.....:شوخی‏ هاى سید حسن مدرس:.....

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 330
تاریخ عضویت: شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۶, ۶:۲۵ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 3 بار
سپاس‌های دریافتی: 37 بار

.....:شوخی‏ هاى سید حسن مدرس:.....

پست توسط limo_torosh »

روحانى مبارز اصفهانى
مدرس كه از روحانیون به نام اصفهان و از رجال سیاسى برجسته كشور و از مبارزین خستگى‏ناپذیر میهن ما مى‏باشند. داراى خاطرات و سرگذشت‏هاى جالب و عبرت‏آموز و شوخى‏هاى شیرین و دلچسبى است. مدرس در حدود سال 1287 قمرى در قریه كچو از توابع اردستان متولد شد و در سن شانزده سالگى به اصفهان آمد و سیزده سال در آنجا مشغول تحصیل شد و بعد به عتبات عالیات مشرف گردید و در نجف اشرف ماندگار شد و محضر علما و بزرگان آن زمان را درك و بعد از هشت سال به اصفهان بازگشت و در مدرسه »جده كوچك« مشغول تدریس فقه و اصول شد و در دوره دوم مجلس شوراى ملى به مجلس رفت و چند دوره را پشت سر گذارد و سپس به عراق و سوریه و اسلامبول مسافرت نمود در طول زندگى چندین بار به جان او سو قصد شد و از آنها به طور معجزه آسا جان سالم به دربرد و عاقبت در زندان به شهادت رسید.
براى آشنایى بیشتر خوانندگان گرامى با شرح حال مدرس خلاصه چند نظر را درباره ایشان در این جا نقل مى‏كنیم.
حبیب الله نوبخت از نمایندگان هم دوره مدرس درباره او مى‏نویسد:
مدرس مرد دیپلماسى بود. دانا و آگاه بود مدیر بود، مجتهد بود، بى باك بود. چالاك بود و چشم و دل باز بود، بلند نظر بود خطیب بود، خوش محضر بود، لطفیه گوى و بهانه جوى و مطایبه گر بود.
در مزاح كردن شوخ بود، در محاوره و جدل گستاخ بود بیشتر بد مى‏گفت و كمتر بد مى‏كرد. مخالف بود اما دشمن نبود، كینه دور بود ولى انتقامجو نبود، مضمون مى‏گفت قصه مى‏ساخت،، لطیفه‏هاى دلچسب داشت، انبوهى سخره و استهزا ذخیره كرده بود و گاه و بیگاه بار دشمن مى‏كرد، از هرز گفتن باكى نداشت دشمن را هر قدر كه قوى بود از خود كم مى‏گرفت. از دارایى دنیا یك كلك )منقلى كه از گل مى‏ساختند( داشت با یك انبر یك كاسه چوبى به گوشه اطاقش بود كه در آن تنباكو نم كرد. یك تسبیح گلى داشت كه با دانه‏هاى آن مخالفین خود را شماره مى‏كرده واى به جاى آنكه در این دایره مى‏افتاد.
خواجه نورى در كتاب بازیگران عصر طلایى درباره مدرس مى‏نویسد، در رژیم مشروطه آن دوره قدرت معنوى فقط در دست سه طبقه بود:
اول روحانیون و دوم نمایندگان مجلس و سوم لیدرهاى حزب و مدرس هم در مركز اولى بود و هم در قلب دومى و هم لیدر سومى این بود كه اطرافیان سیاسى و كسانى كه سیاست خاصى را پیشه داشتند. فهمیدند با چه حریف كاردان و ورزیده‏اى روبرو هستند كه برخلاف تصور نه تنها آرام و منزوى نیست بلكه بر عكس مرد مبارزه و سیاستمدارى نابغه است.
على مدرس نوه مدرس بهتر از همه مدرس را شناخته و توصیف مى‏كند مردى است كه جهان زیبا و پهناور و دنیا را به چشم حقارت نگریسته و به مال و منال آن پشت پا زده و كارى را كه هیچ كس جز انبیا و اولیا خداوند نمى‏توانستند انجام دهند عملاً انجام داده است. مدرس مى‏توانست به كمى سازش با حكومت وقت و عمال آن داراى مقامات عالیه و ثروت بى پایان گشته و عمرى خود و فرزندانش در پناه آن با كمال آسایش بسر برند.
مدرس در تمام عمر ترس را به خود راه ندارد و حس طمع و دنیا پرستى را در وجود خود كشت تا همانطور كه دیدیم در مقابل منافع كشور و ملت از مال و مقام كه سهل است از جان خویش هم گذشت شاید اگر مدرس را نمى‏كشتند امكان داشت چنین افتخارى و محبوبیتى كسب نكند ولى آنانكه او را خار سر راه خود دانسته كشتند به جاى نابودى بر افتخار و عظمت او افزودند به این ترتیب مدرس با بذل جان خویش توانست در میان مردم لقب قربانى آزادى را به دست آورد و در دنیا مظهر فداكارى و شجاعت معرفى شود.
از مدرس خاطرات شیرین بسیارى نقل شده است و ما در اینجا تنها به تعداد معدودى از آنها اشاره مى‏كنیم.


مدرس و شتردار اصفهانى
مدرس در ضمن یكى از سخنرانى‏هاى دوره ششم مجلس شوراى ملى كه در مذاكرات مجلس ضبط مى‏باشد چنین گفته است:
یك شتردارى از اصفهان مى‏خواست برود یزد و نزدیك یك آبادى شترش را رها كرد توى بیابان یكى از توى ده آمده و بنا كرد شتر را زدن.
صاحب شتر گفت:
چرا شتر را مى‏زنى؟
گفت بلكه من این جا را كاریده (كاشته) بودم او هم چریده بود!

مدرس و روابط حسنه!
مدرس در استیضاح مستوفى الممالك ردر مورد عقد قرارداد و روابط حسنه با خارجه گفت:
ما نفهمدیم این روابط حسنه مربوط به كدام حسنه؟!

دختر شوهر دادن مدرس
حاج محمد باقر كاظمى یكى از بستگان مدرس داستان شوهر دادن دختر مدرس را چنین تعریف كرد:
مدرس وقتى از نجف بر مى‏گردد به اسفه از روستاهاى قمشه مى‏آید و روزى بالاى منبر مى‏گوید:
من دخترى دارم كه اكنون وقت شوهر كردن اوست، هر كس خواستار دختر من است بلند شود و پیشنهاد بدهد!
مرتضى نامى بلند مى‏شود و مى‏گوید:
منهم زن ندارم و آقا و خواستگار دختر شما هستم!
آقا قبول مى‏كند و دخترش را به او مى‏دهد، و دیگران اعتراض مى‏كنند كه آقا، مرتضى كارگر ساده و آدم مفلوكى بیشتر نیست، چرا دخترتان را به او مى‏دهید؟ مدرس رد پاسخ مى‏گوید:
براى من فرق نمى‏كند او مرد جوانى است و مى‏تواند كار كند و زندگى خود و زنش را بچرخاند.

پول در آوردن مدرس
حاج محمد باقر كاظمى یكى از بستگان مدرس از قول سید عبدالكریم مى‏گوید: سید عبدالكریم تعریف مى‏كرده وقتى ما با سید حسن مدرس در مدرسه جده كوچك درس مى‏خواندیم، چند وقتى حقوق طلبگى ما نرسید و همگى بى پول شدیم، یك رود دیدم آقاى مدرس یك پول داد به یك طلبه و گفت:
برونان بگیر
طلبه دیگر رسید، یك پول هم به او داد و گفت:
برو نان بگیر.
آن وقت‏ها قیمت یك قرص نان یك پول بود من گفتم:
شما و ما حقوقمان یكى است و همه از یك جا پول مى‏گیریم حالا چطور شده كه ما پول نداریم و شما دارید؟!
مدرس خندید و گفت:
مگر مرد هم بى پول مى‏شود؟!
پرسیدم:
آخر از كجا و چطورى؟
گفت:
شب بیا حجره ما بمان تا نشانت بدهم.
شب رفتم و حجره ایشان ماندم. صبح طلوع فجر بیدارم كرد پا شدیم و نماز خواندیم آنگاه در گنجه‏اى را باز كرد و یك سطل و زنابى بیرون كشیدو یك كلاه نمدى گذاشت سرش و گفت:
برویم.
آن موقع در اصفهان مرسوم بود كه صبح زود آب حوض‏ها را خالى مى‏كردند و با پا آب مى‏كشیدند و دوباره حوض‏ها را پر مى‏كردند ما راه افتادیم توى كوچه‏ها و داد زدیم:
آبكش! آبكش!
خانه‏اى صدایمان كردند. من حوض را خالى و پاك كردم و مدرس آب كشید و پر كرد. دو تا حوض خالى و پر كردیم و نفرى سه پول گیرمان آمد آن وقت مدرس رو به كرد و گفت:
دیدى؟ این هم پول، هم مى‏توانى خودت نان بخرى و هم به دو طلبه دیگر هم كمك كنى!

مدرس و سیاست انگلیس
یك وقتى نماینده انگلیسى‏ها به مدرس گفته بود:
خوب اگر ما دست از سردار سپه برداریم شما هم دست از مخالفت با سیاست‏هاى ما برخواهید داشت؟
مدرس با كمال غرور و یكرنگى جواب داده بود:
اول روزى كه شوما دست از رضاخان بردارید تازه همون روز من مى‏چسبمش!
مولف كتاب مدرس شهید در این باره از قول مدرس مى‏نویسد:
انگلیسى‏ها به من گفتند اگر ما از سردار سپه حمایت نكرده او را رها كنیم شما به سیاست ما موافقت مى‏كنید؟
پاسخ شنیدند:
هر زمانى كه شما سردار سپه را رها كردید من محكم او را مى‏چسبم و از قدرت نظامى او به نفع مملكت و ملت بهره مى‏گیرم!!

مدرس و گدا
جبیب الله نوبخت یكى از وكلاى هم دوره مدرس در روزنامه پاریس درباره مدرس چنین نوشته است:
تهرانى‏ها گمان مى‏كنند كه مردم اصفهان دست دهنده ندارند، اما مدرس مردى كریم بود و بخشنده بود و همیشه جماعاتى گدا و مداع و دعا گو به گرد خانه‏اش طواف مى‏كردند. عادتش بر این بود كه در خانه شب كلاهى بپوشد بدون دستار.
یك روز كه كیسه‏اش تهى بود سید گدایى به سماجت دامنش را گرفته بود و رها نمى‏كرد مدرس دست برد و شب كلاه از سربرگرفت و پیش از آن گدا افكند شب كلاهش قلم كار كهنه‏اى بود.
مردك گدا شب كلاه را از این رو به آن رو كرد و سبك گرفت و مى‏خواست سخن به انكار بگوید كه یكى از مریدان بازارى آن مرجون چنان چون بازى كه خود بر شكار افكند از جا پرید و شب كلاه را از دست گدا بركشید و بوسید و به جاى آن یك اسكنان صد تومانى به دستش داد و گدا تازه فهمیده بود آن كلاه چه كالاى گران بهایى است فریاد برآورد كه:
نمى‏دهم، نمى‏دهم.
چند نفر بازارى كه با آن تاجر یار و مددكار بودند دست كرم بر گشادند و هر یك مبلغى به او دادند و آن گدا دویست و شصت تومان جمع كرد ولى غبن داشت و مى‏گفت:
سیصد تومان مى‏خواهم.
اما مدرس با عصا بر كله اس كوبید و گدا راه خود بر گرفت.

مدرس و چك سفیر انگلیس
نیمه شبى سفیر انگلیس با یك نفر مترجم وارد منزل مدرس شد و چكى به مبلغ 1000000 ریال را كه همراه آورده بود به مدرس داد و گفت:
هر جور مى‏خواهى آن را خرج كن شنیده‏ام كه پول نقد نمى‏گیرى از این رو چك را نیمه شب آورده‏ام تا قبول كنى!
مدرس به آرامى پرسید:
سفیر گفت:
چك است، ورقه‏اى كه به محض ارائه به بانك وجهى را كه در آن نوشته شده است به شما خواهند پرداخت.
مدرس خودش از بنیان بانك بود و چك را به خوبى مى‏شناخت و قصد سربسر گذراندن او را داشت.
سفیر انگلیس با تعجب به مدرس نگریست و با خود گفت:
این دیگر چه جور روحانى، نماینده مجلس و سیاستمدارى است كه چك را نمى‏شناسد!
در این موقع مدرس سر را بلند كرده و چشم در چشم سفیر انگلیس دوخته و با خنده گفت:
آنها كه مى‏گویند مدرس پول نمى‏گیرد درست نمى‏گویند، من پول مى‏گیریم در روز هم مى‏گیریم، مشروط بر اینكه طلا باشد و بار شتر باشد و ما بین نماز ظهر در مسجد سپهسالار و در حضور مردم براى من بیاورند. وقتى این حرف‏ها را مترجم براى سفر ترجمه كرد سفیر با اوقات تلخى گفت:
بیا برویم این مرد مى‏خواهد آبروى ما را در دنیا ببرد؟

مثلى كه مدرس می ‏گوید
مدرس در ضمن یكى از نطق‏هاى خود در دوره ششم مجلس شوراى ملى كه در صورت مذاكرات مجلس وجود دارد گفت :
اگر خیلى خسته شدید یك مثلى می ‏گویم : شاعرى در زمستان براى ملاكى قصیده گفت، رفت در توى خانه پاى بخارى قصیده را خواند. ارباب ملك خوشش آمد صد خروار گندم حواله به ناظرش داد سرخرمن، این شاعر هم جواله را گذاشت توى جیبش و نگهداشت تا سر خرمن كه شد برد پیش ناظر و ناظر دید صد خروار گندم اربابش حواله كرده در صورتى كه می‏دانست اربابش گندم را دانه دانه می‏شمارد خیلى تعجب كرد و گفت:
آقا اجازه بدهید كه من ارباب را ببینم.
گفت:
عیبى ندارد.
ناظر شب رفت پیش ارباب حواله را نشان داد و گفت:
این چیست؟
گفت: شب پیش بخارى نششته بودیم، آن بعضى چیزها گفت ما خوشمان آمد ما هم چیزى نوشتیم دادیم او خوشش بیاید.

مدرس و مشروبات الكلى
على مدرس درباره یكى از سخنرانى‏هاى مدرس در مجلس چنین نوشته است:
نطق دیگر این موضوع هر كسى سخنى گفت: لیكن مدرس مطلب بسیار تازه و بدیعى را عنوان كرد كه بیان آن از طرف یك مجتهد آن هم مرد پاكبازى مثل مدرس بر اهمیت آن افزود.
مدرس به عنوان مخالف ورود مشروبات الكلى از خارج بیان داشت:
وارد نمودن اگر كسى مى‏خواست از فرمان عقل سرپیچیى كند و مشروب بخورد. مگر شراب نجف آباد و جلفاى شهر خودمان اصفهان چه عیبى دارد، خدا آباد كند این دو محل را كه مى‏خواران را از نیاز به مشروبات خارجى در امان داشته است.

مدرس و دادگسترى
در یكى از جلسات كه مرحوم داور راجع به دادگسترى و تشكیلات آن صحبت مى‏كرد اظهار داشت:
سابقاً دادگسترى ما طورى بود كه به زحمت مى‏توان بدان نام دادگسترى داد و آنقدر وضع آشفته و در همى داشت كه مدتها وقت ما را مصروف به خود داشت تا داراى وضعى روشن و تشكیلات مرتب و منظم گشت.
سابقاً همه ملل به دادگسترى ما مى‏خندیدند ولى حالا...
در اینجا مدرس همانطور كه بر كرسى نشسته بود با كمال خونسردى فریاد زد:
حالا هم مى‏خندند!
با طنین انداختن این جمله در مجلس غوغا شد. گروهى به خنده و عده‏اى به پرخاش افتادند، مدرس هم بدون اینكه كوچكترین عكس العملى نشان دهد و درست مانند كسى كه گفتن حقایق تلخ و تند از معتقدات اوست آرام نشسن و آن همه دگرگونى را تماشا نمود!

مدرس و انتخابات
انتخابات تمام شد و مدرس از تهران حتى یك راى هم در صندوق به نامش خوانده نشده و به قول خودش در سخنرانى مبسوطى كه راجع به انتخابات دوره هفتم نموده اظهار داشته اگر باور كنیم كه تمام مردم تهران به من راى ندادند. ولى من خودم شخصاً به پاى صندوق چه شد و چرا خوانده نگشت!
این سخن محافل سیاسى و گردانندگان انتخابات مخصوص! را به وحشت انداخت و دم خروس به قدرى نمایان گشت كه جاى انكار نبود. در همین وقت یكى از محارم شاه نزد مدرس آمده اظهار داشت:
اعلیحضرت احوال پرسى نموده گفتند، چون شما از تهران انتخاب نشده‏اید اجازه بدهید كه كاندیداى یكى از شهرستان‏ها شوید و دستور دهم انتخاب گردید!!
مدرس با نهایت تندى و خشونت مى‏گوید:
به سردار سپه بگو اگر مردى، مردم را آزاد بگذار تا به ببین من از چند شهر انتخاب مى‏شوم و الا مجلسى كه به دستور تو من نماینده‏اش گردم باید درش را لجن گرفت.
آن شخص هم مایوسانه به عرض رضاخان مى‏رساند كه مدرس چنین گفت

مدرس و مستوفى نخست وزیر
مدرس چون اعتقاد كامل داشت كه مستوفى نخواهد توانست در مقابل تمایلات سردار سپه مقاومت كند و مخصوصاً قدرت و شجاعت جبلى او آن حدت و شدت را ندارد كه كارها را مانند شمشیرى بریده پیش رود و ذاتاً عارف مسلك و بسیار خوش طینت است تصمیم گرفت كابینه را در بدو امر یعنى هنگام معرفى به مجلس و طرح برنامه كار ساقط كند.
مدرس براى آماده كردن زمینه، مثال بسیار شیرین و معروفى درباره مستوقى كه او را آقا نامید دارد كه در آن زمان به صورت خاصى در اذهان جلوه نموده ظاهراً پیش از اینكه جلسه تشكیل شود و مستوفى برنامه كار خود را طرح نماید عده‏اى از وكلا در اطاق تنفس از مدرس مى‏پرسند:
مستوفى شخص وطن پرست و درستى است، براى چه شما با او مخالفت مى‏كنید؟
مدرس كه در حاضر جوابى و بیان مثال‏هاى بجا و دلچسب و در عین حال مستدل استادى ماهر بود در پاسخ مى‏گوید:
آقا) مستوفى( درست مانند شمشیر مرصع و جواهر نشان است كه فقط باید در روزهاى بزم و ایام سلام به كمر بست ولى قوالم السلطنه مانند شمشیر فولادى و برنده‏اى است كه باید در روزها و مواقع جنگ به دست گرفت مملكت ما در این روزها احتیاج به شمشیر برنده فولادى دارد نه شمشیر جواهر نشان!

مدرس و خون سردار سپه
در زمانى كه سردار سپه به اوج قدرت و سلطنت رسید و تمام عوامل قدرت به زود در دست او بود مدرس در مدرسه سپهسالار )مطهرى فعلى( براى طلاب درس فقه مى‏داد و در مجلس درس او صدها نفر نشسته بودند و جاسوسان دستگاه شهربانى هم در لباس‏ها و قیافه‏هاى مختلف چشمان خود را به دهان او دوخته بودند.
وقتى به باب مزاحم كه یكى از مسائل فقهى است مى‏رسد پس از شرح مطلب كه اگر در ازدحام كسى كشته شود خونش هدر خواهد بود ولى دیه آن را حاكم شرع باید از بیت المال بپردازد براى مثال:
اگر سردار سپه در موقعى كه جمعیت زیاد جمع شده‏اند مثل روز 2 حمل 1302 )روز جمهوریت( وارد جمعیت شود و مردم او را بكشند خونش هدر مى‏باشد و باید از بیت المال مسلمین دیه او را پرداخت نمایند.

مدرس و وزیر دارایى
بنا به نوشته على مدرسى مولف كتاب مدرس شهید در میان مراجعین و دیدار كنندگان مدرس از عموم طبقات افرادى دیده مى‏شد كه همه گرداگرد آقا مى‏نشستند و مطالب خود را بیان مى‏داشتند و پاسخ مى‏شنیدند، یكى از روزها وزیر دارایى وقت هم براى مشورت درباره بودجه كل كشور به حضور مدرس آمده و چون این مرد ساده دل پاكباز با همه صمیمى و یك رنگ بود به وزیر دارایى مى‏گوید:
تا من به دیگران مى‏رسم كوزه قلیان را بردار و آب آن را تازه كن.
وزیر هم باكمال صفا كوزه قلیان را برداشته و چون براى اولین بار چنین كارى را انجام مى‏داده از حد معمول آب آن را زیادتر مى‏ریزد و مدرس بدون ملاحظه رو به او كرده مى‏گوید:
كسى كه نتواند آب یك كوزه قلیان را به طور صحیح عوض كند چگونه قادر است بودجه مملكت را تنظیم نماید؟
معلوم نیست اگر این حكایت آموزنده صحیح باشد جناب وزیر در آن هنگام چه پاسخى داده است در هر صورت این جمله از آن روز به بعد به شكل یك ضرب المثل جالب در آمده و در محاورات عممى اغلب به كار مى‏رود.

مدرس و جوان‏هاى با شخصیت
در یكى از روزهایى كه مدرس به منزل مى‏رفت عده زیادى از رجال یعنى وزراه و وكلاى مجلس همراه آقا بودند نزدیك منزل ایشان دكانى بود مدرس به دكاندار گفت:
مشهدى عباس یك چارك از اون ماست‏هاى ترش را تو اون كاسه سبزه بكن و مزه داشته باشه!
مشهدى عباس قدرى ماست در كاسه كرد و گفت:
اجازه بدید بیاورم؟
مدرس گفتند:
خیر بده دست شاهزاده كه هنوز جوان است یك دسته هم یونجه سبط بده به میزعلى اكبرخان!
منظور مدرس از شاهزاده نصرت الدوله فیروز میرزا و مقصود از میزعلى اكبرخان، على اكبر داور بود!
همین كار هم شد و این دو نفر كه در آن هنگام خیلى هم شخصیت داشتند افتخار ماست كشى و یونجه بردن براى بره آقا را به عهده گرفتند، در بین راه مدرس به داور مى‏گفتند:
میز على اكبرخان، چى امروز خیلى دعات مى‏كنه!

مدرس و فونوغراف
در دوره دوم مجلس شوراى ملى یك از نمایندگان دولت را به جرم )كوك كردن گرامافون( استیضاح كرد و در جلسه سه شنبه ششم محرم سال 1328 در مجلس گفت:
وزارت داخله جلوى منهیات را نمى‏گیرد، بنده به گوش خودم شنیدم كه صداى فونور غراف )گرامافون( در كوچه شنیده مى‏شود!
وزیر داخله گفت:
جلوى صداى فونوغراف، خانه‏هاى مردم را نمى‏توان گرفت ولى مخالفین جلوى گوششان را مى‏توانند بگیرند!
آن وكیل سخت برآشفت مرحوم مدرس كه سیاست مدار روشنى بود رو به آن وكیل كرده گفت:
مرحوم سپهسالار در بهارستان دو عمارت ساخته یكى اینجاست كه نامش مجلس شوراى ملى است و براى بحث در امور سیاسى است لكن كمى آن طرف‏تر نامش مسجد سپهسالار و جاى بحث شرعى تو آخوند اگر بحث شرعى دارى برو آنجا جایش در مسجد سپهسالار است!
بدین طریق دیگربحث )كوك فونوغراف( و استیضاح از دولت منكوب ماند.

مدرس و كورى چشم دشمنان
خواجه نورى در سرگذشت مدرس در كتاب بازیگران عصر طلایى مى‏نویسد: »در موقعى كه مدرس را ترور نمودند و در بیمارستان بسترى بود، رضا خان كه در خارج از تهران بود تلگرافى به ایشان نموده و احوال پرسى مى‏كند. مدرس ضمن پاسخ تشكر مى‏نویسد:
به كورى چشم دشمنان مدرس زنده است!

نامه مدرس به احمد شاه
مى‏گویند مدرس تنها یك نامه به احمدشاه نوشته است و اینك عین نامه در دست مى‏باشد مى‏گویند احمد شاه از مدرس گله كرده و گفته است:
مدرس به منویات ما همراه نیست.
شهریارا هر كسى با اسلام و با مصالح موافق است با او همراهم والافلا!

مدرس و نصرت الدوله
نصرت الدوله قرارداد 1919 را امضت‏ء كرده بود و مورد بغض و نفرت مردم قرار داشت. روزى در شكارگاه هنگام شكار چند ساچمه به دست راستش خورد و آن را ناراحت ساخت به همین مناسبت نصرت الدوله مرتباً بره موم در دست داشت و با سرانگشتان و كف دست آن را مى‏فشرد تا در دستش بهبود یابد.
یك روز بر حسب تصادف مدرس به او رسید و با دست چپ خود دست راست او را گرفت و فشرد به طورى كه فریاد نصرت الدوله به سختى بلند شد و درخواست كرد كه مدرس او را رها سازد!
مدرس وقتى ناله او را درآورد گفت:
مى‏دانى چرا دست چپ من كه چند تیر هم خورده از دست راست تو كه چند ساچمه خورده قوى‏تر است؟
نصرت الدوله گفت:
نمى‏دانم علت چیست؟
مدرس گفت:
براى اینكه تو با این دست قرارداد 1919 را امضا كرده‏اى!

مدرس و مجسمه رضا شاه
تهراهى‏ها حتماً به پادشاهان هست كه بر سر در بزرگ باغ ملى كه اینك محل ساختمان‏هاى شهربانى سابق و امور خارجه و زندان موقت است تا چندى قبل مجسمه نیم تنه‏اى از رضاشاه به همراه تصاویرى از او در پشت مسلسل و غیره نصب كرده بودند و این مجسمه دو طرفه بود. در این اواخر به دنبال پاكسازى آثار طاغوت این مسجمه را برداشتند و نیز تعدادى كاشى‏هاى نقاشى شده و داراى نوشته را كندند و به جاى آنها كاشى‏هاى آبى ساده نصب كردند.
یك روز رضا شاه براى نشان دادن قدرت نظامى خود به مدرس ترتیب نمایش سان و رژه‏اى را در باغ ملى آن وقت داد و چادر باشكوهى در آنجا برپا كرد. مدرس را هم به آنجا دعوت نمود.
خوب چطور دیدى سید؟
مدرس گفت:
بله مسجمه شما را در بالاى سردر باغ ملى دیدم و مثل صاحبش دورو بود!

مدرس و كشف حجاب
یكى از موافقین كشف حجاب روزى نزد مدرس مى‏آید و با او به صحبت مى‏پردازد مدرس با استدلال مطلب را مورد بحث قرار مى‏دهد و در حالى كه یكى از طلبه‏هاى سیه چهره و آبله رو و تنومند در كنار دستش نشسته بود به طورى كه مطایبه مى‏گوید:
خوب حالا آمدیم و كشف حجاب شد و زن‏ها بدون چادر با روى باز به كوچه‏ها ریختند اگر در چنین حالى خواهر این شیخ )اشاره به طلبه سیه چهره تنومند( كه لابد شبیه بردار خویش است با چنین قیافه‏اى بدون چادر و روبند به كوچه آمد و مردم دچار ترس و وحشت شدند باید چه كرد؟!

مدرس و نماینده طرفدار لایجه دولت
در هنگام طرح یكى از لوایح دولتى كه مدرس مخالف آن بود مدرس با دقت نمایندگان حاضر با نگریست و دانست كه اگر یك نفر از دسته موافق لایحه كم شود لایجه در هنگام راى گرفته به تصویب نخواهد رسید.
موافقین هم به همین ترتیب خیال مى‏كردند با اكثریت یك نفر لایحه تصویب خواهد شد. اینجا بود كه مدرس دست به انجام شاهكارى زد و آرام در كنار یكى از نمایندگان كه شیخ متعصب و متدینى بود نشست و به آرام اظهار داشت.
هم اكنون هنگام نماز است و اگر لایحه مطرح شد فرصت نماز خواندن شما به علت شور و بحث زیاد مى‏گذرد بهتر است شما واجب را فداى مستجب ننمایید.
شیخ هم قبول كرد و براى اداى نماز از جلسه خارج شد مدرس فورى در اطاق خویش را) اطاق فراكسیون طرفداران مدرس كه بعد به نام فراكسیون اقلیت خوانده شد( گشوده و مهر خود را به او داد و شیخ مشغول نماز گشت مدرس آرام آرام در اطاق را قفل و كلید را در جیب خویش نهاده گرفته شد.
پس از شمارش راى‏ها عده مخالفین زیادتر و بدین ترتیب لایحه به تصویب نرسید موافقین كه چگونگى را نمى‏دانستند در شگفتى فرو رفتند و مدرس خود را به شیخ رسانیده گفت:
شیخ حالا چه موقع نماز خواندن بود!!

مدرس و هیات دولت
هنگامى كه ماژرور روبرت ایمبرى كنسول دولت متحده آمریكا در ایران كشته شد و نیز تبعه دیگر امریكا به شختى مجروح گردید سفیر كبیر دولت تركیه در تهران به عنوان شیخ السفرا یادداشت اعتراضیه‏اى به دولت ایران نوشت و موضوع در مجلس با حضور هیات دولت مطرح گردید در این وقت مدرس پشت تریبون مجلس قرار گرفت و پس از اظهار مطالبى گفت:
من خیلى تاسف مى‏خورم از اینكه این واقعه اتفاق افتاده است كه نباید اتفاق اتفاده باشد و ان اشاء الله الرحمن نظیر هم دیگر پیدا نخواهد كرد و البته همه ماها متاسفیم غرض از جانب خودم و جانب هم دین‏هاى خودم كه در حقیقت همه ملت ایران باشد اظهار تاسف مى‏كنم.
نقل شده است كه قبل از آنكه مدرس سخنان فوق را ایراد نماید هنگامى كه در محل سخنرانى قرار مى‏گیرد در حالى كه با انگشتان دست راست خود روى تریبون مى‏زده در همان زمام مترنم به بیت ذیل بوده و ضمناً با دست چپ نیز به طرف هیات دولت اشاره مى‏كرده است.
محتسب فتنه در این شهر ز من داند و مى لیك من این همه از چشم شما مى‏بینم
مدرس و پیشنهاد رضا شاه
نادعلى همدانى، در كتاب مدرس سى سال شهادت به نقل از آقاى سید حسین مدرس اسفه‏اى مى‏نویسد:
در مورد عدم سازش مدرس با رضا خان شواهد زیادى در تاریخ هست ولى این نقل قول از سپهبد امان الله جهانبانى هم شنیدنى است او مى‏گفت: من در دوره‏اى كه مرحوم مدرس در خواف تبعید بودند دوبار از طرف رضا شاه به دیدن ایشان رفتم و برایشان پیغام بردم، در این پیغام‏ها رضا شاه به مدرس پیشنهاد مى‏كرد كه یكى از این دو شق را بپذیرند تاآزاد شوند یا نایب التوالیه آستان قدس رضوى بشوند و كارى به كار سیاست نداشته باشند و یا به عراق عرب بروند و تا آخر عمر به در آنجا به امور دینى مشغول باشند.
مرحوم مدرس در هر دو بار گفتند:
از طرف من به رضاخان بگویید من اگر از تبعیدگاه خارج شوم همان حسنم و شما هم همان رضا خان ما نمى‏توانیم با هم كنار بیاییم، من مخالفتى را كه با شما دارم تا آخر عمرم خواهم داشت بنابراین پیشنهاد شما پذیرفته نیست.

مدرس و آقا نجفى مسجد شاهى
نادعلى همدانى در كتاب مدرس سى سال شهادت از قول سید حسین مدرس اسفه‏اى برادرزاده مدرس مى‏نویسد:
به زودى سرمایه داران و روحانیون صاحل مال و مكنت، كه از غفلت و اعتقاد كوركورانه مردم ساده دل به قدرت و ثروت رسیده‏اند. از روشنگرى‏هاى مدرس جوان احساس خطر مى‏كنند و به فكر اذیت و آزار او مى‏افتند بخصوص آقا نجفى مسجد شاهى كه خود و فرزندانش استفاده‏هاى كلانى از غارت موقوفات مى‏برند به تحریكاتى علیه مدرس دست مى‏زنند، عوامل خود را به آزار پسر او و امیدارند و كسانشان طلبه هایى را كه به درس مدرس مى‏رفتند كتك مى‏زنند. مدرس براى اعتراض به این اعمال به تخت پولاد مى‏رود و متحصن مى‏شود.
مردم اصفهان كه به این مجتهد جوان و مبارز كه على وار زندگى مى‏كند ارادت یافته‏اند براى حمایت از او به تخت پولاد مى‏روند مدرس به منبر مى‏رود و ضمن وعظ مى‏گوید:
این آقا نجفى واجب القتل است!
مردم مى‏پرسند:
چرا؟!
مى‏گوید:
این آقا نجفى كسى است كه خود و اولادش عده زیادى از دختران مردم را صیغه مى‏كنند و پس از چند روزى آنها را مى‏بخشند و كسى كه زن آقا نجفى یا عروس آقا نجفى شد دیگر زن رعیت یا كارگر نمى‏شود و كم كم به فحشا كشیده مى‏شود و به این ترتیب به عده فواحش افزوده مى‏شود بنابراین آقانجفى واجب القتل است!
آقا نجفى مسجد شاهى، از شنیدن ماجرا احساس خطر مى‏كند و كسانى را به وساطت مى‏اندازد كه میانه او و مدرس را اصلاح مى‏دهند و مدرس را با احترام به شهر بر مى‏گردانند!

زنده باد مدرس!
عبدالله مستوفى درباره استیضاح اقلیت مجلس از سردار سپه در روز 17 اسد سال 1303 و ماجراى برخورد عده‏اى از مردم با مدرس مطالبى دارد كه خلاصه آن چنین است:
روز 17 اسد وكلاى اكثریت هوچى‏هاى خود را تحت امر سرهوچى‏ها به صحن بهارستان فرستادند كه براى هر گونه هوو جنجال و راه انداختن صداى مرده باد زنده باد حاضر باشند. البته نظمیه هم عده‏اى ماجراجو در میان آنها جا داده بود كه در موارد لزوم كمك به آنها برسانند، در این موقع سردار سپه با افراد كابینه خود وارد شد. هوچى‏ها مقدارى زنده باد تحویل او دادند وكلاى اكثریت هم همگى آمده بودند وكلاى اقلیت هم یكى یكى مى‏رسیدند و به اطاق فراكسیون خود رفته منتظر مدرس بودند.
مدرس به علت ضعف مزاج قدرى دیرتر از سایر رفقاى خود وارد بهارستان شد، ورود او تمام انظار را متوجه او كرد. جمعى كه قبلاً دستورداشتند با فریاد »مرده باد مدرس« به سمت او هجوم آوردند، عده‏اى بى طرف به صرافت طبع، دور مدرس را گرفته و بین او و ماجراجویان حایل شدند ولى هوچى‏هاى اكثریت و مزدوران نظمیه باز هم از گفتن مرده باد مدرس و زنده باد سردار سپه كه پشت سر هم تكرار مى‏كردند دست برنداشتند همین كه مدرس جلو سرسراى مجلس رسید این بار دسته جمعى جمله مرده باد مدرس را تكرار كردند مدرس برگشته وبه آنها گفت:
چرا اینقدر بر ضرر خود اصرار دارید؟ اگر مدرس بمیرد، دیگر كسى كه شما پول نخواهد داد.
در حالى كه از پله‏ها بالا مى‏رفت ماجراجویان از دم سراسر یك بار دیگر به طور اجتماع فریاد مرده باد مدرس كشیدند. مدرس كه وسط پله‏ها رسیده بود رو به جمعیت كرده گفت:
زنده باد مدرس! مرده باد سردار سپه!
و سپس خود را به اطاق فراكسیون اقلیت رساند.
مزدوران باز جمله مرده باد مدرس را با صداى بلند از صحن بهارستان تكرار كردند مدرس سر از پنجره اطاق خود بیرون كرده او هم دو جمله:
زنده باد مدرس، مرده باد سردار سپه، خود را در جواب گفت!
بقیه ماجرا از كتاب »داستان‏ها« نوشته سید جمال الدین حجازى به نقل از كتاب »مدرس شهید نابغه ملى ایران« بخوانید:
در آن حین رضا شاه وارد شد و پس از قدرى اشتلم و تهدید به طرف مدرس حمله كرد و یقه پیراهن كرباسین آن پیرمرد لاغز و خسته را گرفت و با غضب كنج دیوارى گذاشته و گفت:
سید آخه تو از جون من چه مى‏خواهى؟
مدرس بى آنكه ذره‏اى تحت تاثیر آن همه خشم و تهدید قرار گیرد با روحیه‏اى بى تفاوت و سیمایى استوار و بى اعتنا رو به رضاشاه كرد و چون او ژستى به خود گرفت و دست هایش را بالا آورد با آهنگى به شیوه وى و با لهجه اصفهانى اش گفت:
مى‏خوام كو تو نباشى!

تواضع و فروتنى مدرس
معروف است كه در جنگ اول بین الملل و تشكیل حكومت موقتى در غرب ایران كه بالاخره منجر به مهاجرت بعضى از اعضاى كابینه حكومت موقت به اسلامبول شد موقع حركت از داخل تركیه چون تصمیم ناگهانى بود جاى كافى در قطار نداشتند. دولت عثمانى از جهت رعایت حال مهاجران و احترام به شخص مدرس، دستور داد یك واگن اختصاصى براى مهاجران به قطار ببندند و چند مامور محافظ خاص) ضابط( از این گروه حفاظت كنند.
مرحوم مدرس به عادت طلبگى آدم منظم و با سلیقه بود و خودش وسایل زندگى را فراهم مى‏كرد در بین راه یك جا خواستند استراحت كنند. مدرس بلند شد و قلیان تمیزى چاث كرد و چاى خوش عطرى دم كرد امیر خیزى هم در این سفر سمت مترجمى داشت. خود مدرس بلند شد و چند چاى و یك قلیان برد و به نگهبانان ظابطان داد. رئیس ظابطان از چاى بسیار خوشش آمد و از قیافه ساده و نحوه خدمتگزارى مرحوم مدرس فكر كرد كه او قهوه چى هئیت است. با اشاره دستور داد كه یك چاى دیگر بدهد.
مدرس با كمال خوشرویى چاى دوم را برد. وقتى به شهر نزدیك شدند رئیس ضباط پیش آمد و به امیرخیزى گفت كه مى‏خواهد پول چاى را بدهد امیرخیزى گفت:
پول لازم نیست.
اما آن افسر اصرار داشت كه مایل نیست ضرورى متوجه پیرمرد قهوه چى بشود. در در همین وقت قطار ایستاد جمعى از هئیت استقبال كردند و مدرس را با سلام و صلوات و احترام پیشاپیش بردند. امیر خیزى به ظابطان گفت:
اصلا این واگن فوق العاده براى همین مرد محترم )مدرس( به قطار اضافه شده است.
رئیس ضباط كه از ماجرا شرمنده شده و در عین حال تعحب كرده بود رو به دوستان كرد و گفت:
شهدالله عمر حضره تلریندن شكره بیله افندى بیر كیمسه گورمك.
یعنى: به خدا قسم كه بعد از حضرت عمر، ما افندى به این بزرگوارى ندیده‏ایم.

مدرس و صدر اعظم عثمانى
در مسافرت مدرس به تركیه در هنگام ملاقات رسمى با پرنس سعید جلیم پاشا و طلعت پاشا وزیر كشور پس از انجام تعارفات معمولى صدراعظم دستور مى‏دهد چاى »عجمى« بیاورند. سید حسن مدرس به مترجم خود مى‏گوید:
بگویید كه به جاى كلمه عجم لفظ ایرانى استعمال نمایند زیرا ماده لغوى كلمه عجم از عجمه مى‏باشد و اشتقاق آن كلمات مختلفه حاكى از تحقیر نژاد غیر عرب یعنى ملت ترك و ایرانى مى‏باشد و ما ایرانیان كه داراى نوابغ و دانشمندانى بودیم كه به زبان و تمدن عرب و اسلام خدمات شایانى كرده‏اند سزاوار نیست كه تحقیر شویم، لذا خواهشمندیم لفظ عجم را از قاموس زبان خودتان خارج كنید و به جاى آن كلمه ایرانى را انتخاب فرمایید.
پس از ترجمه این كلمات صدر اعظم اظهار مى‏كند:
خوب است لباس سربازان ایرانى و ترك یك سان و متحدالشكل شود.
مدرس تبسمى كرده در پاسخ مى‏گوید:
خیلى چیزهاست كه بایستى بشود ولى متاسفانه نمى‏شود و من هم خیلى چیزها دلم مى‏خواهد ولى ممكن نیست و از طرفى در وسط دانه گندم هم خطى است ما همان لباسى را داریم خوب است ولى چقدر خوب بود كه صدراعظم مى‏گفتند، به جاى آنكه لباس سربازان ایرانى و ترك یكسان و یك شكل شود برادران ایرانى و ترك یك دل شوند زیر ممكن است از حیث لباس هم رنگ بشویم، ولى یك دل نباشیم.

مدرس و پادشاه عثمانى
حسین مكى در كتاب تاریخ بیست ساله ایران درباره ملاقات مدرس با پادشاه عثمانى مى‏نویسد:
پس از دو سه روز كه از ورود مدرس در اسلامبول گذشت سلطان محمد خامس پادشاه دولت عثمانى در» قصردلمه باغچه« مدرس را براى ملاقات و مذاكره دعوت مى‏نماید مدرس در ساعت مقرره به قصر خلیفه حاضر مى‏شود و با سلطان ملاقات مى‏نماید بعد از انجام تشریفات معمولى به پادشاه اظهار مى‏كند.
مقصود از مهاجرت ما ایرانیان به این كشور این است كه اولاً دولت عثمانى صحبت الحاق قسمتى از خاك آذربایجان را به خاك عثمانى موقوف نماید تا ثانیاً در موضوع صمیمیت بین برادران مسلمان ایرانى و ترك مذاكراتى به عمل آوریم.
بالاخره در پایان مذاكره پادشاه به مدرس مى‏گوید:
شما در حكومت مشروطه ایران آن طور كه باید و شاید كارى انجام نداده‏اید!
مدرس در پاسخ مى‏گوید:
خیر این طور نیست كه مى‏فرمایید زیر ما یك اداره پستخانه تاسیس كرده‏ایم كه با نقاط دنیا ارتباط پستى بین المللى دارد و حال آنكه در اسلامبول )مركز خلافت اسلامى( هر دولتى جداگانه پستخانه تاسیس كرده است و به برخى از كشورها كه در آنجا پستخانه ندارند مرا سلات و محمولات پستى را نمى‏توان رد و بدل كرد!
تصویر
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 330
تاریخ عضویت: شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۶, ۶:۲۵ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 3 بار
سپاس‌های دریافتی: 37 بار

پست توسط limo_torosh »

زندگینامه به قلم خود شهید
ولادت :
ولادت مـن در حدود یک هزار و دویست و هشتاد و هفت هجرى که تقریبا قریب شصت سال زنـدگـى را طى نموده ام. مولد مـن در قریه سرابه کچو از تـوابع اردستان بوده است.

خاندان :
پـدرم اسماعیل، جدم میر عبد الباقـى از طایفه میر عابـدیـن که فعلا هـم اکثر آنها در قریه ساکـن مى باشند از سادات طباطبایى و اصلا زواره اى هستم. شغل پدر و جد مـن منبر و تبلیغ احکام الهى، جد مـن میر عبد الباقى از زهاد مشهور بودند.

تحصیلات :
خانواده مهاجرت به قمشه واقع در جنوب اصفهان در خط و طریق فارس نمـودند مرا هـم در شـش سالگى تقریبا به جهت تربیت هجرت داده به قمشه نزد خـود بردند. سـن جـوانى را در خدمت پدر و جد بزرگـوار به سر برده 14 سال تقریبا از عمرم گذشت که جدم مرحوم شد. برحسب وصیت آن مرحـوم تقریبا در 16 سـالگـى به جهت تحصیل به اصفهان آمدم. سیرده سال در اصفهان مشغول تحصیل بـودم در 21 سالگى پدرم مرحوم شد. مدت تـوقف در اصفهان قریب 13 سال شـد.

اساتید :
قریب سـى نفر استاد را در مدت 13 سال در علوم عربیه و فقه و اصـول و معقـول درک کردم که بر جسته تریـن آنها در علوم عربیه مرحـوم آقا میرزا عبدالعلى هرنـدى نحـوى بـوده که تقـریبا 80 سال عمر داشته، صاحب تصانیف زیاد ولى از بـى اقبالى دنیا محجـور ماندند. و در علـم معقـول مرحـومیـن جهانگیر خان قشقایى و آخوند ملا محمد کاشانى که هر دو عمر خـود را در مـدرسه اصفهان به آخر رسانیدنـد و با زهد دنیا را وداع فرمـودند. بعد از واقعه دخانیه به عتبات عالیه مشرف شـدم بعد از تشـرف به حضـور میـرزا حسـن شیـرازى( ره) به جهت تحصیل تـوقف در نجف اشـرف را اختیـار کردم.
علما و بزرگان آن زمان را تیمنا و تبـرکا کـاملا درک کـرده و از اغلب آنها استفاده نمودم ولى عمده تحصیلات مـن در خدمت مرحومیـن مغفـوریـن خراسانى و یزدى بـود.

تدریس :
اقامت مـن در عتبات تقریبا هفت سال شـد، بعد مـراجعت به اصفهان نمـودم. در مـدرسه جـده کـوچک مشغول تدریـس فقه و اصـول شدم. بعد از مراجعه از عتبات فقط از امـورات اجتماعى مباحث و تدریـس را اختیار کرده بودم تا زمان انقلاب استبـداد به مشروطه مجبـورا اوضاع درگیـرى پیـش آمـد.

تألیفات :
تألیفات شهید مدرس عبارتند از :
1 ـ رساله اى در عقود.
2 ـ رساله اى در شرط متاخر.
3 ـ کتاب الظن
4 ـ کتاب فى بعض اموال فى اصول الدین.
5 ـ کتاب مبحث الاستصحاب.
6 ـ رسـاله فـى شـرایط الامـام و المـاموم.


خدمات :
بعد از مراجعه از عتبات فقط از امـورات اجتماعى مباحث و تدریـس را اختیار کرده بودم تا زمان انقلاب استبـداد به مشروطه مجبـورا اوضاع در گیـرى پیـش آمـد. بـر حسب امـر حجج اسلام عتبات عالیات و دعوت دوره دوم مجلس ملى به عنوان طراز اول نظارت مجلـس شورا به تهران آمدم و دوره هاى مجلـس را درک کرده ام. دیدنى ها را دیـده ایـد و شنیـدنـى هـا را شنیـده اید.
شهیـد مدرس که به عنوان عالـم طراز اول به مجلس رفته بود در دوره هاى دوم و سوم و چهارم و پنجـم و ششم نماینده مجلس شوراى ملى بود و در هر فرصتـى که پیـش مـى آمـد ( خاصه در دوره چهارم ) با بیان شیوا و صریح و محکـم خود مخالفت معقول و منطقى و بنیادى خود را با دولت سـردار سپه که دست نشانـده انگلیـس بـود ابـراز نمـود.


زندگى سیاسى :
در مدت چند سال انقلاب از جمله وقایعى که بر مـن روى داده است، دو سال مهاجـرت است با مجاهـدیـن ایرانـى در جنگ عمـومـى که به مسافرت عراق عرب و سـوریه و اسلامبـول منتهى شـد که تفصیل آن را مجالـى باید و نیز دو دفعه مـورد حمله شدم، یکـى در اصفهان که در مـدرسه جـده بزرگ در وسط روز چهار تیر تفنگ به مـن انداختند ولـى مـوفق نشـدنـد و آنها را تعقیب نکـردم و مرتبه دوم که جنب مدرسه سپه سالار، اول آفتاب که به جهت تدریـس به مدرسه مـى رفتـم در همیـن ایام تقریبا ده نفر مرا احاطه نمـودنـد و فـىالحقیقه تیر باران کردند، از تیرهاى زیاد که به مـن انداختنـد چهار عدد کارى شد، سه عدد به دست چپ مقارن پهلـو جنب همدیگر زیر مرفق و بـالاى مـرفق و زیـر شانه حقیقتـا تیـرانـدازان قابلـى بـودنـد.
در هـدف کردن قلب خطا نکـردنـد ولـى مشیت الله سبب را بـى اثـر نمـوده و یک عدد هـم به مـرفق دست راست خـورد.
مرحـوم مدرس از منادیان حکـومت اسلامـى و مخالفان جـدى استعمار و دشمـن آشتـى ناپذیـر رضاخـان بـود.
او در سال 1304 شمسى در نخستیـن و تنها نشست مجلس دوره پنجم شنبه 19 آبان بـا تشکیل دولت مـوقت به ریاست سـردار سپه مخالفت ورزیده و با ذکر جمله : اگر ده هزار هـم راى بـدهیـد بـر خلاف قانون است مجلس را ترک گفت.
آرى به قـول آیت الله پسنـدیده : مرحـوم مـدرس کاملا و جـدا با جمهورى سردار سپه مخالف بـودند و کـوتاه نیامـدند و مبارزه پـى گیر و قطعى داشتنـد.
رضاخان که به ذهنـش راه حل مسالمت آمیزى نمـى رسیـد و از حـرکت هاى اسلامى و آشتى ناپذیر مدرس دیـوانه و عاصى شده بـود روزى رو به مـدرس کرد و فریاد زد : سیـد آخـر تـو از جان مـن چه مـى خـواهـى؟ و سیـد بـا چهره اى مصمـم و امیـدوار بـا همـان لهجه اصفهانـى خـود گفت : مـى خـواهـم که تـو نبـاشـى.
و در وقتى دیگر مدرس گفت : تـو یک قزاق هستـى، برو پـى کارت و پـا به زمیـن بکـوب تـو را چه به دخـالت در امور مملکت.
بـراى منزوى کـردن و تـرور شخصیت ایـن مـرد خـدا تـرس چاره ها اندیشید. لیکـن موثر نیفتاد، لذا او را به خواف تبعید و سپس او را به کـاشمـر منتقل و زنـدانـى کرد.
نقل شده که در یکى از نامه هایـش که از زندان براى دوستان خـود فرستاد به آنها نوشت که به زودى دوران محکـومیتـش پـایان مـى پذیـرد و آنگاه که آزاد شـود مبارزات خود را دنبال خـواهد کرد و ایـن بار آنچنان وارد میدان مبارزه خواهـد شـد که یا کار رضا خان را یکسـره کنـد یا خـود به شهادت برسد.


سخنان :
ما خـودمان صـاحب خـانه هستیـم. ما را آزاد بگذاریـد که صلاح و فساد خودمان را مى دانیم.
سزاوار نیست که ما بـا امضاء خـود آزادى و استقلال خـویـش را از دست داده و تـرک کنیـم، منشـاء سیاست ما دیانت ماست، ما نسبت به دول دنیـا دوست هستیـم، چه همسـایه و چه غیـر همسـایه، چه جنوب چه شمال، چه شرق، چه غرب، هر کـس متعرض ما شود، متعرض آن مـى شـویـم، هـر چه بـاشـد هـر که بـاشـد.
اختلاف من با رضا خان بـر سـر کلاه و عمامه نیست مـن با اساس ایـن دستگاه مخالفم.


شهادت :
محتوى نامه اى که مدرس نوشته بود به اطلاع رضا شاه رسید و پیـش دستى کرده و به سال 1316 هـ. ش دستـور قتل مـدرس را صادر کـرد جلادان شاه بـراى اجراى دستـور رضا شاه بیست و یکـم رمضان سال 1316 هـ.ش را در نظر گرفتند
مـدرس که نسیـم جـانفزاى شهادت را بعد از سالها رنج و محنت و مبارزه و مجاهدت استشمام مى کرد از خـوشحالى نزدیک شدن به دوست در پـوست نمـى گنجیـد و به همیـن جهت بـود که از میـر غضب ها خـواست که بـراى تمام کـردن نماز و آخـریـن راز و نیاز با خـدا آزادش بگذارنـد، نمازش به پایان رسیـد، میر غضب ها چایـى سـم دار را به حلق پیرى مظلـوم و اسیر ریختند و منتظر شـدنـد تا از منظره تشنج مرگ پیشـواى احرار ایران لذت ببرند منتظر شـدنـد تا صـورتـى از ایـن منظره هـولناک را به ذهـن خـود بسپارند و براى ارباب تعریف کنند. حالت احتضار طـول کشید، از عمامه مـدرس استفاده کردند و با پیچیـدن آن به دور حلقـش او را به شهادت رسـانـدند.
سرانجام این کوکب آسمان ظلمانى عصر رضاخان به ایـن صورت همانند اجداد طاهرین خـود (سلام الله علیهم اجمعیـن) در زندان کاشمر شربت شهادت نوشید و هـم اکنون آرامگاه او زیارتگاه مردم آزاده ایران است.
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 330
تاریخ عضویت: شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۶, ۶:۲۵ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 3 بار
سپاس‌های دریافتی: 37 بار

پست توسط limo_torosh »

زندگينامه‎‎ آیت الله‎ سید حسن مدرس
فقیه مجاهد و عالم پرهیزگار آیه الله سیدحسن مدرس یكى از چهره هاى درخشان تاریخ تشیع بشمار مى رود كه زندگى و اخلاق و رفتار و نیز جهت گیرى هاى سیاسى و اجتماعى وى براى مشتاقان حق و حقیقت نمونه خوبى است . او موقعیت خود را سراسر در راه اعتلاى اسلام نثار نمود و در جهت نشر حقایق اسلامى و دفاع از معارف تشیع مردانه استوار ماند. همان گونه بود كه مى گفت و همانطور گفت كه مى بود. سرانجام به موجب آنكه با عزمى راسخ چون كوهى استوار در مقابل ستمگران عصر به مقابله برخاست و سلطه گرى استعمارگران را افشا نمود جنایتكاران وى را به ربذه خواف تبعید نمودند و در كنج عزلت و غریبى این عالم عامل و فقیه مجاهد را به شهادت رسانیدند.
این نوشتار اشاره اى كوتاه به زندگى ابرمردى است كه بیرق مبارزه را تنها در تنگنا به دوش كشید و شجاعت تحسین برانگیزش چشم بداندیشان و زمامداران خودسر را خیره ساخت و بیگانگان را به تحیر واداشت . اگر ما به ذكر نامش مىردازیم و خاطره اش را ارج مى نهیم بدان علت است كه وى پارسایى پایدار و بزرگوارى ثابت قدم بود كه لحظه اى با استبداد و استعمار سازش نكرد و در تمامى مدت عمرش ساده زیستى ، تواضع ، قناعت و به دور بودن از هرگونه رفاه طلبى را شیوه زندگى خویش ساخت و از طریق عبادت و دعا و راز و نیاز با خدا، كمالات معنوى را كسب كرد.
ولادت و تحصیلات:
شهید سیدحسن مدرس بر حسب اسناد تاریخى و نسب نامه اى كه حضرت آیه الله العظمى مرعشى نجفى (ره ) تنظیم نموده از سادات طباطبایى زواره است كه نسبش پس از سى و یك پشت به حضرت امام حسن مجتبى علیه السلام مى رسد. یكى از طوایفى كه مدرس گل سرسبد آن به شمار مى رود طایفه میرعابدین است این گروه از سادات در دهكده ییلاقى ((سرابه )) اقامت داشتند. سید اسماعیل طباطبائى (پدر شهید مدرس ) كه از این طایفه محسوب مى گشت و در روستاى مزبور به تبلیغات دینى و انجام امور شرعى مردم مشغول بود، براى آنكه ارتباط طایفه میرعابدین را با بستگان زواره اى قطع نكند تصمیم گرفت از طریق ازدواج پیوند خویشاوندى را تجدید و تقویت كرده ، سنت حسنه صله ارحام را احیا كند. بدین علت نامبرده دختر سیدكاظم سالار را كه خدیجه نام داشت و از سادات طباطبایى زواره بود به عقد ازدواج خویش درآورد. ثمره این پیوند با میمنت فرزندى بود كه به سال 1278 ق . چون چشمه اى پاك در كویر زواره جوشید. پدر وى را حسن نامید. همان كسى كه مردمان بعدها از چشمه وجودش جرعه هایى نوشیدند. پدرش غالبا در ((سرابه )) به امور شرعى و فقهى مردم مشغول بود ولى مادر و فرزند در زواره نزد بستگان خویش بسر مى بردند تا آنكه حادثه اى (1) موجب شد كه پدر فرزندش را كه شش بهار را گذرانده بود در سال 1293 به قمشه نزد جدش میرعبدالباقى ببرد و محله فضل آباد این شهر را به عنوان محل سكونت خویش برگزیند. این در حالى بود كه میرعبدالباقى قبلا از زواره به قمشه مهاجرت كرده و در این شهر به فعالیتهاى علمى و تبلیغى مشغول بود.(2)
سیدعبدالباقى بیشترین نقش را در تعلیم سیدحسن ایفا نمود و او را در مسیر علم و تقوا هدایت كرد و به هنگام مرگ در ضمن وصیت نامه اى سیدحسن را بر ادامه تحصیل علوم دینى تشویق و سفارش نمود زمانى كه سیدعبدالباقى دارفانى را وداع گفت مدرس چهارده ساله بود.(3) وى در سال 1298ق . به منظور ادامه تحصیل علوم دینى رهسپار اصفهان گردید و به مدت 13 سال در حوزه علمیه این شهر محضر بیش از سى استاد را درك كرد.(4) ابتدا به خواندن جامع المقدمات در علم صرف و نحو مشغول گشت و مقدمات ادبیات عرب و منطق و بیان را نزد اساتیدى چون میرزا عبدالعلى هرندى آموخت . در محضر آخوند ملامحمد كاشى كتاب شرح لمعه در فقه و پس از آن قوانین و فصول را در علم اصول تحصیل نمود. یكى از اساتیدى كه دانش حكمت و عرفان و فلسفه را به مدرس آموخت حكیم نامدار میرزا جهانگیرخان قشقایى است.(5)
مدرس در طول این مدت در حضور آیات عظام سیدمحمد باقر درچه اى و شیخ مرتضى ریزى و دیگر اساتید در فقه و اصول به درجه اجتهاد رسید و در اصول آنچنان مهارتى یافت كه توانست تقریرات مرحوم ریزى را كه حاوى ده هزار سطر بود، بنگارد. شهید مدرس چكیده زندگینامه تحصیلى خود را در حوزه علمیه اصفهان در مقدمه شرح رسائل كه به زبان عربى نگاشته ، آورده است . وى پس از اتمام تحصیلات در اصفهان در شعبان 1311 ق . وارد نجف اشرف شد و پس از زیارت بارگاه مقدس نخستین فروغ امامت و تشرف به حضور آیه الله میرزاى شیرازى در مدرسه منسوب به صدر سكونت اختیار نمود و باعارف نامدار حاج آقا شیخ حسینعلى اصفهانى هم حجره گردید. مدرس در این شهر از جلسه درس آیات عظام سیدمحمد فشاركى و شریعت اصفهانى بهره برد و با سید ابوالحسن اصفهانى ، سیدمحمد صادق طباطبائى و شیخ عبدالكریم حائرى ، سید هبه الدین شهرستانى و سیدمصطفى كاشانى ارتباط داشت و مباحثه هاى دروس خارج را با آیه الله حاج سید ابوالحسن و آیه الله حاج سیدعلى كازرونى انجام مى داد.
مدرس به هنگام اقامت در نجف روزهاى پنجشنبه و جمعه هر هفته به كار مى پرداخت و درآمد آن را در پنج روز دیگر صرف زندگى خود مى نمود. پس از هفت سال اقامت در نجف و تاءیید مقام اجتهاد او از سوى علماى این شهر به سال 1318ق . (در چهل سالگى ) از راه ناصریه به اهواز و منطقه چهارمحال و بختیارى راهى اصفهان گردید.
دوران تدریس:
مدرس پس از بازگشت از نجف و اقامت كوتاه در قمشه خصوصا روستاى اسفه و دیدار با فامیل و بستگان ، قمشه را به قصد اقامت در اصفهان ترك و در این شهر اقامت نمود. وى صبحها در مدرسه جده كوچك (مدرسه شهید مدرس ) درس فقه و اصول و عصرها در مدرسه جده بزرگ درس منطق و شرح منظومه مى گفت و در روزهاى پنجشنبه طلاب را با چشمه هاى زلال حكمت نهج البلاغه آشنا مى نمود. تسلط وى به هنگام تدریس در حدى بود كه از این زمان به ((مدرس )) مشهور گشت . وى همراه با تدریس با حربه منطق و استدلال با عوامل ظلم و اجحاف به مردم به ستیز برخاست و با اعمال و رفتار زورمداران مخالفت كرد.
زمانى پس از شكست كامل قواى دولت در درگیرى با نیروهاى مردمى ، اداره امور شهر اصفهان به انجمن ولایتى سپرده شد. صمصام السلطنه كه به عنوان فرمانده نیروهاى مسلح عشایر بختیارى نقش مهمى در ماجراى مشروطیت داشت در راءس حكومت اصفهان قرار گرفت و در بدو امر مخارج قوا و خساراتى را كه در جنگ با استبداد قاجاریه به ایشان وارد آورده بود به عنوان غرامت از مردم اصفهان آنهم با ضربات شلاق طلب نمود. مدرس كه در جلسه انجمن ولایتى اصفهان حضور داشت و نیابت ریاست آن را عهده دار بود با شنیدن این خبر بشدت ناراحت شد و گفت حاكم چنین حقى را ندارد و اگر شلاق زدن حد شرعى است پس در صلاحیت مجتهد مى باشد و آنها (حاكمان قاجار) دیروز به نام استبداد و اینها امروز به نام مشروطه مردم را كتك مى زنند.(6)
صمصام السلطنه با مشاهده این وضع دستور توقیف و تبعید مدرس مبارز را صادر كرد اما وقتى ماجراى تبعید این فقیه به گوش مردم اصفهان رسید كسب و كار خود را تعطیل و به دنبال مدرس حركت كردند. این وضع كارگزاران صمصام را بشدت نگران كرد و خشم مردم ، حاكم اصفهان را ناگزیر به تسلیم نمود و با اجبار و از روى ناچارى در اخذ مالیات و دیگر رفتارهاى خود تجدید نظر كرد و مدرس هم در میان فریادهاى پرخروش مردم كه مى گفتند ((زنده باد مدرس ))، به اصفهان بازگشت .
مدرس در ایام تدریس به وضع طلاب و مدارس علمیه و موقوفات آنها رسیدگى مى كرد و متولیان را تحت فشار قرار مى داد تا درآمد موقوفات را به مصرف طلاب برسانند. تسلیم ناپذیرى او در مقابل كارهاى خلاف و امور غیرمنطقى بر گروهى سودجو و فرصت طلب ناگوار آمد و تصمیم به ترور او گرفتند. اما با شجاعت مدرس و رفتار شگفت انگیز او این ترور نافرجام ماند و افراد مذكور در اجراى نقش مكارانه خود ناكام ماندند.(7)
آیه الله شهید سیدحسن مدرس در سنین جوانى به مقام رفیع اجتهاد رسید و از لحاظ علمى و فقهى مجتهدى جامع الشرائط، صاحب فتوا و شایسته تقلید بود و هر چند حاضر به چاپ رساله عملیه خود نشد، در فقه و اصول و سایر علوم دینى آثارى مفصل و عمیق از خود به یادگار نهاد و آیه الله العظمى مرعشى نجفى (ره ) تاءلیفات فقهى او را ستوده و افزوده است كه : از مدرس اجازه نقل حدیث داشته است .(8)
آیه الله حاج سید محمد رضا بهاءالدینى در مصاحبه اى اظهار داشته است مرحوم مدرس یك رجل علمى و دینى و سیاسى بود و این گونه فردى مهم تر از رجل علمى و دینى است زیرا این مظهر ولایت است كه اگر ولایت و سیاست مسلمین نباشد دیگر فروع اسلامى تحقق كامل نمى یابد.(9)
مدرس با ورود به تهران در اولین فرصت درس خود را در ایوان زیر ساعت در مدرسه سپهسالار (شهید مطهرى كنونى ) آغاز نمود و تاءكید كرد كه كار اصلى من تدریس است و سیاست كار دوم من است .(10) وى در 27 تیرماه 1304 ش . كه عهده دار تولیت این مدرسه گشت براى اینكه طلاب علوم دینى از اوقات خود استفاده بیشترى نموده ، و با جدیت افزونترى به كار درس و مباحثه بپردازند براى اولین بار طرح امتحان طلاب را به مرحله اجرا درآورد و به منظور حسن اداره این مدرسه ، نظام نامه اى تدوین كرد و امور تحصیلى طلاب را مورد رسیدگى قرار داد و براى احیا و آبادانى روستاها و مغازه هاى موقوفه مدرسه زحمات زیادى را تحمل كرد. عصرهاى پنجشنبه اغلب در گرماى شدید تابستان به روستاهاى اطراف ورامین رفته و خود قناتهاى روستاهاى این منطقه را مورد بازدید قرار مى داد و گاه به داخل چاهها مى رفت و در تعمیر آنها همكارى مى كرد و از اینكه با چرخ از چاه گل بكشد هیچ ابایى نداشت .(11) در این مدرسه شخصیتهایى چون آیه الله حاج میرزاابوالحسن شعرانى ، آیه الله سیدمرتضى پسندیده (برادر بزرگتر حضرت امام )، شیخ محمدعلى لواسانى و ... تربیت شدند.(12)
در عرصه پژوهش:
مدرس در اصفهان و در سنین جوانى كتابى تحقیقى در فقه و اصول نگاشت كه مقام فقهى او را به ثبوت مى رساند. از آن شهید رساله اى در فقه استدلالى به جاى مانده كه اگر صاحبان فن و اهل نظر آن را بررسى كنند تصدیق مى نمایند كه در صورت تكمیل ، این كتاب هم تراز كتاب مكاسب شیخ انصارى است .(13)
مدرس اولین كسى بود كه تدریس نهج البلاغه را در حوزه هاى علمیه رسمى كرد و نخستین مجتهدى بود كه این كتاب را جزو متون درسى طلاب قرار داد. شخصیتى چون حاج میرزا آقاعلى شیرازى ـ استاد شهید مطهرى ـ و آیه الله العظمى بروجردى نهج البلاغه را نزد شهید مدرس آموختند. از كارهاى مهم و درخور توجه این فقیه فرزانه تدوین تفسیرى جامع براى قرآن بود كه علاوه بر جمع آورى تفاسیر خطى و چاپى عده اى از دانشمندان را براى نیل بدین مقصود به همكارى دعوت نمود و در صورتى كه این طرح تفصیلى جامع به اجرا در مى آمد روشى بسیار عالى و سبكى تازه و عمیق بود.
مدرس مدتها فلسفه تدریس مى كرد و در عرفان مهارت داشت و در زندان خواف براى عده اى از ماءموران قلعه اى كه در آن به سر مى برد مثنوى را تفسیر مى كرد.(14)
آثار قلمى مدرس به شرح زیر است :
1. تعلیقه بر كفایه الاصول آخوند خراسانى .
2. رسائل الفقهیه كه به كوشش استاد ابوالفضل شكورى بتازگى انتشار یافته است .
3. رساله اى در ترتب (در علم اصول فقه ).
4. رساله اى در شرط متاءخر (در اصول ).
5. رساله اى در عقود و ایقاعات .
6. رساله اى در لزوم و عدم لزوم قبض در موقوفه .
7. كتاب حجیه الظن (در اصول ).
8. شرح رسائل شیخ مرتضى انصارى .
9.حاشیه بر كتاب النكاح مرحوم آیه الله شیخ محمد رضا نجفى مسجدشاهى .
10.دوره تقریرات اصول میرزاى شیرازى .
11.رساله اى در شرط امام و ماءموم .
12.كتابى در باب استصحاب (در علم اصول ).
13.كتاب احوال الظن فى اصول الدین .
14.شرح روان بر نهج البلاغه .
15.اصول تشكیلات عدلیه با (همكارى دیگران ).
16.زندگینامه ((خودنوشت )) كه براى روزنامه اطلاعات فرستاده است .
مدرس دیانت در عرصه سیاست
در اصل دوم متمم قانون اساسى ایران پیش بینى شده بود كه قوانین مصوبه مجلس شوراى ملى باید زیر نظر هیاءتى از علما و مجتهدان طراز اول باشد. به موجب این اصل در هر بار باید حداقل پنج نفر از مجتهدان در مجلس حضور داشته و بر قوانین مجلس ناظر باشند و مفاد آن از نظر شرعى به تاءیید و امضاى آنها برسد. در دوره دوم مجلس از سوى فقها و مراجع تقلید شهید مدرس به عنوان مجتهد طراز اول برگزیده شد تا به همراه چهار نفر از مجتهدان دیگر به مجلس رفته ، بر قوانین مصوب آن نظارت داشته باشد. شهید مدرس پس از 194 جلسه كه از مجلس دوم گذشت در تاریخ 28 ذیحجه 1328 ق . در مجلس حضور یافت ولى از جلسه دویستم به ایراد نطق پرداخت.
وقتى كه مدرس قدم به ساحت مجلس گذاشت بعضى فكر مى كردند او یك روحانى معمولى است و باور نمى كردند كه این سید لاغر اندام با عصاى چوبى و لباس كرباس بزودى تمام امور را به دست گرفته ، در بحث و استدلال كسى حریفش نمى شود. موقعیت حساس ایران و بى كفایتى زمامداران و نفوذ كامل بیگانگان شرایطى را بر ایران تحمیل ساخت كه با استقامت و پایدارى شهید مدرس برخى از این شرایط تحمیلى خنثى گردید. یكى از این موارد اولتیماتوم ننگین دولت روس به هم دستى دولت انگلیس بود ذیحجه 1329 كه طى آن خواهان اخراج مستر شوستر (كه مشغول رسیدگى به امور مالى ایران بود) گردید.(15) شهید محمد خیابانى و شهید مدرس به مخالفت با این اولتیماتوم پرداختند. بر اثر این مخالفت و نیز تظاهرات مردم به تبعیت از روحانیون ، در مجلس موفق نشد براى جواب دادن به دولت روس تصمیمى اتخاذ كند(16)
در گیر و دار جنگ خانمانسوز جهانى اول كه هنوز از عمر مجلس سوم یك سال نگذشته بود نخست وزیر وقت و مستوفى الممالك به طور رسمى ایران را در این جنگ به عنوان دولت بیطرف اعلام كرد. ولى روس و انگلیس بیطرفى ایران را نادیده انگاشته ، مركز حكومت ایران از سوى بیگانگان مورد تهاجم قرار گرفت به همین سبب گروهى از نمایندگان به منظور مخالفت با این حركت و ضدیت با قواى متجاوز، مهاجرت را آغاز كردند كه در حقیقت یك قیام عمومى و همه جانبه بود كه رفته رفته افرادى از همه طبقات بدان پیوستند و شخصیتهاى سرشناسى چون مدرس ، حاج سیدنورالدین عراقى و حاج آقا نورالله اصفهانى در بین آنها دیده مى شدند. در شهر قم مهاجران كمیته دفاع ملى تشكیل دادند كه در مصاف با روسها ناگزیر به عقب نشینى شده ، بسوى غرب كشور رفتند و در این نواحى دولت موقتى تشكیل دادند كه وزارت عدلیه و اوقاف آن را شهید مدرس عهده دار بود. در این برنامه گروهى به تحریكات انگلیس و روس قصد ترور مدرس و رئیس دولت یعنى نظام السلطنه مافى را داشتند كه توطئه آنان كشف و خنثى گردید.(17) شهید مدرس به همراه عده دیگرى از رجال نامى عازم قلمرو عثمانى شد و در نهایت ساده زیستى به محض ورود به استانبول در مدرسه ایرانیان این شهر به تدریس علوم دینى پرداخت ولى پس از مدتى سلطان محمد پنجم پادشاه عثمانى از وى دعوت كرد كه براى ملاقات ومذاكره در قصر او حضور یابد.
مدرس در این ملاقات با استقامت و شجاعت و اعتماد به نفس شگفت انگیزى سخن گفت و از دولت عثمانى خواست تا از الحاق قسمتى از خاك آذربایجان به كشورش جلوگیرى به عمل آورد.(18) وى در ملاقات با دیگر شخصیتهاى این كشور از وحدت مسلمین و زمینه هاى اقتدار مسلمانان و پیشرفت اسلام سخن گفت .(19)
باتلاق استعمار:
نمونه دیگرى از تجلى شجاعت و شهامت مدرس مخالفت آن فقیه بزرگوار با قرارداد استعمارى وثوق الدوله است . یادآورى مى شود كه وثوق الدوله قراردادى را كه هفت ماده و یك ضمیمه داشت به صورتى كاملا محرمانه با انگلستان منعقد نمود. نامبرده در زمان انعقاد این نامه ننگین (سال 1298 ش . بود) نخست وزیرى را داشت . مدرس در خصوص خطرهاى این قرارداد اظهار داشت روح این قرارداد استقلال مالى و نظامى ایران را از بین مى برد.
از تلگراف سرپرسى كاكس انگلیسى به سرلرد كروزن بر مى آید كه مدرس از مهم ترین عوامل ضدیت با این قرارداد بوده است .(20) بدین نحو او با رهبرى مبارزات مجلس بزرگترین قدرت استعمارى زمان خود یعنى انگلستان را به زانو درآورد ولى با نهایت تواضع چنین افتخارى را به ملت ایران نسبت داد.(21)
حیله گران انگلیس كه قدرت مبارزه و نفوذ روحانیت متعهد را به طور عینى مشاهده كردند تصمیم گرفتند به منظور كاستن از فروغ این اقتدار معنوى و استمرار سلطه خویش بر ایران ، نظامى را به وجود آورند تا ستیز با روحانیت و باورهاى دینى را اساس كار خود قرار دهد. فردى كه براى اجراى مطامع و این حیله جدید استعمار انتخاب گردید سید ضیاءالدین طباطبائى مدیر روزنامه رعد بود كه به انگلستان تمایل داشت و در صدد آن گردید تا با كودتاى ننگین سوم اسفند 1299 روح قرارداد وثوق الدوله را در كالبد دیگر بدمد. در همان زمان مدرس با هوش ذاتى و فراستى كه داشت فهمید كه حركت وى ساخته و پرداخته انگلستان است و پس از چهل سال كه اسناد وزارت خارجه انگلستان انتشار یافت پیش بینى خود را به اثبات رسانید.(22)
شخص دیگرى كه در انجام این كودتا نقش مهمى بر عهده داشت رضاخان بود كه بعدها به رضاخان پهلوى معروف شد.
در نیمه شب سوم اسفند 1299 نیروهاى قزاق به سركردگى این خائن خائف وارد تهران شده ، با همدستى و توافق قبلى شهربانى به دستگیرى مبارزان و افراد آزادى خواه پرداخت و بلافاصله حكومت نظامى اعلام شد. مدرس كه چون خارى در چشم این خودباختگان بود، در همان لحظات اول دستگیر و روانه زندان گردید. موقعى كه او را از خانه به تبعیدگاه قزوین مى بردند به درخت زردآلویى كه در باغچه خانه اش بود اشاره كرد و به فرزندش گفت نگران من نباشید، با شكفتن این شكوفه ها باز مى گردم . پیش بینى او درست از آب درآمد و دوران زندانى مدرس در كابینه سیاه سیدضیاء 93 روز طول كشید كه این مدت پایان عمر كوتاه این كابینه بود.
تیرگى و تباهى
یكى از حوادث اسفبار كه با دوران مجلس چهارم مصادف بود طغیان رضاخان در مقام وزارت جنگ است . وى سعى داشت امور نظمیه ، بودجه و قواى نظامى را تحت اختیار خود قرار دهد. شهید مدرس بدون آنكه از تشكیلات عنكبوتى رضاخان هراسى به دل راه دهد با قدرت معنوى فوق العاده اى مبارزه با این چهره منفور را آغاز كرد و در جلسه 148 دوره چهارم مجلس كه مصادف با 12 مهر 1301 بود نطقى علیه رضاخان بیان كرد و اظهار داشت : در وضع كنونى امنیت مملكت در دست كسى است كه اغلب ما از دست او راضى نیستیم و باید بدون ترس و پرده بگویم كه ما قدرت داریم او را عزل كرده بر كنارش كنیم !(23)
رضاخان براى فریب مردم و عملى ساختن برنامه هاى استعمار آرزوى موهوم جمهورى خواهى را در اندیشه مخدوش خود پرورانید و با دست عوامل بیگانه آبیارى نمود. این حركت بظاهر مردمى و در باطن ضد استقلال و هویت فرهنگى ایران بنا به تصمیم انگلستان جهت تمركز قدرت در شخص رضاخان طرح شده بود. مدرس زودتر از همه خطر این آشوب را حس كرد و در صدد چاره برخاست . تدین كه از طرفداران جدى رضاخان بود سعى كرد به هنگام سخنرانى مدرس در مخالفت با جمهورى نمایندگان طرفدار خود را از جلسه خارج كند كه موفق نشد ولى در خارج جلسه و هنگام تنفس ، شخصى به نام حسین بهرامى معروف به احیاء السلطنه پس از مشاجره اى لفظى به تحریك تدین بر گونه مدرس سیلى محكمى نواخت ! صداى این سیلى كه به گونه مجتهدى آگاه برخورده بود چون تندر در تهران پیچید و مانند كبریتى كه به انبار باروت برسد انفجارى در شهر به وجود آورد و در واقع سیلى عظیم از مردم مسلمان را به سوى مجلس راه انداخت .
طرفداران رضاخان با درماندگى رضاخان را از راهى مخفیانه از مجلس بیرون بردند و شهید مدرس با آرامش كامل به میان مردم آمد و از بیدارى و آگاهى آنان تشكر كرد. فریادهاى رعدآساى مردم همچنان استمرار داشت و رضاخان كه این حركت را شكستى مفتضحانه براى خود دید در روز 18 فروردین 1302 ش . به حالت قهر به بومهن (واقع در 40 كیلومترى تهران ) رفت .
بعد از رفتن وى مزدوران رضاخان مجلس را تهدید كردند كه باید سردار سپه را برگردانند و شایعه كردند در غیر این صورت كودتا مى شود. ولى شهید مدرس به نمایندگان دلدارى داد و گفت : نترسید كه او نمى تواند كودتا كند!(24) ولى اكثر نمایندگان سخن مدرس را قبول نكرده ، گروهى را برگزیدند تا سردار سپه را برگردانند و هیاءتى دوازده نفرى به سرپرستى مصدق السلطنه ماءمور اجراى این كار شدند.(25) پس از بازگرداندن رضاخان با حیله اى كه گروهى از نمایندگان تدارك دیده بودند شهید مدرس را به بهانه آنكه رضاخان مى خواهد از در دوستى درآید در منزل قوام السلطنه معطل كردند و در غیاب او مجلس با 92 راءى به سردار سپه اظهار تمایل كرد.
در مجلس پنجم و در حالى كه مسلمانان مبارز در توقیف و تبعید بودند و از هر سو فشارهاى زیادى به مدرس و یارانش وارد مى آمد مدرس تنها راه چاره را مطرح كردن مساءله استیضاح دانست و در هفتم مرداد 1303 با مقدمه اى ماهرانه و به دور از خشونت و جدل جنایات رضاشاه را افشا كرد و متن استیضاح را كه به امضاى وى و تنى چند از یاورانش رسیده بود قرائت نمود. ولى به دلیل جنجال و هیاهویى كه طرفداران رضاخان و گروهى اراذل و اوباش به راه انداختند استیضاح مطرح نشد و به وقت مناسب ترى موكول گردید. در دوره ششم مجلس مدرس ریاست سنى مجلس را عهده دار بود. در این مقطع مدرس و طرفدارانش تحت فشار بیشترى بودند و آن سید وارسته كمتر به مجلس مى رفت و بیشتر مشغول تدریس بود و وقتى مخالفان و معاندان مشاهده كردند كه فریاد حق طلبى مدرس خاموش نخواهد شد تصمیم به ترور او گرفتند كه این حركت آنان نافرجام ماند و تیرهاى شلیك شده بازو و كتف مدرس را مجروح كرد و مدرس پس از 64 روز سلامتى خود را بازیافت و در 11 دى ماه 1305 در مجلس حاضر شد.
با فرارسیدن دوره هفتم مجلس شوراى ملى در سال 1307 رضاخان تصمیم گرفت به هر نحو ممكن از ورود مدرس و یارانش به مجلس جلوگیرى كند و به همین دلیل انتخاباتى كاملا فرمایشى برگزار كرد. به نحوى كه حتى یك راءى به نام مدرس از صندوقها بیرون نیامد به همین علت مدرس در مجلس درس خود گفت : (اگر) 20 هزار نفر از مردمى كه در دوره گذشته به من راءى دادند همگى مرده باشند یا راءى نداده باشند پس آن یك راءى را كه خودم به خودم دادم چه شده است !
شهادت:
سرتیپ درگاهى رئیس شهربانى تهران كه عداوتى خاص با مدرس داشت در پى فرصتى مى گشت تا عقرب صفت زهر خود را فرو ریزد. به همین منظور در شب دوشنبه شانزدهم مهرماه 1307 به همراه چند پاسبان مسلح به منزل مدرس رفته ، پس از مضروب و مجروح كردن اهل خانه و زیر كتك گرفتن شهید مدرس وى را سر برهنه و بدون عبا دستگیر كردند و به قلعه خواف تبعید نمودند. آن شهید والامقام دوران تبعید را على رغم اوضاع مشقت بار با روحى شاداب و قیافه اى ملكوتى سپرى كرد.(26) آن فقیه فرزانه پس از 9 سال اسارت در قلعه خواف به دنبال اجراى نقشه رضاشاه روانه كاشمر گردید و در حوالى غروب 27 رمضان 1356 ق . مطابق با دهم آذر 1316 ش . سه جنایتكار و خبیث به نامهاى جهانسوزى ، خلج و مستوفیان نزد مدرس آمده و چاى سمى را به اجبار به او دادند و چون دیدند از اثر سم خبرى نیست عمامه سید را در حین نماز از سرش برداشته ، برگردنش انداختند و آن فقیه بزرگوار را به شهادت رساندند. مشهد این فقیه فرزانه در شهر كاشمر زیارتگاه عاشقان معرفت و شیفتگان حقیقت مى باشد.
سخن را با كلامى از امام خمینى ـ قدس سره ـ درباره شهید مدرس به پایان مى بریم :((... در واقع شهید بزرگ ما مرحوم مدرس كه القاب براى او كوتاه و كوچك است ستاره درخشانى بود بر تارك كشورى كه از ظلم و جور رضاشاهى تاریك مى نمود و تا كسى آن زمان را درك نكرده باشد ارزش این شخصیت عالیمقام را نمى تواند درك كند)). (27)
ارسال پست

بازگشت به “تاريخ ايران”