زندگي در حاشيه

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴, ۹:۳۰ ب.ظ
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

زندگي در حاشيه

پست توسط ARMIN »

ما حاشيه‌نشين هستيم.

مادرم مي‌گويد: «پدرت هم حاشيه‌نشين بود، در حاشيه به دنيا آمد، در حاشيه جان كند و در حاشيه مرد.»

من هم در حاشيه به دنيا آمده‌ام

ولي نمي‌خواهم در حاشيه بميرم

برادرم در حاشيه بيمارستان مرد.

خواهرم هميشه مريض است. هميشه گريه مي‌كند، گاهي در حاشيه گريه، كمي هم مي‌خندد.

مادرم مي‌گويد: «سرنوشت ما را هم در حاشيه صفحه تقدير نوشته‌اند.»

و هر شب ستاره بخت مرا كه در حاشيه آسمان سوسو مي‌زند به من نشان مي‌دهد.

ولي من مي‌گويم: «اين ستاره من نيست.»


من در حاشيه به دنيا آمدم،

در حاشيه بازي كردم.

همراه با سگها و گربه‌ها و مگسها در حاشيه زباله‌ها گشتم تا چيز به درد بخوري پيدا كنم.

من در حاشيه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.

در مدرسه گفتند: «جا نداريم.»

مادرم گريه كرد. مدير مدرسه گفت: «آقاي ناظم اسمش را در حاشيه دفتر بنويس تا ببينيم!»

من در حاشيه روز، به مدرسه شبانه مي‌روم.

در حاشيه كلاس مي‌نشينم.

در حاشيه مدرسه مي‌نشينم و توپ بازي بچه‌ها را نگاه مي‌كنم، چون لباسم همرنگ بچه‌ها نيست.

من روزها در حاشيه خيابان كار مي‌كنم و بعضي شبها در حاشيه پياده‌رو مي‌خوابم.

من پاييز كار مي‌كنم، زمستان كار مي‌كنم، بهار كار مي‌كنم. تابستان كار مي‌كنم و در حاشيه كار، زندگي مي‌كنم.

من در حاشيه شهر زندگي مي‌كنم.

من در حاشيه زمين زندگي مي‌كنم.

من در مدرسه آموخته‌ام كه زمين مثل توپ گرد است و مي‌چرخد.

اگر من در حاشيه زمين زندگي مي‌كنم، پس چطور پايم نمي‌لغزد و در عمق فضا پرتاب نمي‌شوم؟

زندگي در حاشيه زمين خيلي سخت است.

حاشيه بر لب پرتگاه است، آدم ممكن است بلغزد و سقوط كند.


من حاشيه‌نشين هستم.

ولي معني كلمه حاشيه را نمي‌دانم.

از معلم پرسيدم: «حاشيه يعني چه؟»

گفت: «حاشيه يعني قسمت كناره هر چيزي، مثل كناره لباس يا كتاب، مثلاً بعضي از كتابها حاشيه دارند و بعضي از كلمات كتاب را در حاشيه مي‌نويسند؛ يا مثل حاشيه شهر كه زباله‌ها را در آنجا مي‌ريزند.»

من گفتم: «مگر آدمها زباله هستند كه بعضي از آنها را در حاشيه شهر ريخته‌اند؟» معلم چيزي نگفت.



من حاشيه‌نشين هستم.

به مسجد مي‌روم، در حاشيه مسجد نماز مي‌خوانم، نزديك كفشها؛ در حاشيه جلسه قرآن مي‌نشينم. من قرآن خواندن را ياد گرفته‌ام، قرآن كتاب خوبي است.

قرآن حاشيه ندارد.

هيچ كلمه‌اي را در حاشيه آن ننوشته‌اند.

من قرآن را دوست دارم.

همه چيز بايد مثل قرآن باشد.
Don't play games with the ones who love you
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”