فروغ فرخزاد

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 423
تاریخ عضویت: شنبه ۹ دی ۱۳۸۵, ۸:۴۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 7 بار
سپاس‌های دریافتی: 264 بار

فروغ فرخزاد

پست توسط M.Schumacher »

اینجا مخصوص دوستداران فروغه و شعراش و نامه هاش و اینجا بذارید


سهم من اينست
سهم من اينست سهم من
آسمانيست که آويختن پرده ای آن را از من می گيرد
سهم من پائين رفتن از يک پله متروکست
و به چيزی در پوسيدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايی جان دادن که به من می گويد:
دستهايت را
دوست دارم


فروغ فرخزاد


************************************************** *

اینم یکی از نامه های فروغ به پرویز شاپوره
نامه ي شماره 1
پرويز حتما منتظر جواب نامه ات هستي من فكر مي كردم كه بديعه خانم همه چيز را براي تو گفته و ديگر احتياجي به تكرار آن نيست ولي از طرف ديگر هم فكر اين كه شايد تو هنوز نمي داني من چه تصميمي در مقابل آن خواهش تو اتخاذ كرده ام مرا راحت نمي گذارد من نامه ي تو را خواندم درست است كه از تو چنين انتظاري نداشتم ولي باز هم به خاطر تو آن را مي پذيرم و ديگران را هم راضي كرده ام از آن جهت خيالت راحت باشد تو در تلفن به من گفتي كه بايد روز مورد نظر حتما جمعه باشد بسيار خوب اگر تصميم گرفته اي پس بايد زودتر اقدام كني چون تا روز جمعه 5 روز بيشتر باقي نمانده و ما نمي توانيم آن همه كار را در ظرف مدت كوتاهي انجام دهيم اين جواب من است
موافق موافق منتظر اقدام تو هستيم.
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد :

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصل هاي خشك گذر مي كردند
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من به هديه مي آوردند
به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد
و شكل پيري من بود
و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را
از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد
مي آيم مي آيم مي آيم
با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك
با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي
با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار
مي آيم مي آيم مي آيم
و آستانه پر از عشق مي شود
و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند
و دختري كه هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد
گذران
تا به کی باید رفت

از دیاری به دیاری دیگر

نتوانم، نتوانم جستن

هرز مان عشقی و یاری دیگر



کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهاری دیگر

آه، اکنون دیریست



که فرو ریخته در من، گویی،

تیره آواری از ابر گران

چو می آمیزم با بوسه تو

روی لبهایم، می پندارم



می سپارم جان عطری گذران

آنچنان آلوده ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد



چون ترا می نگرم

مثل اینست که از پنجره ای

تک درختم را، سرشار از برگ،

در تب زرد خزان می نگرم



مثل اینست که تصویری را

روی جریان های مغشوش آب روان

می نگرم

شب و روز

شب و روز

شب و روز



بگذار

که فراموش کنم.

تو چه هستی، جز یک لحظه، یک لحظه

که چشمان مرا



می گشاید در

برهوت آگاهی؟

بگذار

که فراموش کنم.
پرنده مردني است:
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست
ايمان بياوريم به آغاز فصلي سرد

و اين منم
زني تنها
در آستانه‌ي فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده‌ي زمين
و يأس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني اين دست‌هاي سيماني
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصل‌ها را مي‌دانم
و حرف لحظه‌ها را مي‌فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك، خاك پذيرنده
اشارتيست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در كوچه باد مي‌آيد
در كوچه باد مي‌آيد
و من به جفت‌گيري گل‌ها مي‌انديشم
به غنچه‌هايي با ساق‌هاي لاغر كم خون
و اين زمان خسته‌ي مسلول
و مردي از كنار درختان خيس مي‌گذرد
مردي كه رشته‌هاي آبي رگ‌هايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده‌اند
و در شقيقه‌هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تكرار مي‌كنند
ـ سلام
ـ سلام
و من به جفت‌گيري گل‌ها مي‌انديشم

در آستانه‌ي فصلي سرد
در محفل عزاي آينه‌ها
و اجتماع سوگواري تجربه‌هاي پريد رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سكوت

چگونه مي‌شود به آنكسي كه مي‌رود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان،
فرمان ايست داد.
چگونه مي‌شود به مرد گفت كه او زنده نيست، او هيچوقت زنده نبوده ست.

در كوچه باد مي‌آيد
كلاغ‌هاي منفرد انزوا
در باغ‌هاي پير كسالت مي‌چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد

آنها تمام ساده لوحي يك قلب را
با خود به قصر قصه‌ها بردند
و اكنون ديگر
ديگر چگونه يكنفر به رقص برخواند خاست
و گيسوان كودكيش را
در آب‌هاي جاري خواهد ريخت
و سيب را كه سرانجام چيده است و بوئيده است
در زير پا لگد خواهد كرد؟

اي يار، اي يگانه ترن يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.

انگار در مسيري از تجسم پرواز بود كه يكروز آن پرنده نمايان شد
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ‌هاي تازه كه در شهوت نسيم نفس مي‌زدند
انگار
آن شعله‌ي بنفش كه در ذهن پاك پنجره‌ها مي‌سوخت
چيزي بجر تصور معصومي از چراغ نبود.

در كوچه باد مي‌آيد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم كه دست‌هاي تو ويران شدند باد مي‌آمد
ستاره‌هاي عزيز
ستاره‌هاي مقوائي عزيز
وقتي در آسمان، دروغ وزيدن مي‌گيرد
ديگر چگونه مي‌شود به سوره‌هاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟
ما مثل مرده‌هاي هزاران هزار ساله به هم مي‌رسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد

من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
اي يار اي يگانه ترين يار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه كن كه در اينجا
زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشت‌هاي مرا مي‌جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي‌داري؟

من سردم است و از گوشواره‌هاي صدف بيزارم
من سردم است و مي‌دانم
كه از تمامي اوهام سرخ يك شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي بجا نخواهد ماند.

خطوط را رها خواهم كرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم كرد
و از ميان شكل‌هاي هندسي محدود
به پهنه‌هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم، عريانم، عريانم
مثل سكوت‌هاي ميان كلام‌هاي محبت عريانم
و زخم‌هاي من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق.
من اين جزيره‌ي سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار كوه گذر داده‌ام
و تكه‌تكه شدن، راز آن وجود متحدي بود
كه از حقيرترين ذره‌هايش آفتاب به دنيا آمد.

سلام اي شب معصوم!
سلام اي شبي كه چشم‌هاي گرگ بيابان را
به حفره‌هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي‌كني
و در كنار جويبارهاي تو، ارواح بيدها
ارواح مهربان تبرها را مي‌بويند
من از جهان بي‌تفاوتي فكرها و حرف‌ها و صداها مي‌آيم
و اين جهان به لانه‌ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست
كه همچنان كه ترا مي‌بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي‌بافند.

سلام اي شب معصوم!

ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست.
چرا نگاه نكردم؟
مانند آن زمان كه مردي از كنار درختان خيس گذر مي‌كرد . . .

چرا نگاه نكردم؟
انگار مادرم گريسته بود آنشب
آنشب كه من به درد رسيدم و نطفه شكل گرفت
آنشب كه من عروس خوشه‌هاي اقاقي شدم
آنشب كه اصفهان پر از طنين كاشي آبي بود،
و آنكسي كه نيمه‌ي من بود، به درون نطفه‌ي من بازگشته بود
و من در آينه مي‌ديدمش،
كه مثل آينه پاكيزه بود و روشن بود
و ناگهان صدايم كرد
و من عروس خوشه‌هاي اقاقي شدم . . .

انگار مادرم گريسته بود آنشب.
چه روشنايي بيهوده‌اي در اين دريچه‌ي مسدود سركشيد
چرا نگاه نكردم ـ
تمام لحظه‌هاي سعادت مي‌دانستند
كه دست‌هاي تو ويران خواهد شد
و من نگاه نكردم
تا آنزمان كه پنجره‌ي ساعت
گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن كوچك برخوردم
كه چشم هايش، مانند لانه‌هاي خالي سيمرغان بودند
و آنچنان كه در تحرك ران‌هايش مي‌رفت
گوئي بكارت رؤياي پرشكوه مرا
با خود بسوي بستر شب مي‌برد.

آيا دوباره گيسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آيا دوباره باغچه‌ها را بنفشه خواهم كاشت؟
و شمعداني‌ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آيا دوباره روي ليوان‌ها خواهم رقصيد؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد؟

به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد»
گفتم: «هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي‌افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم»

انسان پوك
انسان پوك پر از اعتماد
نگاه كن كه دندان‌هايش
چگونه وقت جويدن سرود مي‌خوانند
و چشم‌هايش
چگونه وقت خيره‌شدن مي‌درند
و او چگونه از كنار درختان خيس مي‌گذرد:
صبور،
سنگين،
سرگردان.

در ساعت چهار
در لحظه‌اي كه رشته‌هاي آبي رگ‌هايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده‌اند
و در شقيقه‌هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تكرار مي‌كنند
ـ سلام
ـ سلام
آيا تو
هرگز آن چهار لاله‌ي آبي را
بوئيده‌اي؟ . . .

زمان گذشت
زمان گذشت و شب روي شاخه‌هاي لخت اقاقي افتاد
شب پشت شيشه‌هاي پنجره سر مي‌خورد
و با زبان سردش
ته مانده‌هاي روز رفته را به درون مي‌كشد

من از كجا مي‌آيم؟
من از كجا مي‌آيم؟
كه اينچنين به بوي شب آغشته‌ام؟
هنوز خاك مزارش تازه‌ست
مزار آن دو دست سبز جوان را مي‌گويم . . .

چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه‌ترين يار
چه مهربان بودي وقتي دروغ مي‌گفتي
چه مهربان بودي وقتي كه پلك‌هاي آينه را مي‌بستي
و چلچراغ‌ها را
از ساقه‌هاي سيمي مي‌چيدي
و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي‌بردي
تا آن بخار گيج كه دنباله‌ي حريق عطش بود بر چمن خواب مي‌نشست

و آن ستاره‌هاي مقوايي
به گرد لايتناهي مي‌چرخيدند.
چرا كلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه‌ي ديدار ميهمان كردند!
چرا نوازش را
به حجب گيسوان باكرگي بردند؟
نگاه كن كه در اينجا
چگونه جان آنكسي كه با كلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رميدن آراميد
به تيرهاي توهم
مصلوب گشته است.
و جاي پنج شاخه‌ي انگشت‌هاي تو
كه مثل پنج حرف حقيقت بودند
چگونه روي گونه او مانده‌ست.

سكوت چيست، چيست، چيست اي يگانه‌ترين يار؟
سكوت چيست بجز حرف‌هاي ناگفته
من از گفتن مي‌مانم، اما زبان گنجشكان
زبان زندگي جمله‌هاي جاري جشن طبيعت‌ست.
زبان گنجشكان يعني: بهار. برگ. بهار.
زبان گنجشكان يعني: نسيم. عطر. نسيم.
زبان گنجشكان در كارخانه مي‌ميرد.

اين كيست اين كسي كه روي جاده‌ي ابديت
بسوي لحظه‌ي توحيد مي‌رود
و ساعت هميشگيش را
با منطق رياضي تفريق‌ها و تفرقه‌ها كوك مي‌كند.
اين كيست اين كسي كه بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمي‌داند
آغاز بوي ناشتايي مي‌داند
اين كيست اين كسي كه تاج عشق به سر دارد
و در ميان جامه‌هاي عروسي پوسيده‌ست.

پس آفتاب سرانجام
در يك زمان واحد
بر هر دو قلب نااميد نتابيد.
تو از طنين كاشي آبي تهي شدي.
و من چنان پرم كه روي صدايم نماز مي‌خوانند . . .

جنازه‌هاي خوشبخت
جنازه‌هاي ملول
جنازه‌هاي ساكت متفكر
جنازه‌هاي خوش برخورد، خوش خوراك
در ايستگاه‌هاي وقت‌هاي معين
و در زمينه‌ي مشكوك نورهاي موقت
و شهوت خريد ميوه‌هاي فاسد بيهودگي . . .
آه،
چه مردماني در چار راه ها نگران حوادثند
و اين صداي سوت‌هاي توقف
در لحظه‌اي كه بايد، بايد، بايد
مردي به زير چرخ‌هاي زمان له شود
مردي كه از كنار درختان خيس مي‌گذرد . . .

من از كجا مي‌آيم؟

به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد»
گفتم: «هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي‌افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم.»

سلام اي غرابت تنهائي
اتاق را به تو تسليم مي‌كنم
چرا كه ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه‌هاي تازة تطهيرند
و در شهادت يك شمع
راز منوري است كه آنرا
آن آخرين و آن كشيده‌ترين شعله خوب مي‌داند.

ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه‌هاي باغ‌هاي تخيل
به داس‌هاي واژگون شده‌ي بي‌كار
و دانه‌هاي زنداني
نگاه‌كن كه چه برفي مي‌بارد . . .

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
كه زير بارش يكريز برف مدفون شد
و سال ديگر، وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه مي‌شود
و در تنش فوران مي‌كنند
فواره‌هاي سبز ساقه‌هاي سبكبار
شكوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه‌ترين يار

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد . . .
Novice Poster
Novice Poster
نمایه کاربر
پست: 60
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵, ۱:۲۹ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 3 بار
تماس:

پست توسط ferryultrastar »

شعله رميده


می بندم اين دو چشم پرآتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پريشانش


می بندم اين دو چشم پرآتش را
تا بگذرم ز وادی رسوائی
تا قلب خامشم نكشد فرياد
رو می كنم به خلوت و تنهائی


ای رهروان خسته چه می جوئيد
در اين غروب سرد ز احوالش
او شعله رميده خورشيد است
بيهوده می دويد به دنبالش


او غنچه شكفته مهتابست
بايد كه موج نور بيفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمی
كاو را بخوابگاه گنه خواند


بايد كه عطر بوسه خاموشش
با ناله های شوق بياميزد
در گيسوان آن زن افسونگر
ديوانه وار عشق و هوس ريزد


بايد شراب بوسه بياشامد
از ساغر لبان فريبائی
مستانه سرگذارد و آرامد
بر تكيه گاه سينه زيبائی


ای آرزوی تشنه به گرد او
بيهوده تار عمر چه می بندی؟
روزی رسد كه خسته و وامانده
بر اين تلاش بيهوده می خندی


آتش زنم به خرمن اميدت
با شعله های حسرت و ناكامی
ای قلب فتنه جوی گنه كرده
شايد دمی ز فتنه بيارامی


می بندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نكنی پرواز
ای مرغ دل كه خسته و بيتابی
دمساز باش با غم او، دمساز
Old Moderator
Old Moderator
پست: 778
تاریخ عضویت: جمعه ۲۶ آبان ۱۳۸۵, ۳:۰۴ ب.ظ
محل اقامت: ..مازندران..
سپاس‌های دریافتی: 75 بار

پست توسط ghadami2005 »

در مورد فروغ فرخزاد قبلا يه تاپيك زده شده.لطفا از اين به بعد در اين تاپيك ادامه بدين.با تشكر

http://www.centralclubs.com/viewtopic.php?t=22615
"لشگر گوسفندان که توسط يک شير اداره ميشود,ميتواند لشگر شيران را که توسط يک گوسفند اداره ميشود ,شکست دهد."
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”