این تاپیک برگرفته از خاطرات سیدحبیبالله حسینی از فرماندهان لشكر 25 كربلا میباشد.
[External Link Removed for Guests]
فصل اول
سال 1345 در يكى از روستاهاى سارى بهنام »وركلا« به دنيا آمدم. روستاى ما در مسير جاده »گهرباران« به طرف دريا واقع شده است. سال 51 به مدرسه رفتم. 5 سال بعد با آقاى يدالله آسيان آشنا شدم. او ارتباطى با قم داشت. روزى كاغذى به من و محمدقلى طالبى(1) داد و گفت: »مشخصات خودتان را در آن بنويسيد، امضا كنيد و به من برگردانيد.« پس از آن، همهماهه كتابهايى از دارالتبليغ قم براى ما دو نفر مىآمد.
روزى به ديدن عمويم رفتم كه بيش از حد به من علاقه داشت. لاى كتابى، عكس يك عالم بزرگوار را ديدم كه او را نشناختم. از عمويم خواستم او را معرفى كند. عمويم كه كمى دستپاچه شده بود، گفت: »سيدحبيب، با اينكه تو را خيلى دوست دارم، قرار نبود هر دفعه كه آمدى، كتابهايم را تفتيش كنى ...« به اصرار من، عمو صاحب آن عكس را دانشمندى والا مقام معرفى كرد.
سال 55، من و محمدقلى در كلاسهاى روخوانى و روانخوانى قرآن شركت كرديم. در همين جلسات، روحم با قرآن بيشتر آشنا شد. همبازى ديگرم در روستا، حسين غمگين(2) بود.
چهره انقلاب در حال ظاهر شدن بود. عكس امام در بين مردم دست به دست مىشد. وقتى براى اولين بار در بهار سال 57 عكس امام را ديدم، بىاختيار گفتم: »من اين عكس را قبلاً ديدهام.« بچههاى جلسه قرآن با شنيدن اين حرف سر به سرم گذاشتند و مرا دست انداختند؛ اما هر چه اصرار كردند، به آنها نگفتم كه آن را كجا ديدهام؛ چون شاه هنوز از مملكت نرفته بود!
انقلاب كم كم به صبح پيروزى نزديك مىشد. تلاش من و محمدقلى طالبى بيشتر شده بود. هر چند روز يك بار اعلاميهها، عكسها، پوستر، نوار و ... امام را به روستاهاى بزرگ و كوچك اطراف دهمان مىبرديم و چه بسا هيچوقت ماشين سوار نمىشديم تا گير نيفتيم.
انقلاب به لطف خدا و خونهاى مطهر شهدا پيروز شده بود. در روستا به اتفاق بچهها انجمن اسلامى را فعال كرديم. بعد از آن، به بخش مياندرود بزرگ رفتيم و به اتفاق قربان چمران(3)، نورالله معافى(4)، مطلب مظلومى، جانعلى اسفنديارى(5)، حسين اكبرى(6) و تقى ترابى انجمن اسلامى بخش را پايهگذارى كرديم. تا اينكه پايم به سپاه »سورك« باز شد. اين وقتى بود كه فقط چند ماه از پيروزى انقلاب اسلامى مىگذشت. وضع شمال، سياسىتر از جاهاى ديگر كشور بود. شهرهاى استان كه جاى خود داشت، گروهكها حتى در روستاها هم تبليغ مىكردند. در عوض، بچههاى انقلابى هم بيكار نبودند و توطئههاى آنها را خنثى مىكردند.
در سپاه سورك، من، يوسفنژاد و ايرج سوركى آزاد(7) بيكار نمىنشستيم و به تبليغ انقلاب و اهداف آن مشغول بوديم.
حضور در سپاه سورك ارضايم نكرد. به شهر سارى رفتم و با حزب جمهورى اسلامى آشنا شدم. بچههاى تلاشگر حزب به گرمى پذيرايم شدند؛ بچههايى چون عباس فلاحيان، ولى فلاحى، تقىپور، گريبان، محمد كافترى، روزبهى، محمد حسنپور و ... . بعد از كار فراوان در حزب جمهورى اسلامى سارى، رابط حزب سارى و حزب استان شدم و همزمان نشريه عروةالوثقى را بين ادارات و كارخانهها توزيع مىكردم.
منافقين در جاى جاى استان، خصوصاً در دو شهر سارى و آمل فعاليت گسترده داشتند. بسيارى از آنها در جنگل آمل پناه گرفته بودند و هر روز عدهاى از بچهها را شهيد مىكردند. در شهر سارى هم برخى از دوستان از جمله احمد منانى و اسماعيل خليلى معروف به اسماعيل چريك را به شهادت رسانده بودند.
گروه ما تصميم گرفت فعاليتاش را گستردهتر كند. از اين وقت تقريباً كارهاى فرهنگى شهر مثل دعاى كميل و ساير مراسم را به عهده گرفتيم. آن قدر در كارها غرق شده بودم كه يادم رفته بود پدر و مادر يا خانه و كاشانهى دارم. محل خواب من، ساختمان حزب جمهورى سارى بود و شام و ناهار ما را بچههاى كميته انقلاب اسلامى(8) مىدادند. از حزب سارى كه به حزب استان رفتم، قرار شد رابط حزب استان با شهرهاى تابع باشم. هر چند روز يكبار كارم اين بود كه عكس، پوستر، نوار و كلى وسايل تبليغاتى به آمل ببرم و آنها را به محمود خراسانى - از اعضاى حزب آمل - بدهم.
يك روز كه خواستم به حزب آمل بروم، گرسنه شدم. رفتم داخل مغازه ساندويچفروشى. موقع درآمدن يادم رفته بود وسايل را ببرم. سريع برگشتم به مغازه تا وسايلم را بردارم؛ بيچاره صاحب مغازه چقدر ترسيده بود! وقتى خواست آنها را به من برگرداند، سه بار ابتدا تا انتهاى خيابان را نگاه كرد و گفت: »آقا پسر، ديگر اين طرفها پيدايت نشود. اگر منافقين تو را بگيرند، پوست از كلهات مىكنند!«
پس از هفتم تير سال 60 كه دكتر بهشتى و يارانش به دست منافقين به شهادت رسيدند، دامنه فعاليت حزب كمى كاهش يافت و من براى كار تبليغى به جهاد سازندگى رفتم.
حاجىآقا نقوى - مسئول جهاد شهرستان سارى - با ديدنم خنديد و گفت: »سيدحبيب، تو با اين قد كوچكت جهاد آمدهاى چه كار؟!«
جاى پايم در جهاد سازندگى سارى باز شد. با بچههاى جهاد به روستاهاى دور و نزديك مىرفتيم و براى مردم فيلم پخش مىكرديم؛ البته با موتور برق و پرژكتور. بسيارى از روستاهاى سارى هنوز برق نداشتند.
حال و هواى رفتن به جبهه، حسابى كلافهام كرده بود. چند بار به بسيج مردمى رفتم؛ اما هر بار به بهانهاى ردّم كردند. بهترين و آسانترين راه، رفتن به جبهه از طريق جهاد سازندگى بود. با اصرار فراوان و واسطه قرار دادن اين و آن قبول كردند كه همراه هداياى مردمى به جبهه بروم.
با اينكه چند وقت بود به ده نرفته بودم و دلم براى پدر و مادرم تنگ شده بود، از ترس اينكه آنها مانع رفتنم به جبهه شوند، به ده نرفتم. روز اعزام، هوا سرد بود و بارانى. شب قبل از اعزام، براى آخرين بار در مقر حزب خوابيدم. چه جاى خوبى براى خوابيدن بود!
صبح، موقع رفتن، از تك تك بچهها خداحافظى كردم. حتى يك ريال پول در جيبم نداشتم. محمد كافترى گفت: »سيدحبيب، صبر كن با موتور تا ستاد اعزام همراهت مىآيم.« وقتى به ستاد اعزام رسيديم، هنوز ماشينها نيامده بودند؛ اما نيروهاى اعزامى همراه خانوادهشان آمده بودند. مدتى گذشت تا ماشينهاى اعزامى آمدند. يك دستگاه اتوبوس از دانشكده كشاورزى سارى آمده بود. بقيه ماشينها، هداياى مردمى را با خود حمل مىكردند.
محمد كافترى پيش از حركت ماشينها خداحافظى كرد. موقع خداحافظى يك اسكناس صد تومانى به من داد! با همان صد تومانى بدون ساك سوار ماشين شدم.
بوى دود اسپند، فضا را پر كرده بود. باران نم نم مىباريد. بعضى مىگريستند و برخى هم خندان بودند. صحنه قشنگى بود تلاقى اشك و لبخند!
آخرين نفر كه سوار شد، ماشين با صداى صلوات از جا كنده شد و به سوى ديار عاشقان آغاز شد! در همين سفر با مهران متولى(9) علىنقى صمدايى، حاج محمد شتابان، محمدرضا نورى و عبدالله ابراهيمى آشنا شدم. ماشين همچنان مىغريد. با اينكه اولين ماه از فصل زمستان بود، جاده فيروزكوه پوشيده از برف بود. ديگر از جنگل خبرى نبود. غذاى توراهى به عهده كاروان بود.
يك شبانه روز از آغاز حركتمان مىگذشت. با پشتسر گذاشتن كوهها، دشت خوزستان در مقابلمان ظاهر شد. در جاده، ماشين شخصى كمتر ديده مىشد. هر چه بود، نظامى بود.
به نزديكى شوش رسيديم و از مقر ايست بازرسى گذشتيم. خستگى سفر در مقابل هيجان و ديدن صحنههاى جنگ، ناچيز به نظر مىرسيد. هر چه جلوتر مىرفتيم، صداى ضربان قلبم بلندتر مىشد. از اينكه هنوز به مقصد نرسيده بوديم، هيجان داشتم تا اينكه تابلوى »به شهرستان اهواز خوش آمديد« را ديدم.
ماشينها يكراست به مقر پشتيبانى جنگ جهاد مازندران رفتند. مقر ما يك مدرسه بود. از ميز و صندلى و نيمكت در درون كلاسها خبرى نبود؛ اما هنوز بعضى از نوشتههاى روى تختهسياهها پاك نشده بود.
سمتِ چپِ مدرسه، پايگاهى وجود داشت كه نامش شهيد باهنر بود. چند روزى در مقر مانديم تا اينكه قرار شد ما را تقسيم كنند.
حاج شتابان - مسئول مقر - گفت: »نيروهايى كه تازه آمدهاند، خودشان را آماده كنند تا به محل مأموريت جديدشان بروند.«
بعد از آنكه نامم را در ليست اعزامىها شنيدم، از شوق بالا و پايين پريدم. حاج شتابان گفت: »ما هيچگونه امكاناتى نداريم كه به شما بدهيم. مقر بعدى، كليه تجهيزات را به شما مىدهد.« حاجى حتى نام يگان بعدى را هم نگفت؛ در مورد جهاد و فضيلت آن براىمان توضيح داد.
ماشينها سر رسيدند و ما را سوار كردند. من، مهران متولى، علىنقى صمدايى، غلامرضا نورى و عبدالله ابراهيمى كنار هم نشسته بوديم. از سهراه خرمشهر به طرف حميديه رفتيم. كم كم صداى شليك توپهاى خودى را مىشنيدم. جاى زخم گلولههاى توپ و خمپاره روى زمين كاملاً معلوم بود. هر چه جلوتر مىرفتيم، صحنههاى جنگ نمايانتر مىشد. آمبولانسها هم هر چند وقت يكبار، آژيركشان از كنارمان ردّ مىشدند.
به سوسنگرد رسيديم. از آنجا ما را به سمت رودخانه نيسان بردند. به موقعيت گردان شهيد بهرامى(10) رسيديم. موقتاً در چادرى جاى گرفتيم تا سازماندهى شويم. از لهجه بچههاى گردان شهيد بهرامى فهميدم كه ترك زبان هستند. گفتم: »شما مربوط به كدام يگان هستيد؟«
يكى از بچهها گفت: »تيپ 31 عاشورا.«
چند ساعتى مىشد كه در چادر چمباتمه زده بوديم. صداى غرش توپها حسابى ما را ترسانده بود.
نزديكىهاى غروب بود، فرمانده گردان از خط آمد. خودش را به ما رساند و بعد از خوشامدگويى گفت: »من داداش حسينى هستم، فرمانده اين گردان ... البته مخلص شما بسيجىها. خوشحالم كه شهيد بهرامى خودش اهل شمال بود و شما دوستان از خطه شمال هستيد. طبق اطلاعى كه به من دادهاند، شما برادران هنوز آموزش درست و حسابى نديدهايد. لازم است چند روزى آموزش ببينيد تا با سازماندهى جايتان معلوم شود.«
سخت مشغول ديدن آموزش شديم. انواع سلاحها، نارنجكها، آر پى جى و چند مين را شناختيم. تاكتيك و رزم شبانه را هم آموزش دادند. بعد از تيراندازى در ميدان تير، به ما اعلام شد كه آموزشتان تمام شده است و جايتان به زودى معلوم مىشود.
منطقه عملياتى و پدافندى تيپ 31 عاشورا شامل هويزه، رودخانه بستان، دغاله، اطراف تپههاى اللّهاكبر و دهلاويه مىشد. در واقع هم محور آفندى و هم محور پدافندى تيپ محسوب مىشد. بعد از اتمام آموزش، به واحد ادوات گردان معرفى شدم. واحد ادوات ما يك قبضه ضدهوايى 57 ميلىمترى داشت كه طبق دستور، من از اين به بعد جزء خدمه آن محسوب مىشدم. روزهاى اول احساس عجيبى داشتم. مثل پرندهاى كه از آشيانهاش دور افتاده باشد، تنهايى را به خوبى احساس مىكردم. بچههايى كه با آنها از سارى آمده بودم، به واحدهاى ديگر تيپ رفته بودند و تنها شده بودم؛ اما برخوردهاى مهربانانه بچههاى تركزبان، اثرات تنهايى را در وجودم كم مىكرد. آنها آنقدر برايم احترام قائل بودند كه حتى مرا به اسم صدا نمىزدند و فقط به »آقا سيد« اكتفا مىكردند.
قبضه پدافند را در ميان بوتهاى استتار كرده بوديم. پروازهاى پى در پى هواپيماهاى دشمن، ما را كلافه كرده بود. هدف آنها بيشتر لشكر 92 زرهى در كنار رود كرخه بود. تا صداى آژير مىآمد، قبضه ما جزء اولين قبضههايى بود كه شليك مىكرد. فاصله ما تا خط بيش از چند كيلومتر نبود.
وظيفه سختى بر دوش گردان شهيد بهرامى بود. نيروهاى واحد ادوات، با اينكه روزها با پدافند هوايى با هواپيماهاى دشمن مىجنگيدند، چون نيرو كم بود، شبها هم به سمت تپههاى اللّهاكبر مىرفتند و خط نگهدار بودند.
شبها شدت درگيرى در خط زياد مىشد. دشمن بيش از اندازه منور مىزد. گاهى اوقات آن قدر منور مىزد كه شب را به روز تبديل مىكرد!
عصر يكى از روزها، »صمدى« - يكى از بچههاى تركزبان - گفت: »آقا سيد، هوا وضعش قاراش ميشه! الانه كه باران بيايد. من كار مهمى دارم ... اگر ممكن است، روى قبضه را چادر بكش.«
گفتم: »چشم برادر صمدى.«
خيالم از توپ راحت شد.
آفتاب سرخفام زمستانى، در پشت تپههاى اللّهاكبر غروب كرده بود. اگر چه هوا ابرى بود، غروب خورشيد در خوزستان خيلى زيبا بود. به قصد تقرب به خدا به سمت تانكر آب رفتم. هنوز مشتى آب به صورتم نپاشيده بودم كه دستى بر شانهام سنگينى كرد! سرم را كه چرخاندم، جوانى رشيد و خوشسيما در ديدهام درخشيد. نگاهم كه در نگاهش گره خورد، لبخندى گرم بر لبانش نقش بست. با رويى گشاده گفتم: »سلام.«
پس از جواب، دوباره دستش را روى كتفم زد و گفت: »چطورى بچه بسيجى؟! با اين قد و قواره در سوسنگرد چه مىكنى؟!«
چشمهايم را به توپ 57 دوختم و چيزى نگفتم. با تعجب پرسيد: »توپ 57؟!»
سرم را پايين انداختم و گفتم: »تازه به جبهه آمدهام. هر چه اصرار كردم، رسته تكتيراندازى به من ندادند.«
وضوى من كه تمام شد، او آستين بالا زد. با خود گفتم: خدايا، اين آقا كيست كه لهجه تركى ندارد. در همين فكر بودم كه از من پرسيد: »از كجا اعزام شدهاى؟!«
- از مازندران.
- عجب ... از كدام شهر؟
- از سارى.
- پس همشهرى هستيم.
آن وقت با زبان مازندرانى از وضعيت بچههاى مازندران پرسيد. كمى كه با هم گفتوگو كرديم، نشانى سنگرش را به من داد و گفت: »شام بيا سنگر ما.«
گفتم: »برادر، ببخشيد ... اسمتان را نگفتيد.«
- طوسى.
- كدام طوسى؟!
با شوخى گفت: »محمدحسن قاسمى طوسى، اعزامى از نكا، نام پدر ...«
با شرمندگى گفتم: »نام شريفتان كافى بود.«
و اين بار او اسم مرا پرسيد.
گفتم: »سيدحبيب حسينى، از سارى، روستاى وركلا.«
گلخندهاى كرد و نگاهى عميق به سراپاى من انداخت. كمى به فكر فرو رفت و بدون اينكه حرفى بزند، از من دور شد؛ اما هنوز چند مترى نرفته بود كه برگشت و گفت: »سيد، منتظرتم ... حتماً بيا.«
نمىخواستم به اين زودى از من جدا شود، به سويش رفتم و گفتم: »برادر طوسى، از بچههاى سارى كسى با شما نيست؟«
- چيه ... خيلى دلتنگى؟!
- نه، همين جورى پرسيدم.
- يك نفر هست كه احتمالاً تو او را نمىشناسى!
- اسمش را بگوييد، شايد بشناسمش.
- حسين اكبرى.
- اكبرى دنگسركى؟!
با اشاره سر، حرفم را تأييد كرد و ديگر منتظر نشد با او سؤال و جواب كنم. با خود گفتم: عجب اتفاقى! پس حسين هم اينجاست!
آسمان را كه نگاه كردم، ابرهاى تيره كنار رفته بودند و ماه بالاى سرم بود.
نمازم كه تمام شد، از مسئول قبضه اجازه گرفتم تا شب را در سنگر طوسى باشم. با اين تصميم، آن شب نمىتوانستم با بچهها به تپههاى اللّهاكبر بروم.
از سنگر پدافند بيرون زدم. نور ماه بر دشت مىتابيد. صداى غرش توپها و خمپارهها از دور به گوش مىرسيد و مثل همه شبهاى جنگ، عراقىها با شليك منور چلچراغ درست كرده بودند.
به محلى كه طوسى نشانى داده بود، رسيده بودم. نوشته روى تخته جعبه مهمات، نظرم را جلب كرد. چراغ قوه كوچكم را روى نوشته بردم. نوشته شده بود: »سنگر اطلاعات عمليات - ورود افراد متفرقه ممنوع.« با خود گفتم: نكند كه اشتباهى آمده باشم. هنوز از اين فكر خارج نشده بودم كه يكى از برادران تركزبان از همان سنگر بيرون آمد و از من پرسيد: »با كى كار داريد؟!«
گفتم: »با برادر طوسى ...«
گفت: »پس چرا داخل نشدى؟!«
تا خواستم حرفى بزنم. طرف لبخندى زد و داخل سنگر شد. پس از مدت كوتاهى بيرون آمد و مرا با خود به درون سنگر برد. سنگر آنها چيزى از سنگر ما اضافهتر نداشت. فانوس كورسويى روشن بود و بوى غذاى روى چراغ والور در سنگر پيچيده بود.
با صداى بلند سلام كردم. حسين اكبرى در حال نقطهگذارى روى نقشه بود، صدايم را شناخت. برخاست و باهم روبوسى كرديم.
طوسى در حال نماز بود. با حسين كلى گفتوگو كردم. از وضعيت انجمن اسلامى مياندورود بزرگ، بچههاى آن و اتفاقات توى شهر صحبت كرديم و خاطرات مدرسه و دوران كودكى را زنده كرديم تا نماز طوسى تمام شد.
حسين اكبرى به طوسى گفت: »حسنآقا، كشف بزرگت اين كوچولو بود؟«
طوسى در حالى كه دستش را روى شانهام محكم مىكرد، گفت: »فلفل نبين چه ريزه، بشكن ...«
حسين گفت: »آخه مگه جبهه كودكستانه؟!«
با اخمهاى درهم و بىحوصلگى گفتم: »اگر كودكستان نيست، تو اينجا چه مىكنى؟!«
هر سهمان خنديديم.
من پيشتر با نام و آوازه طوسى آشنا بودم. جرأت نكردم در همان برخورد اول با او رابطه رفاقت برقرار كنم. ابهت طوسى مرا گرفته بود؛ اما برخوردهاى شيرين و فروتنانهاش در آن شب، رفاقت ما را ريشهدار كرد.
آشنايى با طوسى و ديدن دوست قديمىام حسين اكبرى، فصل جديدى را در جبهه به رويم گشوده بود. از وضع پيشآمده بىاندازه خوشحال بودم.
ماه بهمن سال 60 به پايان نزديك شده بود. بچههاى گردان شهيد بهرامى، با اينكه شبها به خط مقدم مىرفتند، روزها را براى آمادگى بيشتر در آموزش مىگذراندند و اين كارِ خيلى سختى بود. با صحبتهايى كه طوسى با فرماندهى گردان ما يعنى داداش حسينى كرده بود، من شبها به سنگر طوسى و اكبرى مىرفتم و هر شب شهردار بودم.
بچههاى اطلاعات عمليات تيپ، بيشتر اوقات بيرون از مقر بودند؛ خصوصاً اكبرى و طوسى گاهى اوقات هفته به هفته هم پيدايشان نمىشد. من فقط شنيده بودم كه كار واحد اطلاعات عمليات سخت است؛ اما نمىدانستم چرا و چگونه؟ گاهى اوقات هم كه اكبرى و طوسى با هم در مورد موضوعات پيشآمده صحبت مىكردند، من متحير مىشدم. آنها اصطلاحات عجيبى به كار مىبردند كه من تا آن موقع نشنيده بودم.
به عيد سال 61 نزديك مىشديم. جنب و جوش فراوانى در تيپ 31 عاشورا ديده مىشد. تا اينكه به واحد ادوات گردان آمادهباش دادند و ما بيشتر از هميشه گلولههاى زيادى را براى توپ 57 آماده كرديم.
چندى نگذشت كه صداى مارش عمليات از راديو شنيده شد و گوينده راديو خبر از عملياتى مهم در منطقه دشت عباس، كرخه، شوش و ... داد. آمادهباش گردان شهيد بهرامى به حركت تبديل شد. جهانگير - از بچههاى هفتگل خوزستان - كه مسئول واحد ادوات گردان بود، اسم من و چند نفر ديگر را در ليست افراد اعزامى به عمليات خواند و گفت: »بچهها، وصيتنامههاى خودتان را بنويسيد.«
شوق حضور در عمليات براى اولين بار، وجدى خاص در من به وجود آورده بود. مهمات به اندازه كافى به بچهها دادند. من كه قبلاً يك قبضه كلاش گرفته بودم، فقط چند عدد نارنجك از تسليحات گردان تحويل گرفتم. شور و شوق رفتن، همه بچهها را خوشحال كرده بود.
دم دماى غروب سوار كاميونها شديم. از جاده حميديه به سمت اهواز و از اهواز به سمت شوش رفتيم. شب تقريباً به نيمه رسيده بود كه ما را در مكانى پياده كردند. نيروهايى كه در آن منطقه بودند، آشنا به نظر مىرسيدند. با كمى پرس و جو فهميدم كه از بچههاى تيپ 25 كربلا هستند. بچههاى استان گيلان و مازندران در آن تيپ فعال بودند. از اينكه به همزبانهاى خود رسيده بودم، خوشحال بودم. منطقه استقرار ما »خلف مسلم« نام داشت. در همان مكان سازماندهى مجدد شديم و رسته تداركات به من داده شد.
عصر همان روز به سمت سايت 1 و 2 در منطقه دشت عباس حركت كرديم. نيروهاى متحد ارتش و سپاه، مناطق مورد نظر در دشت عباس، موسيان، منطقه عمومى شوش و ... را آزاد كرده بودند.
گردان ما تقريباً يك هفته وظيفه پشتيبانى را انجام داد و »سعيد داستان«، از بچههاى مسجد جزايرى اهواز، تنها شهيد گردان بود كه در اين عمليات به شهادت رسيد.
بعد از فروكش كردن آتش عمليات، گردان به مقر سابق خود برگشت و همچنان در محورهاى اللّهاكبر و تنگه چزابه پدافند مىكرد. هنوز چند روز از برگشت ما به منطقه نيسان نگذشته بود كه مسئولين گردان براى آمادهسازى نيروها براى شركت در عمليات بزرگى به نام الى بيتالمقدس، اقدام به سازماندهى مجدد نيروها و آموزش آنها كردند. احتمالاً من در اين عمليات، جنگ را از نزديك بهتر تجربه مىكردم؛ تجربهاى كه سرآغاز جديدى براى زندگى من حساب شد.
واحد اطلاعات عمليات تيپ 31 عاشورا خيلى فعال بود. اكثر اوقات بچههاى قرارگاه در آنجا حضور داشتند. بيشتر از ديگران، برادر بسطامى - فرمانده سپاه سوسنگرد - به آنجا رفت و آمد مىكرد. يك شب كه برادر بسطامى ميهمان ما بود، طوسى مرا به ايشان معرفى كرد. بسطامى خنده ملايمى كرد و گفت: »با ديدن بچههاى مازندران به ياد حسين بهرامى مىافتم. خصوصاً برادر طوسى كه با آمدن شما به اين منطقه حس مىكنم شهيد بهرامى را در جمع خودمان داريم.«
يكى ديگر از نيروها، برادر مسعود تجويدى(11) - از بچههاى مسجد جزايرى اهواز - بود كه معمولاً با موتور هوندا مىآمد و با برادر طوسى به نقاط مختلف جبهه مىرفتند. حسن باقرى )افشردى((12) هم بسيار به آن سنگر مىآمد و ساعتها با طوسى و حسين اكبرى همكلام مىشد. من از اينكه چهره فرماندهان را از نزديك مىديدم، احساس غرور مىكردم.
هنوز خستگى برگشت بچههاى تيپ 31 عاشورا از عمليات فتحالمبين از تنشان درنرفته بود كه باز غيبتهاى طولانى بچههاى اطلاعات عمليات تيپ شروع شد.
يك هفته از عمليات فتحالمبين و بيست روز از آغاز سال نو مىگذشت. كار يكنواخت در واحد ادوات گردان و اينكه شبها همراه نيروها به تپههاى اللّهاكبر نمىرفتم و نيز غيبت طولانى طوسى و اكبرى، حوصلهام را سر برده بود. غروب جبهه هميشه دلگير بود. در يكى از همين روزهاى بهارى، هنگامه تنگ غروب كه كوهى از غم بر سينهام نشسته بود، طوسى پيدايش شد؛ اما با سر و وضعى ژوليده. همينكه چشمش به من افتاد، كولهپشتى را به من داد و گفت: »سيد، اين وسايل را در جاى مناسبى قرار بده.«
به سرعت با آبليمو شربت درست كردم. طوسى آن را نوشيد، سر به زمين گذاشت و نفسى تازه كرد. پس از استراحت مختصرى، نمازش را خواند و به بيرون سنگر رفت.
هواى خنك اطراف رودخانه به همراه بوى هور، بينىمان را نوازش مىداد. طوسى مرا كه درون سنگر مشغول آماده كردن شام بودم، صدايم كرد و گفت: »سيدحبيب، از حسين نمىپرسى؟!«
گفتم: »خواستم اول خستگى در كنى، آن وقت.«
برادر طوسى گفت: »سيدحبيب، حسين سلام رساند و گفت با فرمانده گردان شما برادر داداش حسينى صحبت كردهام تا كار انتقال تو به اطلاعات عمليات درست شود.«
طوسى مشغول علامتگذارى روى كالك و بررسى نقشه بود و من سعى مىكردم در اين مواقع مزاحمتى ايجاد نكنم. خنكى هوا نشان از غروب آفتاب مىداد. با شنيدن صداى موتور، از سنگر بيرون رفتم. حسين اكبرى با پوتينهاى تركخورده و لباسهاى چروكيده از خط آمده بود. مثل كسى كه گمشدهاش را يافته باشد، با ديدن او، قلبم در سينهام جاز باز كرد. از اينكه او را صحيح و سالم مىديدم، خيلى خوشحال بودم.
چاى و شربتاش را كه خورد، پلكهايش را بست؛ اما هنوز به خواب عميقى فرو نرفته بود كه يكمرتبه از جايش بلند شد. از اين حالتش تعجب كردم. شروع كرد به دادن گزارش به طوسى. من براى اينكه مزاحم گفتوگوى محرمانه آنها نباشم، به بهانهاى از سنگر زدم بيرون. وقتى به سنگر برگشتم، ستارهها در حال خالكوبى كردن سينه آسمان بودند.
دلمان را كه در شط زلال نماز و نيايش شست و شو داديم، از مائده خدا شكممان را سير كرديم. بعد از شام، شوخىهاى حسين از دوران مدرسه شروع شد و خنديدن هر سهمان، آن هم در زير چتر مهتاب، دنيايى ديگر را آفريد. كم كم چشمهايمان سنگينى كرد. پلكهايمان را كه به هم گذاشتيم، احساس كردم روحمان بيشتر از هميشه سبك شده است.
بعد از چندين روز خستهكننده براى اكبرى و طوسى، رفتن به حمام در شهر ضرورى مىنمود. به سمت اهواز حركت كرديم. در سهراهى حميديه، به خاطر گرمى هوا، برادر طوسى ما را به نوشابهاى خنك ميهمان كرد. به اهواز رسيديم. سه نفرى به حمام رفتيم. بعد از استحمام و تنى به آب زدن، طوسى و اكبرى از من جدا شدند و من بلافاصله به مقر برگشتم.
با موافقت داداش حسينى - فرمانده گردان - با انتقالم از گردان شهيد بهرامى به صورت مأمور، ديگر از نيروهاى اطلاعات عمليات تيپ 31 عاشورا محسوب مىشدم. بچههاى پدافند گاهى اوقات به سنگر ما مىآمدند و سر به سرم مىگذاشتند. يكى مىگفت: »اگر به كربلا رفتى، ما را هم ببر.« جهانگير كه مسئول واحد ادوات گردان بود و به من علاقه زيادى داشت، وقتى جثه كوچك مرا مىديد، مىگفت: »سيدحبيب، آن طرف كه رفتى، صدام را با خودت بيار ...«
روزها سپرى مىشد تا اينكه يك روز تصميم گرفتم به اهواز بروم و تلفنى جوياى حال خانوادهام شوم. به شهر كه رسيدم، اول به مقر پشتيبانى جنگ جهاد استان مازندران رفتم تا از اوضاع و احوال آنجا اطلاع حاصل كنم بعد از اينكه شكمى از عزا در آوردم، يكى از بچهها گفت: »حاج شتابان - مسئول مقر - با شما كار دارد.«
رفتم پيش حاجى. بعد از سلام و عليك و پرسيدن اوضاع و احوال محل خدمتم، حاج شتابان گفت: »سيدحبيب، برادر طوسى تماس گرفت و گفت اگر به اهواز آمدى، هر چه سريعتر خودت را به مقر اصلى واحد اطلاعات عمليات تيپ 31 عاشورا برسانى.«
با نشانى كه حاجى داده بود، از بچهها خداحافظى كردم و خودم را به شهرك نبرد رساندم. به دژبانى كه رسيدم، سراغ برادر طوسى را گرفتم. گفتند: »كدام واحد كار مىكند؟«
گفتم: »اطلاعات عمليات.«
وارد مقر شدم. پس از آن به اتاق طوسى رفتم. در حال نماز بود. گرماى هوا كلافهام كرده بود. بدون اينكه از كسى بپرسم، آب يخ گوارايى از كلمن نوشيدم. جگرم خنك شد. نماز طوسى كه تمام شد، گفتم: »سلام حسنآقا!«
با آنكه طوسى را در شهر ملاقات مىكردم، سر و رويش خاكى خاكى بود. با تعجب پرسيدم: »خيلى خاكآلوديد ... كجا بوديد؟!«
گفت: »چند روزى آن طرف خط سراغ لانه عنكبوتها رفته بودم. خودت كه مىدانى ...«
بيش از اين به خودم اجازه ندادم زبان باز كنم. سريع حرف را عوض كردم و گفتم: »حسنآقا، آب خنك يا شربت؟«
با اشاره دست فهميدم كه آب را ترجيح مىدهد. بعد از اينكه ليوان آب را در سه مرحله بالا كشيد، گفت: »سيد، تو كه سر و وضعت از من خاكىتر است.«
گفتم: »راستش من آمده بودم شهر تا حمام كنم و تلفنى هم به سارى بزنم.«
منتظر شديم تا سفره ناهار پهن شد. بعد از خوردن ناهار، سوار موتور شديم و براى استحمام به شهر رفتيم. در طول مسير، طوسى گفت كه انشاءالله به زودى عمليات بزرگى انجام خواهد شد و با موافقت فرماندهى تيپ قرار شده كه تو براى هميشه از گردان شهيد بهرامى به واحد اطلاعات عمليات منتقل شوى.
من كه نمىتوانستم شادى اين دو خبر را كتمان كنم، با خوشحالى گفتم: »حالا كى اين ضيافت برپا مىشود؟«
لبخندى زد و گفت: »به زودى ...«
از حال و روز حسين پرسيدم. گفت: »در منطقهاى است كه قرار است عمليات در آنجا انجام بشود، براى تيپ 31 عاشورا مقرى آماده كردهاند و حسين در آنجاست.«
ناگهان سرعت موتور را كم كرد. نرسيده به پل معلق، زير درخت نخلى نگه داشت. در حالى كه متعجبام كرده بود، قبل از اينكه حرفى بزنم، گفت: »پياده شو!«
چفيه را از صورتم كنار زدم. برادر طوسى موتورش را زير سايه درختى پارك كرد. گفت: »سيدحبيب، ديشب خوابى ديدم. فكر كردم اگر آن را بدانى، بد نيست.«
با نگرانى پرسيدم: »خير باشد.«
گفت: »ديشب در عالم رؤيا ديدم كه حسين بدون اينكه بال داشته باشد، به سمت آسمانها مىرود.«
گفتم: »من هم مىدانم او زمينى نيست؛ چون از روزى كه شناختمش، روحش در ملكوت است.«
آهى كشيد و گفت: »فكر مىكنم در اين عمليات به آرزويش برسد.«
با شنيدن اين حرف، دلم مثل حبابى شكست. با خود گفتم: چطور مىتوانم داغ بهترين دوست خودم را تحمل كنم؟« هنوز خاطرات روزهايى كه تنهايىمان را روى يك ميز باهم قسمت مىكرديم، در ذهنم زنده بود. در حالى كه لبهايم مىلرزيد، گفتم: »بد به دلت راه نده حسنآقا ... هنوز تا كربلا راه زيادى مانده. مگر قرار نيست كه همه با هم زاير اين راه باشيم؟«
برادر طوسى در حالى كه مىخنديد، گفت: »سيدحبيب، هر چيزى لياقت مىخواهد.«
من خاموش شدم و در خود فرو رفتم.
طبق معمول، طوسى اجازه نداد دست به جيب شوم و پول حمام را او حساب كرد. از حمام كه خارج شديم، آفتاب تند و تيز بر سر شهر مىتابيد. فرصت خوبى بود تا در شهر گشتى بزنيم و البته چيزهايى را هم براى بر و بچههاى همسنگر خريدارى كنيم.
بعد از صحبتهاى طوسى با من در مورد عمليات آينده و حضور در واحد اطلاعات عمليات، شوق عجيبى در دلم ريشه دواند؛ شوقى كه مرا به سوى واحد اطلاعات عمليات مىخواند؛ آن هم به چند دليل: اول به خاطر حضور در خط مقدم، دوم به خاطر قرار گرفتن در كنار دوست قديمىام يعنى حسين و دوست جديدم طوسى، و سوم به خاطر شركت در عمليات.
رفتم دنبال انتقالى. به هر وضعى بود، از ادوات گردان تسويه گرفتم. بعد از آن رفتم به چادر فرماندهى گردان، پيش برادر داداش حسينى. او تسويه حساب مرا امضا كرد و من به درخواست واحد اطلاعات عمليات تيپ 31 عاشورا، وارد اين واحد شدم. از همان اول سعى كردم چيزهاى تازهاى ياد بگيرم. برادر طوسى و ساير بچههاى واحد، از هيچ آموزشى در حق من دريغ نمىكردند.
در هفته اول، چيزهايى مثل كار با دوربين ديد در شب، قطبنما، نقشهخوانى، ترسيم روى كالك، مقياسها، درجات، خطوط مرزى و ... را آموختم.
حدود ده روز بود كه به اين واحد آمده بودم كه بعدازظهر يك روز گرم و آفتابى، برادر حسن باقرى به همراه تعدادى از برادران قرارگاه نصر از خودرو جيپ جنگى پياده شدند و سراغ برادر طوسى را گرفتند. يكى از بچهها به برادر طوسى اطلاع داد. طوسى از سنگر بيرون آمد. همديگر را بوسيدند. ملاقات صميمانه آنها و تبادل نظرشان پس از تقريباً دو ساعت به پايان رسيد.
ديدار اين دو فرشته واقعاً برايم بسيار باارزش بود. در همين ديدار به صورت جدى با برادر باقرى آشنا شدم. بعدها از طوسى شنيدم كه حسن باقرى در آن جلسه از آزادسازى خرمشهر صحبت كرده و بنا به دستور، از نيروهاى صاحبنظر در امر تاكتيكهاى نظامى، نظرخواهى شده بود كه آيا در آن شرايط مىتوانند خرمشهر را بازپس بگيرند يا خير.
طبق معمول هر عملياتى، به بچههاى واحد اطلاعات عمليات دستور دادند تا در زمان اجراى عمليات، همراه گردانهاى رزمى به عمليات اعزام شوند. از اينرو من هم به گردان شهيد بهرامى رفتم و تجهيزات انفرادى را تحويل گرفتم. وضع گردان تا حدودى آشفته به نظر مىرسيد. رفتم پيش داداش حسينى و از او ماجرا را پرسيدم. گفت: »گردان شهيد بهرامى مىخواهد با گردان شهيد علمالهدى ادغام شود.«
با خود گفتم نكند اين جابجايى، رفتن گردان به خط را منتفى كند. سريع به واحد برگشتم و ماجرا به طوسى گفتم. طوسى هم وقتى موضوع را شنيد، گفت: »سيدحبيب، لازم نيست به گردان برگردى. بهتر است كنار خودمان باشى.«
با شنيدن اين حرف، روحم تازه شد. يكبار ديگر مىتوانستم در كنار طوسى بودن را تجربه كنم. در حالى كه خوشحالىام را نمىتوانستم پنهان كنم، از طوسى تشكر كردم. برادر طوسى در حالى كه مشغول نوشتن چيزى بود، گفت: »آقا سيد، ما باهمايم؛ مثل يك روح در دو تن ...«، او چنين گفت؛ اما طوسى كجا و من كجا؟!
در اولين فرصت به گردان پيغام فرستادم كه ديگر برنمىگردم.
رفت و آمد مسئولين و فرماندهان ارشد منطقه و تيپ، جلسات سرى در واحد اطلاعات عمليات تيپ، عزيمتهاى طولانى بچهها به خط و جنب و جوش ساير نيروها، خبر از عملياتى بزرگ مىداد. انتقال نيروها به سمت خطوط مقدم شروع شده بود. بچههايى كه هنوز به يگانهاى عمل كننده ملحق نشده بودند، همچنان بىصبرانه منتظر دستور بودند.
زمان حركت فرا رسيد. من، طوسى و اكبرى، از سمت سوسنگرد و حميديه به اهواز رفتيم و به سمت خرمشهر تغيير مسير داديم. شب را در قرارگاهى در مسير استراحت كرديم. همان شب، مرحله اول عمليات بيتالمقدس شروع شد. صبح زود صبحانه را خورده و نخورده وارد عمليات شديم. در شب گذشته و مرحله اول عمليات، نيروهاى ما خط را شكسته و مقدار زيادى از جاده اهواز - خرمشهر را آزاد كرده بودند. حمله در دو سوى جاده ادامه داشت و آتش چون بارانى تند بر همه جا مىنشست.
جاده آسفالته همچون فرشى زير پاى بچهها بود. نيروهايى كه زحمت آزاد كردن جاده را كشيده بودند، وقتى به آن مىرسيدند، در مقابل خدايشان به سجده مىافتادند و بر كف جاده بوسه مىزدند. من يك دستگاه بىسيم پى آر سى با آنتن شلاقى بر پشت داشتم.
اولين نشانههاى پيروزى با اسارت عراقىها ديده شد. براى اولين بار چشمم به عراقىها خورد. بعضىها خيلى تنومند بودند و سيبلهاى كلفت داشتند. در آن گرماى سخت و طاقتفرسا، بيشترشان با يك زيرپوش سفيد اسير شده بودند.
طوسى لحظه به لحظه خبرهاى خط را به فرماندهى مىداد. فرماندهى بر مبناى گزارش او و ساير دوستان، براى محور 31 عاشورا برنامهريزى مىكرد.
دو روز از مرحله اول عمليات بيتالمقدس مىگذشت كه طوسى گفت: »سيد، دستور رسيده كه موقعيت ما بايد عوض شود.«
گفتم: »حالا كجا بايد برويم؟«
گفت: »به سمت دارخوين.«
من كه تا آن زمان اسم دارخوين را نشنيده بودم، چيزى نگفتم.
روز سوم عمليات، در امتداد كارون يعنى نزديكيهاى دارخوين، همراه با برادران لشكر 77 خراسان وارد شناورهايى كوچك شديم. با آنها از عرض رودخانه كارون گذشتيم و در دو سوى رودخانه مستقر شديم. يكى از رمزهاى موفقيت برادران رزمنده ما تا به حال، هجوم به نيروهاى دشمن در شب بود. هنوز چند ساعتى به مرحله بعدى عمليات مانده بود. هوا داغ و گيجكننده بود. من و طوسى و اكبرى هنوز در كنار هم بوديم. از دور، تعدادى از فرماندهان ارتشى پيدايشان شد. چهره سرهنگ صياد شيرازى(13) تابناكتر از ديگران بود. سرهنگ صياد، فرمانده نيروى زمينى ارتش بود و همه بچههاى جنگ براى ايشان احترام قائل بودند. آنها براى ارزيابى منطقه و بررسى كم و كيف كارها به اينجا آمده بودند.
به موقعيت ما كه رسيدند، برادران طوسى و اكبرى به استقبالشان رفتند و آنها را به سنگر ما دعوت كردند. فرماندهان ارشد منطقه و يگانهاى عملكننده ارتش، همراه ايشان بودند. طوسى صدايم كرد و گفت: »سيد، از توى كولهپشتى نقشه منطقه عملياتى را بياور.«
حدود يك ساعت به بررسى مناطق علامتگذارىشده روى نقشه پرداختند و نقاط كور دشمن را بررسى كردند. از شدت گرمى هوا و شرجى بودن اطراف كارون، چهره همهشان خيس عرق شده بود. صياد شيرازى از همكارى طوسى با ايشان تشكر كرد. همگى برخاستند كه بروند. صياد رو به طوسى كرد و گفت: »برادر طوسى، اگر آبى در اختيار دارى، جگر ما را خنك كن.«
طوسى آب را در يغلاوى(14) ريخت و به صياد داد. صياد آب را كه نوشيد، گفت: »انشاءالله خداوند در روز قيامت شما را با شهيدان محشور فرمايد.« آن وقت با لحنى همراه با محبت گفت: »برادر طوسى، عجب ليوانى داريد ... آب در آن مثل شربت طهور است!«
طوسى با لبخند صميمانهاى گفت: »شربت شهادت را امشب در عمليات توزيع مىكنند ... چه فايده كه ما فقط كاسهاش را داريم؟«
با اين حرف، همه به خنده افتادند.
همراهان سرهنگ صياد شيرازى هم آب نوشيدند و بعد از خداحافظى از سنگر ما دور شدند. به خود كه آمدم، آواى ملكوتى قرآن و پس از آن اذان مغرب از راديوى كوچكم به گوش جانم نشست. بار ديگر مىتوانستم دلم را زير بارانى از نيايش و دعا تطهير كنم.
هر چه عقربههاى ساعت جلوتر مىرفت، تپش قلب من بيشتر مىشد. اولين بار بود به محورى ناآشنا آمده بودم كه قرار بود در آن عمليات شود. بىسيم را روى فركانس جديد تنظيم كردم؛ به اصطلاح روى سكوت راديويى ماندم. ساعت ده شب كه شد، رمز مرحله دوم عمليات الى بيتالمقدس را گفتند. البته من نفهميدم كه رمز چه بود؛ چون در آن لحظه، گوشى بىسيم در دست طوسى بود.
صداى شليك توپخانهها و ادوات خودى در منطقه پيچيد. با هماهنگى انجامشده، حسين اكبرى نزد برادران ارتشى رفته بود. البته يك دستگاه بىسيم پى آر سى با خود برده بود و مرتب از وضع بچهها و روند عمليات به عقبه اعلام كد مىكرد و من صداى او را مىشنيدم.
موقعيت ما در يكساعت بعد از شروع عمليات تغيير كرد. من و طوسى به اتاق بىسيم و فرماندهى يكى از تيپهاى لشكر 77 خراسان رفتيم. طوسى مرتب با دهنى بىسيمهاى مختلف صحبت مىكرد. و فرماندهى تيپ و نيروهاى عملكننده را با هم هماهنگ مىكرد.
دم دماى صبح بود كه ناگهان ارتباط حسين با ما قطع شد. هر چه تلاش كردم، نتوانستم با حسين ارتباط برقرار كنم. دلشورهاى بر فضاى دلم حاكم شد. در آن شلوغى، طوسى متوجه تغيير حالت من شد، گفت: »چه خبر شده سيدحبيب؟ چرا نگرانى؟«
گفتم: »ارتباط حسين با ما قطع شده.«
طوسى گفت: »ناراحت نباش ... صحنههاى عمليات از اين مسائل با خود دارد. طورى نيست. حسين حتماً حالش خوبه.«
روز بعد هم هواى داغ جنوب با گرمايش از ما پذيرايى كرد. بچهها از محور كارون - دارخوين پيروزىهاى چشمگيرى به دست آورده بودند. خورشيد خوزستان به شفق نشسته بود كه صداى آشنايى به گوشم خورد: »سيدحبيب! سيدحبيب!«
از سنگر زدم بيرون. حسين اكبرى بود؛ اما با سر و وضعى خاكى و خسته. بىاختيار داد زدم: »گمشده پيدا شده! گمشده پيدا شده.«
او را بغل كردم و بوسيدم. گفت: »چيه؟ چه خبرته؟ فكر كردى رفته بودم سفر قندهار؟ همين ديشب از شما جدا شدم! امشب هم اينجا هستم.«
طبق معمول، او و طوسى با هم خلوت كردند. آمدنش به اندازه يك شبنشينى طول نكشيده بود كه از بىسيم فرماندهى 31 عاشورا حسين را پيج كردند! گفتم: »چه خبره؟«
گفت: »قرار شده مقدارى مهمات براى بچهها به خط ببريم. من چون به محور آشنايى دارم، بايد اين كار را انجام بدهم.«
حسين اكبرى با سه دستگاه تويوتا دوباره به سمت خط به راه افتاد. آخرين كلام طوسى به حسين اين بود كه حسين جان، مواظب خودت باش. من براى بدرقه حسين و به بهانه ديدنش پيش او ماندم؛ اما طوسى فوراً به سنگر برگشت.
همين كه حسين رفت، گويى كه دلم رفته باشد، بىاختيار روى زمين نشستم. به ساعت نگاه كردم؛ 12 شب را نشان مىداد. در همين هنگام، دستى بر شانهام نشست. يكى از بچههاى ارتشى بود. گفت: »سيدحبيب شما هستى؟«
گفتم: »بله.«
گفت: »برادر طوسى با شما كار دارد.«
به سنگر هماهنگى سپاه و ارتش كه رسيدم، طوسى گفت: »بايد به يك مأموريت جديد بروى.«
گفتم: »كجا؟!«
گفت: »به خط براى آمارگيرى ... همراه بچههاى تعاون.«
نيروهاى تعاون تيپ آماده بودند تا براى آمارگيرى و انتقال اجساد مطهر شهدا به محور عملياتى بروند. حركت كرديم. فجر صادق كه طلوع كرد، در حالى كه پاهايمان همچنان در لاك پوتينهايمان بود، نماز صبحمان را خوانديم. بعد از خواندن نماز مشغول استراحت شديم. هوا همچنان گرم بود و شرجى. نفس كشيدن مشكل بود. در درون سنگر اگر چه از تركش توپ و خمپاره در امان بوديم، اما از شبيخون پشههاى خاكى امان نداشتيم. به هر حال بر اثر خستگى و بىخوابى شب گذشته يكى دو ساعت خوابيديم. آفتاب داغ خوزستان در روزى ديگر از مشرق زمين طلوع كرده بود كه از سنگر رفتيم بيرون.
بدنهاى مطهر شهدا مانند شقايقهاى صحرايى در پهنه خاك سوسو مىزدند. بعضى از آن بدنها دست و بعضى هم پا نداشتند. معلوم بود كه بيشتر شهدا روى مين رفته بودند. بچههاى تخريب لشكر 77 به ما كمك كردند تا شهدايى را كه در ميدان مين به شهادت رسيده بودند، جمعآورى كنيم. در همين حين، چند دستگاه خودرو كه خبرنگاران را با خود آورده بود، در نزديكى ما توقف كرد. در بين آنها، خبرنگارى بود كه خيلى بىتابى مىكرد. جلو رفتم و به مترجم گفتم: »اين آقا خبرنگار كدام كشور است؟«
گفت: »فرانسه.«
گفتم: »چرا اين طورى مىكنه؟!«
گفت: »وجدان بيدار همه جا هست. اين خبرنگار با ديدن صحنههاى به شهادت رسيدن اين بچهها مىگويد: مدافعين حقوق بشر كجايند كه اين همه فداكارى و ايثار را نمىبينند؟!«
با آمدن هواپيماهاى عراقى، خبرنگاران به سرعت منطقه را ترك كردند. هواپيماهاى دشمن به شدت به مواضع ما حمله كردند.
مرحله سوم عمليات با آزادسازى دشت دارخوين و امتداد كارون به پايان رسيد. خط تثبيت شد. عراقىها چند پاتك انجام دادند؛ اما هرگز نتوانستند نقاطى را كه از دست داده بودند، دوباره تصرف كنند.
تقويم سال 1361، اوايل خرداد را نشان مىداد كه نيروهاى اسلام از چند محور خرمشهر را به محاصره درآوردند. ما در آستانه فتحى بزرگ قرار داشتيم.
بعد از اينكه مأموريت واحد تعاون تيپ 31 عاشورا در آن محور موقتاً به پايان رسيد، بلافاصله براى ديدن طوسى به مقر قبلى رفتم. اثرى از برادر طوسى در آن جا نبود. تنها جوابى كه گرفتم، اين بود كه مقر فرماندهى مشترك با توجه به پيشروى نيروها عوض شده است. پس دوباره همراه نيروهاى تعاون تيپ 31 عاشورا به خط برگشتم.
صبح پيروزى نزديك شده بود. ضربات كارى بچهها بر پيكر دشمن سنگينى كرده بود. نيروهاى 31 عاشورا در محور جديدى قرار گرفتند و آن محور شلمچه بود. خرمشهر در محاصره كامل نيروهاى ما بود.
هنوز چند روز مانده بود به فتح خرمشهر. بعد از جمعآورى اجساد مطهر شهدا از درون ميدان مين؛ به طرف جاده خرمشهر حركت كرديم. براى ما روز سختى بود. بدنهاى شهدا پر از زخمهاى كارى بود. گروه ما در تيررس سلاح سبك دشمن بود. با شليك خمپارهاى از طرف دشمن، سه نفر از جمع ما زخمى شدند. چند تركش خمپاره به بدن و يك تركش بزرگ هم به سر من اصابت كرد. ما سه نفر را از صحنه درگيرى به بيمارستانى در اهواز بردند. بعد از مداوا و بسترى موقت، ما را از آنجا با قطار به سمت تهران و سپس مازندران انتقال دادند. توى مسير، هر كجا قطار مىايستاد، مردم با گل و شيرينى به درون كوپهها مىآمدند و به ما هديه مىدادند. در ايستگاه پل سفيد - يكى از شهرهاى مازندران - جوانان و مردم با گل و شيرينى و سلام و صلوات وارد سالن قطار شدند و خالصانه ما را بوسهباران كردند. در همين حين، خانم جوانى با چادر مشكى دست در دست دخترش، به درون كوپه آمدند. دخترك كوچك رو به من كه نوجوان مجروحى بودم، كرد و در حالى كه بغض گلويش را گرفته بود. به من سلام كرد. بعد از جواب سلام به او گفتم: »چى شده خانم كوچولو؟«
گفت: »از منطقه خرمشهر مىآيى؟«
- بله.
- من به دنبال پدرم مىگردم. مىگويند مجروح شده. نمىدانم الان در كدام بيمارستان است.
هنوز كلامش پايان نيافته بود كه اشك چشمانش روى گونههايش جارى شد. با ديدن گريه دختر كوچولو بىاختيار اشكهايم سرازير شد. وقتى فهميد پدرش را نمىشناسم و از او خبرى ندارم، در حالى كه هقهق گريهاش بلند شده بود، گفت: »پدر، من نه رقيه هستم و نه سكينه، دلم تو را مىخواهد.«
موقع خداحافظى، يك شاخه گل از مادرش گرفت و به من هديه كرد. گفتم: »دعا مىكنم انشاءالله پدرت را هر چه زودتر پيدا كنى.«
مجروحين زيادى را در قائمشهر از قطار پياده كردند تا در بيمارستانهاى استان بسترى كنند. من و عدهاى ديگر را كه جزء مجروحين سخت به حساب مىآمديم به بيمارستان يحيىنژاد بابل بردند.
نمىدانم چگونه خبر به روستايمان رسيد و در آنجا شايع شده بود كه سيدحبيب به شهادت رسيده است. تمام مردم روستا كه در زمينهاى شاليزارى كار مىكردند، دست از كار كشيده بودند تا در تشييع جنازهام شركت كنند. مردم بىدليل در اطراف خانه پدرم جمع شده بودند. بر اثر ازدحام و گريههاى بىمورد مردم، خصوصاً زنها، مادرم دو سه مرتبه بىهوش شده بود. عمويم سيدموسى و پسرخالهام بعد از اينكه بيمارستانهاى سارى و قائمشهر را گشته بودند، در بابل مرا ديدند كه روى تخت افتادهام. با ديدن هم روبوسى كرديم. آنها به من گفتند كه در محل شايعه شده است كه تو شهيد شدهاى. اگر تو را نبريم، هيچكس باور نمىكند كه تو مجروح شدهاى و تازه اگر باور كنند، تمام بيمارستان را روى سرشان مىگذارند.
با مساعى دكترها از بيمارستان با ماشين كرايه به وركلا رفتيم. اطراف خانه پدرم مملو از جمعيت بود. وارد حياط خانه كه شدم، جمعيت ريختند روى سرم. آنها مىگفتند: »حبيب آمد، حبيب آمد!«
مادرم تا مرا ديد، دوباره بىهوش شد. وارد اتاق كه شدم، يكى از بزرگان ريشسفيد محل با شوخى گفت: »تو شهيد بشو نيستى آقا سيدحبيب، فقط كار نشاء ما را عقب انداختى!«
عمليات بيتالمقدس به نقطه اوج خود رسيده بود. بچهها مزد زحمات خود را گرفته بودند. روز سوم خرداد، از راديوى ايران خبر آزادى خرمشهر در تمام دنيا پيچيد. قلب همه شاد شده بود. مردم شهرهاى ايران به شكرانه اين پيروزى غرق در شادى و سرور بودند.
منبع : سایت سوره
ستاره شمالي
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
ستاره شمالي
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
چند روزى بود كه از بيمارستان به دهمان آمده بودم. بعضى وقتها حوصلهام سر مىرفت. براى تعويض پانسمان زخم سر و پايم به درمانگاه سپاه سارى مىرفتم. در يكى از همين روزها كه از درمانگاه بيرون آمدم، با خود گفتم: چند وقتى است كه از وضع شهر بىخبرم. چه خوب است گشتى در شهر بزنم ... براى روحيهام خوب است.
آرام آرام و عصازنان به سمت مسجد جامع در حركت بودم كه در خيابان انقلاب چشمم به چهره حسنآقا طوسى افتاد. بعد از ديدهبوسى و حال و احوالپرسى گفتم: »چه خبر؟ كى آمديد؟!«
گفت: »بعد از اينكه بچهها خرمشهر را آزاد كردند، خط تثبيت شد و دشمن هم از بازپسگيرى خرمشهر مأيوس شد، منطقه حالت عادى به خود گرفت من به مرخصى آمدم.«
گفتم: »از حسين چه خبر؟«
اشك در چشمانش حلقه زد؛ مثل شبنمى كه بر گُل نشسته باشد.
گفتم: »حسنآقا، چرا ساكتايد؟ مگر اتفاقى افتاده؟«
بدون حرفى سرش را پايين انداخت. پرسيدم: »حسين شهيد شده؟«
گفت: »مزد زحماتش را خداوند به او داد.« آن وقت ادامه داد: »يك عمر ما بار گرانى روى شانهاش بوديم و او دردهاى ما را به جان خريد، حالا فردا يك شهر بايد او را روى شانههاى خود بگيرد.«
گفتم: »راستى كى او را تشييع مىكنند؟«
گفت: »همين فردا صبح.«
دو نفرى به طرف مسجد حركت كرديم. نماز جماعت كه تمام شد، حس كردم عطر ياد حسين، همه مشامها را آكنده است.
ساعت 9 صبح روز بعد همراه حسنآقا به مسجد جامع سارى رفتيم. جوانان، پيشانىبندهاى سرخ بسته بودند و بزرگترها بر سر و سينه مىزدند. هردويمان از اينكه رفيق شفيق و همرزم شجاعى را از دست داده بوديم، بىنهايت متأثر بوديم. جنازهها را با احترام نظامى همراه با مارش عزا به مسجد آوردند و بر آنها نماز گزاردند. آنگاه خواهر شهيد اكبرى پشت تريبون رفت و فرزند حسين را روى دستانش گرفت و گفت: »اى مردم، اين صابر، تنها يادگار برادر من است؛ پرندهاى كه نه آشيان مهر مادر او را گرم كرد و نه توانست از چشمههاى محبت پدر سيراب شود ...«
صداى شيون و گريه مردم از درون مسجد جامع سارى به هوا بلند شد. بعضى به سر و بعضى به سينه مىزدند و اين اشعار زينت زبانشان بود:
اين گل پرپر از كجا آمده
از سفر كرببلا آمده
اين گل پرپر ماست
هديه به رهبر ماست
با ديدن صابر كوچولو به ياد بچههاى يتيم آقا امامحسينعليه السلام افتاديم و عقدههاى دل را با اشك زلال شستيم. همسر حسين كه از معنويت جنگ سودى نبرده بود، پيشتر حسين را تنها گذاشته و با اين حرف كه يا من يا جبهه، از وى طلاق گرفته و صابر كوچولو هم در دامن عمهاش رشد كرده بود. با خود گفتم: عجب روح متعالىيى داشت اين حسين كه در تمام مدتى كه در جبهه با او بودم، در اين مورد حتى يك كلام به من و طوسى چيزى نگفته بود!
جنازه شهدا روى دستان اهل شهر دست به دست شد و بعد از عبور از خيابانهاى انقلاب و 18 دى به ميدان شهداى سارى رسيد. پيكر پاك حسين را در آمبولانس قرار دادند. آمبولانس آژيركشان به سمت گلزار شهداى روستاى دنگسرك سارى حركت كرد. اهالى ده هم جنازه حسين را تشييع كردند و او را در خلوت شقايقهاى شهيد كاشتند.
من و برادر طوسى، جزء آخرين افرادى بوديم كه قبرش را در بغل گرفتيم و دلهايمان را در آنجا با دو شاخه گل سرخ جا گذاشتيم. بدين ترتيب، پيك اجل بين من، طوسى و اكبرى فاصله انداخت و اكبرى با كولهبارى از سختىها و مشكلات به حجله عشق رفت. شهادت حسين اكبرى، دوستى من و طوسى را بيشتر كرد. به اصرار طوسى، روابط خانوادگى بين خانواده من و او برقرار شد؛ اگر چه طوسى متأهل بود و من مجرد بودم.
روزى براى ديدن طوسى به منزل ايشان در »توسكلا« رفتم. بعد از خوش و بش با حسنآقا و ديدن سميه كوچولو كه چهار سال بيشتر نداشت، با هم به مزار شهداى توسكلا رفتيم و فاتحهاى قرائت كرديم. وقتى به منزل ايشان برگشتيم، سفره ناهار پهن بود.
از رشادتهاى طوسى زياد شنيده بودم؛ خصوصاً در جنگ گنبد. هر چه از او خواستم كه از آن درگيرى و نقش خودش صحبت كند، نپذيرفت. وقتى اصرار مرا ديد، موضوع را عوض كرد و برخاست تا آلبوم عكسهايش را برايم بياورد.
صفحات آلبوم پر بود از تصاوير گوناگون جنگ؛ خصوصاً كردستان. يكى از آن عكسها چشمم را گرفت. به او گفتم: »اين تصوير مثل يك چريك واقعى مىماند. عكس كيست؟«
گفت: »به اين شخص مىگويند حاج احمد متوسليان. ايشان الان فرمانده تيپ 27 حضرت رسولصلى الله عليه وآله هستند و در آزادسازى و پاكسازى شهر مريوان و عمليات محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله در شهر طويله عراق، فرمانده ما بودند و من مسئول يكى از گروهانهاى تحتامر ايشان بودم. آزادى خرمشهر هم تا حدود زيادى مديون زحمات و تلاش ايشان هست.«
وقتى خواستم از طوسى و خانوادهاش خداحافظى كنم، برادر طوسى گفت: »سيدحبيب، دوباره به جبهه مىروى يا نه؟«
گفتم: »حتماً مىروم ... امر خاصى بود؟«
گفت: »نه، فقط مىخواستم بگويم وقتى از جبهه آمدم، ديدم حكمى براى من صادر شده كه فرمانده عمليات سپاه سارى شدهام و تا مدتى نمىتوانم به جبهه بيايم. براى اينكه الان منافقين در جنگلهاى آمل و سارى و سوادكوه بىاندازه فعالاند و عليه بچههاى حزباللهى و نيروهاى انقلاب عمليات مسلحانه مىكنند. به همين خاطر، مسئولين تصميم گرفتهاند جنگل را پاكسازى كنند. در سپاه سارى هم گروهى تشكيل شده كه وظيفهاش پاكسازى جنگل است. نام اين گروه »شهيد«(15) است و اگر خدا بخواهد، مىخواهم اين گروه را سازماندهى كنم و آن را به گردان تبديل كنم.
گفتم: »برادر طوسى، اگر اجازه مىدهى، من هم به جمع شما بياييم.«
گفت: »نه سيدحبيب! الان پر كردن جبهه مهمتر است. ضمن اينكه مجروحيت، مزاحم كار تو است. در جنگل مشكلات زياد است؛ خصوصاً اينكه پيادهروى اساس كار است و تو پاهايت مجروح است.«
آن روز و خاطره خوش با طوسى بودن خيلى زود سپرى شد. از جايم برخاستم و به سمت وركلا حركت كردم. اصرار طوسى مبنى بر ماندن در آن شب را نپذيرفتم. بار ديگر خداوند را از اعماق قلبم شكر كردم كه چنين دوست ارزشمندى نصيب من كرده است.
به خانه كه رسيدم، وقت چندانى تا اذان مغرب نمانده بود.
آرام آرام و عصازنان به سمت مسجد جامع در حركت بودم كه در خيابان انقلاب چشمم به چهره حسنآقا طوسى افتاد. بعد از ديدهبوسى و حال و احوالپرسى گفتم: »چه خبر؟ كى آمديد؟!«
گفت: »بعد از اينكه بچهها خرمشهر را آزاد كردند، خط تثبيت شد و دشمن هم از بازپسگيرى خرمشهر مأيوس شد، منطقه حالت عادى به خود گرفت من به مرخصى آمدم.«
گفتم: »از حسين چه خبر؟«
اشك در چشمانش حلقه زد؛ مثل شبنمى كه بر گُل نشسته باشد.
گفتم: »حسنآقا، چرا ساكتايد؟ مگر اتفاقى افتاده؟«
بدون حرفى سرش را پايين انداخت. پرسيدم: »حسين شهيد شده؟«
گفت: »مزد زحماتش را خداوند به او داد.« آن وقت ادامه داد: »يك عمر ما بار گرانى روى شانهاش بوديم و او دردهاى ما را به جان خريد، حالا فردا يك شهر بايد او را روى شانههاى خود بگيرد.«
گفتم: »راستى كى او را تشييع مىكنند؟«
گفت: »همين فردا صبح.«
دو نفرى به طرف مسجد حركت كرديم. نماز جماعت كه تمام شد، حس كردم عطر ياد حسين، همه مشامها را آكنده است.
ساعت 9 صبح روز بعد همراه حسنآقا به مسجد جامع سارى رفتيم. جوانان، پيشانىبندهاى سرخ بسته بودند و بزرگترها بر سر و سينه مىزدند. هردويمان از اينكه رفيق شفيق و همرزم شجاعى را از دست داده بوديم، بىنهايت متأثر بوديم. جنازهها را با احترام نظامى همراه با مارش عزا به مسجد آوردند و بر آنها نماز گزاردند. آنگاه خواهر شهيد اكبرى پشت تريبون رفت و فرزند حسين را روى دستانش گرفت و گفت: »اى مردم، اين صابر، تنها يادگار برادر من است؛ پرندهاى كه نه آشيان مهر مادر او را گرم كرد و نه توانست از چشمههاى محبت پدر سيراب شود ...«
صداى شيون و گريه مردم از درون مسجد جامع سارى به هوا بلند شد. بعضى به سر و بعضى به سينه مىزدند و اين اشعار زينت زبانشان بود:
اين گل پرپر از كجا آمده
از سفر كرببلا آمده
اين گل پرپر ماست
هديه به رهبر ماست
با ديدن صابر كوچولو به ياد بچههاى يتيم آقا امامحسينعليه السلام افتاديم و عقدههاى دل را با اشك زلال شستيم. همسر حسين كه از معنويت جنگ سودى نبرده بود، پيشتر حسين را تنها گذاشته و با اين حرف كه يا من يا جبهه، از وى طلاق گرفته و صابر كوچولو هم در دامن عمهاش رشد كرده بود. با خود گفتم: عجب روح متعالىيى داشت اين حسين كه در تمام مدتى كه در جبهه با او بودم، در اين مورد حتى يك كلام به من و طوسى چيزى نگفته بود!
جنازه شهدا روى دستان اهل شهر دست به دست شد و بعد از عبور از خيابانهاى انقلاب و 18 دى به ميدان شهداى سارى رسيد. پيكر پاك حسين را در آمبولانس قرار دادند. آمبولانس آژيركشان به سمت گلزار شهداى روستاى دنگسرك سارى حركت كرد. اهالى ده هم جنازه حسين را تشييع كردند و او را در خلوت شقايقهاى شهيد كاشتند.
من و برادر طوسى، جزء آخرين افرادى بوديم كه قبرش را در بغل گرفتيم و دلهايمان را در آنجا با دو شاخه گل سرخ جا گذاشتيم. بدين ترتيب، پيك اجل بين من، طوسى و اكبرى فاصله انداخت و اكبرى با كولهبارى از سختىها و مشكلات به حجله عشق رفت. شهادت حسين اكبرى، دوستى من و طوسى را بيشتر كرد. به اصرار طوسى، روابط خانوادگى بين خانواده من و او برقرار شد؛ اگر چه طوسى متأهل بود و من مجرد بودم.
روزى براى ديدن طوسى به منزل ايشان در »توسكلا« رفتم. بعد از خوش و بش با حسنآقا و ديدن سميه كوچولو كه چهار سال بيشتر نداشت، با هم به مزار شهداى توسكلا رفتيم و فاتحهاى قرائت كرديم. وقتى به منزل ايشان برگشتيم، سفره ناهار پهن بود.
از رشادتهاى طوسى زياد شنيده بودم؛ خصوصاً در جنگ گنبد. هر چه از او خواستم كه از آن درگيرى و نقش خودش صحبت كند، نپذيرفت. وقتى اصرار مرا ديد، موضوع را عوض كرد و برخاست تا آلبوم عكسهايش را برايم بياورد.
صفحات آلبوم پر بود از تصاوير گوناگون جنگ؛ خصوصاً كردستان. يكى از آن عكسها چشمم را گرفت. به او گفتم: »اين تصوير مثل يك چريك واقعى مىماند. عكس كيست؟«
گفت: »به اين شخص مىگويند حاج احمد متوسليان. ايشان الان فرمانده تيپ 27 حضرت رسولصلى الله عليه وآله هستند و در آزادسازى و پاكسازى شهر مريوان و عمليات محمد رسولاللهصلى الله عليه وآله در شهر طويله عراق، فرمانده ما بودند و من مسئول يكى از گروهانهاى تحتامر ايشان بودم. آزادى خرمشهر هم تا حدود زيادى مديون زحمات و تلاش ايشان هست.«
وقتى خواستم از طوسى و خانوادهاش خداحافظى كنم، برادر طوسى گفت: »سيدحبيب، دوباره به جبهه مىروى يا نه؟«
گفتم: »حتماً مىروم ... امر خاصى بود؟«
گفت: »نه، فقط مىخواستم بگويم وقتى از جبهه آمدم، ديدم حكمى براى من صادر شده كه فرمانده عمليات سپاه سارى شدهام و تا مدتى نمىتوانم به جبهه بيايم. براى اينكه الان منافقين در جنگلهاى آمل و سارى و سوادكوه بىاندازه فعالاند و عليه بچههاى حزباللهى و نيروهاى انقلاب عمليات مسلحانه مىكنند. به همين خاطر، مسئولين تصميم گرفتهاند جنگل را پاكسازى كنند. در سپاه سارى هم گروهى تشكيل شده كه وظيفهاش پاكسازى جنگل است. نام اين گروه »شهيد«(15) است و اگر خدا بخواهد، مىخواهم اين گروه را سازماندهى كنم و آن را به گردان تبديل كنم.
گفتم: »برادر طوسى، اگر اجازه مىدهى، من هم به جمع شما بياييم.«
گفت: »نه سيدحبيب! الان پر كردن جبهه مهمتر است. ضمن اينكه مجروحيت، مزاحم كار تو است. در جنگل مشكلات زياد است؛ خصوصاً اينكه پيادهروى اساس كار است و تو پاهايت مجروح است.«
آن روز و خاطره خوش با طوسى بودن خيلى زود سپرى شد. از جايم برخاستم و به سمت وركلا حركت كردم. اصرار طوسى مبنى بر ماندن در آن شب را نپذيرفتم. بار ديگر خداوند را از اعماق قلبم شكر كردم كه چنين دوست ارزشمندى نصيب من كرده است.
به خانه كه رسيدم، وقت چندانى تا اذان مغرب نمانده بود.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
بخش دوم
به بسيج رفتم. مسئولين بسيج استان كه پيشتر به دليل سن و سالم با اعزام من مخالفت مىكردند، با ديدن چهره جبههاىام تعجب كردند. بهرام سعادتى - مسئول اعزام نيروى بسيج - گفت: »بسيجى، تو كى و چطورى به جبهه اعزام شدى؟!«
گفتم: »از طريق جهاد.«
گفت: »عجب! حالا دوباره آمدهاى براى اعزام؟!«
با تكان دادن سر گفتم: »آره.«
به شوخى گفت: »آموزش ديدهاى؟«
گفتم: »بله، خوبش را هم ديدهام.«
خنديد و گفت: »بايد يك هفته صبر كنى.«
گفتم: »چيه! نكند مىخواهيد برويد تحقيقات؟!«
گفت: »اينكه حتميه.«
البته با چشمكى كه به بغلدستىاش زد فهميدم دارد سر به سرم مىگذارد. من هم براى اينكه به اصطلاح طاقچه بالا بگذارم، با قلدرى گفتم: »مىدونى چيه ... ولش كن ... خودم همينطورى مىروم.«
گفت: »چرا دلخورى شدى؟ حالا عصبانى نشو آقا سيد. منظورم از اينكه بايد يك هفته صبر كنى، اين بود كه ما هر دو هفته يك بار، با ماشينهاى ادارات به جنوب نيرو مىفرستيم. همين يك هفته پيش، ماشين ما رفت جنوب.«
گفتم: »حالا اين شد يك چيزى. و الا ...«
گفت: »و الا چى؟«
گفتم: »و الا هيچى ... من اهل صبر و حوصله و تحقيقات نيستم.«
در حالى كه گل لبخند بر چهره هر دومان نشسته بود، از او خداحافظى كردم تا روز موعود به سمت جبهه رهسپار شوم.
روز 61/4/14، مينىبوس حامل نيروهاى رزمنده به اهواز رسيد. از سهراهى خرمشهر گذشت و در نزديكى كارخانه نورد به سمت چپ پيچيد و از روى ريل راه آهن سلانه سلانه وارد پايگاه شهيد بهشتى شد. اولين بار بود كه به اين پايگاه مىآمدم. هنوز تابلوى زخمى دانشگاه را از سردر آن نكنده بودند.
هوا گرم و شرجى بود. آفتاب انگار اجاقش را در زمين روشن كرده بود. براى فرار از گرما، از مينىبوس پياده شديم و در زير سايه ديوار ستاد تيپ توقف كرديم. يكى از پاسداران ستاد تيپ آمد و گفت: »برادرها، تا زمانى كه سازماندهى نشدهاند، وسايلشان را بگيرند و به نمازخانه بروند.«
وقتى به نمازخانه رسيديم، خنكى داخل نمازخانه و خستگى راه باعث شد به خواب عميقى فرو برويم. نزديكى ظهر از خواب بيدار شديم. نماز جماعت خوانده شد. در همانجا ناهار خورديم و فرم سازماندهى و اطلاعات اوليه را پر كرديم. در آن فرم، سابقه خود را نوشتم و تجربه دو عمليات فتحالمبين و بيتالمقدس را در آنجا قيد كردم.
يك روز به همين منوال گذشت. تا اينكه در صبحگاه اعلام شد برادرانى كه در روز چهاردهم تير به تيپ آمدهاند، خودشان را به پرسنلى تيپ معرفى كنند.
بعد از خوردن صبحانه، به پرسنلى رفتيم. برادر كسائيان - مسئول سازماندهى تيپ - به ما خوشامد گفت. و گفت: »برادرها، معرفىنامهتان آماده است.«
بعد از گرفتن معرفىنامه متوجه شدم مرا به گردان امام جعفر صادقعليه السلام معرفى كردهاند.
پرسيدم: »موقعيت گردان كجاست؟«
يكى از بچههاى سازماندهى گفت: »دوستانى كه به گردان رزمى معرفى شدهاند، ساعت 3 بعدازظهر جلوى نمازخانه بايستند تا با ماشين به مقر گردانها بروند.«
ساعت سه بعدازظهر، ساك به دوش در كنار نمازخانه توقف كرديم. يك دستگاه مينىبوس آمد. اسامى برادران خوانده شد. سوار شديم و راه افتاديم؛ بدون اينكه چندان از موقعيت گردان اطلاع داشته باشم. مينىبوس وقتى به اول جاده اهواز - خرمشهر رسيد، راهش را به سمت سهراه خرمشهر - سوسنگرد كج كرد و بعد از آن به سمت حميديه رفت. با ديدن اين جاده، خاطرات و ياد طوسى و حسن اكبرى برايم زنده شد و دلم گرفت. چفيه را بر صورتم انداختم و آرام آرام گريستم.
حدود 15 كيلومتر به سمت حميديه رفتيم. بعد از قبرستانى، ماشين ما به سمت چپ جاده پيچيد. وارد يك جنگل شديم كه كنار در ورودى آن نوشته شده بود: »به پادگان شهيد بيگلو خوش آمديد«.
راننده مينىبوس وقتى تابلوى موقعيت گردان امام جعفر صادقعليه السلام را ديد، راهش را كج كرد و جلوى تعدادى چادر ايستاد. با توقف مينىبوس، بچهها سريع پياده شدند تا از گرماى داخل ماشين خلاصى پيدا كنند.
خودمان را به چادر نمازخانه گردان رسانديم. چقدر گرم بود! نمازخانه تيپ كجا و نمازخانه گردان كجا؟!
دم دماى غروب بود كه صداى حاج صادق آهنگران از بلندگوى گردان پخش شد. در همين حين، صدايى، از پشت بلندگو اعلام كرد: برادرانى كه امروز از تيپ به گردان معرفى شدهاند، جلوى چادر فرماندهى گردان اجتماع كنند.
بعد از اينكه جلوى چادر فرماندهى توقف كرديم، مسئول پرسنلى گردان به ما خوشامد گفت و اعلام كرد: برادرها، بعد از اينكه فرم را پر كردند، براى گرفتن وسايل شخصى به تداركات گردان بروند و بعد از آن براى گرفتن پلاك و كارت جنگى به پرسنلى بيايند. فرم را پر كردم و ترجيح دادم تكتيرانداز باشم.
هواى شرجى و دم كرده و همچنين حشرات موذى مثل رتيل، عقرب و پشههاى خاكى، اذيتمان مىكردند. از تسليحات گردان، يك قبضه كلاش تاشو تحويل گرفتم با پنج خشاب. سلاح را تميز كردم. خواستم چند تير هوايى بزنم كه مرتضى مالك(16) گفت: »سيدحبيب، تيراندازى در محوطه گردان ممنوع است.«
روز بعد هم نيروهاى تازهنفس زيادى از راه رسيدند و گردان از نظر نيرو به استعداد كامل رسيد. با آمدن نيروها، كار سازماندهى شروع شد. با اينكه دو سه روزى از ورودمان به گردان مىگذشت. هنوز فرمانده گردان را نديده بوديم. تا اينكه بعدازظهر هفدهم تير از طريق بلندگوى گردان به نيروها اعلام شد: كليه برادران گردان امام جعفر صادقعليه السلام امشب در نمازخانه گردان حاضر شوند.
نماز جماعت را خوانديم. بعد از تلاوت قرآن اعلام شد فرماندهى گردان برادر حسنپور مىخواهد صحبت كند. راستش اول دور افتادم؛ اما وقتى فرمانده را پاى ميكروفون ديدم، با خود گفتم: اينكه حسنپور خودمان است! از ته دل خوشحال شدم.
برادر حسنپور بعد از سلام و عليك و تشريح موقعيت جنگ، كلى با بچهها صحبت كرد و وعده داد نيروها به زودى در يك عمليات سرنوشتساز شركت خواهند كرد.
گروهان ما، گروهان يك بود و دسته ما، دسته 3. در دستهاى كه من بودم، برادرانى چون محمدصادق قاسمى(17)، مرتضى مالك، حسن كلانترى(18)، على تصفيه(19)، على معلم كلايى(20)، محمدحسين راستگو(21)، پلى(22)، نوبخت(23) و ... حضور داشتند. فرمانده دسته ما، نوبخت كه محاسن زيبا و بلندش هرگز از يادم نمىرود.
بعد از صحبتهاى حسنپور، خودم را به ايشان رساندم. با ديدن من گفت: »سيدحبيب، كى به اين گردان آمدى؟«
ماجرا را گفتم. از ديدن همديگر خوشحال بوديم.
همان شب اعلام شد فرماندهى تيپ براى سخنرانى به پادگان بيگلو مىآيد. به مرتضى مالك گفتم: »برادر مالك، فرمانده تيپ كيه؟«
گفت: »مرتضى قربانى. البته زمانى كه مرتضى قربانى به مرخصى يا مأموريت مىرود، كوسهچى فرمانده است.«
ديدن چهره فرماندهى تيپ برايم جذاب بود. سعى كردم جلوى صفوف قرار بگيرم با خودم گفتم: شايد در موقعيت اطلاعات عمليات 31 عاشورا فرمانده تيپ 25 كربلا را ديده باشم؛ اما نه، هيچوقت او را نديده بودم. قدى كوتاه و لهجه اصفهانى داشت. بچهها از شجاعتش زياد تعريف مىكردند. از حال و هواى صحبت او و جنب و جوش فرماندهان تيپ و گردانها فهميدم كه قرار است عملياتى انجام بشود. بعد از صحبتهاى مرتضى قربانى، بچهها با نوشيدنى خنك پذيرايى شدند.
همان شب، كار آموزش و آمادهسازى بدنى نيروها شروع شد. روز از بس هوا گرم بود، تحمل آموزش واقعاً مشكل بود؛ اما شبها تا صبح آموزش، راهپيمايى، انفجارات مختلف با مينهاى غنيمتى، تيراندازى با دوشكا و ... داشتيم.
در كنار گردان امام جعفر صادقعليه السلام، گردان حضرت ابوالفضلعليه السلام نيز در حال آمادهسازى نيروهايش بود. فرماندهى گردان همسايه را علىاكبر درويشى به عهده داشت.
سختى و مشكلات مفهومى نداشت. در كنار سختىهاى وصفنشدنى، معنويت بچهها فوقالعاده بود. نماز شب، دعاى كميل و عزاداريهاى خالصانه، نشانههاى نامحدود معنويت در جبهه بود.
ماه رمضان از راه رسيد. البته هيچكدام از ما نمىتوانستيم روزه بگيريم؛ چون از نظر مكانى وضعيت ثابتى نداشتيم.
61/4/20، آماده باش حركت دادند. بچهها وصيتنامههاىشان را نوشته بودند. كاميونها از راه رسيدند. شب هنگام، با ذكر »حسين شعار ماست ... حسين شهادت افتخار ماست« به سمت نامعلومى حركت كرديم.
وارد جاده اهواز - خرمشهر شديم. از دوردست صداى شليك و آتش دهنه توپخانه شنيده و ديده مىشد. ماشينها همچنان مىرفتند. به نزديكىهاى طلائيه رسيديم. پادگان حميد را پشتسر گذاشتيم. بعد از دو ساعت، بچهها گفتند: به خرمشهر رسيديم. از جلوى مزار شهداى خرمشهر گذشتيم و از جاده اصلى به فرعى سمت راست پيچيديم. ده كيلومتر كه رفتيم، ماشينها ايستادند. به ما گفتند: پياده شويد.
از ماشينها پياده شديم. به محمدتقى نوبخت گفتم: »آقا تقى، اينجا كجاست؟«
گفت: »اينجا نزديك خرمشهر و اسمش شلمچه است.«
دوباره شلمچه را ديدم و به ياد عمليات بيتالمقدس و حسين اكبرى افتادم. يكى از بچهها گفت: »بچهها، نماز صبح را بخوانيد كه قضا نشود.«
هنوز خوشههاى طلايى آفتاب بر زمين گسترده نشده بود كه در سنگرهاى موقت جابهجا شديم. انفجار خمپارههاى 120 در محورى كه ما در آن مستقر شده بوديم، حكايت از آن داشت كه موقعيت ما در خط دوم محسوب مىشود.
بعدازظهر، در جلسه توجيهى فرماندهان گردان و گروهانها شركت كرديم. حسنپور، قرص و محكم حرف مىزد؛ طورى كه شوق حضور در عمليات نيروها را بيشتر مىكرد. يكى از نكتههاى مهم اين عمليات، به گفته حسنپور، عقبراندن دشمن از اطراف خرمشهر بود تا دوباره هوس بازپسگيرى خرمشهر را نكند.
حسنپور همچنين گفت: »نيروها، دقت كنند كه با اين هواى گرم و شرجى، جنگيدن خيلى مشكل است. طبق گزارش بچههاى اطلاعات عمليات، در پيش رويمان هم دشتى پر از مين و تلههاى انفجارى قرار دارد كه بايد از آن عبور كنيم. ضمناً با همين كلاش و آر پى جى بايد به پاتكهاى زرهى عراق پاسخ بدهيم.«
غروب 22 تير 61 از راه رسيد. گروهان ما با سكوت كامل به حركت درآمد. مسير حركت ما از كنار جادهاى بود كه به آن دژ مىگفتند. به نزديكى خط اول رسيده بوديم. هنوز خبر خاصى نبود. در پيش رويمان، دشتى پر از مين و تلههاى انفجارى قرار داشت كه مىبايست از آن عبور مىكرديم. يك روز در محور خط اول مانديم؛ بدون اينكه دشمن از وجود ما اطلاعى داشته باشد.
شب 23 تيرماه بود و هوا داغ داغ؛ به حدى كه به سختى نفس مىكشيديم. قرار شد گروهان ما بعد از گروهان 2 و 3 وارد عمل شود. از نيروهاى تيپها و لشكرهاى ديگر هيچگونه اطلاعى نداشتيم كه از كدام سمت ما مىخواهند وارد عمل شوند و عملالحاق در كجا انجام مىگيرد.
شب از نيمه گذشته بود كه گردان امام جعفر صادقعليه السلام به فرماندهى حسنپور در پشت خاكريز دشمن و در نقطه رهايى مستقر شد و منتظر ماند تا دستور حمله صادر شود. وسايل نظامى ما محدود بود و شدت گرما هم بر سختى عمليات مىافزود. با اين همه مشكلات، لازم بود دشمن را از شلمچه به عقب برانيم؛ چون حضور دشمن در آن نقطه باعث مىشد كه خرمشهر دوباره مورد تهديد قرار گيرد. حسنپور براى اينكه كارايى نيروها را بالا ببرد و تلفات را پايين بياورد، قبل از حركت دستور داد هر چه سريعتر گروهانها تعدادى نيروى تداركاتچى در نظر بگيرند تا در آن گرماى طاقتفرساى ماه تير كه حرارت به 48 درجه مىرسيد، به كمك نيروهاى تداركات براى نيروهاى عمل كننده آب و مهمات و غذا بياورند. همين تصميم حسنپور باعث شد كه بازدهى كار بچهها بالا برود.
عمليات شروع شد. بچههاى گروهان 2 و 3، تكبيرگويان خط اول دشمن را شكستند. حمله چنان سريع و برقآسا بود كه قدرت عكسالعمل را از دشمن گرفت؛ اما از عقبه عراقىها گلوله خمپارههاى 120 ميلىمترى بر سر ما مىريختند؛ در حالى كه هنوز مأموريت گروهان ما شروع نشده بود.
تا آن موقع اين همه منور از دشمن نديده بودم. مدتى نگذشت كه صداى هلىكوپترهاى دشمن را در آن هياهوى آتش شنيدم. اول تعجب كردم؛ اما مدتى بعد كه منورهاى خوشهاى دشمن را روى فضاى منطقه ديدم، تازه فهميدم كه هلىكوپترها براى چه آمده بودند.
كل گروهان خصوصاً دسته ما به فرماندهى نوبخت در آمادگى كامل به سر مىبرد. قبل از حركت، بچهها با همديگر خداحافظى كردند. جالب بود! از يك سو خمپارهها و گلولههاى توپ و كاتيوشا بر سر ما مىباريد و از سوى ديگر ما در حال وداع بوديم. آخرين نفرى كه من با او خداحافظى كردم محمدصادق قاسمى بود. او فرزند عبدالوهاب قاسمى - نماينده سارى در مجلس شوراى اسلامى - بود كه در 7 تير سال 60 به شهادت رسيده بود. پس از اينكه همديگر بوسيديم، گفت: »سيدحبيب، گوش راستت را بياور جلو.« آيه »و جعلنا« را در گوشم زمزمه كرد(24). پس از آن گفت: »سيد، اين آيه را پدرم قبل از شهادتش به من توصيه كرد و گفت: در پناه اين آيه كه باشى، فرشتگان خدا هوادار تواند. من هم توصيه مىكنم آن را حفظ كنى.«
نوبت گروهان ما شد و در نهايت، دسته ما وارد صحنهى درگيرى شد. به صورت شترى و نيمخيز به پشت خاكريز درگيرى رسيديم. نوبخت با فريادهايش بچهها را هدايت مىكرد. من هم با كلاش تيراندازى مىكردم. كم كم هوا گرگ و ميش شد و سپيده صبح در حال طلوع كردن بود. پوتين به پا و نارنجك به كمر نمازمان را خوانديم و دل به معبود سپرديم! عجب نماز دلچسبى؛ خصوصاً براى آنها كه آخرين نمازشان بود! با خواندن نماز صبح، با صحبتهايى كه قبلاً حسنپور كرده بود، خودمان را آماده پاسخگويى به پاتك احتمالى دشمن كرديم.
قدرى از حجم آتش دشمن كاسته شده و همين فرصت خوبى بود تا بچهها به كارهاى شخصى خود بپردازند. صبحانه را كه هم بيسكويت و كمپوت بود، خورديم. بعضى از سنگرها مثل سنگر تيربار و آر پى جى را ترميم كرديم. بعضى از بچهها هم خواب مختصر كردند.
آرامش نسبى خط، مشمئز كننده بود؛ طورى كه من احساس ناخوشايندى داشتم. در همين لحظه، حسنپور با پيك و بىسيمچىاش آمد و با فرياد به بچهها گفت: »... بچهها، امروز از آن روزهاست! امروز براى گردان امام صادق شلمچه كربلاست. تا پاتك دشمن شروع نشده، موضع خودتان را تثبيت كنيد. چون عراقىها با تانك به سمت ما مىآيند و از نفراتشان كمتر استفاده مىكنند.«
حسنپور با تجربهاى كه داشت، درست گفته بود. آر پى جىزنها به سرعت آرايش گرفتند و تيربارچىها براى حمايت از شكارچيان تانك، در كنارشان سنگر گرفتند. دويست متر جلوتر از محور، آر پى جىزنها منتظر تانكها شدند و با آرايش خود چند مثلثى درست كردند. حسنپور با فرياد مىگفت: »آر پى جىزنها، تا من دستور ندادهام، شليك نكنيد ...«
در همين گيرودار، همزمان چندين گلوله خمپاره در محور ما به زمين خورد و پس از آن، شليك تانكها نيز شروع شد. تانكهاى دشمن طورى آتش مىريختند كه با اصابت هر گلوله بخشى از بالاى خاكريز تخريب مىشد و ارتفاع خاكريز كمتر و كمتر مىشد. از صداى شنى تانكها فهميديم كه حركتشان به سمت ما آغاز شده است.
در رأس مثلثى ميانى، خالق مختارى مستقر بود. يكى از تانكها خيلى جلو آمده بود. حسنپور با فرياد گفت: »مختارى، بزنش ...«
مختارى آر پى جى را بر دوش گرفت. تا خواست شليك بكند، ناگهان به زمين افتاد. گلوله كاليبر 50 تانك بر شقيقه مختارى نشسته بود.
وضع ناجور شده بود. بچههايى كه در دو سوى مثلثى بودند، همزمان دو موشك به سمت تانكها شليك كردند؛ اما هيچكدام در سينه تانكى ننشست. لحظات سخت و نفسگيرى پيش آمده بود. اگر يكى از موشكها به تانكى مىخورد، عقبنشينى دشمن حتمى بود و روحيه بچهها هم بهتر مىشد.
حسنپور وقتى ديد آر پى جىزنها نمىتوانند به هدف بزنند، با چند خيز خودش را به مثلثى ميانى رساند و با آر پى جى شهيد مختارى هدفگيرى و شليك كرد. موشك درست بين برجك و بدنه تانك فرود آمد. تانك آتش گرفت و صداى تكبير بچهها بلند شد. با از كار افتادن اولين تانكِ عراقىها، عقبنشينى عراقىها شروع شد. حسنپور به بچهها روحيه مىداد و از آنها مىخواست كه بدون هدف شليك نكنند. نيمساعت طول كشيد تا دوباره تانكهاى عراقى به سمت ما حركت كردند.
آتش تهيه دشمن روى ما آن قدر شديد بود كه اگر سرمان را بلند مىكرديم، يا تير يا تركش نصيبمان مىشد. حسنپور براى بار دوم به سمت يكى از تانكها رفت و آر پى جى را روى دوشش قرار داد. هنوز چخماق را نچكانده بود كه نقش زمين شد. پيك حسنپور سريع به طرفش رفت. از حالتش فهميديم كه فرمانده گردان ما شهيد شده است. وقتى نيروهاى گردان اين صحنه را ديدند، خونشان به جوش آمد.
بچههايى كه مثلثى درست كرده بودند، از پشت خاكريزها درآمدند و به سمت عراقىها شليك كردند. بچههاى دسته 2 از گروهان ما، يك تانك را زدند. مرتضى مالك، آر پى جى زن دسته ما، يك تانك ديگر را زد. بوى آتش و باروت، فضاى منطقه را پر كرده بود.
با اين حركت، عراقىها كمى عقب نشستند. عدهاى از نيروهاى گردان ما به شهادت رسيده بودند. بلافاصله شهادت حسنپور را به عقبه اعلام كرديم. درويشى كه قرار بود با گردان حضرت ابوالفضلعليه السلام به صحنه درگيرى بيايد، طبق دستور فرماندهى، خود را به بچههاى گردان امام جعفر صادقعليه السلام رساند و فرماندهى ما را به عهده گرفت.
تبادل آتش همچنان شديد بود. با آمدن درويشى، روحيه بچهها تغيير كرد. با تصميم او قرار شد تانكهايى را كه در صحنه بودند و مستقيم به سمت ما آتش مىريختند، بزنيم با اشاره درويشى، مرتضى مالك بلند شد و سينهخيز خودش را به چالهاى كه جاى انفجار بود، رساند و به صورت نشسته يكى از تانكها را زد. با زدن اين تانك، مجموع تانكهاى منهدمشده عراقى به 4 دستگاه رسيد. عقبنشينى عراقىها شروع شد. به دستور درويشى، بچهها عراقىها را تعقيب كردند. اين تعقيب تا پشت كانال ماهى ادامه پيدا كرد. در همين درگيرى و تعقيب و گريز، محمدصادق قاسمى، حسن كلانترى، على معلم كلايى، على تصفيه، محمدحسين راستگو و ... به شهادت رسيدند، دسته ما نزديك هفتاد درصد نفراتش را از دست داده بود. من مانده بودم و نوبخت و يكى دو نفر ديگر.
پيكر حسنپور را در جاى مناسبى قرار داديم تا در فرصتى مناسب به عقب منتقل شود.
وقتى به پشت كانال ماهى رسيديم، مجبور شديم پيشروى را متوقف كنيم. از اينرو دستور تثبيت خط صادر شد. امكانات محور ما چنان محدود بود كه حتى يك تانك هم نداشتيم. تا دلمان را به آن خوش كنيم! البته آمدن ماشينآلات مهندسى به منطقه هم در آن ساعت روز و آتش شديد دشمن ممكن نبود. بچهها با سرنيزه و كلاهآهنى شروع به ساختن سنگرهاى انفرادى و تيربار كردند. تكتيراندازها هم در نوك خاكريز موضع گرفتند. قواى جسمى ما در حال تحليل رفتن بود. بچههايى كه به دستور حسنپور تداركاتچى شده بودند، طبق نظر درويشى به صحنه آمدند. آمدن آنها تا حدودى براى ما قوت قلب بود. دشمن هم كه از پاتك عليه ما، طرفى نبسته بود، با خمپارههاى 60 و 81 و 120 ميلىمترى خط را زير آتش گرفته بود.
آفتاب كم كم به وسط آسمان رسيده و شاهد جانفشانى سبكبالان عاشق بود. باد با نفسى داغ مىوزيد و شدت گرما لحظه به لحظه بيشتر مىشد. تشنگى به بچهها فشار آورده بود. شايد دشمن هم فهميده بود چه خبر است كه دوباره به فكر پاتك افتاد. درويشى چندين مرتبه تقاضاى آمدن گردان حضرت ابوالفضلعليه السلام را به صحنه درگيرى كرد؛ اما هر بار جواب مىشنيد كه بچهها به پنج ضلعى رسيدهاند اما آنقدر آتش شديد است كه زمينگير شدهاند.
باز صداى شنى تانكها به گوش رسيد. نوبخت، فرمانده دسته ما كه ديگر نيرويى برايش نمانده بود، در كنار درويشى بود. محاسن مشكى و بلندش خاكى شده بود كه آدم فكر مىكرد محاسناش سفيد شده. يكى از بچهها داد زد: »برادر درويشى، برادر درويشى، تانكها ... تانكها ...«
درويشى از جايش بلند شد و به بالاى خاكريز رفت و با دوربين مشغول ارزيابى تانكها شد تا بتواند تاكتيك مناسب را بهكار ببندد. در همين حين، يك خمپاره 60 روى خاكريز و كنار درويشى به زمين خورد و تركشهاى زيادى بر بدنش نشست. يك تركش بزرگ هم به كاسه سرش اصابت كرد. درويشى غرق در خون شد و از بالاى خاكريز غلتان غلتان پايين آمد. داد »يا حسين« از نوبخت بلند شد.
پرواز درويشى، داغ غم ما را تازه كرد. نوبخت، شهادت درويشى را با بىسيم به فرماندهى محور گزارش داد و تقاضاى ريختن آتش تهيه روى دشمن كرد.
لحظاتى بعد، آتش خشم بچههاى ادوات خودى، تانكهاى دشمن را زمينگير كرد و از حجم آتش عراقىها كاست. در اين فاصله، بچههاى گردان حضرت ابوالفضلعليه السلام هم به ميدان گذاشتند.
اولين چيزى كه از بچههاى تازه نفس خواستيم، آب خنك بود. دست بچهها درد نكند؛ با خودشان به اندازه يك ماشين يخ آورده بودند. بلافاصله يخها را توزيع كرديم و بچهها جگرشان را خنك كردند.
جنازه تعدادى از شهدا، از جمله دو فرمانده شهيد گردان يعنى درويشى و حسنپور را هم با برانكارد به عقب فرستاديم. نماز ظهر و عصر را نشسته و با پوتين خوانديم. گرمى هوا و تلفات، ميل به تهاجم را از دو طرف گرفته بود. بچهها از كمشدن حجم آتش دشمن نهايت استفاده را كردند و مهمات و ساير وسايل تداركاتى را به ما رساندند.
ساعت 6 بعدازظهر دوباره تبادل آتش بين طرفين شروع شد و بارانى از گلولههاى خمپاره روى سر ما باريدن گرفت. بعد از درويشى، هدايت گردان را مرتضى مالك، سيدمحمد رضوى جمالى و علىمحمد محسنپور به عهده گرفتند.
روز 61/4/24، در مرحله دوم عمليات رمضان، در حالى كه گرماى هوا شديد بود و در ميانه روز، عراقىها اقدام به يك پاتك سنگين كردند. نيروهاى گردان امام جعفر صادقعليه السلام شجاعانه با هدايت برادران مرتضى مالك، سيدمحمد رضوى جمالى و علىمحمد محسنپور مقاومت مىكردند. در همين حين، مرتضى مالك چند نفر نيروى داوطلب آر پى جىزن خواست. من هم جزء داوطلبان بودم. از خاكريزى كه ما پشت آن مستقر بوديم تا جايى كه تانكها موضع گرفته بودند، حدود 60 يا 70 متر مىبايست پيادهروى مىكرديم تا آنها را در تيررس خودمان قرار بدهيم. من و چند نفر از بسيجيان با آر پى جى هفت و تيربار وارد معركه شديم. آتش دشمن آنقدر سنگين و شديد بود كه نمىتوانستيم براى لحظهاى سرمان را بالا بگيريم.
چند دقيقهاى از آغاز پاتك دشمن نمىگذشت كه مرتضى مالك به ما گفت كه بايد همزمان به سوى تانكها عراقى اجراى آتش كنيم. با شليك همزمان چند گلوله آر پى جى و آتش گرفتن يكى از تانكها، دشمن وادار به عقبنشينى شد. صداى »اللّهاكبر« بچهها، فضاى شلمچه را شكافت. از اينكه دشمن به عقب رفته بود، خوشحال بوديم. وقتى خواستم گلوله آر پى جى را درون قبضه قرار دهم، ناگهان متوجه شدم سرم مىسوزد و بعد از آن، خون سرم روى صورت و لباسهايم ريخت. سرم را با يك چفيه بستند. دوستان گفتند: سيدحبيب، برو عقب. گفتم: »نه، همراه شما مىمانم.«
به حول و قوه الهى، تا مرحله پنجم عمليات رمضان ماندم كه آخرين مرحله عمليات محسوب مىشد. اين مرحله از عمليات، مصادف بود با شب عيد فطر ماه رمضان سال 1361 هجرى شمسى.
شب عيد فطر سال 61، شبى به ياد ماندنى و فراموش ناشدنى براى رزمندگان بود كه در عمليات رمضان حضور داشتند. در اين شب - طبق گفته فرماندهان - حدود 500 دستگاه تانك عراقى مناطق شلمچه، عرايض، اطراف دژ و ... را به محاصره درآورده بودند؛ طورى كه ما و نيروهاى زرهى دشمن در هم ادغام شده بوديم! اصلاً نمىتوانستيم تشخيص بدهيم كه كدام نيرو خودى است و كدام نيرو دشمن.
آن شب، كار نيروهاى ايرانى اين بود كه تا دشمن شناسايىمان نكرده، تانكها را با نارنجكهاى دستى منهدم كنيم و به عقب برگرديم. شب سخت و طاقتفرسايى بود. با منهدم شدن چندين دستگاه تانك عراقىها خيلى سريع زرهىشان را عقب كشيدند. بعد از اين عقبنشينى، دوباره بين ما و عراقىها فاصله افتاد.
بىتوجهى من به جراحت سرم و گرمى هوا باعث شده بود تا زخم سرم عفونى شود. فرداى آن روز كه عيد فطر بود، با فرو نشستن تب پاتكهاى ارتش عراق در محور شلمچه، به توصيه و اصرار دوستان به اورژانس صحرايى اعزام شدم. بعد از معاينه اوليه، فوراً مرا به اهواز فرستادند از آنجا به بيمارستان امام رضاعليه السلام در مشهد مقدس اعزام گرديدم.
بعد از چند روز بسترى شدن در اين بيمارستان، براى اينكه شايعه سابق در روستايمان تكرار نشود، خود را به سارى رساندم؛ در حالى كه سرم باندپيچى بود.
چندى از ماندنم در روستا نگذشت كه مرغ دلم باز هواى پرواز به سوى جبهه كرد؛ خصوصاً اينكه طوسى هم به جبهه رفته بود. رفتن طوسى به جبهه، اشتياق حضور را در من بيشتر مىكرد؛ اشتياقى كه جوهرهاش عشق بود و بس.
به بسيج رفتم. مسئولين بسيج استان كه پيشتر به دليل سن و سالم با اعزام من مخالفت مىكردند، با ديدن چهره جبههاىام تعجب كردند. بهرام سعادتى - مسئول اعزام نيروى بسيج - گفت: »بسيجى، تو كى و چطورى به جبهه اعزام شدى؟!«
گفتم: »از طريق جهاد.«
گفت: »عجب! حالا دوباره آمدهاى براى اعزام؟!«
با تكان دادن سر گفتم: »آره.«
به شوخى گفت: »آموزش ديدهاى؟«
گفتم: »بله، خوبش را هم ديدهام.«
خنديد و گفت: »بايد يك هفته صبر كنى.«
گفتم: »چيه! نكند مىخواهيد برويد تحقيقات؟!«
گفت: »اينكه حتميه.«
البته با چشمكى كه به بغلدستىاش زد فهميدم دارد سر به سرم مىگذارد. من هم براى اينكه به اصطلاح طاقچه بالا بگذارم، با قلدرى گفتم: »مىدونى چيه ... ولش كن ... خودم همينطورى مىروم.«
گفت: »چرا دلخورى شدى؟ حالا عصبانى نشو آقا سيد. منظورم از اينكه بايد يك هفته صبر كنى، اين بود كه ما هر دو هفته يك بار، با ماشينهاى ادارات به جنوب نيرو مىفرستيم. همين يك هفته پيش، ماشين ما رفت جنوب.«
گفتم: »حالا اين شد يك چيزى. و الا ...«
گفت: »و الا چى؟«
گفتم: »و الا هيچى ... من اهل صبر و حوصله و تحقيقات نيستم.«
در حالى كه گل لبخند بر چهره هر دومان نشسته بود، از او خداحافظى كردم تا روز موعود به سمت جبهه رهسپار شوم.
روز 61/4/14، مينىبوس حامل نيروهاى رزمنده به اهواز رسيد. از سهراهى خرمشهر گذشت و در نزديكى كارخانه نورد به سمت چپ پيچيد و از روى ريل راه آهن سلانه سلانه وارد پايگاه شهيد بهشتى شد. اولين بار بود كه به اين پايگاه مىآمدم. هنوز تابلوى زخمى دانشگاه را از سردر آن نكنده بودند.
هوا گرم و شرجى بود. آفتاب انگار اجاقش را در زمين روشن كرده بود. براى فرار از گرما، از مينىبوس پياده شديم و در زير سايه ديوار ستاد تيپ توقف كرديم. يكى از پاسداران ستاد تيپ آمد و گفت: »برادرها، تا زمانى كه سازماندهى نشدهاند، وسايلشان را بگيرند و به نمازخانه بروند.«
وقتى به نمازخانه رسيديم، خنكى داخل نمازخانه و خستگى راه باعث شد به خواب عميقى فرو برويم. نزديكى ظهر از خواب بيدار شديم. نماز جماعت خوانده شد. در همانجا ناهار خورديم و فرم سازماندهى و اطلاعات اوليه را پر كرديم. در آن فرم، سابقه خود را نوشتم و تجربه دو عمليات فتحالمبين و بيتالمقدس را در آنجا قيد كردم.
يك روز به همين منوال گذشت. تا اينكه در صبحگاه اعلام شد برادرانى كه در روز چهاردهم تير به تيپ آمدهاند، خودشان را به پرسنلى تيپ معرفى كنند.
بعد از خوردن صبحانه، به پرسنلى رفتيم. برادر كسائيان - مسئول سازماندهى تيپ - به ما خوشامد گفت. و گفت: »برادرها، معرفىنامهتان آماده است.«
بعد از گرفتن معرفىنامه متوجه شدم مرا به گردان امام جعفر صادقعليه السلام معرفى كردهاند.
پرسيدم: »موقعيت گردان كجاست؟«
يكى از بچههاى سازماندهى گفت: »دوستانى كه به گردان رزمى معرفى شدهاند، ساعت 3 بعدازظهر جلوى نمازخانه بايستند تا با ماشين به مقر گردانها بروند.«
ساعت سه بعدازظهر، ساك به دوش در كنار نمازخانه توقف كرديم. يك دستگاه مينىبوس آمد. اسامى برادران خوانده شد. سوار شديم و راه افتاديم؛ بدون اينكه چندان از موقعيت گردان اطلاع داشته باشم. مينىبوس وقتى به اول جاده اهواز - خرمشهر رسيد، راهش را به سمت سهراه خرمشهر - سوسنگرد كج كرد و بعد از آن به سمت حميديه رفت. با ديدن اين جاده، خاطرات و ياد طوسى و حسن اكبرى برايم زنده شد و دلم گرفت. چفيه را بر صورتم انداختم و آرام آرام گريستم.
حدود 15 كيلومتر به سمت حميديه رفتيم. بعد از قبرستانى، ماشين ما به سمت چپ جاده پيچيد. وارد يك جنگل شديم كه كنار در ورودى آن نوشته شده بود: »به پادگان شهيد بيگلو خوش آمديد«.
راننده مينىبوس وقتى تابلوى موقعيت گردان امام جعفر صادقعليه السلام را ديد، راهش را كج كرد و جلوى تعدادى چادر ايستاد. با توقف مينىبوس، بچهها سريع پياده شدند تا از گرماى داخل ماشين خلاصى پيدا كنند.
خودمان را به چادر نمازخانه گردان رسانديم. چقدر گرم بود! نمازخانه تيپ كجا و نمازخانه گردان كجا؟!
دم دماى غروب بود كه صداى حاج صادق آهنگران از بلندگوى گردان پخش شد. در همين حين، صدايى، از پشت بلندگو اعلام كرد: برادرانى كه امروز از تيپ به گردان معرفى شدهاند، جلوى چادر فرماندهى گردان اجتماع كنند.
بعد از اينكه جلوى چادر فرماندهى توقف كرديم، مسئول پرسنلى گردان به ما خوشامد گفت و اعلام كرد: برادرها، بعد از اينكه فرم را پر كردند، براى گرفتن وسايل شخصى به تداركات گردان بروند و بعد از آن براى گرفتن پلاك و كارت جنگى به پرسنلى بيايند. فرم را پر كردم و ترجيح دادم تكتيرانداز باشم.
هواى شرجى و دم كرده و همچنين حشرات موذى مثل رتيل، عقرب و پشههاى خاكى، اذيتمان مىكردند. از تسليحات گردان، يك قبضه كلاش تاشو تحويل گرفتم با پنج خشاب. سلاح را تميز كردم. خواستم چند تير هوايى بزنم كه مرتضى مالك(16) گفت: »سيدحبيب، تيراندازى در محوطه گردان ممنوع است.«
روز بعد هم نيروهاى تازهنفس زيادى از راه رسيدند و گردان از نظر نيرو به استعداد كامل رسيد. با آمدن نيروها، كار سازماندهى شروع شد. با اينكه دو سه روزى از ورودمان به گردان مىگذشت. هنوز فرمانده گردان را نديده بوديم. تا اينكه بعدازظهر هفدهم تير از طريق بلندگوى گردان به نيروها اعلام شد: كليه برادران گردان امام جعفر صادقعليه السلام امشب در نمازخانه گردان حاضر شوند.
نماز جماعت را خوانديم. بعد از تلاوت قرآن اعلام شد فرماندهى گردان برادر حسنپور مىخواهد صحبت كند. راستش اول دور افتادم؛ اما وقتى فرمانده را پاى ميكروفون ديدم، با خود گفتم: اينكه حسنپور خودمان است! از ته دل خوشحال شدم.
برادر حسنپور بعد از سلام و عليك و تشريح موقعيت جنگ، كلى با بچهها صحبت كرد و وعده داد نيروها به زودى در يك عمليات سرنوشتساز شركت خواهند كرد.
گروهان ما، گروهان يك بود و دسته ما، دسته 3. در دستهاى كه من بودم، برادرانى چون محمدصادق قاسمى(17)، مرتضى مالك، حسن كلانترى(18)، على تصفيه(19)، على معلم كلايى(20)، محمدحسين راستگو(21)، پلى(22)، نوبخت(23) و ... حضور داشتند. فرمانده دسته ما، نوبخت كه محاسن زيبا و بلندش هرگز از يادم نمىرود.
بعد از صحبتهاى حسنپور، خودم را به ايشان رساندم. با ديدن من گفت: »سيدحبيب، كى به اين گردان آمدى؟«
ماجرا را گفتم. از ديدن همديگر خوشحال بوديم.
همان شب اعلام شد فرماندهى تيپ براى سخنرانى به پادگان بيگلو مىآيد. به مرتضى مالك گفتم: »برادر مالك، فرمانده تيپ كيه؟«
گفت: »مرتضى قربانى. البته زمانى كه مرتضى قربانى به مرخصى يا مأموريت مىرود، كوسهچى فرمانده است.«
ديدن چهره فرماندهى تيپ برايم جذاب بود. سعى كردم جلوى صفوف قرار بگيرم با خودم گفتم: شايد در موقعيت اطلاعات عمليات 31 عاشورا فرمانده تيپ 25 كربلا را ديده باشم؛ اما نه، هيچوقت او را نديده بودم. قدى كوتاه و لهجه اصفهانى داشت. بچهها از شجاعتش زياد تعريف مىكردند. از حال و هواى صحبت او و جنب و جوش فرماندهان تيپ و گردانها فهميدم كه قرار است عملياتى انجام بشود. بعد از صحبتهاى مرتضى قربانى، بچهها با نوشيدنى خنك پذيرايى شدند.
همان شب، كار آموزش و آمادهسازى بدنى نيروها شروع شد. روز از بس هوا گرم بود، تحمل آموزش واقعاً مشكل بود؛ اما شبها تا صبح آموزش، راهپيمايى، انفجارات مختلف با مينهاى غنيمتى، تيراندازى با دوشكا و ... داشتيم.
در كنار گردان امام جعفر صادقعليه السلام، گردان حضرت ابوالفضلعليه السلام نيز در حال آمادهسازى نيروهايش بود. فرماندهى گردان همسايه را علىاكبر درويشى به عهده داشت.
سختى و مشكلات مفهومى نداشت. در كنار سختىهاى وصفنشدنى، معنويت بچهها فوقالعاده بود. نماز شب، دعاى كميل و عزاداريهاى خالصانه، نشانههاى نامحدود معنويت در جبهه بود.
ماه رمضان از راه رسيد. البته هيچكدام از ما نمىتوانستيم روزه بگيريم؛ چون از نظر مكانى وضعيت ثابتى نداشتيم.
61/4/20، آماده باش حركت دادند. بچهها وصيتنامههاىشان را نوشته بودند. كاميونها از راه رسيدند. شب هنگام، با ذكر »حسين شعار ماست ... حسين شهادت افتخار ماست« به سمت نامعلومى حركت كرديم.
وارد جاده اهواز - خرمشهر شديم. از دوردست صداى شليك و آتش دهنه توپخانه شنيده و ديده مىشد. ماشينها همچنان مىرفتند. به نزديكىهاى طلائيه رسيديم. پادگان حميد را پشتسر گذاشتيم. بعد از دو ساعت، بچهها گفتند: به خرمشهر رسيديم. از جلوى مزار شهداى خرمشهر گذشتيم و از جاده اصلى به فرعى سمت راست پيچيديم. ده كيلومتر كه رفتيم، ماشينها ايستادند. به ما گفتند: پياده شويد.
از ماشينها پياده شديم. به محمدتقى نوبخت گفتم: »آقا تقى، اينجا كجاست؟«
گفت: »اينجا نزديك خرمشهر و اسمش شلمچه است.«
دوباره شلمچه را ديدم و به ياد عمليات بيتالمقدس و حسين اكبرى افتادم. يكى از بچهها گفت: »بچهها، نماز صبح را بخوانيد كه قضا نشود.«
هنوز خوشههاى طلايى آفتاب بر زمين گسترده نشده بود كه در سنگرهاى موقت جابهجا شديم. انفجار خمپارههاى 120 در محورى كه ما در آن مستقر شده بوديم، حكايت از آن داشت كه موقعيت ما در خط دوم محسوب مىشود.
بعدازظهر، در جلسه توجيهى فرماندهان گردان و گروهانها شركت كرديم. حسنپور، قرص و محكم حرف مىزد؛ طورى كه شوق حضور در عمليات نيروها را بيشتر مىكرد. يكى از نكتههاى مهم اين عمليات، به گفته حسنپور، عقبراندن دشمن از اطراف خرمشهر بود تا دوباره هوس بازپسگيرى خرمشهر را نكند.
حسنپور همچنين گفت: »نيروها، دقت كنند كه با اين هواى گرم و شرجى، جنگيدن خيلى مشكل است. طبق گزارش بچههاى اطلاعات عمليات، در پيش رويمان هم دشتى پر از مين و تلههاى انفجارى قرار دارد كه بايد از آن عبور كنيم. ضمناً با همين كلاش و آر پى جى بايد به پاتكهاى زرهى عراق پاسخ بدهيم.«
غروب 22 تير 61 از راه رسيد. گروهان ما با سكوت كامل به حركت درآمد. مسير حركت ما از كنار جادهاى بود كه به آن دژ مىگفتند. به نزديكى خط اول رسيده بوديم. هنوز خبر خاصى نبود. در پيش رويمان، دشتى پر از مين و تلههاى انفجارى قرار داشت كه مىبايست از آن عبور مىكرديم. يك روز در محور خط اول مانديم؛ بدون اينكه دشمن از وجود ما اطلاعى داشته باشد.
شب 23 تيرماه بود و هوا داغ داغ؛ به حدى كه به سختى نفس مىكشيديم. قرار شد گروهان ما بعد از گروهان 2 و 3 وارد عمل شود. از نيروهاى تيپها و لشكرهاى ديگر هيچگونه اطلاعى نداشتيم كه از كدام سمت ما مىخواهند وارد عمل شوند و عملالحاق در كجا انجام مىگيرد.
شب از نيمه گذشته بود كه گردان امام جعفر صادقعليه السلام به فرماندهى حسنپور در پشت خاكريز دشمن و در نقطه رهايى مستقر شد و منتظر ماند تا دستور حمله صادر شود. وسايل نظامى ما محدود بود و شدت گرما هم بر سختى عمليات مىافزود. با اين همه مشكلات، لازم بود دشمن را از شلمچه به عقب برانيم؛ چون حضور دشمن در آن نقطه باعث مىشد كه خرمشهر دوباره مورد تهديد قرار گيرد. حسنپور براى اينكه كارايى نيروها را بالا ببرد و تلفات را پايين بياورد، قبل از حركت دستور داد هر چه سريعتر گروهانها تعدادى نيروى تداركاتچى در نظر بگيرند تا در آن گرماى طاقتفرساى ماه تير كه حرارت به 48 درجه مىرسيد، به كمك نيروهاى تداركات براى نيروهاى عمل كننده آب و مهمات و غذا بياورند. همين تصميم حسنپور باعث شد كه بازدهى كار بچهها بالا برود.
عمليات شروع شد. بچههاى گروهان 2 و 3، تكبيرگويان خط اول دشمن را شكستند. حمله چنان سريع و برقآسا بود كه قدرت عكسالعمل را از دشمن گرفت؛ اما از عقبه عراقىها گلوله خمپارههاى 120 ميلىمترى بر سر ما مىريختند؛ در حالى كه هنوز مأموريت گروهان ما شروع نشده بود.
تا آن موقع اين همه منور از دشمن نديده بودم. مدتى نگذشت كه صداى هلىكوپترهاى دشمن را در آن هياهوى آتش شنيدم. اول تعجب كردم؛ اما مدتى بعد كه منورهاى خوشهاى دشمن را روى فضاى منطقه ديدم، تازه فهميدم كه هلىكوپترها براى چه آمده بودند.
كل گروهان خصوصاً دسته ما به فرماندهى نوبخت در آمادگى كامل به سر مىبرد. قبل از حركت، بچهها با همديگر خداحافظى كردند. جالب بود! از يك سو خمپارهها و گلولههاى توپ و كاتيوشا بر سر ما مىباريد و از سوى ديگر ما در حال وداع بوديم. آخرين نفرى كه من با او خداحافظى كردم محمدصادق قاسمى بود. او فرزند عبدالوهاب قاسمى - نماينده سارى در مجلس شوراى اسلامى - بود كه در 7 تير سال 60 به شهادت رسيده بود. پس از اينكه همديگر بوسيديم، گفت: »سيدحبيب، گوش راستت را بياور جلو.« آيه »و جعلنا« را در گوشم زمزمه كرد(24). پس از آن گفت: »سيد، اين آيه را پدرم قبل از شهادتش به من توصيه كرد و گفت: در پناه اين آيه كه باشى، فرشتگان خدا هوادار تواند. من هم توصيه مىكنم آن را حفظ كنى.«
نوبت گروهان ما شد و در نهايت، دسته ما وارد صحنهى درگيرى شد. به صورت شترى و نيمخيز به پشت خاكريز درگيرى رسيديم. نوبخت با فريادهايش بچهها را هدايت مىكرد. من هم با كلاش تيراندازى مىكردم. كم كم هوا گرگ و ميش شد و سپيده صبح در حال طلوع كردن بود. پوتين به پا و نارنجك به كمر نمازمان را خوانديم و دل به معبود سپرديم! عجب نماز دلچسبى؛ خصوصاً براى آنها كه آخرين نمازشان بود! با خواندن نماز صبح، با صحبتهايى كه قبلاً حسنپور كرده بود، خودمان را آماده پاسخگويى به پاتك احتمالى دشمن كرديم.
قدرى از حجم آتش دشمن كاسته شده و همين فرصت خوبى بود تا بچهها به كارهاى شخصى خود بپردازند. صبحانه را كه هم بيسكويت و كمپوت بود، خورديم. بعضى از سنگرها مثل سنگر تيربار و آر پى جى را ترميم كرديم. بعضى از بچهها هم خواب مختصر كردند.
آرامش نسبى خط، مشمئز كننده بود؛ طورى كه من احساس ناخوشايندى داشتم. در همين لحظه، حسنپور با پيك و بىسيمچىاش آمد و با فرياد به بچهها گفت: »... بچهها، امروز از آن روزهاست! امروز براى گردان امام صادق شلمچه كربلاست. تا پاتك دشمن شروع نشده، موضع خودتان را تثبيت كنيد. چون عراقىها با تانك به سمت ما مىآيند و از نفراتشان كمتر استفاده مىكنند.«
حسنپور با تجربهاى كه داشت، درست گفته بود. آر پى جىزنها به سرعت آرايش گرفتند و تيربارچىها براى حمايت از شكارچيان تانك، در كنارشان سنگر گرفتند. دويست متر جلوتر از محور، آر پى جىزنها منتظر تانكها شدند و با آرايش خود چند مثلثى درست كردند. حسنپور با فرياد مىگفت: »آر پى جىزنها، تا من دستور ندادهام، شليك نكنيد ...«
در همين گيرودار، همزمان چندين گلوله خمپاره در محور ما به زمين خورد و پس از آن، شليك تانكها نيز شروع شد. تانكهاى دشمن طورى آتش مىريختند كه با اصابت هر گلوله بخشى از بالاى خاكريز تخريب مىشد و ارتفاع خاكريز كمتر و كمتر مىشد. از صداى شنى تانكها فهميديم كه حركتشان به سمت ما آغاز شده است.
در رأس مثلثى ميانى، خالق مختارى مستقر بود. يكى از تانكها خيلى جلو آمده بود. حسنپور با فرياد گفت: »مختارى، بزنش ...«
مختارى آر پى جى را بر دوش گرفت. تا خواست شليك بكند، ناگهان به زمين افتاد. گلوله كاليبر 50 تانك بر شقيقه مختارى نشسته بود.
وضع ناجور شده بود. بچههايى كه در دو سوى مثلثى بودند، همزمان دو موشك به سمت تانكها شليك كردند؛ اما هيچكدام در سينه تانكى ننشست. لحظات سخت و نفسگيرى پيش آمده بود. اگر يكى از موشكها به تانكى مىخورد، عقبنشينى دشمن حتمى بود و روحيه بچهها هم بهتر مىشد.
حسنپور وقتى ديد آر پى جىزنها نمىتوانند به هدف بزنند، با چند خيز خودش را به مثلثى ميانى رساند و با آر پى جى شهيد مختارى هدفگيرى و شليك كرد. موشك درست بين برجك و بدنه تانك فرود آمد. تانك آتش گرفت و صداى تكبير بچهها بلند شد. با از كار افتادن اولين تانكِ عراقىها، عقبنشينى عراقىها شروع شد. حسنپور به بچهها روحيه مىداد و از آنها مىخواست كه بدون هدف شليك نكنند. نيمساعت طول كشيد تا دوباره تانكهاى عراقى به سمت ما حركت كردند.
آتش تهيه دشمن روى ما آن قدر شديد بود كه اگر سرمان را بلند مىكرديم، يا تير يا تركش نصيبمان مىشد. حسنپور براى بار دوم به سمت يكى از تانكها رفت و آر پى جى را روى دوشش قرار داد. هنوز چخماق را نچكانده بود كه نقش زمين شد. پيك حسنپور سريع به طرفش رفت. از حالتش فهميديم كه فرمانده گردان ما شهيد شده است. وقتى نيروهاى گردان اين صحنه را ديدند، خونشان به جوش آمد.
بچههايى كه مثلثى درست كرده بودند، از پشت خاكريزها درآمدند و به سمت عراقىها شليك كردند. بچههاى دسته 2 از گروهان ما، يك تانك را زدند. مرتضى مالك، آر پى جى زن دسته ما، يك تانك ديگر را زد. بوى آتش و باروت، فضاى منطقه را پر كرده بود.
با اين حركت، عراقىها كمى عقب نشستند. عدهاى از نيروهاى گردان ما به شهادت رسيده بودند. بلافاصله شهادت حسنپور را به عقبه اعلام كرديم. درويشى كه قرار بود با گردان حضرت ابوالفضلعليه السلام به صحنه درگيرى بيايد، طبق دستور فرماندهى، خود را به بچههاى گردان امام جعفر صادقعليه السلام رساند و فرماندهى ما را به عهده گرفت.
تبادل آتش همچنان شديد بود. با آمدن درويشى، روحيه بچهها تغيير كرد. با تصميم او قرار شد تانكهايى را كه در صحنه بودند و مستقيم به سمت ما آتش مىريختند، بزنيم با اشاره درويشى، مرتضى مالك بلند شد و سينهخيز خودش را به چالهاى كه جاى انفجار بود، رساند و به صورت نشسته يكى از تانكها را زد. با زدن اين تانك، مجموع تانكهاى منهدمشده عراقى به 4 دستگاه رسيد. عقبنشينى عراقىها شروع شد. به دستور درويشى، بچهها عراقىها را تعقيب كردند. اين تعقيب تا پشت كانال ماهى ادامه پيدا كرد. در همين درگيرى و تعقيب و گريز، محمدصادق قاسمى، حسن كلانترى، على معلم كلايى، على تصفيه، محمدحسين راستگو و ... به شهادت رسيدند، دسته ما نزديك هفتاد درصد نفراتش را از دست داده بود. من مانده بودم و نوبخت و يكى دو نفر ديگر.
پيكر حسنپور را در جاى مناسبى قرار داديم تا در فرصتى مناسب به عقب منتقل شود.
وقتى به پشت كانال ماهى رسيديم، مجبور شديم پيشروى را متوقف كنيم. از اينرو دستور تثبيت خط صادر شد. امكانات محور ما چنان محدود بود كه حتى يك تانك هم نداشتيم. تا دلمان را به آن خوش كنيم! البته آمدن ماشينآلات مهندسى به منطقه هم در آن ساعت روز و آتش شديد دشمن ممكن نبود. بچهها با سرنيزه و كلاهآهنى شروع به ساختن سنگرهاى انفرادى و تيربار كردند. تكتيراندازها هم در نوك خاكريز موضع گرفتند. قواى جسمى ما در حال تحليل رفتن بود. بچههايى كه به دستور حسنپور تداركاتچى شده بودند، طبق نظر درويشى به صحنه آمدند. آمدن آنها تا حدودى براى ما قوت قلب بود. دشمن هم كه از پاتك عليه ما، طرفى نبسته بود، با خمپارههاى 60 و 81 و 120 ميلىمترى خط را زير آتش گرفته بود.
آفتاب كم كم به وسط آسمان رسيده و شاهد جانفشانى سبكبالان عاشق بود. باد با نفسى داغ مىوزيد و شدت گرما لحظه به لحظه بيشتر مىشد. تشنگى به بچهها فشار آورده بود. شايد دشمن هم فهميده بود چه خبر است كه دوباره به فكر پاتك افتاد. درويشى چندين مرتبه تقاضاى آمدن گردان حضرت ابوالفضلعليه السلام را به صحنه درگيرى كرد؛ اما هر بار جواب مىشنيد كه بچهها به پنج ضلعى رسيدهاند اما آنقدر آتش شديد است كه زمينگير شدهاند.
باز صداى شنى تانكها به گوش رسيد. نوبخت، فرمانده دسته ما كه ديگر نيرويى برايش نمانده بود، در كنار درويشى بود. محاسن مشكى و بلندش خاكى شده بود كه آدم فكر مىكرد محاسناش سفيد شده. يكى از بچهها داد زد: »برادر درويشى، برادر درويشى، تانكها ... تانكها ...«
درويشى از جايش بلند شد و به بالاى خاكريز رفت و با دوربين مشغول ارزيابى تانكها شد تا بتواند تاكتيك مناسب را بهكار ببندد. در همين حين، يك خمپاره 60 روى خاكريز و كنار درويشى به زمين خورد و تركشهاى زيادى بر بدنش نشست. يك تركش بزرگ هم به كاسه سرش اصابت كرد. درويشى غرق در خون شد و از بالاى خاكريز غلتان غلتان پايين آمد. داد »يا حسين« از نوبخت بلند شد.
پرواز درويشى، داغ غم ما را تازه كرد. نوبخت، شهادت درويشى را با بىسيم به فرماندهى محور گزارش داد و تقاضاى ريختن آتش تهيه روى دشمن كرد.
لحظاتى بعد، آتش خشم بچههاى ادوات خودى، تانكهاى دشمن را زمينگير كرد و از حجم آتش عراقىها كاست. در اين فاصله، بچههاى گردان حضرت ابوالفضلعليه السلام هم به ميدان گذاشتند.
اولين چيزى كه از بچههاى تازه نفس خواستيم، آب خنك بود. دست بچهها درد نكند؛ با خودشان به اندازه يك ماشين يخ آورده بودند. بلافاصله يخها را توزيع كرديم و بچهها جگرشان را خنك كردند.
جنازه تعدادى از شهدا، از جمله دو فرمانده شهيد گردان يعنى درويشى و حسنپور را هم با برانكارد به عقب فرستاديم. نماز ظهر و عصر را نشسته و با پوتين خوانديم. گرمى هوا و تلفات، ميل به تهاجم را از دو طرف گرفته بود. بچهها از كمشدن حجم آتش دشمن نهايت استفاده را كردند و مهمات و ساير وسايل تداركاتى را به ما رساندند.
ساعت 6 بعدازظهر دوباره تبادل آتش بين طرفين شروع شد و بارانى از گلولههاى خمپاره روى سر ما باريدن گرفت. بعد از درويشى، هدايت گردان را مرتضى مالك، سيدمحمد رضوى جمالى و علىمحمد محسنپور به عهده گرفتند.
روز 61/4/24، در مرحله دوم عمليات رمضان، در حالى كه گرماى هوا شديد بود و در ميانه روز، عراقىها اقدام به يك پاتك سنگين كردند. نيروهاى گردان امام جعفر صادقعليه السلام شجاعانه با هدايت برادران مرتضى مالك، سيدمحمد رضوى جمالى و علىمحمد محسنپور مقاومت مىكردند. در همين حين، مرتضى مالك چند نفر نيروى داوطلب آر پى جىزن خواست. من هم جزء داوطلبان بودم. از خاكريزى كه ما پشت آن مستقر بوديم تا جايى كه تانكها موضع گرفته بودند، حدود 60 يا 70 متر مىبايست پيادهروى مىكرديم تا آنها را در تيررس خودمان قرار بدهيم. من و چند نفر از بسيجيان با آر پى جى هفت و تيربار وارد معركه شديم. آتش دشمن آنقدر سنگين و شديد بود كه نمىتوانستيم براى لحظهاى سرمان را بالا بگيريم.
چند دقيقهاى از آغاز پاتك دشمن نمىگذشت كه مرتضى مالك به ما گفت كه بايد همزمان به سوى تانكها عراقى اجراى آتش كنيم. با شليك همزمان چند گلوله آر پى جى و آتش گرفتن يكى از تانكها، دشمن وادار به عقبنشينى شد. صداى »اللّهاكبر« بچهها، فضاى شلمچه را شكافت. از اينكه دشمن به عقب رفته بود، خوشحال بوديم. وقتى خواستم گلوله آر پى جى را درون قبضه قرار دهم، ناگهان متوجه شدم سرم مىسوزد و بعد از آن، خون سرم روى صورت و لباسهايم ريخت. سرم را با يك چفيه بستند. دوستان گفتند: سيدحبيب، برو عقب. گفتم: »نه، همراه شما مىمانم.«
به حول و قوه الهى، تا مرحله پنجم عمليات رمضان ماندم كه آخرين مرحله عمليات محسوب مىشد. اين مرحله از عمليات، مصادف بود با شب عيد فطر ماه رمضان سال 1361 هجرى شمسى.
شب عيد فطر سال 61، شبى به ياد ماندنى و فراموش ناشدنى براى رزمندگان بود كه در عمليات رمضان حضور داشتند. در اين شب - طبق گفته فرماندهان - حدود 500 دستگاه تانك عراقى مناطق شلمچه، عرايض، اطراف دژ و ... را به محاصره درآورده بودند؛ طورى كه ما و نيروهاى زرهى دشمن در هم ادغام شده بوديم! اصلاً نمىتوانستيم تشخيص بدهيم كه كدام نيرو خودى است و كدام نيرو دشمن.
آن شب، كار نيروهاى ايرانى اين بود كه تا دشمن شناسايىمان نكرده، تانكها را با نارنجكهاى دستى منهدم كنيم و به عقب برگرديم. شب سخت و طاقتفرسايى بود. با منهدم شدن چندين دستگاه تانك عراقىها خيلى سريع زرهىشان را عقب كشيدند. بعد از اين عقبنشينى، دوباره بين ما و عراقىها فاصله افتاد.
بىتوجهى من به جراحت سرم و گرمى هوا باعث شده بود تا زخم سرم عفونى شود. فرداى آن روز كه عيد فطر بود، با فرو نشستن تب پاتكهاى ارتش عراق در محور شلمچه، به توصيه و اصرار دوستان به اورژانس صحرايى اعزام شدم. بعد از معاينه اوليه، فوراً مرا به اهواز فرستادند از آنجا به بيمارستان امام رضاعليه السلام در مشهد مقدس اعزام گرديدم.
بعد از چند روز بسترى شدن در اين بيمارستان، براى اينكه شايعه سابق در روستايمان تكرار نشود، خود را به سارى رساندم؛ در حالى كه سرم باندپيچى بود.
چندى از ماندنم در روستا نگذشت كه مرغ دلم باز هواى پرواز به سوى جبهه كرد؛ خصوصاً اينكه طوسى هم به جبهه رفته بود. رفتن طوسى به جبهه، اشتياق حضور را در من بيشتر مىكرد؛ اشتياقى كه جوهرهاش عشق بود و بس.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
بخش سوم
بار ديگر به بسيج سارى رفتم، درخواست اعزام انفرادى كردم و برگه اعزام را گرفتم. با اتوبوس يكراست به اهواز رفتم و خودم را به پايگاه عاشقان يعنى پايگاه شهيد بهشتى رساندم. هم سابقه عمليات در گردان رزمى و هم سابقه اطلاعات عمليات را داشتم.
بعد از استراحت در نمازخانه، برگه اعزامم را تحويل پرسنلى تيپ 25 كربلا دادم. فرم خلاصه وضعيت را پر كردم و بعد از آن به گردان على بن ابىطالبعليه السلام معرفى شدم. اين گردان، از جمله يگانهاى رزمى بود كه زحمات زيادى را در عمليات تهاجمى و آفندى تيپ كشيده و حكايت شجاعت كادر آن زبانزد همه بود.
به چادر فرماندهى گردان رفتم. گردانهاى رزمى همچنان در پادگان شهيد بيگلو مستقر بودند. فرمانده گردان، برادر طلبه و فردى شجاع به نام »اسلامى« بود. برادر اسلامى، از بچههاى خوب و آبديده آبادان و از همسنگران شهيد سيدمحمد جهانآرا(25) بود. وقتى معرفىنامه را خواند، به گرمى پذيرايم شد و مرا براى يكى از گروهانها در نظر گرفت. به پيكاش گفت: »آقا سيد را به گروهان تيمورى ببر و معرفىاش كن.«
فاصله چادر فرماندهى گردان و گروهان از هم زياد نبود. وقتى به چادر فرماندهى گروهان رسيديم، محمد تيمورى در چادر نبود. منتظر شدم تا برگردد. جوان 17 سالهاى از دور پيدايش شد. بچهها گفتند: برادر تيمورى دارد مىآيد. با خود گفتم: خدايا، اين جوان كم سن و سال از چه وقت به جنگ آمده و چقدر تجارب فرماندهى را فراگرفته كه فرمانده گروهان شده است؟!
از يكى از بچهها پرسيدم: »برادر تيمورى اهل كدام شهر است؟«
گفت: »شهر آمل.«
وقتى تيمورى نزديك چادر رسيد، بعد از سلام و عليك، معرفىنامه فرماندهى گردان را خواند و به من خوشامد گفت. از رستهام پرسيد. گفتم: »در دو سه عمليات قبلى، تداركاتچى و تكتيرانداز بودهام.«
گفت: »فعلاً در داخل يكى از اين چادرها استراحت كن تا بعد.«
كنجكاو شدم كه ببينم در گروهانهاى ديگر چه خبر است. فرماندهى گروهان سه به عهده علىاصغر حقيقى بود.
مدتى گذشت تا نيروهاى گردان را دوباره سازماندهى كردند. قرار شد اسامى نيروها از طريق بلندگو در ميدان صبحگاه خوانده شود تا هر كسى گروهانش را بشناسد. كل گردان، صبح زود در محوطه صبحگاه گردان جمع شدند. بعد از قرآن و صحبتهاى برادر اسلامى، نظر به تخصص بچهها، نيروها را به گروهانها معرفى كردند. در سازماندهى جديد، جزء نيروى گروهان يك شدم كه فرماندهىاش به عهده منصور زارعى بود.
چند روزى را در پادگان شهيد بيگلو مانديم. بعد از آمدن نيروهاى تازهنفس و تكميل گردان، زمزمه حركت بچهها براى عمليات در سطح گردان پيچيد. آنگاه مهمات انفرادى به اندازه كافى بين بچهها توزيع شد و اعلام شد نيروها به كارهاى شخصى خود برسند.
دم دماى غروب روزى به بچهها گفتند: تجهيزات خودتان را جمع كنيد. ساعت 8 شب، صداى ماشينهايى كه وظيفه داشتند بچهها را به خط مقدم ببرند، از دژبانى پادگان به گوش رسيد. هر گروهانى وظيفه داشت نيروهايش را در دو كاميون جاسازى كند.
وقتى بچهها سوار شدند، هر چه تلاش كرديم، نتوانستيم از مقصدمان سردربياوريم. چند روزى به ماه محرم مانده بود. نزديكىهاى صبح، به دشت وسيعى كه نامش براى ما نامعلوم بود، رسيديم. با تعيين قبله نماز صبح را خوانديم. از دور دست، صداى شليك توپخانه به گوش مىرسيد.
آفتاب عالمتاب كه بر دشت تابيدن گرفت، به منصور زارعى گفتم: »آقا منصور، اينجا كجاست؟«
گفت: »اينجا حدفاصل بين شهر موسيان و دهلران است. البته شهر موسيان را عراقىها نابود كردهاند؛ ولى شهر دهلران صددرصد نابود نشده اما مردم عادى در آن زندگى نمىكنند.«
با اينكه در پشت سرمان كوههاى سر به فلك كشيده قرار داشت و ماه آبان از راه رسيده بود، هوا مثل اهواز گرم و طاقتفرسا بود. گاهى اوقات طوفان خاك و شن هم به شدت ما را آزار مىداد.
از شلوغى منطقه معلوم بود كه يگانهاى ديگرى از ارتش و سپاه نيز به اين محور آمدهاند. منطقه، انبوهى از نيروهاى رزمنده را در خود جاى داده بود. گردان على بن ابىطالبعليه السلام در دره مُرمُرى مستقر شد. از كنار دره مرمرى، رودخانهاى به نام دُوَيرِجْ عبور مىكرد. آب استحمام و طهارت بچهها از همين رودخانه تأمين مىشد. بيشتر وقتها حتى وضوى خود را با آب رودخانه مىگرفتيم؛ اگر چه آب رودخانه، هم گرم بود و هم شور.
با پربا شدن چادرها، آموزش بچهها در دستور كار گردان قرار گرفت. شبها به راهپيمايى و كوهپيمايى مىرفتيم. از اين طريق به انرژىمان اضافه مىكرديم تا اگر عملياتى شد، از نظر بدنى كم نياوريم. شبهاى دويرج يا همان دره مرمرى، خنكتر از جنوب بود. نيروها براى اينكه خود را از يكنواختى در بياورند، عصرها با قلاب چفيه از رودخانه ماهى مىگرفتند. البته بعضىها با سر و صدا و شلوغ بازى، ماهيگيران را تشويق مىكردند. عدهاى هم لباسهاى خود را مىشستند. اوضاع جالبى بود.
سرانجام حلول ماه محرم فرا رسيد. بچهها تصميم گرفتند سنت عزادارى آقا امام حسينعليه السلام و يارانش را احيا كنند. هر دستهاى براى خودش در چادر نوحهخوانى و سينهزنى به راه انداخت. هر شب تا نيمه بچهها عزادارى مىكردند و بعد از آن راهپيمايى مىرفتند.
زمان زيادى نگذشت كه گردانهاى خطشكن مثل: على بن ابىطالبعليه السلام، امام حسينعليه السلام، ابوالفضلعليه السلام، صاحبالزمان)عج(، امام محمدباقرعليه السلام، گردان حمزه، گردان روحالله و گردان تازه تأسيس حضرت مسلم در منطقه مستقر شدند. در اين ميان، آنچه كه بيشتر به چشم مىآمد، شبزندهدارى، توسلات و مناجات بچهها بود. اين سوز و گداز با نزديك شدن عمليات به اوج خود مىرسيد.
شب تاسوعا براى آخرين بار گردان على بن ابىطالبعليه السلام را به رزم شبانه و كوهپيمايى بردند. در مسير اين راهپيمايى، »خشم شب« بسيار سختى اجرا شد. بچههاى ادوات گردان با دوشكا از بالاى سرمان تيراندازى مىكردند. بعضى از بچهها هول كردند؛ من هم همينطور. خودم را به منصور زارعى - فرمانده گردان - رساندم. سر و رويش خاكى بود. گفتم: »برادر منصور، امشب چه خبره؟!«
در حالى كه روى زمين درازكش بود، گفت: »مگر نمىبينى خشم شب زدهاند ... چيه آقا حبيب، ترسيدهاى؟!«
گفتم: نه! ولى بىانصافها مثل اينكه عراقى گير آوردهاند ...«
سرانجام گلوله دوشكاها تمام شد و ما از سر و صداى آن خلاصى يافتيم و خسته و كوفته برگشتيم.
شب بعد از آن كه عاشوراى امام حسينعليه السلام و اصحاب باوفايش بود، به دستور فرماندهى گردان، نيروها به صورت منظم به سمت مقر تاكتيكى تيپ دسته روى جانانهاى انجام دادند. به مقابل مقر كه رسيديم، بچهها پيراهنها را از تن درآوردند و سرگرم عزادارى شدند. فرمانده تيپ - آقا مرتضى قربانى - و ديگران هم به ميان بچهها آمدند و حسابى سينه زدند. حاج جوشن، پيرمرد تيپ هم به همه بچهها شربت داد.
بعد از تمام شدن عزادارى، عدهاى از بچهها به آهستگى خود را كنار رودخانه رساندند و در آن شب ظلمانى، عزادارىشان را با نماز شب عجين كردند. من فقط صداى ناله بعضى را از لاى تخته سنگها مىشنيدم.
روز بعد از آن، به كليه نيروها اعلام كردند كه هنگام نماز مغرب و عشا در نمازخانه گردان كه چادرى برزنتى بود، جمع شويم. كسائيان، مسئول سازماندهى تيپ، برادر زايرى را كه اهل نجفآباد اصفهان بود، به فرماندهى گردان ما منصوب كرد و برادر اسلامى با عنوان مسئول محور عمليات، به بچهها معرفى شد.
بعد از معرفى زايرى به فرماندهى گردان، كار توجيه فرماندهانها از طرف نيروهاى اطلاعات عمليات شروع شد. بعد از آن، نيروهاى گردان هم تا حدودى توجيه شدند. يك روز هم، اركان گردان براى شناسايى محور عملياتى و توجيه عملى به خط رفتند. بعد از اينكه اركان از خط برگشتند، دوباره محورهايى را كه قرار بود در آنها عمليات كنيم، از روى نقشه براى فرماندهان دستهها و گروهانها توضيح دادند.
بعد از نماز صبح، در حالى كه هنوز تاريكى هوا از زمين رخت برنبسته بود، به سمت ميدان صبحگاهى حركت كرديم. قرار بود يكى از مسئولان سخنرانى كند. بچهها مشتاق بودند كه ببينند سخنران كيست. ماشين وارد محوطه شد. آيتالله طاهرى، نماينده امام و امام جمعه اصفهان از ماشين پياده شد. مهدى ربانى كه جانشين فرماندهى تيپ بود، به جايگاه سخنرانى رفت و به آقاى طاهرى خوشامد گفت.
آيتالله طاهرى پشت تريبون رفت و مقدار زيادى در فضايل اهل بيتعليهما السلام صحبت كرد و بعد از آن ذكر مصيبت كرد. بچهها گريه كردند و جلسه با دعا و ذكر صلوات خاتمه يافت.
به مقر گردان برگشتيم و طبق معمول رفتيم سراغ سلاحهايمان. حسابى آنها را تر و تميز كرديم. نزديكىهاى ظهر، مهمات را تحويل گرفتيم. ناهار مفصل هم رسيد. بعضى از نيروها مشغول نوشتن وصيتنامه شدند. هنگامه عصر، دوستان با همديگر وداع كردند. هنوز سرخى غروب خورشيد بر دشت موسيان مىتابيد كه نيروها شامشان را ميل كردند. بچههاى قديمى كه بيشتر در مورد عمليات توجيه بودند، راهنمايىهاى لازم را به ديگران مىكردند. كل گردان از جلو چادر پرسنلى تيپ عبور مىكردند تا در زير چتر قرآن قرار گيرند. محمود كلونيان كه مسئول پرسنلى تيپ بود، با قرآنى زيبا پشت تويوتا ايستاده بود و بچهها را از زير قرآن عبور مىداد.
تاريكى شب فرا رسيده بود كه نيروهاى گردان به سمت نقطه رهايى حركت كردند. تا نقطه رهايى فاصله زيادى داشتيم. تا جايى كه ماشينها مىتوانستند بروند، با ماشين رفتيم و بقيه راه را پياده طى كرديم. يكى دو ساعت در راه بوديم. با توقف چند دقيقهاى، بچهها با همان تجهيزات و كولهپشتى، نماز مغرب و عشا را خواندند و دوباره حركت شروع شد. ادوات دشمن تك تك خمپاره شليك مىكرد؛ ولى خوشبختانه به صف بچهها اصابت نمىكرد. از روى پلى عبور كرديم. ساعت حول و حوش 2 صبح بود كه در كنار تپهاى كه محل استراحت گردان ما محسوب مىشد، نشستيم. من و محمودرضا خطيبى و عزيزالله زارعى و منصور زارعى و ... در كنار هم قرار گرفتيم. هنوز فجر صادق طلوع نكرده بود. تعدادى از بچهها در آن حال و هوا شروع به خواندن نماز شب كردند. برادر زايرى گفت: »صبر مىكنيم تا اذان صبح شود ... وقتى نماز صبح را خوانديم، حركت مىكنيم.«
در زير نور منور، از تپه بالا رفتم. منصور زارعى پرسيد: »سيدحبيب، كجا مىروى؟!«
گفتم: »هيس، مىخواهم ديد بزنم.«
گفت: »مواظب باش يك وقت عراقىها تو را نبينند.«
از سينه كش تپه بالا رفتم و به دشت روبهرو نگاهى انداختم. انبوهى از مين در ميدان روبهروى ما قرار داشت كه سد راه ما بود. هنوز نمىدانستم كه آيا بچههاى تخريب و اطلاعات عمليات براى ما معبر باز كردهاند يا نه؟
از تپه پايين آمدم. به برادر زارعى گفتم: »آقا منصور، جلو خيلى شلوغه!«
گفت: »منظورت چيه؟«
گفتم: »ميدان مين را مىگويم!«
برادر زارعى با همان حال هميشگىاش گفت: »صبر داشته باش.«
هوا در حال روشن شدن بود؛ اما از دستور حمله خبرى نشد. چند دقيقهاى نگذشت كه برادر زايرى گفت: »به ته ستون اعلام كنيد عقبگرد كنند. قبل از روشن شدن هوا مىخواهيم عقبنشينى كنيم.«
حدود دو كيلومتر به عقب برگشتيم. خستگى بيش از حد بچهها و به موقع نرسيدن بعضى از يگانهاى عملكننده به محورهاى عملياتى باعث شد كه حمله به تعويق بيفتد.
بعد از عقبنشينى، در بين شيار رودخانههاى فصلى مستقر شديم و پس از آن استتار كرديم بعد از آن همه بىخوابى، خوابيدن در آن بيابان، خيلى دلچسب بود. به جز عدهاى كه وظيفه نگهبانى داشتند، بقيه به خواب رفتند؛ طورى كه از كسى صدايى در نيامد.
موقع ظهر، بچهها كنسرو لوبيا و قدرى نان خشك خوردند. داغى هوا، اعصاب همه را خرد كرده بود. نمازها خوانده شد. بچههاى اطلاعات عمليات هم دوباره به گردان آمدند. هنوز دشمن از حضور ما مطلع نشده بود. همزمان با حركت بچهها، باد تندى شروع به وزيدن كرد و ابرهاى سياه كه حامل باران رحمت بود، سر رسيدند. به خاطر همين امداد غيبى، بچهها آسودهتر خود را به نقطه رهايى رساندند. بارش باران دم به دم شدت مىگرفت. بارش باران آن قدر شديد شد كه حجم آتش پدافندى دشمن را كم كرد. از امتداد رودخانه فصلى كه از آب باران لبريز شده بود، عبور كرديم. از شدت باران، چشم چشم را نمىديد. بچهها با گرفتن اسلحه يكديگر حركت مىكردند. تمام تجهيزات و لباسمان خيس شده بود.
به معبر رسيديم. نوار سفيد رنگى كه در ميدان مين تعبيه شده بود، راه عبور را بچهها را نشان مىداد. معلوم شد كه بچههاى اطلاعات عمليات و تخريب براى ما معبر باز كردهاند. بچهها براى تقرب به خدا از همديگر پيشى مىگرفتند و به استقبال رزم و جنگيدن در خط اول مىرفتند. تيربار دشمن از روبهرو به صورت تك رگبار بر روى بچهها شليك مىكرد. تيربارچى بيچاره عراقى از آينده خود بىخبر بود! از تيراندازىاش معلوم بود كه براى خالى نبودن عريضه اين كار را انجام مىدهد.
تقريباً به چند مترى دشمن رسيديم. رمز عمليات، »يا زينب« بود كه با صداى حسن باقرى از گوشىهاى بىسيم به بچهها اعلام شد. با دريافت رمز، يورش نيروهاى ايرانى شروع شد و نيروهاى پشتيبانى، با آتش سنگين، آتش تهيه مناسبى را روى دشمن ريختند.
خاكريز اول عراقىها را شكستيم و كار پاكسازى سنگرها را شروع كرديم. مسئول محور عملياتى، يعنى برادر اسلامى، كه قبلاً فرمانده گردان بود، همراه ما بود. در حين پيشروى، برادر اسلامى و خطيبى با دوشكاى عراقىها به شهادت رسيدند. محمود نصرتى، كمك آر پى جىزن دسته، به دستور زايرى بلند شد و با شليك يك موشك به سمت دوشكاى عراقى، آن را با خدمهاش براى هميشه ساكت كرد.
بعضى از نيروها هنوز از معبر عبور نكرده و زمينگير شده بودند؛ چون برخى ديگر در حين عبور زخمى شده و به سيمهاى حلقوى ميدان مين چسبيده بودند. به دستور زايرى، امدادگرهاى گردان به كمكشان رفتند تا معبر بيشتر از اين بسته نماند.
فرياد »اللّهاكبر« بچهها بلند بود. شدت درگيرى زياد شد. باران همچنان تند و شديد مىباريد. من كه تكتيرانداز بودم، رگبار سلاحم لحظهاى قطع نمىشد. از بس تيراندازى كرده بودم، لوله تفنگم سرخ شده بود؛ اما همچنان مثل بلبل نغمهسرايى مىكرد.
با شكستهشدن خط اول دشمن، موضوع به فرماندهى تيپ گزارش شد؛ اما پرواز اسلامى را به فرماندهى اطلاع نداديم. نمىخواستيم شيرينى اين پيروزى به كام فرماندهان تلخ شود. نيروهاى گردان همگى درگير بودند و هيچكس آرام و قرار نداشت. دشمن آنقدر آتش روى ما مىريخت كه هوا مثل روز روشن شده بود. هر سنگرى را كه پاكسازى مىكرديم، صداى تكبير ما به هوا بلند مىشد. كار من و عزيزالله زارعى، پاكسازى سنگرها بود. روش ما اين بود كه اول من تك رگبار مىزدم توى سنگر، بعد از آن، زارعى كار را با انداختن نارنجك تمام مىكرد. بعضى از سربازهاى دشمن، فرار را بر قرار ترجيح داده بودند. از روند كار راضى بوديم ؛ چون گردان على بن ابىطالبعليه السلام به اهداف خود در اين عمليات رسيده بود.
صبح صادق سيزدهم محرم طلوع كرد و بچهها در آن زمين پرگِل كه از باران ديشب درست شده بود، نماز صبح را خواندند. حالا ديگر ابرهاى تيره كنار رفته بودند و ستارهها در آسمان سوسو مىزدند. ابرهاى بارانزا مأموريتشان را به خوبى انجام داده و بعد از مأموريت، منطقه را ترك كرده بودند.
آن شب، سنگرهاى زيادى را پاكسازى كرديم. علاوه بر سنگرها، پاكسازى تپه ماهورها و شيار درهها هم تمام شد. با طلوع خورشيد رسيديم به يك جاده خاكى كه تا بالاى كوه امتداد داشت. دشمن از همين جاده براى نيروهايى كه در بالاى كوه مستقر كرده بود، مهمات و تداركات مىفرستاد. با تصرف اين جاده توسط گردان، بخش زيادى از نيروهاى دشمن به خطر افتاده بود. با الحاق نيروهاى تازه نفس گردان صاحبالزمان)عج( همچنان به پيشروى ادامه داديم. از شدت باران و باتلاقىشدن منطقه، تانكهاى عراقى آن روز پاتك نداشتند.
با فرارسيدن شب دوم عمليات، بچهها در سنگرهاى انفرادى و جمعى عراقىها موضع گرفتند. گردانهاى پشتيبانى و تازه نفس مثل ادوات هم از تاريكى استفاده كردند و خود را به خط رساندند. گردان ما كه از عمليات شب و روز گذشته خسته شده بود، جايش را به گردان تازه نفس داد و براى سازماندهى و تجديد قوا به عقب منتقل شد. زخمىهاى گردان هم با پى ام پىهاى غنيمتى دشمن به عقب منتقل شدند.
هنوز از تعداد شهدا و زخمىها بىخبر بوديم. در حال برگشتن تازه فهميدم كه محمد زايرى - فرمانده گردان - زخمى شده است. عزيزالله زارعى هم به شهادت رسيده بود. عده ديگرى هم زخمى شده بودند. احساس غريبى داشتم. بغض كرده بودم. جاى دوستان شهيدم كه تا چند روز پيش در كنارشان بودم، خالى بود.
محمد تيمورى - همان نوجوان 17 ساله - وقتى ديد كه فرمانده زخمى شهيد شده، كل گردان را جمع كرد و برايشان سخن گفت. او چنان با تدبير حرف مىزد كه هر انسانى با ديدن آن چهره و شنيدن آن حرفها تعجب مىكرد. روحيه همه دوستان با شنيدن حرفهاى تيمورى به طرز عجيبى تغيير كرد.
از گردان سيصد نفره، حالا ديگر بيش از صد نفر سالم نبودند. به دور و برم نگاه كردم تا ببينم از دوستان يا آشنايان كسى هست يا نه. به ياد محمدرضا خطيبى افتادم. با چشمانم شروع به جست و جو كردم. او را در بين بچهها نديدم. رفتم سراغ تقى كيانى. بعد سيدمحمدابراهيم لطيفى(26) - از اهالى رستم كلابهشر - هم خودش را به جمع ما رساند. امدادگر گروهان. فرامرز بريمانى هم نزد ما آمد.
كمبود نيرو كاملاً معلوم بود. براى جبران آن دوباره سازماندهى شديم تا به كمك بچههايى كه در خط مستقر بودند، برويم. بعد از سازماندهى كه خيلى سريع انجام شد، گردان ما براى مرحله بعدى عمليات خطشكن شد. گردان صاحبالزمان)عج( كه در محور ما عمل كرده بود، به چندين پاتك دشمن پاسخ داد و نيرويش به شدت تحليل رفته بود. گردان صاحبالزمان)عج( را فرماندهى شجاع و دلير به نام آقا صادق مُزدستان(27) هدايت مىكرد. اين گردان آنقدر به عراقىها ضربه زده بود كه معجزهگر عمليات محرم قرار گرفته بود.(28) آقا محسن رضايى، فرمانده كل سپاه، از پشت بىسيم از اين گردان تعريف و تمجيد كرد.
بعد از ساماندهى گردان، برادر زايرى كه در مرحله اول عمليات زخمى شده بود، توانست خود را به ما برساند و فرماندهى را دوباره به عهده بگيرد. گردان دوباره آماده رفتن شد. وانتهاى تويوتا در محوطه گردان حاضر شدند و بعد از يك ساعت، البته با كمى تأخير به منطقه عملياتى رسيديم. در مسير، اسراى عراقى را ديديم كه بچهها آنها را به عقب منتقل مىكردند. اينبار با ماشين تا پاى كار رفتيم. بچهها تند و سريع پياده شدند و در شيارها پناه گرفتند. همان طور كه فكر مىكرديم، شد. دشمن براى حفظ كوه اقدام به زدن جاده انحرافى كرده بود و با استقرار چندين دوشكا به شدت روى جاده شنى آتش تهيه مىريخت تا مانع محاصره نيروهايش شود.
هدف ما، تصرف يك تپه كه به آن »كله قندى« مىگفتند. عراقىها از روى همين كله قندى با دوشكا بچهها را مىزدند. به دستور زايرى، بچهها در لابهلاى شيارها ماندند تا تاريكى شب بر زمين چيره شود. بعد از شهادت اسلامى كه فرمانده محور عمليات بود، برادر على فرودس، فرماندهى محور را به عهده گرفته بود. زايرى كه همچنان زخمى بود. در فرماندهى از على فردوس كمك مىگرفت. گردان ما توانست به كمك على فردوس، تپه را به تصرف در آورد.
بعد از اينكه دوشكاچىهاى عراقى با موشكهاى آر پى جى از پاى درآمدند، حجم آتش دشمن روى جاده شنى كم شد. سينه كش تپه را بالا كشيديم و تپه را به تصرف در آورديم. عراقىها با هجوم ما عقبنشينى كردند و جاى ما در روى تپه باز شد. على فردوس با فرياد گفت: »بچهها، تا مىتوانيد سنگرهاى محكم روى تپه درست كنيد كه فردا صبح، آتش عراقىها تپه را عين خاكستر مىكند.«
به دستور على فردوس، جاى سنگرهاى دوشكا و سنگرهاى نفرات پياده هم تعيين شد. با طلوع فجر، بچهها، صبحانهشان را خوردند. ساعت 8 صبح را نشان مىداد كه هلىكوپترهاى عراقى به سر رسيدند و شروع كردند به ريختن آتش روى بچهها و تپه. از هوا، هلىكوپترها با موشكهايشان و از زمين، واحد ادوات دشمن با خمپاره، آتش بسيار پرحجم و سنگينى روى ما ريختند. عدهاى از بچهها مجروح و شهيد شدند. براى حفظ جان نيروها، به دستور على فردوس، تپه را خالى كرديم و تغيير موضع داديم. خودمان را به كناره جاده شنى رسانديم؛ چون مىدانستيم كه عراقىها از پايين تپه با كماندوهايشان به ما حمله مىكنند. نيروهاى دشمن بدل خورده بودند و به تصور اينكه ما هنوز روى تپه هستيم، آتش شديدى روى تپه مىريختند.
لحظاتى بعد، كماندوهاى عراقى كه از لابهلاى شيارها نوك حملهشان را به سمت تپه متمركز كرده بودند، پيدايشان شد. تانكهاى عراقى نيز حركتشان را به سمت قله شروع كردند و تپه را با شليك مستقيم مورد هجوم قرار دادند. با درخواست على فردوس، يك دستگاه جيب با توپ 106 به كمك ما آمد. پشت توپ، مهران متولى(29) و غلامرضا نورى نشسته بودند. از دور وقتى چشمم به مهران متولى افتاد، براش دست تكان دادم. نيروهاى زمينگير شده گردان ما با ديدن توپ 106 وضع روحىشان بهتر شد.
توپ 106 خودش را به كنار جاده رساند. نفسها در سينهها حبس شده بود. دعا مىكرديم كه عراقىها آنها را نبينند. بچهها آرام آرام صلوات مىفرستادند. حدود يك ربع گذشت تا 106 آماده شليك شود. بچهها با هدفگيرى دقيق سعى مىكردند كارشان را خوب انجام دهند.
با شليك 106، هم گلوله آن و هم نفس ما آزاد شد. به لطف خدا، با همين شليك برجك تانكى از جايش كنده شد و صداى تكبير نيروها فضاى منطقه را شكافت. عراقىها كه چشمشان به تانك سوخته افتاد، عقبنشينى را آغاز كردند. بچهها از زمينگيرى درآمدند و تهاجم كردند. در همين لحظه، برادر مرتضى قربانى - فرمانده تيپ كه در عمليات قبلى زخمى شده و پايش در گچ بود - و مهدى ربانى كه جانشين ايشان بود، وارد صحنه شدند. با ديدن آقا مرتضى، حضورمان را با صداى تكبير اعلام كرديم. آقا مرتضى براى بچهها دست تكان داد و با گفتن »اللّهاكبر« با بچهها همصدا شد.
توپ 106 از جايش حركت كرد و تغيير موضع داد. روى جاده آسفالته به دنبال موقعيت بود تا اگر عراقىها دوباره با تانكهايشان جلو آمدند، از آنها پذيرايى كند. حالت تهاجمى نيروها طورى شد كه به تعقيب عراقىها پرداختند. پيشروى ما آغاز شد و آقا مرتضى با همان وضع به بچهها دستور مىداد كه چه كار كنند. پس از پيشروى محدود ما، على فردوس براى بردن بچههاى زخمى درخواست يك دستگاه آمبولانس كرد.
چند دقيقه بعد، آمبولانسى آمد و بچههاى مجروح را سوار كرد. همين كه آمبولانس روى جاده آسفالته قرار گرفت، با شليك مستقيم تانك عراقى در مقابل چشمان ما به آهن پارهاى تبديل شد. آمبولانس با همه نفراتى كه در آن بودند، عين شمع سوخت و ذوب شد.
آقا مرتضى و آقا مهدى ربانى بعد از ارزيابى منطقه با موتور به قرارگاه برگشتند. بعد از ايشان، برادر كسائيان از راه رسيد و با فرستادن پيك به بچهها دستور داد كه به خاكريز اول و پايين شيار كله قندى برگردند و در پناه موانع طبيعى و مصنوعى جانپناه بگيرند تا دشمن آنها را دور نزند و به محاصره در نياورد.
نيروها نفر به نفر به خاكريز اول برگشتند. بچههاى هوانيروز با سه فروند هلىكوپتر به حمايت ما آمدند و بدنه كوه را با موشك و كاليبر كوبيدند.
نيروهاى سالم همه برگشته و نيروهايى كه زخمى بودند، در دامنه كله قندى مانده بودند. پنج نفر از بچههاى اطلاعات عمليات به دستور برادر كسائيان جلو رفتند تا مجروحان را بياورند. با رفتن آنها، وقتى دشمن فهميد ما به موضع تثبيت آمدهايم، دوباره آتش شديدى بر روى ما متمركز كرد. بچههاى اطلاعات عمليات هم به علت حجم زياد آتش در زير پل موضع گرفتند تا آتش دشمن كمتر شود. در همين حين، در مقابل چشمان ما، موشك كاتيوشايى در زير پل فرود آمد و هر پنج نفر را به شهادت رساند. ديدن اين صحنه خيلى دردآور بود.
حالا مسئوليت ما سنگينتر شده بود. هم مىبايست مجروحان را به عقب مىآورديم و هم پيكر شهدا را جمعآورى مىكرديم. على فردوس به كسائيان گفت: »چارهاى نيست جز اينكه بچههاى ادوات خودى روى دشمن آتش بريزند.«
به دستور كسائيان، ادوات خودى حسابى ما را پشتيبانى كردند. تصميم گرفتيم براى كمك به مجروحان و حمل اجساد شهدا جلو برويم، من و منصور زارعى و ... به سوى آن نقطه حركت كرديم. هنگامى كه به زير پل رسيديم، صحنه فجيعى را ديديم. نمىدانستيم كدام سر متعلق به كدام بدن است. با همين حال، ابدان شهدا را در گونى سنگرى گذاشتيم و به محور آورديم و آنها را به امدادگران سپرديم تا به عقب ببرند. دوباره برگشتيم و منتظر شديم تا شب فرا برسد تا به سراغ مجروحين برويم.
هنوز تا غروب آفتاب 2 ساعتى مانده بود. ياد دوستان مجروح و دردمندىشان چون كوهى بر قلب ما سنگينى مىكرد. چارهاى نداشتيم جز اينكه صبر كنيم تا هوا تاريك شود؛ چون مسير ما در ديد مستقيم دشمن قرار داشت.
با فرا رسيدن شب، خود را به تپه و دامنه آن رسانديم تا بچههاى جامانده را پايين بياوريم. به محل كه رسيديم، صحنه عاشورا در ذهنمان تداعى شد. بر اثر خونريزى و شدت جراحات، عدهاى از بچهها با لب تشنه جان داده بودند. برخى ديگر را كه هنوز رمقى در بدن داشتند، به پايين آورديم. امدادگران، در زير پل انتظار ما را مىكشيدند. در دو مرحله اول، مجروحين و بعد شهدا را به پايين آورديم.
گردان ما هنوز توان خود را از دست نداده بود و آن شب هم در خط ماند تا به تثبيت خط بپردازد. نيمههاى شب، برادر لطيفى(30) كه مرشد من بود، صدايم كرد. به كنارش رفتم. در حال نگهبانى با تيربار، گاهى اوقات با تلاوت آيه »و ما رميت اذ رميت ...« گلولههاى سربى را به سوى دشمن زبون مىفرستاد.
با نزديك شدن طلوع فجر، او را ديدم كه نشسته و با تيمم مشغول نماز شب است. در آن شب، فيض و بركت نماز شب بر من معلوم شد و نماز او، شروع خوبى براى فصل ديگر زندگىام شد.
بار ديگر به بسيج سارى رفتم، درخواست اعزام انفرادى كردم و برگه اعزام را گرفتم. با اتوبوس يكراست به اهواز رفتم و خودم را به پايگاه عاشقان يعنى پايگاه شهيد بهشتى رساندم. هم سابقه عمليات در گردان رزمى و هم سابقه اطلاعات عمليات را داشتم.
بعد از استراحت در نمازخانه، برگه اعزامم را تحويل پرسنلى تيپ 25 كربلا دادم. فرم خلاصه وضعيت را پر كردم و بعد از آن به گردان على بن ابىطالبعليه السلام معرفى شدم. اين گردان، از جمله يگانهاى رزمى بود كه زحمات زيادى را در عمليات تهاجمى و آفندى تيپ كشيده و حكايت شجاعت كادر آن زبانزد همه بود.
به چادر فرماندهى گردان رفتم. گردانهاى رزمى همچنان در پادگان شهيد بيگلو مستقر بودند. فرمانده گردان، برادر طلبه و فردى شجاع به نام »اسلامى« بود. برادر اسلامى، از بچههاى خوب و آبديده آبادان و از همسنگران شهيد سيدمحمد جهانآرا(25) بود. وقتى معرفىنامه را خواند، به گرمى پذيرايم شد و مرا براى يكى از گروهانها در نظر گرفت. به پيكاش گفت: »آقا سيد را به گروهان تيمورى ببر و معرفىاش كن.«
فاصله چادر فرماندهى گردان و گروهان از هم زياد نبود. وقتى به چادر فرماندهى گروهان رسيديم، محمد تيمورى در چادر نبود. منتظر شدم تا برگردد. جوان 17 سالهاى از دور پيدايش شد. بچهها گفتند: برادر تيمورى دارد مىآيد. با خود گفتم: خدايا، اين جوان كم سن و سال از چه وقت به جنگ آمده و چقدر تجارب فرماندهى را فراگرفته كه فرمانده گروهان شده است؟!
از يكى از بچهها پرسيدم: »برادر تيمورى اهل كدام شهر است؟«
گفت: »شهر آمل.«
وقتى تيمورى نزديك چادر رسيد، بعد از سلام و عليك، معرفىنامه فرماندهى گردان را خواند و به من خوشامد گفت. از رستهام پرسيد. گفتم: »در دو سه عمليات قبلى، تداركاتچى و تكتيرانداز بودهام.«
گفت: »فعلاً در داخل يكى از اين چادرها استراحت كن تا بعد.«
كنجكاو شدم كه ببينم در گروهانهاى ديگر چه خبر است. فرماندهى گروهان سه به عهده علىاصغر حقيقى بود.
مدتى گذشت تا نيروهاى گردان را دوباره سازماندهى كردند. قرار شد اسامى نيروها از طريق بلندگو در ميدان صبحگاه خوانده شود تا هر كسى گروهانش را بشناسد. كل گردان، صبح زود در محوطه صبحگاه گردان جمع شدند. بعد از قرآن و صحبتهاى برادر اسلامى، نظر به تخصص بچهها، نيروها را به گروهانها معرفى كردند. در سازماندهى جديد، جزء نيروى گروهان يك شدم كه فرماندهىاش به عهده منصور زارعى بود.
چند روزى را در پادگان شهيد بيگلو مانديم. بعد از آمدن نيروهاى تازهنفس و تكميل گردان، زمزمه حركت بچهها براى عمليات در سطح گردان پيچيد. آنگاه مهمات انفرادى به اندازه كافى بين بچهها توزيع شد و اعلام شد نيروها به كارهاى شخصى خود برسند.
دم دماى غروب روزى به بچهها گفتند: تجهيزات خودتان را جمع كنيد. ساعت 8 شب، صداى ماشينهايى كه وظيفه داشتند بچهها را به خط مقدم ببرند، از دژبانى پادگان به گوش رسيد. هر گروهانى وظيفه داشت نيروهايش را در دو كاميون جاسازى كند.
وقتى بچهها سوار شدند، هر چه تلاش كرديم، نتوانستيم از مقصدمان سردربياوريم. چند روزى به ماه محرم مانده بود. نزديكىهاى صبح، به دشت وسيعى كه نامش براى ما نامعلوم بود، رسيديم. با تعيين قبله نماز صبح را خوانديم. از دور دست، صداى شليك توپخانه به گوش مىرسيد.
آفتاب عالمتاب كه بر دشت تابيدن گرفت، به منصور زارعى گفتم: »آقا منصور، اينجا كجاست؟«
گفت: »اينجا حدفاصل بين شهر موسيان و دهلران است. البته شهر موسيان را عراقىها نابود كردهاند؛ ولى شهر دهلران صددرصد نابود نشده اما مردم عادى در آن زندگى نمىكنند.«
با اينكه در پشت سرمان كوههاى سر به فلك كشيده قرار داشت و ماه آبان از راه رسيده بود، هوا مثل اهواز گرم و طاقتفرسا بود. گاهى اوقات طوفان خاك و شن هم به شدت ما را آزار مىداد.
از شلوغى منطقه معلوم بود كه يگانهاى ديگرى از ارتش و سپاه نيز به اين محور آمدهاند. منطقه، انبوهى از نيروهاى رزمنده را در خود جاى داده بود. گردان على بن ابىطالبعليه السلام در دره مُرمُرى مستقر شد. از كنار دره مرمرى، رودخانهاى به نام دُوَيرِجْ عبور مىكرد. آب استحمام و طهارت بچهها از همين رودخانه تأمين مىشد. بيشتر وقتها حتى وضوى خود را با آب رودخانه مىگرفتيم؛ اگر چه آب رودخانه، هم گرم بود و هم شور.
با پربا شدن چادرها، آموزش بچهها در دستور كار گردان قرار گرفت. شبها به راهپيمايى و كوهپيمايى مىرفتيم. از اين طريق به انرژىمان اضافه مىكرديم تا اگر عملياتى شد، از نظر بدنى كم نياوريم. شبهاى دويرج يا همان دره مرمرى، خنكتر از جنوب بود. نيروها براى اينكه خود را از يكنواختى در بياورند، عصرها با قلاب چفيه از رودخانه ماهى مىگرفتند. البته بعضىها با سر و صدا و شلوغ بازى، ماهيگيران را تشويق مىكردند. عدهاى هم لباسهاى خود را مىشستند. اوضاع جالبى بود.
سرانجام حلول ماه محرم فرا رسيد. بچهها تصميم گرفتند سنت عزادارى آقا امام حسينعليه السلام و يارانش را احيا كنند. هر دستهاى براى خودش در چادر نوحهخوانى و سينهزنى به راه انداخت. هر شب تا نيمه بچهها عزادارى مىكردند و بعد از آن راهپيمايى مىرفتند.
زمان زيادى نگذشت كه گردانهاى خطشكن مثل: على بن ابىطالبعليه السلام، امام حسينعليه السلام، ابوالفضلعليه السلام، صاحبالزمان)عج(، امام محمدباقرعليه السلام، گردان حمزه، گردان روحالله و گردان تازه تأسيس حضرت مسلم در منطقه مستقر شدند. در اين ميان، آنچه كه بيشتر به چشم مىآمد، شبزندهدارى، توسلات و مناجات بچهها بود. اين سوز و گداز با نزديك شدن عمليات به اوج خود مىرسيد.
شب تاسوعا براى آخرين بار گردان على بن ابىطالبعليه السلام را به رزم شبانه و كوهپيمايى بردند. در مسير اين راهپيمايى، »خشم شب« بسيار سختى اجرا شد. بچههاى ادوات گردان با دوشكا از بالاى سرمان تيراندازى مىكردند. بعضى از بچهها هول كردند؛ من هم همينطور. خودم را به منصور زارعى - فرمانده گردان - رساندم. سر و رويش خاكى بود. گفتم: »برادر منصور، امشب چه خبره؟!«
در حالى كه روى زمين درازكش بود، گفت: »مگر نمىبينى خشم شب زدهاند ... چيه آقا حبيب، ترسيدهاى؟!«
گفتم: نه! ولى بىانصافها مثل اينكه عراقى گير آوردهاند ...«
سرانجام گلوله دوشكاها تمام شد و ما از سر و صداى آن خلاصى يافتيم و خسته و كوفته برگشتيم.
شب بعد از آن كه عاشوراى امام حسينعليه السلام و اصحاب باوفايش بود، به دستور فرماندهى گردان، نيروها به صورت منظم به سمت مقر تاكتيكى تيپ دسته روى جانانهاى انجام دادند. به مقابل مقر كه رسيديم، بچهها پيراهنها را از تن درآوردند و سرگرم عزادارى شدند. فرمانده تيپ - آقا مرتضى قربانى - و ديگران هم به ميان بچهها آمدند و حسابى سينه زدند. حاج جوشن، پيرمرد تيپ هم به همه بچهها شربت داد.
بعد از تمام شدن عزادارى، عدهاى از بچهها به آهستگى خود را كنار رودخانه رساندند و در آن شب ظلمانى، عزادارىشان را با نماز شب عجين كردند. من فقط صداى ناله بعضى را از لاى تخته سنگها مىشنيدم.
روز بعد از آن، به كليه نيروها اعلام كردند كه هنگام نماز مغرب و عشا در نمازخانه گردان كه چادرى برزنتى بود، جمع شويم. كسائيان، مسئول سازماندهى تيپ، برادر زايرى را كه اهل نجفآباد اصفهان بود، به فرماندهى گردان ما منصوب كرد و برادر اسلامى با عنوان مسئول محور عمليات، به بچهها معرفى شد.
بعد از معرفى زايرى به فرماندهى گردان، كار توجيه فرماندهانها از طرف نيروهاى اطلاعات عمليات شروع شد. بعد از آن، نيروهاى گردان هم تا حدودى توجيه شدند. يك روز هم، اركان گردان براى شناسايى محور عملياتى و توجيه عملى به خط رفتند. بعد از اينكه اركان از خط برگشتند، دوباره محورهايى را كه قرار بود در آنها عمليات كنيم، از روى نقشه براى فرماندهان دستهها و گروهانها توضيح دادند.
بعد از نماز صبح، در حالى كه هنوز تاريكى هوا از زمين رخت برنبسته بود، به سمت ميدان صبحگاهى حركت كرديم. قرار بود يكى از مسئولان سخنرانى كند. بچهها مشتاق بودند كه ببينند سخنران كيست. ماشين وارد محوطه شد. آيتالله طاهرى، نماينده امام و امام جمعه اصفهان از ماشين پياده شد. مهدى ربانى كه جانشين فرماندهى تيپ بود، به جايگاه سخنرانى رفت و به آقاى طاهرى خوشامد گفت.
آيتالله طاهرى پشت تريبون رفت و مقدار زيادى در فضايل اهل بيتعليهما السلام صحبت كرد و بعد از آن ذكر مصيبت كرد. بچهها گريه كردند و جلسه با دعا و ذكر صلوات خاتمه يافت.
به مقر گردان برگشتيم و طبق معمول رفتيم سراغ سلاحهايمان. حسابى آنها را تر و تميز كرديم. نزديكىهاى ظهر، مهمات را تحويل گرفتيم. ناهار مفصل هم رسيد. بعضى از نيروها مشغول نوشتن وصيتنامه شدند. هنگامه عصر، دوستان با همديگر وداع كردند. هنوز سرخى غروب خورشيد بر دشت موسيان مىتابيد كه نيروها شامشان را ميل كردند. بچههاى قديمى كه بيشتر در مورد عمليات توجيه بودند، راهنمايىهاى لازم را به ديگران مىكردند. كل گردان از جلو چادر پرسنلى تيپ عبور مىكردند تا در زير چتر قرآن قرار گيرند. محمود كلونيان كه مسئول پرسنلى تيپ بود، با قرآنى زيبا پشت تويوتا ايستاده بود و بچهها را از زير قرآن عبور مىداد.
تاريكى شب فرا رسيده بود كه نيروهاى گردان به سمت نقطه رهايى حركت كردند. تا نقطه رهايى فاصله زيادى داشتيم. تا جايى كه ماشينها مىتوانستند بروند، با ماشين رفتيم و بقيه راه را پياده طى كرديم. يكى دو ساعت در راه بوديم. با توقف چند دقيقهاى، بچهها با همان تجهيزات و كولهپشتى، نماز مغرب و عشا را خواندند و دوباره حركت شروع شد. ادوات دشمن تك تك خمپاره شليك مىكرد؛ ولى خوشبختانه به صف بچهها اصابت نمىكرد. از روى پلى عبور كرديم. ساعت حول و حوش 2 صبح بود كه در كنار تپهاى كه محل استراحت گردان ما محسوب مىشد، نشستيم. من و محمودرضا خطيبى و عزيزالله زارعى و منصور زارعى و ... در كنار هم قرار گرفتيم. هنوز فجر صادق طلوع نكرده بود. تعدادى از بچهها در آن حال و هوا شروع به خواندن نماز شب كردند. برادر زايرى گفت: »صبر مىكنيم تا اذان صبح شود ... وقتى نماز صبح را خوانديم، حركت مىكنيم.«
در زير نور منور، از تپه بالا رفتم. منصور زارعى پرسيد: »سيدحبيب، كجا مىروى؟!«
گفتم: »هيس، مىخواهم ديد بزنم.«
گفت: »مواظب باش يك وقت عراقىها تو را نبينند.«
از سينه كش تپه بالا رفتم و به دشت روبهرو نگاهى انداختم. انبوهى از مين در ميدان روبهروى ما قرار داشت كه سد راه ما بود. هنوز نمىدانستم كه آيا بچههاى تخريب و اطلاعات عمليات براى ما معبر باز كردهاند يا نه؟
از تپه پايين آمدم. به برادر زارعى گفتم: »آقا منصور، جلو خيلى شلوغه!«
گفت: »منظورت چيه؟«
گفتم: »ميدان مين را مىگويم!«
برادر زارعى با همان حال هميشگىاش گفت: »صبر داشته باش.«
هوا در حال روشن شدن بود؛ اما از دستور حمله خبرى نشد. چند دقيقهاى نگذشت كه برادر زايرى گفت: »به ته ستون اعلام كنيد عقبگرد كنند. قبل از روشن شدن هوا مىخواهيم عقبنشينى كنيم.«
حدود دو كيلومتر به عقب برگشتيم. خستگى بيش از حد بچهها و به موقع نرسيدن بعضى از يگانهاى عملكننده به محورهاى عملياتى باعث شد كه حمله به تعويق بيفتد.
بعد از عقبنشينى، در بين شيار رودخانههاى فصلى مستقر شديم و پس از آن استتار كرديم بعد از آن همه بىخوابى، خوابيدن در آن بيابان، خيلى دلچسب بود. به جز عدهاى كه وظيفه نگهبانى داشتند، بقيه به خواب رفتند؛ طورى كه از كسى صدايى در نيامد.
موقع ظهر، بچهها كنسرو لوبيا و قدرى نان خشك خوردند. داغى هوا، اعصاب همه را خرد كرده بود. نمازها خوانده شد. بچههاى اطلاعات عمليات هم دوباره به گردان آمدند. هنوز دشمن از حضور ما مطلع نشده بود. همزمان با حركت بچهها، باد تندى شروع به وزيدن كرد و ابرهاى سياه كه حامل باران رحمت بود، سر رسيدند. به خاطر همين امداد غيبى، بچهها آسودهتر خود را به نقطه رهايى رساندند. بارش باران دم به دم شدت مىگرفت. بارش باران آن قدر شديد شد كه حجم آتش پدافندى دشمن را كم كرد. از امتداد رودخانه فصلى كه از آب باران لبريز شده بود، عبور كرديم. از شدت باران، چشم چشم را نمىديد. بچهها با گرفتن اسلحه يكديگر حركت مىكردند. تمام تجهيزات و لباسمان خيس شده بود.
به معبر رسيديم. نوار سفيد رنگى كه در ميدان مين تعبيه شده بود، راه عبور را بچهها را نشان مىداد. معلوم شد كه بچههاى اطلاعات عمليات و تخريب براى ما معبر باز كردهاند. بچهها براى تقرب به خدا از همديگر پيشى مىگرفتند و به استقبال رزم و جنگيدن در خط اول مىرفتند. تيربار دشمن از روبهرو به صورت تك رگبار بر روى بچهها شليك مىكرد. تيربارچى بيچاره عراقى از آينده خود بىخبر بود! از تيراندازىاش معلوم بود كه براى خالى نبودن عريضه اين كار را انجام مىدهد.
تقريباً به چند مترى دشمن رسيديم. رمز عمليات، »يا زينب« بود كه با صداى حسن باقرى از گوشىهاى بىسيم به بچهها اعلام شد. با دريافت رمز، يورش نيروهاى ايرانى شروع شد و نيروهاى پشتيبانى، با آتش سنگين، آتش تهيه مناسبى را روى دشمن ريختند.
خاكريز اول عراقىها را شكستيم و كار پاكسازى سنگرها را شروع كرديم. مسئول محور عملياتى، يعنى برادر اسلامى، كه قبلاً فرمانده گردان بود، همراه ما بود. در حين پيشروى، برادر اسلامى و خطيبى با دوشكاى عراقىها به شهادت رسيدند. محمود نصرتى، كمك آر پى جىزن دسته، به دستور زايرى بلند شد و با شليك يك موشك به سمت دوشكاى عراقى، آن را با خدمهاش براى هميشه ساكت كرد.
بعضى از نيروها هنوز از معبر عبور نكرده و زمينگير شده بودند؛ چون برخى ديگر در حين عبور زخمى شده و به سيمهاى حلقوى ميدان مين چسبيده بودند. به دستور زايرى، امدادگرهاى گردان به كمكشان رفتند تا معبر بيشتر از اين بسته نماند.
فرياد »اللّهاكبر« بچهها بلند بود. شدت درگيرى زياد شد. باران همچنان تند و شديد مىباريد. من كه تكتيرانداز بودم، رگبار سلاحم لحظهاى قطع نمىشد. از بس تيراندازى كرده بودم، لوله تفنگم سرخ شده بود؛ اما همچنان مثل بلبل نغمهسرايى مىكرد.
با شكستهشدن خط اول دشمن، موضوع به فرماندهى تيپ گزارش شد؛ اما پرواز اسلامى را به فرماندهى اطلاع نداديم. نمىخواستيم شيرينى اين پيروزى به كام فرماندهان تلخ شود. نيروهاى گردان همگى درگير بودند و هيچكس آرام و قرار نداشت. دشمن آنقدر آتش روى ما مىريخت كه هوا مثل روز روشن شده بود. هر سنگرى را كه پاكسازى مىكرديم، صداى تكبير ما به هوا بلند مىشد. كار من و عزيزالله زارعى، پاكسازى سنگرها بود. روش ما اين بود كه اول من تك رگبار مىزدم توى سنگر، بعد از آن، زارعى كار را با انداختن نارنجك تمام مىكرد. بعضى از سربازهاى دشمن، فرار را بر قرار ترجيح داده بودند. از روند كار راضى بوديم ؛ چون گردان على بن ابىطالبعليه السلام به اهداف خود در اين عمليات رسيده بود.
صبح صادق سيزدهم محرم طلوع كرد و بچهها در آن زمين پرگِل كه از باران ديشب درست شده بود، نماز صبح را خواندند. حالا ديگر ابرهاى تيره كنار رفته بودند و ستارهها در آسمان سوسو مىزدند. ابرهاى بارانزا مأموريتشان را به خوبى انجام داده و بعد از مأموريت، منطقه را ترك كرده بودند.
آن شب، سنگرهاى زيادى را پاكسازى كرديم. علاوه بر سنگرها، پاكسازى تپه ماهورها و شيار درهها هم تمام شد. با طلوع خورشيد رسيديم به يك جاده خاكى كه تا بالاى كوه امتداد داشت. دشمن از همين جاده براى نيروهايى كه در بالاى كوه مستقر كرده بود، مهمات و تداركات مىفرستاد. با تصرف اين جاده توسط گردان، بخش زيادى از نيروهاى دشمن به خطر افتاده بود. با الحاق نيروهاى تازه نفس گردان صاحبالزمان)عج( همچنان به پيشروى ادامه داديم. از شدت باران و باتلاقىشدن منطقه، تانكهاى عراقى آن روز پاتك نداشتند.
با فرارسيدن شب دوم عمليات، بچهها در سنگرهاى انفرادى و جمعى عراقىها موضع گرفتند. گردانهاى پشتيبانى و تازه نفس مثل ادوات هم از تاريكى استفاده كردند و خود را به خط رساندند. گردان ما كه از عمليات شب و روز گذشته خسته شده بود، جايش را به گردان تازه نفس داد و براى سازماندهى و تجديد قوا به عقب منتقل شد. زخمىهاى گردان هم با پى ام پىهاى غنيمتى دشمن به عقب منتقل شدند.
هنوز از تعداد شهدا و زخمىها بىخبر بوديم. در حال برگشتن تازه فهميدم كه محمد زايرى - فرمانده گردان - زخمى شده است. عزيزالله زارعى هم به شهادت رسيده بود. عده ديگرى هم زخمى شده بودند. احساس غريبى داشتم. بغض كرده بودم. جاى دوستان شهيدم كه تا چند روز پيش در كنارشان بودم، خالى بود.
محمد تيمورى - همان نوجوان 17 ساله - وقتى ديد كه فرمانده زخمى شهيد شده، كل گردان را جمع كرد و برايشان سخن گفت. او چنان با تدبير حرف مىزد كه هر انسانى با ديدن آن چهره و شنيدن آن حرفها تعجب مىكرد. روحيه همه دوستان با شنيدن حرفهاى تيمورى به طرز عجيبى تغيير كرد.
از گردان سيصد نفره، حالا ديگر بيش از صد نفر سالم نبودند. به دور و برم نگاه كردم تا ببينم از دوستان يا آشنايان كسى هست يا نه. به ياد محمدرضا خطيبى افتادم. با چشمانم شروع به جست و جو كردم. او را در بين بچهها نديدم. رفتم سراغ تقى كيانى. بعد سيدمحمدابراهيم لطيفى(26) - از اهالى رستم كلابهشر - هم خودش را به جمع ما رساند. امدادگر گروهان. فرامرز بريمانى هم نزد ما آمد.
كمبود نيرو كاملاً معلوم بود. براى جبران آن دوباره سازماندهى شديم تا به كمك بچههايى كه در خط مستقر بودند، برويم. بعد از سازماندهى كه خيلى سريع انجام شد، گردان ما براى مرحله بعدى عمليات خطشكن شد. گردان صاحبالزمان)عج( كه در محور ما عمل كرده بود، به چندين پاتك دشمن پاسخ داد و نيرويش به شدت تحليل رفته بود. گردان صاحبالزمان)عج( را فرماندهى شجاع و دلير به نام آقا صادق مُزدستان(27) هدايت مىكرد. اين گردان آنقدر به عراقىها ضربه زده بود كه معجزهگر عمليات محرم قرار گرفته بود.(28) آقا محسن رضايى، فرمانده كل سپاه، از پشت بىسيم از اين گردان تعريف و تمجيد كرد.
بعد از ساماندهى گردان، برادر زايرى كه در مرحله اول عمليات زخمى شده بود، توانست خود را به ما برساند و فرماندهى را دوباره به عهده بگيرد. گردان دوباره آماده رفتن شد. وانتهاى تويوتا در محوطه گردان حاضر شدند و بعد از يك ساعت، البته با كمى تأخير به منطقه عملياتى رسيديم. در مسير، اسراى عراقى را ديديم كه بچهها آنها را به عقب منتقل مىكردند. اينبار با ماشين تا پاى كار رفتيم. بچهها تند و سريع پياده شدند و در شيارها پناه گرفتند. همان طور كه فكر مىكرديم، شد. دشمن براى حفظ كوه اقدام به زدن جاده انحرافى كرده بود و با استقرار چندين دوشكا به شدت روى جاده شنى آتش تهيه مىريخت تا مانع محاصره نيروهايش شود.
هدف ما، تصرف يك تپه كه به آن »كله قندى« مىگفتند. عراقىها از روى همين كله قندى با دوشكا بچهها را مىزدند. به دستور زايرى، بچهها در لابهلاى شيارها ماندند تا تاريكى شب بر زمين چيره شود. بعد از شهادت اسلامى كه فرمانده محور عمليات بود، برادر على فرودس، فرماندهى محور را به عهده گرفته بود. زايرى كه همچنان زخمى بود. در فرماندهى از على فردوس كمك مىگرفت. گردان ما توانست به كمك على فردوس، تپه را به تصرف در آورد.
بعد از اينكه دوشكاچىهاى عراقى با موشكهاى آر پى جى از پاى درآمدند، حجم آتش دشمن روى جاده شنى كم شد. سينه كش تپه را بالا كشيديم و تپه را به تصرف در آورديم. عراقىها با هجوم ما عقبنشينى كردند و جاى ما در روى تپه باز شد. على فردوس با فرياد گفت: »بچهها، تا مىتوانيد سنگرهاى محكم روى تپه درست كنيد كه فردا صبح، آتش عراقىها تپه را عين خاكستر مىكند.«
به دستور على فردوس، جاى سنگرهاى دوشكا و سنگرهاى نفرات پياده هم تعيين شد. با طلوع فجر، بچهها، صبحانهشان را خوردند. ساعت 8 صبح را نشان مىداد كه هلىكوپترهاى عراقى به سر رسيدند و شروع كردند به ريختن آتش روى بچهها و تپه. از هوا، هلىكوپترها با موشكهايشان و از زمين، واحد ادوات دشمن با خمپاره، آتش بسيار پرحجم و سنگينى روى ما ريختند. عدهاى از بچهها مجروح و شهيد شدند. براى حفظ جان نيروها، به دستور على فردوس، تپه را خالى كرديم و تغيير موضع داديم. خودمان را به كناره جاده شنى رسانديم؛ چون مىدانستيم كه عراقىها از پايين تپه با كماندوهايشان به ما حمله مىكنند. نيروهاى دشمن بدل خورده بودند و به تصور اينكه ما هنوز روى تپه هستيم، آتش شديدى روى تپه مىريختند.
لحظاتى بعد، كماندوهاى عراقى كه از لابهلاى شيارها نوك حملهشان را به سمت تپه متمركز كرده بودند، پيدايشان شد. تانكهاى عراقى نيز حركتشان را به سمت قله شروع كردند و تپه را با شليك مستقيم مورد هجوم قرار دادند. با درخواست على فردوس، يك دستگاه جيب با توپ 106 به كمك ما آمد. پشت توپ، مهران متولى(29) و غلامرضا نورى نشسته بودند. از دور وقتى چشمم به مهران متولى افتاد، براش دست تكان دادم. نيروهاى زمينگير شده گردان ما با ديدن توپ 106 وضع روحىشان بهتر شد.
توپ 106 خودش را به كنار جاده رساند. نفسها در سينهها حبس شده بود. دعا مىكرديم كه عراقىها آنها را نبينند. بچهها آرام آرام صلوات مىفرستادند. حدود يك ربع گذشت تا 106 آماده شليك شود. بچهها با هدفگيرى دقيق سعى مىكردند كارشان را خوب انجام دهند.
با شليك 106، هم گلوله آن و هم نفس ما آزاد شد. به لطف خدا، با همين شليك برجك تانكى از جايش كنده شد و صداى تكبير نيروها فضاى منطقه را شكافت. عراقىها كه چشمشان به تانك سوخته افتاد، عقبنشينى را آغاز كردند. بچهها از زمينگيرى درآمدند و تهاجم كردند. در همين لحظه، برادر مرتضى قربانى - فرمانده تيپ كه در عمليات قبلى زخمى شده و پايش در گچ بود - و مهدى ربانى كه جانشين ايشان بود، وارد صحنه شدند. با ديدن آقا مرتضى، حضورمان را با صداى تكبير اعلام كرديم. آقا مرتضى براى بچهها دست تكان داد و با گفتن »اللّهاكبر« با بچهها همصدا شد.
توپ 106 از جايش حركت كرد و تغيير موضع داد. روى جاده آسفالته به دنبال موقعيت بود تا اگر عراقىها دوباره با تانكهايشان جلو آمدند، از آنها پذيرايى كند. حالت تهاجمى نيروها طورى شد كه به تعقيب عراقىها پرداختند. پيشروى ما آغاز شد و آقا مرتضى با همان وضع به بچهها دستور مىداد كه چه كار كنند. پس از پيشروى محدود ما، على فردوس براى بردن بچههاى زخمى درخواست يك دستگاه آمبولانس كرد.
چند دقيقه بعد، آمبولانسى آمد و بچههاى مجروح را سوار كرد. همين كه آمبولانس روى جاده آسفالته قرار گرفت، با شليك مستقيم تانك عراقى در مقابل چشمان ما به آهن پارهاى تبديل شد. آمبولانس با همه نفراتى كه در آن بودند، عين شمع سوخت و ذوب شد.
آقا مرتضى و آقا مهدى ربانى بعد از ارزيابى منطقه با موتور به قرارگاه برگشتند. بعد از ايشان، برادر كسائيان از راه رسيد و با فرستادن پيك به بچهها دستور داد كه به خاكريز اول و پايين شيار كله قندى برگردند و در پناه موانع طبيعى و مصنوعى جانپناه بگيرند تا دشمن آنها را دور نزند و به محاصره در نياورد.
نيروها نفر به نفر به خاكريز اول برگشتند. بچههاى هوانيروز با سه فروند هلىكوپتر به حمايت ما آمدند و بدنه كوه را با موشك و كاليبر كوبيدند.
نيروهاى سالم همه برگشته و نيروهايى كه زخمى بودند، در دامنه كله قندى مانده بودند. پنج نفر از بچههاى اطلاعات عمليات به دستور برادر كسائيان جلو رفتند تا مجروحان را بياورند. با رفتن آنها، وقتى دشمن فهميد ما به موضع تثبيت آمدهايم، دوباره آتش شديدى بر روى ما متمركز كرد. بچههاى اطلاعات عمليات هم به علت حجم زياد آتش در زير پل موضع گرفتند تا آتش دشمن كمتر شود. در همين حين، در مقابل چشمان ما، موشك كاتيوشايى در زير پل فرود آمد و هر پنج نفر را به شهادت رساند. ديدن اين صحنه خيلى دردآور بود.
حالا مسئوليت ما سنگينتر شده بود. هم مىبايست مجروحان را به عقب مىآورديم و هم پيكر شهدا را جمعآورى مىكرديم. على فردوس به كسائيان گفت: »چارهاى نيست جز اينكه بچههاى ادوات خودى روى دشمن آتش بريزند.«
به دستور كسائيان، ادوات خودى حسابى ما را پشتيبانى كردند. تصميم گرفتيم براى كمك به مجروحان و حمل اجساد شهدا جلو برويم، من و منصور زارعى و ... به سوى آن نقطه حركت كرديم. هنگامى كه به زير پل رسيديم، صحنه فجيعى را ديديم. نمىدانستيم كدام سر متعلق به كدام بدن است. با همين حال، ابدان شهدا را در گونى سنگرى گذاشتيم و به محور آورديم و آنها را به امدادگران سپرديم تا به عقب ببرند. دوباره برگشتيم و منتظر شديم تا شب فرا برسد تا به سراغ مجروحين برويم.
هنوز تا غروب آفتاب 2 ساعتى مانده بود. ياد دوستان مجروح و دردمندىشان چون كوهى بر قلب ما سنگينى مىكرد. چارهاى نداشتيم جز اينكه صبر كنيم تا هوا تاريك شود؛ چون مسير ما در ديد مستقيم دشمن قرار داشت.
با فرا رسيدن شب، خود را به تپه و دامنه آن رسانديم تا بچههاى جامانده را پايين بياوريم. به محل كه رسيديم، صحنه عاشورا در ذهنمان تداعى شد. بر اثر خونريزى و شدت جراحات، عدهاى از بچهها با لب تشنه جان داده بودند. برخى ديگر را كه هنوز رمقى در بدن داشتند، به پايين آورديم. امدادگران، در زير پل انتظار ما را مىكشيدند. در دو مرحله اول، مجروحين و بعد شهدا را به پايين آورديم.
گردان ما هنوز توان خود را از دست نداده بود و آن شب هم در خط ماند تا به تثبيت خط بپردازد. نيمههاى شب، برادر لطيفى(30) كه مرشد من بود، صدايم كرد. به كنارش رفتم. در حال نگهبانى با تيربار، گاهى اوقات با تلاوت آيه »و ما رميت اذ رميت ...« گلولههاى سربى را به سوى دشمن زبون مىفرستاد.
با نزديك شدن طلوع فجر، او را ديدم كه نشسته و با تيمم مشغول نماز شب است. در آن شب، فيض و بركت نماز شب بر من معلوم شد و نماز او، شروع خوبى براى فصل ديگر زندگىام شد.
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]

- پست: 2653
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2612 بار
- سپاسهای دریافتی: 5561 بار
- تماس:
بخش چهارم
62/8/2، قبل از نيروهاى ديگر لشكر و در مقام پيشقراول، از طرف واحد اطلاعات شناسايى وارد منطقه عمومى مريوان شديم. بعد از استقرار، به دستور فرماندهى اطلاعات لشكر، من، هادى مصلى و علىرضا خواجهمحمود يك تيم را تشكيل داديم كه وظيفهاش شناسايى معابر و موانع دشمن بود.
در اين منطقه، تيم ما فقط يك شب براى شناسايى رفت. وظيفه من در اين مأموريت، قدمشمارى بود.
تيم ما بعد از جمعبندى كار، گزارش منطقه را به فرماندهى داد. پس از تكميل كار شناسايى، انتقال نيروهاى پياده به منطقه عملياتى انجام شد. آنگاه عملياتى شروع شد كه نام والفجر 4 بر خود گرفت.
در مرحله دوم عمليات، وظيفه هدايت گردان حمزهعليه السلام را به من دادند. فرمانده گردان، ناصر بهداشت بود. نيروهاى گردان بعد از كلى پيادهروى به نزديكى نقطه رهايى رسيدند. گردان وظيفه داشت قله خولوزه 2 را به تصرف درآورد. اين قله، مشرف بر شهر پنجوين عراق بود. تا آن موقع مشكل خاصى براى هيچكدام از نيروها پيش نيامده بود. به پايين قله رسيديم. هدف، تصرف قله بود. با بهداشت صحبت كردم و گفتم: »آقا ناصر، دور تا دور قله مينگذارى شده است. اگر قرار باشد سر از بالا دربياوريم، بايد از همان راهى برويم كه خود عراقىها استفاده مىكنند. با اين حال براى رسيدن به آنجا احتياج به معبر داريم.«
بهدستور بهداشت، تخريبچىها خيلى سريع معبر لازم را باز كردند. به لطف خداى بزرگ و به كمك آتش تهيه نيروهاى پشتيبانى، از ميدان مين گذشتيم و نيروها را به سمت بالاى قله هدايت كرديم. عراقىها با ديدن نيروهاى ايرانى، به جاى مقاومت و ايستادگى، فرار را بر قرار ترجيح دادند. اين براى ما خيلى عجيب بود؛ چون آنها هم امكانات نظامى خوبى داشتند و هم از بالاى قله بر ما مشرف بودند. در يك جنگ و گريز سخت، قله خولوزه 2 به تصرف گردان امام محمدباقرعليه السلام درآمد و ما بر شهر پنجوين عراق مسلط شديم. در فرصت مانده تا صبح فردا، سنگرها را ترميم كرديم؛ چون مىدانستيم عراقىها پاتك خواهند كرد.
خورشيد عالمتاب وقتى طلوع كرد، نيروهاى ايرانى را ديد كه روى خولوزه 2 جاخوش كردهاند. با بالا آمدن آفتاب، يك فروند هلىكوپتر عراقى شروع به دورزدن در اطراف قله كرد. وقتى متوجه شد ما سلاح سنگين ضدهوايى نداريم، با يك چرخش سريع از سمت غرب به طرف قله آمد؛ طورى كه فاصله چندانى با ما نداشت. ناگهان متوجه شدم سرم مىلرزد و خون تمام صورتم را گرفته است. تركشى از راكت هلىكوپتر، فرق سرم را طورى شكافته بود كه جاى مجروحيتش همچنان بخش وسيعى از سرم را اشغال كرده است! يكى از برادران بهدارى به نام علىرضا كوهستانى كه مسئوليت بهدارى محور عملياتى را به عهده داشت، سراغم آمد، علائم حياتى مرا كنترل كرد و با فرياد گفت: »اين نيرو هنوز زنده است ... فوراً وسايل پزشكى را بياوريد.« سپس سرم را با چند گاز استريل باندپيچى كرد، آمپولى به من تزريق كرد و مرا در كنار تخته سنگى قرار داد.
كار هلىكوپتر كه تمام شد، نوبت آتشبارى خمپارهاندازهاى عراقى رسيد. وقتى حجم آتش دشمن سنگينتر شد، كوهستانى گفت: »برادران مجروح، اگر مىتوانند بروند پايين قله و خودشان را از اين آتش نجات بدهند.« با حرف اين برادر، با اينكه بر اثر خونريزى شديد تلوتلو مىخوردم و سرم گيج مىرفت، به طرف پايين قله سرازير شدم. به نزديكى ميدان مين رسيدم. عدهاى از نيروها مظلومانه در آن به شهادت رسيده بودند؛ طورى كه انسان فكر مىكرد خوابيدهاند.
خود را به سختى از معبر به سمت پايين قله كشاندم. نيروهاى مهندسى رزمى در حال احداث جاده بودند؛ بدون اعتنا به حجم عظيم آتش دشمن. وارد جادهاى شدم كه چند لحظه پيش احداث شده بود. نيروهاى تداركات در حال تخليه امكانات تداركاتى بودند. حاج غلام كوكلانى هم در جمع نيروها حاضر بود و به آنها مىگفت كه چه بكنند. متوجه حضور من شد. به طرفم آمد. كمپوتى باز كرد تا لبى تر كنم. وقتى كمپوت را به دستم داد، گفت: »آقا سيد، مواظب باش آب كمپوت را زياد نخورى؛ چون ممكن است سرت خونريزى كند.«
حال و رمق چندانى در بدنم نمانده بود. تركش راكت چند ميلىمتر كاسه سرم را شكافته بود. مجروحان زيادى را به اين منطقه انتقال داده بودند. آمبولانسها تندتند مىآمدند و آنها را با خود مىبردند. در راه بازگشت، محمدحسن طوسى را ديدم كه با تعدادى از فرماندهان آماده مىشد تا براى بررسى و پيشرفت عمليات به خط اول بروند. بعد از چند كيلومتر، به اورژانس صحرايى رسيديم. در آنجا مداواى اوليه روى مجروحين انجام شد. به من گفتند: سرت احتياج به بخيه دارد و اين كار فعلاً در اينجا ممكن نيست و بايد در بيمارستان انجام شود. علاوه بر آن بايد از سر و مغز شما نيز عكسبردارى شود. براى همين لازم است هر چه سريعتر به يك بيمارستان مجهز اعزام شوى.
از زمان مجروحيتم چند ساعت مىگذشت. قادر به ادرار طبيعى نبودم. توى اورژانس هر چه كردم، نتوانستم. به من سوند وصل كردند. اين باعث شد كه توى هلىكوپتر به من خيلى سخت بگذرد. هلىكوپتر در محوطه تنها بيمارستان فعال شهر سنندج به زمين نشست. برانكارد به دستها ما را داخل بيمارستان بردند. اول يك سرم به من وصل كردند و پس از آن، سوندم را عوض كردند. چند ساعت بعد دوباره با آمبولانس به فرودگاه رفتيم و از آنجا با يك فروند هواپيماى سى - 130 ارتشى به فرودگاه اصفهان رفتيم. همين كه هواپيما فرود آمد و در جاى مخصوص خود قرار گرفت، چندين دستگاه آمبولانس سررسيدند، مجروحين را سوار كردند، توى بيمارستانها تقسيم كردند. مرا به بيمارستان آيتالله كاشانى اصفهان بردند و در آنجا بسترىام كردند.
بلافاصله چند پرستار به سراغم آمدند و موهاى سرم را از ته تراشيدند. پس از آن، با آمدن پزشك و گرفتن چند عكس از محل زخم، شكاف سرم را بخيه كردند.
يك هفته در بيمارستان ماندم. در اين هفت روز، روزى نبود كه مردم خوب اصفهان براى ديدار مجروحين به بيمارستان نيايند. يك روز تنگ غروب كه غم سنگينى بر چهرهام نشسته بود، ناگهان در اتاق باز شد و يك خانم با دختر جوانش وارد شدند. در ميان دستان مادر، بسته شيرينى و گز و در دستان دختر جوان، دسته گلى بود كه يك شاخه گل رز قرمز در وسط آن قرار داشت. احوالپرسى گرم و صميمانهاى كردند و بعد از اهداى گل و شيرينى از من خداحافظى كردند و رفتند. با خود گفتم: خدا را شكر، سوغات برگشتنام فراهم شد.
آثار بهبود كه در من ظاهر شد، دكترها اجازه دادند تا مرخص شوم. نماينده بنياد شهيد آمد و بليت اتوبوس اصفهان - سارى برايم گرفت. هنوز هيچكس از خانوادهام خبر نداشت كه من مجروح شدهام. به اندازهاى لاغر شده بودم كه استخوانهاى صورتم بيرون زده و چشمهايم گودى رفته بود. شب هنگام به وركلا رسيدم. پدرم تا چشمش به من افتاد، فرياد دلخراشى كشيد. گفتم: »چه شده پدر؟!«
حرفى نزد. باهم روبوسى كرديم. مادرم هم بار ديگر با اشكهايش از من استقبال كرد.
مدتى را در منزل استراحت كردم، حال عمومىام كه بهتر شد، به سارى رفتم و بخيهها را كشيدم. چند روزى كه گذشت، آماده شدم تا بار ديگر به جبهه بروم. همين كه مقدمات رفتن آماده گرديد، پدر و مادر خيلى جدى مخالفت كردند و گفتند: پسر، بس است ديگر. اينقدر نرو. ول كن. اگر اداى دين بود، تو ادا كردى. هر دو خيلى عصبانى بودند. چيزى نگفتم. وقتى عصبانيت آنها فروكش كرد، گفتم: »من مىروم.«
پدرم گفت: »با اين سر باندپيچى شده كجا مىخواهى بروى؟ در ضمن من و مادرت تصميم گرفتهايم برايت زن بگيريم.«
گفتم: »پدرجان، از تو و مادر ممنون هستم. فعلاً زود است كه ازدواج كنم؛ ضمن اينكه هنوز كسى را در نظر ندارم!«
پدرم گفت: »اگر تو بخواهى، خيلىها پيدا مىشوند كه تو آنها را بپسندى.«
خيلى سريع موضوع را عوض كردم و البته به آنها قول دادم كه در اين مورد خيلى زود نظرم را به آنها مىگويم؛ به شرطى كه آنها با رفتنم به جنگ مخالف نباشند.
راضىشان كردم كه بروم. به ترمينال رفتم. اتفاقاً يكى از دوستان جبههاى را ديدم؛ آقاى قاسميان، از اهالى روستاى »سوربن« كه در مجاورت روستاى ما قرار داشت. پيرمرد بزرگوارى بود. مقصد او نيز لشكر بود. هر دويمان مىبايست به سنندج و از آنجا به كامياران مىرفتيم. پس از رسيدن به تهران، در ترمينال آزادى سوار اتوبوس شديم. از بد حادثه، اتوبوس در نزديكى شهر همدان تصادف كرد. در اين تصادف مرگبار، كمك راننده در دم جان سپرد و من كه كنار پنجره اتوبوس نشسته بودم، از ناحيه سر ضربه ديدم. ساعت 2 صبح را نشان مىداد. آقاى قاسميان مرا همراهى كرد تا از ماشين پياده شوم. ناگهان توى اتوبوس يك نفر موجى پيدا شد كه تمام اتوبوس را به هم ريخت. حال راننده نيز با ديدن جسد شاگردش دگرگون شد. درد شديدى به سراغم آمده بود. توى آن هواى سرد از ماشين پياده شديم.
حدود ساعت سه صبح، يك ماشين آهو ما را سوار كرد و به سمت سنندج حركت كرديم. اذان صبح رسيديم به شهر. نماز صبح را خوانديم. توى آن سرما آنقدر اين پا و آن پا كرديم تا روز طلوع كرد. بعد از طلوع آفتاب، صبحانه لوبياى داغ خورديم. سپس بليت كامياران را گرفتيم و به هر مصيبتى بود، خودمان را به مقر لشكر 25 كربلا رسانديم. از قاسميان جدا شدم. او به واحد خودش رفت و من به واحد اطلاعات لشكر.
مدتى را به خط مقدم رفتم تا براى مأموريت جديد آماده شوم. مأموريت و منطقه جديد ما، ارتفاع دشيله و ارتفاعات مشرف بر شهر مندلى عراق بود.
قبل از رفتن به محل مأموريت جديد، با زن عموى خود در بهشهر تماس گرفتم تا از حال خانواده جويا شوم و سلامت خود را نيز به آنها اطلاع دهم. بعد از احوالپرسى، زن عمو گفت: »آقا حبيب، به تو تبريك مىگويم!«
گفتم: »براى چى؟«
- دو سه شب پيش، مراسم خواستگارى شما انجام شد و جواب مثبت را نيز به ما دادند.
- زن عمو چه مىگويى؟!
- آقا حبيب، قضيه جدى است.
- اما من كه خبر از هيچ جا و هيچ چيز ندارم!
زن عمو خنديد و گفت: اسمش بانو است.
نشتاختمش. دوباره پرسيدم: »دختره اهل كجاست؟ پدر و مادرش كى هستند؟ چند سالش هست؟«
با گفتن آخرين جمله بغض كردم و گريهام گرفت. پس از آن گفتم: »عجب روزگارى شده؟! پدر و مادرم بدون اينكه به من خبر بدهند و نظر مثبت مرا بگيرند، برايم زن خواستگارى مىكنند ...« از روى عصبانيت و بدون خداحافظى، تلفن را قطع كردم. اعصابم خيلى به هم ريخته بود؛ از يك طرف، شرايط دشوار جنگ و از طرفى، ازدواج با دخترى كه اصلاً نمىشناختمش!
برگشتم به مقر. اعصابم ريخته بود به هم. 24 ساعت صبر كردم. دوباره با منزل عمويم در بهشهر تماس گرفتم. وقتى زن عمو گوشى را برداشت، گفتم: »زن عمو، سربهسرم نگذار، اصل مطلب را بگو ببينم چى شده؟«
زن عمو از رفتار ديروز من گلايه كرد. عذرخواهى كردم. پرسيد: »آقا حبيب، فلان خانم(31) را مىشناسى؟«
گفتم: »بله، اما آن خانم كه شوهرش فوت كرده و دوباره شوهر كرده ...«
- همان خانم، چند تا دختر داشت كه يكى از دخترانش را اهالى به خانواده بالويى سپرده بودند.
- خوب.
- آن دختر را براى تو خواستگارى كردهاند. تازه صيغه محرميت را هم خواندهاند. همه منتظرند تا تو برگردى و مراسم عقد انجام شود.
با شنيدن حرفهاى زن عمو دوباره بغض كردم و گريهام گرفت. گفتم: »با اجازه كى صيغه محرميت را خواندهاند؟«
از زن عمو خداحافظى كردم. وقتى به مغزم فشار آوردم، توانستم اصل و نسب خانواده دخترى را كه برايم خواستگارى كرده بودند، بشناسم. پدر خدا بيامرزش، زمانى كه اينها كودك خردسالى بيش نبودند، فوت كرده بود و مادرش به ازدواج دوم تن داد و طرف من كه دختر سوم خانواده بود، همراه سه خواهر ديگرش بدون سرپرست ماندند. اهل محل وقتى متوجه شدند كه اين بچهها بىپناه و بىصاحب شدهاند، داوطلبانه تصميم گرفتند آنها را بزرگ كنند. حضانت دختر سوم هم افتاد به خانواده آقاى غلامعلى بالويى. بعد از فوت مرحوم بالويى، بانو نزد همسر ايشان كه زن سيدهاى بود، ماند. البته اين ماندن طورى بود كه ديگران احساس مىكردند اين بچه به كنيزكان مىماند تا فرزند خوانده؛ اگر چه اين دوران براى او نعمتى بزرگ به همراه داشت: اينكه توانست همانند آدمهاى باتجربه، همه كارهاى مربوط به يك خانه روستايى را بياموزد.
پدرم بدون مشورت با من به خواستگارى او رفته و حتى حلقه ازدواج برده و در انگشتاش كرده بود. بدتر از اينكه پدرم از ناحيه بنده وكيل شده و صيغه محرميت را هم جارى كرده بودند. شايد اغراق نباشد كه بگويم او را حتى يك لحظه هم نديده بودم. اگر چه طبق گفته خودش، او مرا ديده و به دوستانش گفته بود كه چه كسى حاضر است با اين پسر ازدواج كند و همسر او شود؟! وقتى فهميدم همسرم سواد خواندن و نوشتن هم ندارد، كفرم بالا آمد و بنا را بر ناسازگارى گذاشتم.
محمدحسن طوسى وقتى مرا حالات مرا ديد، گفت: »چه خبرته سيد خراباتى؟«
گفتم: »آخه كى توى اين مملكت و اين دوره زمانه بدون اينكه همسر آيندهاش را ببيند و بشناسد، با او ازدواج مىكند؟ از آن بدتر اينكه اين بنده خدا حتى سواد خواندن و نوشتن هم ندارد.«
برادر طوسى در فضايل ازدواج و مخالفت نكردن با خواسته پدر و مادر با من صحبتهاى فراوانى كرد؛ طورى كه سرانجام راضى شدم به مرخصى بروم و پاى سفره عقد بنشينم.
با بازگشتام به روستا، سنت ديرينه »گوشت خورى« انجام شد. رسم بر اين است كه گوسفندى را ذبح مىكنند و تمام اقوام نزديك عروس و داماد جمع مىشوند از گوشت آن مىخورند. در اين ميان دل گوسفند بيچاره را هم به عروس و داماد مىدهند. در همين مراسم، قرار عقد را بزرگترها گذاشتند.
پس از اتمام مراسم عقد كه چند روز بعد از مراسم گوشت خورى در روز 16 دى 62 انجام شد، توانستم فقط يك ساعت همسر آيندهام را ببينم. با تمام شدن مرخصى، فرداى آن روز به جبهه برگشتم. يك ماه بيشتر به عمليات والفجر 6 باقى نمانده بود كه طوسى مرا از جبهه به سارى فرستاد! اين مأموريت برايم خيلى عجيب بود، كه با شنيدن مارش عمليات دوباره به جبهه برگشتم. به مرحله پنجم و آخرين مرحله عمليات والفجر 6 كه در منطقه پاسگاه چيلات انجام مىشد، رسيدم و در آن شركت كردم.
از روز عقد تا شب عروسىمان حدود يك سال گذشت. در اين مدت هر وقت به مرخصى مىرفتم، نمىتوانستم زياد همسرم را ببينم؛ چون اهالى خانهاى كه او در آن زندگى مىكرد، جزء محارم من به حساب نمىآمدند. البته تا آن موقع همسرم 12 سال داشت و من 17 سال. هر دويمان بچه بوديم و انتظار يكساله مىتوانست هم براى او هم براى من مفيد باشد.
بعد از اينكه تيپ 25 كربلا در منطقه عمومى مريوان عمل كرد، به صلاحديد قرارگاه نجف اشرف، خط پدافندى سومار به ارتش جمهورى اسلامى ايران تحويل داده شد و تيپ 25 كربلا براى سازماندهى و بازسازى نيرو در شهر كوچك ايوان غرب مستقر گرديد. اين جابهجايى، همزمان بود با سرماى زمستان و فرصتى شد تا بچههاى اطلاعات عمليات براى ديدار با خانواده به مرخصى برند.
ديدن خانواده و استراحت بعد از حضور در عمليات، خيلى دلچسب و خوشايند بود. در پشت جبهه تقريباً همه چيز عادى به نظر مىرسيد و البته بسيارى از جوانان مصمّم بودند با ديدن آموزش نظامى، خود را به جبهه برسانند.
گذشتِ روزها كم كم خبر از اتمام مرخصى مىداد. با ماندن چند روزه در روستاى محل سكونتم، با توجه به اينكه تازه ازدواج كرده بودم، موقعى كه خواستم به سوى جبهه حركت كنم، احساس كردم يكباره سنگين شدهام و حال رفتن به جبهه در من كم شده است. اين حالت را نشانه غلبه شيطان بر خود مىدانستم و فوراً سعى كردم از آن خارج شوم.
بليت اتوبوس گرفتم تا كرمانشاه و از آنجا با ماشينهاى بين شهرى از طريق اسلامآباد غرب به شهر ايوان غرب رفتم.
چند روزى كه از توفقم در ايوان غرب مىگذشت، ساير دوستان واحد هم از راه رسيدند. آهنگ حركت بچهها به سوى منطقه جديد نواخته شد. بىسر و صدا ايوان غرب را ترك كرديم و در منطقهاى بين مهران و دهلران در اطراف درّه مُرمُرى مستقر شديم. قبل از ما، بعضى از واحدها در منطقه مستقر شده بودند تا اين جابهجايى عادى جلوه داده شود و يك اردوكشى معمولى به نظر آيد.
مأموريت بچههاى واحد شروع شد. گروه ما موظف شد بين مهران و دهلران، در منطقه چنگوله، اطراف پاسگاه چيلات به نقاط ضعف و قوت دشمن پى ببرد و نتايج آن را در اختيار فرماندهى قرار دهد. همزمان با كار ما در جبهه ميانى، خبردار شديم كه بچههاى لشكر حضرت رسولصلى الله عليه وآله، سيدالشهداعليه السلام و ... در منطقه هور، اقدامات شناسايى را شروع كردهاند.
با گذشت ايام، گردانها و واحدهاى عمليات مختلف رزمى - عملياتى تيپ 25 كربلا خود را به محل جديد رساندند و كار آمادهسازى جسمانى نيروها براى عمليات شروع گرديد. نيروهاى واحد ما به صورت مستمر بر روى خطوط دشمن كار شناسايى را انجام مىدادند؛ اما هنوز نوبت من براى رفتن به جلو نرسيده و اصرار من هم چارهساز نبود. با اينكه آرزو داشتم براى هميشه در واحد اطلاعات عمليات بمانم، از طرف فرماندهى به من ابلاغ گرديد كه هر چه سريعتر خود را به گردان امام محمدباقرعليه السلام معرفى كنم.
بعد از دريافت ابلاغ، وسايلم را برداشتم و از دوستان خداحافظى كردم. به موقعيت گردان رسيدم. خودم را به فرماندهى گردان معرفى كردم. برادر فلاحپور، فرمانده گردان، با ديدنم تبسمى كرد و گفت: »خوش آمدى، آقا حبيب ...«
معلوم بود كه قبلاً از آمدنم اطلاع پيدا كرده بود. از اينكه اين ابلاغ را در اين موقعيت گرفته بودم، متعجب بودم؛ اما دلم را قانع مىكردم كه گردان امام محمدباقرعليه السلام حتماً در عمليات شركت مىكند و من از قافله عقب نمىمانم.
تمام گردانهاى رزمى، مملو از نيروهاى تازهنفس بودند. گردان امام محمد باقرعليه السلام هم از اين امر مستثنى نبود. نيروهاى تازهنفس در قالب طرح »لبيك يا خمينى« به جبهه آمده بودند. سازماندهى گردان كامل بود و فقط برخى از نيروهاى اصلى گردان نبودند كه فلاحپور در تلاش بود تا نيروهاى زبده را جمعآورى كند.
به دستور فلاحپور، در كنار ايشان ماندم، با هماهنگى واحد آموزش تيپ، كار آمادهسازى جسمى و روحى نيروها را شروع كرديم.
هر شب تا نزديكىهاى صبح، كوههاى شمال غربى دهلران، شليك سلاحهاى مختلف و گوناگون جنگى را تجربه مىكرد. با اينكه اكثر نيروهاى گردان كسانى بودند كه تازه از پشت جبهه آمده بودند، روحيهشان عالى بود. ارزيابى اركان از كار آمادهسازى گردان مثبت بود. هر از چند گاهى نيز براى ديدن نيروهاى واحد به مقر آنها مىرفتم و كم و بيش متوجه مىشدم كه شناسايى همچنان ادامه دارد. در حالى كه در ته دلم به حال ايشان غبطه مىخوردم، برايشان دعا مىكردم. از اينكه در بين آنها نبودم، مغبون بودم؛ اما اطاعت از فرماندهى، از وظايف نيروها در جبهه محسوب مىشد و تخلف از آن، گناهى نابخشودنى؛ ضمن اينكه رزميدن در كنار نيروهاى رزمى و پياده، فضيلتاش كم نبود.
در همين اوضاع و احوال، ابلاغيه ديگرى از ستاد تيپ به دستم رسيد كه تمامى بافتههاى مرا رشته كرد.
در آن شرايط، براى من سه مأموريت زده بودند تا در استان مازندران و آن هم در سپاه سارى مشغول خدمت شوم. اول از پذيرفتن آن طفره رفتم؛ اما وقتى اطاعت از فرماندهى را به من يادآور شدند، با روحى دردآلوده، وسايلم را جمع كردم و در حالى كه هر لحظه ممكن بود بچهها وارد عمليات شوند، از طريق دشت عباس كرخه به انديمشك رفتم و خودم را به سارى رساندم. وقتى به سارى رسيدم، فهميدم برادر طوسى كه مسئول عمليات سپاه منطقه سه گيلان و مازندران شده، به دليل دست تنها بودن و چون من تازه ازدواج كرده بودم، درخواست انتقال مرا از منطقه به پشت جبهه كرده است؛ در حالى كه روح من از اين جابهجايى بىخبر بود.
طوسى اين بار هم - مثل ديگر مسئوليتها - نقش خود را به خوبى ايفا كرده بود. تلاش طوسى آن قدر مثمر بود كه در زمان تصدى مسئوليت قرارگاه ابوالفضلعليه السلام كه عمده كارش تجهيز جبهه به نيروى انسانى بود، تمام واحدها و گردانهاى تيپ 25 كربلا مملو از نيرو شده بود.
بعد از اينكه خود را به سپاه سارى رساندم، سراغ طوسى را گرفتم. گفتند: آقاى طوسى رفته مأموريت؛ اما نامهاى براى شما نوشته است. با ديدن پاكت دربسته دوباره اخمهايم درهم رفت. با خودم گفتم: نكند ابلاغيه ديگرى برايم زده باشند. به سرعت آن را باز كردم. دستنوشته محبوب دلم طوسى بود كه بعد از عذرخواهى، از من خواسته بود كه فعلاً در سپاه سارى بمانم تا ايشان را ملاقات كنم.
يك هفته از آمدنم گذشت. در اين يك هفته فهميدم كه برادر طوسى خودش را به جبهه رسانده و براى اينكه قرارگاه تنها نباشد، مرا يكى از نيروهاى قرارگاه معرفى كرده است.
وقتى علت فراخوانى خودم به پشت جبهه را فهميدم، خيلى عصبانى شدم و گفتم: برادر طوسى چرا مرا از جبهه به اينجا آورده و خود به جبهه رفته است؟! تصميم گرفتم در اولين فرصت خود را به جبهه برسانم. شب وقتى به منزل پدرم به روستا برگشتم، به همسرم گفتم: »كه ممكن است دوباره به جبهه برگردم.« التماسهاى او در من هيچ تأثيرى نكرد.
يكى دو روز از اين موضوع گذشت و من همچنان منتظر فرصت بودم. هنوز ماه اسفند 62 به نيمه نرسيده بود كه صداى مارش از راديو بلند شد. تكان سختى خوردم. حدسم درست بود. بچههاى تيپ 25 كربلا از همان محور به خط زده بودند و عملياتى با نام »والفجر 6» شروع شده بود.
با شوق حضور در عمليات، ساك به دوش به تهران رفتم. در ترمينال آزادى سوار اتوبوس شدم تا از طريق كرمانشاه به منطقه بروم. وقتى به كرمانشاه رسيدم، ساعت ده شب بود و هوا سرد سرد. خود را به سپاه كرمانشاه رساندم. تعدادى نيرو در آنجا بودند. منتظر بودند تا فردا به محل خدمتشان بروند. معمولاً از محور كرمانشاه تا اسلامآباد غرب را ماشينها در شب با تأمين مىرفتند. به لطف خدا وسيلهاى فراهم گرديد كه تا سپاه ايلام مىرفت. موقع سوار شدن، چشمم به برادر عباس معافى افتاد. عباس معافى، از نيروهايى بود كه هر وقت بوى عمليات به مشامش مىرسيد، بىدرنگ در صف خطشكنان قرار مىگرفت. با او ديدهبوسى كردم و گفتم: »چه خبر؟ اينجايى؟«
گفت: »تازه از سارى خود را به اينجا رساندهام ... دارم مىروم تيپ.«
گفتم: »برويم.«
در اتوبوس كنار هم نشستيم و اتوبوس با ذكر صلوات رزمندهها حركت كرد. دو سه تويوتا با دوشكا براى تأمين از پشت سر و جلو نيروها را تا اسلامآباد همراهى كردند. دم دماى صبح بود كه به ايلام رسيديم. از آنجا به ورودى جاده مهران رفتيم. هنوز تا منطقه موردنظر ما چندين ساعت راه مانده بود. با ماشينهاى تو راهى ارتشى، با هر سختى و مرارتى بود، خود را به مقر تيپ رسانديم.
از معافى خداحافظى كردم. قيد گردان را زدم و به سمت مقر نيروهاى واحد اطلاعات عمليات رفتم تا شايد خبرى شود. بچههاى واحد با ديدنم شگفتزده شده بودند. »حجتالله نعيمى« گفت: »سيدحبيب، تو سارى بودى ... كى آمدى؟!«
خنديدم.
بعد از چاق سلامتى، يكى از بچهها گفت: »سيدحبيب، خوب به موقع آمدى.«
گفتم: »چطور؟«
گفت: »به خاطر اينكه قرار است گردان امام محمدباقرعليه السلام و مالكاشتر به محور بروند و عمل كنند.«
پرسيدم: »اين دو گردان هنوز تازه نفساند.«
با اشاره سر گفت: »آرى ...«
لبخندى از نشاط بر چهرهام نمايان شد. در حالى كه خستگى شديدى بر من مستولى شده بود، سر را بر سرير گذاشتم و براى رفع خستگى ساعاتى خوابيدم.
محل استقرار عقبه تيپ طورى بود كه تبادل آتش طرفين را به راحتى مىديديم. آن شب خط خيلى شلوغ شده بود و تبادل آتش به شدت بين نيروهاى ايرانى و عراقى ادامه داشت. كاملاً معلوم بود كه هر يك از طرفين مىخواهد ابتكار عمل را در دست داشته باشد تا از تك و پاتكهاى احتمالى آن يكى در امان باشد.
بچههاى گردان امام محمدباقرعليه السلام در آمادهباش كامل به سر مىبردند تا بزنند به خط. طلوع صبحى ديگر با قرآن و سپس اذان صبح از راه رسيد. صداى روحنواز قرآن كه از بلندگوى گردان پخش مىشد، پس از برخورد به بدنه كوهها دوباره در گوشهامان طنين مىانداخت. پس از اذان، بچهها روحشان را در اقيانوس بيكران نماز جلا دادند. آنگاه طبق معمول، نرمش صبحگاهى و دويدن آرام در تپه ماهورها براى حفظ آمادگى جسمانى. بعد از خوردن صبحانه، برگه ابلاغم را از واحد گرفتم و باز به گردان امام محمدباقرعليه السلام رفتم.
برادر محسن فلاحپور، فرمانده گردان و از بچههاى خوب و نيكسيرت استان گيلان بود. وقتى از آمدنم مطلع شد، به گرمى پذيرايم شد.
سفره صبحانه در چادر فرماندهى هنوز پهن بود. به اصرار آقا محسن فقط يك ليوان چاى نوشيدم. بعد از جمع شدن صبحانه، برادر فلاحپور گفت: »سيدحبيب، قرار است با اركان گردان جلسهاى برگزار شود ... تو هم در اين جلسه بمان.«
در جلسه، گزارش مسئولان تداركات، تسليحات، تبليغات، پرسنلى، تعاون، ادوات و ... حاكى از آن بود كه بچهها در آمادگى كامل به سر مىبرند. آخرين صحبتهاى فلاحپور، ترغيب بچهها به اطاعت از فرماندهى و ايستادگى در مقابل دشمن بود. ناهار مفصل از راه رسيد. بعد از صرف ناهار، نيروهاى گردان خود را آماده كردند تا بار سفر را ببندند. سپس خيلى زود سوار ماشينها شدند. من و فلاحپور و بىسيمچى و پيك گردان در كنار هم نشستيم. يك لحظه وقتى چهره برادر فلاحپور را ديدم، احساس كردم كه نورانيت عجيبى پيدا كرده است. محبتاش يكباره در دلم نشست. خودم را در كنارش چفت كردم، بلند شدم و در آن هياهو و گرد و خاك برخاسته از ماشينها، صورتش را بوسيدم. نگاهى از سر محبت به من كرد و با لبخندى پاسخم را داد.
خداوند ابرهاى تيره و تار خود را فرستاده بود تا بين ما و هواپيماهاى دشمن حايل باشند تا از حملات كور آنها در امان باشيم. ماشينها، نيروهاى تازهنفس گردان را تا نزديكىهاى خط رساندند. به دستور فلاحپور، سريع پياده شديم و آرايش نظامى مناسب گرفتيم و به يك ستون به سمت خط شروع به پيادهروى كرديم. حالا ديگر در تيررس آتش ادوات دشمن قرار داشتيم.
يكى دو ساعت پيادهروى، البته در زير آتش شديد، هنگامه عصر به محور عملياتى رسيديم. منطقه پر بود از انواع سلاح و تا حدودى خودروهاى جنگى دشمن كه از كار افتاده و سوخته بودند. هر فرمانده دستهاى موظف شد نيروهاى خودش را از محور جاده شنى عبور دهد و در پشت خاكريز و در امتداد خط كه محور عملياتى نام داشت، با ساير نيروهاى گردان الحاق كند. خط خيلى شلوغ بود و دشمن بدجورى آتش مىريخت. همه دستهها، با فرستادن پيك به فرماندهى، اعلام كد كردند. عمل استقرار انجام شده بود. ما همچنان منتظر بوديم تا فرماندهى دستور حمله را صادر كند.
در ساعات اوليه ورود ما، آتش دشمن شديد شد. براى شروع حمله منتظر شديم تا حجم آتش كمتر شود. فاصله من و فلاحپور، حدود 30 - 20 متر بود. چهره تابناكش را زيرنظر داشتم. ناگهان انفجارى مهيب در نقطهاى كه فلاحپور و بىسيمچىاش نشسته بودند، روى داد. بعد از آن، گرد و خاك شديدى به هوا بلند شد. سريع به طرف محل انفجار رفتم.
فلاحپور، غرق در خون بود و تركش خمپاره بدنش را قطعه قطعه كرده بود. به سرعت پيش سيدقربان سياهبالايى رفتم كه جانشين فلاحپور بود. گفتم: »فلاحپور پرواز كرد.«
سياهبالايى گفت: »فعلاً اين موضوع را از بچهها مخفى كنيد؛ چون در روحيهشان اثر مستقيم دارد.«
بدن مطهر فلاحپور و بىسيمچىاش را در گوشهاى جمع كرديم.
اگر چه تا حدودى از روى نقشه توجيه بودم، اين نقطه از خط آن هم در آن شب ظلمانى، برايم ناشناخته بود.
عمليات شروع شد. علىرغم حجم آتش دشمن، حركت ما به پيشروى تبديل شد.
بعد از شكسته شدن مجدد خط، شروع به پاكسازى سنگرهاى عراقى كرديم. در همين اثنا، بين نيروهاى گردان ناهماهنگى پيش آمد و عده زيادى از نيروها از دور خارج شدند؛ اما فرماندهى گردان با همان باقىمانده نيروها توانست به اهداف خود برسد.
با طلوع صبح، كار جمعآورى نيروهاى پراكنده شده شب قبل شروع شد. سياهبالايى به فرماندهان گروهانها دستور داد هر چه سريعتر نيروهاى بازمانده را جمعآورى كنند تا آمار شهدا و مجروحين معلوم شود. به لطف خدا، اين كار فورى انجام شد و نيروهاى گردان ما خود را آماده پاتك دشمن كردند.
تا ظهر توانستيم دو تا از پاتكها را جواب دهيم. سيدقربان با شجاعت وصفناپذيرى، هم فرماندهى مىكرد و هم با انواع سلاح به سمت عراقىها شليك مىكرد. يك روز مقاومت باعث شد كه توان جسمى بچهها تحليل برود. هم خستگى كار و هم سرماى شب و شهادت عدهاى از دوستان، تأثير را خود را گذاشته بود. از بىسيم فرماندهى اعلام شد كه گردان مالك جايگزين گردان امام محمدباقرعليه السلام مىشود.
طورى كه دشمن متوجه جابهجايى نشود، با احتياط كامل جابهجا شديم و محور را تحويل گردان مالكاشتر داديم. براى تجديد قوا و سازماندهى مجدد به عقب برگشتيم؛ در حالى كه جنازه همرزمان ما در صحنه عمليات مانده و انتقال آنها به هيچوجه ممكن نبود.
با سر و روى خاكى و خسته به عقب آمديم. وقتى به موقعيت گردان امام محمدباقرعليه السلام رسيديم، احساس كردم دل بچهها عين ابر باراندار سنگين است. بچهها با همان تجهيزاتى كه داشتند، به چادرهايشان رفتند.
غروب دلگير جبهه دوباره از راه رسيد. با صداى طنين قرآن كه وجدى خاص به انسان مىداد، ملائكصفتان به نماز حاضر شدند. غم دورى و جاماندن شهدا كه تا دو روز پيش كنار ما بودند و حالا ديگر چراغ عمرشان خاموش شده بود، بر صورت تك تك بچهها سايه انداخته بود. آن شب، نماز جماعت با اشك و مصيبت اهل بيتعليه السلام متبرك شد.
سياهبالايى براى دادن گزارش كار به فرماندهى تيپ رفت. من هم فرصت را غنيمت شمردم و به سمت ستاد رفتم تا سر و گوشى آب بدهم.
در محوطه ستاد، على فردوس را ديدم. با هم معانقه كرديم. على فردوس، مسئول محور يك بود. به من گفت: »سيد، چقدر سريع از مأموريت آمدى! به عمليات رسيدى؟«
هر دو خنديديم. گفتم: »علىآقا، چه خبر؟«
گفت: »چه خوب شد كه تو را ديدم. فردا شب، مرحله سوم عمليات است. طبق نظر فرماندهى، گردان امام باقرعليه السلام در اين 24 ساعت بايد بازسازى شود و مرحله سوم عمليات را انجام دهد. لازم است همچنان در كنار آقاى فلاحپور باشيد.«
با شنيدن نام فلاحپور، سرم را پايين انداختم و اشك در چشمانم حلقه زد. على فردوس با ديدن اين حالت گفت: »سيد، چه اتفاقى افتاده؟« وقتى غم فراق را در چهرهام ديد، گفت: »انالله و انااليه راجعون ... الان فرمانده گردان كيه؟«
گفتم: »آقا سيدقربان سياهبالايى.«
گفت: »سلامم را به او برسان. من الان عازم خط هستم و شما را در خط مىبينم.«
بعد از صحبت با على فردوس، به ستاد تيپ رفتم. بعد از اينكه موفق به ديدار كسى نشدم، به گردان برگشتم.
گردان از نظر نفرات تكميل شد. اين بار هم چون دفعه گذشته، تا به خود آمديم، در ميانه خط مقدم در محور يك منتظر مرحله سوم عمليات والفجر 6 بوديم. وقتى به محور پاسگاه چيلات رسيديم، با قول و قرارى كه با على فردوس داشتم، به طرف سنگر فرماندهى محور رفتم. در مسير و در نزديكى فرماندهى محور، حاج كميل و حاج محمدرضا عسگرى و ديگر دوستان را ديدم كه در جيپ فرماندهى نشسته بودند و با بىسيم در حال مكالمه بودند. در داخل ماشين، محمدابراهيم طوسى هم بود كه با لباس سبزپلنگى قشنگى به تن داشت و عكس امام روى سينهاش مىدرخشيد. با ديدنم از ماشين پايين پريد. با ديدنش به ياد محمدحسن افتادم. گفتم: »از حسنآقا طوسى چه خبر؟«
گفت: »الان در جبهه است و گويا در قرارگاه قدس انجام وظيفه مىكند. البته نشانى دقيق او را ندارم.«
بعد از لحظاتى، از همديگر خداحافظى كرديم. در حين صحبت ما، حاج كميل و ساير فرماندهان به سنگر فرمانده محور رفته بودند.
گردان مالك از زمانى كه جاى ما را گرفته بود، كارآفندى نكرده و منتظر بود تا با الحاق ما آماده عمليات شود.
غروبى ديگر از فصل زمستان سال 62 از راه رسيد. وارد سنگر على فردوس شدم. شلوغ بود. حاج كميل و فرمانده گردانهاى مالك و امام باقرعليه السلام در حال گفتوگو و تبادل نظر در مورد كيفيت عمليات و چگونگى هماهنگى نيروها با هم بودند. مصلحت ندانستم وارد جمعشان بشوم. در حالى كه موفق به ديدار با على فردوس نشده بودم، به گردان برگشتم. بعد از آمدن سياهبالايى فهميدم كه مقرر شده گردان مالكاشتر از سمت راست جاده آسفالته و گردان امام باقرعليه السلام از سمت پاسگاه چيلات وارد عمل شوند.
با غروب آفتاب، تاريكى سفرهاش را روى زمين پهن كرده بود. آتشبارهاى دشمن، موضع ما را مىكوبيدند. بچهها شامشان را خوردند و بعد از هماهنگى بين گروهانها آرام آرام به سمت پاسگاه چيلات به راه افتاديم. بنا به دستور، ابتدا بچههاى گردان مالك به سمت جاده پيشروى كردند و وقتى فكر دشمن متوجه آن طرف شد، با دستور فرماندهى، گردان ما بعد از گذشتن از ميدان مينى كه دشمن تازه آن را تعبيه كرده بود، با دشمن درگير شد.
در همان دقايق اوليه، مقاومت عراقىها شكسته شد و بچههاى گردان يك، پاسگاه را به تصرف درآوردند؛ اگر چه در اين مسير، گروهى از بچهها به شهادت رسيدند. بعد از سقوط پاسگاه، گروهانهاى 2 و 3 آماده شدند تا به سمت جاده آسفالته حمله كنند. و با گردان مالك الحاق كنند.
نمىدانم چه شد كه ناگهان از طرف فرماندهى اعلام كردند كه هر چه سريعتر عقبنشينى كنيد. بچههايى كه پاسگاه را گرفته بودند، احساس مىكردند كه دشمن در اين محور ضربهپذير است و قبول نمىكردند عقبنشينى كنند؛ اما وقتى فرماندهى خبر از محاصره شدن نيروهاى يكى از گردانها داد، چارهاى نداشتيم جز اينكه پاسگاه را رها كرده، به عقب برگرديم.
عقبنشينى نيروهاى گردان امام باقرعليه السلام شروع شد. فقط برخى از مجروحين را با خودمان آورديم. در اين مرحله از عمليات هم گروهى از شهدا را در منطقه جا گذاشتيم.
بچهها در حال عقبنشينى بودند كه عراقىها به اين موضوع پى بردند. يكى از دوشكاها روى نقطه عقبنشينى ما كه جاده خاكى محسوب مىشد، اجراى آتش مىكرد. اين سبب شد تا بعضى از بچهها مجروح شوند و كار عقبنشينى با مشكل مواجه شود. برادر تقى كيانى كه معاون گردان بود به احمد زارعى - پيك گردان - گفت: »به نيروها بگوييد خودشان را به منتهى اليه شيارهاى دو طرف جاده برسانند و سينهخيز عقبنشينى كنند.
دوشكاى عراقى همچنان مزاحم عقبنشينى ما بود. تقى كيانى بلند شد و دو سه موشك آر پى جى شليك كرد؛ اما هيچ كدامشان به دوشكا اصابت نكرد.
هر طورى بود، بچهها خود را از شيار جاده، به پشت تپهاى رساندند. كار عقبنشينى، كُند پيش مىرفت. رفتم پيش سيدقربان و گفتم: »آقا سيدقربان، فكرى براى بچهها بكنيد. تعداد مجروحين زياد است. اين طور كه عراقىها آتش مىريزند، همه از دست مىروند.«
سيدقربان گفت: »با فرماندهى هماهنگ كردهام ... به زودى آتش حمايت روى عراقىها ريخته مىشود.«
لحظاتى بعد، صفير گلولههاى لشكريان اسلام، قلب فضا را شكافت و آتش خشم بچهها، چشمان دشمن را كور كرد. ستارههاى دب اكبر و دب اصغر، شاخص ما شدند تا با يارى خدا، بچهها از سهراهى معروف به سهراهى چيلات عبور كنند. بعد از اينكه نيروها از سهراهى گذشتند، ديدم سيدقربان پيدايش نيست. به احمد زارعى گفتم: »معلومه توى اين گردان چه خبره؟!«
گفت: »مگر چى شده؟!«
گفتم: »پس سيدقربان كجاست؟!«
گفت: »تقى كيانى با بعضى از بچهها آن بالا زمينگير شده و سياهبالايى دوباره با چند تا از بچهها به سمت پاسگاه برگشتهاند.«
از احمد زارعى جدا شدم. سر سهراهى چيلات، علىنقى اباذرى را ديدم كه مجروح بود و نمىتوانست سلاحش را حمل كند. تا مرا ديد، شناخت. گفت: »سيد، بچهها بالا گير افتادهاند. لازم است يك طورى از وضعيت بچهها اطلاعاتى كسب كنيم.«
من گفتم: »اباذرى، تو كه زخمى هستى، چگونه مىخواهى به سمت جلو بروى.«
گفت: »مهم نيست.«
من و اباذرى بدون آشنايى با تپه ماهورها و منطقه و فقط در پناه نور منورهايى كه دو طرف شليك مىكردند، مستقيماً به طرف پاسگاه راه افتاديم. در طول مسير، تقى كيانى را پيدا كرديم. از سرتعجب گفتيم: »آقا تقى، تو كه اينجايى؟«
گفت: »قصه چيه؟«
بعد از شرح ماجرا، وقتى منظور ما را فهميد، گفت: »احتمالاً نيروهاى ديگرى گير افتادهاند ... بايد به كمكشان برويم.« به راه افتاديم. كمى كه رفتيم، ناگهان خود را در ميدان وسيعى از مين ديديم. اباذرى گفت: »من با اين حال مجروحيتم نمىتوانم كارى بكنم ... اين شما و اين ميدان مين.«
با همكارى هم و با سرنيزهاى كه هر دو همراه داشتيم، سرگرم خنثى كردن مينها شديم تا براى خودمان معبرى باز كنيم. ميدان مينى كه ما در آن بوديم، ميدان مين عادى بود و دشمن هنوز فرصت اينكه به صورت ايذايى مينگذارى كند، را پيدا نكرده بود. به تقى كيانى گفتم: »آقا تقى، منطقه را توجيه نيستى؟«
گفت: »چرا!«
گفتم: »پس چرا سر از ميدان مين درآورديم؟«
چيزى نگفت؛ اما مثل كسى كه چيزى را كشف كرده باشد، يكمرتبه گفت: »راستى نقشه!«
گفتم: »نقشه ديگر چيست؟!«
گفت: »من نقشه منطقه را همراهم دارم.«
كوله را باز كرد و نقشه را درآورد.
بعد از اينكه موقعيت ما معلوم شد، گفت: »اين درگيرى كه الان در خط ايجاد شده، مربوط به گردان ما نيست. مال گردان مسلم است.«
گفتم: »فرمانده گردان مسلم كيه؟«
- برادر عالى.
- ذبيحالله عالى؟
- آره.
گردان مسلم دو روز بود كه در محور خود مىجنگيد و اين حاكى از روحيه جنگاورى بچهها بود. از معبر زديم بيرون. تقى كيانى، از روى نقشه، تپهاى را كه بچههاى گردان مسلم روى آن گير كرده بودند، پيدا كرد. سه نفرى خودمان را به نزديكى تپه رسانديم. خيلى از بچهها از جمله فرمانده گردان يعنى ذبيحالله عالى به شهادت رسيده بودند. تا چشم زخمىها به ما افتاد، روحيه گرفتند و فكر كردند كه ما نيروى تازهنفس هستيم و آمدهايم جايگزين شويم. وقتى گفتيم كه بچههاى اطلاعات عمليات هستيم، بيشتر خوشحال شدند. فرصتى شد تا زخم اباذرى را باندپيچى كنيم. از يكى بچههاى زخمى پرسيدم: »شما چند ساعت است كه اينجا زمينگير هستيد؟«
گفت: »از وقتى كه در اينجا عمل كردهايم.«
با ديدن آن وضع خيلى ناراحت شدم و قلبم شكست. گفتم: »چرا با عقبه تماس نگرفتيد؟«
گفت: »وقتى برادر عالى در حال مكالمه با عقبه بود، تركش خمپاره، هم او را شهيد كرد و هم بىسيم را از كار انداخت.«
كيانى با بىسيمى كه به همراه داشت، با عقبه تماس گرفت و با كد درخواست آتش كرد. درخواست ما مورد موافقت فرماندهى محور قرار گرفت؛ مشروط به اينكه گراى مناسب را به بچهها ادوات بدهيم.
با كمك ادوات و پس از كم شدن آتش دوشكاى عراقى، مجروحان را با توكل به خدا و به سمت پايين تپه حركت داديم. از همان معبرى كه آمده بوديم، بچههاى گردان مسلم را برگشت داديم. كيانى هنوز آن بالا گرا مىداد. وقتى به سر سهراهى چيلات رسيديم، به علامت موفقيت چند تير رسام رگبار زدم و كيانى متوجه شد كه بچهها از تيررس مستقيم دوشكا دور شدهاند و مدتى نگذشت كه خود را به ما رساند.
اشعه خورشيد عالمتاب، نشان از فجر ديگر مىداد. با كم شدن شليك خمپارههاى خودى، دوباره آتشبارهاى دشمن شروع به ريختن آتش كردند. بعد از نماز صبح كه نشسته خوانديم، در حالى كه صداى ناله مجروحان در گوش دلمان طنينانداز بود، عقب آمديم. البته امدادگران، از قبل در سهراهى پاسگاه چيلات انتظار ما را مىكشيدند. مجروحان بر برانكارد قرار گرفتند.
در مسير، حاج حسين بصير - فرمانده گردان مالكاشتر - و نقى جبلى را كه فرمانده گروهان يك از گردان مالكاشتر بود، ديدم. منتظر ما بودند. هنوز هوا گرگ و ميش نشده بود. با ديدن سر و وضع ما و شنيدن ناله مجروحين، خيلى دلشكسته شدند. اين حالت را از چهرهشان فهميدم. حاج حسين گفت: »سيدحبيب، چه خبر؟«
گفتم: »حاجى، ما فقط مجروحان را آورديم. شهدا، از جمله شهيد ذبيحالله عالى، فرمانده گردان، جنازهاش در آنجا مانده و نتوانستيم با خود بياوريم.«
با وضعيتى كه پيش آمده بود، مأموريتمان پايانيافته تلقى مىشد. آمبولانسها در پايين تپه انتظار ما را مىكشيدند. امدادگران، مجروحان را به سرعت از تيررس خمپارهها دور كردند.
سياهبالايى هم كه به سراغ بچههاى جامانده ما رفته بود، آنها را پايين آورده بود. كارآفندى گردان ما و كل تيپ در اين محور به پايان رسيد و بچههاى تازهنفس و جايگزين شروع كردند به كار پدافندى.
وقتى به عقب برگشتيم، بچهها در حمام صحرايى تنشان را به آب زدند.
چند روزى را در آن منطقه سپرى كرديم. هنوز از تعداد تلفات گردانها، خصوصاً گردان امام محمدباقرعليه السلام، اطلاع دقيقى نداشتيم. دوستان زيادى مفقودالاثر شده بودند. غم فراق آنها بر سينهمان سنگينى مىكرد.
در همين چند روزى كه در منطقه بوديم، خستگى را فراموش كرديم. با پرس و جو دانستم كه محمدحسن قاسمى طوسى، مسئوليت اطلاعات قرارگاه عملياتى قدس را به عهده دارد. به ديدارش شتافتم. چه ديدارى كه هم اشك شوق داشت و هم خندههاى تلخ! يك شب در كنارش ماندم و صبح فردا به گردان امام محمدباقرعليه السلام برگشتم.
از طوسى شنيده بودم كه مىخواهد به تيپ 25 كربلا بيايد. مدتى نگذشت كه طوسى مسئوليت اطلاعات عمليات تيپ را پذيرفت. آمدن طوسى، راه ماندنم را در اطلاعات عمليات هموارتر كرد.
با آمدن طوسى، وضع واحد از نظر روحى و روانى، امكانات و دانش نظامى اطلاعاتى دگرگون شد و اين بخش از تيپ به طور اصولى بازسازى گرديد.
عمليات والفجر 6 براى ردّ گمكردن بود تا نيروهاى ديگر يگانهاى سپاه پاسداران مثل لشكرهاى حضرت رسولصلى الله عليه وآله، سيدالشهدا، 31 عاشورا در هورالعظيم و جزاير مجنون اقدام به عملياتى سرنوشتساز به نام خيبر كنند كه در نوع خود بىسابقه و كمنظير بود.
در حال تجربه كردن هواى بهارى خوزستان در جبهه ميانى بوديم كه زمزمه حضور در غرب كشور در بين بچههاى اطلاعات و عمليات تيپ به گوش رسيد. براساس نظر فرماندهى جنگ و با توجه به زحماتى كه نيروهاى ايرانى در جزاير كشيده بودند، عمليات در مجنون آنقدر حياتى به نظر مىرسيد كه جا داشت دشمن را بيشتر كلافه كنيم. براى اينكه تمركز فكرى دشمن را به خودمان مشغول كنيم، عازم غرب كشور شديم. همين نقل و انتقالات، دشمن را گيجتر كرد.
از جبهه ميانى با آن هواى مطبوعش به جبهه سرد شمال غربى رفتيم. كار شناسايى ما هنوز تمام نشده بود كه صداى مارش عمليات از راديو، خبر از شروع عمليات در جزاير مجنون مىداد.
بعد از استقرار در كوههاى برفى غرب كشور، بچههاى واحد به دو دسته تقسيم شدند. گروه اول به سرپرستى حسين املاكى و گروه دوم به سرپرستى محمدحسن طوسى. در گروه طوسى، برادرانى چون: على ناطقى، امين اصغرى، على فردوس و ... بودند. در گروه املاكى هم من، مسلم حبيبنيا، شويى، مهرى و ... بوديم. هر يك از محورها را نامگذارى كرده بودند. نام محور طوسى، جندالله بود و نام محور املاكى، حزبالله. در موقعيت ما تابلويى با اين عبارت نصب شد: »پشتيبانى جنگ جهاد فارس«.
بعد از توجيه از روى نقشه و بررسى نقاطى كه مىبايست آنها را شناسايى مىكرديم، كار شناسايى شروع شد. البته منطقه تحت پدافند نيروهاى ارتش جمهورى اسلامى ايران بود و آنها از حضور ما كاملاً آگاه بودند. هوا كاملاً سرد و قطبى بود و تفاوت زيادى با آب و هواى جبهه ميانى داشت.
گروه طوسى، با هماهنگى ارتش در محور جندالله با يك تيم به فرماندهى على فردوس وارد كار مىشود. نصفههاى شب، گروه طوسى به خطوط دشمن مىرسد. بچههاى گروه بعد از شناسايى خطوط دشمن، در راه بازگشت، در حلقه كمين عراقىها گير مىافتند و عراقىها به سمت نيروهاى على فردوس اجراى آتش مىكنند. همين جا برادر امين اصغرى و على ناطقى به شهادت مىرسند و على فردوس با گروهى از بچههاى لنگرود اسير مىشوند.
با اين حركت دشمن، ضربه روحى سختى به ما وارد كرد؛ اگر چه با دلدارى فرماندهان تصميم گرفتيم كارمان را ادامه دهيم.
گروه املاكى توانست با رعايت همه موازين اطلاعاتى، در محور حزبالله به نتايج مقبولى دست پيدا كند. ما موفق شديم از وضعيت استقرار دشمن، توان بالفعل و بالقوه، راههاى ارتباطى و حتى نوع سلاحهايى كه در محور مستقر بود، اطلاع حاصل كنيم. نكته مهمتر اينكه به نقطه كور دشمن دست پيدا كرديم؛ نقطهاى كه ما را تا شهر مندلى عراق مىبرد و خود من موفق شدم يك بار به اطراف شهر مندلى بروم.
تقريباً بيست روز در خاك دشمن بوديم. هنوز از كاهش سرما خب
62/8/2، قبل از نيروهاى ديگر لشكر و در مقام پيشقراول، از طرف واحد اطلاعات شناسايى وارد منطقه عمومى مريوان شديم. بعد از استقرار، به دستور فرماندهى اطلاعات لشكر، من، هادى مصلى و علىرضا خواجهمحمود يك تيم را تشكيل داديم كه وظيفهاش شناسايى معابر و موانع دشمن بود.
در اين منطقه، تيم ما فقط يك شب براى شناسايى رفت. وظيفه من در اين مأموريت، قدمشمارى بود.
تيم ما بعد از جمعبندى كار، گزارش منطقه را به فرماندهى داد. پس از تكميل كار شناسايى، انتقال نيروهاى پياده به منطقه عملياتى انجام شد. آنگاه عملياتى شروع شد كه نام والفجر 4 بر خود گرفت.
در مرحله دوم عمليات، وظيفه هدايت گردان حمزهعليه السلام را به من دادند. فرمانده گردان، ناصر بهداشت بود. نيروهاى گردان بعد از كلى پيادهروى به نزديكى نقطه رهايى رسيدند. گردان وظيفه داشت قله خولوزه 2 را به تصرف درآورد. اين قله، مشرف بر شهر پنجوين عراق بود. تا آن موقع مشكل خاصى براى هيچكدام از نيروها پيش نيامده بود. به پايين قله رسيديم. هدف، تصرف قله بود. با بهداشت صحبت كردم و گفتم: »آقا ناصر، دور تا دور قله مينگذارى شده است. اگر قرار باشد سر از بالا دربياوريم، بايد از همان راهى برويم كه خود عراقىها استفاده مىكنند. با اين حال براى رسيدن به آنجا احتياج به معبر داريم.«
بهدستور بهداشت، تخريبچىها خيلى سريع معبر لازم را باز كردند. به لطف خداى بزرگ و به كمك آتش تهيه نيروهاى پشتيبانى، از ميدان مين گذشتيم و نيروها را به سمت بالاى قله هدايت كرديم. عراقىها با ديدن نيروهاى ايرانى، به جاى مقاومت و ايستادگى، فرار را بر قرار ترجيح دادند. اين براى ما خيلى عجيب بود؛ چون آنها هم امكانات نظامى خوبى داشتند و هم از بالاى قله بر ما مشرف بودند. در يك جنگ و گريز سخت، قله خولوزه 2 به تصرف گردان امام محمدباقرعليه السلام درآمد و ما بر شهر پنجوين عراق مسلط شديم. در فرصت مانده تا صبح فردا، سنگرها را ترميم كرديم؛ چون مىدانستيم عراقىها پاتك خواهند كرد.
خورشيد عالمتاب وقتى طلوع كرد، نيروهاى ايرانى را ديد كه روى خولوزه 2 جاخوش كردهاند. با بالا آمدن آفتاب، يك فروند هلىكوپتر عراقى شروع به دورزدن در اطراف قله كرد. وقتى متوجه شد ما سلاح سنگين ضدهوايى نداريم، با يك چرخش سريع از سمت غرب به طرف قله آمد؛ طورى كه فاصله چندانى با ما نداشت. ناگهان متوجه شدم سرم مىلرزد و خون تمام صورتم را گرفته است. تركشى از راكت هلىكوپتر، فرق سرم را طورى شكافته بود كه جاى مجروحيتش همچنان بخش وسيعى از سرم را اشغال كرده است! يكى از برادران بهدارى به نام علىرضا كوهستانى كه مسئوليت بهدارى محور عملياتى را به عهده داشت، سراغم آمد، علائم حياتى مرا كنترل كرد و با فرياد گفت: »اين نيرو هنوز زنده است ... فوراً وسايل پزشكى را بياوريد.« سپس سرم را با چند گاز استريل باندپيچى كرد، آمپولى به من تزريق كرد و مرا در كنار تخته سنگى قرار داد.
كار هلىكوپتر كه تمام شد، نوبت آتشبارى خمپارهاندازهاى عراقى رسيد. وقتى حجم آتش دشمن سنگينتر شد، كوهستانى گفت: »برادران مجروح، اگر مىتوانند بروند پايين قله و خودشان را از اين آتش نجات بدهند.« با حرف اين برادر، با اينكه بر اثر خونريزى شديد تلوتلو مىخوردم و سرم گيج مىرفت، به طرف پايين قله سرازير شدم. به نزديكى ميدان مين رسيدم. عدهاى از نيروها مظلومانه در آن به شهادت رسيده بودند؛ طورى كه انسان فكر مىكرد خوابيدهاند.
خود را به سختى از معبر به سمت پايين قله كشاندم. نيروهاى مهندسى رزمى در حال احداث جاده بودند؛ بدون اعتنا به حجم عظيم آتش دشمن. وارد جادهاى شدم كه چند لحظه پيش احداث شده بود. نيروهاى تداركات در حال تخليه امكانات تداركاتى بودند. حاج غلام كوكلانى هم در جمع نيروها حاضر بود و به آنها مىگفت كه چه بكنند. متوجه حضور من شد. به طرفم آمد. كمپوتى باز كرد تا لبى تر كنم. وقتى كمپوت را به دستم داد، گفت: »آقا سيد، مواظب باش آب كمپوت را زياد نخورى؛ چون ممكن است سرت خونريزى كند.«
حال و رمق چندانى در بدنم نمانده بود. تركش راكت چند ميلىمتر كاسه سرم را شكافته بود. مجروحان زيادى را به اين منطقه انتقال داده بودند. آمبولانسها تندتند مىآمدند و آنها را با خود مىبردند. در راه بازگشت، محمدحسن طوسى را ديدم كه با تعدادى از فرماندهان آماده مىشد تا براى بررسى و پيشرفت عمليات به خط اول بروند. بعد از چند كيلومتر، به اورژانس صحرايى رسيديم. در آنجا مداواى اوليه روى مجروحين انجام شد. به من گفتند: سرت احتياج به بخيه دارد و اين كار فعلاً در اينجا ممكن نيست و بايد در بيمارستان انجام شود. علاوه بر آن بايد از سر و مغز شما نيز عكسبردارى شود. براى همين لازم است هر چه سريعتر به يك بيمارستان مجهز اعزام شوى.
از زمان مجروحيتم چند ساعت مىگذشت. قادر به ادرار طبيعى نبودم. توى اورژانس هر چه كردم، نتوانستم. به من سوند وصل كردند. اين باعث شد كه توى هلىكوپتر به من خيلى سخت بگذرد. هلىكوپتر در محوطه تنها بيمارستان فعال شهر سنندج به زمين نشست. برانكارد به دستها ما را داخل بيمارستان بردند. اول يك سرم به من وصل كردند و پس از آن، سوندم را عوض كردند. چند ساعت بعد دوباره با آمبولانس به فرودگاه رفتيم و از آنجا با يك فروند هواپيماى سى - 130 ارتشى به فرودگاه اصفهان رفتيم. همين كه هواپيما فرود آمد و در جاى مخصوص خود قرار گرفت، چندين دستگاه آمبولانس سررسيدند، مجروحين را سوار كردند، توى بيمارستانها تقسيم كردند. مرا به بيمارستان آيتالله كاشانى اصفهان بردند و در آنجا بسترىام كردند.
بلافاصله چند پرستار به سراغم آمدند و موهاى سرم را از ته تراشيدند. پس از آن، با آمدن پزشك و گرفتن چند عكس از محل زخم، شكاف سرم را بخيه كردند.
يك هفته در بيمارستان ماندم. در اين هفت روز، روزى نبود كه مردم خوب اصفهان براى ديدار مجروحين به بيمارستان نيايند. يك روز تنگ غروب كه غم سنگينى بر چهرهام نشسته بود، ناگهان در اتاق باز شد و يك خانم با دختر جوانش وارد شدند. در ميان دستان مادر، بسته شيرينى و گز و در دستان دختر جوان، دسته گلى بود كه يك شاخه گل رز قرمز در وسط آن قرار داشت. احوالپرسى گرم و صميمانهاى كردند و بعد از اهداى گل و شيرينى از من خداحافظى كردند و رفتند. با خود گفتم: خدا را شكر، سوغات برگشتنام فراهم شد.
آثار بهبود كه در من ظاهر شد، دكترها اجازه دادند تا مرخص شوم. نماينده بنياد شهيد آمد و بليت اتوبوس اصفهان - سارى برايم گرفت. هنوز هيچكس از خانوادهام خبر نداشت كه من مجروح شدهام. به اندازهاى لاغر شده بودم كه استخوانهاى صورتم بيرون زده و چشمهايم گودى رفته بود. شب هنگام به وركلا رسيدم. پدرم تا چشمش به من افتاد، فرياد دلخراشى كشيد. گفتم: »چه شده پدر؟!«
حرفى نزد. باهم روبوسى كرديم. مادرم هم بار ديگر با اشكهايش از من استقبال كرد.
مدتى را در منزل استراحت كردم، حال عمومىام كه بهتر شد، به سارى رفتم و بخيهها را كشيدم. چند روزى كه گذشت، آماده شدم تا بار ديگر به جبهه بروم. همين كه مقدمات رفتن آماده گرديد، پدر و مادر خيلى جدى مخالفت كردند و گفتند: پسر، بس است ديگر. اينقدر نرو. ول كن. اگر اداى دين بود، تو ادا كردى. هر دو خيلى عصبانى بودند. چيزى نگفتم. وقتى عصبانيت آنها فروكش كرد، گفتم: »من مىروم.«
پدرم گفت: »با اين سر باندپيچى شده كجا مىخواهى بروى؟ در ضمن من و مادرت تصميم گرفتهايم برايت زن بگيريم.«
گفتم: »پدرجان، از تو و مادر ممنون هستم. فعلاً زود است كه ازدواج كنم؛ ضمن اينكه هنوز كسى را در نظر ندارم!«
پدرم گفت: »اگر تو بخواهى، خيلىها پيدا مىشوند كه تو آنها را بپسندى.«
خيلى سريع موضوع را عوض كردم و البته به آنها قول دادم كه در اين مورد خيلى زود نظرم را به آنها مىگويم؛ به شرطى كه آنها با رفتنم به جنگ مخالف نباشند.
راضىشان كردم كه بروم. به ترمينال رفتم. اتفاقاً يكى از دوستان جبههاى را ديدم؛ آقاى قاسميان، از اهالى روستاى »سوربن« كه در مجاورت روستاى ما قرار داشت. پيرمرد بزرگوارى بود. مقصد او نيز لشكر بود. هر دويمان مىبايست به سنندج و از آنجا به كامياران مىرفتيم. پس از رسيدن به تهران، در ترمينال آزادى سوار اتوبوس شديم. از بد حادثه، اتوبوس در نزديكى شهر همدان تصادف كرد. در اين تصادف مرگبار، كمك راننده در دم جان سپرد و من كه كنار پنجره اتوبوس نشسته بودم، از ناحيه سر ضربه ديدم. ساعت 2 صبح را نشان مىداد. آقاى قاسميان مرا همراهى كرد تا از ماشين پياده شوم. ناگهان توى اتوبوس يك نفر موجى پيدا شد كه تمام اتوبوس را به هم ريخت. حال راننده نيز با ديدن جسد شاگردش دگرگون شد. درد شديدى به سراغم آمده بود. توى آن هواى سرد از ماشين پياده شديم.
حدود ساعت سه صبح، يك ماشين آهو ما را سوار كرد و به سمت سنندج حركت كرديم. اذان صبح رسيديم به شهر. نماز صبح را خوانديم. توى آن سرما آنقدر اين پا و آن پا كرديم تا روز طلوع كرد. بعد از طلوع آفتاب، صبحانه لوبياى داغ خورديم. سپس بليت كامياران را گرفتيم و به هر مصيبتى بود، خودمان را به مقر لشكر 25 كربلا رسانديم. از قاسميان جدا شدم. او به واحد خودش رفت و من به واحد اطلاعات لشكر.
مدتى را به خط مقدم رفتم تا براى مأموريت جديد آماده شوم. مأموريت و منطقه جديد ما، ارتفاع دشيله و ارتفاعات مشرف بر شهر مندلى عراق بود.
قبل از رفتن به محل مأموريت جديد، با زن عموى خود در بهشهر تماس گرفتم تا از حال خانواده جويا شوم و سلامت خود را نيز به آنها اطلاع دهم. بعد از احوالپرسى، زن عمو گفت: »آقا حبيب، به تو تبريك مىگويم!«
گفتم: »براى چى؟«
- دو سه شب پيش، مراسم خواستگارى شما انجام شد و جواب مثبت را نيز به ما دادند.
- زن عمو چه مىگويى؟!
- آقا حبيب، قضيه جدى است.
- اما من كه خبر از هيچ جا و هيچ چيز ندارم!
زن عمو خنديد و گفت: اسمش بانو است.
نشتاختمش. دوباره پرسيدم: »دختره اهل كجاست؟ پدر و مادرش كى هستند؟ چند سالش هست؟«
با گفتن آخرين جمله بغض كردم و گريهام گرفت. پس از آن گفتم: »عجب روزگارى شده؟! پدر و مادرم بدون اينكه به من خبر بدهند و نظر مثبت مرا بگيرند، برايم زن خواستگارى مىكنند ...« از روى عصبانيت و بدون خداحافظى، تلفن را قطع كردم. اعصابم خيلى به هم ريخته بود؛ از يك طرف، شرايط دشوار جنگ و از طرفى، ازدواج با دخترى كه اصلاً نمىشناختمش!
برگشتم به مقر. اعصابم ريخته بود به هم. 24 ساعت صبر كردم. دوباره با منزل عمويم در بهشهر تماس گرفتم. وقتى زن عمو گوشى را برداشت، گفتم: »زن عمو، سربهسرم نگذار، اصل مطلب را بگو ببينم چى شده؟«
زن عمو از رفتار ديروز من گلايه كرد. عذرخواهى كردم. پرسيد: »آقا حبيب، فلان خانم(31) را مىشناسى؟«
گفتم: »بله، اما آن خانم كه شوهرش فوت كرده و دوباره شوهر كرده ...«
- همان خانم، چند تا دختر داشت كه يكى از دخترانش را اهالى به خانواده بالويى سپرده بودند.
- خوب.
- آن دختر را براى تو خواستگارى كردهاند. تازه صيغه محرميت را هم خواندهاند. همه منتظرند تا تو برگردى و مراسم عقد انجام شود.
با شنيدن حرفهاى زن عمو دوباره بغض كردم و گريهام گرفت. گفتم: »با اجازه كى صيغه محرميت را خواندهاند؟«
از زن عمو خداحافظى كردم. وقتى به مغزم فشار آوردم، توانستم اصل و نسب خانواده دخترى را كه برايم خواستگارى كرده بودند، بشناسم. پدر خدا بيامرزش، زمانى كه اينها كودك خردسالى بيش نبودند، فوت كرده بود و مادرش به ازدواج دوم تن داد و طرف من كه دختر سوم خانواده بود، همراه سه خواهر ديگرش بدون سرپرست ماندند. اهل محل وقتى متوجه شدند كه اين بچهها بىپناه و بىصاحب شدهاند، داوطلبانه تصميم گرفتند آنها را بزرگ كنند. حضانت دختر سوم هم افتاد به خانواده آقاى غلامعلى بالويى. بعد از فوت مرحوم بالويى، بانو نزد همسر ايشان كه زن سيدهاى بود، ماند. البته اين ماندن طورى بود كه ديگران احساس مىكردند اين بچه به كنيزكان مىماند تا فرزند خوانده؛ اگر چه اين دوران براى او نعمتى بزرگ به همراه داشت: اينكه توانست همانند آدمهاى باتجربه، همه كارهاى مربوط به يك خانه روستايى را بياموزد.
پدرم بدون مشورت با من به خواستگارى او رفته و حتى حلقه ازدواج برده و در انگشتاش كرده بود. بدتر از اينكه پدرم از ناحيه بنده وكيل شده و صيغه محرميت را هم جارى كرده بودند. شايد اغراق نباشد كه بگويم او را حتى يك لحظه هم نديده بودم. اگر چه طبق گفته خودش، او مرا ديده و به دوستانش گفته بود كه چه كسى حاضر است با اين پسر ازدواج كند و همسر او شود؟! وقتى فهميدم همسرم سواد خواندن و نوشتن هم ندارد، كفرم بالا آمد و بنا را بر ناسازگارى گذاشتم.
محمدحسن طوسى وقتى مرا حالات مرا ديد، گفت: »چه خبرته سيد خراباتى؟«
گفتم: »آخه كى توى اين مملكت و اين دوره زمانه بدون اينكه همسر آيندهاش را ببيند و بشناسد، با او ازدواج مىكند؟ از آن بدتر اينكه اين بنده خدا حتى سواد خواندن و نوشتن هم ندارد.«
برادر طوسى در فضايل ازدواج و مخالفت نكردن با خواسته پدر و مادر با من صحبتهاى فراوانى كرد؛ طورى كه سرانجام راضى شدم به مرخصى بروم و پاى سفره عقد بنشينم.
با بازگشتام به روستا، سنت ديرينه »گوشت خورى« انجام شد. رسم بر اين است كه گوسفندى را ذبح مىكنند و تمام اقوام نزديك عروس و داماد جمع مىشوند از گوشت آن مىخورند. در اين ميان دل گوسفند بيچاره را هم به عروس و داماد مىدهند. در همين مراسم، قرار عقد را بزرگترها گذاشتند.
پس از اتمام مراسم عقد كه چند روز بعد از مراسم گوشت خورى در روز 16 دى 62 انجام شد، توانستم فقط يك ساعت همسر آيندهام را ببينم. با تمام شدن مرخصى، فرداى آن روز به جبهه برگشتم. يك ماه بيشتر به عمليات والفجر 6 باقى نمانده بود كه طوسى مرا از جبهه به سارى فرستاد! اين مأموريت برايم خيلى عجيب بود، كه با شنيدن مارش عمليات دوباره به جبهه برگشتم. به مرحله پنجم و آخرين مرحله عمليات والفجر 6 كه در منطقه پاسگاه چيلات انجام مىشد، رسيدم و در آن شركت كردم.
از روز عقد تا شب عروسىمان حدود يك سال گذشت. در اين مدت هر وقت به مرخصى مىرفتم، نمىتوانستم زياد همسرم را ببينم؛ چون اهالى خانهاى كه او در آن زندگى مىكرد، جزء محارم من به حساب نمىآمدند. البته تا آن موقع همسرم 12 سال داشت و من 17 سال. هر دويمان بچه بوديم و انتظار يكساله مىتوانست هم براى او هم براى من مفيد باشد.
بعد از اينكه تيپ 25 كربلا در منطقه عمومى مريوان عمل كرد، به صلاحديد قرارگاه نجف اشرف، خط پدافندى سومار به ارتش جمهورى اسلامى ايران تحويل داده شد و تيپ 25 كربلا براى سازماندهى و بازسازى نيرو در شهر كوچك ايوان غرب مستقر گرديد. اين جابهجايى، همزمان بود با سرماى زمستان و فرصتى شد تا بچههاى اطلاعات عمليات براى ديدار با خانواده به مرخصى برند.
ديدن خانواده و استراحت بعد از حضور در عمليات، خيلى دلچسب و خوشايند بود. در پشت جبهه تقريباً همه چيز عادى به نظر مىرسيد و البته بسيارى از جوانان مصمّم بودند با ديدن آموزش نظامى، خود را به جبهه برسانند.
گذشتِ روزها كم كم خبر از اتمام مرخصى مىداد. با ماندن چند روزه در روستاى محل سكونتم، با توجه به اينكه تازه ازدواج كرده بودم، موقعى كه خواستم به سوى جبهه حركت كنم، احساس كردم يكباره سنگين شدهام و حال رفتن به جبهه در من كم شده است. اين حالت را نشانه غلبه شيطان بر خود مىدانستم و فوراً سعى كردم از آن خارج شوم.
بليت اتوبوس گرفتم تا كرمانشاه و از آنجا با ماشينهاى بين شهرى از طريق اسلامآباد غرب به شهر ايوان غرب رفتم.
چند روزى كه از توفقم در ايوان غرب مىگذشت، ساير دوستان واحد هم از راه رسيدند. آهنگ حركت بچهها به سوى منطقه جديد نواخته شد. بىسر و صدا ايوان غرب را ترك كرديم و در منطقهاى بين مهران و دهلران در اطراف درّه مُرمُرى مستقر شديم. قبل از ما، بعضى از واحدها در منطقه مستقر شده بودند تا اين جابهجايى عادى جلوه داده شود و يك اردوكشى معمولى به نظر آيد.
مأموريت بچههاى واحد شروع شد. گروه ما موظف شد بين مهران و دهلران، در منطقه چنگوله، اطراف پاسگاه چيلات به نقاط ضعف و قوت دشمن پى ببرد و نتايج آن را در اختيار فرماندهى قرار دهد. همزمان با كار ما در جبهه ميانى، خبردار شديم كه بچههاى لشكر حضرت رسولصلى الله عليه وآله، سيدالشهداعليه السلام و ... در منطقه هور، اقدامات شناسايى را شروع كردهاند.
با گذشت ايام، گردانها و واحدهاى عمليات مختلف رزمى - عملياتى تيپ 25 كربلا خود را به محل جديد رساندند و كار آمادهسازى جسمانى نيروها براى عمليات شروع گرديد. نيروهاى واحد ما به صورت مستمر بر روى خطوط دشمن كار شناسايى را انجام مىدادند؛ اما هنوز نوبت من براى رفتن به جلو نرسيده و اصرار من هم چارهساز نبود. با اينكه آرزو داشتم براى هميشه در واحد اطلاعات عمليات بمانم، از طرف فرماندهى به من ابلاغ گرديد كه هر چه سريعتر خود را به گردان امام محمدباقرعليه السلام معرفى كنم.
بعد از دريافت ابلاغ، وسايلم را برداشتم و از دوستان خداحافظى كردم. به موقعيت گردان رسيدم. خودم را به فرماندهى گردان معرفى كردم. برادر فلاحپور، فرمانده گردان، با ديدنم تبسمى كرد و گفت: »خوش آمدى، آقا حبيب ...«
معلوم بود كه قبلاً از آمدنم اطلاع پيدا كرده بود. از اينكه اين ابلاغ را در اين موقعيت گرفته بودم، متعجب بودم؛ اما دلم را قانع مىكردم كه گردان امام محمدباقرعليه السلام حتماً در عمليات شركت مىكند و من از قافله عقب نمىمانم.
تمام گردانهاى رزمى، مملو از نيروهاى تازهنفس بودند. گردان امام محمد باقرعليه السلام هم از اين امر مستثنى نبود. نيروهاى تازهنفس در قالب طرح »لبيك يا خمينى« به جبهه آمده بودند. سازماندهى گردان كامل بود و فقط برخى از نيروهاى اصلى گردان نبودند كه فلاحپور در تلاش بود تا نيروهاى زبده را جمعآورى كند.
به دستور فلاحپور، در كنار ايشان ماندم، با هماهنگى واحد آموزش تيپ، كار آمادهسازى جسمى و روحى نيروها را شروع كرديم.
هر شب تا نزديكىهاى صبح، كوههاى شمال غربى دهلران، شليك سلاحهاى مختلف و گوناگون جنگى را تجربه مىكرد. با اينكه اكثر نيروهاى گردان كسانى بودند كه تازه از پشت جبهه آمده بودند، روحيهشان عالى بود. ارزيابى اركان از كار آمادهسازى گردان مثبت بود. هر از چند گاهى نيز براى ديدن نيروهاى واحد به مقر آنها مىرفتم و كم و بيش متوجه مىشدم كه شناسايى همچنان ادامه دارد. در حالى كه در ته دلم به حال ايشان غبطه مىخوردم، برايشان دعا مىكردم. از اينكه در بين آنها نبودم، مغبون بودم؛ اما اطاعت از فرماندهى، از وظايف نيروها در جبهه محسوب مىشد و تخلف از آن، گناهى نابخشودنى؛ ضمن اينكه رزميدن در كنار نيروهاى رزمى و پياده، فضيلتاش كم نبود.
در همين اوضاع و احوال، ابلاغيه ديگرى از ستاد تيپ به دستم رسيد كه تمامى بافتههاى مرا رشته كرد.
در آن شرايط، براى من سه مأموريت زده بودند تا در استان مازندران و آن هم در سپاه سارى مشغول خدمت شوم. اول از پذيرفتن آن طفره رفتم؛ اما وقتى اطاعت از فرماندهى را به من يادآور شدند، با روحى دردآلوده، وسايلم را جمع كردم و در حالى كه هر لحظه ممكن بود بچهها وارد عمليات شوند، از طريق دشت عباس كرخه به انديمشك رفتم و خودم را به سارى رساندم. وقتى به سارى رسيدم، فهميدم برادر طوسى كه مسئول عمليات سپاه منطقه سه گيلان و مازندران شده، به دليل دست تنها بودن و چون من تازه ازدواج كرده بودم، درخواست انتقال مرا از منطقه به پشت جبهه كرده است؛ در حالى كه روح من از اين جابهجايى بىخبر بود.
طوسى اين بار هم - مثل ديگر مسئوليتها - نقش خود را به خوبى ايفا كرده بود. تلاش طوسى آن قدر مثمر بود كه در زمان تصدى مسئوليت قرارگاه ابوالفضلعليه السلام كه عمده كارش تجهيز جبهه به نيروى انسانى بود، تمام واحدها و گردانهاى تيپ 25 كربلا مملو از نيرو شده بود.
بعد از اينكه خود را به سپاه سارى رساندم، سراغ طوسى را گرفتم. گفتند: آقاى طوسى رفته مأموريت؛ اما نامهاى براى شما نوشته است. با ديدن پاكت دربسته دوباره اخمهايم درهم رفت. با خودم گفتم: نكند ابلاغيه ديگرى برايم زده باشند. به سرعت آن را باز كردم. دستنوشته محبوب دلم طوسى بود كه بعد از عذرخواهى، از من خواسته بود كه فعلاً در سپاه سارى بمانم تا ايشان را ملاقات كنم.
يك هفته از آمدنم گذشت. در اين يك هفته فهميدم كه برادر طوسى خودش را به جبهه رسانده و براى اينكه قرارگاه تنها نباشد، مرا يكى از نيروهاى قرارگاه معرفى كرده است.
وقتى علت فراخوانى خودم به پشت جبهه را فهميدم، خيلى عصبانى شدم و گفتم: برادر طوسى چرا مرا از جبهه به اينجا آورده و خود به جبهه رفته است؟! تصميم گرفتم در اولين فرصت خود را به جبهه برسانم. شب وقتى به منزل پدرم به روستا برگشتم، به همسرم گفتم: »كه ممكن است دوباره به جبهه برگردم.« التماسهاى او در من هيچ تأثيرى نكرد.
يكى دو روز از اين موضوع گذشت و من همچنان منتظر فرصت بودم. هنوز ماه اسفند 62 به نيمه نرسيده بود كه صداى مارش از راديو بلند شد. تكان سختى خوردم. حدسم درست بود. بچههاى تيپ 25 كربلا از همان محور به خط زده بودند و عملياتى با نام »والفجر 6» شروع شده بود.
با شوق حضور در عمليات، ساك به دوش به تهران رفتم. در ترمينال آزادى سوار اتوبوس شدم تا از طريق كرمانشاه به منطقه بروم. وقتى به كرمانشاه رسيدم، ساعت ده شب بود و هوا سرد سرد. خود را به سپاه كرمانشاه رساندم. تعدادى نيرو در آنجا بودند. منتظر بودند تا فردا به محل خدمتشان بروند. معمولاً از محور كرمانشاه تا اسلامآباد غرب را ماشينها در شب با تأمين مىرفتند. به لطف خدا وسيلهاى فراهم گرديد كه تا سپاه ايلام مىرفت. موقع سوار شدن، چشمم به برادر عباس معافى افتاد. عباس معافى، از نيروهايى بود كه هر وقت بوى عمليات به مشامش مىرسيد، بىدرنگ در صف خطشكنان قرار مىگرفت. با او ديدهبوسى كردم و گفتم: »چه خبر؟ اينجايى؟«
گفت: »تازه از سارى خود را به اينجا رساندهام ... دارم مىروم تيپ.«
گفتم: »برويم.«
در اتوبوس كنار هم نشستيم و اتوبوس با ذكر صلوات رزمندهها حركت كرد. دو سه تويوتا با دوشكا براى تأمين از پشت سر و جلو نيروها را تا اسلامآباد همراهى كردند. دم دماى صبح بود كه به ايلام رسيديم. از آنجا به ورودى جاده مهران رفتيم. هنوز تا منطقه موردنظر ما چندين ساعت راه مانده بود. با ماشينهاى تو راهى ارتشى، با هر سختى و مرارتى بود، خود را به مقر تيپ رسانديم.
از معافى خداحافظى كردم. قيد گردان را زدم و به سمت مقر نيروهاى واحد اطلاعات عمليات رفتم تا شايد خبرى شود. بچههاى واحد با ديدنم شگفتزده شده بودند. »حجتالله نعيمى« گفت: »سيدحبيب، تو سارى بودى ... كى آمدى؟!«
خنديدم.
بعد از چاق سلامتى، يكى از بچهها گفت: »سيدحبيب، خوب به موقع آمدى.«
گفتم: »چطور؟«
گفت: »به خاطر اينكه قرار است گردان امام محمدباقرعليه السلام و مالكاشتر به محور بروند و عمل كنند.«
پرسيدم: »اين دو گردان هنوز تازه نفساند.«
با اشاره سر گفت: »آرى ...«
لبخندى از نشاط بر چهرهام نمايان شد. در حالى كه خستگى شديدى بر من مستولى شده بود، سر را بر سرير گذاشتم و براى رفع خستگى ساعاتى خوابيدم.
محل استقرار عقبه تيپ طورى بود كه تبادل آتش طرفين را به راحتى مىديديم. آن شب خط خيلى شلوغ شده بود و تبادل آتش به شدت بين نيروهاى ايرانى و عراقى ادامه داشت. كاملاً معلوم بود كه هر يك از طرفين مىخواهد ابتكار عمل را در دست داشته باشد تا از تك و پاتكهاى احتمالى آن يكى در امان باشد.
بچههاى گردان امام محمدباقرعليه السلام در آمادهباش كامل به سر مىبردند تا بزنند به خط. طلوع صبحى ديگر با قرآن و سپس اذان صبح از راه رسيد. صداى روحنواز قرآن كه از بلندگوى گردان پخش مىشد، پس از برخورد به بدنه كوهها دوباره در گوشهامان طنين مىانداخت. پس از اذان، بچهها روحشان را در اقيانوس بيكران نماز جلا دادند. آنگاه طبق معمول، نرمش صبحگاهى و دويدن آرام در تپه ماهورها براى حفظ آمادگى جسمانى. بعد از خوردن صبحانه، برگه ابلاغم را از واحد گرفتم و باز به گردان امام محمدباقرعليه السلام رفتم.
برادر محسن فلاحپور، فرمانده گردان و از بچههاى خوب و نيكسيرت استان گيلان بود. وقتى از آمدنم مطلع شد، به گرمى پذيرايم شد.
سفره صبحانه در چادر فرماندهى هنوز پهن بود. به اصرار آقا محسن فقط يك ليوان چاى نوشيدم. بعد از جمع شدن صبحانه، برادر فلاحپور گفت: »سيدحبيب، قرار است با اركان گردان جلسهاى برگزار شود ... تو هم در اين جلسه بمان.«
در جلسه، گزارش مسئولان تداركات، تسليحات، تبليغات، پرسنلى، تعاون، ادوات و ... حاكى از آن بود كه بچهها در آمادگى كامل به سر مىبرند. آخرين صحبتهاى فلاحپور، ترغيب بچهها به اطاعت از فرماندهى و ايستادگى در مقابل دشمن بود. ناهار مفصل از راه رسيد. بعد از صرف ناهار، نيروهاى گردان خود را آماده كردند تا بار سفر را ببندند. سپس خيلى زود سوار ماشينها شدند. من و فلاحپور و بىسيمچى و پيك گردان در كنار هم نشستيم. يك لحظه وقتى چهره برادر فلاحپور را ديدم، احساس كردم كه نورانيت عجيبى پيدا كرده است. محبتاش يكباره در دلم نشست. خودم را در كنارش چفت كردم، بلند شدم و در آن هياهو و گرد و خاك برخاسته از ماشينها، صورتش را بوسيدم. نگاهى از سر محبت به من كرد و با لبخندى پاسخم را داد.
خداوند ابرهاى تيره و تار خود را فرستاده بود تا بين ما و هواپيماهاى دشمن حايل باشند تا از حملات كور آنها در امان باشيم. ماشينها، نيروهاى تازهنفس گردان را تا نزديكىهاى خط رساندند. به دستور فلاحپور، سريع پياده شديم و آرايش نظامى مناسب گرفتيم و به يك ستون به سمت خط شروع به پيادهروى كرديم. حالا ديگر در تيررس آتش ادوات دشمن قرار داشتيم.
يكى دو ساعت پيادهروى، البته در زير آتش شديد، هنگامه عصر به محور عملياتى رسيديم. منطقه پر بود از انواع سلاح و تا حدودى خودروهاى جنگى دشمن كه از كار افتاده و سوخته بودند. هر فرمانده دستهاى موظف شد نيروهاى خودش را از محور جاده شنى عبور دهد و در پشت خاكريز و در امتداد خط كه محور عملياتى نام داشت، با ساير نيروهاى گردان الحاق كند. خط خيلى شلوغ بود و دشمن بدجورى آتش مىريخت. همه دستهها، با فرستادن پيك به فرماندهى، اعلام كد كردند. عمل استقرار انجام شده بود. ما همچنان منتظر بوديم تا فرماندهى دستور حمله را صادر كند.
در ساعات اوليه ورود ما، آتش دشمن شديد شد. براى شروع حمله منتظر شديم تا حجم آتش كمتر شود. فاصله من و فلاحپور، حدود 30 - 20 متر بود. چهره تابناكش را زيرنظر داشتم. ناگهان انفجارى مهيب در نقطهاى كه فلاحپور و بىسيمچىاش نشسته بودند، روى داد. بعد از آن، گرد و خاك شديدى به هوا بلند شد. سريع به طرف محل انفجار رفتم.
فلاحپور، غرق در خون بود و تركش خمپاره بدنش را قطعه قطعه كرده بود. به سرعت پيش سيدقربان سياهبالايى رفتم كه جانشين فلاحپور بود. گفتم: »فلاحپور پرواز كرد.«
سياهبالايى گفت: »فعلاً اين موضوع را از بچهها مخفى كنيد؛ چون در روحيهشان اثر مستقيم دارد.«
بدن مطهر فلاحپور و بىسيمچىاش را در گوشهاى جمع كرديم.
اگر چه تا حدودى از روى نقشه توجيه بودم، اين نقطه از خط آن هم در آن شب ظلمانى، برايم ناشناخته بود.
عمليات شروع شد. علىرغم حجم آتش دشمن، حركت ما به پيشروى تبديل شد.
بعد از شكسته شدن مجدد خط، شروع به پاكسازى سنگرهاى عراقى كرديم. در همين اثنا، بين نيروهاى گردان ناهماهنگى پيش آمد و عده زيادى از نيروها از دور خارج شدند؛ اما فرماندهى گردان با همان باقىمانده نيروها توانست به اهداف خود برسد.
با طلوع صبح، كار جمعآورى نيروهاى پراكنده شده شب قبل شروع شد. سياهبالايى به فرماندهان گروهانها دستور داد هر چه سريعتر نيروهاى بازمانده را جمعآورى كنند تا آمار شهدا و مجروحين معلوم شود. به لطف خدا، اين كار فورى انجام شد و نيروهاى گردان ما خود را آماده پاتك دشمن كردند.
تا ظهر توانستيم دو تا از پاتكها را جواب دهيم. سيدقربان با شجاعت وصفناپذيرى، هم فرماندهى مىكرد و هم با انواع سلاح به سمت عراقىها شليك مىكرد. يك روز مقاومت باعث شد كه توان جسمى بچهها تحليل برود. هم خستگى كار و هم سرماى شب و شهادت عدهاى از دوستان، تأثير را خود را گذاشته بود. از بىسيم فرماندهى اعلام شد كه گردان مالك جايگزين گردان امام محمدباقرعليه السلام مىشود.
طورى كه دشمن متوجه جابهجايى نشود، با احتياط كامل جابهجا شديم و محور را تحويل گردان مالكاشتر داديم. براى تجديد قوا و سازماندهى مجدد به عقب برگشتيم؛ در حالى كه جنازه همرزمان ما در صحنه عمليات مانده و انتقال آنها به هيچوجه ممكن نبود.
با سر و روى خاكى و خسته به عقب آمديم. وقتى به موقعيت گردان امام محمدباقرعليه السلام رسيديم، احساس كردم دل بچهها عين ابر باراندار سنگين است. بچهها با همان تجهيزاتى كه داشتند، به چادرهايشان رفتند.
غروب دلگير جبهه دوباره از راه رسيد. با صداى طنين قرآن كه وجدى خاص به انسان مىداد، ملائكصفتان به نماز حاضر شدند. غم دورى و جاماندن شهدا كه تا دو روز پيش كنار ما بودند و حالا ديگر چراغ عمرشان خاموش شده بود، بر صورت تك تك بچهها سايه انداخته بود. آن شب، نماز جماعت با اشك و مصيبت اهل بيتعليه السلام متبرك شد.
سياهبالايى براى دادن گزارش كار به فرماندهى تيپ رفت. من هم فرصت را غنيمت شمردم و به سمت ستاد رفتم تا سر و گوشى آب بدهم.
در محوطه ستاد، على فردوس را ديدم. با هم معانقه كرديم. على فردوس، مسئول محور يك بود. به من گفت: »سيد، چقدر سريع از مأموريت آمدى! به عمليات رسيدى؟«
هر دو خنديديم. گفتم: »علىآقا، چه خبر؟«
گفت: »چه خوب شد كه تو را ديدم. فردا شب، مرحله سوم عمليات است. طبق نظر فرماندهى، گردان امام باقرعليه السلام در اين 24 ساعت بايد بازسازى شود و مرحله سوم عمليات را انجام دهد. لازم است همچنان در كنار آقاى فلاحپور باشيد.«
با شنيدن نام فلاحپور، سرم را پايين انداختم و اشك در چشمانم حلقه زد. على فردوس با ديدن اين حالت گفت: »سيد، چه اتفاقى افتاده؟« وقتى غم فراق را در چهرهام ديد، گفت: »انالله و انااليه راجعون ... الان فرمانده گردان كيه؟«
گفتم: »آقا سيدقربان سياهبالايى.«
گفت: »سلامم را به او برسان. من الان عازم خط هستم و شما را در خط مىبينم.«
بعد از صحبت با على فردوس، به ستاد تيپ رفتم. بعد از اينكه موفق به ديدار كسى نشدم، به گردان برگشتم.
گردان از نظر نفرات تكميل شد. اين بار هم چون دفعه گذشته، تا به خود آمديم، در ميانه خط مقدم در محور يك منتظر مرحله سوم عمليات والفجر 6 بوديم. وقتى به محور پاسگاه چيلات رسيديم، با قول و قرارى كه با على فردوس داشتم، به طرف سنگر فرماندهى محور رفتم. در مسير و در نزديكى فرماندهى محور، حاج كميل و حاج محمدرضا عسگرى و ديگر دوستان را ديدم كه در جيپ فرماندهى نشسته بودند و با بىسيم در حال مكالمه بودند. در داخل ماشين، محمدابراهيم طوسى هم بود كه با لباس سبزپلنگى قشنگى به تن داشت و عكس امام روى سينهاش مىدرخشيد. با ديدنم از ماشين پايين پريد. با ديدنش به ياد محمدحسن افتادم. گفتم: »از حسنآقا طوسى چه خبر؟«
گفت: »الان در جبهه است و گويا در قرارگاه قدس انجام وظيفه مىكند. البته نشانى دقيق او را ندارم.«
بعد از لحظاتى، از همديگر خداحافظى كرديم. در حين صحبت ما، حاج كميل و ساير فرماندهان به سنگر فرمانده محور رفته بودند.
گردان مالك از زمانى كه جاى ما را گرفته بود، كارآفندى نكرده و منتظر بود تا با الحاق ما آماده عمليات شود.
غروبى ديگر از فصل زمستان سال 62 از راه رسيد. وارد سنگر على فردوس شدم. شلوغ بود. حاج كميل و فرمانده گردانهاى مالك و امام باقرعليه السلام در حال گفتوگو و تبادل نظر در مورد كيفيت عمليات و چگونگى هماهنگى نيروها با هم بودند. مصلحت ندانستم وارد جمعشان بشوم. در حالى كه موفق به ديدار با على فردوس نشده بودم، به گردان برگشتم. بعد از آمدن سياهبالايى فهميدم كه مقرر شده گردان مالكاشتر از سمت راست جاده آسفالته و گردان امام باقرعليه السلام از سمت پاسگاه چيلات وارد عمل شوند.
با غروب آفتاب، تاريكى سفرهاش را روى زمين پهن كرده بود. آتشبارهاى دشمن، موضع ما را مىكوبيدند. بچهها شامشان را خوردند و بعد از هماهنگى بين گروهانها آرام آرام به سمت پاسگاه چيلات به راه افتاديم. بنا به دستور، ابتدا بچههاى گردان مالك به سمت جاده پيشروى كردند و وقتى فكر دشمن متوجه آن طرف شد، با دستور فرماندهى، گردان ما بعد از گذشتن از ميدان مينى كه دشمن تازه آن را تعبيه كرده بود، با دشمن درگير شد.
در همان دقايق اوليه، مقاومت عراقىها شكسته شد و بچههاى گردان يك، پاسگاه را به تصرف درآوردند؛ اگر چه در اين مسير، گروهى از بچهها به شهادت رسيدند. بعد از سقوط پاسگاه، گروهانهاى 2 و 3 آماده شدند تا به سمت جاده آسفالته حمله كنند. و با گردان مالك الحاق كنند.
نمىدانم چه شد كه ناگهان از طرف فرماندهى اعلام كردند كه هر چه سريعتر عقبنشينى كنيد. بچههايى كه پاسگاه را گرفته بودند، احساس مىكردند كه دشمن در اين محور ضربهپذير است و قبول نمىكردند عقبنشينى كنند؛ اما وقتى فرماندهى خبر از محاصره شدن نيروهاى يكى از گردانها داد، چارهاى نداشتيم جز اينكه پاسگاه را رها كرده، به عقب برگرديم.
عقبنشينى نيروهاى گردان امام باقرعليه السلام شروع شد. فقط برخى از مجروحين را با خودمان آورديم. در اين مرحله از عمليات هم گروهى از شهدا را در منطقه جا گذاشتيم.
بچهها در حال عقبنشينى بودند كه عراقىها به اين موضوع پى بردند. يكى از دوشكاها روى نقطه عقبنشينى ما كه جاده خاكى محسوب مىشد، اجراى آتش مىكرد. اين سبب شد تا بعضى از بچهها مجروح شوند و كار عقبنشينى با مشكل مواجه شود. برادر تقى كيانى كه معاون گردان بود به احمد زارعى - پيك گردان - گفت: »به نيروها بگوييد خودشان را به منتهى اليه شيارهاى دو طرف جاده برسانند و سينهخيز عقبنشينى كنند.
دوشكاى عراقى همچنان مزاحم عقبنشينى ما بود. تقى كيانى بلند شد و دو سه موشك آر پى جى شليك كرد؛ اما هيچ كدامشان به دوشكا اصابت نكرد.
هر طورى بود، بچهها خود را از شيار جاده، به پشت تپهاى رساندند. كار عقبنشينى، كُند پيش مىرفت. رفتم پيش سيدقربان و گفتم: »آقا سيدقربان، فكرى براى بچهها بكنيد. تعداد مجروحين زياد است. اين طور كه عراقىها آتش مىريزند، همه از دست مىروند.«
سيدقربان گفت: »با فرماندهى هماهنگ كردهام ... به زودى آتش حمايت روى عراقىها ريخته مىشود.«
لحظاتى بعد، صفير گلولههاى لشكريان اسلام، قلب فضا را شكافت و آتش خشم بچهها، چشمان دشمن را كور كرد. ستارههاى دب اكبر و دب اصغر، شاخص ما شدند تا با يارى خدا، بچهها از سهراهى معروف به سهراهى چيلات عبور كنند. بعد از اينكه نيروها از سهراهى گذشتند، ديدم سيدقربان پيدايش نيست. به احمد زارعى گفتم: »معلومه توى اين گردان چه خبره؟!«
گفت: »مگر چى شده؟!«
گفتم: »پس سيدقربان كجاست؟!«
گفت: »تقى كيانى با بعضى از بچهها آن بالا زمينگير شده و سياهبالايى دوباره با چند تا از بچهها به سمت پاسگاه برگشتهاند.«
از احمد زارعى جدا شدم. سر سهراهى چيلات، علىنقى اباذرى را ديدم كه مجروح بود و نمىتوانست سلاحش را حمل كند. تا مرا ديد، شناخت. گفت: »سيد، بچهها بالا گير افتادهاند. لازم است يك طورى از وضعيت بچهها اطلاعاتى كسب كنيم.«
من گفتم: »اباذرى، تو كه زخمى هستى، چگونه مىخواهى به سمت جلو بروى.«
گفت: »مهم نيست.«
من و اباذرى بدون آشنايى با تپه ماهورها و منطقه و فقط در پناه نور منورهايى كه دو طرف شليك مىكردند، مستقيماً به طرف پاسگاه راه افتاديم. در طول مسير، تقى كيانى را پيدا كرديم. از سرتعجب گفتيم: »آقا تقى، تو كه اينجايى؟«
گفت: »قصه چيه؟«
بعد از شرح ماجرا، وقتى منظور ما را فهميد، گفت: »احتمالاً نيروهاى ديگرى گير افتادهاند ... بايد به كمكشان برويم.« به راه افتاديم. كمى كه رفتيم، ناگهان خود را در ميدان وسيعى از مين ديديم. اباذرى گفت: »من با اين حال مجروحيتم نمىتوانم كارى بكنم ... اين شما و اين ميدان مين.«
با همكارى هم و با سرنيزهاى كه هر دو همراه داشتيم، سرگرم خنثى كردن مينها شديم تا براى خودمان معبرى باز كنيم. ميدان مينى كه ما در آن بوديم، ميدان مين عادى بود و دشمن هنوز فرصت اينكه به صورت ايذايى مينگذارى كند، را پيدا نكرده بود. به تقى كيانى گفتم: »آقا تقى، منطقه را توجيه نيستى؟«
گفت: »چرا!«
گفتم: »پس چرا سر از ميدان مين درآورديم؟«
چيزى نگفت؛ اما مثل كسى كه چيزى را كشف كرده باشد، يكمرتبه گفت: »راستى نقشه!«
گفتم: »نقشه ديگر چيست؟!«
گفت: »من نقشه منطقه را همراهم دارم.«
كوله را باز كرد و نقشه را درآورد.
بعد از اينكه موقعيت ما معلوم شد، گفت: »اين درگيرى كه الان در خط ايجاد شده، مربوط به گردان ما نيست. مال گردان مسلم است.«
گفتم: »فرمانده گردان مسلم كيه؟«
- برادر عالى.
- ذبيحالله عالى؟
- آره.
گردان مسلم دو روز بود كه در محور خود مىجنگيد و اين حاكى از روحيه جنگاورى بچهها بود. از معبر زديم بيرون. تقى كيانى، از روى نقشه، تپهاى را كه بچههاى گردان مسلم روى آن گير كرده بودند، پيدا كرد. سه نفرى خودمان را به نزديكى تپه رسانديم. خيلى از بچهها از جمله فرمانده گردان يعنى ذبيحالله عالى به شهادت رسيده بودند. تا چشم زخمىها به ما افتاد، روحيه گرفتند و فكر كردند كه ما نيروى تازهنفس هستيم و آمدهايم جايگزين شويم. وقتى گفتيم كه بچههاى اطلاعات عمليات هستيم، بيشتر خوشحال شدند. فرصتى شد تا زخم اباذرى را باندپيچى كنيم. از يكى بچههاى زخمى پرسيدم: »شما چند ساعت است كه اينجا زمينگير هستيد؟«
گفت: »از وقتى كه در اينجا عمل كردهايم.«
با ديدن آن وضع خيلى ناراحت شدم و قلبم شكست. گفتم: »چرا با عقبه تماس نگرفتيد؟«
گفت: »وقتى برادر عالى در حال مكالمه با عقبه بود، تركش خمپاره، هم او را شهيد كرد و هم بىسيم را از كار انداخت.«
كيانى با بىسيمى كه به همراه داشت، با عقبه تماس گرفت و با كد درخواست آتش كرد. درخواست ما مورد موافقت فرماندهى محور قرار گرفت؛ مشروط به اينكه گراى مناسب را به بچهها ادوات بدهيم.
با كمك ادوات و پس از كم شدن آتش دوشكاى عراقى، مجروحان را با توكل به خدا و به سمت پايين تپه حركت داديم. از همان معبرى كه آمده بوديم، بچههاى گردان مسلم را برگشت داديم. كيانى هنوز آن بالا گرا مىداد. وقتى به سر سهراهى چيلات رسيديم، به علامت موفقيت چند تير رسام رگبار زدم و كيانى متوجه شد كه بچهها از تيررس مستقيم دوشكا دور شدهاند و مدتى نگذشت كه خود را به ما رساند.
اشعه خورشيد عالمتاب، نشان از فجر ديگر مىداد. با كم شدن شليك خمپارههاى خودى، دوباره آتشبارهاى دشمن شروع به ريختن آتش كردند. بعد از نماز صبح كه نشسته خوانديم، در حالى كه صداى ناله مجروحان در گوش دلمان طنينانداز بود، عقب آمديم. البته امدادگران، از قبل در سهراهى پاسگاه چيلات انتظار ما را مىكشيدند. مجروحان بر برانكارد قرار گرفتند.
در مسير، حاج حسين بصير - فرمانده گردان مالكاشتر - و نقى جبلى را كه فرمانده گروهان يك از گردان مالكاشتر بود، ديدم. منتظر ما بودند. هنوز هوا گرگ و ميش نشده بود. با ديدن سر و وضع ما و شنيدن ناله مجروحين، خيلى دلشكسته شدند. اين حالت را از چهرهشان فهميدم. حاج حسين گفت: »سيدحبيب، چه خبر؟«
گفتم: »حاجى، ما فقط مجروحان را آورديم. شهدا، از جمله شهيد ذبيحالله عالى، فرمانده گردان، جنازهاش در آنجا مانده و نتوانستيم با خود بياوريم.«
با وضعيتى كه پيش آمده بود، مأموريتمان پايانيافته تلقى مىشد. آمبولانسها در پايين تپه انتظار ما را مىكشيدند. امدادگران، مجروحان را به سرعت از تيررس خمپارهها دور كردند.
سياهبالايى هم كه به سراغ بچههاى جامانده ما رفته بود، آنها را پايين آورده بود. كارآفندى گردان ما و كل تيپ در اين محور به پايان رسيد و بچههاى تازهنفس و جايگزين شروع كردند به كار پدافندى.
وقتى به عقب برگشتيم، بچهها در حمام صحرايى تنشان را به آب زدند.
چند روزى را در آن منطقه سپرى كرديم. هنوز از تعداد تلفات گردانها، خصوصاً گردان امام محمدباقرعليه السلام، اطلاع دقيقى نداشتيم. دوستان زيادى مفقودالاثر شده بودند. غم فراق آنها بر سينهمان سنگينى مىكرد.
در همين چند روزى كه در منطقه بوديم، خستگى را فراموش كرديم. با پرس و جو دانستم كه محمدحسن قاسمى طوسى، مسئوليت اطلاعات قرارگاه عملياتى قدس را به عهده دارد. به ديدارش شتافتم. چه ديدارى كه هم اشك شوق داشت و هم خندههاى تلخ! يك شب در كنارش ماندم و صبح فردا به گردان امام محمدباقرعليه السلام برگشتم.
از طوسى شنيده بودم كه مىخواهد به تيپ 25 كربلا بيايد. مدتى نگذشت كه طوسى مسئوليت اطلاعات عمليات تيپ را پذيرفت. آمدن طوسى، راه ماندنم را در اطلاعات عمليات هموارتر كرد.
با آمدن طوسى، وضع واحد از نظر روحى و روانى، امكانات و دانش نظامى اطلاعاتى دگرگون شد و اين بخش از تيپ به طور اصولى بازسازى گرديد.
عمليات والفجر 6 براى ردّ گمكردن بود تا نيروهاى ديگر يگانهاى سپاه پاسداران مثل لشكرهاى حضرت رسولصلى الله عليه وآله، سيدالشهدا، 31 عاشورا در هورالعظيم و جزاير مجنون اقدام به عملياتى سرنوشتساز به نام خيبر كنند كه در نوع خود بىسابقه و كمنظير بود.
در حال تجربه كردن هواى بهارى خوزستان در جبهه ميانى بوديم كه زمزمه حضور در غرب كشور در بين بچههاى اطلاعات و عمليات تيپ به گوش رسيد. براساس نظر فرماندهى جنگ و با توجه به زحماتى كه نيروهاى ايرانى در جزاير كشيده بودند، عمليات در مجنون آنقدر حياتى به نظر مىرسيد كه جا داشت دشمن را بيشتر كلافه كنيم. براى اينكه تمركز فكرى دشمن را به خودمان مشغول كنيم، عازم غرب كشور شديم. همين نقل و انتقالات، دشمن را گيجتر كرد.
از جبهه ميانى با آن هواى مطبوعش به جبهه سرد شمال غربى رفتيم. كار شناسايى ما هنوز تمام نشده بود كه صداى مارش عمليات از راديو، خبر از شروع عمليات در جزاير مجنون مىداد.
بعد از استقرار در كوههاى برفى غرب كشور، بچههاى واحد به دو دسته تقسيم شدند. گروه اول به سرپرستى حسين املاكى و گروه دوم به سرپرستى محمدحسن طوسى. در گروه طوسى، برادرانى چون: على ناطقى، امين اصغرى، على فردوس و ... بودند. در گروه املاكى هم من، مسلم حبيبنيا، شويى، مهرى و ... بوديم. هر يك از محورها را نامگذارى كرده بودند. نام محور طوسى، جندالله بود و نام محور املاكى، حزبالله. در موقعيت ما تابلويى با اين عبارت نصب شد: »پشتيبانى جنگ جهاد فارس«.
بعد از توجيه از روى نقشه و بررسى نقاطى كه مىبايست آنها را شناسايى مىكرديم، كار شناسايى شروع شد. البته منطقه تحت پدافند نيروهاى ارتش جمهورى اسلامى ايران بود و آنها از حضور ما كاملاً آگاه بودند. هوا كاملاً سرد و قطبى بود و تفاوت زيادى با آب و هواى جبهه ميانى داشت.
گروه طوسى، با هماهنگى ارتش در محور جندالله با يك تيم به فرماندهى على فردوس وارد كار مىشود. نصفههاى شب، گروه طوسى به خطوط دشمن مىرسد. بچههاى گروه بعد از شناسايى خطوط دشمن، در راه بازگشت، در حلقه كمين عراقىها گير مىافتند و عراقىها به سمت نيروهاى على فردوس اجراى آتش مىكنند. همين جا برادر امين اصغرى و على ناطقى به شهادت مىرسند و على فردوس با گروهى از بچههاى لنگرود اسير مىشوند.
با اين حركت دشمن، ضربه روحى سختى به ما وارد كرد؛ اگر چه با دلدارى فرماندهان تصميم گرفتيم كارمان را ادامه دهيم.
گروه املاكى توانست با رعايت همه موازين اطلاعاتى، در محور حزبالله به نتايج مقبولى دست پيدا كند. ما موفق شديم از وضعيت استقرار دشمن، توان بالفعل و بالقوه، راههاى ارتباطى و حتى نوع سلاحهايى كه در محور مستقر بود، اطلاع حاصل كنيم. نكته مهمتر اينكه به نقطه كور دشمن دست پيدا كرديم؛ نقطهاى كه ما را تا شهر مندلى عراق مىبرد و خود من موفق شدم يك بار به اطراف شهر مندلى بروم.
تقريباً بيست روز در خاك دشمن بوديم. هنوز از كاهش سرما خب
پاينده باد ايران زنده باد ايراني
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]
صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]