دستان غریبی و چشمانم را به دل آسمان دوختم شاید ستاره از دروازه غربت نور صدای دلت را برایم بسراید.

رفتن تو مرا در کوچه پس کوچه های حسرت و تنهایی جا گذاشت من در گوشه آسمان به آرزویی محال قلبم را به غربت بخشیدم تا شاید نشانی از ستاره بیابم نفسهایم در پی نفسی آشنا تا اوج ماه بالا رفت اما دیگر نه چشمانم سویی داشت و نه ماه نوری تا حتی ستاره را برایم بسرایدو من دریافتم که ستاره نیز با یاری دگر هم آوا شده.

کاش میدانستم به ستاره چه گفتی که او نیز مرا در جاده های بی کسی رها کرد و رفت؟

آری من مدتهای مدیدیست در پی رازی که در گوش ستاره سرودی زندگی را رها کردم و با باد هم آواز شدم افسوس که راز تو و ستاره چیزی جر نگاه های اطلسی نگاری دگر نبود.

کاش هیچ گاه چشمانم با رازت آشنا نمیشد و دل به ثانیه های انتظار آمدنت خوش میکردم. تقدیر چنین بود که من در پی تو و ستاره ات تا اوج تنهایی دل پیش روم و حال جر خاطره نگاهت در اوج ستاره و دستان گرم او یادگاری ندارم.

نفسهایم را هدیه حجله ستاره میکنم باشد که در زمانی بعید ستاره نگاهت را با چشمانم بیامیزد و دستانت نفسهای دل شکسته ام را در یابد.

این دم آخر است که برایت میخوانم به ستاره گفتم راز مرا نیز در گوشت زمزمه کند. من تا آخرین لحظه باقی ماندنم در دل ستاره در کوچه پس کوچه های آسمان جنون برای یافتنت به اوج عشق رسیدم وزان پس آسوده خوابیدم.

susan :razz:
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”