[External Link Removed for Guests]
هواپیماها را طبق رسم جاری روشن کردیم و پس از تماس با برج به سوی باند پروازی روان شدیم که شماره دو سروان بقایی به علت نقص فنی از ادامه ماموریت بازماند . به همین جهت ناچارگروه با سه فروند هواپیما باید به ادامه ماموریت می پرداخت. ساعت 30/10 از زمین جدا شدیم و به سوی هدف پرواز کردیم.
طریقه پرواز مثل روزهای قبل بود ، و برای من که لیدر گروه بودم وتا ان زمان بیش از 40 ماموریت در خاک دشمن انجام داده بودم همه چیز اشنا و عادی بود ؛ تنها چیزی که این ماموریت را متمایز می کرد، دلهره ای بود که چند روز دچارش بودم. اما در اوج نگرانی خود را یک پاسدار اسمان انقلاب احساس میکردم.
از مرز که گذشتیم وارد اسمان دشمن شدیم، ارایش پروازی مان مثلثی بود یکی در بال راست و یکی در بال چپ در موقعیتی زیبا و خوب پرواز می کردیم.همه چیز طبق بریفینگ پیش می رفت؛ تا به 15 مایلی هدف رسیدیم و وضعمان فرق کرد.یک لحاف اطلس سفید ابر، به مساحت 10 تا 15 مایل در ارتفاع هزار پایی زمین ؛ روی منطقه تاسیسات برق دبیس انداخته شده بود.
از یافتن هدف نا امید بودیم ، فکری به خاطم رسید؛ ان را با همراهانم در میان گذاشتم . ارتفاع را تغییر دادیم و لحظاتی بر روی ابرها پرواز کردیم و در مسیرمان تغییراتی دادیم . که ناچار بودم همه این ها را به یارانم بگویم.
به علت وجود ابرهای متراکم ، هدف را نمی دیدیم و برخلاف عرف پرواز مکالمات و مشورتهای زیادی انجام دادیم؛ چه بسا همین مکالمات سبب استراق سمع و اگاهی دشمن می شد. به عنوان لیدر نمی خواستم دست خالی از ماموریت باز گردیم.
وقتی بر روی هدف رسیدیم بدون انکه هدف دیده شود ، در ارتفاع حمله قرار گرفتیم
سروان عباسیان گفت : این بالا سرگردان شدیم چیکار کنیم ؟
گفتم : شما بمبهایتان را بر روی هدف بریزید، من یک دور دیگر می زنم.
[External Link Removed for Guests]
خلبانان همراه بمبهایشان را رها کردند و به سمت کشور باز گشتند. من روی هدف دوری زدم و شکافی برای ورود به زیر ابر یافتم و قسمتی از تاسیسات هدف را دیدم و بمبها را بر روی هدفی که دیده بودم ریختم.
سمت حمله از شمال به جنوب بود ، ناچار بودم تغیر مسیر بدهم .میانه تغییر مسیر ضد هوایی های دشمن شروع به شلیک کردند . دورم را کامل و به سوی ایران تغییر مسیر دادم.
اسمان تیرباران شده بود و من دود غلیظی که قسمتی از کارخانه را پوشانده بود را دیدم. با همراهانم تماس گرفتم گزارش دادند هفت مایل جلوتر از من بودند. تا حد امکان سرعت را افزایش دادم. میخواستم در بازگشت نیز ارایش زیبای سه نفره مان را داشته باشیم.4 دقیقه گذشته بود و به همین میزان از هدف دور شده بودم. دو فروند هواپیما در جلوی خود دیدم فاصله شان از پنج مایل بیشتر و در ارتفاع کمی بالاتر پرواز میکردند.
باز هم فشار اوردم میخواستم هر چه زودتر به یارانم نزدیک شوم، گزارش انان با انچه دیده بودم، منطبق بود؛ در همین حین شماره سه اعلام کرد . دو فروند میگ از بالای سر من رد شدند.
[External Link Removed for Guests]
ابتدا صدای مصطفی را نشناختم و فکر کردم خلبان دیگری است ، به همین تصور گفتم : جوک نگو!
بیست و هفت مایل از مرز فاصله داشتم.اما یارانم مرتب دورتر از من می شدند. انقدر دور و کوچک شدند که دیگر ندیدمشان؛ ناچار با حدس و قرینه دنبالشان بودم. ضمن انکه بی اراده ارتفاع را افزودم ، مراقب اطراف هم بودم.یکبار هم به همراهانم گفتم که پشت سرشان هستم . هنوز حرفم تمام نشده بود که از طرفین و کمی بالاتر به سویم شلیک شد.و قبل از انکه موفق به عکس العملی شوم از دو طرف محاصره شدم. به چپ و راست نگاه کردم و دو فروند میگ عراقی را دیدم.
[External Link Removed for Guests]
در رادیو گفتم : بچه ها دو تا میگ دنبال منند، اگر می توانید برگردید.
:موقعیتتان کجاست؟
درست پشت سر شما
در لحظه تقاضای همکاری ، می پنداشتم که دو هواپیمایی که از من دور می شوند مصطفی? و خسرو? هستند.و بزودی به کمکم می ایند.به همین علت به علائم بین المللی هواپیماهای دشمن که قصد داشتند مرا زنده و سالم با خود فرود اورند؛ توجه کردم. و به سمت تقریبی پایگاه هوایی کرکوک در شمال عراق تغییر مسیر دادم.
حدود دو دقیقه در بین اسکورت دو هواپیمای دشمن به سمت دلخواه انان رفتم. وقتی از یارانم خبری نشد . بی جهت از انان دلخور شدم. در ان لحظه متوجه کمبود بنزین برای درگیری هوایی نبودم. و این تنها مشکل من نبود. مشکل همراهانم نیز بود.چند لحظه ای بود که صدایی از یارانم نشنیده بودم و همچنان توسط دو فروند میگ 21 به سمت کرکوک می رفتم. سکوت مطلق حکم فرما بود برای چند لحظه احساس کردم کر شده ام و دیگر قدرت حرف زدن ندارم.و لی هنوز به همراهانم امید داشتم.در همین حین دو فروند دیگر از هواپیماهای دشمن که احتمال دادم همانهایی بودند که من به جای یارانم گرفته بودم . سر رسیدند و در انی از بالای سرم عبور کرده و ناپدید شدند.امید نجات در بین دو فروند هواپیمای دشمن نداشتم و حالا شدند چهار فروند.
نه می توانستم تسلیم و اسارت را بپزیرم و نه در ان شرایط ، امکان فراری را می توانستم تصور کنم.
تنها را چاره مرگ و شهادت بود،
راه سوم را برگزیدم . می دانستم مرگ در هواپیما کوتاهترین مرگ است.هیچگاه از مرگ نترسیده ام! چه رسد به مرگ آنی در هواپیما.
حدود دو دقیقه به سمت کرکوک و انگار تسلیم پرواز کردم. دیگر جرات نگاه به چپ و راست را نداشتم ؛ در یک لحظه و ان تصمیم به مرگ گرفتم.و اقدام کردم.
........
در محاصره....!؟
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

-
- پست: 2646
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۶, ۷:۴۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 22547 بار
- سپاسهای دریافتی: 14742 بار
یعنی در لحظه ای که یکی از هواپیماها در سمت راست، و دیگری کمی بالاتر و عقب در پرواز بودند.
موتورهایم را به عقب کشیدم و سرعت شکن را پائین دادم.این عمل سبب شد هواپیمایی که در سمت راستم پرواز میکرد؛ از من جلو افتاد. در همین لحظه احساس کردم هواپیمای پشت سر به من نزدیک می شود.و احتمالا در فاصله موشک دشمن قرار گرفته ام؛
[External Link Removed for Guests]
لذا دست به عملی زدم که از فاصله موشک خارج شوم ؛ و دست کم از برخورد با هواپیما جلوگیری کنم.
به این جهت هر دو موتور را خاموش کردم .( که یک کار غیر مجاز است ) در همین لحظه با 90 در جه یک ور شدن در حالی که بالم عمود به زمین شد.در همان راستا به تعقیب هواپیمای جلویی پرداختم. هواپیمای جلویی از حداکثر قدرتش استفاده کرد، حرارتی که از موتورش خارج می شد ؛ چندین بار مرا به چپ و راست گرداند؛ بطو ریکه فرصت نشانه روی را از من گرفت. ومن مجبور شدم مجددا هواپیما را روشن کنم.
اما قبل از انکه من اقدامی کنم هواپیمای جلویی هدف موشکی قرار گرفت که هواپیمای پشت سری به سوی من شلیک کرده بود.هواپیما درجا در هوا منفجر شد.
[External Link Removed for Guests]
علاوه بر هواپیمای دشمن از خاموش کردن موتور در ان لحظات دچار ترس و وحشت شده بودم.
قادر نیستم احساسی را که در ان لحظات داشتم بیان کنم. ولی همین قدر هست که میتوانم بگویم هیچگاه مانند ان لحظات ، سرشار از خدا و احساس خدا جوئی نبوده ام . احساس می کردم هواپیما را کسی دیگری هدایت می کند نه من.
هواپیمایی که موشک را شلیک و یارش را سرنگون کرده بود . قبل از اینکه یک ور شدنم را اصلاح کنم از من جلو افتاد، و هدف تیرهایی قرار گرفت که برای هواپیمای ساقط شده اماده کرده بودم. در حالی که عاجزانه چپ و راست می شد؛ مورد اصابت گلوله های من واقع و سرنگون شد. دو حریف ساقط شده بودند.
احساس غرور و شادی پیروزی مرا ارام کرده بود.و در حالیکه دستگاه ناوبری هواپیما از کار افتاده بود ؛ پائین تر از حد معمول به سمت ایران در حال فرار بودم. و برای اینکه از روی یکی از پادگانهای نیروی زمینی عراق عبور نکنم؛ مسیر را به طرف چپ تغییر دادم.
چند لحظه ای بیشتر نبود که ازمنطقه در گیری دور شده بودم؛ که ناگهان دو هواپیمای دیگر دشمن به سوی من هجوم اوردند. و در گیری تازه ای را به من هدیه دادند. با چند حرکت تاکتیکی یکی از انان را جلو انداختم .و بلا فاصله به سویش موشک شلیک کردم ؛ متاسفانه موشک درست عمل نکرد ( شاید پارامترهایی که برای رها کردن موشک به کار بردم صحیح نبود ) موشک سمت چپ که باید رها می شد عمل نکرد و موشک سمت راست پس از طی مسافت کوتاهی به چپ منحرف و منفجر شد.ناچار فاصله ام را با هواپیمای جلویی نزدیکتر کردم و در یک موقعیت بسیار عالی با مسلسل مورد هدف قرار دادم. هنوز حاصل کارم را ندیده بودم که مورد اصابت موشک هواپیمای عقبی قرار گرفتم؛ و هواپیمایم در هوا منفجر شد.
ضربه موشک انچنان شدید بود که هواپیما را مقداری به جلو پرتاب کرد. و در یک ان فرامین از کار افتاد.
و بلافاصله دستهایم متوجه دسته صندلی پران شد.چگونه ان را کشیدم و به بیرون پرتاب شدم ، را به خاطر ندارم .
موتورهایم را به عقب کشیدم و سرعت شکن را پائین دادم.این عمل سبب شد هواپیمایی که در سمت راستم پرواز میکرد؛ از من جلو افتاد. در همین لحظه احساس کردم هواپیمای پشت سر به من نزدیک می شود.و احتمالا در فاصله موشک دشمن قرار گرفته ام؛
[External Link Removed for Guests]
لذا دست به عملی زدم که از فاصله موشک خارج شوم ؛ و دست کم از برخورد با هواپیما جلوگیری کنم.
به این جهت هر دو موتور را خاموش کردم .( که یک کار غیر مجاز است ) در همین لحظه با 90 در جه یک ور شدن در حالی که بالم عمود به زمین شد.در همان راستا به تعقیب هواپیمای جلویی پرداختم. هواپیمای جلویی از حداکثر قدرتش استفاده کرد، حرارتی که از موتورش خارج می شد ؛ چندین بار مرا به چپ و راست گرداند؛ بطو ریکه فرصت نشانه روی را از من گرفت. ومن مجبور شدم مجددا هواپیما را روشن کنم.
اما قبل از انکه من اقدامی کنم هواپیمای جلویی هدف موشکی قرار گرفت که هواپیمای پشت سری به سوی من شلیک کرده بود.هواپیما درجا در هوا منفجر شد.
[External Link Removed for Guests]
علاوه بر هواپیمای دشمن از خاموش کردن موتور در ان لحظات دچار ترس و وحشت شده بودم.
قادر نیستم احساسی را که در ان لحظات داشتم بیان کنم. ولی همین قدر هست که میتوانم بگویم هیچگاه مانند ان لحظات ، سرشار از خدا و احساس خدا جوئی نبوده ام . احساس می کردم هواپیما را کسی دیگری هدایت می کند نه من.
هواپیمایی که موشک را شلیک و یارش را سرنگون کرده بود . قبل از اینکه یک ور شدنم را اصلاح کنم از من جلو افتاد، و هدف تیرهایی قرار گرفت که برای هواپیمای ساقط شده اماده کرده بودم. در حالی که عاجزانه چپ و راست می شد؛ مورد اصابت گلوله های من واقع و سرنگون شد. دو حریف ساقط شده بودند.
احساس غرور و شادی پیروزی مرا ارام کرده بود.و در حالیکه دستگاه ناوبری هواپیما از کار افتاده بود ؛ پائین تر از حد معمول به سمت ایران در حال فرار بودم. و برای اینکه از روی یکی از پادگانهای نیروی زمینی عراق عبور نکنم؛ مسیر را به طرف چپ تغییر دادم.
چند لحظه ای بیشتر نبود که ازمنطقه در گیری دور شده بودم؛ که ناگهان دو هواپیمای دیگر دشمن به سوی من هجوم اوردند. و در گیری تازه ای را به من هدیه دادند. با چند حرکت تاکتیکی یکی از انان را جلو انداختم .و بلا فاصله به سویش موشک شلیک کردم ؛ متاسفانه موشک درست عمل نکرد ( شاید پارامترهایی که برای رها کردن موشک به کار بردم صحیح نبود ) موشک سمت چپ که باید رها می شد عمل نکرد و موشک سمت راست پس از طی مسافت کوتاهی به چپ منحرف و منفجر شد.ناچار فاصله ام را با هواپیمای جلویی نزدیکتر کردم و در یک موقعیت بسیار عالی با مسلسل مورد هدف قرار دادم. هنوز حاصل کارم را ندیده بودم که مورد اصابت موشک هواپیمای عقبی قرار گرفتم؛ و هواپیمایم در هوا منفجر شد.
ضربه موشک انچنان شدید بود که هواپیما را مقداری به جلو پرتاب کرد. و در یک ان فرامین از کار افتاد.
و بلافاصله دستهایم متوجه دسته صندلی پران شد.چگونه ان را کشیدم و به بیرون پرتاب شدم ، را به خاطر ندارم .

-
- پست: 2646
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۶, ۷:۴۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 22547 بار
- سپاسهای دریافتی: 14742 بار
[External Link Removed for Guests]
شاهدان برایم تعریف کردند:
هنگام هدف قرار گرفتن هواپیما حدود 10 متری زمین در پرواز بودم وقتی صندلی پران عمل و از هواپیما جدا شدم انان پنداشته اند قطعه ای از هواپیما منفجر شده است. و همگی بر این اتفاق نظر داشتند که چتر نجات فرصت باز شدن کامل را نیافته است ؛ و من با سر به زمین خورد ه بودم. و بیهوش شده بودم.
برایم گفتند : که هواپیمایی که در جلو پرواز میکرده ( مورد اصابت گلوله های من قرار گرفته بود) 600 الی 800 متری محل سقوط من به تپه برخورد کرده و خلبانش کشته شده بود . من سقوط ان را ندیده بودم تنها چیزی که در یاد دارم بر ق جرقه هایی است که از بر خورد گلوله ها با هواپیمایش ایجاد می شد.
چند مدتی بود که بی هوش بودم . نمی دانم شاید اندکی پس از اصابت موشک و به جلو پرتاب شدن هواپیما و اینکه فرامین از من متابعت نمی کرد. از سرو صدای گروهی بچه و گریه زنان که انگار از فاصله دوری به سمت من می امدند به هوش امدم. چیزی نگذشت که صدای چند مرد را هم شنیدم؛ حرفهایشان را نمی فهمیدم.
پنداشتم مردها افراد ارتش عراق و یا حزب بعث هستند.
تا ان لحظه گیچ بودم ؛ می پنداشتم با هواپیمایم به زمین برخورد کرده ام؛ و تمام بدنم از هم متلاشی شده است .
هر لحظه که میگذشت بیشتر به حال می امدم و حضور ذهن پیدا میکردم . چشمهایم را به سختی باز کردم و به بدنم نگاه کردم خون از دهانم جاری بود و زمین را رنگین کرده بود. یکبار دیگر که بیهوش شدم وقتی به خود امدم . سعی کردم حرکت کنم اما نتوانستم .دقت کردم وضع خود را دریابم . انگار سر سجاده نماز باشم. پاهایم زیر شکمم جمع بود.بازوی چپم زیر بدنم مانده بود و دست راستم به سمت خارج و عمود برتنم معلق بود.
صورتم روی پاره سنگی افتاده بود.سعی کردم از جا بلند شوم اما تنها کمی سرم را بلند کردم ودرد بر من غلبه کرد و دوباره بی هوش شدم. وقتی این باربه هوش امدم ، سه نفر را بالای سرم احساس کردم خیلی به سرعت کوشش کردند چترو متعلقات را از من جدا کنند. و برای باز کردن هارنس مجبور شدند که مرا به پشت بر گردانند که از درد گفتم: آی دستم.
یکی از ان سه مرد گفت: ایرانی، ایرانی
وقتی طاقباز بودم ، چهره شان را دیدم جوانترینشان گفت : اینجا ایران فکر کن ، ما پیش مرگ، من قبلا ورامین کار کرد ، سه ماه
درضمن گفتن این حرفها چتر ، هارنس و هلمت را از من جدا کردند.
با شنیدن کلمات فارسی امید به دلم شتافت و در دلم لانه کرد.لبخندی با رضایت و درد به سویشان زدم.
انها ارام بلندم کردند ؛ روی زیلویی گذاشتند و اطراف ان را گرفتند و راه افتادند. حرکت و هجوم درد ها یک بار دیگر مرا بیهوش کرد. وقتی برای چندمین بار بهوش امدم خود را درون جیپ لندرور روی همان زیلو که از کوه پائین اورده شده بودم . دراز دیدیم، یکیشان دستم راستم را که شکسته بود در دست ثابت نگهداشته بود.و یکی کلاهش را زیر سرم گذاشته بود نفر سوم که سرش را تیغ انداخته بود و یک کلاشینکف حمایل داشت ؛ مشغول باز کردن لباس فشارم بود. و بعد جیب هایم را خالی کرد .اسلحه کمریم را باز کرد. پولهای کیفم را شمرد و همه را یاد داشت کرد.و در اخر همه را در دستمالی پیچید و گوشه ای گذاشت. از داخل جیب های لباس فشارم .یک چاقو و مقداری گردو بادام که جهت زنده ماندن با خود داشتم را در اورد و درون همان دستمال گذاشت.
از جیب بازویم یک قران کوچک و نسخه ای از ایت الکرسی بیرون اوردند و به هم نگاه کردند و چیزی گفتند.
که من تعبیر کردم همین ها باعث نجاتش شده، واقعیت معجزه را دریافتم
من از درد به خود می پیچیدم ، و در ان لحظه به لطف حق می اندیشیدم که چگونه مرا ساقط شده در خاک دشمن به اغوش تعدادی دوست افکنده بود.یکبار دیگر اندیشه و فکر به خدا به من قوت قلب داد.و بی اختیار چند بار گفتم : لا الله اله الله، ... الله اکبر
نفری که وسایلم را جمع کرد اسمم را پرسید . گفتم : یدالله
فارسی را می دانست . گفت : اسم من فواد است ناراحت نباش خوب می شوی
گفتم : من به دکتر احتیاج دارم، دکتر و خون +O
گفت : دکتر نیست دکتر یک جای دیگر است بعدا خواهد امد.
فواد مرتب حرف می زد و از من سوال میکرد و شرح سقوطم را می داد.تا به مقصد رسیدیم.
انها مرا با همان زیلو از ماشین پائین اوردند.و به سمت کوهی دیگر حرکت کردند.هوا خیلی سرد بود؛ از شدت سرما دندانهایم به هم می خورد.پس از مدتی به روستایی رسیدیم که از سنگ و گل ساخته شده بود .
مرا به درون اتاقی بردند و چند پتو بر رویم انداختند.
[External Link Removed for Guests]
....................................................................... پایان ...................................................................................
زمان خاطره مربوط به اذر ماه سال 1359 است.
درپایان به خاطر نامتناسب بودن بعضی عکسها عذرخواهی میکنم
به علت سرعت بالای اینترنت !؟ نتونستم عکسهای بهتری بزارم.
منبع: مجله صف
شاهدان برایم تعریف کردند:
هنگام هدف قرار گرفتن هواپیما حدود 10 متری زمین در پرواز بودم وقتی صندلی پران عمل و از هواپیما جدا شدم انان پنداشته اند قطعه ای از هواپیما منفجر شده است. و همگی بر این اتفاق نظر داشتند که چتر نجات فرصت باز شدن کامل را نیافته است ؛ و من با سر به زمین خورد ه بودم. و بیهوش شده بودم.
برایم گفتند : که هواپیمایی که در جلو پرواز میکرده ( مورد اصابت گلوله های من قرار گرفته بود) 600 الی 800 متری محل سقوط من به تپه برخورد کرده و خلبانش کشته شده بود . من سقوط ان را ندیده بودم تنها چیزی که در یاد دارم بر ق جرقه هایی است که از بر خورد گلوله ها با هواپیمایش ایجاد می شد.
چند مدتی بود که بی هوش بودم . نمی دانم شاید اندکی پس از اصابت موشک و به جلو پرتاب شدن هواپیما و اینکه فرامین از من متابعت نمی کرد. از سرو صدای گروهی بچه و گریه زنان که انگار از فاصله دوری به سمت من می امدند به هوش امدم. چیزی نگذشت که صدای چند مرد را هم شنیدم؛ حرفهایشان را نمی فهمیدم.
پنداشتم مردها افراد ارتش عراق و یا حزب بعث هستند.
تا ان لحظه گیچ بودم ؛ می پنداشتم با هواپیمایم به زمین برخورد کرده ام؛ و تمام بدنم از هم متلاشی شده است .
هر لحظه که میگذشت بیشتر به حال می امدم و حضور ذهن پیدا میکردم . چشمهایم را به سختی باز کردم و به بدنم نگاه کردم خون از دهانم جاری بود و زمین را رنگین کرده بود. یکبار دیگر که بیهوش شدم وقتی به خود امدم . سعی کردم حرکت کنم اما نتوانستم .دقت کردم وضع خود را دریابم . انگار سر سجاده نماز باشم. پاهایم زیر شکمم جمع بود.بازوی چپم زیر بدنم مانده بود و دست راستم به سمت خارج و عمود برتنم معلق بود.
صورتم روی پاره سنگی افتاده بود.سعی کردم از جا بلند شوم اما تنها کمی سرم را بلند کردم ودرد بر من غلبه کرد و دوباره بی هوش شدم. وقتی این باربه هوش امدم ، سه نفر را بالای سرم احساس کردم خیلی به سرعت کوشش کردند چترو متعلقات را از من جدا کنند. و برای باز کردن هارنس مجبور شدند که مرا به پشت بر گردانند که از درد گفتم: آی دستم.
یکی از ان سه مرد گفت: ایرانی، ایرانی
وقتی طاقباز بودم ، چهره شان را دیدم جوانترینشان گفت : اینجا ایران فکر کن ، ما پیش مرگ، من قبلا ورامین کار کرد ، سه ماه
درضمن گفتن این حرفها چتر ، هارنس و هلمت را از من جدا کردند.
با شنیدن کلمات فارسی امید به دلم شتافت و در دلم لانه کرد.لبخندی با رضایت و درد به سویشان زدم.
انها ارام بلندم کردند ؛ روی زیلویی گذاشتند و اطراف ان را گرفتند و راه افتادند. حرکت و هجوم درد ها یک بار دیگر مرا بیهوش کرد. وقتی برای چندمین بار بهوش امدم خود را درون جیپ لندرور روی همان زیلو که از کوه پائین اورده شده بودم . دراز دیدیم، یکیشان دستم راستم را که شکسته بود در دست ثابت نگهداشته بود.و یکی کلاهش را زیر سرم گذاشته بود نفر سوم که سرش را تیغ انداخته بود و یک کلاشینکف حمایل داشت ؛ مشغول باز کردن لباس فشارم بود. و بعد جیب هایم را خالی کرد .اسلحه کمریم را باز کرد. پولهای کیفم را شمرد و همه را یاد داشت کرد.و در اخر همه را در دستمالی پیچید و گوشه ای گذاشت. از داخل جیب های لباس فشارم .یک چاقو و مقداری گردو بادام که جهت زنده ماندن با خود داشتم را در اورد و درون همان دستمال گذاشت.
از جیب بازویم یک قران کوچک و نسخه ای از ایت الکرسی بیرون اوردند و به هم نگاه کردند و چیزی گفتند.
که من تعبیر کردم همین ها باعث نجاتش شده، واقعیت معجزه را دریافتم
من از درد به خود می پیچیدم ، و در ان لحظه به لطف حق می اندیشیدم که چگونه مرا ساقط شده در خاک دشمن به اغوش تعدادی دوست افکنده بود.یکبار دیگر اندیشه و فکر به خدا به من قوت قلب داد.و بی اختیار چند بار گفتم : لا الله اله الله، ... الله اکبر
نفری که وسایلم را جمع کرد اسمم را پرسید . گفتم : یدالله
فارسی را می دانست . گفت : اسم من فواد است ناراحت نباش خوب می شوی
گفتم : من به دکتر احتیاج دارم، دکتر و خون +O
گفت : دکتر نیست دکتر یک جای دیگر است بعدا خواهد امد.
فواد مرتب حرف می زد و از من سوال میکرد و شرح سقوطم را می داد.تا به مقصد رسیدیم.
انها مرا با همان زیلو از ماشین پائین اوردند.و به سمت کوهی دیگر حرکت کردند.هوا خیلی سرد بود؛ از شدت سرما دندانهایم به هم می خورد.پس از مدتی به روستایی رسیدیم که از سنگ و گل ساخته شده بود .
مرا به درون اتاقی بردند و چند پتو بر رویم انداختند.
[External Link Removed for Guests]
....................................................................... پایان ...................................................................................
زمان خاطره مربوط به اذر ماه سال 1359 است.
درپایان به خاطر نامتناسب بودن بعضی عکسها عذرخواهی میکنم
به علت سرعت بالای اینترنت !؟ نتونستم عکسهای بهتری بزارم.
منبع: مجله صف

-
- پست: 949
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۳۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2396 بار
- سپاسهای دریافتی: 1355 بار
shahbaz عزیز ، ممنون از مطلب خوبتون ...
خاطرات فوق مربوط به جناب شریفی راد هست و قبلا به طور کامل توسط شهریار عزیز در تاپیک زیر قرار داده شده بود :
سقوط در چهلمین پرواز - خاطرات خلبان یدالله شریفی راد
خاطرات فوق مربوط به جناب شریفی راد هست و قبلا به طور کامل توسط شهریار عزیز در تاپیک زیر قرار داده شده بود :
سقوط در چهلمین پرواز - خاطرات خلبان یدالله شریفی راد
...آن ها که بر فراز آسمان درس پرواز آموخته بودند ، دیگر زیستن بر خاک زمین میسرشان نبود و جنگ بهانه ای بود تا مشق نیمه کاره ی آسمانی بودنشان را کامل کنند ....


