مهر پدري

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴, ۹:۳۰ ب.ظ
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

مهر پدري

پست توسط ARMIN »

محمد باقرميرزا، پسر بزرگ شاه عباس كه به صفي ميرزا معروف بود، جواني نيكو رفتار و ملايم طبع و مهربان و دلير بود. اركان دولت صفوي و مردم ايران، برخلاف ميل شاه به او محبت و علاقه نشان مي‌دادند. به همين سبب نيز شاه عباس از جانب وي نگران بود، و با آن كه پسر را دوست مي‌داشت، هميشه مي‌ترسيد كه روزي مخالفانش با وي همدست شوند و كاري را كه او خود با پدر كرده بود، تكرار كنند.

سختگيري و قساوت شاه عباس، كه به جزيي بهانه‌اي نزيكترين و فداكارترين سرداران خود را مي‌كشت، مايه وحشت و نگراني اميران و بزرگان كشور بود. برخي از سرداران چركس، كه از جانب مادر با صفي ميرزا بستگي داشتند، بر ضدد شاه همداستان شدند و در پايان سال 1023، هنگامي كه شاه به گيلان رفته بود، تا آنجا به فرح آباد مازندران رود، نهاني نوشته‌اي به اتاق صفي ميرزا انداختند كه اگر براي قبول پادشاهي ايران به جاي پدر آماده باشد، وسايل اين كار را فراهم خواهند ساخت.

صفي ميرزا ازين پيشنهاد، كه او را به كشتن پدر و تصرف تخت و تاج ايران برمي‌انگيخت، چندان بيمناك شد كه بيدرنگ آن نوشته را نزد شاه برد و در كمال راستي و درستي بدو سپرد. شاه نيز به ظاهر پسر را نوازش كرد و از محبت و علاقه او نسبت به خويشتن اظهار خرسندي نمود. ولي در باطن چنان بيمناك شد كه از آن پس همه شب دو سه بار خوابگاه خود را تغيير مي‌داد.

در همان روزها، ملا مظفر گنابادي، از منجمان بزرگ دربار نيز، به شاه گفت كه خطري متوجه اوست و بايد مراقب جان خود باشد. شاه عباس هم چون به احكام نجومي، ايمان كامل داشت، معتقد شد كه قطعاً پسرش قصد جان وي دارد و كشتن او را پيش از آن كه فتنه‌اي برانگيزد، واجب شمرد و به قرچقاي خان، سپهسالار كل ايران، فرمان داد كه پسرش را بكشد.

اين مرد پاك طينت شمشير از كمر گشود و پيش شاه گذاشت و به پاي وي افتاد و گفت:

«... اين غلام چندان رهين مراحم قبله عالمست كه اگر هزار جان داشته باشد، در راه او فدا مي‌كند، ولي هرگز دست به خون خاندان شاهي نمي‌آلايد. خاصه كه پاي كشتن جانشين و وليعهد اعلي حضرت در ميان است. زيرا يقين مي‌داند كه قبله عالم روزي از اين كار پشيمان خواهند شد...»

شاه نيز عذر وي را پذيرفت و به جاي او مخصوصاً يكي از غلامان چركس خود، به نام اوزن بهبود را، كه مردي درشت استخوان و قوي هيكل و مهيب و در قساوت و خونريزي معروف بود، به كشتن پسر مأمور ساخت.

اين مرد بي‌درنگ همت به انجام دادن آن مأموريت شوم گماشت، و در روز دوشنبه سوم محرم‌الحرام سال 1024 در يكي از كوچه‌هاي رشت با صفي ميرزا روبرو شد. وليعهد تيره روز كه از گرمابه بيرون آمده بود، سوار بر قاطري به خانه مي‌رفت و جز جلوداري كه عنان قاطر را به دست داشت، كسي همراهش نبود.

بهبود بيگ، سر راه برو گرفت و گفت:‌ «صفي ميرزا پياده شو، قبله عالم خواسته است كه تو بميري.» شاهزاده تيره روز از ترس بلرزه افتاد و چشم بر آسمان برداشت كه: «پروردگارا، من چه كرده‌ام كه بايد كشته شوم؟ خودت بدخواهان و خيانتكاراني را كه مايه اين بدبختي گشته‌اند، به سزا برسان. اكنون كه اراده تو بر مردن تعلق گرفته است؛ جز تسلي و رضا چاره‌ نيست. با مشيت الهي و فرمان شاه ستيزه نمي‌توان كرد.»

هنوز كلمات آخر در دهان وي بود كه بهبود بيگ با دو زخم خنجر كارش را تمام كرد و شاهزاده بي‌جان برزمين غلتيد. جسدش را به سوي مردابي نزديك آنجا كشيدند و چهارساعت تمام ميان آب و گل افتاده بود. سرانجام شيخ‌بهاءالدين عاملي از شاه اجازه يافت كه نعش شاهزاده را از زمين بردارد و ميرزا رضي صدر به تغسيل و تكفين وي پرداخت و جسدش را به آرامگاه نياكانش در اردبيل فرستادند.

شاه عباس پس از كشتن صفي ميرزا از گيلان به مازندران و از آنجا به قصد پايتخت اصفهان حركت كرد. چون به قزوين رسيد، روزي تمام سرداران و كساني را كه به همدستي صفي ميرزا متهم بودند، با جلوداري كه او را به كشتن پسرش برانگيخته بود، به دربار خواند، و در كمال مهرباني با ايشان طعام خورد. ولي دستور داد كه به همگي شراب زهرآلود دادند تا در پيش چشمش بميرند. در همان شهر به بهبود بيگ، كشنده صفي ميرزا نيز فرمان داد كه سر پسر جوان خود را ببرد و نزد او برد. بهبود جز به اطاعت امر شاه چاره‌اي نداشت. همين كه با سر خون‌آلود پسر بازگشت، شاه نگاهي به سراپاي وي افكند و گفت: «بهبود چطوري؟» سردار چركس، اشك ريزان جواب داد: «قربان چه عرض كنم. به دست خود يگانه پسري را كه اميد زندگاني و عزيزترين چيز من در اين جهان بود، سربريده‌ام. اين غصه مرا خواهد كشت.»

شاه گفت:‌ «برو بهبود... حال مي‌تواني بفهمي كه وقتي خبر مرگ پسرم را آوردي، من چه حالي پيدا كردم. ولي خود را تسلي بده ـ پسران من و تو هر دو مرده‌اند و اينك حال تو و پادشاه يكيست.»

از صفي ميرزا دو پسر مانده بود: يكي سليمان ميرزا از دختر شاه اسماعيل دوم و ديگري سام ميرزا از دختري گرجي كه به عباس هديه كرده بودند.

شاه عباس در سال 1030 هجري پسر خود محمد ميرزا را كه به خدا بنده ميرزا معروف بود، كور كرد. يك سال بعد، وقتي كه مي‌خواست به قندهار لشكر كشد، پسر كوچك‌تر خود، امام قلي ميرزا را وليعهد خويش خواند، و براي اين كه او را در پادشاهي رقيبي نماند، فرمان داد كه سليمان ميرزا، پسر بزرگ صفي ميرزا را هم كور كردند. به همين سبب مادر سام ميرزا، پسر ديگر صفي ميرزا، از ترس آن كه مبادا شاه به جان وي آسيبي رساند، آن شاهزاده را، كه در آن تاريخ يازده ساله بود، پيوسته در حرمسرا از چشم جدش دور مي‌داشت.

اما شاه عباس، آخرين پسر خود امام قلي ميرزا را هم در سال 1036 هجري كور كرد، و چون ديگر فرزندي نداشت كه جانشين وي بتواند شد، سام ميرزا نوه خود را به وليعهدي برگزيد. نوشته‌اند كه شاه، اين جوان را بسيار دوست مي‌داشت، اما براي اين كه هوش و ذكاوتش سرداران و بزرگان كشور را بدو متوجه و علاقمند نسازد، دستور داده بود كه همه روزه يك نخود ترياك به او بدهند، تا هميشه خمار و بي‌حس و تنبل باشد و بي‌هوش و كودن ببار آيد. اما مادرش به جاي ترياك بيشتر به او داروهاي ضد سم مي‌داد، تا اگر به دستور شاه پنهاني مسمومش كنند، سلامت بماند. با اين همه نوشته‌اند كه سام ميرزا وقتي كه با نام شاه صفي به جاي شاه عباس بر تخت سلطنت ايران نشست، چندان خونسرد و خواب‌آلود و سست بود كه پزشكان به شرابخوري تشويقش كردند، تا مگر حس و حرارتي پيدا كند.
Don't play games with the ones who love you
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”