ستاره شمالي
ارسال شده: دوشنبه ۷ آبان ۱۳۸۶, ۱۰:۰۱ ق.ظ
این تاپیک برگرفته از خاطرات سیدحبیبالله حسینی از فرماندهان لشكر 25 كربلا میباشد.
[External Link Removed for Guests]
فصل اول
سال 1345 در يكى از روستاهاى سارى بهنام »وركلا« به دنيا آمدم. روستاى ما در مسير جاده »گهرباران« به طرف دريا واقع شده است. سال 51 به مدرسه رفتم. 5 سال بعد با آقاى يدالله آسيان آشنا شدم. او ارتباطى با قم داشت. روزى كاغذى به من و محمدقلى طالبى(1) داد و گفت: »مشخصات خودتان را در آن بنويسيد، امضا كنيد و به من برگردانيد.« پس از آن، همهماهه كتابهايى از دارالتبليغ قم براى ما دو نفر مىآمد.
روزى به ديدن عمويم رفتم كه بيش از حد به من علاقه داشت. لاى كتابى، عكس يك عالم بزرگوار را ديدم كه او را نشناختم. از عمويم خواستم او را معرفى كند. عمويم كه كمى دستپاچه شده بود، گفت: »سيدحبيب، با اينكه تو را خيلى دوست دارم، قرار نبود هر دفعه كه آمدى، كتابهايم را تفتيش كنى ...« به اصرار من، عمو صاحب آن عكس را دانشمندى والا مقام معرفى كرد.
سال 55، من و محمدقلى در كلاسهاى روخوانى و روانخوانى قرآن شركت كرديم. در همين جلسات، روحم با قرآن بيشتر آشنا شد. همبازى ديگرم در روستا، حسين غمگين(2) بود.
چهره انقلاب در حال ظاهر شدن بود. عكس امام در بين مردم دست به دست مىشد. وقتى براى اولين بار در بهار سال 57 عكس امام را ديدم، بىاختيار گفتم: »من اين عكس را قبلاً ديدهام.« بچههاى جلسه قرآن با شنيدن اين حرف سر به سرم گذاشتند و مرا دست انداختند؛ اما هر چه اصرار كردند، به آنها نگفتم كه آن را كجا ديدهام؛ چون شاه هنوز از مملكت نرفته بود!
انقلاب كم كم به صبح پيروزى نزديك مىشد. تلاش من و محمدقلى طالبى بيشتر شده بود. هر چند روز يك بار اعلاميهها، عكسها، پوستر، نوار و ... امام را به روستاهاى بزرگ و كوچك اطراف دهمان مىبرديم و چه بسا هيچوقت ماشين سوار نمىشديم تا گير نيفتيم.
انقلاب به لطف خدا و خونهاى مطهر شهدا پيروز شده بود. در روستا به اتفاق بچهها انجمن اسلامى را فعال كرديم. بعد از آن، به بخش مياندرود بزرگ رفتيم و به اتفاق قربان چمران(3)، نورالله معافى(4)، مطلب مظلومى، جانعلى اسفنديارى(5)، حسين اكبرى(6) و تقى ترابى انجمن اسلامى بخش را پايهگذارى كرديم. تا اينكه پايم به سپاه »سورك« باز شد. اين وقتى بود كه فقط چند ماه از پيروزى انقلاب اسلامى مىگذشت. وضع شمال، سياسىتر از جاهاى ديگر كشور بود. شهرهاى استان كه جاى خود داشت، گروهكها حتى در روستاها هم تبليغ مىكردند. در عوض، بچههاى انقلابى هم بيكار نبودند و توطئههاى آنها را خنثى مىكردند.
در سپاه سورك، من، يوسفنژاد و ايرج سوركى آزاد(7) بيكار نمىنشستيم و به تبليغ انقلاب و اهداف آن مشغول بوديم.
حضور در سپاه سورك ارضايم نكرد. به شهر سارى رفتم و با حزب جمهورى اسلامى آشنا شدم. بچههاى تلاشگر حزب به گرمى پذيرايم شدند؛ بچههايى چون عباس فلاحيان، ولى فلاحى، تقىپور، گريبان، محمد كافترى، روزبهى، محمد حسنپور و ... . بعد از كار فراوان در حزب جمهورى اسلامى سارى، رابط حزب سارى و حزب استان شدم و همزمان نشريه عروةالوثقى را بين ادارات و كارخانهها توزيع مىكردم.
منافقين در جاى جاى استان، خصوصاً در دو شهر سارى و آمل فعاليت گسترده داشتند. بسيارى از آنها در جنگل آمل پناه گرفته بودند و هر روز عدهاى از بچهها را شهيد مىكردند. در شهر سارى هم برخى از دوستان از جمله احمد منانى و اسماعيل خليلى معروف به اسماعيل چريك را به شهادت رسانده بودند.
گروه ما تصميم گرفت فعاليتاش را گستردهتر كند. از اين وقت تقريباً كارهاى فرهنگى شهر مثل دعاى كميل و ساير مراسم را به عهده گرفتيم. آن قدر در كارها غرق شده بودم كه يادم رفته بود پدر و مادر يا خانه و كاشانهى دارم. محل خواب من، ساختمان حزب جمهورى سارى بود و شام و ناهار ما را بچههاى كميته انقلاب اسلامى(8) مىدادند. از حزب سارى كه به حزب استان رفتم، قرار شد رابط حزب استان با شهرهاى تابع باشم. هر چند روز يكبار كارم اين بود كه عكس، پوستر، نوار و كلى وسايل تبليغاتى به آمل ببرم و آنها را به محمود خراسانى - از اعضاى حزب آمل - بدهم.
يك روز كه خواستم به حزب آمل بروم، گرسنه شدم. رفتم داخل مغازه ساندويچفروشى. موقع درآمدن يادم رفته بود وسايل را ببرم. سريع برگشتم به مغازه تا وسايلم را بردارم؛ بيچاره صاحب مغازه چقدر ترسيده بود! وقتى خواست آنها را به من برگرداند، سه بار ابتدا تا انتهاى خيابان را نگاه كرد و گفت: »آقا پسر، ديگر اين طرفها پيدايت نشود. اگر منافقين تو را بگيرند، پوست از كلهات مىكنند!«
پس از هفتم تير سال 60 كه دكتر بهشتى و يارانش به دست منافقين به شهادت رسيدند، دامنه فعاليت حزب كمى كاهش يافت و من براى كار تبليغى به جهاد سازندگى رفتم.
حاجىآقا نقوى - مسئول جهاد شهرستان سارى - با ديدنم خنديد و گفت: »سيدحبيب، تو با اين قد كوچكت جهاد آمدهاى چه كار؟!«
جاى پايم در جهاد سازندگى سارى باز شد. با بچههاى جهاد به روستاهاى دور و نزديك مىرفتيم و براى مردم فيلم پخش مىكرديم؛ البته با موتور برق و پرژكتور. بسيارى از روستاهاى سارى هنوز برق نداشتند.
حال و هواى رفتن به جبهه، حسابى كلافهام كرده بود. چند بار به بسيج مردمى رفتم؛ اما هر بار به بهانهاى ردّم كردند. بهترين و آسانترين راه، رفتن به جبهه از طريق جهاد سازندگى بود. با اصرار فراوان و واسطه قرار دادن اين و آن قبول كردند كه همراه هداياى مردمى به جبهه بروم.
با اينكه چند وقت بود به ده نرفته بودم و دلم براى پدر و مادرم تنگ شده بود، از ترس اينكه آنها مانع رفتنم به جبهه شوند، به ده نرفتم. روز اعزام، هوا سرد بود و بارانى. شب قبل از اعزام، براى آخرين بار در مقر حزب خوابيدم. چه جاى خوبى براى خوابيدن بود!
صبح، موقع رفتن، از تك تك بچهها خداحافظى كردم. حتى يك ريال پول در جيبم نداشتم. محمد كافترى گفت: »سيدحبيب، صبر كن با موتور تا ستاد اعزام همراهت مىآيم.« وقتى به ستاد اعزام رسيديم، هنوز ماشينها نيامده بودند؛ اما نيروهاى اعزامى همراه خانوادهشان آمده بودند. مدتى گذشت تا ماشينهاى اعزامى آمدند. يك دستگاه اتوبوس از دانشكده كشاورزى سارى آمده بود. بقيه ماشينها، هداياى مردمى را با خود حمل مىكردند.
محمد كافترى پيش از حركت ماشينها خداحافظى كرد. موقع خداحافظى يك اسكناس صد تومانى به من داد! با همان صد تومانى بدون ساك سوار ماشين شدم.
بوى دود اسپند، فضا را پر كرده بود. باران نم نم مىباريد. بعضى مىگريستند و برخى هم خندان بودند. صحنه قشنگى بود تلاقى اشك و لبخند!
آخرين نفر كه سوار شد، ماشين با صداى صلوات از جا كنده شد و به سوى ديار عاشقان آغاز شد! در همين سفر با مهران متولى(9) علىنقى صمدايى، حاج محمد شتابان، محمدرضا نورى و عبدالله ابراهيمى آشنا شدم. ماشين همچنان مىغريد. با اينكه اولين ماه از فصل زمستان بود، جاده فيروزكوه پوشيده از برف بود. ديگر از جنگل خبرى نبود. غذاى توراهى به عهده كاروان بود.
يك شبانه روز از آغاز حركتمان مىگذشت. با پشتسر گذاشتن كوهها، دشت خوزستان در مقابلمان ظاهر شد. در جاده، ماشين شخصى كمتر ديده مىشد. هر چه بود، نظامى بود.
به نزديكى شوش رسيديم و از مقر ايست بازرسى گذشتيم. خستگى سفر در مقابل هيجان و ديدن صحنههاى جنگ، ناچيز به نظر مىرسيد. هر چه جلوتر مىرفتيم، صداى ضربان قلبم بلندتر مىشد. از اينكه هنوز به مقصد نرسيده بوديم، هيجان داشتم تا اينكه تابلوى »به شهرستان اهواز خوش آمديد« را ديدم.
ماشينها يكراست به مقر پشتيبانى جنگ جهاد مازندران رفتند. مقر ما يك مدرسه بود. از ميز و صندلى و نيمكت در درون كلاسها خبرى نبود؛ اما هنوز بعضى از نوشتههاى روى تختهسياهها پاك نشده بود.
سمتِ چپِ مدرسه، پايگاهى وجود داشت كه نامش شهيد باهنر بود. چند روزى در مقر مانديم تا اينكه قرار شد ما را تقسيم كنند.
حاج شتابان - مسئول مقر - گفت: »نيروهايى كه تازه آمدهاند، خودشان را آماده كنند تا به محل مأموريت جديدشان بروند.«
بعد از آنكه نامم را در ليست اعزامىها شنيدم، از شوق بالا و پايين پريدم. حاج شتابان گفت: »ما هيچگونه امكاناتى نداريم كه به شما بدهيم. مقر بعدى، كليه تجهيزات را به شما مىدهد.« حاجى حتى نام يگان بعدى را هم نگفت؛ در مورد جهاد و فضيلت آن براىمان توضيح داد.
ماشينها سر رسيدند و ما را سوار كردند. من، مهران متولى، علىنقى صمدايى، غلامرضا نورى و عبدالله ابراهيمى كنار هم نشسته بوديم. از سهراه خرمشهر به طرف حميديه رفتيم. كم كم صداى شليك توپهاى خودى را مىشنيدم. جاى زخم گلولههاى توپ و خمپاره روى زمين كاملاً معلوم بود. هر چه جلوتر مىرفتيم، صحنههاى جنگ نمايانتر مىشد. آمبولانسها هم هر چند وقت يكبار، آژيركشان از كنارمان ردّ مىشدند.
به سوسنگرد رسيديم. از آنجا ما را به سمت رودخانه نيسان بردند. به موقعيت گردان شهيد بهرامى(10) رسيديم. موقتاً در چادرى جاى گرفتيم تا سازماندهى شويم. از لهجه بچههاى گردان شهيد بهرامى فهميدم كه ترك زبان هستند. گفتم: »شما مربوط به كدام يگان هستيد؟«
يكى از بچهها گفت: »تيپ 31 عاشورا.«
چند ساعتى مىشد كه در چادر چمباتمه زده بوديم. صداى غرش توپها حسابى ما را ترسانده بود.
نزديكىهاى غروب بود، فرمانده گردان از خط آمد. خودش را به ما رساند و بعد از خوشامدگويى گفت: »من داداش حسينى هستم، فرمانده اين گردان ... البته مخلص شما بسيجىها. خوشحالم كه شهيد بهرامى خودش اهل شمال بود و شما دوستان از خطه شمال هستيد. طبق اطلاعى كه به من دادهاند، شما برادران هنوز آموزش درست و حسابى نديدهايد. لازم است چند روزى آموزش ببينيد تا با سازماندهى جايتان معلوم شود.«
سخت مشغول ديدن آموزش شديم. انواع سلاحها، نارنجكها، آر پى جى و چند مين را شناختيم. تاكتيك و رزم شبانه را هم آموزش دادند. بعد از تيراندازى در ميدان تير، به ما اعلام شد كه آموزشتان تمام شده است و جايتان به زودى معلوم مىشود.
منطقه عملياتى و پدافندى تيپ 31 عاشورا شامل هويزه، رودخانه بستان، دغاله، اطراف تپههاى اللّهاكبر و دهلاويه مىشد. در واقع هم محور آفندى و هم محور پدافندى تيپ محسوب مىشد. بعد از اتمام آموزش، به واحد ادوات گردان معرفى شدم. واحد ادوات ما يك قبضه ضدهوايى 57 ميلىمترى داشت كه طبق دستور، من از اين به بعد جزء خدمه آن محسوب مىشدم. روزهاى اول احساس عجيبى داشتم. مثل پرندهاى كه از آشيانهاش دور افتاده باشد، تنهايى را به خوبى احساس مىكردم. بچههايى كه با آنها از سارى آمده بودم، به واحدهاى ديگر تيپ رفته بودند و تنها شده بودم؛ اما برخوردهاى مهربانانه بچههاى تركزبان، اثرات تنهايى را در وجودم كم مىكرد. آنها آنقدر برايم احترام قائل بودند كه حتى مرا به اسم صدا نمىزدند و فقط به »آقا سيد« اكتفا مىكردند.
قبضه پدافند را در ميان بوتهاى استتار كرده بوديم. پروازهاى پى در پى هواپيماهاى دشمن، ما را كلافه كرده بود. هدف آنها بيشتر لشكر 92 زرهى در كنار رود كرخه بود. تا صداى آژير مىآمد، قبضه ما جزء اولين قبضههايى بود كه شليك مىكرد. فاصله ما تا خط بيش از چند كيلومتر نبود.
وظيفه سختى بر دوش گردان شهيد بهرامى بود. نيروهاى واحد ادوات، با اينكه روزها با پدافند هوايى با هواپيماهاى دشمن مىجنگيدند، چون نيرو كم بود، شبها هم به سمت تپههاى اللّهاكبر مىرفتند و خط نگهدار بودند.
شبها شدت درگيرى در خط زياد مىشد. دشمن بيش از اندازه منور مىزد. گاهى اوقات آن قدر منور مىزد كه شب را به روز تبديل مىكرد!
عصر يكى از روزها، »صمدى« - يكى از بچههاى تركزبان - گفت: »آقا سيد، هوا وضعش قاراش ميشه! الانه كه باران بيايد. من كار مهمى دارم ... اگر ممكن است، روى قبضه را چادر بكش.«
گفتم: »چشم برادر صمدى.«
خيالم از توپ راحت شد.
آفتاب سرخفام زمستانى، در پشت تپههاى اللّهاكبر غروب كرده بود. اگر چه هوا ابرى بود، غروب خورشيد در خوزستان خيلى زيبا بود. به قصد تقرب به خدا به سمت تانكر آب رفتم. هنوز مشتى آب به صورتم نپاشيده بودم كه دستى بر شانهام سنگينى كرد! سرم را كه چرخاندم، جوانى رشيد و خوشسيما در ديدهام درخشيد. نگاهم كه در نگاهش گره خورد، لبخندى گرم بر لبانش نقش بست. با رويى گشاده گفتم: »سلام.«
پس از جواب، دوباره دستش را روى كتفم زد و گفت: »چطورى بچه بسيجى؟! با اين قد و قواره در سوسنگرد چه مىكنى؟!«
چشمهايم را به توپ 57 دوختم و چيزى نگفتم. با تعجب پرسيد: »توپ 57؟!»
سرم را پايين انداختم و گفتم: »تازه به جبهه آمدهام. هر چه اصرار كردم، رسته تكتيراندازى به من ندادند.«
وضوى من كه تمام شد، او آستين بالا زد. با خود گفتم: خدايا، اين آقا كيست كه لهجه تركى ندارد. در همين فكر بودم كه از من پرسيد: »از كجا اعزام شدهاى؟!«
- از مازندران.
- عجب ... از كدام شهر؟
- از سارى.
- پس همشهرى هستيم.
آن وقت با زبان مازندرانى از وضعيت بچههاى مازندران پرسيد. كمى كه با هم گفتوگو كرديم، نشانى سنگرش را به من داد و گفت: »شام بيا سنگر ما.«
گفتم: »برادر، ببخشيد ... اسمتان را نگفتيد.«
- طوسى.
- كدام طوسى؟!
با شوخى گفت: »محمدحسن قاسمى طوسى، اعزامى از نكا، نام پدر ...«
با شرمندگى گفتم: »نام شريفتان كافى بود.«
و اين بار او اسم مرا پرسيد.
گفتم: »سيدحبيب حسينى، از سارى، روستاى وركلا.«
گلخندهاى كرد و نگاهى عميق به سراپاى من انداخت. كمى به فكر فرو رفت و بدون اينكه حرفى بزند، از من دور شد؛ اما هنوز چند مترى نرفته بود كه برگشت و گفت: »سيد، منتظرتم ... حتماً بيا.«
نمىخواستم به اين زودى از من جدا شود، به سويش رفتم و گفتم: »برادر طوسى، از بچههاى سارى كسى با شما نيست؟«
- چيه ... خيلى دلتنگى؟!
- نه، همين جورى پرسيدم.
- يك نفر هست كه احتمالاً تو او را نمىشناسى!
- اسمش را بگوييد، شايد بشناسمش.
- حسين اكبرى.
- اكبرى دنگسركى؟!
با اشاره سر، حرفم را تأييد كرد و ديگر منتظر نشد با او سؤال و جواب كنم. با خود گفتم: عجب اتفاقى! پس حسين هم اينجاست!
آسمان را كه نگاه كردم، ابرهاى تيره كنار رفته بودند و ماه بالاى سرم بود.
نمازم كه تمام شد، از مسئول قبضه اجازه گرفتم تا شب را در سنگر طوسى باشم. با اين تصميم، آن شب نمىتوانستم با بچهها به تپههاى اللّهاكبر بروم.
از سنگر پدافند بيرون زدم. نور ماه بر دشت مىتابيد. صداى غرش توپها و خمپارهها از دور به گوش مىرسيد و مثل همه شبهاى جنگ، عراقىها با شليك منور چلچراغ درست كرده بودند.
به محلى كه طوسى نشانى داده بود، رسيده بودم. نوشته روى تخته جعبه مهمات، نظرم را جلب كرد. چراغ قوه كوچكم را روى نوشته بردم. نوشته شده بود: »سنگر اطلاعات عمليات - ورود افراد متفرقه ممنوع.« با خود گفتم: نكند كه اشتباهى آمده باشم. هنوز از اين فكر خارج نشده بودم كه يكى از برادران تركزبان از همان سنگر بيرون آمد و از من پرسيد: »با كى كار داريد؟!«
گفتم: »با برادر طوسى ...«
گفت: »پس چرا داخل نشدى؟!«
تا خواستم حرفى بزنم. طرف لبخندى زد و داخل سنگر شد. پس از مدت كوتاهى بيرون آمد و مرا با خود به درون سنگر برد. سنگر آنها چيزى از سنگر ما اضافهتر نداشت. فانوس كورسويى روشن بود و بوى غذاى روى چراغ والور در سنگر پيچيده بود.
با صداى بلند سلام كردم. حسين اكبرى در حال نقطهگذارى روى نقشه بود، صدايم را شناخت. برخاست و باهم روبوسى كرديم.
طوسى در حال نماز بود. با حسين كلى گفتوگو كردم. از وضعيت انجمن اسلامى مياندورود بزرگ، بچههاى آن و اتفاقات توى شهر صحبت كرديم و خاطرات مدرسه و دوران كودكى را زنده كرديم تا نماز طوسى تمام شد.
حسين اكبرى به طوسى گفت: »حسنآقا، كشف بزرگت اين كوچولو بود؟«
طوسى در حالى كه دستش را روى شانهام محكم مىكرد، گفت: »فلفل نبين چه ريزه، بشكن ...«
حسين گفت: »آخه مگه جبهه كودكستانه؟!«
با اخمهاى درهم و بىحوصلگى گفتم: »اگر كودكستان نيست، تو اينجا چه مىكنى؟!«
هر سهمان خنديديم.
من پيشتر با نام و آوازه طوسى آشنا بودم. جرأت نكردم در همان برخورد اول با او رابطه رفاقت برقرار كنم. ابهت طوسى مرا گرفته بود؛ اما برخوردهاى شيرين و فروتنانهاش در آن شب، رفاقت ما را ريشهدار كرد.
آشنايى با طوسى و ديدن دوست قديمىام حسين اكبرى، فصل جديدى را در جبهه به رويم گشوده بود. از وضع پيشآمده بىاندازه خوشحال بودم.
ماه بهمن سال 60 به پايان نزديك شده بود. بچههاى گردان شهيد بهرامى، با اينكه شبها به خط مقدم مىرفتند، روزها را براى آمادگى بيشتر در آموزش مىگذراندند و اين كارِ خيلى سختى بود. با صحبتهايى كه طوسى با فرماندهى گردان ما يعنى داداش حسينى كرده بود، من شبها به سنگر طوسى و اكبرى مىرفتم و هر شب شهردار بودم.
بچههاى اطلاعات عمليات تيپ، بيشتر اوقات بيرون از مقر بودند؛ خصوصاً اكبرى و طوسى گاهى اوقات هفته به هفته هم پيدايشان نمىشد. من فقط شنيده بودم كه كار واحد اطلاعات عمليات سخت است؛ اما نمىدانستم چرا و چگونه؟ گاهى اوقات هم كه اكبرى و طوسى با هم در مورد موضوعات پيشآمده صحبت مىكردند، من متحير مىشدم. آنها اصطلاحات عجيبى به كار مىبردند كه من تا آن موقع نشنيده بودم.
به عيد سال 61 نزديك مىشديم. جنب و جوش فراوانى در تيپ 31 عاشورا ديده مىشد. تا اينكه به واحد ادوات گردان آمادهباش دادند و ما بيشتر از هميشه گلولههاى زيادى را براى توپ 57 آماده كرديم.
چندى نگذشت كه صداى مارش عمليات از راديو شنيده شد و گوينده راديو خبر از عملياتى مهم در منطقه دشت عباس، كرخه، شوش و ... داد. آمادهباش گردان شهيد بهرامى به حركت تبديل شد. جهانگير - از بچههاى هفتگل خوزستان - كه مسئول واحد ادوات گردان بود، اسم من و چند نفر ديگر را در ليست افراد اعزامى به عمليات خواند و گفت: »بچهها، وصيتنامههاى خودتان را بنويسيد.«
شوق حضور در عمليات براى اولين بار، وجدى خاص در من به وجود آورده بود. مهمات به اندازه كافى به بچهها دادند. من كه قبلاً يك قبضه كلاش گرفته بودم، فقط چند عدد نارنجك از تسليحات گردان تحويل گرفتم. شور و شوق رفتن، همه بچهها را خوشحال كرده بود.
دم دماى غروب سوار كاميونها شديم. از جاده حميديه به سمت اهواز و از اهواز به سمت شوش رفتيم. شب تقريباً به نيمه رسيده بود كه ما را در مكانى پياده كردند. نيروهايى كه در آن منطقه بودند، آشنا به نظر مىرسيدند. با كمى پرس و جو فهميدم كه از بچههاى تيپ 25 كربلا هستند. بچههاى استان گيلان و مازندران در آن تيپ فعال بودند. از اينكه به همزبانهاى خود رسيده بودم، خوشحال بودم. منطقه استقرار ما »خلف مسلم« نام داشت. در همان مكان سازماندهى مجدد شديم و رسته تداركات به من داده شد.
عصر همان روز به سمت سايت 1 و 2 در منطقه دشت عباس حركت كرديم. نيروهاى متحد ارتش و سپاه، مناطق مورد نظر در دشت عباس، موسيان، منطقه عمومى شوش و ... را آزاد كرده بودند.
گردان ما تقريباً يك هفته وظيفه پشتيبانى را انجام داد و »سعيد داستان«، از بچههاى مسجد جزايرى اهواز، تنها شهيد گردان بود كه در اين عمليات به شهادت رسيد.
بعد از فروكش كردن آتش عمليات، گردان به مقر سابق خود برگشت و همچنان در محورهاى اللّهاكبر و تنگه چزابه پدافند مىكرد. هنوز چند روز از برگشت ما به منطقه نيسان نگذشته بود كه مسئولين گردان براى آمادهسازى نيروها براى شركت در عمليات بزرگى به نام الى بيتالمقدس، اقدام به سازماندهى مجدد نيروها و آموزش آنها كردند. احتمالاً من در اين عمليات، جنگ را از نزديك بهتر تجربه مىكردم؛ تجربهاى كه سرآغاز جديدى براى زندگى من حساب شد.
واحد اطلاعات عمليات تيپ 31 عاشورا خيلى فعال بود. اكثر اوقات بچههاى قرارگاه در آنجا حضور داشتند. بيشتر از ديگران، برادر بسطامى - فرمانده سپاه سوسنگرد - به آنجا رفت و آمد مىكرد. يك شب كه برادر بسطامى ميهمان ما بود، طوسى مرا به ايشان معرفى كرد. بسطامى خنده ملايمى كرد و گفت: »با ديدن بچههاى مازندران به ياد حسين بهرامى مىافتم. خصوصاً برادر طوسى كه با آمدن شما به اين منطقه حس مىكنم شهيد بهرامى را در جمع خودمان داريم.«
يكى ديگر از نيروها، برادر مسعود تجويدى(11) - از بچههاى مسجد جزايرى اهواز - بود كه معمولاً با موتور هوندا مىآمد و با برادر طوسى به نقاط مختلف جبهه مىرفتند. حسن باقرى )افشردى((12) هم بسيار به آن سنگر مىآمد و ساعتها با طوسى و حسين اكبرى همكلام مىشد. من از اينكه چهره فرماندهان را از نزديك مىديدم، احساس غرور مىكردم.
هنوز خستگى برگشت بچههاى تيپ 31 عاشورا از عمليات فتحالمبين از تنشان درنرفته بود كه باز غيبتهاى طولانى بچههاى اطلاعات عمليات تيپ شروع شد.
يك هفته از عمليات فتحالمبين و بيست روز از آغاز سال نو مىگذشت. كار يكنواخت در واحد ادوات گردان و اينكه شبها همراه نيروها به تپههاى اللّهاكبر نمىرفتم و نيز غيبت طولانى طوسى و اكبرى، حوصلهام را سر برده بود. غروب جبهه هميشه دلگير بود. در يكى از همين روزهاى بهارى، هنگامه تنگ غروب كه كوهى از غم بر سينهام نشسته بود، طوسى پيدايش شد؛ اما با سر و وضعى ژوليده. همينكه چشمش به من افتاد، كولهپشتى را به من داد و گفت: »سيد، اين وسايل را در جاى مناسبى قرار بده.«
به سرعت با آبليمو شربت درست كردم. طوسى آن را نوشيد، سر به زمين گذاشت و نفسى تازه كرد. پس از استراحت مختصرى، نمازش را خواند و به بيرون سنگر رفت.
هواى خنك اطراف رودخانه به همراه بوى هور، بينىمان را نوازش مىداد. طوسى مرا كه درون سنگر مشغول آماده كردن شام بودم، صدايم كرد و گفت: »سيدحبيب، از حسين نمىپرسى؟!«
گفتم: »خواستم اول خستگى در كنى، آن وقت.«
برادر طوسى گفت: »سيدحبيب، حسين سلام رساند و گفت با فرمانده گردان شما برادر داداش حسينى صحبت كردهام تا كار انتقال تو به اطلاعات عمليات درست شود.«
طوسى مشغول علامتگذارى روى كالك و بررسى نقشه بود و من سعى مىكردم در اين مواقع مزاحمتى ايجاد نكنم. خنكى هوا نشان از غروب آفتاب مىداد. با شنيدن صداى موتور، از سنگر بيرون رفتم. حسين اكبرى با پوتينهاى تركخورده و لباسهاى چروكيده از خط آمده بود. مثل كسى كه گمشدهاش را يافته باشد، با ديدن او، قلبم در سينهام جاز باز كرد. از اينكه او را صحيح و سالم مىديدم، خيلى خوشحال بودم.
چاى و شربتاش را كه خورد، پلكهايش را بست؛ اما هنوز به خواب عميقى فرو نرفته بود كه يكمرتبه از جايش بلند شد. از اين حالتش تعجب كردم. شروع كرد به دادن گزارش به طوسى. من براى اينكه مزاحم گفتوگوى محرمانه آنها نباشم، به بهانهاى از سنگر زدم بيرون. وقتى به سنگر برگشتم، ستارهها در حال خالكوبى كردن سينه آسمان بودند.
دلمان را كه در شط زلال نماز و نيايش شست و شو داديم، از مائده خدا شكممان را سير كرديم. بعد از شام، شوخىهاى حسين از دوران مدرسه شروع شد و خنديدن هر سهمان، آن هم در زير چتر مهتاب، دنيايى ديگر را آفريد. كم كم چشمهايمان سنگينى كرد. پلكهايمان را كه به هم گذاشتيم، احساس كردم روحمان بيشتر از هميشه سبك شده است.
بعد از چندين روز خستهكننده براى اكبرى و طوسى، رفتن به حمام در شهر ضرورى مىنمود. به سمت اهواز حركت كرديم. در سهراهى حميديه، به خاطر گرمى هوا، برادر طوسى ما را به نوشابهاى خنك ميهمان كرد. به اهواز رسيديم. سه نفرى به حمام رفتيم. بعد از استحمام و تنى به آب زدن، طوسى و اكبرى از من جدا شدند و من بلافاصله به مقر برگشتم.
با موافقت داداش حسينى - فرمانده گردان - با انتقالم از گردان شهيد بهرامى به صورت مأمور، ديگر از نيروهاى اطلاعات عمليات تيپ 31 عاشورا محسوب مىشدم. بچههاى پدافند گاهى اوقات به سنگر ما مىآمدند و سر به سرم مىگذاشتند. يكى مىگفت: »اگر به كربلا رفتى، ما را هم ببر.« جهانگير كه مسئول واحد ادوات گردان بود و به من علاقه زيادى داشت، وقتى جثه كوچك مرا مىديد، مىگفت: »سيدحبيب، آن طرف كه رفتى، صدام را با خودت بيار ...«
روزها سپرى مىشد تا اينكه يك روز تصميم گرفتم به اهواز بروم و تلفنى جوياى حال خانوادهام شوم. به شهر كه رسيدم، اول به مقر پشتيبانى جنگ جهاد استان مازندران رفتم تا از اوضاع و احوال آنجا اطلاع حاصل كنم بعد از اينكه شكمى از عزا در آوردم، يكى از بچهها گفت: »حاج شتابان - مسئول مقر - با شما كار دارد.«
رفتم پيش حاجى. بعد از سلام و عليك و پرسيدن اوضاع و احوال محل خدمتم، حاج شتابان گفت: »سيدحبيب، برادر طوسى تماس گرفت و گفت اگر به اهواز آمدى، هر چه سريعتر خودت را به مقر اصلى واحد اطلاعات عمليات تيپ 31 عاشورا برسانى.«
با نشانى كه حاجى داده بود، از بچهها خداحافظى كردم و خودم را به شهرك نبرد رساندم. به دژبانى كه رسيدم، سراغ برادر طوسى را گرفتم. گفتند: »كدام واحد كار مىكند؟«
گفتم: »اطلاعات عمليات.«
وارد مقر شدم. پس از آن به اتاق طوسى رفتم. در حال نماز بود. گرماى هوا كلافهام كرده بود. بدون اينكه از كسى بپرسم، آب يخ گوارايى از كلمن نوشيدم. جگرم خنك شد. نماز طوسى كه تمام شد، گفتم: »سلام حسنآقا!«
با آنكه طوسى را در شهر ملاقات مىكردم، سر و رويش خاكى خاكى بود. با تعجب پرسيدم: »خيلى خاكآلوديد ... كجا بوديد؟!«
گفت: »چند روزى آن طرف خط سراغ لانه عنكبوتها رفته بودم. خودت كه مىدانى ...«
بيش از اين به خودم اجازه ندادم زبان باز كنم. سريع حرف را عوض كردم و گفتم: »حسنآقا، آب خنك يا شربت؟«
با اشاره دست فهميدم كه آب را ترجيح مىدهد. بعد از اينكه ليوان آب را در سه مرحله بالا كشيد، گفت: »سيد، تو كه سر و وضعت از من خاكىتر است.«
گفتم: »راستش من آمده بودم شهر تا حمام كنم و تلفنى هم به سارى بزنم.«
منتظر شديم تا سفره ناهار پهن شد. بعد از خوردن ناهار، سوار موتور شديم و براى استحمام به شهر رفتيم. در طول مسير، طوسى گفت كه انشاءالله به زودى عمليات بزرگى انجام خواهد شد و با موافقت فرماندهى تيپ قرار شده كه تو براى هميشه از گردان شهيد بهرامى به واحد اطلاعات عمليات منتقل شوى.
من كه نمىتوانستم شادى اين دو خبر را كتمان كنم، با خوشحالى گفتم: »حالا كى اين ضيافت برپا مىشود؟«
لبخندى زد و گفت: »به زودى ...«
از حال و روز حسين پرسيدم. گفت: »در منطقهاى است كه قرار است عمليات در آنجا انجام بشود، براى تيپ 31 عاشورا مقرى آماده كردهاند و حسين در آنجاست.«
ناگهان سرعت موتور را كم كرد. نرسيده به پل معلق، زير درخت نخلى نگه داشت. در حالى كه متعجبام كرده بود، قبل از اينكه حرفى بزنم، گفت: »پياده شو!«
چفيه را از صورتم كنار زدم. برادر طوسى موتورش را زير سايه درختى پارك كرد. گفت: »سيدحبيب، ديشب خوابى ديدم. فكر كردم اگر آن را بدانى، بد نيست.«
با نگرانى پرسيدم: »خير باشد.«
گفت: »ديشب در عالم رؤيا ديدم كه حسين بدون اينكه بال داشته باشد، به سمت آسمانها مىرود.«
گفتم: »من هم مىدانم او زمينى نيست؛ چون از روزى كه شناختمش، روحش در ملكوت است.«
آهى كشيد و گفت: »فكر مىكنم در اين عمليات به آرزويش برسد.«
با شنيدن اين حرف، دلم مثل حبابى شكست. با خود گفتم: چطور مىتوانم داغ بهترين دوست خودم را تحمل كنم؟« هنوز خاطرات روزهايى كه تنهايىمان را روى يك ميز باهم قسمت مىكرديم، در ذهنم زنده بود. در حالى كه لبهايم مىلرزيد، گفتم: »بد به دلت راه نده حسنآقا ... هنوز تا كربلا راه زيادى مانده. مگر قرار نيست كه همه با هم زاير اين راه باشيم؟«
برادر طوسى در حالى كه مىخنديد، گفت: »سيدحبيب، هر چيزى لياقت مىخواهد.«
من خاموش شدم و در خود فرو رفتم.
طبق معمول، طوسى اجازه نداد دست به جيب شوم و پول حمام را او حساب كرد. از حمام كه خارج شديم، آفتاب تند و تيز بر سر شهر مىتابيد. فرصت خوبى بود تا در شهر گشتى بزنيم و البته چيزهايى را هم براى بر و بچههاى همسنگر خريدارى كنيم.
بعد از صحبتهاى طوسى با من در مورد عمليات آينده و حضور در واحد اطلاعات عمليات، شوق عجيبى در دلم ريشه دواند؛ شوقى كه مرا به سوى واحد اطلاعات عمليات مىخواند؛ آن هم به چند دليل: اول به خاطر حضور در خط مقدم، دوم به خاطر قرار گرفتن در كنار دوست قديمىام يعنى حسين و دوست جديدم طوسى، و سوم به خاطر شركت در عمليات.
رفتم دنبال انتقالى. به هر وضعى بود، از ادوات گردان تسويه گرفتم. بعد از آن رفتم به چادر فرماندهى گردان، پيش برادر داداش حسينى. او تسويه حساب مرا امضا كرد و من به درخواست واحد اطلاعات عمليات تيپ 31 عاشورا، وارد اين واحد شدم. از همان اول سعى كردم چيزهاى تازهاى ياد بگيرم. برادر طوسى و ساير بچههاى واحد، از هيچ آموزشى در حق من دريغ نمىكردند.
در هفته اول، چيزهايى مثل كار با دوربين ديد در شب، قطبنما، نقشهخوانى، ترسيم روى كالك، مقياسها، درجات، خطوط مرزى و ... را آموختم.
حدود ده روز بود كه به اين واحد آمده بودم كه بعدازظهر يك روز گرم و آفتابى، برادر حسن باقرى به همراه تعدادى از برادران قرارگاه نصر از خودرو جيپ جنگى پياده شدند و سراغ برادر طوسى را گرفتند. يكى از بچهها به برادر طوسى اطلاع داد. طوسى از سنگر بيرون آمد. همديگر را بوسيدند. ملاقات صميمانه آنها و تبادل نظرشان پس از تقريباً دو ساعت به پايان رسيد.
ديدار اين دو فرشته واقعاً برايم بسيار باارزش بود. در همين ديدار به صورت جدى با برادر باقرى آشنا شدم. بعدها از طوسى شنيدم كه حسن باقرى در آن جلسه از آزادسازى خرمشهر صحبت كرده و بنا به دستور، از نيروهاى صاحبنظر در امر تاكتيكهاى نظامى، نظرخواهى شده بود كه آيا در آن شرايط مىتوانند خرمشهر را بازپس بگيرند يا خير.
طبق معمول هر عملياتى، به بچههاى واحد اطلاعات عمليات دستور دادند تا در زمان اجراى عمليات، همراه گردانهاى رزمى به عمليات اعزام شوند. از اينرو من هم به گردان شهيد بهرامى رفتم و تجهيزات انفرادى را تحويل گرفتم. وضع گردان تا حدودى آشفته به نظر مىرسيد. رفتم پيش داداش حسينى و از او ماجرا را پرسيدم. گفت: »گردان شهيد بهرامى مىخواهد با گردان شهيد علمالهدى ادغام شود.«
با خود گفتم نكند اين جابجايى، رفتن گردان به خط را منتفى كند. سريع به واحد برگشتم و ماجرا به طوسى گفتم. طوسى هم وقتى موضوع را شنيد، گفت: »سيدحبيب، لازم نيست به گردان برگردى. بهتر است كنار خودمان باشى.«
با شنيدن اين حرف، روحم تازه شد. يكبار ديگر مىتوانستم در كنار طوسى بودن را تجربه كنم. در حالى كه خوشحالىام را نمىتوانستم پنهان كنم، از طوسى تشكر كردم. برادر طوسى در حالى كه مشغول نوشتن چيزى بود، گفت: »آقا سيد، ما باهمايم؛ مثل يك روح در دو تن ...«، او چنين گفت؛ اما طوسى كجا و من كجا؟!
در اولين فرصت به گردان پيغام فرستادم كه ديگر برنمىگردم.
رفت و آمد مسئولين و فرماندهان ارشد منطقه و تيپ، جلسات سرى در واحد اطلاعات عمليات تيپ، عزيمتهاى طولانى بچهها به خط و جنب و جوش ساير نيروها، خبر از عملياتى بزرگ مىداد. انتقال نيروها به سمت خطوط مقدم شروع شده بود. بچههايى كه هنوز به يگانهاى عمل كننده ملحق نشده بودند، همچنان بىصبرانه منتظر دستور بودند.
زمان حركت فرا رسيد. من، طوسى و اكبرى، از سمت سوسنگرد و حميديه به اهواز رفتيم و به سمت خرمشهر تغيير مسير داديم. شب را در قرارگاهى در مسير استراحت كرديم. همان شب، مرحله اول عمليات بيتالمقدس شروع شد. صبح زود صبحانه را خورده و نخورده وارد عمليات شديم. در شب گذشته و مرحله اول عمليات، نيروهاى ما خط را شكسته و مقدار زيادى از جاده اهواز - خرمشهر را آزاد كرده بودند. حمله در دو سوى جاده ادامه داشت و آتش چون بارانى تند بر همه جا مىنشست.
جاده آسفالته همچون فرشى زير پاى بچهها بود. نيروهايى كه زحمت آزاد كردن جاده را كشيده بودند، وقتى به آن مىرسيدند، در مقابل خدايشان به سجده مىافتادند و بر كف جاده بوسه مىزدند. من يك دستگاه بىسيم پى آر سى با آنتن شلاقى بر پشت داشتم.
اولين نشانههاى پيروزى با اسارت عراقىها ديده شد. براى اولين بار چشمم به عراقىها خورد. بعضىها خيلى تنومند بودند و سيبلهاى كلفت داشتند. در آن گرماى سخت و طاقتفرسا، بيشترشان با يك زيرپوش سفيد اسير شده بودند.
طوسى لحظه به لحظه خبرهاى خط را به فرماندهى مىداد. فرماندهى بر مبناى گزارش او و ساير دوستان، براى محور 31 عاشورا برنامهريزى مىكرد.
دو روز از مرحله اول عمليات بيتالمقدس مىگذشت كه طوسى گفت: »سيد، دستور رسيده كه موقعيت ما بايد عوض شود.«
گفتم: »حالا كجا بايد برويم؟«
گفت: »به سمت دارخوين.«
من كه تا آن زمان اسم دارخوين را نشنيده بودم، چيزى نگفتم.
روز سوم عمليات، در امتداد كارون يعنى نزديكيهاى دارخوين، همراه با برادران لشكر 77 خراسان وارد شناورهايى كوچك شديم. با آنها از عرض رودخانه كارون گذشتيم و در دو سوى رودخانه مستقر شديم. يكى از رمزهاى موفقيت برادران رزمنده ما تا به حال، هجوم به نيروهاى دشمن در شب بود. هنوز چند ساعتى به مرحله بعدى عمليات مانده بود. هوا داغ و گيجكننده بود. من و طوسى و اكبرى هنوز در كنار هم بوديم. از دور، تعدادى از فرماندهان ارتشى پيدايشان شد. چهره سرهنگ صياد شيرازى(13) تابناكتر از ديگران بود. سرهنگ صياد، فرمانده نيروى زمينى ارتش بود و همه بچههاى جنگ براى ايشان احترام قائل بودند. آنها براى ارزيابى منطقه و بررسى كم و كيف كارها به اينجا آمده بودند.
به موقعيت ما كه رسيدند، برادران طوسى و اكبرى به استقبالشان رفتند و آنها را به سنگر ما دعوت كردند. فرماندهان ارشد منطقه و يگانهاى عملكننده ارتش، همراه ايشان بودند. طوسى صدايم كرد و گفت: »سيد، از توى كولهپشتى نقشه منطقه عملياتى را بياور.«
حدود يك ساعت به بررسى مناطق علامتگذارىشده روى نقشه پرداختند و نقاط كور دشمن را بررسى كردند. از شدت گرمى هوا و شرجى بودن اطراف كارون، چهره همهشان خيس عرق شده بود. صياد شيرازى از همكارى طوسى با ايشان تشكر كرد. همگى برخاستند كه بروند. صياد رو به طوسى كرد و گفت: »برادر طوسى، اگر آبى در اختيار دارى، جگر ما را خنك كن.«
طوسى آب را در يغلاوى(14) ريخت و به صياد داد. صياد آب را كه نوشيد، گفت: »انشاءالله خداوند در روز قيامت شما را با شهيدان محشور فرمايد.« آن وقت با لحنى همراه با محبت گفت: »برادر طوسى، عجب ليوانى داريد ... آب در آن مثل شربت طهور است!«
طوسى با لبخند صميمانهاى گفت: »شربت شهادت را امشب در عمليات توزيع مىكنند ... چه فايده كه ما فقط كاسهاش را داريم؟«
با اين حرف، همه به خنده افتادند.
همراهان سرهنگ صياد شيرازى هم آب نوشيدند و بعد از خداحافظى از سنگر ما دور شدند. به خود كه آمدم، آواى ملكوتى قرآن و پس از آن اذان مغرب از راديوى كوچكم به گوش جانم نشست. بار ديگر مىتوانستم دلم را زير بارانى از نيايش و دعا تطهير كنم.
هر چه عقربههاى ساعت جلوتر مىرفت، تپش قلب من بيشتر مىشد. اولين بار بود به محورى ناآشنا آمده بودم كه قرار بود در آن عمليات شود. بىسيم را روى فركانس جديد تنظيم كردم؛ به اصطلاح روى سكوت راديويى ماندم. ساعت ده شب كه شد، رمز مرحله دوم عمليات الى بيتالمقدس را گفتند. البته من نفهميدم كه رمز چه بود؛ چون در آن لحظه، گوشى بىسيم در دست طوسى بود.
صداى شليك توپخانهها و ادوات خودى در منطقه پيچيد. با هماهنگى انجامشده، حسين اكبرى نزد برادران ارتشى رفته بود. البته يك دستگاه بىسيم پى آر سى با خود برده بود و مرتب از وضع بچهها و روند عمليات به عقبه اعلام كد مىكرد و من صداى او را مىشنيدم.
موقعيت ما در يكساعت بعد از شروع عمليات تغيير كرد. من و طوسى به اتاق بىسيم و فرماندهى يكى از تيپهاى لشكر 77 خراسان رفتيم. طوسى مرتب با دهنى بىسيمهاى مختلف صحبت مىكرد. و فرماندهى تيپ و نيروهاى عملكننده را با هم هماهنگ مىكرد.
دم دماى صبح بود كه ناگهان ارتباط حسين با ما قطع شد. هر چه تلاش كردم، نتوانستم با حسين ارتباط برقرار كنم. دلشورهاى بر فضاى دلم حاكم شد. در آن شلوغى، طوسى متوجه تغيير حالت من شد، گفت: »چه خبر شده سيدحبيب؟ چرا نگرانى؟«
گفتم: »ارتباط حسين با ما قطع شده.«
طوسى گفت: »ناراحت نباش ... صحنههاى عمليات از اين مسائل با خود دارد. طورى نيست. حسين حتماً حالش خوبه.«
روز بعد هم هواى داغ جنوب با گرمايش از ما پذيرايى كرد. بچهها از محور كارون - دارخوين پيروزىهاى چشمگيرى به دست آورده بودند. خورشيد خوزستان به شفق نشسته بود كه صداى آشنايى به گوشم خورد: »سيدحبيب! سيدحبيب!«
از سنگر زدم بيرون. حسين اكبرى بود؛ اما با سر و وضعى خاكى و خسته. بىاختيار داد زدم: »گمشده پيدا شده! گمشده پيدا شده.«
او را بغل كردم و بوسيدم. گفت: »چيه؟ چه خبرته؟ فكر كردى رفته بودم سفر قندهار؟ همين ديشب از شما جدا شدم! امشب هم اينجا هستم.«
طبق معمول، او و طوسى با هم خلوت كردند. آمدنش به اندازه يك شبنشينى طول نكشيده بود كه از بىسيم فرماندهى 31 عاشورا حسين را پيج كردند! گفتم: »چه خبره؟«
گفت: »قرار شده مقدارى مهمات براى بچهها به خط ببريم. من چون به محور آشنايى دارم، بايد اين كار را انجام بدهم.«
حسين اكبرى با سه دستگاه تويوتا دوباره به سمت خط به راه افتاد. آخرين كلام طوسى به حسين اين بود كه حسين جان، مواظب خودت باش. من براى بدرقه حسين و به بهانه ديدنش پيش او ماندم؛ اما طوسى فوراً به سنگر برگشت.
همين كه حسين رفت، گويى كه دلم رفته باشد، بىاختيار روى زمين نشستم. به ساعت نگاه كردم؛ 12 شب را نشان مىداد. در همين هنگام، دستى بر شانهام نشست. يكى از بچههاى ارتشى بود. گفت: »سيدحبيب شما هستى؟«
گفتم: »بله.«
گفت: »برادر طوسى با شما كار دارد.«
به سنگر هماهنگى سپاه و ارتش كه رسيدم، طوسى گفت: »بايد به يك مأموريت جديد بروى.«
گفتم: »كجا؟!«
گفت: »به خط براى آمارگيرى ... همراه بچههاى تعاون.«
نيروهاى تعاون تيپ آماده بودند تا براى آمارگيرى و انتقال اجساد مطهر شهدا به محور عملياتى بروند. حركت كرديم. فجر صادق كه طلوع كرد، در حالى كه پاهايمان همچنان در لاك پوتينهايمان بود، نماز صبحمان را خوانديم. بعد از خواندن نماز مشغول استراحت شديم. هوا همچنان گرم بود و شرجى. نفس كشيدن مشكل بود. در درون سنگر اگر چه از تركش توپ و خمپاره در امان بوديم، اما از شبيخون پشههاى خاكى امان نداشتيم. به هر حال بر اثر خستگى و بىخوابى شب گذشته يكى دو ساعت خوابيديم. آفتاب داغ خوزستان در روزى ديگر از مشرق زمين طلوع كرده بود كه از سنگر رفتيم بيرون.
بدنهاى مطهر شهدا مانند شقايقهاى صحرايى در پهنه خاك سوسو مىزدند. بعضى از آن بدنها دست و بعضى هم پا نداشتند. معلوم بود كه بيشتر شهدا روى مين رفته بودند. بچههاى تخريب لشكر 77 به ما كمك كردند تا شهدايى را كه در ميدان مين به شهادت رسيده بودند، جمعآورى كنيم. در همين حين، چند دستگاه خودرو كه خبرنگاران را با خود آورده بود، در نزديكى ما توقف كرد. در بين آنها، خبرنگارى بود كه خيلى بىتابى مىكرد. جلو رفتم و به مترجم گفتم: »اين آقا خبرنگار كدام كشور است؟«
گفت: »فرانسه.«
گفتم: »چرا اين طورى مىكنه؟!«
گفت: »وجدان بيدار همه جا هست. اين خبرنگار با ديدن صحنههاى به شهادت رسيدن اين بچهها مىگويد: مدافعين حقوق بشر كجايند كه اين همه فداكارى و ايثار را نمىبينند؟!«
با آمدن هواپيماهاى عراقى، خبرنگاران به سرعت منطقه را ترك كردند. هواپيماهاى دشمن به شدت به مواضع ما حمله كردند.
مرحله سوم عمليات با آزادسازى دشت دارخوين و امتداد كارون به پايان رسيد. خط تثبيت شد. عراقىها چند پاتك انجام دادند؛ اما هرگز نتوانستند نقاطى را كه از دست داده بودند، دوباره تصرف كنند.
تقويم سال 1361، اوايل خرداد را نشان مىداد كه نيروهاى اسلام از چند محور خرمشهر را به محاصره درآوردند. ما در آستانه فتحى بزرگ قرار داشتيم.
بعد از اينكه مأموريت واحد تعاون تيپ 31 عاشورا در آن محور موقتاً به پايان رسيد، بلافاصله براى ديدن طوسى به مقر قبلى رفتم. اثرى از برادر طوسى در آن جا نبود. تنها جوابى كه گرفتم، اين بود كه مقر فرماندهى مشترك با توجه به پيشروى نيروها عوض شده است. پس دوباره همراه نيروهاى تعاون تيپ 31 عاشورا به خط برگشتم.
صبح پيروزى نزديك شده بود. ضربات كارى بچهها بر پيكر دشمن سنگينى كرده بود. نيروهاى 31 عاشورا در محور جديدى قرار گرفتند و آن محور شلمچه بود. خرمشهر در محاصره كامل نيروهاى ما بود.
هنوز چند روز مانده بود به فتح خرمشهر. بعد از جمعآورى اجساد مطهر شهدا از درون ميدان مين؛ به طرف جاده خرمشهر حركت كرديم. براى ما روز سختى بود. بدنهاى شهدا پر از زخمهاى كارى بود. گروه ما در تيررس سلاح سبك دشمن بود. با شليك خمپارهاى از طرف دشمن، سه نفر از جمع ما زخمى شدند. چند تركش خمپاره به بدن و يك تركش بزرگ هم به سر من اصابت كرد. ما سه نفر را از صحنه درگيرى به بيمارستانى در اهواز بردند. بعد از مداوا و بسترى موقت، ما را از آنجا با قطار به سمت تهران و سپس مازندران انتقال دادند. توى مسير، هر كجا قطار مىايستاد، مردم با گل و شيرينى به درون كوپهها مىآمدند و به ما هديه مىدادند. در ايستگاه پل سفيد - يكى از شهرهاى مازندران - جوانان و مردم با گل و شيرينى و سلام و صلوات وارد سالن قطار شدند و خالصانه ما را بوسهباران كردند. در همين حين، خانم جوانى با چادر مشكى دست در دست دخترش، به درون كوپه آمدند. دخترك كوچك رو به من كه نوجوان مجروحى بودم، كرد و در حالى كه بغض گلويش را گرفته بود. به من سلام كرد. بعد از جواب سلام به او گفتم: »چى شده خانم كوچولو؟«
گفت: »از منطقه خرمشهر مىآيى؟«
- بله.
- من به دنبال پدرم مىگردم. مىگويند مجروح شده. نمىدانم الان در كدام بيمارستان است.
هنوز كلامش پايان نيافته بود كه اشك چشمانش روى گونههايش جارى شد. با ديدن گريه دختر كوچولو بىاختيار اشكهايم سرازير شد. وقتى فهميد پدرش را نمىشناسم و از او خبرى ندارم، در حالى كه هقهق گريهاش بلند شده بود، گفت: »پدر، من نه رقيه هستم و نه سكينه، دلم تو را مىخواهد.«
موقع خداحافظى، يك شاخه گل از مادرش گرفت و به من هديه كرد. گفتم: »دعا مىكنم انشاءالله پدرت را هر چه زودتر پيدا كنى.«
مجروحين زيادى را در قائمشهر از قطار پياده كردند تا در بيمارستانهاى استان بسترى كنند. من و عدهاى ديگر را كه جزء مجروحين سخت به حساب مىآمديم به بيمارستان يحيىنژاد بابل بردند.
نمىدانم چگونه خبر به روستايمان رسيد و در آنجا شايع شده بود كه سيدحبيب به شهادت رسيده است. تمام مردم روستا كه در زمينهاى شاليزارى كار مىكردند، دست از كار كشيده بودند تا در تشييع جنازهام شركت كنند. مردم بىدليل در اطراف خانه پدرم جمع شده بودند. بر اثر ازدحام و گريههاى بىمورد مردم، خصوصاً زنها، مادرم دو سه مرتبه بىهوش شده بود. عمويم سيدموسى و پسرخالهام بعد از اينكه بيمارستانهاى سارى و قائمشهر را گشته بودند، در بابل مرا ديدند كه روى تخت افتادهام. با ديدن هم روبوسى كرديم. آنها به من گفتند كه در محل شايعه شده است كه تو شهيد شدهاى. اگر تو را نبريم، هيچكس باور نمىكند كه تو مجروح شدهاى و تازه اگر باور كنند، تمام بيمارستان را روى سرشان مىگذارند.
با مساعى دكترها از بيمارستان با ماشين كرايه به وركلا رفتيم. اطراف خانه پدرم مملو از جمعيت بود. وارد حياط خانه كه شدم، جمعيت ريختند روى سرم. آنها مىگفتند: »حبيب آمد، حبيب آمد!«
مادرم تا مرا ديد، دوباره بىهوش شد. وارد اتاق كه شدم، يكى از بزرگان ريشسفيد محل با شوخى گفت: »تو شهيد بشو نيستى آقا سيدحبيب، فقط كار نشاء ما را عقب انداختى!«
عمليات بيتالمقدس به نقطه اوج خود رسيده بود. بچهها مزد زحمات خود را گرفته بودند. روز سوم خرداد، از راديوى ايران خبر آزادى خرمشهر در تمام دنيا پيچيد. قلب همه شاد شده بود. مردم شهرهاى ايران به شكرانه اين پيروزى غرق در شادى و سرور بودند.
منبع : سایت سوره
[External Link Removed for Guests]
فصل اول
سال 1345 در يكى از روستاهاى سارى بهنام »وركلا« به دنيا آمدم. روستاى ما در مسير جاده »گهرباران« به طرف دريا واقع شده است. سال 51 به مدرسه رفتم. 5 سال بعد با آقاى يدالله آسيان آشنا شدم. او ارتباطى با قم داشت. روزى كاغذى به من و محمدقلى طالبى(1) داد و گفت: »مشخصات خودتان را در آن بنويسيد، امضا كنيد و به من برگردانيد.« پس از آن، همهماهه كتابهايى از دارالتبليغ قم براى ما دو نفر مىآمد.
روزى به ديدن عمويم رفتم كه بيش از حد به من علاقه داشت. لاى كتابى، عكس يك عالم بزرگوار را ديدم كه او را نشناختم. از عمويم خواستم او را معرفى كند. عمويم كه كمى دستپاچه شده بود، گفت: »سيدحبيب، با اينكه تو را خيلى دوست دارم، قرار نبود هر دفعه كه آمدى، كتابهايم را تفتيش كنى ...« به اصرار من، عمو صاحب آن عكس را دانشمندى والا مقام معرفى كرد.
سال 55، من و محمدقلى در كلاسهاى روخوانى و روانخوانى قرآن شركت كرديم. در همين جلسات، روحم با قرآن بيشتر آشنا شد. همبازى ديگرم در روستا، حسين غمگين(2) بود.
چهره انقلاب در حال ظاهر شدن بود. عكس امام در بين مردم دست به دست مىشد. وقتى براى اولين بار در بهار سال 57 عكس امام را ديدم، بىاختيار گفتم: »من اين عكس را قبلاً ديدهام.« بچههاى جلسه قرآن با شنيدن اين حرف سر به سرم گذاشتند و مرا دست انداختند؛ اما هر چه اصرار كردند، به آنها نگفتم كه آن را كجا ديدهام؛ چون شاه هنوز از مملكت نرفته بود!
انقلاب كم كم به صبح پيروزى نزديك مىشد. تلاش من و محمدقلى طالبى بيشتر شده بود. هر چند روز يك بار اعلاميهها، عكسها، پوستر، نوار و ... امام را به روستاهاى بزرگ و كوچك اطراف دهمان مىبرديم و چه بسا هيچوقت ماشين سوار نمىشديم تا گير نيفتيم.
انقلاب به لطف خدا و خونهاى مطهر شهدا پيروز شده بود. در روستا به اتفاق بچهها انجمن اسلامى را فعال كرديم. بعد از آن، به بخش مياندرود بزرگ رفتيم و به اتفاق قربان چمران(3)، نورالله معافى(4)، مطلب مظلومى، جانعلى اسفنديارى(5)، حسين اكبرى(6) و تقى ترابى انجمن اسلامى بخش را پايهگذارى كرديم. تا اينكه پايم به سپاه »سورك« باز شد. اين وقتى بود كه فقط چند ماه از پيروزى انقلاب اسلامى مىگذشت. وضع شمال، سياسىتر از جاهاى ديگر كشور بود. شهرهاى استان كه جاى خود داشت، گروهكها حتى در روستاها هم تبليغ مىكردند. در عوض، بچههاى انقلابى هم بيكار نبودند و توطئههاى آنها را خنثى مىكردند.
در سپاه سورك، من، يوسفنژاد و ايرج سوركى آزاد(7) بيكار نمىنشستيم و به تبليغ انقلاب و اهداف آن مشغول بوديم.
حضور در سپاه سورك ارضايم نكرد. به شهر سارى رفتم و با حزب جمهورى اسلامى آشنا شدم. بچههاى تلاشگر حزب به گرمى پذيرايم شدند؛ بچههايى چون عباس فلاحيان، ولى فلاحى، تقىپور، گريبان، محمد كافترى، روزبهى، محمد حسنپور و ... . بعد از كار فراوان در حزب جمهورى اسلامى سارى، رابط حزب سارى و حزب استان شدم و همزمان نشريه عروةالوثقى را بين ادارات و كارخانهها توزيع مىكردم.
منافقين در جاى جاى استان، خصوصاً در دو شهر سارى و آمل فعاليت گسترده داشتند. بسيارى از آنها در جنگل آمل پناه گرفته بودند و هر روز عدهاى از بچهها را شهيد مىكردند. در شهر سارى هم برخى از دوستان از جمله احمد منانى و اسماعيل خليلى معروف به اسماعيل چريك را به شهادت رسانده بودند.
گروه ما تصميم گرفت فعاليتاش را گستردهتر كند. از اين وقت تقريباً كارهاى فرهنگى شهر مثل دعاى كميل و ساير مراسم را به عهده گرفتيم. آن قدر در كارها غرق شده بودم كه يادم رفته بود پدر و مادر يا خانه و كاشانهى دارم. محل خواب من، ساختمان حزب جمهورى سارى بود و شام و ناهار ما را بچههاى كميته انقلاب اسلامى(8) مىدادند. از حزب سارى كه به حزب استان رفتم، قرار شد رابط حزب استان با شهرهاى تابع باشم. هر چند روز يكبار كارم اين بود كه عكس، پوستر، نوار و كلى وسايل تبليغاتى به آمل ببرم و آنها را به محمود خراسانى - از اعضاى حزب آمل - بدهم.
يك روز كه خواستم به حزب آمل بروم، گرسنه شدم. رفتم داخل مغازه ساندويچفروشى. موقع درآمدن يادم رفته بود وسايل را ببرم. سريع برگشتم به مغازه تا وسايلم را بردارم؛ بيچاره صاحب مغازه چقدر ترسيده بود! وقتى خواست آنها را به من برگرداند، سه بار ابتدا تا انتهاى خيابان را نگاه كرد و گفت: »آقا پسر، ديگر اين طرفها پيدايت نشود. اگر منافقين تو را بگيرند، پوست از كلهات مىكنند!«
پس از هفتم تير سال 60 كه دكتر بهشتى و يارانش به دست منافقين به شهادت رسيدند، دامنه فعاليت حزب كمى كاهش يافت و من براى كار تبليغى به جهاد سازندگى رفتم.
حاجىآقا نقوى - مسئول جهاد شهرستان سارى - با ديدنم خنديد و گفت: »سيدحبيب، تو با اين قد كوچكت جهاد آمدهاى چه كار؟!«
جاى پايم در جهاد سازندگى سارى باز شد. با بچههاى جهاد به روستاهاى دور و نزديك مىرفتيم و براى مردم فيلم پخش مىكرديم؛ البته با موتور برق و پرژكتور. بسيارى از روستاهاى سارى هنوز برق نداشتند.
حال و هواى رفتن به جبهه، حسابى كلافهام كرده بود. چند بار به بسيج مردمى رفتم؛ اما هر بار به بهانهاى ردّم كردند. بهترين و آسانترين راه، رفتن به جبهه از طريق جهاد سازندگى بود. با اصرار فراوان و واسطه قرار دادن اين و آن قبول كردند كه همراه هداياى مردمى به جبهه بروم.
با اينكه چند وقت بود به ده نرفته بودم و دلم براى پدر و مادرم تنگ شده بود، از ترس اينكه آنها مانع رفتنم به جبهه شوند، به ده نرفتم. روز اعزام، هوا سرد بود و بارانى. شب قبل از اعزام، براى آخرين بار در مقر حزب خوابيدم. چه جاى خوبى براى خوابيدن بود!
صبح، موقع رفتن، از تك تك بچهها خداحافظى كردم. حتى يك ريال پول در جيبم نداشتم. محمد كافترى گفت: »سيدحبيب، صبر كن با موتور تا ستاد اعزام همراهت مىآيم.« وقتى به ستاد اعزام رسيديم، هنوز ماشينها نيامده بودند؛ اما نيروهاى اعزامى همراه خانوادهشان آمده بودند. مدتى گذشت تا ماشينهاى اعزامى آمدند. يك دستگاه اتوبوس از دانشكده كشاورزى سارى آمده بود. بقيه ماشينها، هداياى مردمى را با خود حمل مىكردند.
محمد كافترى پيش از حركت ماشينها خداحافظى كرد. موقع خداحافظى يك اسكناس صد تومانى به من داد! با همان صد تومانى بدون ساك سوار ماشين شدم.
بوى دود اسپند، فضا را پر كرده بود. باران نم نم مىباريد. بعضى مىگريستند و برخى هم خندان بودند. صحنه قشنگى بود تلاقى اشك و لبخند!
آخرين نفر كه سوار شد، ماشين با صداى صلوات از جا كنده شد و به سوى ديار عاشقان آغاز شد! در همين سفر با مهران متولى(9) علىنقى صمدايى، حاج محمد شتابان، محمدرضا نورى و عبدالله ابراهيمى آشنا شدم. ماشين همچنان مىغريد. با اينكه اولين ماه از فصل زمستان بود، جاده فيروزكوه پوشيده از برف بود. ديگر از جنگل خبرى نبود. غذاى توراهى به عهده كاروان بود.
يك شبانه روز از آغاز حركتمان مىگذشت. با پشتسر گذاشتن كوهها، دشت خوزستان در مقابلمان ظاهر شد. در جاده، ماشين شخصى كمتر ديده مىشد. هر چه بود، نظامى بود.
به نزديكى شوش رسيديم و از مقر ايست بازرسى گذشتيم. خستگى سفر در مقابل هيجان و ديدن صحنههاى جنگ، ناچيز به نظر مىرسيد. هر چه جلوتر مىرفتيم، صداى ضربان قلبم بلندتر مىشد. از اينكه هنوز به مقصد نرسيده بوديم، هيجان داشتم تا اينكه تابلوى »به شهرستان اهواز خوش آمديد« را ديدم.
ماشينها يكراست به مقر پشتيبانى جنگ جهاد مازندران رفتند. مقر ما يك مدرسه بود. از ميز و صندلى و نيمكت در درون كلاسها خبرى نبود؛ اما هنوز بعضى از نوشتههاى روى تختهسياهها پاك نشده بود.
سمتِ چپِ مدرسه، پايگاهى وجود داشت كه نامش شهيد باهنر بود. چند روزى در مقر مانديم تا اينكه قرار شد ما را تقسيم كنند.
حاج شتابان - مسئول مقر - گفت: »نيروهايى كه تازه آمدهاند، خودشان را آماده كنند تا به محل مأموريت جديدشان بروند.«
بعد از آنكه نامم را در ليست اعزامىها شنيدم، از شوق بالا و پايين پريدم. حاج شتابان گفت: »ما هيچگونه امكاناتى نداريم كه به شما بدهيم. مقر بعدى، كليه تجهيزات را به شما مىدهد.« حاجى حتى نام يگان بعدى را هم نگفت؛ در مورد جهاد و فضيلت آن براىمان توضيح داد.
ماشينها سر رسيدند و ما را سوار كردند. من، مهران متولى، علىنقى صمدايى، غلامرضا نورى و عبدالله ابراهيمى كنار هم نشسته بوديم. از سهراه خرمشهر به طرف حميديه رفتيم. كم كم صداى شليك توپهاى خودى را مىشنيدم. جاى زخم گلولههاى توپ و خمپاره روى زمين كاملاً معلوم بود. هر چه جلوتر مىرفتيم، صحنههاى جنگ نمايانتر مىشد. آمبولانسها هم هر چند وقت يكبار، آژيركشان از كنارمان ردّ مىشدند.
به سوسنگرد رسيديم. از آنجا ما را به سمت رودخانه نيسان بردند. به موقعيت گردان شهيد بهرامى(10) رسيديم. موقتاً در چادرى جاى گرفتيم تا سازماندهى شويم. از لهجه بچههاى گردان شهيد بهرامى فهميدم كه ترك زبان هستند. گفتم: »شما مربوط به كدام يگان هستيد؟«
يكى از بچهها گفت: »تيپ 31 عاشورا.«
چند ساعتى مىشد كه در چادر چمباتمه زده بوديم. صداى غرش توپها حسابى ما را ترسانده بود.
نزديكىهاى غروب بود، فرمانده گردان از خط آمد. خودش را به ما رساند و بعد از خوشامدگويى گفت: »من داداش حسينى هستم، فرمانده اين گردان ... البته مخلص شما بسيجىها. خوشحالم كه شهيد بهرامى خودش اهل شمال بود و شما دوستان از خطه شمال هستيد. طبق اطلاعى كه به من دادهاند، شما برادران هنوز آموزش درست و حسابى نديدهايد. لازم است چند روزى آموزش ببينيد تا با سازماندهى جايتان معلوم شود.«
سخت مشغول ديدن آموزش شديم. انواع سلاحها، نارنجكها، آر پى جى و چند مين را شناختيم. تاكتيك و رزم شبانه را هم آموزش دادند. بعد از تيراندازى در ميدان تير، به ما اعلام شد كه آموزشتان تمام شده است و جايتان به زودى معلوم مىشود.
منطقه عملياتى و پدافندى تيپ 31 عاشورا شامل هويزه، رودخانه بستان، دغاله، اطراف تپههاى اللّهاكبر و دهلاويه مىشد. در واقع هم محور آفندى و هم محور پدافندى تيپ محسوب مىشد. بعد از اتمام آموزش، به واحد ادوات گردان معرفى شدم. واحد ادوات ما يك قبضه ضدهوايى 57 ميلىمترى داشت كه طبق دستور، من از اين به بعد جزء خدمه آن محسوب مىشدم. روزهاى اول احساس عجيبى داشتم. مثل پرندهاى كه از آشيانهاش دور افتاده باشد، تنهايى را به خوبى احساس مىكردم. بچههايى كه با آنها از سارى آمده بودم، به واحدهاى ديگر تيپ رفته بودند و تنها شده بودم؛ اما برخوردهاى مهربانانه بچههاى تركزبان، اثرات تنهايى را در وجودم كم مىكرد. آنها آنقدر برايم احترام قائل بودند كه حتى مرا به اسم صدا نمىزدند و فقط به »آقا سيد« اكتفا مىكردند.
قبضه پدافند را در ميان بوتهاى استتار كرده بوديم. پروازهاى پى در پى هواپيماهاى دشمن، ما را كلافه كرده بود. هدف آنها بيشتر لشكر 92 زرهى در كنار رود كرخه بود. تا صداى آژير مىآمد، قبضه ما جزء اولين قبضههايى بود كه شليك مىكرد. فاصله ما تا خط بيش از چند كيلومتر نبود.
وظيفه سختى بر دوش گردان شهيد بهرامى بود. نيروهاى واحد ادوات، با اينكه روزها با پدافند هوايى با هواپيماهاى دشمن مىجنگيدند، چون نيرو كم بود، شبها هم به سمت تپههاى اللّهاكبر مىرفتند و خط نگهدار بودند.
شبها شدت درگيرى در خط زياد مىشد. دشمن بيش از اندازه منور مىزد. گاهى اوقات آن قدر منور مىزد كه شب را به روز تبديل مىكرد!
عصر يكى از روزها، »صمدى« - يكى از بچههاى تركزبان - گفت: »آقا سيد، هوا وضعش قاراش ميشه! الانه كه باران بيايد. من كار مهمى دارم ... اگر ممكن است، روى قبضه را چادر بكش.«
گفتم: »چشم برادر صمدى.«
خيالم از توپ راحت شد.
آفتاب سرخفام زمستانى، در پشت تپههاى اللّهاكبر غروب كرده بود. اگر چه هوا ابرى بود، غروب خورشيد در خوزستان خيلى زيبا بود. به قصد تقرب به خدا به سمت تانكر آب رفتم. هنوز مشتى آب به صورتم نپاشيده بودم كه دستى بر شانهام سنگينى كرد! سرم را كه چرخاندم، جوانى رشيد و خوشسيما در ديدهام درخشيد. نگاهم كه در نگاهش گره خورد، لبخندى گرم بر لبانش نقش بست. با رويى گشاده گفتم: »سلام.«
پس از جواب، دوباره دستش را روى كتفم زد و گفت: »چطورى بچه بسيجى؟! با اين قد و قواره در سوسنگرد چه مىكنى؟!«
چشمهايم را به توپ 57 دوختم و چيزى نگفتم. با تعجب پرسيد: »توپ 57؟!»
سرم را پايين انداختم و گفتم: »تازه به جبهه آمدهام. هر چه اصرار كردم، رسته تكتيراندازى به من ندادند.«
وضوى من كه تمام شد، او آستين بالا زد. با خود گفتم: خدايا، اين آقا كيست كه لهجه تركى ندارد. در همين فكر بودم كه از من پرسيد: »از كجا اعزام شدهاى؟!«
- از مازندران.
- عجب ... از كدام شهر؟
- از سارى.
- پس همشهرى هستيم.
آن وقت با زبان مازندرانى از وضعيت بچههاى مازندران پرسيد. كمى كه با هم گفتوگو كرديم، نشانى سنگرش را به من داد و گفت: »شام بيا سنگر ما.«
گفتم: »برادر، ببخشيد ... اسمتان را نگفتيد.«
- طوسى.
- كدام طوسى؟!
با شوخى گفت: »محمدحسن قاسمى طوسى، اعزامى از نكا، نام پدر ...«
با شرمندگى گفتم: »نام شريفتان كافى بود.«
و اين بار او اسم مرا پرسيد.
گفتم: »سيدحبيب حسينى، از سارى، روستاى وركلا.«
گلخندهاى كرد و نگاهى عميق به سراپاى من انداخت. كمى به فكر فرو رفت و بدون اينكه حرفى بزند، از من دور شد؛ اما هنوز چند مترى نرفته بود كه برگشت و گفت: »سيد، منتظرتم ... حتماً بيا.«
نمىخواستم به اين زودى از من جدا شود، به سويش رفتم و گفتم: »برادر طوسى، از بچههاى سارى كسى با شما نيست؟«
- چيه ... خيلى دلتنگى؟!
- نه، همين جورى پرسيدم.
- يك نفر هست كه احتمالاً تو او را نمىشناسى!
- اسمش را بگوييد، شايد بشناسمش.
- حسين اكبرى.
- اكبرى دنگسركى؟!
با اشاره سر، حرفم را تأييد كرد و ديگر منتظر نشد با او سؤال و جواب كنم. با خود گفتم: عجب اتفاقى! پس حسين هم اينجاست!
آسمان را كه نگاه كردم، ابرهاى تيره كنار رفته بودند و ماه بالاى سرم بود.
نمازم كه تمام شد، از مسئول قبضه اجازه گرفتم تا شب را در سنگر طوسى باشم. با اين تصميم، آن شب نمىتوانستم با بچهها به تپههاى اللّهاكبر بروم.
از سنگر پدافند بيرون زدم. نور ماه بر دشت مىتابيد. صداى غرش توپها و خمپارهها از دور به گوش مىرسيد و مثل همه شبهاى جنگ، عراقىها با شليك منور چلچراغ درست كرده بودند.
به محلى كه طوسى نشانى داده بود، رسيده بودم. نوشته روى تخته جعبه مهمات، نظرم را جلب كرد. چراغ قوه كوچكم را روى نوشته بردم. نوشته شده بود: »سنگر اطلاعات عمليات - ورود افراد متفرقه ممنوع.« با خود گفتم: نكند كه اشتباهى آمده باشم. هنوز از اين فكر خارج نشده بودم كه يكى از برادران تركزبان از همان سنگر بيرون آمد و از من پرسيد: »با كى كار داريد؟!«
گفتم: »با برادر طوسى ...«
گفت: »پس چرا داخل نشدى؟!«
تا خواستم حرفى بزنم. طرف لبخندى زد و داخل سنگر شد. پس از مدت كوتاهى بيرون آمد و مرا با خود به درون سنگر برد. سنگر آنها چيزى از سنگر ما اضافهتر نداشت. فانوس كورسويى روشن بود و بوى غذاى روى چراغ والور در سنگر پيچيده بود.
با صداى بلند سلام كردم. حسين اكبرى در حال نقطهگذارى روى نقشه بود، صدايم را شناخت. برخاست و باهم روبوسى كرديم.
طوسى در حال نماز بود. با حسين كلى گفتوگو كردم. از وضعيت انجمن اسلامى مياندورود بزرگ، بچههاى آن و اتفاقات توى شهر صحبت كرديم و خاطرات مدرسه و دوران كودكى را زنده كرديم تا نماز طوسى تمام شد.
حسين اكبرى به طوسى گفت: »حسنآقا، كشف بزرگت اين كوچولو بود؟«
طوسى در حالى كه دستش را روى شانهام محكم مىكرد، گفت: »فلفل نبين چه ريزه، بشكن ...«
حسين گفت: »آخه مگه جبهه كودكستانه؟!«
با اخمهاى درهم و بىحوصلگى گفتم: »اگر كودكستان نيست، تو اينجا چه مىكنى؟!«
هر سهمان خنديديم.
من پيشتر با نام و آوازه طوسى آشنا بودم. جرأت نكردم در همان برخورد اول با او رابطه رفاقت برقرار كنم. ابهت طوسى مرا گرفته بود؛ اما برخوردهاى شيرين و فروتنانهاش در آن شب، رفاقت ما را ريشهدار كرد.
آشنايى با طوسى و ديدن دوست قديمىام حسين اكبرى، فصل جديدى را در جبهه به رويم گشوده بود. از وضع پيشآمده بىاندازه خوشحال بودم.
ماه بهمن سال 60 به پايان نزديك شده بود. بچههاى گردان شهيد بهرامى، با اينكه شبها به خط مقدم مىرفتند، روزها را براى آمادگى بيشتر در آموزش مىگذراندند و اين كارِ خيلى سختى بود. با صحبتهايى كه طوسى با فرماندهى گردان ما يعنى داداش حسينى كرده بود، من شبها به سنگر طوسى و اكبرى مىرفتم و هر شب شهردار بودم.
بچههاى اطلاعات عمليات تيپ، بيشتر اوقات بيرون از مقر بودند؛ خصوصاً اكبرى و طوسى گاهى اوقات هفته به هفته هم پيدايشان نمىشد. من فقط شنيده بودم كه كار واحد اطلاعات عمليات سخت است؛ اما نمىدانستم چرا و چگونه؟ گاهى اوقات هم كه اكبرى و طوسى با هم در مورد موضوعات پيشآمده صحبت مىكردند، من متحير مىشدم. آنها اصطلاحات عجيبى به كار مىبردند كه من تا آن موقع نشنيده بودم.
به عيد سال 61 نزديك مىشديم. جنب و جوش فراوانى در تيپ 31 عاشورا ديده مىشد. تا اينكه به واحد ادوات گردان آمادهباش دادند و ما بيشتر از هميشه گلولههاى زيادى را براى توپ 57 آماده كرديم.
چندى نگذشت كه صداى مارش عمليات از راديو شنيده شد و گوينده راديو خبر از عملياتى مهم در منطقه دشت عباس، كرخه، شوش و ... داد. آمادهباش گردان شهيد بهرامى به حركت تبديل شد. جهانگير - از بچههاى هفتگل خوزستان - كه مسئول واحد ادوات گردان بود، اسم من و چند نفر ديگر را در ليست افراد اعزامى به عمليات خواند و گفت: »بچهها، وصيتنامههاى خودتان را بنويسيد.«
شوق حضور در عمليات براى اولين بار، وجدى خاص در من به وجود آورده بود. مهمات به اندازه كافى به بچهها دادند. من كه قبلاً يك قبضه كلاش گرفته بودم، فقط چند عدد نارنجك از تسليحات گردان تحويل گرفتم. شور و شوق رفتن، همه بچهها را خوشحال كرده بود.
دم دماى غروب سوار كاميونها شديم. از جاده حميديه به سمت اهواز و از اهواز به سمت شوش رفتيم. شب تقريباً به نيمه رسيده بود كه ما را در مكانى پياده كردند. نيروهايى كه در آن منطقه بودند، آشنا به نظر مىرسيدند. با كمى پرس و جو فهميدم كه از بچههاى تيپ 25 كربلا هستند. بچههاى استان گيلان و مازندران در آن تيپ فعال بودند. از اينكه به همزبانهاى خود رسيده بودم، خوشحال بودم. منطقه استقرار ما »خلف مسلم« نام داشت. در همان مكان سازماندهى مجدد شديم و رسته تداركات به من داده شد.
عصر همان روز به سمت سايت 1 و 2 در منطقه دشت عباس حركت كرديم. نيروهاى متحد ارتش و سپاه، مناطق مورد نظر در دشت عباس، موسيان، منطقه عمومى شوش و ... را آزاد كرده بودند.
گردان ما تقريباً يك هفته وظيفه پشتيبانى را انجام داد و »سعيد داستان«، از بچههاى مسجد جزايرى اهواز، تنها شهيد گردان بود كه در اين عمليات به شهادت رسيد.
بعد از فروكش كردن آتش عمليات، گردان به مقر سابق خود برگشت و همچنان در محورهاى اللّهاكبر و تنگه چزابه پدافند مىكرد. هنوز چند روز از برگشت ما به منطقه نيسان نگذشته بود كه مسئولين گردان براى آمادهسازى نيروها براى شركت در عمليات بزرگى به نام الى بيتالمقدس، اقدام به سازماندهى مجدد نيروها و آموزش آنها كردند. احتمالاً من در اين عمليات، جنگ را از نزديك بهتر تجربه مىكردم؛ تجربهاى كه سرآغاز جديدى براى زندگى من حساب شد.
واحد اطلاعات عمليات تيپ 31 عاشورا خيلى فعال بود. اكثر اوقات بچههاى قرارگاه در آنجا حضور داشتند. بيشتر از ديگران، برادر بسطامى - فرمانده سپاه سوسنگرد - به آنجا رفت و آمد مىكرد. يك شب كه برادر بسطامى ميهمان ما بود، طوسى مرا به ايشان معرفى كرد. بسطامى خنده ملايمى كرد و گفت: »با ديدن بچههاى مازندران به ياد حسين بهرامى مىافتم. خصوصاً برادر طوسى كه با آمدن شما به اين منطقه حس مىكنم شهيد بهرامى را در جمع خودمان داريم.«
يكى ديگر از نيروها، برادر مسعود تجويدى(11) - از بچههاى مسجد جزايرى اهواز - بود كه معمولاً با موتور هوندا مىآمد و با برادر طوسى به نقاط مختلف جبهه مىرفتند. حسن باقرى )افشردى((12) هم بسيار به آن سنگر مىآمد و ساعتها با طوسى و حسين اكبرى همكلام مىشد. من از اينكه چهره فرماندهان را از نزديك مىديدم، احساس غرور مىكردم.
هنوز خستگى برگشت بچههاى تيپ 31 عاشورا از عمليات فتحالمبين از تنشان درنرفته بود كه باز غيبتهاى طولانى بچههاى اطلاعات عمليات تيپ شروع شد.
يك هفته از عمليات فتحالمبين و بيست روز از آغاز سال نو مىگذشت. كار يكنواخت در واحد ادوات گردان و اينكه شبها همراه نيروها به تپههاى اللّهاكبر نمىرفتم و نيز غيبت طولانى طوسى و اكبرى، حوصلهام را سر برده بود. غروب جبهه هميشه دلگير بود. در يكى از همين روزهاى بهارى، هنگامه تنگ غروب كه كوهى از غم بر سينهام نشسته بود، طوسى پيدايش شد؛ اما با سر و وضعى ژوليده. همينكه چشمش به من افتاد، كولهپشتى را به من داد و گفت: »سيد، اين وسايل را در جاى مناسبى قرار بده.«
به سرعت با آبليمو شربت درست كردم. طوسى آن را نوشيد، سر به زمين گذاشت و نفسى تازه كرد. پس از استراحت مختصرى، نمازش را خواند و به بيرون سنگر رفت.
هواى خنك اطراف رودخانه به همراه بوى هور، بينىمان را نوازش مىداد. طوسى مرا كه درون سنگر مشغول آماده كردن شام بودم، صدايم كرد و گفت: »سيدحبيب، از حسين نمىپرسى؟!«
گفتم: »خواستم اول خستگى در كنى، آن وقت.«
برادر طوسى گفت: »سيدحبيب، حسين سلام رساند و گفت با فرمانده گردان شما برادر داداش حسينى صحبت كردهام تا كار انتقال تو به اطلاعات عمليات درست شود.«
طوسى مشغول علامتگذارى روى كالك و بررسى نقشه بود و من سعى مىكردم در اين مواقع مزاحمتى ايجاد نكنم. خنكى هوا نشان از غروب آفتاب مىداد. با شنيدن صداى موتور، از سنگر بيرون رفتم. حسين اكبرى با پوتينهاى تركخورده و لباسهاى چروكيده از خط آمده بود. مثل كسى كه گمشدهاش را يافته باشد، با ديدن او، قلبم در سينهام جاز باز كرد. از اينكه او را صحيح و سالم مىديدم، خيلى خوشحال بودم.
چاى و شربتاش را كه خورد، پلكهايش را بست؛ اما هنوز به خواب عميقى فرو نرفته بود كه يكمرتبه از جايش بلند شد. از اين حالتش تعجب كردم. شروع كرد به دادن گزارش به طوسى. من براى اينكه مزاحم گفتوگوى محرمانه آنها نباشم، به بهانهاى از سنگر زدم بيرون. وقتى به سنگر برگشتم، ستارهها در حال خالكوبى كردن سينه آسمان بودند.
دلمان را كه در شط زلال نماز و نيايش شست و شو داديم، از مائده خدا شكممان را سير كرديم. بعد از شام، شوخىهاى حسين از دوران مدرسه شروع شد و خنديدن هر سهمان، آن هم در زير چتر مهتاب، دنيايى ديگر را آفريد. كم كم چشمهايمان سنگينى كرد. پلكهايمان را كه به هم گذاشتيم، احساس كردم روحمان بيشتر از هميشه سبك شده است.
بعد از چندين روز خستهكننده براى اكبرى و طوسى، رفتن به حمام در شهر ضرورى مىنمود. به سمت اهواز حركت كرديم. در سهراهى حميديه، به خاطر گرمى هوا، برادر طوسى ما را به نوشابهاى خنك ميهمان كرد. به اهواز رسيديم. سه نفرى به حمام رفتيم. بعد از استحمام و تنى به آب زدن، طوسى و اكبرى از من جدا شدند و من بلافاصله به مقر برگشتم.
با موافقت داداش حسينى - فرمانده گردان - با انتقالم از گردان شهيد بهرامى به صورت مأمور، ديگر از نيروهاى اطلاعات عمليات تيپ 31 عاشورا محسوب مىشدم. بچههاى پدافند گاهى اوقات به سنگر ما مىآمدند و سر به سرم مىگذاشتند. يكى مىگفت: »اگر به كربلا رفتى، ما را هم ببر.« جهانگير كه مسئول واحد ادوات گردان بود و به من علاقه زيادى داشت، وقتى جثه كوچك مرا مىديد، مىگفت: »سيدحبيب، آن طرف كه رفتى، صدام را با خودت بيار ...«
روزها سپرى مىشد تا اينكه يك روز تصميم گرفتم به اهواز بروم و تلفنى جوياى حال خانوادهام شوم. به شهر كه رسيدم، اول به مقر پشتيبانى جنگ جهاد استان مازندران رفتم تا از اوضاع و احوال آنجا اطلاع حاصل كنم بعد از اينكه شكمى از عزا در آوردم، يكى از بچهها گفت: »حاج شتابان - مسئول مقر - با شما كار دارد.«
رفتم پيش حاجى. بعد از سلام و عليك و پرسيدن اوضاع و احوال محل خدمتم، حاج شتابان گفت: »سيدحبيب، برادر طوسى تماس گرفت و گفت اگر به اهواز آمدى، هر چه سريعتر خودت را به مقر اصلى واحد اطلاعات عمليات تيپ 31 عاشورا برسانى.«
با نشانى كه حاجى داده بود، از بچهها خداحافظى كردم و خودم را به شهرك نبرد رساندم. به دژبانى كه رسيدم، سراغ برادر طوسى را گرفتم. گفتند: »كدام واحد كار مىكند؟«
گفتم: »اطلاعات عمليات.«
وارد مقر شدم. پس از آن به اتاق طوسى رفتم. در حال نماز بود. گرماى هوا كلافهام كرده بود. بدون اينكه از كسى بپرسم، آب يخ گوارايى از كلمن نوشيدم. جگرم خنك شد. نماز طوسى كه تمام شد، گفتم: »سلام حسنآقا!«
با آنكه طوسى را در شهر ملاقات مىكردم، سر و رويش خاكى خاكى بود. با تعجب پرسيدم: »خيلى خاكآلوديد ... كجا بوديد؟!«
گفت: »چند روزى آن طرف خط سراغ لانه عنكبوتها رفته بودم. خودت كه مىدانى ...«
بيش از اين به خودم اجازه ندادم زبان باز كنم. سريع حرف را عوض كردم و گفتم: »حسنآقا، آب خنك يا شربت؟«
با اشاره دست فهميدم كه آب را ترجيح مىدهد. بعد از اينكه ليوان آب را در سه مرحله بالا كشيد، گفت: »سيد، تو كه سر و وضعت از من خاكىتر است.«
گفتم: »راستش من آمده بودم شهر تا حمام كنم و تلفنى هم به سارى بزنم.«
منتظر شديم تا سفره ناهار پهن شد. بعد از خوردن ناهار، سوار موتور شديم و براى استحمام به شهر رفتيم. در طول مسير، طوسى گفت كه انشاءالله به زودى عمليات بزرگى انجام خواهد شد و با موافقت فرماندهى تيپ قرار شده كه تو براى هميشه از گردان شهيد بهرامى به واحد اطلاعات عمليات منتقل شوى.
من كه نمىتوانستم شادى اين دو خبر را كتمان كنم، با خوشحالى گفتم: »حالا كى اين ضيافت برپا مىشود؟«
لبخندى زد و گفت: »به زودى ...«
از حال و روز حسين پرسيدم. گفت: »در منطقهاى است كه قرار است عمليات در آنجا انجام بشود، براى تيپ 31 عاشورا مقرى آماده كردهاند و حسين در آنجاست.«
ناگهان سرعت موتور را كم كرد. نرسيده به پل معلق، زير درخت نخلى نگه داشت. در حالى كه متعجبام كرده بود، قبل از اينكه حرفى بزنم، گفت: »پياده شو!«
چفيه را از صورتم كنار زدم. برادر طوسى موتورش را زير سايه درختى پارك كرد. گفت: »سيدحبيب، ديشب خوابى ديدم. فكر كردم اگر آن را بدانى، بد نيست.«
با نگرانى پرسيدم: »خير باشد.«
گفت: »ديشب در عالم رؤيا ديدم كه حسين بدون اينكه بال داشته باشد، به سمت آسمانها مىرود.«
گفتم: »من هم مىدانم او زمينى نيست؛ چون از روزى كه شناختمش، روحش در ملكوت است.«
آهى كشيد و گفت: »فكر مىكنم در اين عمليات به آرزويش برسد.«
با شنيدن اين حرف، دلم مثل حبابى شكست. با خود گفتم: چطور مىتوانم داغ بهترين دوست خودم را تحمل كنم؟« هنوز خاطرات روزهايى كه تنهايىمان را روى يك ميز باهم قسمت مىكرديم، در ذهنم زنده بود. در حالى كه لبهايم مىلرزيد، گفتم: »بد به دلت راه نده حسنآقا ... هنوز تا كربلا راه زيادى مانده. مگر قرار نيست كه همه با هم زاير اين راه باشيم؟«
برادر طوسى در حالى كه مىخنديد، گفت: »سيدحبيب، هر چيزى لياقت مىخواهد.«
من خاموش شدم و در خود فرو رفتم.
طبق معمول، طوسى اجازه نداد دست به جيب شوم و پول حمام را او حساب كرد. از حمام كه خارج شديم، آفتاب تند و تيز بر سر شهر مىتابيد. فرصت خوبى بود تا در شهر گشتى بزنيم و البته چيزهايى را هم براى بر و بچههاى همسنگر خريدارى كنيم.
بعد از صحبتهاى طوسى با من در مورد عمليات آينده و حضور در واحد اطلاعات عمليات، شوق عجيبى در دلم ريشه دواند؛ شوقى كه مرا به سوى واحد اطلاعات عمليات مىخواند؛ آن هم به چند دليل: اول به خاطر حضور در خط مقدم، دوم به خاطر قرار گرفتن در كنار دوست قديمىام يعنى حسين و دوست جديدم طوسى، و سوم به خاطر شركت در عمليات.
رفتم دنبال انتقالى. به هر وضعى بود، از ادوات گردان تسويه گرفتم. بعد از آن رفتم به چادر فرماندهى گردان، پيش برادر داداش حسينى. او تسويه حساب مرا امضا كرد و من به درخواست واحد اطلاعات عمليات تيپ 31 عاشورا، وارد اين واحد شدم. از همان اول سعى كردم چيزهاى تازهاى ياد بگيرم. برادر طوسى و ساير بچههاى واحد، از هيچ آموزشى در حق من دريغ نمىكردند.
در هفته اول، چيزهايى مثل كار با دوربين ديد در شب، قطبنما، نقشهخوانى، ترسيم روى كالك، مقياسها، درجات، خطوط مرزى و ... را آموختم.
حدود ده روز بود كه به اين واحد آمده بودم كه بعدازظهر يك روز گرم و آفتابى، برادر حسن باقرى به همراه تعدادى از برادران قرارگاه نصر از خودرو جيپ جنگى پياده شدند و سراغ برادر طوسى را گرفتند. يكى از بچهها به برادر طوسى اطلاع داد. طوسى از سنگر بيرون آمد. همديگر را بوسيدند. ملاقات صميمانه آنها و تبادل نظرشان پس از تقريباً دو ساعت به پايان رسيد.
ديدار اين دو فرشته واقعاً برايم بسيار باارزش بود. در همين ديدار به صورت جدى با برادر باقرى آشنا شدم. بعدها از طوسى شنيدم كه حسن باقرى در آن جلسه از آزادسازى خرمشهر صحبت كرده و بنا به دستور، از نيروهاى صاحبنظر در امر تاكتيكهاى نظامى، نظرخواهى شده بود كه آيا در آن شرايط مىتوانند خرمشهر را بازپس بگيرند يا خير.
طبق معمول هر عملياتى، به بچههاى واحد اطلاعات عمليات دستور دادند تا در زمان اجراى عمليات، همراه گردانهاى رزمى به عمليات اعزام شوند. از اينرو من هم به گردان شهيد بهرامى رفتم و تجهيزات انفرادى را تحويل گرفتم. وضع گردان تا حدودى آشفته به نظر مىرسيد. رفتم پيش داداش حسينى و از او ماجرا را پرسيدم. گفت: »گردان شهيد بهرامى مىخواهد با گردان شهيد علمالهدى ادغام شود.«
با خود گفتم نكند اين جابجايى، رفتن گردان به خط را منتفى كند. سريع به واحد برگشتم و ماجرا به طوسى گفتم. طوسى هم وقتى موضوع را شنيد، گفت: »سيدحبيب، لازم نيست به گردان برگردى. بهتر است كنار خودمان باشى.«
با شنيدن اين حرف، روحم تازه شد. يكبار ديگر مىتوانستم در كنار طوسى بودن را تجربه كنم. در حالى كه خوشحالىام را نمىتوانستم پنهان كنم، از طوسى تشكر كردم. برادر طوسى در حالى كه مشغول نوشتن چيزى بود، گفت: »آقا سيد، ما باهمايم؛ مثل يك روح در دو تن ...«، او چنين گفت؛ اما طوسى كجا و من كجا؟!
در اولين فرصت به گردان پيغام فرستادم كه ديگر برنمىگردم.
رفت و آمد مسئولين و فرماندهان ارشد منطقه و تيپ، جلسات سرى در واحد اطلاعات عمليات تيپ، عزيمتهاى طولانى بچهها به خط و جنب و جوش ساير نيروها، خبر از عملياتى بزرگ مىداد. انتقال نيروها به سمت خطوط مقدم شروع شده بود. بچههايى كه هنوز به يگانهاى عمل كننده ملحق نشده بودند، همچنان بىصبرانه منتظر دستور بودند.
زمان حركت فرا رسيد. من، طوسى و اكبرى، از سمت سوسنگرد و حميديه به اهواز رفتيم و به سمت خرمشهر تغيير مسير داديم. شب را در قرارگاهى در مسير استراحت كرديم. همان شب، مرحله اول عمليات بيتالمقدس شروع شد. صبح زود صبحانه را خورده و نخورده وارد عمليات شديم. در شب گذشته و مرحله اول عمليات، نيروهاى ما خط را شكسته و مقدار زيادى از جاده اهواز - خرمشهر را آزاد كرده بودند. حمله در دو سوى جاده ادامه داشت و آتش چون بارانى تند بر همه جا مىنشست.
جاده آسفالته همچون فرشى زير پاى بچهها بود. نيروهايى كه زحمت آزاد كردن جاده را كشيده بودند، وقتى به آن مىرسيدند، در مقابل خدايشان به سجده مىافتادند و بر كف جاده بوسه مىزدند. من يك دستگاه بىسيم پى آر سى با آنتن شلاقى بر پشت داشتم.
اولين نشانههاى پيروزى با اسارت عراقىها ديده شد. براى اولين بار چشمم به عراقىها خورد. بعضىها خيلى تنومند بودند و سيبلهاى كلفت داشتند. در آن گرماى سخت و طاقتفرسا، بيشترشان با يك زيرپوش سفيد اسير شده بودند.
طوسى لحظه به لحظه خبرهاى خط را به فرماندهى مىداد. فرماندهى بر مبناى گزارش او و ساير دوستان، براى محور 31 عاشورا برنامهريزى مىكرد.
دو روز از مرحله اول عمليات بيتالمقدس مىگذشت كه طوسى گفت: »سيد، دستور رسيده كه موقعيت ما بايد عوض شود.«
گفتم: »حالا كجا بايد برويم؟«
گفت: »به سمت دارخوين.«
من كه تا آن زمان اسم دارخوين را نشنيده بودم، چيزى نگفتم.
روز سوم عمليات، در امتداد كارون يعنى نزديكيهاى دارخوين، همراه با برادران لشكر 77 خراسان وارد شناورهايى كوچك شديم. با آنها از عرض رودخانه كارون گذشتيم و در دو سوى رودخانه مستقر شديم. يكى از رمزهاى موفقيت برادران رزمنده ما تا به حال، هجوم به نيروهاى دشمن در شب بود. هنوز چند ساعتى به مرحله بعدى عمليات مانده بود. هوا داغ و گيجكننده بود. من و طوسى و اكبرى هنوز در كنار هم بوديم. از دور، تعدادى از فرماندهان ارتشى پيدايشان شد. چهره سرهنگ صياد شيرازى(13) تابناكتر از ديگران بود. سرهنگ صياد، فرمانده نيروى زمينى ارتش بود و همه بچههاى جنگ براى ايشان احترام قائل بودند. آنها براى ارزيابى منطقه و بررسى كم و كيف كارها به اينجا آمده بودند.
به موقعيت ما كه رسيدند، برادران طوسى و اكبرى به استقبالشان رفتند و آنها را به سنگر ما دعوت كردند. فرماندهان ارشد منطقه و يگانهاى عملكننده ارتش، همراه ايشان بودند. طوسى صدايم كرد و گفت: »سيد، از توى كولهپشتى نقشه منطقه عملياتى را بياور.«
حدود يك ساعت به بررسى مناطق علامتگذارىشده روى نقشه پرداختند و نقاط كور دشمن را بررسى كردند. از شدت گرمى هوا و شرجى بودن اطراف كارون، چهره همهشان خيس عرق شده بود. صياد شيرازى از همكارى طوسى با ايشان تشكر كرد. همگى برخاستند كه بروند. صياد رو به طوسى كرد و گفت: »برادر طوسى، اگر آبى در اختيار دارى، جگر ما را خنك كن.«
طوسى آب را در يغلاوى(14) ريخت و به صياد داد. صياد آب را كه نوشيد، گفت: »انشاءالله خداوند در روز قيامت شما را با شهيدان محشور فرمايد.« آن وقت با لحنى همراه با محبت گفت: »برادر طوسى، عجب ليوانى داريد ... آب در آن مثل شربت طهور است!«
طوسى با لبخند صميمانهاى گفت: »شربت شهادت را امشب در عمليات توزيع مىكنند ... چه فايده كه ما فقط كاسهاش را داريم؟«
با اين حرف، همه به خنده افتادند.
همراهان سرهنگ صياد شيرازى هم آب نوشيدند و بعد از خداحافظى از سنگر ما دور شدند. به خود كه آمدم، آواى ملكوتى قرآن و پس از آن اذان مغرب از راديوى كوچكم به گوش جانم نشست. بار ديگر مىتوانستم دلم را زير بارانى از نيايش و دعا تطهير كنم.
هر چه عقربههاى ساعت جلوتر مىرفت، تپش قلب من بيشتر مىشد. اولين بار بود به محورى ناآشنا آمده بودم كه قرار بود در آن عمليات شود. بىسيم را روى فركانس جديد تنظيم كردم؛ به اصطلاح روى سكوت راديويى ماندم. ساعت ده شب كه شد، رمز مرحله دوم عمليات الى بيتالمقدس را گفتند. البته من نفهميدم كه رمز چه بود؛ چون در آن لحظه، گوشى بىسيم در دست طوسى بود.
صداى شليك توپخانهها و ادوات خودى در منطقه پيچيد. با هماهنگى انجامشده، حسين اكبرى نزد برادران ارتشى رفته بود. البته يك دستگاه بىسيم پى آر سى با خود برده بود و مرتب از وضع بچهها و روند عمليات به عقبه اعلام كد مىكرد و من صداى او را مىشنيدم.
موقعيت ما در يكساعت بعد از شروع عمليات تغيير كرد. من و طوسى به اتاق بىسيم و فرماندهى يكى از تيپهاى لشكر 77 خراسان رفتيم. طوسى مرتب با دهنى بىسيمهاى مختلف صحبت مىكرد. و فرماندهى تيپ و نيروهاى عملكننده را با هم هماهنگ مىكرد.
دم دماى صبح بود كه ناگهان ارتباط حسين با ما قطع شد. هر چه تلاش كردم، نتوانستم با حسين ارتباط برقرار كنم. دلشورهاى بر فضاى دلم حاكم شد. در آن شلوغى، طوسى متوجه تغيير حالت من شد، گفت: »چه خبر شده سيدحبيب؟ چرا نگرانى؟«
گفتم: »ارتباط حسين با ما قطع شده.«
طوسى گفت: »ناراحت نباش ... صحنههاى عمليات از اين مسائل با خود دارد. طورى نيست. حسين حتماً حالش خوبه.«
روز بعد هم هواى داغ جنوب با گرمايش از ما پذيرايى كرد. بچهها از محور كارون - دارخوين پيروزىهاى چشمگيرى به دست آورده بودند. خورشيد خوزستان به شفق نشسته بود كه صداى آشنايى به گوشم خورد: »سيدحبيب! سيدحبيب!«
از سنگر زدم بيرون. حسين اكبرى بود؛ اما با سر و وضعى خاكى و خسته. بىاختيار داد زدم: »گمشده پيدا شده! گمشده پيدا شده.«
او را بغل كردم و بوسيدم. گفت: »چيه؟ چه خبرته؟ فكر كردى رفته بودم سفر قندهار؟ همين ديشب از شما جدا شدم! امشب هم اينجا هستم.«
طبق معمول، او و طوسى با هم خلوت كردند. آمدنش به اندازه يك شبنشينى طول نكشيده بود كه از بىسيم فرماندهى 31 عاشورا حسين را پيج كردند! گفتم: »چه خبره؟«
گفت: »قرار شده مقدارى مهمات براى بچهها به خط ببريم. من چون به محور آشنايى دارم، بايد اين كار را انجام بدهم.«
حسين اكبرى با سه دستگاه تويوتا دوباره به سمت خط به راه افتاد. آخرين كلام طوسى به حسين اين بود كه حسين جان، مواظب خودت باش. من براى بدرقه حسين و به بهانه ديدنش پيش او ماندم؛ اما طوسى فوراً به سنگر برگشت.
همين كه حسين رفت، گويى كه دلم رفته باشد، بىاختيار روى زمين نشستم. به ساعت نگاه كردم؛ 12 شب را نشان مىداد. در همين هنگام، دستى بر شانهام نشست. يكى از بچههاى ارتشى بود. گفت: »سيدحبيب شما هستى؟«
گفتم: »بله.«
گفت: »برادر طوسى با شما كار دارد.«
به سنگر هماهنگى سپاه و ارتش كه رسيدم، طوسى گفت: »بايد به يك مأموريت جديد بروى.«
گفتم: »كجا؟!«
گفت: »به خط براى آمارگيرى ... همراه بچههاى تعاون.«
نيروهاى تعاون تيپ آماده بودند تا براى آمارگيرى و انتقال اجساد مطهر شهدا به محور عملياتى بروند. حركت كرديم. فجر صادق كه طلوع كرد، در حالى كه پاهايمان همچنان در لاك پوتينهايمان بود، نماز صبحمان را خوانديم. بعد از خواندن نماز مشغول استراحت شديم. هوا همچنان گرم بود و شرجى. نفس كشيدن مشكل بود. در درون سنگر اگر چه از تركش توپ و خمپاره در امان بوديم، اما از شبيخون پشههاى خاكى امان نداشتيم. به هر حال بر اثر خستگى و بىخوابى شب گذشته يكى دو ساعت خوابيديم. آفتاب داغ خوزستان در روزى ديگر از مشرق زمين طلوع كرده بود كه از سنگر رفتيم بيرون.
بدنهاى مطهر شهدا مانند شقايقهاى صحرايى در پهنه خاك سوسو مىزدند. بعضى از آن بدنها دست و بعضى هم پا نداشتند. معلوم بود كه بيشتر شهدا روى مين رفته بودند. بچههاى تخريب لشكر 77 به ما كمك كردند تا شهدايى را كه در ميدان مين به شهادت رسيده بودند، جمعآورى كنيم. در همين حين، چند دستگاه خودرو كه خبرنگاران را با خود آورده بود، در نزديكى ما توقف كرد. در بين آنها، خبرنگارى بود كه خيلى بىتابى مىكرد. جلو رفتم و به مترجم گفتم: »اين آقا خبرنگار كدام كشور است؟«
گفت: »فرانسه.«
گفتم: »چرا اين طورى مىكنه؟!«
گفت: »وجدان بيدار همه جا هست. اين خبرنگار با ديدن صحنههاى به شهادت رسيدن اين بچهها مىگويد: مدافعين حقوق بشر كجايند كه اين همه فداكارى و ايثار را نمىبينند؟!«
با آمدن هواپيماهاى عراقى، خبرنگاران به سرعت منطقه را ترك كردند. هواپيماهاى دشمن به شدت به مواضع ما حمله كردند.
مرحله سوم عمليات با آزادسازى دشت دارخوين و امتداد كارون به پايان رسيد. خط تثبيت شد. عراقىها چند پاتك انجام دادند؛ اما هرگز نتوانستند نقاطى را كه از دست داده بودند، دوباره تصرف كنند.
تقويم سال 1361، اوايل خرداد را نشان مىداد كه نيروهاى اسلام از چند محور خرمشهر را به محاصره درآوردند. ما در آستانه فتحى بزرگ قرار داشتيم.
بعد از اينكه مأموريت واحد تعاون تيپ 31 عاشورا در آن محور موقتاً به پايان رسيد، بلافاصله براى ديدن طوسى به مقر قبلى رفتم. اثرى از برادر طوسى در آن جا نبود. تنها جوابى كه گرفتم، اين بود كه مقر فرماندهى مشترك با توجه به پيشروى نيروها عوض شده است. پس دوباره همراه نيروهاى تعاون تيپ 31 عاشورا به خط برگشتم.
صبح پيروزى نزديك شده بود. ضربات كارى بچهها بر پيكر دشمن سنگينى كرده بود. نيروهاى 31 عاشورا در محور جديدى قرار گرفتند و آن محور شلمچه بود. خرمشهر در محاصره كامل نيروهاى ما بود.
هنوز چند روز مانده بود به فتح خرمشهر. بعد از جمعآورى اجساد مطهر شهدا از درون ميدان مين؛ به طرف جاده خرمشهر حركت كرديم. براى ما روز سختى بود. بدنهاى شهدا پر از زخمهاى كارى بود. گروه ما در تيررس سلاح سبك دشمن بود. با شليك خمپارهاى از طرف دشمن، سه نفر از جمع ما زخمى شدند. چند تركش خمپاره به بدن و يك تركش بزرگ هم به سر من اصابت كرد. ما سه نفر را از صحنه درگيرى به بيمارستانى در اهواز بردند. بعد از مداوا و بسترى موقت، ما را از آنجا با قطار به سمت تهران و سپس مازندران انتقال دادند. توى مسير، هر كجا قطار مىايستاد، مردم با گل و شيرينى به درون كوپهها مىآمدند و به ما هديه مىدادند. در ايستگاه پل سفيد - يكى از شهرهاى مازندران - جوانان و مردم با گل و شيرينى و سلام و صلوات وارد سالن قطار شدند و خالصانه ما را بوسهباران كردند. در همين حين، خانم جوانى با چادر مشكى دست در دست دخترش، به درون كوپه آمدند. دخترك كوچك رو به من كه نوجوان مجروحى بودم، كرد و در حالى كه بغض گلويش را گرفته بود. به من سلام كرد. بعد از جواب سلام به او گفتم: »چى شده خانم كوچولو؟«
گفت: »از منطقه خرمشهر مىآيى؟«
- بله.
- من به دنبال پدرم مىگردم. مىگويند مجروح شده. نمىدانم الان در كدام بيمارستان است.
هنوز كلامش پايان نيافته بود كه اشك چشمانش روى گونههايش جارى شد. با ديدن گريه دختر كوچولو بىاختيار اشكهايم سرازير شد. وقتى فهميد پدرش را نمىشناسم و از او خبرى ندارم، در حالى كه هقهق گريهاش بلند شده بود، گفت: »پدر، من نه رقيه هستم و نه سكينه، دلم تو را مىخواهد.«
موقع خداحافظى، يك شاخه گل از مادرش گرفت و به من هديه كرد. گفتم: »دعا مىكنم انشاءالله پدرت را هر چه زودتر پيدا كنى.«
مجروحين زيادى را در قائمشهر از قطار پياده كردند تا در بيمارستانهاى استان بسترى كنند. من و عدهاى ديگر را كه جزء مجروحين سخت به حساب مىآمديم به بيمارستان يحيىنژاد بابل بردند.
نمىدانم چگونه خبر به روستايمان رسيد و در آنجا شايع شده بود كه سيدحبيب به شهادت رسيده است. تمام مردم روستا كه در زمينهاى شاليزارى كار مىكردند، دست از كار كشيده بودند تا در تشييع جنازهام شركت كنند. مردم بىدليل در اطراف خانه پدرم جمع شده بودند. بر اثر ازدحام و گريههاى بىمورد مردم، خصوصاً زنها، مادرم دو سه مرتبه بىهوش شده بود. عمويم سيدموسى و پسرخالهام بعد از اينكه بيمارستانهاى سارى و قائمشهر را گشته بودند، در بابل مرا ديدند كه روى تخت افتادهام. با ديدن هم روبوسى كرديم. آنها به من گفتند كه در محل شايعه شده است كه تو شهيد شدهاى. اگر تو را نبريم، هيچكس باور نمىكند كه تو مجروح شدهاى و تازه اگر باور كنند، تمام بيمارستان را روى سرشان مىگذارند.
با مساعى دكترها از بيمارستان با ماشين كرايه به وركلا رفتيم. اطراف خانه پدرم مملو از جمعيت بود. وارد حياط خانه كه شدم، جمعيت ريختند روى سرم. آنها مىگفتند: »حبيب آمد، حبيب آمد!«
مادرم تا مرا ديد، دوباره بىهوش شد. وارد اتاق كه شدم، يكى از بزرگان ريشسفيد محل با شوخى گفت: »تو شهيد بشو نيستى آقا سيدحبيب، فقط كار نشاء ما را عقب انداختى!«
عمليات بيتالمقدس به نقطه اوج خود رسيده بود. بچهها مزد زحمات خود را گرفته بودند. روز سوم خرداد، از راديوى ايران خبر آزادى خرمشهر در تمام دنيا پيچيد. قلب همه شاد شده بود. مردم شهرهاى ايران به شكرانه اين پيروزى غرق در شادى و سرور بودند.
منبع : سایت سوره